پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

کودکان سنگ


نزارقبّاني
ترجمه:عبدالرضارضائي‌نيا

دنيا را خيره كردند
با آن كه در دستانِ‌شان جز سنگ نبود
چونان مشعل‌ها درخشيدند
و چونان بشارت از راه رسيدند
ايستادند
منفجر شدند
و شهيد شدند
و ما برجا مانديم؛ چونان ستاره‌هايي قطبي
ـ با پيكرهايي پوشيده از گرما ـ
آنان از براي ما جنگيدند
تا كشته شدند
و ما در كافه‌هامان مانديم
ـ هم‌چونان بزاقِ صدف‌ها ـ
يكي در پيِ سوداگري
يكي در طلب ميلياردهاي تا زده، ازدواج چهارم و آغوش‌هاي صيقليِ تمدن
يكي در جست‌وجوي قصري بي‌مانند در لندن
يكي در كار سمساري سلاحي، در كاباره‌ها، به طلب خون‌بهاي خويشتن
يكي در جست‌وجوي تخت و سپاه و صدارت
آه، اي لشكريان خيانت‌ها
اي لشكريانِ مزدوري‌ها
اي لشكريان تفاله‌ها
اي لشكريان هرزگي‌ها!
هر قدر هم كه تاريخ درنگ كند
به‌زودي، كودكانِ سنگ ويرانِ‌تان خواهند كرد
ي شاگردانِ غزه!
به ما بياموزيد
ـ اندكي از آن‌چه شما را است ـ
كه ما از ياد برده‌ايم
به ما بياموزيد كه مرد باشيم
كه نزدِ ما مرداني هستند كه خمير شده‌اند
به ما بياموزيد:
كه چگونه سنگ در دست كودكان، از تراژدي‌هاي گران درمي‌گذرد
چگونه دوچرخه‌ي كودك از مين مي‌گذرد؟
چگونه روبانِ ابريشمين از كمين مي‌گذرد؟
چگونه آب‌نبات شيرين ـ وقتي توقيفش مي‌كنند ـ به چاقو بدل مي‌شود؟

اي شاگردانِ غزه!
به راديوهاي ما اعتنا نكنيد
به ما گوش نسپاريد
با تمام توان‌تان بتازيد و بتازيد
در راه‌تان استوار بمانيد
از ما پرسش نكنيد
ما اهلِ حساب و كتاب و معامله هستيم
در ژرفاي نبردهاتان پيش رويد و ما را واگذاريد
كه ما خدمه‌ي فراريِ لشكريم
طناب‌هاتان را بياوريد و حلق آويزمان كنيد
ما آن مردگانيم كه گوري ندارند
و آن يتيمان كه چشمي ندارند
ما به سوراخ‌هامان چسبيده‌ايم
و از شما مي‌خواهيم
كه با اژدها بجنگيد!
ما ـ هزار قرن ـ در برابرتان كوچك شده‌ايم
و شما به يك ماه قرن‌ها قد كشيده‌ايد!

اي كودكانِ غزّه
به نوشته‌هاي ما برنگرديد
ما را نخوانيد
ما پدرانِ شماييم
مثلِ ما نباشيد
ما بت‌هاي شماييم
ما را نپرستيد
ما برگه‌هاي سياست و سركوب را مبادله مي‌كنيم
و گورستان‌ها مي‌سازيم و زندان‌ها
آزادمان كنيد!
ـ از عقده‌ي هراسي كه در درونِ ما است ـ
و از مغزهاي‌مان افيون را دور بريزيد!
به ما بياموزيد
هنرِ چنگ زدن به خاك را
و مسيح را در اندوه رها مكنيد!

اي دوستان كوچك ما، سلام!
خداوند روزتان را ياسمين گرداند!
از تكّه‌هاي ويرانِ خاك درخشيديد
و زخم‌هامان را چون گُلِ نسرين كاشتيد

اين، انقلابِ دفترها و مركب‌ها است
پس بر لب‌ها
نغمه‌هايي باشيد!
ـ كه دلاوري و والايي را بر ما مي‌بارد ـ
ما را از زشتي‌هامان شستشو دهيد!
شستشود دهيد!
از موسي مهراسيد، هم از سِحر موسي
براي چيدنِ زيتون مهيّا باشيد!
كه اين روزگارِ يهودي
وهمي است كه به‌زودي فرو خواهد ريخت
ـ اگر باور داشته باشيم ـ
اي ديوانگانِ غزّه!
هزاران درود بر ديوانگان!
كه رهايي‌مان بخشيدند
عصر عقلِ سياسي از زمان رو گردانيده است
پس، به ما جنون بياموزيد!

يك سنگ پرتاب مي‌شود... يا دو سنگ
افعيِ اسراييل نيمه مي‌شود
گوشت چارپايان را مي‌جوَد
و سوي ما مي‌آيد
ـ بي‌دست ـ
در لحظه‌هايي كه سرزميني بر فرازِ ابرها پديدار مي‌شود
و وطني زاده مي‌شود در چشم‌ها
در لحظه‌هايي كه حيفا پديدار مي‌شود
يا فا پديدار مي‌شود
و غزه در موج‌هاي دريا مي‌آيد
چون مأذنه‌اي ميانِ دو لب
قدس را روشن مي‌كند
اسبي از ياقوتِ سپيده‌دم نقش مي‌كند
و چون اسكندرِ ذي‌القرنين وارد مي‌شود
دروازه‌هاي تاريخ را بَرمي‌كند
زمانه‌ي افيونيان را به پايان مي‌بَرَد
بازارِ قوّادان را مي‌بندد
دست‌هاي جيره‌خواران را مي‌بُرّد
و بازماندگانِ اهل كهف را از دو كتف پرت مي‌كند
در لحظه‌هايي كه درختان زيتون بارور مي‌شوند
در سينه‌ها شير جاري مي‌شود
سرزميني را در «طبريا» نقش مي‌كند
كه دو سنبله در آن كاشته مي‌شود
و خانه‌اي را نقش مي‌كند، بر فرازِ «كرمَل»
و مادري را كنارِ درگاه و فنجان‌ها
در لحظه‌هايي كه عطرِ دلاويز ليمو هجوم مي‌آورَد
و وطني زاده مي‌شود در چشم‌ها
ماهي را از چشم‌هاي سياهش پرتاب مي‌كند
و گاه، دو ماه
قلمي پرتاب مي‌كند
كتاب‌هايي پرتاب مي‌كند
مُركبي پرتاب مي‌كند
صمغي پرتاب مي‌كند
ميزهاي رسم را پرتاب مي‌كند
و قلم‌موي رنگ‌ها را
مريم فرياد مي‌زند: «آه، اي فرزندها!»
و او را در آغوش مي‌كشد
كودكي بر زمين مي‌افتد
در لحظه‌هايي كه هزاران كودك زاده مي‌شوند
و ماهِ غزّه مي‌گيرد
در لحظه‌هايي كه ماهي از «بيسان» مي‌درخشد
و وطني به سلول زندان وارد مي‌شود
و وطني زاده مي‌شود در چشم‌ها
كه از كفش‌هايش گردوغبار مي‌تكانَد
و در سرزميني آبي داخل مي‌شود
افقي ديگر مي‌گشايد،
روزگاراني ديگر مي‌آفرينَد
متني ديگر مي‌نگارَد
حافظه‌ي بيابان را در هم مي‌شكند
زبان فرسوده را ـ از الف تا يا ـ مي‌كُشد
فرهنگ لغات را سوراخ مي‌كند
و مرگِ نحو را جار مي‌زند
و مرگ شعرهاي گران‌بهاي ما را

سنگي پرتاب مي‌كند
رخساره‌ي فلسطين پيدا مي‌شود
چون قصيده‌اي صورت مي‌بندد
سنگي ديگر پرتاب مي‌كند
عكّا بر فرازِ آب چون قصيده‌اي خاموش مي‌شود
سنگي ديگر پرتاب مي‌كند
«رام‌ا...» چون بنفشه‌اي مي‌درخشد از شبِ خشم
سنگِ دهم را پرتاب مي‌كند
رخساره‌ي خداوند ظاهر مي‌شود
و روشناييِ سپيده‌دَمان
سنگ انقلاب را پرتاب مي‌كند
تا آخرين جانيِ روزگار نابود شود
پرتاب مي‌كند...
پرتاب مي‌كند...
پرتاب مي‌كند...
تا ستاره‌ي داوود را به دستانش بركنَد
و در دريا انداخته شود
از روزنامه‌هاي بزرگ پرسش مي‌شود؟
اين بَرآمده از كنعان، كدامين پيامبر است؟
اين درآمده از بطنِ رنج‌ها، كدامين كودك است؟
اين درخشنده از لابه‌لاي ديوارها، كدامين گياه افسانه‌اي است؟
كدامين چشمه‌هاي ياقوت از برگ‌هاي قرآن جوشيد؟
پيشگويان از او مي‌پرسند
صوفيان از او مي‌پرسند
بوداييان از او مي‌پرسند
پادشاهانِ جنّ از او مي‌پرسند
اين كودكِ تابان، چون هلوي سرخ از درخت فراموشي، كيست؟
اين طفل گريزپا از تصويرهاي نياكان
و از دروغ‌هاي نوادگان
و از جامه‌هاي بني‌قحطان كيست؟
كيست اين جست‌وجوگرِ شكوفه‌هاي عشق و خورشيد انسان؟
كيست اين كودك با چشمان شعله‌ور چونان خدايان يونان؟
كه شكنجه‌ديدگان از او مي‌پرسند
سركوب‌شدگان از او مي‌پرسند
تبعيديان از او مي‌پرسند
و گنجشك‌هاي پشت ميله‌ها از او مي‌پرسند
كيست اين كه مي‌آيد؛
از سوز و گدازِ شمع‌ها و از كتاب‌هاي راهبان؟
كيست اين فرزند كه در چشمانش آغازِ هستي پديدار است؟
كيست اين فرزند كه بذرِ انقلاب را در همه‌سو مي‌كارد؟
قصه‌پردازان از او مي‌نويسند
و سواران داستانش را بازمي‌گويند
كيست اين كودكِ رهيده از فلجِ طفلان
و از كرم‌خوردگيِ كلمات؟
اين گريخته از مزبله‌ي تحمل و از زبان مردگان؟
روزنامه‌هاي جهان مي‌پرسند:
چگونه كودكي چون گُل
دنيا را با مداد پاك‌كن محو مي‌كند؟

جريده‌هاي آمريكايي مي‌پرسند:
چگونه كودكِ غزّه، حيفا، عكّا، نابلس
واگنِ تاريخ را واژگون مي‌كند
و شيشه‌ي بلورين تورات را درهم مي‌شكنَد؟