پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - آمريكا، سياستهاى هژمونيك و انقلابهاى رنگى - برنا بلداجی سیروس

آمريكا، سياست‌هاى هژمونيك و انقلاب‌هاى رنگى
برنا بلداجی سیروس

قسمت اول
پايان جنگ سرد و فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، تغييرات شگرفى را در سطح نظام بين الملل ايجاد كرد. (١) با اين دگرگونى ساختارى در نظام بين الملل، سرنوشت بازيگران براساس شرايط نو ظهور، اهداف و ابزارهاى سياست خارجى دگرگون گرديد.
در اين رابطه، ايالات متحده كه داراى شاخص‌هايى از مداخله گرايى ساختارى بوده و اين روند را از زمانى كه به عنوان نظام سياسى مستقل پا به عرصه حيات گذارده بود، به گونه‌اى تصاعدى مورد پيگيرى قرار مى‌داد، موفق شد كه با كاهش مقاومت‌هاى ساختارى در راستاى نظام دو قطبى، اهداف توسعه طلبانه خود را در پوشش الگوهاى مطلوب و آزاد منشانه، مورد پيگيرى قرار دهد؛ (٢) اما به نظر مى‌رسيد كه ايالات متحده در تبيين نظام جديد بين الملل نيز محدويت‌هايى را احساس مى‌كرد؛ امريكا هر چند قدرت برتر جهان بود؛ اما هيچ گاه نتوانست، در اين دوره، نظام تك قطبى مورد نظر خود را تثبيت كند؛ به عبارت ديگر، دهه ٩٠ را بايد دوره گذار در نظام بين الملل ناميد. (٣)
بنابراين، تحولات و تغييرات سياست خارجى ايالات متحده در دهه ٩٠، به گونه‌اى شكل گرفته كه از يك سو نظام بين‌الملل دوران گذار خود را سپرى مى‌كرد و از سوى ديگر، تغييرات فاحش در سطح نظام بين الملل و چالش‌هاى ناشى از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى و شكل‌گيرى واحدهاى جديد، بى‌ثباتى فزاينده‌اى را در نظام بين الملل ايجاد كرده بود. در اين وضعيت ايالات متحده به عنوان قدرت چهار بعدى، از اراده لازم براى مقابله با بحران‌ها و چالش‌هاى بين‌المللى برخوردار بود و توانايى آن را داشت كه جهت‌گيرى‌هاى متفاوتى را در حوزه سياست خارجى به انجام رساند. چرا كه شرايط موجود آن نسبت به واحدهاى ديگر قدرتمند، به عنوان واحدهاى تاثير گذار بر سياست بين الملل در قرن بيست و يكم مطرح هستند، برترى قابل توجهى دارد. به همين دليل تحولات ذيل در حوزه سياست خارجى آمريكا ايجاد شده است:
١. سياست خارجى امريكا براى كسب هژمونى جهانى، تنظيم و به مرحله اجرا گذاشته شده است.
٢. ايالات متحده در دهه ٩٠، در پى آن بود كه اهداف بين‌المللى خود را در قالب گسترش »دموكراسى هدايت شده« به دست آورد.
٣. مداخله گرايى آمريكا در اين دوران، به بخشى از استراتژى ايالات متحده تبديل شده است.
٤. حمايت از طرح گسترش ناتو به شرق را از الويت‌هاى سياست خارجى خود قرار داده است.
٥. رهبران ايالات متحده بر اين عقيده‌اند كه براى تثبيت هژمونى، بايد از الگوهاى يكجانبه گرايى بهره گيرند. (٤)
به همين دليل، با ارائه »آئين نظام نوين« از سوى بوش، در ١١ سپتامبر ١٩٩٠ و »استراتژى گسترش« در دوران بيل كلينتون كه نوعى پيوستگى موضوعى با هم داشتند، سياست ايالات متحده را به سوى مداخله گرايى در مناطق مختلف و بحران‌هاى بين‌المللى كشاند. اين كشور مداخلاتى را در سومالى، هائيتى، بوسنى و هرزگوين و... صورت داد تا از اين طريق بتواند، نظام دلخواه خود را كه همان هژمونى است، بر پا دارد. (٥) البته مقاومت‌هاى مشهودى در برابر استراتژى كاركرد منطقه‌اى و بين المللى آمريكا در مناطق مختلف شكل گرفته، اما ايالات متحده در پى اين است كه اين مقاومت‌ها را به رفتارى همكارى جويانه تبديل كند يا اينكه با بهره‌گيرى از ابزارهاى قدرت ملى خود، مقابله موثرى را با چالش‌هاى فزاينده نو ظهور به انجام رساند؛ براى مثال، مدارا با چين در مورد مسئله حقوق بشر و سلاح‌هاى نامتعارف، در قبال درگير كردن هر چه بيشتر پكن در اقتصاد جهانى و سرمايه‌دارى، در مورد روسيه، متقاعد كردن اين كشور به امحاى سلاح‌هاى هسته‌اى و شرط اجراى پيمان ABM را منوط به پذيرش NMD يا سيستم دفاع موشكى ملى توسط آن كشور كند و در مورد اتحاديه اروپا، متقاعد كردن اروپا به اينكه بدون كمك آمريكا، توان دفاع از خود را ندارد.(٦)
دستاورد اساسى سياست خارجى ايالات متحده اين بود كه نقش هژمونى و برترى امريكا را چنان به خوبى اجرا كرد كه هزينه كمترى را بر دوش آمريكايى‌ها گذاشت و مى‌توان از آن به عنوان »هژمونى ارزان« نام برد. چيزى كه امروزه آمريكايى‌ها طالب آن اند.(٦)
روى كار آمدن جرج بوش در سال ٢٠٠٠ و وقوع حادثه ١١ سپتامبر در سال ٢٠٠١، موجب تسريع در حركت هژمونى ايالات متحده گرديد و مفهوم جديدى به نام »مقابله با تروريسم« به عنوان دكترين سياست خارجى و امنيت ملى آن كشور تثبيت شد.
رفتار ايالات متحده را در اين دوران مى‌توان در اين چار چوب تبيين كرد: واقعه ١١ سپتامبر، جلوه‌اى از نا امنى را ايجاد كرد و ايالات متحده را براى كنترل صحنه بين المللى برانگيخت. آمريكا با سود جويى از قدرت چهار بعدى خويش، مى‌كوشد با ارائه تصويرى از يك دشمن جدى، حتمى و خطرناك مفهومى توجيه كنند به افكار عمومى ارائه كند تا از طريق اين فرآيند بتواند، سياست‌هاى هژمونيك خود را در عرصه بين المللى دنبال كند و منابع اقتصادى و انسانى داخلى خود را بدون مخالفت داخلى در اين راه هزينه كند. بنابراين مقابله با تروريسم، به يك مفهوم يكپارچه كننده و توجيه گر تبديل شده است. (٧)
»جرج دبليو بوش« تغييرات سرنوشت سازى را در سياست خارجى ايالات متحده ايجاد كرده است و استراتژى‌هاى گذشته كه به پيروزى در جنگ سرد منتهى شد، همگى را كنار گذاشت و استراتژى »جنگ پيشگيرانه« را جايگزين آنها ساخت. مطابق اين استراتژى نوين، آمريكا تمام دشمنان بالقوه خود را حتى به طور يكجانبه و پيش از آنكه دشمن فرصت كافى را براى حمله به امريكا يا منابع اين كشور داشته باشد، سركوب و توان حمله آنان به آمريكا را نابود خواهد ساخت. (٨)
حال بايد يادآور شد كه پس از جنگ سرد، به ويژه حادثه ١١ سپتامبر، بيشترين توجه ايالات متحده بر آسيا و اروپا (اوراسيا) جلب شده، چرا كه آمريكاى لاتين و افريقا آن چنان دچار فقر و ضعف شده‌اند كه تهديدى براى ايالات متحده شمرده نمى‌شوند. وجود كشورهاى قدرتمند اقتصادى - نظامى در منطقه اوراسيا موجب گرديد كه اين منطقه در سياست ايالات متحده، جايگاهى مهم داشته باشد.

آسياى مركزى و قفقاز و سياست‌هاى آمريكا
با فروپاشى »اتحاد جماهير شوروى« و استقلال جمهورى‌هاى جديد در آسياى مركزى، قفقاز و اروپاى شرقى، ايالات متحده خود را با وضعيت جديدى مواجه ديد. در انديشه هيأت حاكمه آمريكا اين تفكر پديد آمد كه با فروپاشى اتحاد جماهير شوروى و پايان جنگ سرد، اين كشور فرصت و توانايى لازم را براى حضور سياست خود در كشورهاى تازه استقلال يافته پيدا كرده است و از اين طريق مى‌توان در ساير ابعاد نيز به موفقيت‌هايى نايل آيد.
بر اين اساس، سياست‌هاى ايالات متحده آمريكا در چند مرحله شكل گرفت كه در مرحله نخست، به رسميت شناختن استقلال اين كشورها و توسعه نفوذ بود. مرحله دوم، اعطاى كمك‌هاى اقتصادى به دولت‌هاى تازه شكل گرفته در اين منطقه و بازسازى وضعيت اقتصادى آنها و مرحله سوم، توسعه نفوذ سياسى براى همراه كردن آنها با سياست خارجى آمريكا در صحنه مناسبات جهانى .
بى‌ترديد مهم‌ترين اهداف راهبردى ايالات متحده در منطقه آسياى مركزى و قفقاز، جلوگيرى از سلطه يا اقتدار كامل روسيه بر اين كشورهاست و به همين دليل در بين سال‌هاى ٩٣ - ١٩٩١ به دليل اينكه جمهورى‌هاى بر جاى مانده، وابستگى فراوانى به روسيه داشتند، با روسيه تا جائى كه به عنوان مهم‌ترين عضو كشورهاى مستقل مشترك المنافع شناخته مى‌شد، مماشات كرد. در مرحله بعد از ١٩٩٣ نيز آمريكا وارد سياست مهار جديد روسيه، پس از فضاى شوروى شد (٩).
در كنار روسيه، جمهورى اسلامى ايران نيز جزئى از اهداف امريكا براى جلوگيرى از نفوذ و تاثير گذارى بر منطقه بود. ايالات متحده براى دسترسى به اين اهداف، از چند اهرم براى گسترش نفوذ بهره جست. يكى از اين اهرم‌ها، دادن وعده‌هاى اقتصادى و فراهم كردن راه نفوذ شركتهاى آمريكاى و چند مليتى غرب و ديگرى ايجاد فضاى مناسب در داخل كشورهاى منطقه براى تشكيل يك حكومت به سبك غربى بود.
در اين خصوص، پس از سفر جيمز بيكر (وزير امور خارجه دوره اول كلينتون در سال ١٩٩٣)، كشورهاى جديد التأسيس از بين دو الگوى »تئو كراتيك« و »سكولار دموكراتيك«، الگوى دوم را تحت فشار ايالات متحده، به عنوان نوع حكومت خود انتخاب كردند، تا از اين حكومت‌ها به واسطه وابستگى‌هاى فرهنگى و سياسى به غرب، از نفوذ روسيه يا ايران در كشورهايشان جلوگيرى كنند. در اين راه، امريكا از دو ترفند تبليغاتى استفاده كرد:
١. معرفى روسيه به عنوان كشورى ناتوان، براى شكل دهى به امور دولتى - حكومتى .
٢. ايجاد وحشت از »بنيادگرايى اسلامى«، در بين سياستمداران كشورهاى آسياى مركزى و قفقاز.
از سوى ديگر، وجود منابع »هيدرو كربنى« در منطقه آسياى مركزى و قفقاز، موجب چالش‌هايى اساسى در سياست خارجى امريكا گرديد كه از لحاظ اقتصادى، توسعه صنعت نفت اين كشورها، فرصت‌هاى سرمايه گذارى را جهت تشكل‌هاى نفتى و ساختمانى آمريكا به وجود آورده و از لحاظ سياسى، آمريكا توانسته بر منابع مهم انرژى كنترل داشته و موجب تنوع در تامين نفتش شود و از سوى ديگر، با اعمال محدوديت‌هايى در خصوص انتقال منابع هيدروكربنى از طريق ايران، در پى محدود كردن نقش اين كشور و تحكيم نقش تركيه در منطقه است.
با اين حال، به طور كلى مى‌توان اهداف ايالات متحده آمريكا در آسياى مركزى و قفقاز را تا پيش از حادثه ١١ سپتامبر (٢٠٠١) به شكل ذيل عنوان كرد:
١. جلوگيرى از ظهور و توسعه‌طلبى ايدئولوژيك و راديكالى روسيه.
٢. ممانعت از گسترش تسليحات هسته‌اى بر جاى مانده از دوران كمونيسم.
٣. جلوگيرى از رشد اسلام راديكال ضد غربى در منطقه.
٤. تكميل محاصره ايران.
٥. تسلط بر منابع طبيعى منطقه.
٦. حمايت از دموكراسى خواهى و اقتصاد بازار آزاد.
٧. جلوگيرى و كنترل جنگ‌هاى داخلى (١٠).
وقوع حادثه ١١ سپتامبر ٢٠٠١ چرخش سياست خارجى ايالات متحده را در پى داشت. اين حادثه، كانون توجه ايالات متحده بيشتر بر »اوراسيا« معطوف گرديد؛ ولى منطقه اوراسيا با دارا بودن دو - سوم جمعيت جهان و منابع سرشار طبيعى و از همه مهم‌تر، وجود شش كشور هسته‌اى جهان، اين منطقه را براى ايالات متحده حايز اهميت ساخته است.
پس از حملات تروريستى ١١ سپتامبر، مسكو با درخواست آمريكا مبنى بر دسترسى نظاميان اين كشور به پايگاه‌هاى شوروى سابق در آسياى مركزى و قفقاز موافقت كرد. امريكا از اين طريق توانست، چند موافقتنامه نظامى كوتاه با كشورهاى قرقيزستان، ازبكستان، تاجيكستان و قزاقستان، براى استقرار نظاميان اين كشور و استفاده از پايگاه‌ها و تجهيزات نظامى آنها منعقد كند. اين موضوع، گام اول، يعنى حضور نظامى آمريكا بود و در مرحله بعد بر آن شد تا در مسايل منطقه‌اى نقش آفرينى كند و ترتيبات امنيتى را كه زمانى دور از ذهن بود، ارتقا بخشد و ساختارهاى نظامى و دفاعى كشورهاى منطقه را از سيستم شرقى به سيستم غربى مبدل سازد. (١١)
بايد اذعان داشت كه ايالات متحده آمريكا در اين مرحله توانست، نظر روسيه و چين را در چار چوب گفتمان مبارزه با تروريسم جلب كند؛ به گونه‌اى كه »پوتين« همكارى روسيه با آمريكا را در ٥ محور زير عادى دانست:
١. همكارى اطلاعاتى با آمريكا.
٢. استفاده از فضا و حريم هوايى روسيه براى هواپيماهاى حامل كمك‌هاى بشر دوستانه.
٣. همكارى در آسياى مركزى و قفقاز، براى گشودن فضاى هوايى متحدين خود براى پروازهاى مشابه.
٤. شركت در عمليات بين المللى جست و جو و نجات.
٥. كمك‌هاى بشر دوستانه نظامى مستقيم به نيروهاى اتحاد شمال افغانستان.
از طرفى نيز دولت »چين« را به دليل مشكلات جدايى‌طلبى در كنار سياست‌هاى خود قرار داد. (١٢)
از آنجا كه آمريكا به دليل ملاحظات امنيتى، قصد ندارد نقاط حساس و استراتژيك آسياى مركزى را خالى بگذارد، در پى ايجاد پلوراليسم جغرافيايى، به دليل ساختارهاى بر جاى مانده از دوران كمونيسم بود كه عدم تغيير اين ساختارها در يك دهه گذشته، امكان وقوع بحران‌هاى اجتماعى را امرى اجتناب‌ناپذير كرده است.(١٣)
اگر چه روسيه با حضور نظامى آمريكا در آسياى مركزى كنار آمد؛ ولى نسبت به حضور اين كشور در منطقه قفقاز كه براى روسيه جنبه حياتى دارد، چالش‌هايى ايجاد كرد. برخى از اين دلايل عبارت است از:
١. وجود بحران‌ها در منطقه قفقاز و جارج از كنترل شدن آنها مى‌تواند، موجب از دست رفتن قفقاز شمالى گردد.
٢. به دليل كنترلى كه روسيه بر اين منطقه داشت، توانسته بود، بر سياست‌هاى راهبردى انرژى و سياست جهانى خطوط لوله نفت و انتقال انرژى تأثير داشته باشد.
٣. به هر حال چنان كه گفته شد، هدف ايالات متحده پس از ١١ سپتامبر، تسلط بر اوراسيا است، چرا كه نظريه »هارتلند مكيندر«، هنوز هم از اهميت خاص خود برخوردار است. به همين دليل آمريكا براى حضور در آسياى مركزى و قفقاز و جلوگيرى از شكل‌گيرى پيمانها و اتحاديه‌هاى نظامى، با تركيبهاى متفاوتى از ايران، روسيه، هند، چين و برخى دولت‌هاى آسياى مركزى (همانند سازمان شانگهاى)، به رويه‌هاى گوناگون عمل مى‌كند و چون امكان دسترسى از شرق و غرب را بر اين قلمرو نداشت، قفقاز را دروازه ورود به اين منطقه فرض كرد و جمهورى گرجستان در اولين گام قرار گرفت.

گرجستان
»گرجستان«، كشورى كوهستانى در غربى‌ترين بخش ناحيه قفقاز است و با كشورهاى آذربايجان، ارمنستان، تركيه و روسيه مرز مشترك دارد. مساحت اين جمهورى ٦٩٧٠٠ كيلومتر مربع و جمعيت آن ٥/٤٩٣٠٠٠ (١٩٩٣) نفر است كه ٦٥ درصد جمعيت آن گرجى هستند. اين جمهورى داراى ٣ جمهورى خود مختار به نام‌هاى آجاريا، آبخازا و اوستياى جنوبى است و تنها جمهورى منطقه آسياى مركزى و قفقاز است كه به درياى آزاد راه دارد. اين جمهورى در ١٩٩١/٤/٩ استقلال يافت. نخستين رئيس جمهور آن »گامسا خوريا« بود كه در سال ١٩٩٢ از طرف گارد ملى سرنگون شد و »ادوارد شوارد نادزه« جاى وى را گرفت. قانون اساسى آن نيز در سال ١٩٩٥ تدوين و به تصويب رسيد.
پس از به قدرت رسيدن »شوارد نادزه« در گرجستان، سياست خارجى اين كشور گرايش به غرب را در اولويت كار خود قرار داد. علل اتخاذ اين سياست را بايد در ريشه‌هاى اختلاف گرجستان و روسيه جست و جو كرد؛ اختلافاتى كه موجب گرديد، گرجستان به عنوان منطقه‌اى براى نفوذ غرب به آسياى مركزى و قفقاز قلمداد شود، اين اختلاف‌ها شامل مسايل ذيل است:
١. استقرار نيروهاى نظامى روسيه در گرجستان: قرار بر آن بود كه روسيه با توافقى كه با اروپا و آمريكا در سال ١٩٩٩ داشت، ظرف سه سال نيروهاى خود را در گرجستان كاهش دهد.
٢. پناهنده شدن نيروهاى مبارز چچنى در دره پانكيسى: اين نيروها در حين مبارزه با روسيه وارد خاك گرجستان شده بودند.
٣. حمايت روسيه از نيروهاى جدايى طلب آبخازيا و اوستياى جنوبى.
٤. انتقال تجهيزات نظامى و دارايى‌هاى بر جاى مانده از شوروى در گرجستان.
٥. تقسيم ميراث شوروى.
به همين دليل، گرجستان براى رهايى از سيطره و كاهش نفوذ روسيه و تقويت موضع خود، چهار محور را در دستور كار سياست خارجى خود قرار داد:
١. تشكيل اتحاديه گوام: كه از اعضاى واگرايى CIS تشكيل شده است.
٢. تشكيل يك محور سياسى - امنيتى با حضور كشورهاى تركيه و آذربايجان.
٣. تقويت و گسترش همكارى با نهادهاى غربى، به ويژه با شوراى اروپا و ناتو.
٤. ورود نيروهاى آمريكايى به منطقه قفقاز.
در اين راستا توجه به آمريكا، به عنوان نخستين قدرت جهان كه علائق زيادى نيز در منطقه دارد، از اولويت‌هاى سياست خارجى گرجستان در سال‌هاى اخير بوده است. (١٤)
از سوى ديگر، حمايت گرجستان از اقدامات ناتو در بالكان، وفادارى گرجستان را به غرب و ناتو ثابت كرد و غرب را به سرمايه گذارى در اين كشور مجبور ساخت. اين همكارى با ناتو موجب گرديد كه گرجستان شاهد كمك‌هاى فراوان اقتصادى، نظامى، امنيتى شود كه عبارت است از:
١. كمك ٣٤ ميليون دلارى به گرجستان از سوى ايالات متحده.
٢. كمك ناتو به گرجستان در امر آموزش زبان انگليسى به نظاميان.
٣. كمك ناتو به گرجستان، در خصوص دفن زباله‌هاى اتمى بر جاى ماده از دوران اتحاد جماهير شورى .
٤. تشويق گرجستان به اخراج نيروهاى مرزبانى روسيه و كمك به اين كشور در زمينه ايجاد و تقويت ساختار مرزبانى مستقل از مسكو. (١٥)
نقطه اوج »جهت گريى گرجستان به سمت غرب« پس از حوادث ١١ سپتامبر و هنگام حمله آمريكا به عراق بود كه با اعلام مخل بودن رژيم عراق بر امنيت جهانى و عدم كارايى شوراى امنيت، به صف حاميان امريكا پيوست و پايگاه‌هاى خود را براى انجام عمليات‌هاى نظامى عليه عراق، به روى نيروهاى آمريكا باز گذاشت و مقامات گرجى بارها آمادگى خود را براى ارسال نيرو به عراق و در اختيار گذاشتن پايگاه‌هاى نظامى اعلام كردند.
با پايان جنگ عراق و آمريكا (٢٠٠٣)، دولت گرجستان با توجه به حمايت‌هايى كه از آمريكا كرده بود، بر آن بود، كمك‌هاى غرب، به ويژه آمريكا پس از پايان جنگ به اين كشور افزايش يابد؛ ولى اين سياست »شوارد نادزه« با شكست مواجه شد، به همين دليل ايجاد روابط با روسيه در دستور كار دولت گرجستان قرار گرفت، تا جايى كه سهام آمريكايى شركت برق را به روسيه واگذار كرد.
اين اقدامات، زمينه »انقلاب گل سرخ« را در گرجستان مهيا ساخت؛ البته هشدارهايى نيز از سوى برخى فرستادگان آمريكا (جيمز بيكر) به گرجستان، به شوارد نادزه داده شده بود كه اگر وى تلاش كند تا تغييرات سياسى را كه ايالات متحده براى حفاظت از منافع خود ضرورى مى‌داند، با مانع روبرو سازد، پشتيبانى ديپلماتيك و مالى‌اش از گرجستان را با مشكل روبرو خواهد ساخت. در اين دوره، ايالات متحده، در پى انتخاب جايگزين براى »شوارد نادزه« بود؛ از جمله اين افراد »ميخاييل ساكاشويلى«، تحصيل كرده آمريكا و خانم »نينو بورجا نادزه«، نماينده طرفدار غرب پارلمان گرجستان بود.(١٦)
از طرفى با توجه به بحران اقتصادى و به دنبال آن بى‌كارى، ركود اقتصادى، فساد، رشوه و تورم، بحران سياسى در گرجستان عميق‌تر شد و فضاى كافى براى اعتراضات عمومى عليه شوارد نادزه و دولت وى به وجود آمد. از سوى ديگر، دخالت آمريكا و عناصر طرفدار آن در امور داخلى گرجستان، شوارد نادزه را بر آن داشت كه از اقدامات »ريچارد مايلز« انتقاد كند و مراتب مخالفت خود را در تماس تلفنى به گوش »جرج دبليو بوش« برساند و خواستار فراخوانده شدن اين سفير كبير گردد. »ريچارد مايلز« در يك مصاحبه غير ديپلماتيك و بى سابقه اظهار داشت: »ما از روند آرام اصلاحات نا راضى هستيم، مايليم رهبرى پر قدرت در اين كشور بر سر كار آيد تا پيشرفت‌ها سريع‌تر انجام شود«. وى گفته بود: سطح مناسبات گرجستان با آمريكا در چند سال اخير افزايش نيافته و به زيان تفليس است. وى با زمينه سازى ايجاد بحران گفت: احتمالاً انتخابات آينده پارلمانى گرجستان با تقلب همراه است. (١٧)
به هر حال، انتخابات پارلمان گرجستان در (٢ نوامبر ٢٠٠٣) برگزار گرديد. نتايج اوليه نشان پيروزى »ائتلاف براى گرجستان نو«، به رهبرى »شوارد نادزه« بود؛ ولى نتايج نهايى انتخابات نشان داد كه حزب به رهبرى »اصلان آباشيندزه« ٢١/٨، حزب گرجستان نوين به رهبرى شوارد نادزه ٢٠/٨، جنبش ملى گرا به رهبرى »ميخاييل ساكاشويلى« ١٨/٥، حزب كارگر به رهبرى »بوجا نادزه« ١١/٦ و دمكرات‌ها به رهبرى »زوارب ژوانيا« ٧/٥ درصد را به خود اختصاص دادند.
از آنجا كه مخالفان دولت نتوانسته بودند، در انتخابات اكثريت پارلمان را در اختيار بگيرند و با توجه به زمينه سازى‌هاى گذشته مبنى بر احتمال تقلب در انتخابات پارلمانى، مخالفان؛ دولت را به تقلب در انتخابات محكوم كردند. بدين ترتيب، دانه‌هاى نفاق كاشته شده سر از خاك بيرون كردند. مخالفان دولت در (٢٢ نوامبر)، به ساختمان پارلمان گرجستان راه يافتند و مراسم افتتاحيه آن را كه »شوارد نادزه« در آن سخنرانى مى‌كرد، بر هم زدند و در ساعات بعد، تظاهر كنندگان به كاخ رياست جمهورى وارد شدند و دفتر رئيس جمهور را به اشغال خود درآوردند.
»ميخاييل ساكاشويلى« رهبر گروه اصلى مخالفان دولت، طى نطقى وقوع يك »انقلاب بدون خونريزى« را براى بركنارى دولت آن كشور لازم دانست. با اوج‌گيرى بحران و عدم حمايت ارتش از »شوارد نادزه«، وى در ٢٣ نوامبر، طى نطقى در تلويزيون گرجستان، استعفاى خود را اعلام كرد و »نينو بورجا نادزه« به عنوان كفيل رياست جمهورى تا زمان برگزارى انتخابات جديد رياست جمهورى منصوب شد.(١٨)
»ادوارد شوارد نادزه« پس از استعفا اظهار داشت كه يكى از دلايل بركنارى وى، گروه‌هاى طرفدار آمريكا بوده‌اند »زينو باران«، از افراد برجسته نو محافظه كار و مدير اجرايى برنامه‌هاى انرژى و امنيت بين المللى نيكسون، در مقاله‌اى مى‌نويسد: »واشنگتن از ٩ ماه قبل، مشغول بررسى نحوه تشكيل پارلمان موقت بعد از شوارد نادزه بود و براى اجراى اين پروژه ٤/٢ ميليون دلار از سوى كاخ سفيد هزينه شده بود. از سويى هم »جرج سوروس«، آمريكايى يهودى الاصل كمك‌هاى شايانى به ساكاشويلى كرده است«.
»زينو باران« معتقد است كه »سوروس« از طريق انستيتو جامعه آزاد، عملياتى را براى حذف شوارد نادزه آغاز كرده بود و در اين راه، از روش مخالفان صرب كه موجب سرنگونى ميلوسويچ شده بود نيز الگو بردارى كرده بود و معتقد است كه اين ميليارددر آمريكايى، حدود ٥٠٠ هزار دلار به مخالفان دولت كه بيشتر روستايى بودند و نقش برجسته‌اى در »انقلاب گل سرخ« داشتند، كمك كرده است. (١٩) در جايى ديگر در مقاله‌اى از گاردين آمده است كه ساكاشويلى براى كارزار خود در بلگراد، دوره تكنيك‌هاى سازماندهى »قيام توده« را پشت سر گذارده است.
»انقلاب گل سرخ« كه با همراهى دولت آمريكا، مشاوران آمريكايى، ديپلمات‌ها، هر دو حزب بزرگ آمريكا و سازمان‌هاى غير دولتى آمريكايى، تامين مالى و سازماندهى شده بود، براى نخستين بار در سال ٢٠٠٠ در بلگراد مورد استفاده قرار گرفت تا »اسلو بودان ميلو سويچ« را از طريق صندوق راى به زانو در آوردند و »ريچارد ماليز«، سفير آمريكا، هم در بلگراد و هم در تفليس، نقش كليدى در اجراى اين بازى داشت.
»تراينور« نيز اذعان مى‌دارد كه سناريوى آمريكايى، نقش تعيين كننده‌اى براى جوانان فعال كشور در نظر گرفته بود كه اين نقش را در گرجستان، جنبش دانشجويان »كمارا« بر عهده داشت؛ از طرفى اظهارات رئيس حزب غيرت گرجستان حاكى از آن بود كه بيشتر تظاهر كنندگان، اغلب جوانان ١٦ تا ٣٥ ساله بى كار بودند كه به آنان وعده تأمين غذا در روزهاى حضور در صحنه و همچنين كار داده شده بود. (٢٠)
پس از سقوط دولت سابق گرجستان، روس‌ها رقابت آشكارترى را براى به قدرت رساندن منتخابان خود، به ويژه رهبران اقليت‌ها آغاز كردند. سفر »ادوارد كوكويتى« رهبر خود خوانده منطقه جدايى طلب اوستياى جنوبى و »ولاديسلاو آردزينبا« رهبر جدايى طلبان آبخازيا و اصلان آباشيندزه رهبر جدايى طلبان آجاريا به مسكو، خود مويد اين موضوع است.
به رغم تلاش آمريكا براى معرفى ساكاشويلى به عنوان قهرمان رهايى بخش گرجستان، به نظر تمايل اقليت‌هاى مخالف به »اصلان آباشيندزه« بيشتر شده است. رقص قفقازى روس‌ها با آهنگ بحران‌هاى گرجستان موزون‌تر از آمريكا بود، چرا كه روس‌ها شناخت بهترى از روحيه مردم اين منطقه داشته، در حال حاضر از هفت ايالت گرجستان، سه ايالت را تحت نفوذ خود دارند.
گرجستان، اكنون با شرايط آشفته‌اى مواجه است. برخى تحليل گران بر اين باورند كه آجاريا به زودى از اين كشور جدا خواهد شد. از طرفى اين احتمال وجود دارد كه در صورت تشكيل دولت ائتلافى، احزاب متعلق به اقليت‌ها در مورد مسائل قومى، با ملى گرايى و نژاد پرستى شديدترى برخورد كنند كه اين نه تنها تفليس را به سوى آشوب سوق خواهد داد، بلكه كل قفقاز و آسياى مركزى را به جهت موقعيت ويژه استراتژيكى كه گرجستان در منطقه دارد، با بحران مواجه مى‌سازد.
از سوى ديگر، رقابت و كشمكش‌هاى روس‌ها و آمريكايى‌ها و تلاش واشنگتن براى حذف مسكو و اخراج نيروهاى روسيه از گرجستان، لايه ديگرى به بحران چند لايه قفقاز مى‌افزايد و بازيگران اين منطقه ناچارند، همچنان در ميانه چند شكاف منابع (رقابت جمهورى‌ها، پيوند هر يك از آنها با روسيه و رقابت مسكو - واشنگتن) دست و پا بزنند. (٢١)
ادامه دارد...