پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
رویای خلوص
میرخلیلی سید جواد
مقدمه
يکي از آثاري که در زمينه مکتب تفکيک نگارش يافته؛ کتاب رؤياي خلوص، تأليف دکتر سيد حسن اسلامي است. ايشان اين کتاب را در يک مقدمه و دو بخش سامان داده، که بخش اول، شامل سه فصل و بخش دوم، دربرگيرنده چهار فصل و يک پي گفتار است و در خاتمه هم کتاب نامه آمده است.
بررسي اجمالي کتاب
مؤلف در مقدمه اين كتاب، هدف از نگارش اين اثر را پاسخ به پرسش هايي از قبيل: چيستي مکتب تفکيک، آموزه هاي اصلي آن، موضع اين کتاب در برابر ساير جريان هاي فکري، قرائت اين مکتب از دين، نتايج سياسي-اجتماعي تفکر تفکيکي و سؤال هايي از اين قبيل دانسته و سپس با ذکر پيشينه آثار معدودي که در چند سال اخير در عرصه تحليل و شناخت اين مکتب نوشته شده، مي گويد: تاكنون، اثري جدي در دفاع از مکتب تفکيک منتشر نشده است. آن گاه به مهم ترين پيش فرض هايي که بر اساس آن، کتاب مذكور شکل گرفته، پرداخته، كه عبارتند از:
١. ادعاي اصلي مکتب تفکيک؛ يعني جدايي سه حوزه معرفتي وحي، عقل و عرفان، ممکن نيست؛
٢. آموزه ديگر مکتب تفکيک؛ يعني ردّ هر گونه تأويل، پذيرفتني نيست؛
١. انکار عقل، جز از طريق عقل، ممکن نيست؛
٢. اصحاب تفکيک، هيچ امکاني را براي نقد خود فراهم نمي کنند؛ و پيش فرض هاي ديگر.
در واقع، آن چه كه اين نوشته را از آثار مشابه متمايز مي سازد، نگرش نگارنده در تحليل ديدگاه تفکيکي است. با وجود اين که نويسنده، تربيت فلسفي دارد، اما نخواسته تا از موضع دفاع از فلسفه صدرايي به نقد اين مکتب بپردازد، بلكه تلاش کرده تا لوازم قهري اين نگرش را که تا حدودي ناديده گرفته شده است، بيان و تأکيد کند.
در واقع، اين نوشته بر دو محور متمرکز است: نقد معرفت شناختي روايت تفکيک و نقد اخلاقي آن، که نويسنده مي کوشد تا روشن كند، که آيا مي توان باورهاي اصلي اين مکتب را موجّه ساخت؟ وديگر اين که، آيا اصول اخلاقي در تبيين اين مکتب و دفاع از آن و نيز نقد مخالفان رعايت شده است يا خير؟بنابراين مي توان گفت كه اين نوشته، صبغه معرفتي-اخلاقي دارد.
نويسنده بيان مي کند که مقصود از مکتب تفکيک در اين کتاب، به طور مشخّص روايت وتفسيري است که استاد محمدرضا حکيمي از اين انديشه ارائه کرده است؛ چرا که از مکتب معارفي خراسان، چه بسا تحريرهاي ديگري ارائه شده باشد که خارج از حوزه اين تحقيق است. هم چنين به جاي بحث از دعاوي گوناگون اين مکتب؛ تنها مدعاي تفکيک يعني جريان هاي معرفتي مورد بررسي قرار گرفته است.
مکتب تفکيک؛ گزارش و بررسي
دربخش اول از فصل اول اين كتاب به پيشينه و اصول مکتب تفکيک پرداخته شده است. نويسنده با بيان اين که سه منبع شناخت حقيقت وجود دارد، که عبارت اند از: وحي، عقل و شهودباطني يا کشف؛ مي گويد: در اين جا سخن بر سر اصالت اين سه منبع نيست، بلکه سخن اين است که آيا مي توان در تفكر و عمل اين سه را جداي از هم ديد و آيا بدون کمک از عقل مي توان از فهم وحياني سخن گفت؟ زيرا استاد حکيمي با پيش کشيدن عقل خودبنياد ديني، اين دوگانگي و تمايز را پررنگ تر مي سازد. و حال آنكه نگارنده معتقد است، که نمي توان مرز معيّني ميان اين سه منبع گذاشت؛ از اين رو دعاوي کساني که مدّعي تفکيک هستند، در اين جا نقد و بررسي مي شود.
يکي از جريان هاي فکري-ديني که در چند دهه اخير از خطه خراسان برخاسته مكتب تفكيك است. اين جريان از سوي مخالفانش، نوعي اخباري گري جديد و رويکردي ضد فلسفي شمرده مي شود. اين مکتب، ريشه در آموزه هاي گروهي از عالمان ديني سده اخير دارد. استاد حکيمي از سه رکن عمده اين مکتب، به نام هاي سيد موسي زر آبادي قزويني، ميرزا مهدي غروي اصفهاني،و شيخ مجتبي قزويني ياد مي کند، که در اين ميان ظاهراًميرزا مهدي اصفهاني، بنيان گذار نگاه تفکيکي است. او( اصفهاني) مي گويد: هيچ فصل مشترکي ميان علوم بشري و علوم الهي وجود ندارد وقائل است که علوم بشري عين جهالت و تاريک ترين نوع تاريکي است. موسي زرآبادي هم ازارکان مهم اين مکتب است، اما تأثيرگذار ترين رکن اين مکتب، شيخ مجتبي قزويني است، که تأثيري پايدار بر تفکيک معاصر داشته و مي گويد: راه دين از راه فلسفه و عرفان جداست.
اما امروزه مکتب تفکيک با نام استاد حکيمي گره خورده است. هرچند او آموزه هاي خود را عين آموزه هاي مؤسسان اين مکتب مي داند، اما حداقل در سه مسئله با يک ديگر متفاوت اند: الف. نسبت ميان وحي، عقل و کشف؛ ب. توجه به فلسفه و فلاسفه؛ ج. جنبه سياسي-اجتماعي مکتب تفکيک.
بنا بر اين نويسنده كتاب رؤاي خلوص در اين كتاب، نويسنده تنها تقرير استاد حکيمي را بررسي مي نمايد. او به نقل از استاد حکيمي در توضيح تعبير مکتب تفکيک مي گويد: مکتب تفکيک، مکتب جداسازي سه راه و روش معرفت و سه مکتب شناختي است، در تاريخ شناخت ها و تأملات وتفکرات انساني؛ يعني راه و روش قرآن و راه و روش فلسفه و راه و روش عرفان.
از نظر ايشان در طول تاريخ، همواره سه جريان شناختي وجود داشته و تنها سه راه براي دريافت حقيقت وجود دارد، که عبارت اند از: ١. جريان وحي( دين-قرآن)؛ ٢. جريان عقل( فلسفه-برهان)؛ ٣. جريان کشف( دريافت-عرفان). در نتيجه، هدف مکتب تفکيک به گفته استاد حکيمي، ناب سازي و خالص سازي شناخت هاي قرآني و سره فهمي اين شناخت ها و معارف است، به دور از تأويل و مزج افکار و نحله ها، و بر کنار از تفسير به رأي و تطبيق، تا حقايق و وحي و اصول علم صحيح، مصون مانده و با داده هاي فکر انساني و ذوق بشري در نياميزد و مخلوط نشود. سپس استاد حکيمي اصول اساسي مکتب تفکيک را بيان مي كند که عبارت اند از: ١.جدايي فلسفه، عرفان و دين؛ ٢. برتري و اصالت شناخت ديني؛ ٣. استناد شناخت ديني به قرآن وحديث؛ ٤. اتکا به ظاهر آيات و روايات؛ ٥. رد هرگونه تأويل.
اصحاب اين مکتب با ارائه اين اصول معتقدند که تعاليم شان عين اسلام است و واقعيت جريان تفکيک را امري مساوي با خود اسلام و ظهور آن مي دانند.
مکتب تفکيک در عرصه نظر
نويسنده در فصل دوم، با بيان اين مطلب که مقصود کتاب، بررسي تفصيلي اصول اين مکتب نيست؛ بلکه مراد نشان دادن کاستي اين اصول در مرحله نظر و عمل است، به اين نتيجه مي رسد که اين اصول در نظر غير قابل اثبات هستند و در عمل هم نمي توان به آنها پاي بند بود؛ لذا اين اصول را در دو مرحله مورد بررسي قرار مي دهد، که عبارت اند از: الف. اصول تفکيک در مرحله نظر؛ ب. اصول تفکيک در مرحله عمل.
سپس با مناقشه پذير بودن اصول فوق به لحاظ نظري و معرفت شناختي به چند نکته اساسي درباره اين اصول اشاره مي نمايد که به طور اجمال عبارتند از:١. لزوم تعيين موارد هم پوشي؛ اگر اين سه جريان شناختي، تباين عملي با يک ديگر نداشته باشند، نتيجه منطقي آن، هم پوشي در مواردي با يک ديگر است. اما اگر ادعا شود که اين سه کاملاً از يک ديگر جدا هستند، نمي توان از هم پوشي سخن گفت. اصحاب تفکيک بايد نشان دهند که اگر اين سه تباين عملي ندارد، پس در کجا هم ديگر را قطع مي کنند؛ ٢. مسئله دانش ديني خالص؛ اصحاب تفکيک مي گويند: مي توان جداي از حوزه عقل، دانش ديني محض نيز داشت و بي نياز از دست آوردهاي بشري، علمي ديني پايه ريزي کرد؛ در حالي که بايد گفت: ادّعاي تفکيک معارف وحياني از يافته هاي بشري، در نظر ناپذيرفتني و در عمل ناشدني است؛ ٣. استدلال عقلي و مسئله ايمان؛ اگر مضمون اصل دوم مکتب تفکيک( يعني برتري و اصالت شناخت ديني) بي نيازي از عقل و استدلال عقلاني و مستلزم ايمان آوردن چشم بسته باشد، در آن صورت چرا بايد ادّعاي شخص الف را که مدعي نبوت است بپذيريم و ادعاي شخص ب را نپذيريم؛ ٤. لزوم تفکيک ميان گزاره هاي ديني؛ در مورد اصل چهارم نيز بايد گفت که کليت اين اصل، ترديد ناپذير است و درستي جزئي آن، سودي براي اصحاب تفکيک ندارد؛ ٥. مسئله حجيت ظهور؛ در اين باره نيز نويسنده با ذکر چند نکته، قائل به اين است که اساساً تصور نفي عقل، بدون عقل ممکن نيست؛ ٦. بررسي مسئله تأويل؛ اين اصل نيز بر ردّ هر گونه تأويل، تأکيد مي کند. در مورد اين اصل دو نکته قابل ذکر است: نخست آن که معنايي که ايشان از تأويل ارائه مي کنند، ظاهراً معناي اختصاصي خودشان است و ثانياً اين که دسترسي به متني خالص و به دور از هر گونه تأويل، نه تنها در مورد متون ديني، بلکه در هيچ جا ممکن نيست؛ ٧. مسئله حاکميت عقل؛ آيا اصحاب تفکيک مي توانند مخالفان خود را قانع کنند يا خير اگر در پي اقناع ديگران باشند، بايد از وسيله تفاهم مشترکي استفاده کنند که همان عقل است.
اصول مکتب تفکيک در مرحله عمل
با توجه به مطالب گذشته، بايد از اصحاب تفکيک پرسيد، که چه دليلي دارند که برداشت آنان از دين، اصيل تر از برداشت ديگران است. نويسنده در فصل سوم کتاب بر عدم قبول اين اصول در نظر تأکيدكرده، سپس با طرح اين سؤال که آيا اصحاب تفکيک، خود به آموزه هاي شان پاي بند هستند، يا خير؛ مي کوشد تا نشان دهد که تفکيک ادعايي، ميان جريان هاي سه گانه شناختي تا چه حد ممکن بوده و اصحاب تفکيک تا کجا توانسته اند از تأويل هاي عصري و فلسفي بپرهيزند؛ بدين منظور به مهم ترين و مفصل ترين کتاب اصحاب تفکيک؛ يعني الحياه اکتفا مي نمايد. وي با دائره المعارف خواندن الحياه، آن را جهان بيني کامل مکتب تفکيک خوانده و آن را مانيفيست يا بيانيه عقيدتي مکتب تفکيک دانسته، که در آن اصول لازم يک مکتب آمده است. سپس تفسيرها و برداشت هاي موجود در کتاب و ترتيب مباحث را بدين صورت مورد توجه قرار مي دهد: ١. مسئله خلوص اسلام؛ ٢. مسئله کار آمدي اسلام؛ ٣. مسئله پيش فرض ها؛ ٤. مسئله جانبداري در تفسير؛ ٥. تفسير اقتصادي جنبش هاي ديني؛ ٦. مسئله اختلافات درون ديني؛ ٧. مسئله معرفت خالص؛
مشکل معرفتي اصحاب تفکيک، از تلقّي خاصي که آنان از معارف دارند، سرچشمه مي گيرد. از نظر آنها کل شناخت ها ومعارف به دو بخش تقسيم مي شوند: معارف ناب و معارف آميخته؛ ٨. مسئله تنوع تفسيرها؛ بي توجهي به نکته قبلي موجب شده که اصحاب تفکيک، امکان تفسيرهاي متفاوت را منکر شوند. استاد حکيمي ناخشنودي خود را از امکان تنوع تفسيرهاي مختلف از يک مسئله بيان مي کند؛ ٩. مسئله تحريف معنوي؛ دغدغه عدالت طلبي در عمل موجب تحريف معنوي آيات شده؛ يعني همان خطري که به پندار مؤلفان بر سر راه فيلسوفان و عارفان بوده، دامان کتاب الحياه را نيز گرفته است؛ ١٠. امکان ناپذيري تفکيک؛ نويسنده در پايان بررسي الحياه مي گويد اين کتاب( الحياه) دليلي بر امکان ناپذيري مکتب تفکيک در عمل است؛ زيرا کساني که بر آن بودند تا ميان سه حوزه وحي، عقل و کشف تمايز قائل شوند، در عمل آن اصول را فراموش کرده و همه اين حوزه ها را با يک ديگر خلط کردند، لذا به شکل وسيعي دست به تفکيک زدند و ظهورات را ناديده گرفتند.
بنابراين خواننده يا بايد نتيجه بگيرد که مکتب تفکيک ممکن نيست، يا آن که ممکن است، اما پديد آورندگان آن نتوانستند به اصول خود پاي بند بمانند. در نتيجه علي رغم ادعاهاي جذابي که مکتب تفکيک دارد، اگر کسي ادعا کند که اين همان اخباري گري جديد است، ظاهراً سخني به گزاف نگفته؛ زيرا محتوا، نقطه عزيمت و نتايج اين دو جريان يکي است. لذا نقد اخباري گري مساوي با نقد اين مکتب و پذيرش آن، هم ساز با پذيرش آن است. حقيقت آن است که اصحاب تفکيک نيز مانند ديگر مفسران، تنها، برداشت هاي خود را مي گويند و دعاوي خود را به نام قرآن و اسلام بيان مي کنند، نه حقيقت اسلام را.
آن گاه نويسنده کتاب در پايان بخش اول نتيجه مي گيرد که اين مکتب، نه سازگاري دروني دارد؛ زيرا براي اثبات برتري شناخت ديني بر شناخت عقلي، از عقل مدد مي گيرد؛ و نه کارايي بيروني دارد؛ زيرا بيشترين تأويل ها را انجام مي دهد و بر خلاف ادعاي خود از منظر بشري به وحي مي نگرد.
نقد اخلاقي مکتب تفکيک
نويسنده در بخش دوم کتاب، با بيان اين مطلب که کاري به محتواي معرفتي گزاره هاي تفکيکي نداشته و از درستي يا نادرستي آموزه هاي مکتب تفکيک سخن نمي گويد؛ بلکه با فرض درستي اين آموزه ها مي کوشد تا از منظر اخلاقي اين مکتب را نقد نمايد؛ بدين معنا که اگر اصول اين مکتب، به لحاظ معرفتي پذيرفتني باشد، مدافعانش در تبيين و تقرير اصول آن و نقد آراي ديگران، از نظر اخلاقي سلوکي اتخاذ کرده اند که آن را ناپذيرفتني مي نمايد. سپس نويسنده با ذکر سه جريان در هم تنيده مکتب تفکيک از ديدگاه استاد حکيمي، يعني: ١. بيان مطالب فلسفي و عرفاني؛ ٢. نقد کامل روش مند( متديک) و علمي؛ ٣. بيان داده وحياني، با تعقل خود بنياد ديني درباره مسئله؛ مي گويد مدافعان مکتب تفکيک در هيچ يک از اين سه هدف موفق نبوده اند؛ پس بيان مي کند که اين بخش بر اين اصل استوار است که مدعيان تفکيک، ادعاي فوق را ناديده گرفته و در تقرير آراي خود نه جانب انصاف را رعايت کرده اند و نه در نقد آراي ديگران از مغالطات گوناگون پرهيز داشته اند؛ در نتيجه از منظر اخلاقي، سخت آسيب پذير هستند.
سپس نگارنده در ادامه از معيارهاي مقبول مدافعان مکتب تفکيک، يعني قرآن کريم و سنت قطعي استفاده کرده و به بحث هاي فلسفي درباره محتواي دعاوي تفکيکي کاري نداشته و در هر مورد، مقبولات مدعيان تفکيک را به شهادت مي خواهد؛ که اين معيارها به روشني در قرآن کريم و روايات متعددّي آمده است، که عبارت اند از: ١. صداقت و داوري و پرهيز از تحريف سخنان ديگران؛ ٢. پرهيز از نسبت نادرست به ديگران؛ ٣. پرهيز از تحقير و استهزاي مخالفان و صاحبان مقالات ديگر؛ ٤. پرهيز از منطق يک بام و دو هوا؛ ٥. رعايت عدالت درباره دوست و دشمن.
آن گاه مؤلف کتاب با بررسي آثار مدافعان تفکيک، خطاهاي اخلاقي آنها را مورد بررسي قرار داده و فصل هاي بخش دوم کتاب خود را بر اساس آن سامان داده، که عبارت اند از: ١. انتحال شخصيت؛ ٢. نسبت نادرست به افراد مختلف؛ ٣. استفاده از انواع مغالطات منطقي؛ ٤. بستن راه نقد مکتب تفکيک؛ ٥. تحقير ناقدان مکتب تفکيک.
در فصل مربوط به انتحال شخصيت، نويسنده با ذکر اين مطلب که يکي از روش هاي رايج مدافعان مکتب تفکيک، منسوب ساختن افرادي به مکتب خود است، که منطقاً مشرب فکري ديگري دارند، بيان مي کند که مدّعيان تفکيک مي کوشند تا نشان دهند که بسياري از فلاسفه با آنان هم سو بوده اند، که نويسنده در اين فصل تنها به دو مورد، يعني علامه طباطبايي و ملاصدرا اشاره مي نمايد. در حالي که به زعم نويسنده، غير اخلاقي بودن اين ادعا در آن است که اين دو، تفکيکي و حتي هم سو با اين مکتب نبوده اند. در واقع، استاد حکيمي با نقل دو سخن از علامه طباطبايي نتيجه مي گيرد که علامه نيز با نظرگاه تفکيکيان هم سو بوده است؛ نخست، مسئله جدايي مطلق سه حوزه معرفتي وحي، عرفان و فلسفه و ديگري نقش فلسفه در بستن در خانه اهل بيت عليهم السلام.
اما دومين موردي که نويسنده در اين بخش مورد بررسي قرار مي دهد تا نشان دهد که شيوه تفکيکيان در تحليل مسائل، غير اخلاقي است؛ نسبت تفکيکي دادن به ملاصدرا است. استاد حکيمي در کتاب معاد جسماني در حکمت متعاليه مي کوشد تا نشان دهد که ملاصدرا تفکيکي است؛ زيرا در نهايت به اين باور رسيده است که بايد دست عقل را در مسير اثبات معاد بست و راه تعبد را پيمود. از نظر استاد، ملاصدرا هر چند خود معاد جسماني را ثابت نموده، اما بعدها آن را نپذيرفته و راه ديگري پيموده است. سخن اصلي استاد در اين کتاب همين است که ملاصدرا داراي دو موضع در قبال معاد بوده و در نهايت بر ادعاي تفکيکيان مهر صحت زده است.
در پايان فصل اول از بخش دوم نتيجه مي گيريم که به زعم نويسنده، ادعاي استاد در باب هم سويي علامه طباطبايي با مدعيان مکتب تفکيک نادرست است و از سخنان علامه چنين نسبتي به دست نمي آيد. علاوه بر اين، با استناد به همين نقل قول ها، علامه به صراحت، مدّعاي تفکيکيان را رد کرده است، اما استاد براي اثبات هم سويي ديدگاه علامه با نظر تفکيکيان، دست به انتحال شخصيت زده است. هم چنين در مورد ملاصدرا نيز، نسبت تفکيکي دادن از همين مقوله است؛ چرا که ملاصدرا همواره بر يک موضع پاي فشرده و همان را عين شرع و قرآن و مطابق عقل و برهان فلسفي دانسته و مدعي است که معادي را که فلاسفه نتوانستند برهاني کنند و در نتيجه يا به تعبد روي آوردند و يا ظواهر آيات را تأويل کردند، توانسته به کمک عقل فلسفي و همان بحث قوه و فعل و ماده و صورت يوناني ثابت کند و هيچ نيازي به تأويل آيات و روايات نديده است.
در فصل دوم از بخش دوم کتاب، نويسنده با بيان اين مطلب که مدافعان مکتب تفکيک،سخنان مختلفي را به افراد نسبت مي دهند و از آنها به سود خود استفاده مي کنند، مي گويد: خطاي اخلاقي اين مکتب در اين است که سخنان و حکم هايي را به افراد نسبت مي دهند، که پيش از کاوش، نادرستي آن آشکار مي گردد. در اين فصل، از ميان موارد متعدد، به ادعاي استاد حکيمي در مورد اين که بزرگان فلسفه، ملاصدرا را تکفير کرده اند، پرداخته شده است. او نام هفت تن از چهره هاي مشهور فلسفه را به اين منظور نقل کرده، که ملاصدرا را به دليل باور به معاد مثالي، تکفير کرده اند. اينها عبارت اند از: آقا علي حکيم، شيخ محمد تقي آملي، حائري سمناني،ميرزا احمد آشتياني، رفيعي قزويني، امام خميني و شهيد مطهري.
در پايان اين فصل با رجوع به ملاک تکفير از ديدگاه استاد حکيم متوجه مي شويم که وي، مخالفت عقيده و نظري با ظواهر آيات و صريح اخبار معتبره را از مهم ترين ملاک هاي تکفير بيان مي کند. درحالي که کسي را مي توان تکفير کرد که يا خدا را قبول نداشته باشد، يا منکر يگانگي خدا باشد و يا منکر اصل رسالت گردد؛ در نتيجه تمام آن چه استاد آورده، اساساً از موضوع، خارج است. استاد ادعا کرده بود که عده اي از بزرگان، ملاصدرا يا قائلان به معاد مثالي را تکفير کرده اند، اما هيچ نشاني از آن يافت نشده و ادعاي استاد، بي دليل مانده است. از ميان اين هفت شخصيت که ايشان به صراحت از آنها نام مي برند، هيچ يک چنين نکرده اند.
در فصل سوم از اين بخش نويسنده مي گويد: انتظار عمومي از مدافعان مکتب تفکيک آن است که در تقرير ديدگاه خود ونقد مخالفان، راهي منطقي بپويند و از هر نوع مغالطه و به تعبير استاد حکيمي ، مجهله گويي بپرهيزند. استاد حکيمي نيز بر اين نکته تأکيد ورزيده و آن را يکي از جريان هاي مکتب تفکيک مي شمارد. از اين منظر، مکتب تفکيک در سه سطح عمل مي کند: يکي؛ بيان دقيق هر مسئله فلسفي-عرفاني؛ دوّم: منطقي ديدگاه رقيب و اثبات کاستي هاي آن؛ سوم: تقرير ديدگاه خود و دفاع از آن.
در اين سه مرحله، مفروض آن است که شاهد هيچ گونه حق کشي و گمراهي گري نباشيم و همواره حق، بر هر چيز مقدم باشد. اما مرور آثار اين جريان،خواننده را از پاي بندي به اين اصول، نا اميد و متوجه سيلي از مغالطات مي کند. سپس نويسنده با تعريف مغالطه، به ذکر برخي از مغالطه هاي اين مکتب مي پردازد. او مي نويسد: هنگامي که احساس مي کنيم روند استدلال به گونه اي پيش رفته که نتيجه به دست آمده با مقدمات آن سازگار نيست، دچار مغالطه شده ايم. سپس مهم ترين مغالطات را نام مي برد که عبارت اند از: ١. مغالطه منشأ؛ ٢. مغالطه خلط انگيزه و انگيخته؛ ٣. مغالطه پهلوان پنبه؛ ٤. مغالطه مسموم کردن چاه؛ ٥. مغالطه نقل قول ناقص كه در اين جا به توضيح اجمالي آن مي پردازيم. در اين جا منظور از مغالطه، منشأ يا خاستگاه آن است، که هنگام بررسي يک فکر يا انديشه براساس خاستگاه جغرافيايي آن، يا شخصي که آن را پديد آورده يا مروج آن بوده، داوري کنيم.
اما منظور از مغالطه خلط انگيزه، آن است که به جاي فهم يک نظريه يا کوشش براي قبول يا ردّ آن از طريق منطق، ببينيم که با چه انگيزه اي پديد آمده يا ترويج مي شود. داعيان مکتب تفکيک از اين مغالطه براي نقد فلسفه، عرفان، تصوف و کلام استفاده مي کنند.
مغالطه پهلوان پنبه آن است که هنگام نقد انديشه، به جاي طرح درست مدعيات آن، چنان تصوير مضحک و مخدوشي از آن به دست مي دهيم که ديگر نيازي به ردّ آن نيست و هر کس گزارش ما را بخواند، پوزخندي مي زند و از اين که کسي به چنين عقيده سخيفي باور دارد، اظهار تعجب مي کند.
اما منظور از مغالطه مسموم کردن چاه آن است که گاه ما به جاي استدلال به سود مدعاي خود، فضايي براي ديگران فراهم مي سازيم که جرأت مخالفت با ما را پيدا نکنند. اين کار به شکل هاي گوناگوني صورت مي گيرد، که يکي از اين شيوه ها به مسموم کردن چاه معروف است.
مغالطه نقل قول ناقص، عبارت است از اين که در روند استدلال و براي اثبات يا نفي مطلبي، از نقل قول ناقص استفاده شودکه در آثار مکتب تفکيک، زياد به چشم مي خورد.
البته لازم به ذکر است که نويسنده با بيان برخي از مغالطات ديگر در آثار تفکيکيان از جمله: مغالطه توسل به لفظي، مغالطه توسل به مرجع کاذب، مغالطه تحقير، مغالطه عدم سابقه و ... از طرح همه آنها خودداري مي کند.
نويسنده در آغاز فصل چهارم کتاب، بيان مي کند، که هر فکر يا مکتبي اخلاقاً ملزم است که پس از طرح دعاوي خود، آماده نقد شدن باشد و پذيراي داوري ديگران درباره صحّت وسقم دعاوي خود باشد. اما لازم به ذکر است که مدافعان مکتب تفکيک ظاهراً فضاي نقد خود را فراهم مي نمايند، اما چنان پيش شرط هايي براي کار خود وضع مي کنند که عملاً تحقق آنها، تعليق به محال شده و در نتيجه، راه را بر هرگونه نقد اين مکتب بسته اند. هم چنين نويسنده در پايان فصل چهارم، قائل به اين مي شود، که اگر کسي توصيه ها و هشدارهاي مدافعان تفکيک درباره عينيت اين مکتب با اسلام را ناديده گرفته و به نقد اين مکتب بپردازد، آماج تعبيرات تلخ، تحقيرآميز و گزنده اي قرار خواهد گرفت.
وسرانجام نويسنده در خاتمه بخش دوم و در ذيل عنوان پي گفتار به بررسي ده نکته درباره نقد مي پردازد که البته ارتباطي با بحث مکتب تفکيک ندارد؛ هرچند ياري رسان بحث هاي قبلي است؛ چرا که آنها براي نقد خود، پيش شرط هايي را قرار مي دهند.
كتاب شناخت اثر حاضر:
رؤياي خلوص؛ بازخواني مکتب تفکيک، تأليف سيد حسن اسلامي،( قم: صحيفه خرد، ١٣٨٣)، ٣٥٠ صفحه.