پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - مقام عمل - نورى محمد
مقام عمل
نورى محمد
انسان دردمندى كه انبان بزرگ ابهامهاى خود را گشوده و چشم انتظار دستورالعمل است، از اين دستورالعملها چه بهرهاى در نظر دارد؟ آيا جز اين است كه مىخواهد، پس از يافتن راه، و پس از گرفتن دستور اجرا حركت كند؟ اگر اين گونه نيست و قصد عمل نيست، آگاهى از اين چگونگى بيهوده است. كسى كه آهنگ حركت ندارد، چرا بىجهت، وقت، فكر و نشاط خود را صرف يافتن و آموختن نقشه مسير گرداند؟ همان به كه در بىخبرى بماند، زيرا دانستن، مقدمه انجام دادن است و عمل نتيجه علم »ثَمَرةُ العِلمِ العَمَلُ بِهِ« ميوه دانش، به كار بستن آن است.(غرر الحكم: ٤٦٢٤)
»جماعتى هستند كه وعظ و خطابه و سخنرانى را كه مقدمه عمليّات مناسبه مىباشد، با آنها معامله ذى المقدمه مىكنند. كأنّه دستور اين است كه بگويند و بشنوند، براى اينكه بگويند و بشنوند و اين اشتباه است. تعليم و تعلّم، براى عمل، مناسب است و استقلال ندارند«.(عارف ربّانى حضرت آيت اللَّه بهجت، به سوى محبوب / ٣٥)
اين هشدار اوّليه از آن روست كه گمان نشود، »علم« به تنهايى كافى است. به دست آوردن علم و شناخت نقشه مسير آغاز راه است؛ نه پايان آن. بنابراين، هركس بايد تصميم بگيرد كه »آنچه ياد مىگيرد، انجام دهد« و بر اين تصميم، صادق و استوار باشد.
مىدانى، عمل كن
كسى كه بنا دارد با يافتن دستور عمل، برنامه زندگى خود را تنظيم كرده، پيش برود، در معرض اين سؤال قرار مىگيرد كه آيا در مواردى كه »قطع« به وظيفه داشتهاى و »به يقين« مىدانستى چه چيز تو را به سمت كمال پيش مىبرد، عمل كردهاى كه اكنون در پى دستور جديد هستى؟ »گزارههاى يقينى ما«، براى آغاز حركت كافى است و عمل به همين گزارهها، صداقت ما را در ادعا و تصميممان روشن مىكند. در روايت آمده است كه نقش انگشتر مبارك امام حسين(ع) اين جمله بود: »عَلِمتَ فَاعمَل«؛ دانستى، پس عمل كن.(ارشاد القلوب ١٥١)
امام على(ع) نيز مىفرمايند: »عَلَى العالِمِ أَن يَعمَلَ بِما عَلِمَ، ثُمَّ يَطلُبَ تَعلُّمَ ما لَم يَعلَم«؛ بر عالم است كه آنچه مىداند، به كار بندد، سپس به دنبال دانشى رود كه نمىداند.(غرر الحكم: ٦١٩٦.)
»إِنَّكُم إِلَى العَمَلِ بِما عَلِمتُم أَحوَجُ مِنكُم إلى تَعَلُّمِ ما لَم تَكونوا تَعلَمونَ«؛ شما به عمل كردن آنچه مىدانيد، نيازمندتريد تا آموختن(غرر الحكم: ٣٨٢٦)
آنچه نمىدانيد.
»آقايانى كه طالب مواعظ هستند از ايشان سؤال مىشود: آيا به مواعظى كه تا به حال شنيدهايد، عمل كردهايد، يا نه؟... آيا اگر عمل به معلومات - اختياراً - ننمايد، شايسته است توقّع زيادتى معلومات؟«(عارف ربانى، حضرت آيت اللَّه بهجت. به سوى محبوب/ ٣٩)
هر كس، براى آينده تصميم گرفته تا آنچه ياد مىگيرد، انجام دهد، به گذشته بازگردد كه تا كنون چه ياد گرفته؟ به همان عمل كند. هر كس اعتراف دارد كه علم، مقدمه عمل و عمل نتيجه علم است، انبوه مقدمات بىنتيجهاى را كه فراهم آورده، به نتيجه برساند.
راه خدا روشن است: »يا مَن سَبيلُهُ واضِحُ لِلمُنيبين«، نبايد توقع داشته باشيم كه استادى خبير، توصيه ويژهاى براى ما صادر كند كه هيچ پيامبر و امام و عالمى آن را بيان نفرموده و در هيچ كتاب و دفترى سابقه نداشته است!(دعاى جوشن كبير، مصباح كفعمى/ ٢٥٧ و نيز مفاتيح الجنان)
هر چه مىدانى عمل كن
بزرگان علم و عمل توصيه كردهاند كه آدميان، براى حركت خود، مسيرى مطمئن و مستحكم انتخاب كنند و همه عمل خود را بر مدار »علم و يقين« تنظيم كنند؛ يعنى تا هنگامى كه از »صحت« و نيز »فايده يا ضرورت« كارى مطمئن نشدهاند، به آن اقدام نكنند. اقدام به كار، بى ايمان و اطمينان به آن، زبانههاى تزلزل، ترديد و دودلى را در وجود ما شعلهورتر مىسازد. پس فقط به هرچه مىدانيم (صحيح و مفيد است)، عمل كنيم.
امام صادق(ع): »العامِلُ عَلى غَيرِ بَصيرَةٍ كَالسّائِرِ عَلى غَيرِ الطَّريقِ، فَلايَزيدُهُ سُرعَةُ السَّيرِ إِلاّ بُعداً«؛ كسى كه بدون بينش عمل كند، همچون كسى است كه در بيراهه رود، چنين كسى هر چند تند رود، از راه دورتر مىافتد.
رسول اكرم(ص): »مَن عَمِلَ عَلى غَيرِ عِلمٍ، كانِ ما يُفسِدُ أَكثَرَ مِمّا يُصلِح«؛ كسى كه بىعلم، عمل كند، آنچه خراب مىكند، بيش از آن است كه درست مىكند(محاسن ٣١٤/١)
»آنچه دانستيم، عمل نماييم و آنچه ندانستيم، توقف و احتياط نماييم تا معلوم شود، هرگز پشيمانى و خسارت، در ما راه نخواهد داشت؛ اين عزم اگر در بنده ثابت و راسخ باشد، خداى بزرگ، أولى به توفيق و يارى خواهد بود. »آنچه مىداند، بايد انجام دهد، و در آنچه نمىداند، بايد(عارف ربانى حضرت آيه اللَّه بهجت، به سوى محبوب/ ٢٣)
احتياط كند«. »آنچه مىدانيد، عمل كنيد؛ و در آنچه نمىدانيد،(همان/ ٢٥)
احتياط كنيد تا روشن شود«. »آنچه مىدانيم بكنيم، در آنچه نمىدانيم، توقف و احتياط كنيم تا بدانيم، قطعاً اين راه پشيمانى ندارد«. »خداوند، توفيق مرحمت فرمايد كه آنچه مىدانيم، زيرپا
نگذاريم و آنچه نمىدانيم، توقف و احتياط نماييم تا معلوم شود، نباشيم از آنها كه گفتهاند:
پى مصلحت مجلس آراستند
نشستند و گفتند و برخاستند
»خداشناس، مطيع خدا مىشود و با او سر و كار دارد. آنچه مىداند موافق رضاى اوست، عمل مىنمايد، و در آنچه نمىداند، توقف مىنمايد تا بداند و آن به آن، استعلام مىنمايد و عمل مىنمايد. يا توقف مىنمايد. عملش، از روى دليل و توقّفش، از روى عدم دليل. »از يقينيات خارج نشوند«.»ملتفت باشيد! خيلى احتياط بكنيد! احتياط شما هم فقط در همين است كه از يقين تجاوز نكنيد«. »آن چيزهايى را كه مىدانيد، عمل كنيد و آن چيزهايى را كه نمىدانيد، از حالا توقف كنيد و احتياط كنيد تا روشن شود«.(همان/ ٧٨)
عمل كنى، مىيابى
»عمل به آنچه مىدانيم«، تأثير بسيار مهم و شگفتانگيزى به دنبال دارد و آن »روشن شدن مجهولات و مشتبهات« ماست.
همان گونه كه مطالعه، مباحثه و حضور در مجلس درس، از راههاى تحصيل علم محسوب مىشوند. يكى از راههاى كسب و افزايش علم، »عمل به معلومات« است. در آيات و روايات، به صراحت و با زبانهاى مختلف، بر اين واقعيّت تأكيد شده كه عمل، نور دانشى جديد فرا راه انسان مىتاباند و مسير حركت او را روشن مىكند.
در قرآن كريم آمده است: »يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنوا، إِن تَتَّقُوا اللَّهَ يَجعَل لَكُم فُرقاناً«؛ اى مؤمنان! اگر تقواى الهى پيشه كنيد، خداوند براى شما فرقان - قدرت تشخيص حق از باطل و درست از نادرست - قرار مىدهد.(انفال ٨: ٢٩)
»وَ الَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنا«؛ كسانى كه در راه ما مجاهدت و كوشش كنند، محقّقاً به راههاى خود هدايتشان مىكنيم.(عنكبوت ٢٩: ٦٩)
»و اتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ«؛ از خدا بترسيد (و نافرمانى حكم او نكنيد)، خداوند شما را مىآموزاند.(بقره ٢: ٢٨٢)
"وَ إِن تُطيعوهُ تَهتَدوا"؛ اگر خدا را اطاعت كنيد، هدايت خواهيد يافت.(نور ٢٤: ٥٤)
(اين آيات نيز به اين مضمون اشاره دارد: »وَ مَن يُؤمِن بِاللَّهِ يَهدِ قَلبَه« (تغابن ٦:٦٤). »ذلِكَ الكِتابُ - لا ريبَ فيه - هُدى لِلمُتَّقينَ« (بقره ٢:٢). »وَاعبُد رَبَّكَ حتّى يأتِيكَ اليَقينُ« (حجر ٩٩:١٥). »فَأَمّا مَن أعطى وَ اتَّقى وَ صَدَّقَ بِالحُسنى فَسَنُيَسِّرُهُ لليُسرى... إِنَّ عَلَينا لَلهُدى« (ليل ٩٢: ٥ - ١٢). »لَئِن شَكَرتُم لأَزيدَنّكُم« (ابراهيم ٧:١٤). »وَ مَن يتَّقِ اللَّهَ يَجعَل لَهُ مَخرَجاً وَ يَرزُقهُ مِن حَيثُ لايَحتَسِب« (طلاق ٦٥: ٢و ٣). »وَ الَّذينَ اهتَدَوا زادَهُم هُدى« (محمّد ١٧:٤٧). اتَّقُوا اللَّهَ و آمِنوا بِرَسولِهِ يُؤتِكُم كِفلَينِ مِن رَحمَتِه وَ يَجعَل لَكُم نوراً تَمشونَ بِه« (حديد ٥٧: ٢٨). »إِنَّ الَّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ يَهديهِم رَبُّهُم بِإيمانِهِم.« (يونس ١٠: ٩). فَلَيستَجيبوا لى وَليُؤمِنوا بى لَعَلَّهُم يَرشُدونَ (بقره ٢: ١٨٦). )
روايات نورانى پيشوايان معصوم نيز اين حقيقت درخشان را چنين بيان داشته است:
امام صادق(ع): »العِلمُ مَقرونٌ إِلَى العَمَلِ، فَمَن عَلِمَ عَمِلَ، وَ مَن عَمِلَ عَلِم«؛ علم و عمل به هم بسته شدهاند، هر كه بداند عمل كند و هر كه عمل كند، بداند.(منية المريد/ ١٨١)
رسول اللَّه (ص): »مَن عَمِلَ بِما يَعلَمُ وَرَّثَهُ (عَلَّمَه) اللَّهُ عَلمَ ما لَم يَعلَم«؛ هر كس به آنچه مىداند عمل كند، خداوند آنچه را ندانسته، به او مىآموزد. (حلية الاولياء ١٥/١٠ و اعلام الدين / ٣٠١)
امام صادق(ع): »مَن عَمِلَ بِما عَلِمَ كُفِىَ ما لَم يَعلَمُ«؛ هر كس به آنچه مىداند، عمل كند، از آنچه نمىداند، كفايت شود.(توحيد/ ٤١٦ و ثواب الاعمال / ١٦١)
رسول اللَّه(ص): »ما أَخلَصَ عَبدٌ للَّهِ عَزَّوَجَلَّ أَربَعينَ صَباحاً إِلّا جَرَت يَنابيعُ الحِكمَةِ مِن قَلبِهِ عَلى لِسانِهِ«؛ هيچ بندهاى براى خدا چهل روز خالص نگردد، مگر آن كه چشمههاى حكمت از قلبش بر زبانش جارى شود.(ميزان الحكمه، حديث ٤٨٠٥)
عارف ربانى حضرت آيت اللَّه بهجت در دستور العملهاى خود به طالبان حقيقت، بر اين قانون الهى تأكيد بسيار ورزيدهاند: »آيا مىدانيد كه هر كه عمل كرد به معلومات خودش، خداوند مجهولات او را معلوم مىفرمايد«. »آن چيزهايى را كه مىداند، اگر عمل كند، آن چيزهايى را كه نمىداند مىفهمد... وقتى به آنها عمل كردى، روشن مىشود، به همان دليلى كه اينها را براى شما روشن كرد، آنهاى ديگر را هم روشن مىكند«. »اگر به معلوماتش عمل كرد، ديگر روشن مىشود، ديگر توقّف ندارد«. (همان/ ٧٨)
»استاد تو، علم توست؛ به آنچه مىدانى عمل كن، آنچه را نمىدانى، كفايت مىشود«.»استاد، علم است و معلّم، واسطه است. (همان/ ٥٥)عمل به معلومات بنماييد و معلومات را زيرپا نگذاريد، كافى است.(همان/ ٥٦)
براى درك بهتر اين واقعيّتِ شگرف، رانندهاى را درنظر بگيريم كه قصد دارد، در تاريكى شب به مسافرت برود. لامپهاى اتومبيل، تنها مسافت بيست مترىِ پيش روى او را روشن كرده و راننده فراتر از اين مسافت را نمىبيند. اگر اين شخص، به بهانه اينكه تمام مسير جاده در معرض ديد او نيست، از حركت باز ايستد، آيا درنظر خردمندان محكوم نمىگردد؟
روش عاقلانه اين است كه با همين روشنايى حركت كند و پيش برود. اگر اين مسير روشن را طى كند، بيست مترِ بعدى براى او معلوم مىشود. از آغاز نمىتوان انتظار داشت كه كل مسير، روشن و تابناك باشد و حركت را نمىتوان بر چنين انتظارى متوقف ساخت. حركت را بايد با مقدار مسلّم آغاز كرد.
كسى كه آدرس منطقهاى دور دست را مىپرسد، نبايد توقّع داشته باشد كه تا پايان راه را جزء به جزء براى او ترسيم كنند. جاده اوّليه را نشانش مىدهند و به او مىگويند: »پيش رو، به دو راهى كه رسيدى، آنجا سؤال كن، يا تابلوهاى نصب شده بر سر دو راهى، مسير حركت آينده تو را روشن مىكند. در هر صورت، مرحله نخست را بايد طى كنى تا مرحله دوم را بيابى، و مرحله دوم را بايد بگذرانى تا توان درك مرحله بعد را داشته باشى.
بله، اگر از آغاز براى تو معلوم نيست كه اين جاده تو را به هدف مىرساند يا خير؟ نبايد در آن پاى بگذارى؛ ولى اگر قطع دارى كه از همين جاده، بايد رفت، و نمىدانى پس از رسيدن به دوراهى، چه بايد كرد، اين مقدارِ معلوم را طى كن، به دوراهى كه رسيدى براى تو معلوم خواهد شد.
مجهولات ما، هر چند فراوان و چشمگير، به منزله نيمه خالى ليوان است، نبايد تمام توجه ما را به خود جلب سازد. بخشى از اين ليوان پر است، بايد از آن بهره جست. اين كليد زرّينِ نجات از سرگردانى و تحيّر است، تزلزل و ترديد، توقف ايجاد مىكند. در مقابل، ايمان، حركت و نشاط مىآفريند. با دانستن اين حقيقت تابناك، توجّه به دارايى علمى و يقين موجود خود مىكنيم و با نهايت ايمان و اطمينان پيش مىرويم؛ نه اينكه با تمركز در كانون مجهولات و مشتبهات به تحيّر و توقّف مبتلا شويم. انسان (با استفاده از موجودى علمى خود) مىتواند، در صعود به قله كمال لحظهاى هم متوقّف نشود، به شرط اينكه از اين دارايىِ علمى استفاده كند.
خطر از دست دادن يافتهها
كسى كه عمل نمىكند، علاوه بر اينكه از به دست آوردن علم محروم مىشود، با خطرى سهمگين نيز مواجه است: از دست دادن يافتهها. همان گونه كه با عمل به يقينيات امور مشتبه يقينى شود، با عمل به مشتبهات، امور يقينى مشتبه مىگردد. آن كه به حقيقتى دست يافته، بايد - با عمل - شكرگزار اين نعمت باشد و الاّ آن را از دست خواهد داد. آن كس كه عمل نمىكند، در وجود خود، ابهام و ظلمت مىآفريند؛ يعنى پس از اينكه به صحّت، حقانيت يا فايده كارى يقين كرده بود، دوباره در آن ترديد مىكند.
اين فرايند را مىتوان اين گونه بيان كرد: كسى كه مىداند و خلاف دانسته خود عمل مىكند، از دلخواه خود پيروى كرده. او در حقيقت نتوانسته، دست از هواى نفس خود بردارد و »خوب« را بر »خوش« ترجيح دهد. اين ضعف و ناتوانى از مخالفت با خواهش نفس، بسيار ناموجّه و در نظر شخص، بىدرنگ محكوم است. انسان براى نجات از اين محكوميت، دست به توجيه حركت خود مىزند و با فلسفه بافى و استدلال تراشى، سعى در حق جلوه دادن تصميم خود و نجات از عذاب وجدان دارد. همين تلاش نامبارك، آرام آرام چهره حقيقت را غبارآلود مىسازد. در اين موقعيت، شخص بافتههاى خود را باور و يافتههاى خود را از دست داده و از مسير هدايت گمراه شده است.
»وَلا تَتَّبِعِ الهَوى فَيُضِلَّكَ عَن سَبيلِ اللَّه«؛ از خواسته دل پيروى مكن كه تو را از راه خدا گمراه مىكند.
امام على(ع): »مَن اتَّبَعَ هَواهُ أَعماهُ وَ أَصَمَّهُ وَ أَذَلَّهُ و أَضَلَّه«؛ هر كس از دلخواه خود متابعت كند، اين متابعت او را كور و كر و خوار و گمراه مىكند.(غرر الحكم: ٩١٦٨)
بر پايه روايات، پيروى از خواهشهاى نفس و عمل نكردن به حق، ابزار ادراكى و قدرت تشخيص آدمى را از كار مىاندازد. همين هشدار - گويا و صريح - در نهج البلاغه چنين آمده است: »لا تَجعَلوا عِلمَكُم جَهلاً وَ يَقينَكُم شَكّا، إِذا عَلِمتُم فَاعمَلوا، وَ إِذا تَيَقَّنتُم فَأَقدِموا«؛ علم خود را به جهل، و يقين خود را به شك تبديل نكنيد، هر گاه دانستيد، عمل كنيد و هر گاه يقين كرديد، اقدام. (نهج البلاغه، حكمت ٢٧٤)
دانستن و عمل نكردن، گونهاى از نفاق است كه به از دست دادن باور مىانجامد. با از دست دادن باور و فراهم آمدن ترديد، استحكام و اطمينان زندگى از بين مىرود و انسان در صحنهاى سراسر حيرت، سؤال، ابهام و ظلمت قرار مىگيرد...: »ذَهَبَ اللَّهُ بِنورِهِم وَ تَرَكَهُم فى ظُلُماتٍ لايُبصِرون«؛ خدا نور منافقان را مىزدايد و آنها را در تاريكىها چنان رها مىكند كه هيچ نمىبينند.(بقره ٢: ١٧)
يادآورى: توجّه فراوان به مجهولات و بزرگنمايى گزارههاى متزلزل، اغلب برخاسته از كوتاهى و ناتوانى از انجام وظايف مسلّم و مسئوليتهاى قطعى است. كسى كه به وظايف خود پاىبند نيست، براى توجيه سستى و كوتاهى خود، به دنبال بهانه مىگردد، و چه بهانهاى بهتر از »نمىدانم«؟ با اين بهانه، تا مدّتى مىتوان در پيشگاه خود و جامعه سرافراز بود! سيد شهداى انقلاب اسلامى آيت اللَّه بهشتى مىنويسد: »تمايل به بىبند و بار زيستن، زمينه قبول هر مطلب جدى را - هر قدر هم روشن و مستدل باشد - در ما ضعيف كرده يا از بين برده است. گويى دوست داريم، همواره در حال شك باقى بمانيم، مبادا گرفتار وظيفه شويم!... اين بيمارى واگير يعنى رواج سفسطه و وسواس در يك جامعه كه نتيجه مستقيم آن، رواج شكهاى بىهدف و غير تحقيقى است، جامعه را با خطر بزرگى روبرو مىكند؛ خطر بى مسلكى. در چنين جامعهاى به زحمت مىتوان چهار تا آدم همفكر پيدا كرد. به محض اينكه چهار نفر دور هم جمع شدند، آن قدر از اين طرف و آن طرف، در كارشان وسواس و سفسطه و شكهاى بى اساس نفوذ مىكند كه قابل توصيف نيست. در اين چنين جامعهاى، ديگر نه وحدتى پيدا مىشود و نه مسلكى پا مىگيرد. وقتى جامعهاى بىمسلك شد، به راحتى و بدون مقاومت قابل توجه، برده ديگران مىشود. به همين جهت يكى از برنامههاى مؤثر استعمارگران در سرزمينهاى استعمار زده، شك پراكنى و مبارزه با ايمانِ به هر نوع مسلك سازنده و مؤثر است«.
(سيد محمّد حسينى بهشتى، ايدئولوژى اسلامى/ ١٣)
پس استقبال از شكّ و سؤال، پيش از پرداختن به آگاهىها و باورها، غالباً براى رهايى از قيد تعهّد و فرار از سختى مسئوليت است. كسى كه بناى انجام وظيفه و اداى تكليف دارد، از مسلّمات آغاز مىكند و در ميانه امواج سهمگين ترديد، به »گزارههاى يقينى« چنگ مىزند.
انسان، هميشه مكلّف است، هر چند در ميان انبوه مجهولات قرار گيرد و نتواند از دايره مسئوليت خارج شود؛ هر چند محدوديتهاى فراوان او را احاطه كند. اين امانت سنگين بر دوش او باقى است، زيرا خدا انسان را صاحب اختيار و اراده آفريده است. »ما از عهده تكليف خارج نمىشويم، بلكه بايد از عمل نتيجه بگيريم و محال است عمل ما بىنتيجه باشد و نتيجه، از غير عمل حاصل شود«.(آيت اللَّه بهجت، به سوى محبوب/ ٣٧)
»علم«، »توان« و »توّجه«، سه شرط عمده تكليف است. كسى كه نمىداند، نمىتواند يا توجه ندارد، تكليف ندارد، امّا خدا ساختار وجودى انسان را چنان قرار داده كه بهانهاى براى فرار از تكليف در دست نداشته باشد.
علم، شرط اوّل تكليف
انسان در تراكم شديد سؤالها و ابهامها نيز از علم تهى نمىشود. ما گاهى تصور مىكنيم كه مشكل عمده ما در پيمودن مسير كمال، »جهل« است و بايد اين ناآگاهىها و سرگردانىها برطرف شود تا مسير حركت ما هموار گردد. چنين نيست؛ ما هميشه به اندازه لازم براى حركت، آگاهى داريم. گزارههاى يقينى ما براى آغاز راه كافى است و بهانه كمبود علم از ما پذيرفته نمىشود. انسان در هر موقعيّت و شرايطى، به اوّلياتِ وظايف خود آگاه است: »فَأَلهَمَها فُجورَها وَ تَقواها«؛ »قَد تَبَيَّنَ الرُشدُ مِنَ الغَىِّ«.(بقره ٢: ٢٥٦)
خداوند به جان انسان شر و خير او را الهام كرده و راه هدايت و گمراهى را روشن نموده و نيز تعهّد كرده كه هر كس به علم خود عمل كند، دايره آگاهيش را گستردهتر سازد. به اين ترتيب، چه دستاويزى براى ترك عمل باقى مىماند؟ امام على(ع) فرمودهاند: »إِنَّ لَكُم عِلماً فَاهتَدوا بِعِلمِكُم«؛ علم (هميشه) براى شما هست، پس به علم خود هدايت جوييد.
(نهج البلاغه خطبه ١٧٦)
»غير از معصومان؛ كسى نمىتواند بگويد، همه چيز را مىدانم يا مىبينم و كسى نمىتواند بگويد كه هيچ چيز را نمىدانم و همه جا تاريك است، بلكه هر عامل عادى، چيزهايى را مىداند و بايد حركت كند و توقف ننمايد«. »هيچكس نيست كه بگويد هيچ چيز نمىدانم.(آيت اللَّه بهجت، به سوى محبوب) (اگر بگويد) دروغ مىگويد. هر كسى - غير معصوم - بعضى چيزها را مىداند و بعضى چيزها را نمىداند. آن چيزهايى را كه مىداند، اگر عمل كند، آن چيزهايى را كه نمىداند، مىفهمد«.
(همان/ ٧٨)
توان اختيار، شرط دوّم تكليف
يكى ديگر از شرايط تكليف، »توان« است؛ يعنى نمىتوان كسى را كه قدرت بر انجام كارى ندارد، به آن كار تكليف يا توصيه كرد. با از بين رفتن قدرت، تكليف هم ساقط مىشود. بنابراين، مسئوليّت ما هميشه محصور در دايره »توانايى« ماست. مراد از »قدرت« در اين جملات، تنها نيروى بازو و قدرت بدنى نيست؛ نيروى فكرى، عادات و توانمندىهاى روحى، ابزار و وسايل، همكار و همراه (نيروى انسانى)، قوانين و فرهنگ عمومى، و خلاصه مجموعه امكانات مادى و معنوى، در »اختيار« ما بر انجام يك كار تأثير دارد.
دردآور و تأسفانگيز اينكه ما هميشه با محدوديت مواجهيم. بسيارى كارهايى را كه لازم مىدانيم، به جهت نداشتن سرمايه مالى، و امور ديگرى را به جهت نداشتن ابزار و وسايل كافى، نمىتوانيم انجام دهيم. گاهى عادات گذشته ما مانع از انجام يك عمل مىشود. گاهى فرهنگ عمومى و شرايط اجتماعى، اجازه حركت به ما نمىدهد. گاهى به همكارى ديگران نياز داريم و هيچ كس يارى نمىكند. گاهى فرصت كافى براى عمل باقى نمىماند. گاهى سرزنش ديگران، روحيّه ما را خرد و انگيزه ما را سست مىكند. گاهى خستگى شديد بر ما فشار مىآورد. گاهى سر و صداى محيط، تمركز ما را بر هم مىزند، و خلاصه درگيرى با انواع محدوديّتها و جبرها، ما را به ستوه مىآورد. در چنين شرايطى چه بايد كرد؟
تو مىتوانى
اين درست است كه انواع محدوديتها و ناكامىها، ما را احاطه كرده و اجازه برخى فعّاليتها از ما سلب شده است؛ اما نمىتوان انكار كرد كه در بدترين شرايط و با وجود بالاترين حجم محدوديّت، انسان از اختيار و توان تهى نمىشود و هميشه توان و اختيارى - هر چند اندك - و اجازه فعاليّتهايى - هر چند كوچك - براى انسان باقى مىماند. همين توان اندك محدوده مسئوليت ما را مشخص مىكند. هميشه و در همه جا ما مىتوانيم، و به همان اندازه كه مىتوانيم، وظيفه داريم، پس هيچ وقت بىتكليف نمىمانيم.
مهمترين وجه امتياز انسان از حيوان، همين اختيار و آزادى اوست. انسان در بدترين شرايط، »مىتواند« بهترين باشد و در بهترين شرايط »مىتواند« بدترين گردد. كمبود امكانات و بدى شرايط، بهانه پذيرفته شدهاى براى فرار از مسئوليت نيست.
اگر از ما سؤال كنند: »كافر نمونه و ضرب المثل كفر چه كسى است؟« به احتمال قوى يكى از سردمداران كفر، مثل ابوسفيان را معرفى مىكنيم؛ ولى قرآن كريم همسر نوح و همسر لوط را نمونه اعلاى كفر مىشناسد، زيرا آنها تحت نظر دو پيامبر خدا و دو بنده صالح او بودند و بالاترين دارايى براى رشد معنوى را در اختيار داشتند؛ امّا كمترين بهرهاى نبردند؛ يعنى با اختيار خود همه اين امكانات را ضايع كردند. در مقابل، آسيه همسر فرعون را مؤمنِ ايده آلِ نمونه و ضربالمثل ايمان معرفى مىكند، زيرا او در بدترين شرايطِ رشد معنوى و در فقر شديدِ امكانات، ارتباط خود را با خدا حفظ مىكند و بيشترين بهره انسان را براى خود فراهم مىآورد: »ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَروا امرَأَتَ نوحٍ وَ امرَأَتَ لوطٍ، كانَتا تحتَ عَبدَينِ مِن عِبادِنا صالِحَينِ، فَخانَتاهُما، فَلَم يُغِنيا عَنهُما مِنَ اللَّهِ شَيئاً وَ قيلَ ادخُلا النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ × وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ آمَنوا امرَأَتَ فِرعَونَ، إِذ قالَت رَبِّ ابنِ لى عِندَكَ بَيتاً فِى الجَنَّةِ وَ نَجِّنى مِن فِرعَونَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنى مِنَ القَومِ الظّالِمين«.(تحريم ٦٦: ١٠ و ١١)
قرآن كريم در وصف فرعون مىگويد: »فَاستَخَفَّ قَومَهُ فَأَطاعُوهُ«؛ او قومش را ذليل و زبون داشت و تحقير كرد، تا همه مطيع او شدند«.
پس از بيان اين جمله، بجاى اينكه به عتاب و ملامت فرعون بپردازد، قوم او را محكوم مىكند: »إِنَّهُم كانوا قَوماً فاسِقين«؛ آنها مردمى فاسق و نابكار بودند. يعنى در شرايط سختى كه فرعون براى مردم پديد آورده بود، قدرت و اختيار مردم و مسئوليت آنها ساقط نگشت، پس هيچ كس نبايد براى شانه خالى كردن از بار تكليف، شرايط اجتماعى را بهانه كند، زيرا در تراكم انبوه مشكلات و محدوديّتها، باز هم »مىتوان» و به قدر همان توان »مىبايد«.
توجه دائم به نيمه پر ليوان (توانايىها) و اعتقاد راسخ به »امكان حركت«، ايمان و اميد را در دل ما زنده مىكند و حركت مىآفريند. اين اعتقاد راسخ، اگر با آلودگى به شبهات، و توجه به كمبودها و محدوديتها و تكرار آيه يأس، آسيب ببيند و ايمان و اميد، به شك و ترديد بدل شود، حركت متوقف مىگردد. بايد بدانيم كه ما تا در اين دنيا هستيم، دست به گريبان كاستىها و محدوديّتها خواهيم بود و هيچ وقت نمىتوانيم همه امكانات مطلوب خود را فراهم آوريم. بايد باور كنيم كه در اين عالم به شرايط ايدهآل و صد در صد رضايت بخش، دست نخواهيم يافت و همه آرزوهاى ما برآورده نخواهد شد. هميشه آرمانهاى ما با واقعيّت موجود، فرسنگها فاصله دارد، زيرا طبعِ بىنهايت طلبِ انسان، به حدِّ مشخصى قانع نيست و به محدود، رضايت نمىدهد.
بنا بر اين، اگر توقّع داشته باشيم كه تمام شرايط و امكانات آماده گردد تا حركت كنيم، هيچ وقت از جاى خود تكان نمىخوريم. بايد از امكانات موجود بهره گرفت و در حيطه اختيار، مسئوليت خود را انجام داد. تأمين شرايط ايدهآل و امكانات كامل، آرزويى دست نايافتنى است كه نبايد تا تحقق آن منتظر نشست و عمل را به تأخير انداخت. بايد هميشه اين گونه فكر كرد كه »من مىتوانم و مسئوليت دارم«.
توجه، شرط سوّم تكليف
از مهمترين شرايط تكليف، »توجّه« است. انسان در حين غفلت تكليف ندارد، و نسبت به عمل اشتباه خود بازخواست نمىشود امّا چنين نيست كه هميشه بىتوجّه و غافل باشد. »توجّه« و »ذكر«، در مواردى وجود دارد و در همان موارد، انسان وظيفهمند است. در لحظهاى كه غفلتِ انسان به توجه تبديل مىشود، تكليف بر عهده او مىآيد: »وَ إِمّا يُنسِيَنَّكَ الشيطانُ فَلا تَقعُد بَعدَ الذِّكرى مَعَ القَومِ الظّالِمين«؛ و اگر شيطان از ياد تو برد، پس از آن كه متوجّه گشتى با گروه ستمگر منشين.
»وَالَّذينَ إِذا فَعَلوا فاحِشَةً أَو ظَلَموا أَنفُسَهُم ذَكَروا اللَّهَ فَاستَغفَروا لِذُنوبِهِم،... وَ لَم يُصِرّوا عَلى ما فَعلوا وَ هُم يَعلَمون«؛(آل عمران ٣: ١٣٥) آنان كه چون كار زشتى كنند، يا بر خود ستم روا دارند، خدا را به ياد مىآورند و براى گناهانشان آمرزش مىخواهند،... و بر آنچه مرتكب شدهاند، در حال علم پافشارى نمىكنند.
هيچ كس حق ندارد، به بهانه غفلت در يك مورد، در همه موارد دست از عمل بكشد. به محض از بين رفتن عارضه غفلت، انسان مكلّف مىشود كه برابر »توجّهِ« خود عمل كند.
حضرت آيت اللَّه بهجت مىفرمايند: »يك دقيقه، خود را در ياد خدا ديديد، اختياراً خود را منصرف ننماييد و به انصراف وغفلت غير اختيارى، اهميّت ندهيد« و در پاسخ شخصى كه براى حضور قلب در نماز، دستورالعمل مىخواسته، نوشتهاند: »(براى حفظ حضور قلب) در آنى كه متوجّه شديد، اختياراً منصرف نشويد«. به اين ترتيب، روشن شد كه راه حركت انسان براى قدم اوّل هميشه باز است. انسان مجموع امكانات لازم، شامل »آگاهى«، »توانايى« و »توجّه« را براى پيمودن قدم اوّل در اختيار دارد. اين امكانات هميشه از حد نصاب بالاتر است و انسان را از عذر و بهانه خلع سلاح مىكند، پس مشكل عمده ما در راهِ عمل، ندانستن يا نتوانستن نيست. مشكل اصلى ما سستى و كوتاهى است و ناآگاهى، ناتوانى يا غفلت، تنها به عنوان پوششى براى مخفى نگاه داشتن آن به كار مىرود.
بركت استفاده از سرمايه
اگر انسان از موجودى علم، توان و توجّه خود، به خوبى بهره گيرد، سرمايه او افزايش مىيابد و دايره اختيار او وسيعتر مىشود. اين وعده ضمانت شده الهى و قانون هستى است. اگر انسان آنجا كه مىداند و مىتواند و توجّه دارد، عمل كند، بهره دانش و توان و توجه او فزونتر مىگردد: »وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجعَل لَهُ مِن أَمرِهِ يُسراً«؛ هر كس تقوى ورزد، خداوند به فرمان خود براى او گشايش و سهولت قرار دهد.
تقوا انجام وظيفه است و وظيفه، مشروط به علم و قدرت و توجه است. بنا بر اين، تقوا يعنى آنجا كه مىدانى و مىتوانى و توجّه دارى، عمل كنى. بر پايه اين آيه مباركه، اگر چنين كنى، خداوند گستره امكانات و اختيار تو را بيشتر مىكند؛ يعنى سرمايه آگاهى، توان و توجّه تو را افزايش مىدهد و تو را از بنبستها و محدوديتها خارج مىكند.
»وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجعَل لَهُ مَخرَجاً وَ يَرزُقهُ مِن حَيثُ لايَحتَسِبُ«؛ ثابت قدم مىگرداند.
تمام آنچه به نظر ظاهرى از روى تصادف، براى انسان پيش مىآيد، براساس حساب و كتاب و برنامه دقيقى است كه خداى متعال طراحى آن را برعهده دارد.
اين حساب و كتاب و برنامه دقيق به پشتوانه اعمال اختيارى انسان است؛ يعنى هر كس بايد ببيند، در آنجا كه مىدانسته و مىتوانسته و توجه داشته، چه كرده كه براى او چنين امرى - خير يا شر - مقدّر شده است؟
گاهى انسان با دست يافتن بر كتابى، يا آشنايى با شخصى، يا شنيدن مطلبى، از خطر بزرگى رهايى مىيابد و سرنوشت آيندهاش بيمه مىشود. ما اين حادثه را يك اتّفاق يا شانس مىبينيم؛ در حالى كه اين مقدّرات، به اعمال اختيارى ما گره خورده و برخاسته از عمل ماست. در مقابل، گاهى انسان از قرار گرفتن در محيطى يا آشنايى با شخصى يا مشاهده منظرهاى يا شنيدن سخنى در معرض آسيبى سخت قرار مىگيرد. نعمتها و بلاها، توفيقها و خذلانها و خلاصه انواع مقدّرات، بىجهت و بىمحاسبه بر ما وارد نمىآيند. حوادث ريز و درشت جهان هستى از دست كارگردان حكيم خارج نمىشود. اين رخدادهاى به ظاهر تصادفى، در پشت پرده هستى به تناسب عمل ما تهيه و توليد شده و تنها با تغيير رويّه ما، تغيير مىكند: »إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأَنفُسِهِم«؛ خداوند حال هيچ قومى را دگرگون نمىكند، تا خود آن قوم، حالشان را تغيير دهند.