پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - خاورميانه و روابط بين الملل - نوروزی حسن
خاورميانه و روابط بين الملل
نوروزی حسن
موقعيت استراتژيك خاورميانه ضرورتهاى گوناگونى را به همراه دارد: نخستين ضرورت، درك استراتژيك از موقعيت آن در ساختار نظام جهانى و روابط بين الملل و ضرورت ديگر درك استراتژى قدرتهاى بزرگ در خصوص اين منطقه است. اين دو ضرورت از دو ديدگاه داخلى (درون منطقهاى) و خارجى (بيرون از منطقه) قابل پىگيرى است. عدهاى از پژوهشگران بر آناند كه بهترين درك از اين دو ضرورت، در پرتو بازخوانى تاريخ منطقه به دست مىآيد. از جمله اين پژوهشگران، »فرد هاليدى« است كه در كتاب »خاورميانه در روابط بين الملل«، به بررسى تاريخى اين موضوع مىپردازد. او استاد روابط بين الملل در دانشكده اقتصاد لندن است كه پيش از اين نيز چندين عنوان كتاب، از جمله »امت و دين در خاورميانه« (٢٠٠٠)، »دو ساعتى كه جهان را تكان داد«(٢٠٠١) و »يكصد اسطوره از خاورميانه«(٢٠٠٥) را به رشته تحرير در آورده است.
پروفسور »هاليدى« در كتاب جديد خود، تاريخ خاورميانه را طى دو قرن گذشته بررسى كرده و به اين نتيجه رسيده است كه منطقه خاورميانه، به دليل مداخلات خارجى و جنگهاى داخلى و قومى و نيز مسئله فلسطين هيچگاه روى ثبات را به خود نديده است. وى همچنين در اين كتاب، چگونگى ظهور و پيدايش حركتهاى ايدئولوژيكى دينى و سياسى و از جمله مهمترين آن، يعنى حركت قومى عربى كه در دهه پنجاه و شصت، توسط بعث و ناصريسم رخ نمود و در پى آن نيز حركتهاى اسلام سياسى را بررسى كرده است.
كتاب در تركيب كلى خود، به سه قسمت، همراه با مقدمه و مؤخره تقسيم مىشود. مقدمه كتاب تحت عنوان سياست جهانى، خاورميانه و پيچيدگى بررسى مناطق اقليمى و جغرافيايى، و بخش اول آن نيز تحت عنوان مفاهيم، مناطق و دولتها و كشورها به نگارش در آمده است.
فرد هاليدى، در بخش اول كتاب، به دو مسئله توجه مىكند: نظريه روابط بينالملل و خاورميانه و نيز چگونگى تبلور سياست خارجى در كشورها و جوامع. بخش دوم كتاب نيز از تاريخ خاورميانه سخن مىگويد و مسائلى از قبيل خاورميانه جديد، تشكيل دولت و جنگ جهانى و نيز جنگ سرد، درگيرىهاى فراگير و انقلابها يا جنبشها، و پس از جنگ سرد، سر بر آوردن بزرگترين بحرانها در آسياى غربى.
بخش سوم كتاب هم، تحت عنوان »مسائل تحليلى«، به اين مسائل و مباحث پرداخته است: چالش نظامى، جنگ، انتفاضه، رقابت استراتژيكى؛ ايدئولوژىهاى جديد اعم از ايدئولوژىهاى سياسى و دينى و سپس چالشها و تهديدهايى كه دولت در عصر جهانى شدن با آن روبروست، جنبشهاى زودگذر قومى و قارهاى و نيز بحث اقتصاد سياسى جهانى، منطقهاى، فراگير و بين المللى.
اين كتاب در بخش پايانى، تحت عنوان خاورميانه از منظر جهانى، به اين مفهوم تكيه دارد كه تا اين منطقه را در يك چارچوب وسيعتر قرار ندهيم، نمىتوانيم آن را بفهميم. مؤلف از آغاز تا پايان كتاب، از محققان عرب و خارجى كه به شكل مستقيم يا غير مستقيم، در فهم مسائل خاورميانه به وى يارى كردهاند، تشكر كرده است. از جمله عبد الله الأشتل، شلومو افينرى، محمد ايوب، نزيد ايوبى، جنابطاطو، غرمى بشاره، موسى بديرى، خالد الدخيل، فواز جرجس، احمد الخطيب، ژيل كييل و... .
مولف مىنويسد: منطقه خاورميانه شامل سى و يك كشور با حدود ٤٠٠ ميليون نفر جمعيت است كه اكثريت آنها به جز تركيه، ايران و اسرائيل، عرب هستند كه البته كشورهاى شمال افريقا، يعنى مراكش، الجزاير، تونس، ليبى و موريتانى را نيز شامل مىشود.
بخش بزرگى از اين كشورها در قرن بيستم، در اثر بازى قدرت بين دولتهاى بزرگ و نيز مسائل جارى در روابط بينالملل شكل گرفتهاند؛ براى مثال عراق توسط چرچيل، پس از جنگ جهانى اول تشكيل شد و كشورهاى سوريه، لبنان و شرق اردن پس از جنگ جهانى دوم پديد آمدند. به همين دليل، فهم سرنوشت اين منطقه، بىعنايت و توجه به مداخلات خارجى دولتهاى بزرگ كه عمدتاً در پايان جنگ جهانى دوم اروپايى بودند و پس از آن امريكا نيز به آنها پيوست، امكانپذير نخواهد بود.
با اين حال، »فرد هاليدى« براى فهم مشكلات منطقه، تنها به بررسى تاريخ معاصر بسنده نكرده است و به تاريخ دور و عقبتر باز مىگردد و در فصلى تحت عنوان »رويارويى با اروپا در سالهاى ١٦٠٠ تا ٢٠٠٠« در بيانى به اين مضمون مىپردازد كه از قرن هفتم ميلادى، يعنى از ظهور اسلام، مىبينيم كه دين اسلام، تقريباً به مدت يكهزار سال، داراى تفوق فرهنگى و استراتژيكى بوده است؛ اما اين وضعيت از قرن پانزدهم كه مسيحيان اسپانيا را به صورت قطعه قطعه در آورده و با اخراج عربها در سرزمين خود مستقر شدند، دستخوش تغيير شد.
بايد افزود كه شكست عثمانىها در دروازه وين در سال ١٩٨٣م، در پيدايش اين وضعيت مؤثر بود، چرا كه پيش از آن، قوىترين نيروى نظامى بودند كه حمله و يورش مىبردند؛ در حالى كه اروپا در آن زمان، در موقعيت ضعف و دفاع از خود قرار داشت و پس از اين مقطع بود كه توازن قواى قدرتها در عمل، روند عكس خود را آغاز كرد و قدرتهاى اروپايى به طور روزافزون شروع به رشد و توسعه كردند و در مقابل نيز قدرت اسلامى بيشتر و بيشتر به ضعف گراييد، تا اينكه عصر استعمار در قرن هفدهم فرا رسيد.
مؤلف در ادامه مىنويسد: چنانچه خواهان فهم و درك چالش كنونى بين دو طرف هستيم، بايد به گذشته دور باز گرديم، زيرا اين چالش ريشههاى عميقى در تاريخ دارد و درك زمان كنونى، ممكن نمىشود؛ مگر در پرتو توجه و بررسى گذشته كه البته عكس آن نيز صادق است. اين به معناى آن است كه علوم سياسى بايد از علم تاريخ مدد بگيرد تا بتواند اين موضوع را به شكل مطلوب واكاوى كند. به اين دليل، مسلمانان از اوضاع كنونى احساس خوبى ندارند، چه زمان تغيير يافته و توازن قوا به نفع طرف مقابل رقم خورده است و پس از آنكه چيره بودهاند، اكنون در موقعيت مغلوب قرار گرفتهاند. اين همان وضعيتى است كه بر اوجگيرى حركتهاى اصولگرا، براى انتقام از غرب به خاطر استعمار ملتهاى اسلامى و تحميل ذلت بر آنها، طى حداقل دو قرن گذشته تأثير گذاشته است. ملاحظه اين چارچوب، فهم و درك علل افزايش چالشهاى جارى بين اصول گرايان اسلامى و غرب را ميسر مىسازد.
واقعيت اين است كه مردمان مشرق زمين و خاورميانه، از ناحيه جنگها و نبردهاى خارجى نيروهاى نظامى عليه امپراتورى عثمانى و نيز تبعات فرهنگى آن متأثر و دردمند بودند و به همين دليل اروپا به دليل آموزشهاى تقليدى مساجد و پايگاههاى دراويش، به صورت ذاتى و از ناحيه مدارس عمومى به شكل عام، در قالب فرهنگ عصر انحطاط، بر آنها سيطره داشت.
آنها از آنچه در خارج از سرزمين خود اتفاق مىافتاد، بى خبر بوده و اساساً بر ايشان اهميتى نداشت كه چيزى از آن بدانند، زيرا معقتد بودند كه علم نهايى و حقيقت مطلق را در اختيار دارند، پس چرا بايد نيازمند علم و آگاهى باشند؟ در حالى كه همچنان امپراتورى عثمانى شاهد تفوق نظامى خود بود و فراتر از آن، اروپايىها را تحقير مىكرد و آنان را در مرتبه پايينى از عقب ماندگى مىپنداشت، چگونه ممكن بود كه بخواهد از آنها علم و آگاهى بگيرد؟
اين مسئله بنا به همان دلائلى بود كه گذشت؛ به ويژه آنكه اروپايىها در نظر آنها و در نظر كلى فقها كافر بودند؛ اما پس از آنكه شكستهاى امپراتورى عثمانى در برابر نيروهاى اروپايى اتفاق افتاد، برخى آنها براى نخستين بار به طرح پرسشهايى پرداختند و گفتند كه شايد مسيحيان داراى علومى باشند كه ما از آن بىخبر باشيم و از آنجا كه شكست نظامى بود، پس علاج آن نيز نظامى بود؛ يعنى راه حل آن، از طريق واردات تكنولوژى نظامى از اروپا دنبال شد.
به همين دليل، سلطان عثمانى امر كرد كه مربيان و كارشناسان خارجى را براى آموزش سپاه عثمانى به كار گيرندو به اين ترتيب، ارتش عثمانى به اصلاحات و ترميم خود پرداخت و روشها و شيوههاى نظاميان اروپايى را به كار گرفت و پس از مدتهاى طولانى، برخى كتابهاى آنها براى نخستين بار ترجمه شد.
اين هدف، گروهى از جوانان مسلمان را به فراگيرى زبانهاى اروپايى، به منظور مطالعه علوم نظامى آنها ترغيب و وادار كرد؛ امرى كه سابق بر اين محال و غير ممكن بود. به هر حال، مسلمانان به اروپايىها به ديده حقارت مىنگريستند و معتقد بودند كه اروپايىها چيز جديدى ندارند كه آنها بخواهند آن را فرا بگيرند. اين همان چيزى است كه »البرت خورانى« درباره عصر ليبراليسم عربى ذكر مىكند؛ يعنى عصرى كه از زمان محمد على پاشا و رفاعه رافع الطهطاوى تا سقوط نظام پادشاهى به دست عبدالناصر و افسران آزاد، در سال ١٩٥٢ ادامه داشت.
پس از آن - آن گونه كه مؤلف مىنويسد - عصر ايدئولوژىهاى جديد فرا مىرسد؛ يعنى قوميتگرايى عربى و اصول گرايى كه نخستين متولد، از سال ١٩٥٠ تا مرگ جمال عبد الناصر در سال ١٩٧٠ پا به عرصه گذاشت و مورد اخير هم، پس از آن جايگزين آن شد كه تا كنون همچنان ادامه دارد.
محقق معتقد است كه حركتهاى اصولگرايانه معاصر خود را از طريق برخى حوادث تاريخ آرام به مسلمانان معرفى و بروز مىدهد. مانند جنگهاى صليبى، مسئله اندلس، فروپاشى پادشاه عثمانى و سپس توطئه انگليس و فرانسوىها در منطقه و تقسيم آن بين خودشان در مقطع پس از جنگ جهانى اول كه مسئله فلسطين را نمىتوان فراموش كرد.
نويسنده سپس موارد ديگرى را نيز بر مىشمارد؛ از جمله آنچه در دوره استعمار اتفاق افتاد و پس از آن نيز حمله سه جانبه انگليس، فرانسه و اسرائيل به مصر در سال ١٩٥٦ و پشتيبانى غرب از اسرائيل در طى زمان و... كه تمامى اين اتفاقات تاريخ از ناحيه حركتهاى تندرو، براى توجيه انفجارها و اعمال خشونتآميزى كه عليه منافع غرب در مناطق مختلف جهان صورت مىگيرد، به كار برده مىشود و اين گونه تعبير مىشود كه اين اقدامات در دفاع از جهان اسلام و عليه دشمن خارجى، اعم از جهان غرب، اروپا و امريكاست.
مؤلف ياد آور مىشود كه همه پيامهاى اصول گرايان اسلامى و ادبيات آنها، از زمان تأسيس اخوان المسلمين در سال ١٩٢٨ تا امروز، بر هجوم آن عليه امپرياليسم، استعمار و صهيونيسم تمركز داشته و از اين جهت، يك مسئله قديمى است و آن گونه كه برخى مىپندارند، ديروز و امروز، به وجود نيامده است. او تأكيد دارد كه اين مسئله به زمانهاى دور باز مىگردد.
نويسنده بر آن است كه خطابهها و اعلاميههاى صادره از سوى گروه »القاعده«، اعم از بن لادن و ديگران، تنها استمرار اين حمله اعتقادى به غرب و تمدن آنهاست. حملهاى كه حسن البنا، سيد قطب، مودودى و بسيارى ديگر آن را پايه گذارى كرده و از چند دهه پيش به اين سو، آن را متبلور ساخته و معقتد بودند كه تمدن غربى، از نظر اخلاقى منحط و ورشكسته است.
بر كسى پوشيده نيست كه ايالات متحده در پى بازسازى و بازنگرى در عناصر منطقهاى خود در خاورميانه است تا بتواند منافع حياتى خود را حفظ كند، چرا كه وجود هر گونه مخاطرهاى در اين منطقه مىتواند، اين منافع حياتى را تهديد كند؛ از اين رو تصادفى نيست كه جورج بوش رئيس جمهورى امريكا، در سخنرانى خود در شوراى توسعه دموكراتيك در ششم اكتبر سال ٢٠٠٥م، طبيعت دشمنانى را كه ايالات متحده در منطقه خاورميانه با آنها روبرو است، چنين مشخص كرد كه »اين عناصر مسلح، به دنبال بر پايى يك امپراتورى اسلامى راديكال از اسپانيا تا اندونزى هستند«. اين اظهار نظر بوش در پاسخ به نامههايى بود كه بين سران القاعده رد و بدل مىشود و حكايت از خواست آنها مبنى بر احياى خلافت اسلامى داشت.
حتى اگر چنين اظهار نظرى وجود هم نداشت، روشن بود كه خاورميانه از ديرباز، در ذهن رهبران امريكا، جايگاه خاصى داشته و به همين دليل، در هر مقطع به بازنگرى در رويكرد خود نسبت به اين منطقه پرداخته، تا منافع امريكا را تضمين كنند. بررسى اين رويكرد، از طريق چند نكته قابل تأمل است كه دكتر »احمد سليم البرصان«، استاد روابط بينالملل از اردن به آنها اشاره مىكند:
١. استراتژى دفاعى دهه نود و نظام تك قطبى جهان
استراتژى كنونى امريكا در بازسازى بنيه خاورميانه، به آغاز دهه ٩٠ و مشخصاً پايان دوره رياست جمهورى بوش پدر و اوايل دوره رياست جمهورى كلينتون باز مىگردد كه وزارت دفاع امريكا در آغاز سال ١٩٩٢ به تجميع عناصر يك سند، تحت عنوان »راهنماى برنامه ريزى دفاعى« پرداخت. اين نخستين سند پس از فروپاشى اتحاد شوروى سابق بود كه اهميت خاصى يافت، چرا كه ايالات متحده را بر آن مىداشت كه راه را بر هر قدرت رقيب در اروپا، آسيا يا خاورميانه ببندد؛ به اين مفهوم كه امريكا بزرگترين قدرت مسلط بر جهان باشد؛ نه فقط براى زمان حال يا ده سال ديگر، بلكه آن گونه كه سند تصريح مىكند، امريكا براى هميشه بايد به عنوان تنها ابر قدرت مطرح باشد.
در پشت پرده اين سند، افرادى چون پل ولفو وتيز قرار داشتند كه دوره بوش پسر، معاون وزير دفاع امريكا شد. همچنين زلماى خليلزاد سفير امريكا در عراق و لويس سكوتر مدير دفتر ديك چكنى، معاون سابق رئيس جمهور امريكا و همان كسى كه همسرش ادعاى دستگاه جورج بوش، مبنى بر دستيابى عراق به اورانيوم را از طريق كشور نيجريه جعل كرد.١
شايد آنچه ساموئل هانتينگتون در مقالهاى كه در تابستان سال ١٩٩٣ در مجله فارين افرز مطرح كرد، دقيقا در چارچوب همين مضمون بود كه در قالب طرح »راهنماى برنامه ريزى دفاعى و دعوت براى يك استراتژى جديد، اهميت استراتژيكى منطقه خاورميانه را در قرن آينده، به دليل تحولات نفت و... ياد آورى و خاطر نشان مىكرد.٢
شايان ذكر است كه »هانتينگتون« خود يكى از كسانى بود كه از طريق نوشتههايش، رويارويى با خطر كمونيسم را در گرما گرم جنگ سرد ترويج مىكرد. جيم كورت٣ در تحقيق خود تحت عنوان »تهديد جهانى« و »استراتژى امريكا، از كمونيسم در سال ١٩٥٥ تا اسلام گرايى در سال ٢٠٠٥« مىنويسد: اشاره مىكند »هانتينگتون« به تحليل استراتژى امريكا و رويارويى با خطر كمونيسم در نوشتهاى با عنوان دفاع مشترك، برنامههاى استراتژيكى در سياست ملى پرداخته است. از نظريه برخورد تمدنهاى او محافظه كاران جديد سود بردند و خطر برخورد تمدنها و همچنين تمدن اسلامى و ضرورت بازسازى خاورميانه را برجسته كردند. سپس شيمون پرز نوشتهاش را با عنوان خاورميانه جديد٤ مطرح كرد. شايد مهمترين و حساسترين سندى كه به تبلور خاورميانه جديد فرا خوانده و دستگاه جورج بوش پسر آن را پايه گذارى كرده، پايه گذاران اين سند در پستهاى حساس، به ويژه در وزارت دفاع امريكا، به تصدى گمارده شدند؛ همان سندى كه »ريچارد پول« و »داگلاس فيس« در سال ١٩٩٦ به همراه مجموعهاى از نئو محافظهكاران ارائه كردند و به دولت »بنيامين نتانياهو« در آن دوره تقديم كردند. اين سند خواهان دست كشيدن از قرار داد اسلو و سرنگونى رژيم عراق و سوريه، و بازسازى عراق بر اساس طائفه گرايى و پارامترهاى طائفهاى و تقسيم دوباره منطقه و نيز محو و نابودى شخصيت منطقه عربى، يعنى ايجاد تقسيم بندىهاى سياسى جديد بود به گونهاى كه اسرائيل بزرگترين قدرت منطقهاى و مسلط بر آن باشد.
بيشتر اين افكار كه در سند »پول« آمده بود، در سند »اوويد يانون«٥ كه در مجله جنبش صهيونيسم در سال ١٩٨٢م، تحت عنوان يك استراتژى براى اسرائيل در دهه ١٩٨٠ چاپ شد، آمده است و طى آن به صراحت خواستار تقسيم خاورميانه (با مكانيسم دنياى غربى) شده است.
٢. اشغال عراق و توازن قدرتهاى جديد
»جيمزمان« نويسنده امريكايى مىنويسد: كه توجيه واقعى براى جنگ عراق، به پيش از ده سال قبل، يعنى سند »راهنماى برنامه ريزى دفاعى« باز مىگردد كه دولت »كلينتون« با آنچه در اين سند آورده بود، با اهمال و سستى برخورد كرد؛ اما دولت بوش پسر، به اجراى آن در خصوص خاورميانه جديد پرداخت و آن را به نفع استراتژى اسرائيل و هژمونى امريكا به كار گرفت و با جعل ادعاى وجود سلاحهاى كشتار جمعى و توجيه حمله به عراق و تبيين نقشه تفكيك دولتهاى منطقهاى را مطرح كرد كه نقش مهمى در توازن قدرتها داشت. اشغال عراق، نخستين گام در نقشه منطقه جديد است؛ كه به اعتبار آنكه عراق، به دليل اوضاع داخلى و انزواى منطقهاى و بين المللى رژيم آن ضعيفترين حلقه در اين ميان بود. سرنگونى رژيم عراق از برنامههاى از پيش تعيين شده بود و پيش از حادثه ١١ سپتامبر طراحى شده بود و اين حادثه موجب شد كه شرايط داخلى در ايالات متحده، براى حمله به عراق آماده شود و آن گونه كه »مايكل جانسون«، نويسنده امريكايى مىگويد، دولت بوش اشغال عراق را بر سه پايه متمركز كرد: نيروى نظامى امريكا، حمايت اكراد و تسامح شيعهها با اشغال عراق در پرتو تصفيه برخى قدرتهاى منطقهاى مثل ايران و كويت در قالب تصفيه حساب با رژيم عراق و سرنگونى آن.٦
دولت بوش تصور مىكرد كه رژيم عراق از نظر داخلى و حتى منطقهاى، فاقد مشروعيت سياسى است و اين خط را در امتداد مهندسى منطقه و پياده كردن نظريه دومينو در محور شرق دنبال مىكرد كه با سرنگونى نخستين حلقههاى آن آغاز، و سپس به سمت سوريه، لبنان و ايران متوجه مىشد؛ يعنى همان چيزى كه رايس وزير خارجه امريكا به آن اشاره داشت؛ اما هرج و مرجى كه در پى مقاومت مردم عراق به وجود آمد، مردم و ملتهاى عربى را متوجه اهميت و حساسيت تغيير از بيرون و نيز مفهوم خاورميانه بزرگ كرد.٧
رويدادها به گونهاى رقم خورد كه روابط سوريه و لبنان، به سمت تأكيد بر خروج سوريه از لبنان متحول شد. با آنكه حضور سوريه در لبنان از گذشته و طى سه دهه، از دوره كسينجر با حمايت و موافقت امريكا صورت گرفته بود، چرا كه »كسينجر« معتقد بود، سوريه در تحقق ثبات در لبنان نقش دارد و استمرار جنگهاى داخلى و حمايت از منافع امريكا را تضمين مىكند و در همان وقت نيز در جبهه سوريه و اسرائيل آرامش برقرار شده بود.
٣. ژئوپليتيك خاورميانه و ادراك استراتژى امريكا
فهم استراتژى امريكا در بازسازى ساختار خاورميانه جديد كه در ضمن استراتژى هژمونى آن صورت مىگيرد تنها از طريق شناخت و درك ژئوپليتيك امريكايى خاورميانه، در دورانهاى مختلف تاريخى و تلاش در جهت ارتباط بين وضعيت كنونى و گذشته، در زمينه استراتژى دولتهاى بزرگ در منطقه كشورهاى عربى امكانپذير است. به اين مفهوم كه امريكا يك موضع ثابت داشته و آن اينكه هيچ قدرت منطقهاى يا جهانى كه ايالات متحده را تهديد كند، ايجاد نشود يا وجود نداشته باشد و ايالات متحده همچنان معتقد است كه شكلگيرى قدرت ملى چين و روسيه، حتى اتحاديه اروپا، در آينده همراه با سيطره بر موقعيت و نفت خاورميانه خواهد بود.
آنچه »رينهولد نيبور« از مشهورترين نظريه پردازان رئاليسم در روابط بين الملل، در قرن بيستم گفته بود كه هر كه بر خاورميانه مسلط شود، بر تمام اروپا مسلط شده است٨ ، رفتار استراتژيك از كسينجر تا برژينسكى تا زمان بوش و رامسفلد را تفسير مىكند.٩ همچنين نقل قول ماريوس پليتر، نويسنده فرانسوى از ولاديمير لنين، رهبر انقلاب بلشويكى مبنى بر اينكه ادراك استراتژى امريكايى اين است كه راه پاريس، از مغرب (مراكش) مىگذرد.١٠
منظور لنين از مغرب، همان مغرب عربى است و پيداست كه اين گفته لنين، با انقلاب ريف، توسط عبدالكريم الخطابى عليه اسپانيا، در منطقه ريف مرتبط بوده و گوياى اهميت استراتژيكى مغرب (مراكش) در رقابت بين قدرتهاى اروپايى و رويكرد ضديت آن با استعمار فرانسه، به عنوان دروازه پشتى اروپا، بر اساس آنچه »سول كوهن« استاد معاصر ژئوپليتيك امريكا گفته است و اين نگرانى اروپا را درباره تحولات سياسى در دورازه پشتى خود تفسير مىكند.
مفهوم خاورميانه در غرب، چه در بريتانيا و چه در ايالات متحده، بعدها با آسياى عربى، مصر، ليبى و سرزمين فارس و ايران كنونى و بعضا تركيه، زمانى كه اين كشور خواهان ايفاى نقش در خاورميانه بود؛ مثل نقش فعلى آن در پيمان بغداد، مرتبط شد.
»مايكل كلاير« استاد تنشها و چالشهاى بين المللى امريكا، در مقالهاى كه در شماره ژوئن ٢٠٠٣ مجله nation امريكا (پس از اشغال عراق توسط امريكا) منتشر كرد، خاطر نشان مىكند كه جنگ عراق آشكار ساخت كه نقطه تمركز رقابت بين المللى، منطقه جنوب و وسط آسيا است؛ يعنى از افغانستان و جمهورىهاى آسيايى تا عراق.١١ منطقهاى كه »ويليام هميلتون« استاد تاريخ امريكا، از آن به عنوان قلب خاورميانه١٢ ياد مىكند و مىپرسد كه آيا اشغال اين قلب، دليل اصلى و استراتژيكى حمله به عراق است؟ او خود پاسخ مىدهد كه اشغال عراق، بيانگر اهميت استراتژيك آن براى ايالات متحده است.
»هالفرود مكيندر«، نخستين كسى بود كه به اهميت نقطه تمركز جغرافيايى١٣ (در سخنرانىاش در انجمن جغرافيايى پادشاهى انگلستان در ژوئيه سال ١٩٠٤) پرداخت و بر شرق اروپا، به عنوان نقطه تمركز جغرافيايى انگشت گذاشت كه در سال ١٩١٩ »قلب خشك« در اوراسيا ناميده شد و اتحاد شوروى بر آن مسلط بود. نظريه مشهور »مكيندر« كه در تفكر استراتژيكى اروپا و امريكا، طى قرن بيستم تا به امروز تأثير گذار بود، اين است كه هر قدرتى كه بر شرق اروپا مسلط شود، برقلب خشك مسلط شده و هر كه بر قلب خشك مسلط شود، بر جزيره جهان مسلط شده و هر كه بر جزيره جهان مسلط شود، بر كل جهان مسلط شده است.١٤
منظور »مكيندر« از جزيره جهان، جزيره جهان قديم، يعنى آسيا، اروپا و افريقا بود. پيش از مكيندر، ناپلئون اهميت اين قلب خشك را دريافت؛ زمانى كه به سوى روسيه حركت كرد، چنان كه قيصر آلمان، هيتلر و موسولينى نسبت به اهميت تسلط بر اروپا و جهان تحت تأثير قرار گرفتند.
»نيكلاى سبيكمن« نيز نظريه حاشيه خشك (Rimland) را مطرح كرد و در آن تسلط بر اين منطقه را به منزله تسلط بر اوراسيا و سرانجام تسلط بر جهان تلقى كرد.
مىبينيم كه حاشيه خشك، همان »هلال داخلى« در نظريه »مكيندر« و »قوس بحرانها« در نظريه »برژينسكى« و همان »جهان عربى اسلامى« و در واقع منطبق بر همان منطقهاى است كه ايالات متحده آن را خاورميانه بزرگ نام نهاده است و همچنان تسلط بر آن، به منزله نقطه تسلط بر جهان است، چنان كه استراتژيستهاى غربى از »مكيندر« تا »برژينسكى«، مشاور امنيت ملى دولت كارتر و »پول ولفو ويتز«، طراح نقشه اشغال عراق و معاون سابق وزير دفاع امريكا و مدير فعلى بانك جهانى بر آن تأكيد داشتهاند.
عراق نقطه تمركز جغرافيايى يا قلب خشك
»ويليام هميلتون« مىگويد كه كارشناسان استراتژيست در وزارت دفاع و شوراى امنيت ملى امريكا، از نظريه »مكيندر« تأثير گرفتهاند و عراق نزد آنها، قلب منطقه عربى آسيايى است.١٥
بر اساس نظر او، اشغال عراق، يعنى تسلط بر نفت و اينكه تعيين مىكند، كدام حكومت مىخواهد كه از طريق آن در خطوط ارتباطى استراتژيكى خليج فارس و كشورهاى حاصلخيز (عراق، سوريه، لبنان و...) حكمرانى كند. به نظر »هميلتون« اين منطقه از قاهره تا اسلام آباد، تحت سيطره هژمونى امريكا در مىآيد؛ يعنى منطقه زير چتر صلح امريكايى قرار مىگيرد.
مصر و هلال حاصلخير (نقطه تمركز و قلب خشك)
اشغال عراق از چارچوب گفته »نيبور«، مبنى بر اينكه هر قدرتى كه بر خاورميانه مسلط شود، بر اروپا مسلط شده، خارج نمىشود؛ اما از نظر تاريخى، نقطه تمركز جغرافياى عربى به مفهومى كه »مكيندر« بيان كرده، كشور مصر در خاورميانه است و به همين دليل، در دولت امريكإ؛ گفته مىشود كه در خصوص نزاع عربها و اسرائيل، هيچ جنگى بودن حضور مصر نيست؛ به همين دليل بود كه هدف استراتژيكى اسرائيل در دوره »مناخيم بگين« در كمپ ديويد، خارج كردن مصر از معادله چالش نظامى بين عربها و اسرائيل در خاورميانه بود كه عربها هم در عزل مصر دچار اشتباه شدند و به دام اسرائيل افتادند.
از منظر تاريخ معاصر، »ناپلئون« هنگامى كه به مصر و شام (١٧٩٨ - ١٨٠١) حمله كرد، مىخواست امپراتورى بريتانيا را از طريق قطع ارتباط با هند به ضعف بكشاند و اين نبوغ »ناپلئون« در خصوص ذهنيتى كه از مصر داشت، بريتانيا را از اهميت استراتژيكى مصر، در تسلط بر منطقه خاورميانه آگاه ساخت.١٦
نقطه تمركز جغرافيايى، قلب و ايدئولوژى
نقش نقطه تمركز با قلب خاورميانه به ايدئولوژى مرتبط شد. ايده اين رابطه، از زمان »صلاح الدين«، يك رابطه دينى بود و در دوره »محمد على پاشا« توحيد و يكى دانستن ايدئولوژى قومى يا دينى به وجود آمده بود؛ اما مىبينيم كه نقطه تمركز جغرافيايى در قرن بيستم، اهميت و نقش مؤثرى مىيابد. در مسئله كشورهاى غير معتقد و حمايت از جنبشهاى آزاديبخش افريقايى و پس از آن نيز حمايت از جنبشهاى قومى عربى مصر، به عنوان نقطه تمركز جغرافيايى مطرح بود كه به آن نقش رهبرى كشورهاى جهان سوم در سال ١٩٥٦ در الجزاير و حمايت از انقلاب الجزاير يا ايستادگى در برابر برنامههاى بريتانيا در منطقه قلب خاورميانه و پيمان بغداد و نيز حمايت از حركت آزاديبخش منطقه الجزاير و افريقا را اعطا كرد.
هنگامى كه وحدت بين مصر و سوريه (١٩٥٨ - ١٩٦١) بر قرار شد، دولتهاى غربى و قدرتهاى اروپايى و امريكا و اسرائيل، به خطر اين وحدت پى بردند؛ به ويژه در ارتباط با مسائل قومى دريافتند كه اين وحدت، بيانگر يك آگاهى استراتژيك است كه اهميت آن، از آگاهى نخبگان سياسى عرب بيشتر است، چرا كه تجربه آلمان و ايتاليا نشان مىداد كه با برقرارى وحدت بين آن دو، آلمان از طريق تسلط بر اروپا به تهديد آن پرداخت...
در خصوص جنگ ١٩٦٧، صرف نظر از آنچه پيش از آن به وجود آمده بود، بايد گفت كه اين جنگ يك برنامه ريزى استراتژيكى براى از بين بردن نقطه تمركز جغرافياى عربى و به ضعف كشاندن و دورساختن آن از چارچوب عربى آسيايى يا جبهه غربى افريقايى بود.١٧
هنرى كسينجر؛ نقطه تمركز جغرافيايى عربى و ايران
پس از آنكه ژئوپليتيك آلمانى به دليل جنگ جهانى دوم، خدشهدار و فراموش شده بود، »هنرى كسينجر« اعتبار دوبارهاى به آن بخشيد. او به حق ژنرال »هوسهونر« امريكا به شمار مىرود، كسى كه از »مترنيخ« وزير خارجه اتريش و سياست او در كنفرانس وين (١٨١٥) و سياست توازن قوا تأثير گرفته بود. از اين رو هنگامى كه پست مشاور امنيت ملى رئيس جمهورى امريكا در دوره نيكسون و سپس وزير خارجه امريكا را پذيرفت، موضوع خارج كردن ايالات متحده از باتلاق ويتنام را نصب العين خود قرار داد و در پى آن كانالهاى ديپلماسى را به سوى خلق چين گشود و بر استراتژى موازنه قوا، در رويايى با اتحاد شوروى (سابق) متمركز شد.
»نيكسون« با اشاره »هنرى كسينجر«، استراتژى ژاندارمى منطقه (Proxg forces) را پايه گذارى كرد و ايران را در منطقه خاورميانه، به عنوان پليس منطقه خليج فارس، در دوره پهلوى به شمار آورد؛ اما با حس ژئوپليتيكى خود، متوجه نقطه تمركز جغرافياى عربى (سرزمين پنهان) بود. سياست مصر در آن زمان، بر اساس عدم تعهد و نزديكى و همكارى با اتحاد شوروى در زمينه سياسى، به ويژه پس از جنگ ١٩٦٧ شكل گرفته بود؛ از اين رو هدف استراتژيكى »كسينجر« دور ساختن اين نقطه تمركز جغرافيايى از اتحاد شورى (سابق) و كشاندن آن به سوى غرب بود. به همين منظور، او با سياست گام به گام و دور ساختن شوروى پيش از جنگ اكتبر ١٩٧٣ از نقطه تمركز، آغاز استراتژى امريكايى - اسرائيلى در شمول خطر نقطه تمركز جغرافيايى بر اسرائيل را بنا گذاشت، چرا كه اين نقطه، بزرگترين قدرت عربى بوده و تاريخ آن، در تمامى دورههاى تاريخى اين را ثابت مىكند. اين همان چيزى است كه بعدها تحول و تغيير نقش عربى را در سطح جهانى و منطقهاى و كشورهاى عدم تعهد و سازمان وحدت افريقا محقق كرد و نقش محورى مصر، پس از آنكه مركز ثقل كشورهاى عدم تعهد و سازمان وحدت افريقا بود، افول كرد.
اما در خصوص قلب منطقه عربى، چنان كه »هميلتون« نامگذارى كرده بود، قلب منطقه عربى و آسيا در برابر انقلاب اسلامى ايران در منطقه ايستاد. عراق چه با تصميم سياست داخلى خود به صورت مستقل يا به اشاره دولت كارتر، توانست جنگى را عليه انقلاب اسلامى ايران بر پا كند و عليرغم كمكهاى نظامى كشورهاى نفتى، نتوانست در برابر وزش باد انقلاب كه در عنفوان جوانى خود بود، (به مدت ٨ سال) طاقت بياورد؛ اما پس از پايان يافتن جنگ ايران و عراق در سال ١٩٨٨، خطر اين بود كه عراق منافع اسرائيل و امريكا را تهديد كند و اين همان نكتهاى است كه در گزارش مركز پژوهشهاى استراتژيك دفاع امريكا، پيش از حمله به كويت، تحت عنوان »قدرت عراق و امنيت امريكا در خاورميانه« (Iraq power and as security Middle Eeast) منتشر شده بود و به ناچار بايد پس از جايگزينى نقطه تمركز جغرافيايى، به سوى قلب جهش كند و اكنون مىبينيم كه »قلب« شكسته شده و ايده قوميت از قاموس سياسى عربها، با انحلال حزب بعث و ارتش عراق و محو هويت عربى رخت بر بسته است كه تمامى اين موارد، در استراتژى اسرائيل در دهه ١٩٨٢ و پس از آن در گزارش استراتژى ارائه شده به »نتانياهو«، تحت عنوان استراتژى اسرائيل ذكر شده بود.١٨
نخستين گزارش درباره استراتژى اسرائيل، در سال ١٩٨٢م، بر طرح تقسيم منطقه عربى به قلمروهاى سياسى و در رأس آن عراق به سه دولت تأكيد دارد؛ اما گزارش سال ١٩٩٦ به صراحت بر پايان دادن بر تفكر قوميت عربى اصرار مىورزد؛ به اين دليل كه خطرى براى موازنه منطقهاى و آينده اسرائيل به شمار مىآيد. ايده و تفكر قوميت در پس قضيه ظهور »عبدالناصر« در جهان عرب و نقش رهبرى نقطه تمركز جغرافيايى قرار داشت و بايد كه به اين تفكر، در منطقه قلب كشورهاى عربى و اسلامى پايان داده مىشد.
٤. آينده نظام منطقهاى و عربى
نظام منطقهاى عربى، در پرتو متغيرهاى بين المللى كه متفاوت از مرحله پيدايش و تشكيل آن است، در پى بازگشت به جريان قوميت گرايى و تأكيد بر نقش منطقهگرايى، با بحران واقعى مواجه شده است؛ از اين رو در خصوص كشورى كه به دليل فقدان ريشههاى تاريخى، از خلأ مشروعيت سياسى رنج مىبرد، سازمانها تلاش مىكنند كه در غياب نقش تمركز جغرافيايى، از منطقه گرايى، به عنوان وسيلهاى براى مشروعيت نظام حاكم بهره بگيرند.
اين مشكل اصلى (و نه منطقهاى)، امنيت قومى عربى را محقق كرد؛ نه اينكه امنيت براى دولت سرزمينى فراهم شود، بلكه برخى دولتهاى كوچك منطقهاى در هم پيمانى با قدرتهاى غربى، وسيلهاى براى حمايت از خود در شرايط فقدان مشروعيت و تهديدهاى داخلى و منطقهاى يافتند؛ اما اين هم پيمانى، به حالتى خاص در اين دولتهاى منطقهاى كوچك منجر شد و وظايف منطقهاى و هم پيمانى با قدرتهاى بزرگ، به صورت وظايف اقتصادى، سياسى و حتى استراتژيكى در آمد؛ از اين رو اين كشورها، اكنون با يك بحران مشروعيت داخلى رو به رو شدهاند؛ در حالى كه اين كشورها در گذشته، با اصول اسلامى هم پيمان بودند.
پس غياب و فقدان يك نظام امنيتى عربى، به يك حالت پاره پاره شدن در منطقه انجاميده و همين طور قراردادهاى امنيتى دو جانبه يا گروه بندىهاى خارج از منطقه، به تشويش و نزاع بين كشورهاى منطقه و افزايش كمكهاى نظامى منجر شده، بر امنيت ملى اين كشورها و ثبات آنها تأثير منفى بر جاى گذاشته است.
در امتداد اين مسئله قوميتى، مىبينيم كه دولتهاى نفتى منطقه، با جريانهاى اسلامى، به منظور ايستادگى در برابر دولت متمركز جغرافيايى - كه با ايدئولوژى قوميتى، دولتهاى منطقهاى هم پيمان با قدرتهاى استعمارى را تهديد مىكرد - هم پيمان شدند. بنابراين، آن گونه كه دكتر احمد سليم البرهان تحليل مىكند، آينده نظام منطقهاى و امنيت و نقش جهانى آن، با عوامل زير مرتبط خواهد بود.
١. جهان عرب داراى نيروى انسانى و منابع اقتصادى و نيز موقعيت استراتژيكى بوده كه استفاده از اين عوامل موجب شده، بتواند نقش فعالى را در نظام بين المللى ايفا كند.
٢. دولت متمركز جغرافيايى به نقش ترميمى خود آگاه است و مىداند كه به وسيله ايدئولوژى قوميتى و دينى مىتواند، ملتهاى عربى را در هر جايى كه باشند، همانند دورههاى تاريخى گذشته، در برابر طرح خاورميانه جديد يا خاورميانه بزرگ كه در پى محو شخصيت منطقهاى و عربى است، بسيج و قطب بندى كند.
٣. دولت متمركز جغرافيايى مىداند كه استراتژى منطقهاى اسرائيل و كشورهاى بزرگ، به اهميت برجستگى جايگاه آگاه است و به همين دليل، در پى جايگزينى نقش آن است. همان گونه كه حسنين هيكل گفت ،اسرائيل با اقدامات خود در منطقه و در سطح مستقيم و وسيعتر از رويايى كه »ديويد بن گورين« مؤسس آن در سر مىپروراند، دور نشده است؛ رؤيايى كه مىكوشد، مصر را در پشت مرزهايش متوقف كند و دست اسرائيل را در شرق باز بگذارد.١٩
٤. دولتهاى منطقهاى كوچك، به ويژه دولتهاى نفتى، به اهميت وجود نيروهاى خارجى در سطح متوسط و محدود آگاه هستند و مىدانند كه ارتباط آنها با نقطه تمركز جغرافيايى، همان عاملى است كه به وسيله آن مىتوان، امنيت و هويت را محقق كرد و همچنين اينكه اعتماد و تكيه بر دولت منطقهاى مرتبط با عوامل دين، زبان و تاريخ برتكيه به نيروهاى خارجى متكى به نگرشهاى تمدنى، سياسى و استراتژيكى ترجيح دارد.
٥. تأكيد بر وحدت دولت »قلب«، يعنى عراق و عربى و اسلامى بودن آن، و خروج اشغالگران از آن، تحرك كشورهاى عربى در خصوص مصالحه بين طرفهاى عراقى و حفظ عنصر عربى اين كشور، گام مهمى در جهت تحقق وحدت عراق است و برگزارى كنفرانس وفاق عراقى در بين كشورهاى عربى، بر نقش اين كشورها براى از بين بردن برنامههاى خاورميانهاى امريكا و اسرائيل دلالت دارد و اين مسئله ما را به اهميت نظام امنيت عربى و فعال سازى قرار دادهايى كه براى تحكيم كانالهاى اصلاح بين كشورهاى عربى و تحقق اهداف آن در پرتو متغيرهاى بين المللى بسته شدهاند، رهنمون مىسازد.
٦. كشورهاى نفتى ناگزيز هستند كه از دولت متمركز جغرافيايى و قلب آسيايى حمايت كرده، به آنها كمك برساند، چرا كه محور تمركز جغرافيايى و قلب آسيايى، همان عاملى است كه اعتبار دوبارهاى به تاريخ اين منطقه بخشيده و در طول تاريخ، نيروهاى خارجى طماع را در جنگهاى صليبى و مغولى به شكست واداشته است. گفتنى است كه در آمد نفتى كشورهاى عربى در سال ٢٠٠٥ بالغ بر ٥٠٠ ميليارد دلار و در آمد عربستان سعودى ساليانه به مبلغ يكصد ميليون دلار و حجم سپردههاى عربى در سوئيس و نيويورك يك تريليون دلار است. اين آمار، بر اساس گزارش روزنامه الحياة در شماره ٢٥ ماه ژوئن سال ٢٠٠٤ است كه به نقل از مهاتير محمد، نخست وزير سابق مالزى آمده است.
٧. ايالات متحده در بيش از يك نقطه گرفتار است و مطابق تحقيقات استراتژيك، اين كشور آمادگى آن را ندارد كه در منطقه »قلب«، بيش از اين خود را گرفتار كند و اگر اوضاع وخيمتر شود يا بر همين سطح ادامه يابد، از مشروعيت مردمى بوش، حداقل در دوران رياست جمهورىاش، به دليل افزايش خسارتها در عراق و بحرانهاى داخلى و ناكامى در رويارويى با حوادث طبيعى مثل طوفان كاترينا و رسوايى رئيس گروه كارمندان »ديك چنى« معاون رئيس جمهور و »لويس سكوتر ليبى« كه شبيه رسوايى واتر كيت٢٠ بود، كاسته خواهد شد.
بنابراين، ايالات متحده در پى يافتن راهى براى خروج از باتلاق عراق است؛ به ويژه پس از اعلام نظر رهبر دموكراتهاى كنگره، براى عقب نشينى و خروج از عراق و درخواست گزارش از رياست جمهورى، در خصوص وضعيت دورهاى عراق، به طور جدى به اين مسئله مىانديشد.
٨. اتحاديه، عرب نيز از چالشى كه بين ايالات متحده، چين و روسيه در حال بروز است، استفاده مىكند. برژينسكى تأكيد كرده است كه بيشترين استفاده را از غرق شدن امريكا در جنگ با تروريسم، روسيه و چين مىبرند. روسيه از تغيير جهت غضب و خشم چچنها از روسيه به سوى ايالات متحده، نفس راحتى مىكشد، زيرا امريكا وارد مناطق نفوذ روسيه در منطقه آسياى ميانه و اروپاى شرقى شده و با كمكها و سرمايه گذارى يهودىها، تحت شعار دموكراسى، در اين منطقه دخالت مىكند و روسيه هم در مقابل در پىتحرك براى پاسخ گويى از طريق مداخله در منطقه نفوذ امريكا در خاورميانه بر مىآيد.
در حال حاضر، روسيه و جمهورى خلق چين از طريق سازمان شانگهاى به همكارى مىپردازند. اين سازمان شامل ٦ عضو به اضافه ايران و هند به عنوان ناظر است. همچنين اتحاديه عرب نقش خود را از طريق همكارى با كشورهاى ياد شده، در پرتو افزايش تقاضاى چين به نفت ايفا مىكند.
٩. استراتژى كنونى امريكا به دنبال ايجاد چالش داخلى در منطقه با شعار اسلام معتدل و افراطى است و نيروهاى داخلى اين كشور را با مشكلات داخلىشان وا مىگذارد، تا با آنها در گير شوند و از طرف ديگر، با نيروهاى مخالف دولتها به گفت و گو مىپردازد. اين همان چيزى است كه در قالب گفت و گوى برخى جريانهاى اسلامى با تعدادى از مسئولان سابق امريكايى و انگليس در پوشش دانشگاهى و آكاداميك با مديريت مؤسسه »حل چالشها« اتفاق افتاده است. اين مؤسسه توسط »الستر كروك«، عنصر اطلاعاتى سابق انگليس، با همكارى دكتر بيورلى ميلنون ادواردز، از دانشگاه لونيز تأسيس شده و اداره مىشود. يكى از گفت گوىهايى كه گذشت، تحت عنوان »تروريستهاى سابق به چه ميزان به سوى كاخ سفيد گام برداشتهاند« با مشاركت يك مسئول سابق امريكا برگزار شده است.
ايالات متحده مىكوشد، از تجربه برخورد با جمهورى خلق چين استفاده كند كه توانست در داخل اين كشور چالشى ميان كمونيستهاى مائويى و كمونيستهاى طرفدار شوروى ايجاد كند و آن را در خدمت منافع امريكايى هدايت كند. امريكا در پىبهره بردارى از اين تجربه در بين كشورهاى عربى و جريانهاى سياسى اسلامى است.
در تاريخ نيز آمده است كه »چرچيل« در دوره جنگ جهانى دوم و در هنگام هم پيمانى با »استالين« عليه »هيتلر« گفت: »من با شيطان بر ضد هيتلر پيمان مىبندم«. بر همين منوال ايالات متحده، چنانچه با تهديد مستمر منافع امريكايى و غربى روبرو شود، به اين نتيجه مىرسد كه با طرف قوى، هر چند مخالف آن باشد، در جهت تثبيت قدرت و حضور خود هم پيمان شود.
به هر حال، فعال شدن دوباره نقش كشورهاى منطقه و تضمين امنيت آن در نظام بينالملل، از طريق بازخوانى تاريخ و نظريه »مكيندر« در اروپا و جزيره جهانى امكانپذير خواهد بود. كشورهاى منطقه خاورميانه نيروى محركه تاريخ بودهاند، چرا كه نقطه تمركز جغرافيايى و قلب آسيايى، به عنوان دو كليد تسلط بر خاورميانه مطرح بوده است و هر قدرتى كه بر اين دو احاطه داشته، توانسته است بر خاورميانه بزرگ و در نتيجه بر جزيره جهان، دنياى قديم احاطه يابد و نقش آن را در داخل نظام بين الملل دوباره فعال سازد.
پىنوشتها
١. جيمزمان، توجيه واقعى حمله ١٠ سال پيش به عراق، قطعنامه ١١ مارس ٢٠٤ نشريه نيوزويك عربى، ٨ نوامبر ٢٠٠٥.
٢. ساموئل هانتينگتون، برخورد تمدنها، نشريه فارين افرز،تابستان ٢٠٠٣، صص ٤٩ - ٢٢.
٣. جيمز كورت، تهديدهاى جهانى و استراتژى امريكايى: از كمونيسم در ١٩٥٥ تا اسلام گرايى در ٢٠٠٥، پائيز ٢٠٠٥، صص ٦٤٨ - ٦١٣.
٤.شيمون پرز، خاورميانه جديد، ترجمه محمد على حافظ، عمان، مؤسسه داخلى، نشر و توزيع ١٩٩٤.
٨. (who ever conteols the middle East also Controls Eu)
١٢. (The Heart land of the middle East)