پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
دنياى مدرن، و معرفت نبوى
میراحسان احمد
اسلام به هنر چگونه مىنگرد؟ نخست بايد ديد كه اسلام به خود چگونه مىنگرد؟ مىكوشم بنا به »آرمانها و واقعيتهاى اسلام« نكات اصلى را باز گويم:
١. اسلام خود را مطلق راه و نيز راه ويژه اعلام مىكند. درك اين آگاهى اسلامى / وحيانى كه در قرآن كريم به آن تصريح شده است، از زاويه بحث حاضر بسيار پراهميت است، و مىتوان از اينجا دانست كه مطلق دين، در برگيرنده راه هنر نيز هست و راه هنر البته بيش از هر چيز يك محتواست.
٢. اسلام بين حقايق نسبى با حق مطلق كاملاً تمايز مىنهد و خواهان گسترش سايه حق مطلق و حقيقت هنرى است. در اسلام ارزشهاى نسبى را كه مايه نفى ارزش مطلق در هنر گردد نمىپذيرد. پيوند و تمركز بر حق و زيستن طبق راهى كه حق مطلق و اراده مطلق حق پيشنهاد مىكند و آفريدن بر اساس آن در كار هنرى و در نتيجه آگاهى بر سنت و معرفت نبوى براى هنرمند مسلمان حتمى است. متصل شدن هنرمند به حق در اسلام، از مسير سنت پيامبر(ص) مىگذرد. اسلوب متمركز شدن حول محور حق و آفريدن بر طبق آن، در هنر اسلامى اهميت شايانى دارد.
٣. سنت نبوى با عناصر آموزهها و روشهاى خود به ما مىآموزد كه در حقى متعال ريشه دارد. كار هنرى نيز در جست و جوى سرچشمه متعال وجودى خود است و البته اين جست و جو، درگير واقعيتهاى دنيا و واقعى بودن نفس آدمى است، پس ارزش مطلق واقعيت حق متعال، به معناى توهم بودن اين جهان و نفس انسانى نيست، بلكه كار ما و هنر، پيوند دادن نفس به حق است و بديهى است كه اگر وجود نفسانى ما و نفس جهان موهوم بود، چنين تلاشى معنا نداشت.
٤. بدينسان، اسلام قائل به مراتب، اشتداد وجودى و مراتب واقعيت است و هنر را به برداشتى حقيقى از اين مراتب و تمايز ميان واقعيت مطلق و نسبى فرا مىخواند و تأكيد مىكند كه عالم كبير و صغير، قوام خود را از حقى مىگيرند كه متعالى است. تعالى آن بر نفس و بر جهان همان امرى است كه كانون جاذبه و رويكرد هنر اصيل را مىسازد؛ چه اين هنر فيلمى از برسون باشد يا گيبسون و اثرى از حافظ باشد يا شاگال؛ كارى از باخ يا تاركوفسكى فرق نمىكند. رابطه بين انسان و هنر با خدا بدين لحاظ، رابطه نسبى با مطلق است.
٥. از آنجا كه بدون بيان عالم مطلق و اراده او، بيان رابطه انسان و خدا ناممكن است، در اسلام، آفرينش به دو صورت به بيان حق متعال پرداخته است.
الف. زبان فطرت، عقل و وحى درونى انسان در جهان بشرى و نفس انسانى (و قوانين تكذيبى در طبيعت).
ب. زبان وحى، سنت و معرفت نبوى
انسان بدون وحى و جان وحىپذير پيامبر(ص)، نمىتواند با حق متعال پيوند يابد. آفرينش اين جان قابل وحى و گوهر حقايق و بيانگر خود، از رحمتهاى الهى است و به معناى تنزل و نزول و تنزيل امر بيانناپذير، به صورتها و ام الكتاب و تبديل آن به وحى و سنت و معرفت قابل استفاده محمدى است كه هر هنر اصيل، از انوار درونى حقايق آن بهرهمند است.
جهان مدرن با گسست از اتصال آگاهانه هنر با اين منبع، خود را از بيان محروم كرده و به سوى اغتشاش و جبراً بيان ناپذيرى پرتاب شده و به ناگزير، به ستايش آن پرداخته است.
به اين ترتيب، شعر حافظ در مسير رهايى بخشى انسان از شرايط پر ادبار انسان رها شده در معما، با طرح و پرسش از معما و تاريكى حركت مىكند؛ اما مثلاً شعر ماياكوفسكى يا متن نيچه، به خودكشى و جنون ختم مىشود.
٦. اسلام در امر مواجهه انسان و خدا، نه بر نزول يا تجسم يا تجلى امر مطلق تاكيد مىورزد و نه برسرشت هبوط يافته، ناقص و گناه آلود بشر، بلكه انسان را همان گونه كه هست به لحاظ ذات او، و خدا را همان گونه كه هست، به لحاظ واقعيت مطلق او در نظر مىگيرد. ديدگاه اسلامى بر ملاحظه وجود الهى در حد ذات خود او، و نه به صورتى كه در تاريخ تجسم يافته مبتنى است. اين منظر بر مطلق و نه بر »نزول مطلق«مبتنى است...
اين آيين، انسان را به لحاظ سرشت اوليه، يعنى همان فطرتى كه در عمق جان خويش دارد، مد نظر قرار مىدهد.
٧. درك اهميت سنت نبوى، به معناى آن نيست كه تصور كنيم، اسلام چون مسيحيت بر شخصيت بانى اين دين استوار است و پيامبر اسلام(ص) در عرض الله قرار دارد. اسلام بر خود الله بنياد شده است و پيامبر اسلام مجرايى است كه آدمى از طريق آن پيامى را در خصوص ذات امر مطلق و به تبع آن در خصوص امر نسبى دريافت داشته است«
٨. بدين لحاظ سنت محمدى(ص) در پى راندن ما به سوى هنرى است كه انسان را در مرتبه بشرى مطرح سازد.
در مورد انسان بايد گفت كه اسلام براى او بر طبق سرشت واقعىاش، آن گونه كه هست، با همه امكانات ذاتى در مرتبه بشرى از آن حيث كه مرتبه بشرى است، قانون گذارى مىكند. ولى »انسان آن گونه كه هست«، به چه معناست؟ انسان را وقتى در شرايط عادى در نظر مىگيريم، موجودى ضعيف و فراموش كار است. او معمولاً تابع محيط خويش و زندانى تمايلات حيوانى و شهوت خويش است؛ او نمىداند كه انسان بودن، واقعاً به چه معناست و امكانات وضعيت بشرى را بطور كامل به مرحله عمل در نمىآورد. اگر جز اين بود، به دين و وحى براى هدايت خويش نيازى نمىداشت. اسلام، بى آنكه اين جنبه محدود و ضعيف طبيعت بشرى را ناديده بگيرد، انسان را به لحاظ اين جنبه او به عنوان ارادهاى منحرف مد نظر قرار نمىدهد، بلكه اساساً او را به منزله موجودى خدا گونه مىنگرد كه به عنوان جانشين (خليفه) خداوند بر زمين، اين تجلى اسماء و صفات خداوند است.
انسان آيينه اسما و صفات الهى است، پس انسان آن گونه كه هست در درون، داراى روح، ماهيتى مقدس، خدا گونه و ملكوتى است. اگر چه ذات الهى تعالى مطلق بر انسان دارد و اگر چه عليرغم ماهيت خداگونه آدمى نفسى سوء و وسوسه شونده به سوى شيطان نيز دارد ؛ اين همه رهايى از بينشى يك سو... نسبت به انسان و آن موجودى به طور كلى گناهكار دانستن، افق بى نهايتى از رشد براى آدمى در نظر مىآورد كه هنر الهى مبتنى بر سنت نبوى، آن را شالوده خود قرار مىدهد.
٩. وحى انسان را موجودى خداگونه معرفى مىكند؛ نه آنكه او را فرزند خدا بخواند. پس اين نوعى نظريه تشبيهى نيست، بلكه وحى اسلامى مخاطب خود را همان جنبهاى از انسان قرار مىدهد كه بر »صورت الهى« است. سه وجه الهى انسان طبق معرفت نبوى به اين شرح است: الف. قوه عاقله كه ميان حق و باطل و واقعيت و توهم تميز مىدهد و فطرتاً به سوى توحيد كشيده مىشود.
ب. ارادهاى ميان حق و باطل، آزادانه يكى را بر مىگزيند.
ج. كلام كه مىتواند رابطه حق مطلق و امر نسبى هستى را به بيان آورد.
بدينسان هنر اسلامى از سه عنصر عقل، اراده و كلام، براى بيان رابطه حق متعال و حق نسبى و حقيقت انسانى بهره مىگيرد.
هنر مدرن، هر جا اين رابطه را مد نظر قرار دهد، در حقيقت به سنت نبوى گرويده است و هر جا آن را ترك كند، رابطهاش را با تمركز بر حق گسسته است. البته حق آن چيزى نيست كه اين يا آن مىپندارند.
هنر اصيل به ميزان درخشش باطنى و برخوردارىاش از استعداد بازتاب حق، فهم ژرفترى از حق ارائه مىدهد. بدين ترتيب ما در مدرنترين هنرها، گاه بارقههاى درخشانى از سيماى خداگونه انسان مىيابيم؛ بى آنكه متن، به تبليغ مستقيم بپردازد.
گاهى نيز در تبليغىترين آثار كه آشكارا به ارائه تصويرى از رابطه انسان و خدا مىپردازند، ما تباهى زدگى، غياب و نفى عقل، و بيان ناتوان و خدايى نكرده ارادهاى منافقانه و آگاهىهايى التقاطى را مشاهده مىكنيم كه خدا را ابزار پولسازى قرار داده و فاقد هر معرفتى نسبت به آن است.