پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - عقلانيت بر باد رفته - فیاض ابراهیم

عقلانيت بر باد رفته
فیاض ابراهیم

١. انقلاب اسلامى ايران، بر اساس نوعى عقلانيت خاص كه بر ضد »احساس گرايى شاهنشاهى« سازمان يافته بود،
شكل گرفت. اين عرفان گرايى شاهنشاهى، با »تجدد« تركيب شده بود و از آن نوعى شناخت دينى استخراج شده بود كه اوج اعتلاى آن در »انجمن حجتيه« تجلى يافت كه نوعى »تشيع تجددگراى عرفان گراى غير شريعت محور« را تشكيل مى‌داد.
٢. روحانيان انقلابى و روشنفكران مسلمان بازسازى نوعى عقلانيت را آغازيدند و بر اساس اين »عقلانيت گرايى دينى«، به مبارزه عليه عرفان گرايى شاهنشاهى پرداختند كه محور اين عقلانيت دينى، نظريه ولايت فقيه بود كه از سوى يك فقيه قمى نجف ديده باز سازى شده بود. اين بازسازى نيز طى يك فرايند مبارزاتى صورت گرفته بود.
٣. آنچه در ميان روحانيان انقلابى و روشنفكران مسلمان رخ داده بود، »احياى تفكر دينى« نام گرفت كه در جلسه ملى مشترك اين دو قشر، شكل و تشكل مى‌يافت؛ ولى در ادامه، با دخالت‌هاى رژيم شاهنشاهى عرفان گرا، اين جريان به تفرقه گراييد و به تعطيلى مراكز اين حركت‌ها منجر گرديد. روحانيون انقلابى از اين جريان كنار رفتند و روشنفكران مسلمان نيز بى پشتيبان به زندان افتادند.
٤. به هر حال اين عقلانيت دينى با همه اختلافات شكل گرفت و به انقلاب اسلامى انجاميد؛ ولى تفرقه اندازان پس از انقلاب، گسل ايجاد شده ميان روحانيان انقلابى و روشنفكران مسلمان را عميق‌تر كرده، آن را به خشونت تبديل كردند و نخستين اقدام پس از انقلاب، ترور روحانيان انقلابى توسط بازماندگان از انقلاب اسلامى (به دليل تنگناهاى ايدئولوژيكى) و در آخر جنگ‌هاى داخلى فراگير توسط برخى بازماندگان جريان روشنفكرى بود كه به ترور مردم عادى كوچه و خيابان منتهى شد.
٥. امام خمينى در حكومت اسلامى پس از انقلاب، به بازسازى عقلانيت دينى در قالب جمهورى اسلامى، نه يك كلمه زياد و نه يك كلمه كم پرداخت؛ ولى روشنفكران تربيت يافته در فضاى انگلوساكسونى وارد حكومت اسلامى شدند و روشنفكران مسلمان، اروپاى متصل محور را كنار نهادند و با فلسفه تحليلى بر فلسفه تركيبى مهر »باطل شد« زدند و حكومت اسلامى را ناشى از فلسفه تركيبى آنها دانستند.
٦. روشنفكران مسلمان ليبرال انگلوساكسونى، براى مبارزه با عقلانيت دينى تجسم يافته در حكومت اسلامى به عرفان روى آوردند و تصوف ايرانى را شلاقى بر گرده فقه شيعى دانستند، آنگاه بر اساس اصطلاح عرفانى - تصوفى »قبض و بسط انسان عارف« به قبض و بسط شريعت پرداختند كه در پوپريسم معرفتى ريشه داشت (عرفان گرايى در فلسفه علم در قالب حدس‌ها و ابطال‌ها).
به همين دليل به تجليل از »انجمن حجتيه« روى آوردند و در سوگ رهبر آن به »عزا« نشستند و بازگشت شاهنشاهيان معرفتى به ايران و ضعف فكرى و مرجعيت آنها، نشانه بارز آن بود.
٧. بحران دوم خرداد، با اختلافات شاهنشاهيان و چپ گرايان ماركسيست با پايان رسيد و نتيجه‌اى جز واماندگى معرفتى - ساختارى براى آنها نداشت؛ ولى آنچه باقى ماند، »ضديت با عقلانيت زندگى محور« بود كه گاهى در گرايش‌هاى متفاوت پسامدرنيسم تجلى مى‌يابد و گاه در ديدگاه‌هاى نقد و مدرنيسم و گاهى با فرهنگ پاپ گرايى و نيز گاه عرفان گرايى مذهبى تجلى مى‌يابد. و تخيل جاى عقلانيت را اشغال مى‌كند كه گاهى در »خرافات گرايى دينى« و گاهى مهمل گويى هنرى و ادبى تجلى مى‌كند.
٨. عرفان گرايى معرفتى - ساختارى، يك نهضت ويرانگر اجتماعى است كه هيچ قاعده‌اى را نمى‌پذيرد، چون محور آن »نفس« يا »خود« يا »نفر« است و اگر مبناى اجتماعى واقع شود، جز ساختار شكنى كار كردى نخواهد داشت، عرفان گرايى افراد را به خود محورى و خلاقيت تحريك خواهد كرد؛ ولى هرگز ساختارى ايجاد نخواهد كرد. شمعى مى‌افروزد؛ ولى خاموشى را در پى خواهد داشت.
پس عرفان تحولات كوتاه مدت اجتماعى را به وجود مى‌آورد؛ ولى اين تحولات كوتاه مى‌ماند (مثل حكومت صفويه).
٩. تاريخ معرفتى ايران، عقلانيت انتزاعى اشراقى يا ضديت با عقلانيت اشراقى است كه در هر صورت فضاى عقلانيتى ايران را به هم مى‌زند و ايران را به كشور جنبش ملى مداوم تبديل كرده است كه به بازسازى مداوم كمتر مى‌رسد. هر گونه تلاش براى عقلانى ساختن ايران، حركت به سوى سازمان سازى در جهت بازسازى است. تاريخ جنبش‌هاى ايرانى، اثبات كننده موضوع ياد شده است.
١٠. آنچه از ضديت با عقل گرايى طى دو دهه اخير نصيب ايران شد، دولت‌هاى جنبشى بوده است؛ نه دولت‌هاى سازمان ساز. دولت‌ها به جاى آنكه آرامش بخشى را پيشه خود سازند، خود بحران زا بوده و هنگامى كه به سازماندهى نوبت مى‌رسد، از »عقلانيت قرضى و وارداتى« استفاده مى‌كرده‌اند كه خود نيز بحران زا بوده‌اند و هر دولت براى از بين بردن بحران دولت پيشين آمده است كه خود نيز بحران ديگرى را افزوده است.
١١. ضرورت بنياد »عقلانيت بومى زندگى محور« بازسازى و نوسازى ايران است. اين عقلانيت بايد از جهان پديدارى ايرانى برخاسته باشد كه در آثار گذشته ادبى، هنرى، فلسفى و مذهبى ايران مشهود و قابل استخراج است كه بزرگ‌ترين مسئوليت دانشگاهى و حوزوى ايران را تشكيل مى‌دهد و سازمان اين دو مؤسسه دانش ايران را نيز بايد در جهت ياد شده سازماندهى معرفى - ساختارى كرد.
١٢. بازسازى عقلانيتى ايران طى چند دهه اخير، توسط علامه طباطبايى رخ داده است. وى با نوشتن بنيادى چون اصول فلسفه و روش رئاليسم، سعى در بازسازى ياد شده داشته است و با آوردن فلسفه اعتبارى سعى در رسيدن به چارچوب عقلانيت پرور در فقه و اصول فقه داشته است كه مقدمه احياى تفكرى دينى است. او سپس با اين روش‌شناسى در استخراج عقلانيت شيعى بومى با توجه به قرآن (الميزان) و عترت (حواشى بر بحار الانوار) سعى وافر داشت كه ادامه كار او مى‌تواند در نوسازى و بازسازى ايران بسيار مثمر ثمر باشد.