پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - آمريكا در دوگانگى دين و سياست - لفورکی بهزاد
آمريكا در دوگانگى دين و سياست
لفورکی بهزاد
ويليام مارتين
مذهب، از عنصر سازنده و حياتى فرهنگ، در كشورى سكولار؛ با نام ايالات متحده آمريكا است. ايالات متحده اگر چه در سياستهاى رسمى خود در قبال كشورهاى ديگر، به خصوص كشورهاى اسلامى، مدافع و مروج جدايى دين از سياست است؛ اما اين كشور در ميان كشورهاى به اصطلاح توسعه يافته، از لحاظ مذهبى جايگاه نخست را به خود اختصاص داده و اگر چه در قانون اساسى آن، به صراحت بر جدايى دين از سياست تاكيد شده؛ اما در عمل چنين جدايى مشاهده نمىشود و كليساهاى مختلف به شكل غير رسمى، از حاميان مهم دو حزب دموكرات و جمهورى خواهان و لابىهاى مختلفى چون لابى صهيونيسم هستند؛ در اين ارتباط مىتوان به علاقه شديد راست مسيحى، محافظه كاران اوانجليك و سفيد پوستان جنوب به حمايت از رژيم صهيونيستى در ايالات متحده اشاره كرد.١ براساس نظر سنجى موسسه پيو (pew) در سال ٢٠٠٢، امريكا در بين كشورهاى توسعه يافته، تنها كشورى است كه مذهب نقش بسيار مهمى در زندگى اكثر مردم آن دارد.
نزديك به هشتاد درصد جمعيت اين كشور را مسيحيان تشكيل مىدهند و اسلام و يهوديت، به همراه برخى مذاهب غير توحيدى، به ترتيب در مكانهاى بعدى جاى گرفتهاند. در ميان مسيحيان اكثريت مطلق به پروتستانها (نزديك به ٥٥ درصد) اختصاص دارد كه خود به شاخههاى مختلف تقسيم مىشود و پس از آن كاتوليكها و مورمونها٢ جاى مىگيرند.
بيشتر سياستمداران آمريكايى در مبارزات انتخاباتى، همواره از مذهب بهره مىگيرند و با دامن زدن به احساسات مذهبى مىكوشند تا آراى بيشترى را براى خود يا حزب متبوعشان جمع آورند اين بهرهگيرى از مذهب، گاه از مبارزات انتخاباتى فراتر رفته، در مسائل جارى نيز كاربرد يافته است كه نمونه بارز آن در سخنان جورج بوش پسر، رئيس جمهور كنونى ايالات متحده، مبنى بر وظيفه الهى او در جنگ با تروريسم يا محور اهريمنى خود ساخته به چشم مىخورد. بسيارى كليساها و شخصيتهاى برجسته مذهبى، از لحاظ مذهبى به شدت فعال هستند؛ اما براى فرار از پرداخت ماليات، به شكل رسمى از حزب يا فردى حمايت نمىكنند؛ اگر چه در هر دو حزب مهم ايالات متحده، مسيحيان حضورى پر رنگ دارند؛ اما مسيحيان اوانجليك بيشتر حامى حزب جمهورى خواه هستند تا حزب دموكرات و سكولارها از حاميان اصلى حزب دموكرات به حساب مىآيند.
تقريباً همه رؤساى جمهورى اين كشور، به استثناى جان اف. كندى - كه كاتوليك بود - پروتستانى بودهاند و در بين آنها تنها توماس جفر سون، به هيچ يك از دو مذهب تعلق نداشت.
آنچه در پى مىآيد، ترجمهاى است از سخنرانى ويليام مارتين، استاد اديان و سياست عمومى دانشكده جامعهشناسى دانشگاه رايس، در كنفرانس مطالعه و گسترش تساهل مذهبى همين دانشگاه كه در تاريخ ٢٠ سپتامبر ٢٠٠٥ برگزار شد. ويليام مارتين به عنوان يك سكولار، به دفاع از جدايى دين از سياست در ايالات متحده پرداخته و ضمن توضيح روند تاريخى اين جدايى در قانون اساسى ايالات متحده، خواستار توجه بيشتر به آن و اجراى نص صريح قانون اساسى اين كشور، در زمينه آزادى مذهبى شده است. طبيعى است كه ويليام مارتين به دليل تجارب تلخ مسيحيت در جنگهاى مذهبى اروپا، جايگاه كليسا در قرون وسطى و نيز سير تحولات مذهبى در مستعمرهاى به نام آمريكا، جدايى مذهب را از حكومت مايه سعادت ملت و دولت دانسته و در سخنرانى خود به حمايت از آن برخواسته است؛ اگر چه وى در پايان تصريح كرده كه جدايى دين را از سياست به كشورهاى ديگر توصيه نمىكند؛ اما كشور خود را الگوى موفقى در اين زمينه دانسته و آن را به عنوان نمونهاى از كشور سكولار، مردم مذهبى به دنيا معرفى كرده است. بر اين اساس، ضرورى است تا به مطالب آتى با نگاهى نقادانه نگريسته شود و تنها از نگاه نويسندهاى سكولار و جانبدار مد نظر قرار گيرد.
مقدمه
تقريباً در بسيارى تحولات دنيا، مذهب نقش مهمى ايفا كرده و مىكند. در ايالات متحده، اگر چه مذهب موجب افزايش يا كاهش تنشها گرديده؛ اما به جنگ نينجاميده و تقريباً بيش از دو قرن است كه مجموعهاى از مذاهب با آزادى نسبى در عمل و بيان در كنار يكديگر به سر مىبرند.
دوره استعمارى
در سال ١٦٢٨ و در يكى از مهمترين برهههاى تاريخ سياسى و مذهبى ايالات متحده، جان وين تروپ، نخستين فرماندار مستعمره خليج ماساچوست، بر روى عرشه كشتى آرابللا، به مسافران اعلام كرد كه خداى متعال آنان را به انگلستان جديد فرستاده، تا شهرى را به عنوان الگوى نوع بشر بنا كنند و شهروندان آن در سايه كتاب مقدس به زندگى خود ادامه دهند.
آنها به دنياى جديد، آمريكا آمده بودند تا به آزادى مذهبى دست يابند؛ حال آنكه خليج ما ساچوست، جايى براى تساهل مذهبى نبود و تنها يك دين، به عنوان دين حقيقى، مىتوانست به حيات خود ادامه دهد. به همين دليل مخالفان، تبعيد و مجازات مىشدند و تخلف از قوانين مذهبى مندرج در قانون، به شدت مورد مجازات قرار مىگرفت. رفتن به كليسا اجبارى بود و تمام شهروندان مجبور بودند، به كليساها و رهبران آنها كمك كنند.
راجر ويليامز٣
ويليامز يكى از نخستين مهاجران مقيم مستعمره ماساچوست و باپتيستى متعصب بود. او با اين عقيده كه امريكا همان سرزمين موعود است و بايد مسيحى شود، مخالف بود و آن را به مسخره مىگرفت. ويليامز معتقد بود كه شمار مسيحيان واقعى همواره انگشت شمار بوده و اجبار حكومت براى اجراى تعاليم و اعتقادات مذهبى، خود كفرآميز است. بر همين اساس، وقتى شهروندان براى نشان دادن وفادارى خود هنگام سوگند، مجبور به بيان عبارت »خداوند به من كمك كند« مىشدند، ويليامز به مخالفت با آن بر مىخاست و اين كار را موجب تباهى انسانها بر مىشمرد.
در سال ١٦٣٥ اقدامات ويليامز با مخالفت مسيحيان متعصب روبرو شد و آنها از وى خواستند، تا به بريتانيا باز گردد؛ اما وى از اين كار سرباز زد و با كمك ديگران، مستعمره رُوآيلند و شهر پراويدنس به معنى »عنايت خداوند« را بنا نهاد. ويليامز در مستعمره جديد اعلام كرد كه تمام شهروندان، از آزادى مذهبى يا آنچه او »آزادى روان« مىناميد، برخوردار خواهند بود. در نتيجه رُدآيلند به محل تجمع باپتيستها و ديگر مخالفان تبديل شد.
ويليامز معتقد بود كه تنها مذهب او مذهب حقيقى است و همواره از منتقدان جدى اعتقادات ديگران به حساب مىآمد؛ اما به گفته خود، به آنان حق مىداد تا بر اعتقاد خود اصرار ورزند. در سال ١٦٤٤، ويليامز در كتاب خود »عقيده ملعون آزارد اذيت دينى«، خواستار جدايى كليسا از حكومت شد. در اين كتاب آمده است: »يكپارچگى اجبارى، آزادى مذهبى و مدنى را از بين مىبرد و بر خلاف اصول مسيحيت و مدنيت است«٤. وى در كتاب خود تاكيد كرده كه هيچ كس نبايد به زور، مذهبى را بپذيرد و آداب آن را به جا آورد و اجبار در اين زمينه، نتيجهاى جز تزوير و ريا در بر نخواهد داشت. او از حكومت خواسته تا جهتگيرى مذهبى خود را كنار گذارد و عنوان داشت كه حاكميت خوب تنها در ملتها، شهرها و كشورهايى مشاهده مىشود كه از تساهل مذهبى سود مىبرند. ويليامز همچنين در كتاب خود افزود كه تلاش حكومت براى يكى كردن خود با مسيحيت به زيان هر دو است؛ از اين رو وى در پايان خواسته است تا بين »جنگ دنيا« و »بهشت كليسا« ديوارى كشيده شود.
به استثناى رُدآيلند و تا حدودى پنسيلوانيا، در ديگر مستعمرهها از آزادى و تساهل مذهبى خبرى نبود. در طول دوره استعمار، اين مستعمرهها و ساكنان آنها مجبور بودند، تا به كليساى بريتانيا يا كليساهاى مستقل محلى ماليات بپردازند. در برخى مناطق، مخالفان معدودى از پرداخت ماليات معاف مىشدند؛ اما اين معافيت براى آنها به قيمت نفرت ديگرانى كه پرداخت ماليات اضافى به گردن آنها مىافتاد، تمام مىشد. اين امر، به خصوص درباره باپتيستها كه تعداد شان روز به روز در حال افزايش بود، صدق مىكرد.
كاتوليكها اجازه نداشتند، در هيچ يك از مستعمرهها، عهده دار مشاغل دولتى شوند و در برخى مستعمرات، حتى عدهاى اجازه نداشتند تا مسيحى شوند. حضور در كليسا براى افراد مسيحى اجبارى بود؛ اهانت به كشيشها جرم محسوب مىشد و توهين به مقدسات، مىتوانست مجازات مرگ را در پى داشته باشد؛ اما اين سختگيرىها نتوانست، به توسعه و ترويج مسيحيت در امريكاى تحت استعمار كمك كند. در هنگام انقلاب، تنها ده تا پانزده درصد مردم عضو كليسا بودند و به گفته مسافران خارجى، مذهب مورد بىتوجهى كامل بود.
توماس جفر سون ٥ و جيمز مديسون ٦
جفرسون و مديسون، از بنيانگذاران ايالات متحده، تحت تأثير نظريه غالب سياسى انگلستان در قرن هفده و نظريه پرداز اصلى آن يعنى جان لاك قرار داشتند. لاك معتقد بود كه زندگى، آزادى و رفاه حق طبيعى همه انسانهاست و حكومتها اگر قادر به تامين اين حقوق نيستند، نبايد حداقل آنها را از مردم سلب كنند. به نظر لاك، در بين حقوق اشاره شده، آزادى مذهبى از جايگاه رفيعترى برخوردار است و انسانها نبايد به پرستش و اطاعت از خداوند مجبور شوند، بلكه اين كار بايد كاملاً داوطلبانه و از روى ميل صورت گيرد. جفرسون و مديسون تحت تاثير روسو، تأسيس حكومت و پذيرش يك قرار داد اجتماعى را از سوى مردم ابزارى براى پيشبرد »وجود جمعى« و حراست از حقوق طبيعى ياد شده مىدانستند. بر اين اساس، آنها معتقد بودند كه كليسا نبايد به مداخله در عرصه مذهب بپردازد و بايد بدون حمايت حكومت، به حيات خود ادامه دهد.
لاك و پيروانش و پس از آن نسلهاى بعدى امريكا، با اشاره به ويرانىهاى ناشى از جنگهاى مذهبى جنبش اصلاحات پروتستان، معتقد بودند كه مطمئنترين راه براى تضمين آرامش داخلى، رشد اقتصادى و آزادى، جدا سازى حوزههاى شخصى و دينى از يكديگر است. لاك در اثر خود با نام »نامهاى درباره تساهل« با تاكيد بر اين جدا سازى، تمايز بين حكومت مدنى و مذهبى و مرزهاى بين آن دو را براساس تجربه مسيحيت و نگاهى سكولار تبيين كرده است.
در سال ١٧٦٧، جيمز بورگ، نويسنده سياسى و كشيش ناراضى اسكاتلندى كه جفر سون و مديسون با افكارش آشنا بودند، كتاب »شرح و بسطهاى سياسى« را به رشته تحرير در آورد. در اين كتاب كه بعدها به كتاب نسل انقلاب معروف گرديد، بورگ اگر چه حضور ديدگاههاى مختلف مذهبى در حكومت را براى امريكا مفيد دانسته، اما خواستار جدايى كليسا از حكومت شده است.
لاك نيز معتقد بود كه جدا سازى وظايف دينى و مدنى شهروندان از يك ديگر ضرورى است و شهروندان حق دارند تا زمانى بر اعتقادات خود اصرار ورزند كه اين اعتقادات تهديدى عليه آرامش جامعه نباشد. جفرسون بعدها در كتاب خود، »يادداشتهايى درباره ايالت ويرجينيا«، به تأييد اين سخن لاك پرداخته و ادعا كرده است كه دخالت حكومت در حوزههاى مذهبى، تنها به تضييع حقوق ديگران مىانجامد؛ از اين رو، محدود شدن دين به حوزه شخصى، بهترين راه ممكن است .٧
مديسون و جفرسون براساس عقايد اشاره شده، مانع تأسيس كليساى انگلستان در ويرجينيا شدند. در سال ١٧٧٩، جفر سون در عكس العمل به لايحهاى كه خواستار وضع ماليات براى حمايت از چندين گروه مذهبى شده بود، لايحه آزادى مذهبى را ارائه كرد. از اين لايحه به عنوان يكى از اقدامات برجسته خود در كنار كارهايى چون تاسيس دانشگاه و يرجينيا و عضويت در گروه نويسندگان بيانيه استقلال نام مىبرد. در اين لايحه آمده است:
- دولت نبايد مردم را به حمايت از مذهبى كه به آن اعتقاد ندارند، مجبور كند.
- دولت نبايد براى استخدام در ادارات دولتى، آزمون مذهبى برگزار كند.
- قاضى نبايد وارد حوزه مذهبى شود، مگر در مواقعى كه مذهب موجب سلب آسايش عمومى شده باشد.
- سازمانهاى مذهبى نبايد از خزانه عمومى تأمين مالى شود.
اين لايحه تصويب نشد؛ اما مبارزه بر سر آن بار ديگر در سال ١٧٨٤ و به دنبال پيشنهاد پاتريك هنرى، براى حمايت از سازمانهاى مذهبى بالا گرفت. در اين حين مديسون كتاب خود را با نام »ياد بود و اعتراض عليه ارزشيابىهاى مذهبى« بدون نام نويسنده منتشر كرد. وى در اين كتاب در زمينه دخالت حكومت در امور كليسا هشدار داده، با پرداخت ماليات براى حمايت كليسا مخالفت كرده است.
مديسون تنها نگران سركوب مذهبى نبود، بلكه اعتقاد داشت كه حمايت حكومت از كليسا مىتواند، به شكل اجتناب ناپذيرى به تضعيف آن و بروز فساد بينجامد؛ به گفته وى، پانزده قرن حاكميت مسيحيت نشان داده بود كه نه كليسا و نه حكومت، از ارتباط با يكديگر سودى نمىبرند. به نظر مديسون، كليسا در طول اين مدت، بر روى ويرانههاى جامعه مدنى، استبداد معنوى خود را استوار ساخته بود. در بسيارى موارد، تنها به حفظ تاج و تخت استبدادهاى سياسى كمك رسانده و در هيچ موردى از آزادىهاى مردم حمايت نكرده بود... به اعتقاد وى، يك حكومت عادل، نه به نقض حقوق مذاهب مىپردازد و نه به مذهبى اجازه مىدهد تا حقوق ديگر مذاهب را نقض كند.
مديسون در ادامه مطالب خود، در كتاب »ياد بود و اعتراض عليه ارزشيابىهاى مدهبى«، به انتقاد از اين ارزشيابىها پرادخته و آن را نابخردانه و نا عادلانه معرفى كرده است. به گفته وى، اين ارزشيابىها نشانه ايذا و اذيت را با خود به همراه دارد؛ چرا كه حقوق شهروندانى را كه عقايد آنها با عقايد كليسا يكى نيست، پايمال مىكند. بنابراين لازم است تا آزادى مذهبى به شكل برابر به ديگر مذاهب نيز تعميم داده شود و حقوق آنها، همانند كليسا مورد حمايت قرار گيرد.
مديسون با حمايتهاى جديد، بار ديگر لايحه ١٧٧٩ جفرسون در زمينه آزادى مذهبى را به جريان انداخت و سرانجام موفق شد تا در ژانويه ١٧٨٦ با ٦٠ رأى موافق نسبت به ٢٧ رأى مخالف، آن را به تصويب رساند. مخالفان پس از تصويب اين لايحه تلاش كردند تا با ذكر عبارت »عيسى مسيح پيامبر مقدس ما«، به دين مسيحيت در قانون اساسى ايالات متحده نوعى رسميت بخشند؛ اما اين پيشنهاد با مخالفت اكثريت مواجه گرديد و اكثر اعضاى كنگره، بر جامعيت قانون اساسى و در برگرفتن تمام اديان و مذاهب، از مسيحيت گرفته تا اسلام، يهوديت و... تاكيد ورزيدند.
قانون اساسى
در زمان تدوين قانون اساسى ايالات متحده، اگر چه بسيارى ايالتها از پذيرش و اعلام مذهب رسمى خوددارى كرده بودند و ديگر از شكل تك مذهبى اروپا پيروى نمىكردند؛ اما باز هم ايالاتهايى وجود داشتند كه چند مذهب را مذهب رسمى معرفى كرده بودند و از آنها حمايت مىكردند.
با اين همه در گردهمايى ايالتها در سال ١٧٨٧ در فيلادلفيا، تدوين كنندگان قانون اساسى به اين تفاهم دست يافتند كه ملت آمريكا بودن مذهب رسمى، ارزشيابىهاى مذهبى و حاكميت كليسا نيز مىتواند، به حيات و توسعه خود ادامه دهد. به همين دليل آنها تدوين قانونى را در دستور كار خود قرار دادند كه كاملاً سكولار بود.
اين قانون، با معرفى منابع مشروعيت خود آغاز مىشود: »ما مردم ايالات متحده... اين قانون را براى كشورمان تصويب و مقرر مىكنيم«. بر خلاف بيانيه استقلال، در اين قانون خبرى از »نام خدا« يا »بارگاه الهى« نبود؛ اگر چه تلويحاً با ذكر سال ١٧٨٧ مسيحى به عنوان سال تصويب آن و اينكه يك شنبه جزء ده روزى كه رئيس جمهور مىتواند، طى آنها قوانين را وتو كند، نيست، بر فرهنگ مسيحى آن تاكيد شده بود. (ماده١، بخش ٧).
تنها جاى اشاره به مذهب در قانون اساسى ايالات متحده - قبل از تصويب لايحه حقوق - در ماده ٦ است: »هيچ نوع ارزشيابى مذهبى براى استخدام دولتى يا جلب اعتماد عمومى، در ايالات متحده مجاز نيست«. اين در حالى است كه در همان زمان تقريباً در قوانين داخلى ١٣ ايالت آمريكا، ارزشيابىهاى مذهبى براى استخدام دولتى اجبارى بود و فقط مسيحيان پروتستان استخدام مىشدند. ماده ٦ عملاً وضعيت موجود را تغيير داد و البته تصويب آن بحث چندانى را هم در كنگره برنينگيخت.
اينكه در قانون اساسى ذكرى از نام خدا به ميان نيامده و منع قانونى براى استخدام غير مسيحيان و غير پروتستانها بر طرف شده بود؛ اما مخالفت زيادى را در جامعه برانگيخت. كنار گذاشتن ايده جوامع مسيحى همسود، برانگيختن خشم خدا يا حداقل مورد لطف او قرار نگرفتن عنوان گرديد و جورج واشنگتن را با اعتراضات زيادى مواجه ساخت. كشيشهاى نيوهمشاير، به همراه گروه ديگرى از ماساچوست، در نامهاى به او نوشتند كه »حتى به شكل تلويحى به نام خداوند و عيسى مسيح فرستاده او، در هيچ كجاى قانون اساسى اشارهاى نشده است«. در روزنامهها، مراسم، ميزگردها، بيانيهها و اجتماعات اين افراد عنوان مىكردند كه »از اين پس كافران، طبيعت گرايان و مسلمانان مىتوانند، به مناصب حكومتى دست يابند و يك ترك، يك يهودى، يك باپتيست و از همه برتر يك يكتاباور مىتواند، به رياست جمهورى آمريكا برگزيده شود و از آنجا كه قانون اساسى نابخردانه كنترل تمام قوا را در اختيار رئيس جمهور قرار داده، يك رئيس جمهور يهودى مىتواند، بازسازى بيت المقدس را وظيفه ملى ما اعلام كند«.
در مقابل، پيروان مذاهب مختلف كه طبق قانون اساسى تدوين شده، به حقوق و آزادىهاى بسيارى دست يافته بودند، به تحسين و تشكر از جورج واشنگتن پرداختند.٨ ويليام لى ميلر از خبرگان قانون اساسى ايالات متحده در آن زمان نوشت: »در تدوين ماده ٦ ملت تصميم گرفت تا زندگى مدنى غير مذهبى را برگزيند«٩ بنيانگذاران ايالات متحده، اگر چه به سكولار بودن قانون اين كشور رأى داده بودند؛ اما اومانيست يا ضد دين نبودند و اذعان داشتند كه اخلاق، لازمه يك حكومت سالم و مذهب از بنيانهاى اصلى اخلاق به حساب مىآيد.
مديسون پدر قانون اساسى ايالات متحده، در آغاز اعتقاد نداشت كه براى تضمين آزادىهاى ذكر شده، به متمم قانون اساسى نيازى باشد؛ اما جفر سون و ديگران به سرعت او را متقاعد ساختند كه شرح و بسط اين حقوق بسيار پر اهميت است. به همين دليل مديسون فهرستى از متممها را كه بعداً به لايحه حقوق معروف گرديد، ارائه كرد و در اين لايحه پيش از موارد ديگر، آزادى دينى را مورد توجه قرار داده است. نخستين متمم بعد از بررسىهاى دقيق با اين عبارت تدوين گرديد: »كنگره نبايد قانونى را در زمينه تعيين مذهب رسمى يا محدود كردن آزادىهاى مذهبى تصويب كند«.
تلاش ما براى ارائه تفسير مذهبى از قانون اساسى
در سالهاى اخير تلاشهاى هماهنگ بسيارى از سوى مسيحيان و به خصوص راست مذهبى - پروتستانهاى انجيلى درگير در فعاليتهاى سياسى جناح راست - صورت گرفت تا نشان داده شود كه ايالات متحده اصولاً به عنوان يك كشور مسيحى تأسيس شده و جدا سازى كليسا از حكومت، نوعى تفسير بسيار غلط از قانون اساسى و مقاصد بنيانگذارى آن است و متمم اول ممنوعيت مذهبى رسمى؛ تنها به حمايت و تأمين مالى يك كليساى ملى از سوى دولت باز مىگردد؛ نه مواردى چون اعلام مذهب رسمى.
بسيارى از اين افراد معتقدند كه قانون اساسى ايالات متحده، با هدف تاسيس، ارتقا و تداوم يك نظام مسيحى تدوين شده؛ اما اومانيستهاى سكولار و ديگر ليبرالها توانستهاند، از شكلگيرى چنين نظامى جلوگيرى كنند و آن را به حكومتى سكولار تبديل سازند. اين افراد از مسيحيان ايالات متحده مىخواهند تا حكومت را در دست گيرند و آن را به ماهيت واقعىاش، يعنى »جوامع مسيحى همسود« باز گردانند. شواهد بسيارى وجود دارد كه نشان مىدهد، بنيانگذاران ايالات متحده، نه تنها به دنبال جوامع مسيحى همسود نبودهاند، بلكه جدايى كليسا از حكومت از اهداف اصلى آنها بوده است. در سال ١٧٩٧، نزديك به ده سال پس از تصويب قانون اساسى و در زمان رياست جمهورى جان آدامز، ايالات متحده معاهده طرابلس را با ليبى فعلى كه كشورى اسلامى بود، منعقد ساخت. در ماده ١١ اين معاهده آمده است: »حكومت ايالات متحده، براساس مسيحيت بنا نگشته است و ضديتى با قوانين و دين اسلام ندارد... طبق اين معاهده دو طرف متعهد مىشوند كه هيچ ديدگاه مذهبىاى خللى در روابط فيمابين ايجاد نكند«.
علاوه بر اين، اگر بنيانگذاران ايالات متحده، كشورى مسيحى را بنا مىنهادند، امروزه محافظه كاران مذهبى با مشكلات حادى مواجه بودند. در حال حاضر تنها تعداد كمى از مردم امريكا، آموزههاى مسيحيت ارتودكس را باور دارند و اغلب نيز تفاسير نادرستى از آنها ارائه مىدهند. مذهب در ايالات متحده، عملكردى اجتماعى دارد و بيش از آنكه مبتنى بر كليسا باشد، بر نوعى خدا باورى طبيعى استوار است. ١٠
براى رد دومين ادعاى مخالفان حكومت سكولار در ايالات متحده، مبنى بر اينكه متمم اول ممنوعيت مذهب رسمى، تنها به حمايت و تأمين مالى كليساى ملى از سوى حكومت باز مىگردد؛ نه مواردى چون اعلام مذهب رسمى، نيز شواهدى قوى وجود دارد. چارزپينكنى از نويسندگان متن ماده٦ در اين باره پيشنهاد داده بود كه قانونگذار نبايد قانونى را با موضوع مذهب به تصويب رساند. در پيشنهادات بسيار ديگرى نيز مطرح شده بود كه نبايد تساوى حقوق مذاهب توسط قانونگذار به چالش كشيده شود؛ نظر پيش نويس مديسون!.
علاوه بر اين، شواهد زيادى وجود دارد كه نشان مىدهد، هم بنيانگذاران ايالات متحده و هم جانشينان آنها، توجه خاصى به متمم ممنوعيت مذهب رسمى داشتهاند و هدف آنان از تصويب اين متمم، تنها به حمايت و تأمين مالى كليساى ملى محدود نمىشده است. اين مطلب به خوبى در نامه جفر سون به انجمن باپتيستهاى دانبورى مشهور است. جفرسون در دومين سال رياست جمهورى خود، در پاسخ به اين انجمن كه اعضاى آن از وجود مذهب رسمى در دانبورى ناراضى بودند، از فرصت استفاده كرد و اعتقاد خود را در زمينه رابطه بين مذهب و حكومت، اين گونه بر زبان آورد: »من از اينكه قانون اساسى، قانونگذار را از وضع قوانين با موضوعات مذهبى يا درباره محدوديت آزادى منع كرده، بسيار خوشحالم و آن را تلاشى براى جدا سازى كليسا از حكومت ارزيابى مىكنم«.
امروزه موافقان جدايى كليسا از حكومت در ايالات متحده، از اين نامه به عنوان بهترين نمونه از قصد بنيانگذاران اين كشور، از تصويب متمم ممنوعيت مذهب رسمى نام مىبرند و مخالفان، آن را تنها سندى كم ارزش مىشمارند كه بيش از حد و بيهوده به آن استناد شده است. مديسون در اين ارتباط به مراتب مواضع صريحترى از جفرسون داشت. وتوى لايحه تصويب بودجه براى كليسايى در منطقه كلمبيا و وتوى لايحه قرارداد زمينى در مىسى سى پى در اختيار يك كليساى پاپتسيت، از مهمترين اقدامات او در اين زمينه بود. مديسون اعتقاد داشت كه اين كار تخطى از متمم اول بود و مىتوانست، به روندى براى تخصيص بودجه براى حمايت از انجمنهاى مذهبى توسط حكومت تبديل گردد.١١
در طول جنگ ١٨١٢، مديسون روزى را به نام روزهاى دعا و نيايش براى طلب كمك خدا در جنگ اعلام كرد. بعدها او طى نامهاى اعلام كرد كه كار او اشتباه بوده است. به همين شكل، او اگر چه در ابتدا از حاميان طرح پرداخت ماليات براى حمايت از كشيشهاى كنگره بود؛ اما بعد آن را تخطى از قانون اساسى ايالات متحده خواند و آن را رد كرد. مديسون درباره كشيشهاى نظامى نيز معتقد بود كه حمايت از آنها بايد توسط سازمانهاى مذهبى مربوطه و نه خزانه ملى صورت گيرد. او در نامهاى بعد از اتمام رياست جمهورى خود، خاطرنشان ساخت كه جدايى كليسا از حكومت، به افزايش كارايى حكومت و ارتقاى جايگاه كليسا در بين مردم كمك كرده است.
در دهههاى بعدى،تلاشهاى بسيارى صورت گرفت تا به جدايى كليسا از حكومت پايان داده شود و مسيحيت به عنوان دين رسمى معرفى گردد؛ اما اين تلاشها موفقيتآميز نبودند. در ادامه دو نمونه از اين تلاشها به اختصار بررسى مىشود:
تعطيل كردن ادارات پست در روزهاى يكشنبه
در سال ١٨٠٩ رئيس اداره پست پنسلوانيا، به دليل تعطيل نكردن اداره پست از كليساى پربسيترى اخراج شد. وى كه تعطيل نبودن اداره پست را در روزهاى يكشنبه، به نفع مردمى مىدانست كه از اطراف براى رفتن به كليسا به شهر مىآمدند، از كنگره درخواست كرد تا با تصويب قانونى، فعاليت ادارات پست را در روزهاى يكشنبه مجاز سازد.
اين درخواست بيش از ٢٠ سال به موضوع بحث و جدل چهرههاى برجسته سياسى ايالات متحده تبديل شد. مدافعات تعطيل نكردن ادارات پست در روزهاى يكشنبه معتقد بودند كه اين كار از نظر اقتصادى مهم و براى امنيت مردم ضرورى است. مخالفان نيز كنگره را فاقد قدرت براى تصويب چنين قانونى مىدانستند و اعتقاد داشتند كه بىاحترامى به روز سبت، سلامت اخلاقى و روانى جامعه را به خطر مىاندازد. هر دو ديدگاه در آن زمان طرفداران زيادى ميان مردم داشتند.
در ژانويه ١٨٢٩ سناى آمريكا، گزارشى را درباره فعاليت ادارات پست در روز سبت تهيه كرد. در اين گزارش تصريح شده بود كه كنگره سازمانى مدنى است كه از هيچ گونه اختيار مذهبىاى برخوردار نيست و قدرتى براى تعريف خدا، تعيين وظايف دينى مردم يا اجبار براى گذاشتن احترام به روز سبت از لحاظ قانونى ندارد.٢٩
افزودن متمم مسيحيت به قانون اساسى
از همان روزهاى آغازين تصويب قانون اساسى ايالات متحده، بسيارى مسيحيان تلاش كردند تا جدايى كليسا از حكومت را كمرنگ جلوه دهند و بر اتحاد مجدد آن تاكيد ورزند. در طول جنگ داخلى،گروهى از رهبران برجسته كليسا با تأسيس انجمنى به نام انجمن اصلاح ملى تلاش كردند تا متممى را به قانون اساسى اضافه كنند و براساس آن، خواستار بازنويسى مقدمه اين قانون و شناختن خدا به عنوان منبع قدرت و اقتدار حكومت مدنى، شناختن عيسى مسيح به عنوان نماينده خدا بر روى زمين و قدرت وحى شده، به او به عنوان اقتدار نهايى براى تأسيس يك حكومت مسيحى شوند.
گروهى از اعضاى برجسته اين انجمن با لينكلن رئيس جمهور وقت آمريكا، در سال ١٩٦٤ ملاقات كردند و از او خواستند تا از متمم آنها در كنگره حمايت كند. لينكلن اگر چه انجام اين كار را نيازمند مطالعه دقيقتر دانست، اما هيچ گاه به اين كار مبادرت نكرد. اين متمم دو بار در سالهاى ١٨٦٤ و ١٨٦٩ از سوى كنگره رد شد. در سالهاى ١٨٩٤، ١٩١٠، ١٩٤٧ و ١٩٥٤ نيز تلاشهاى بسيارى به خصوص از سوى انجمن ملى اوانجليكها صورت گرفت تا نام مسيح در قانون اساسى ذكر شود؛ اما اين تلاشها نيز راه به جايى نبرد.
اينكه مسيحيت همچنان حضور پر رنگ خود را در جامعه امريكا ضعيف كرده بود، ناشى از ضعف قانونى اساسى ايالات متحده نبود، بلكه از فرهنگ اخلاقى غالب مردم آمريكا نشأت مىگرفت. فرهنگ غالب مردم، به شدت منبعث از ماهيت اكثريت پروتستان آن بود، مدارس رنگ و بوى پروتستان داشت و آموزههاى مسيحيتها با نيايش و انجيل خوانى، در بسيارى آنها نفوذ كرده بود.
با شروع روند گسترده مهاجرت در دهههاى ٣٠ و ٤٠ قرن نوزدهم و هجوم گسترده جمعيت بعد از جنگ داخلى، تركيب قومى و فرهنگى جامعه امريكا تغيير كرد و گروههاى مذهبى جديدى نظير آدونتيستها، مرمونها و... به وجود آمدند. اين امر ناخواسته هژمونى پروتستانها را به چالش كشيد و حتى گاه به درگيرى و خشونت انجاميد؛ براى مثال كاتوليكها نسبت به استفاده از انجيل كنيگ جيمز و نسخه پروتستان نيايش در مدارس معترض بودند. ديگران نيز ايرادهاى مشابهى بر مدارس مىگرفتند و از قوانين روزهاى يكشنبه كه آنها را وادار به تعطيلى مغازه هايشان مىكرد، شكايت داشتند.
اگر چه مراسم روزهاى يكشنبه تداوم بيشترى يافتند؛ اما در اواخر قرن نوزدهم، برخى ايالاتها اعمال مذهبى الزامى در مدارس را غير قانونى اعلام كردند و خواهان آموزش و پرورش سكولار در اين مدارس شدند. روند جدايى كليسا از حكومت، در سالهاى بعد شتاب بيشترى به خود گرفت تا اينكه در سال ١٩٤٠ دولت فدرال، از طريق ديوان عالى اجراى متمم اول، ممنوعيت مذهبى رسمى را براى تمام ايالتها الزامى ساخت. ٢٥ سال بعد اين ديوان با تاكيد هر چه بيشتر بر اجراى اين متمم، جدايى كليسا از حكومت را تعميق بخشيد.
طبق متمم اول، دولت فدرال و هيچ ايالتى حق ندارد، به تأسيس كليسا بپردازد؛ مذهب خاصى را مورد كمك قرار دهد؛ موجب رجحان مذهبى بر مذهب ديگر شود...؛ مالياتى را براى كمك به مذهب يا مذاهب وضع كند. اين متمم به اذعان كارشناسان توانسته تا ديوارى را بين كليسا و حكومت در ايالات متحده به وجود آورد. ٣٠
پس از ١٩٤٧ و تجربه پروندههاى مختلف توسط ديوان عالى درباره متمم ممنوعيت مذهب رسمى، نظير پرونده اورسون يا پرونده مدرسه ماينرس ويل، اين ديوان به شكل رسمى؛ هرگونه كمك دولتى به سازمانها و گروههاى مذهبى را خلاف قانون اساسى ايالات متحده اعلام كرد. ديوان عالى در سال ١٩٦٢ نيز با ممنوعيت انجيل خوانى و نيايش در مدارس دولتى، گام ديگرى در راستاى اجراى متمم اول برداشت. با اين همه عملكرد ديوان از سال ١٩٧١ تا به امروز در زمينه مذهب از ثبات برخوردار نبوده و در آراى آن تضادهاى متعدد ديده مىشود.
چالشهاى كنونى فراروى جداسازى كليسا از حكومت در ايالات متحده
به جرأت مىتوان گفت كه اكثريت مردم امريكا نظرات توماس جفرسون و جيمز مديسون درباره جدايى كليسا را از حكومت قبول ندارند و در خلاف جهت اين جدا سازى گام بر مىدارند. در سال ١٩٨٩ دانيل وايزمن از ساكنان رُدآيلند از اينكه دخترش در يك مدرسه دولتى مجبور شده بود، تا براى نيايش عبارت »به نام عيسى مسيح« را ذكر كند، به دادگاه شكايت كرد؛ اما شكايت او با اعتراضات گسترده مردمى و حتى تهديد به بمب گذارى مواجه گرديد.
در سپتامبر ٢٠٠٥، مايكل نيودو با پيروزى در دادگاه فدرال، موفق شد تا ذكر عبارت »به يارى خدا«؛ هنگام اداى سوگند وفادارى را خلاف حقوق كودكان در مدرسه و آزادى آنان از هرگونه اجبارى براى ذكر نام خدا اعلام كند. اين اقدام نبود و نيز واكنشهاى منفى بسيارى را به همراه داشت.
در حال حاضر، نيايش مدرسه - مورد علاقه راست مسيحى كه حمايت اكثريت مطلقى را در ايالات متحده به همراه دارد - از موارد اصلى نقض آزادى مذهبى و از بين رفتن مرزهاى جدايى بين كليسا و حكومت است بسيارى مسيحيان و حتى برخى يهوديان، خواهان تدريس ده فرمان در مدارس دولتى هستند و در بسيارى فعاليتهاى عمومى، به خصوص در زمينه نوجوانان و جوانان، تبليغ آموزههاى مذهبى بخش اصلى كار است. اين در حالى است كه نويسندگان قانون اساسى ايالات متحده، چنين مواردى را ممنوع ساختهاند و تداوم چنين روندى مىتواند به نزديكى كليسا و حكومت و در نهايت به فرو پاشى كاپيتاليسم منجر شود.
بعد از طوفان كاترينا، يك هفته از سپتامبر ٢٠٠٥ به عنوان هفته ملى نيايش اعلام شد. اعلام اين هفته واكنشى را از سوى دولت در پى نداشت و به نظر مىرسيد كه دولت بوش خواهان بهره بردارى از آن براى منحرف كردن افكار عمومى از اشتباهات خود بود. از اين دست موارد، در تحولات اخير امريكا بسيار ديده مىشد و اگر اين روند ادامه يابد، ديگر چيزى به اسم حكومت سكولار از ايالات متحده باقى نمىماند.
پى نوشتها:
١. نگاه كنيد به »انجمن مطالعات سياسى، منابع امريكايى حامى اسرائيل: جمهورى خواهان، سفيد پوستان و صهيونيسم مسيحى، مترجم: عباس كاردان، مؤسسه فرهنگى مطالعات و تحقيقات بين المللى ابرار معاصر تهران، تهران، ١٣٨٤«.
٢. شاخهاى از مسيحيت كه در سال ١٣٨٠ بنا نهاده شده است.
٣. ويليامز اگر چه باپتيستى متعصب بود اما او را از پايه گذاران جدايى مذهب از حكومت در ايالات متحده به شمار مىآورند.
٤. البته اصول مدنيت و مسيحيت كه ويليامز از آن نام برده با آنچه از اين اصول در برهههاى مختلف تاريخى نظير قرون وسطى ديده شده در تضاد كامل است.
٥. سومين رئيس جمهور ايالات متحده و نويسنده اصلى بيانيه استقلال (١٧٧٦).
٦. چهارمين رئيس جمهور ايالات متحده و معروف به پدر قانون اساسى اين كشور.
feligionstolerance.org.٧ .www//:http
٨. Jewish virtnallibrary.org .www//:http
٩. با توجه به نقش كليساهاى مختلف در تحولات سياسى ايالات متحده به خصوص جهتگيرىهاى زمان انتخابات، به نظر مىرسد كه سخنان نويسنده، تطابق عينى با واقعيتهاى روز ايالات متحده نداشته باشد.
١٠. www.stephen jaggonld.org//:http
١١. البته همچنان عبارت »به نام خدا« بر روى اسكناسهاى امريكايى ديده مىشود و در سوگند وفادارى، شهروندان امريكايى مجبور به بيان عبارت »يك ملت تحت لواى خداوند« مىباشند. علاوه بر اين شهادت در دادگاهها، با سوگند به كتاب مقدس معتبر مىگردد و همين مراسم در زمان تحليف رئيس جمهور و نمايندگان كنگره و سنا نيز ديده مىشود.