پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - تحليلى بر منظومه فكرى و بنيانهاى انديشه سياسى علامه طباطبايى - پزشکى محمد

تحليلى بر منظومه فكرى و بنيان‌هاى انديشه سياسى علامه طباطبايى
پزشکى محمد

محمد حسين طباطبايى، در سنتى از فلسفه ريشه دارى قرار مى‌گيرد كه دستگاه منظمى از تفكر را در اختيار دارد. بر اساس اين دستگاه فكرى كه در جهان اسلام از فارابى آغاز مى‌شود، متناسب با مقتضيات طبيعت هستى و آدمى، حقوق فطرى و طبيعى اى وجود دارد كه تنظيم كننده زندگى طبيعى و انسانى است. اين حقوق فطرى كه هدايت گر همه موجودات هستى به سوى كمال غايى شان است، خود ضرورت وجود هدايت گران خاصى را براى انسان به اثبات مى‌رسانند. به اين ترتيب، نظريه حقوق فطرى، به نظريه نبوت گره مى‌خورد. آخرين حلقه اين زنجيره طبيعت، حقوق فطرى و نبوت نظام اجتماعى و سياسى است.
نقطه آغازين طباطبايى براى شناساندن طبيعت به مخاطب خود، آفرينش جهان به وسيله خداوند و اداره آن به وسيله اوست(محمد حسين طباطبايى، شيعه در اسلام، قم: بنياد علمى و فرهنگى علامه طباطبايى، ١٣٦٠، ص ٧١.)
به نظر او، فطرت انسانى به خودى خود مى‌تواند، اين حقيقت را درك كند ؛ هر چند كه قرآن كريم نيز آدمى را بدان رهنمون شده است.(همو، بررسى‌هاى اسلامى، ج ١، ص ١٨ و ١٩.) از آنجا كه خداوند كمال محض است،(محمد حسين طباطبايى، بررسيهاى اسلامى، به كوشش سيد هادى خسروشاهى، قم: مركز بررسيهاى اسلامى، ١٣٧٩ق، ج ٢، ص ١١٣)هدف آفرينش نيز كمال جهان است؛به اين ترتيب، حركت عمومى جهان و انسان به سوى وجودِ كاملِ فناناپذير است.(بررسيهاى اسلامى، ج ١٢، ص ٧٢، ١٠٦ - ١١٤)
از آنجا كه هر كارى هدفى دارد،(محمد حسين طباطبايى، شيعه: مجموعه مذاكرات با هانرى كربن، توضيحات از على احمدى و هادى خسروشاهى: قم: مركز بررسيهاى اسلامى، ١٣٧٩ق، ص ١٧٨)هدف اعمال در جهان هستى رسيدن به كمال است؛(شيعه در اسلام، ص ١٠٣). از اين رو وجود قوانين تخلف ناپذيرى در هستى ضرورى مى‌نمايد تا در پرتو آن تربيت و هدايت تكوينى و عمومى به سمت كمال هر موجودى ممكن گردد.( بررسيهاى اسلامى، ج ١، ص ٣٣ و ٢٠٤)(محمد حسين طباطبايى، رسائل التوحيدية، قم: بنياد علمى و فكرى استاد علامه سيد محمد حسين طباطبايى، ١٣٦٥، ص ١٩٨ - ١٩٩)
آنچه تا كنون بيان شد، خطوط كلى نظريه »هدايت عمومى« را تشكيل مى‌دهد كه در آيات متعدد قرآن كريم نيز بيان شده است: »پروردگار ما كسى است كه خلقت هر چيزى را به او عطا كرده، آنگاه وى را هدايت كرده است«. به نظر طباطبايى، لازمه هدايت عمومى، وجود
روابط حقيقى هر موجودى با ديگران از يك سو، و رابطه ميان هر نوع از موجودات، با آثار و غايات آن نوع است.( سوره طه (٢٠)، آيه ٥٠. ) به اين ترتيب، در درجه نخست، آنچه براى ما مشاهده‌پذير است، فعال بودن همه موجودات، و سپس همبستگى كامل ميان اجزاى هستى است.( محمد حسين طباطبايى، اصول فلسفه و رئاليسم، مقدمه و پاورقى مرتضى مطهرى، قم: دفتر انتشارات اسلامى، بى تا، ص ٣٤٣)
بر اين اساس، هر نوع از موجودات به سمت كمال خود مى‌روند.اين امر، با فعاليت فطرى هر نوع انجام مى‌پذيرد؛ ولى بايد توجه داشت كه كمال انواع تدريجى است.
از سوى ديگر، قوا و ابزار درون موجودات، مسير هر نوع از موجودات را تعيين مى‌كند. اين قوا و ابزار، خود متناسب با هدف زندگى آنهاست.به نظر او، موجودات از نظر دسترسى به كمال دو دسته‌اند: برخى انواع موجودات، به صورت جبرى در مسير كمال وجودى خود قرار مى‌گيرند و برخى ديگر چون آدمى، به صورت اختيارى.
نظريه هدايت عمومى در بطن خود در برگيرنده مجموعه‌اى از قواعد و قوانين طبيعى هستى است كه »حقوق طبيعى« يا »حقوق فطرى« خوانده مى‌شوند. ويژگى حقوق طبيعى آن است كه مطابق ساختمان وجودى هر نوعى از انواع موجودات بوده و در مسير كمال نوعى آنها قرار مى‌گيرد. علامه طباطبايى امر فطرى را چنين تعريف مى‌كند: »هر آنچه كه با حركت عمومى و كمالى جهان كه مقتضاى دستگاه آفرينش و تربيت تكوينى آن است، هيچ گونه تضاد يا تنافى يا برخوردى نداشته و ناشى از آن باشد، »فطرى« است«.
از نظر طباطبايى، دين نيز فطرى تلقى مى‌شود و برخلاف نظريه‌هاى حقوق طبيعى غرب، ميان حقوق طبيعى و حقوق دينى اختلافى قائل نيست، چرا كه دين از نظر او، روش و آيين زندگى است؛ فطرى بودن دين، هماهنگ بودن آن با نظام تكوين و طبيعت است. اسلام پايه و اساس خود را بر فطرت آدمى نهاده است.
اسلام به عنوان دين فطرى، سه هدف مهم را تعقيب مى‌كند كه به ترتيب اهميت عبارت است از: توحيد، عدالت اجتماعى و تربيت معنوى آدمى. توحيد به مثابه اساسى‌ترين هدف دين، خود مبتنى بر فطرت بوده و اصلاح انسانيت را به عهده دارد؛ از اين رو خاستگاه قوانين فردى و اجتماعى قرار مى‌گيرد. به همين ترتيب، افراد و جوامع انسانى نيازمند نظامى تربيتى هستند كه علامه طباطبايى اين نظام‌ها را در يك دسته بندى عمومى، به نظام‌هاى اخلاقى مدنى و دينى تقسيم مى‌كند. به اعتقاد او، نظام‌هاى اخلاقى مدنى، از نقطه ضعف هايى رنج مى‌برند كه به صورت خلاصه مى‌توان محدوديت نگرش فلسفى به هستى، توجه صرف به رفتارهاى ظاهرى، و عدم توجه به صفات درونى و احساسات باطنى را برشمرد.
اين در حالى است كه طباطبايى دين اسلام را نظام فراگير اجتماعى معرفى كرده كه داراى، ابعاد فردى و اجتماعى است. وى نظام تربيتى و اخلاقى اسلام را در سه ويژگى خلاصه مى‌كند: مبتنى بر عقل است؛ نه احساسات، مبتنى بر فطرت آدمى است، و در نهايت مبتنى بر
نظام اجتماعى جهانى است.
علامه طباطبايى انسان‌شناسى منسجمى دارد. او در سه رساله »انسان قبل از دنيا«، »انسان در دنيا« و »انسان بعد از دنيا«، انسان‌شناسى خود را يكجا بيان كرده است. آنچه در اين نوشته اهميت دارد، انسان در دنياست. وى معتقد است، انسانى كه فطرت خدادادى او سالم و شعور و اراده‌اش پاك است و با اوهام و خرافات لكه دار نشده، انسان فطرى است. چنين انسانى كه تركيبى از روح و جسم است، خود را جزئى از آفرينش تصور مى‌كند. انسان در بعد جسمانى ملكاتى دارد كه با قواى حيوانى و نباتى او ملايمت كامل دارد و به لحاظ بعد
روحانى، موجودى نامتناهى است كه نابودى و تباهى ندارد. آدمى
موجودى مختار است كه توانايى تسخير هر چيزى را دارد.
زندگى انسان بر اساس احساسات خاص و انديشه‌هاى ويژه‌اى است كه از فطرت او برمى خيزد. فطرت انسان، تأمين كننده هر دو نياز مادى و معنوى اوست. به اعتقاد طباطبايى، خواص و آثار فطرى آدمى عبارت است از: فهم سودها و زيان‌ها، جلب منفعت و دفع ضرر، احساس آزادى مطلق، تصور استقلال و خود بنياد بودن، انطباق با محيط، اختلاف در رفتار با ديگران، توان تعديل عواطف و خواسته‌ها، استخدام ديگران به سود خود و
تأمين خواسته‌هاى غريزى انسان؛ اما ويژگى آدمى آن است كه همه احساسات درونى خود را در كنترل دستگاه تعقل خويش در مى‌آورد.
انسان، محكوم قوانين حاكم بر فطرت خود است و متناسب با اين قوانين، كمالات مختلفى دارد؛ اما از آنجا كه تعقل آدمى مهم‌ترين ويژگى اوست، كمالات آدمى را مى‌توان به دو دسته »كمالات پندارى« و »كمالات واقعى« تقسيم كرد. كمالات پندارى متناسب با جهات نباتى و حيوانى آدمى‌اند، اما كمال واقعى او فطرى است؛ به اين ترتيب، انسان نوع خاص خود است؛ نه تكامل نوع ديگرى؛ بدين جهت هر چند بالاترين هدف طبيعت انسانى، تأمين خواسته‌هاى غريزى است؛ولى نوع انسان مناسب ساختمان وجودى خاص خود، هدفى ديگرى دارد.
خوشبختى و سعادت كه شكلى از زندگى اى است كه انسان در طلب آن است، به عقيده طباطبايى فطرى است؛ از اين رو رسيدن به آن دو شرط اساسى دارد: توافق ديگر اجزاى هستى و پيمودن مسير فطرى. سعادت انسان را راه فطرت مشخص مى‌سازد؛از اين رو
مقتضاى ملكات انسانى است و همان گونه كه انسان داراى دو دسته ملكات حيوانى انسانى است، سعادت او نيز دو جنبه مادى و معنوى دارد و بايد به هر دو جنبه آن در زندگى انسانى توجه كرد.
آنچه انسان‌شناسى آدمى را به معرفت‌شناسى گره مى‌زند، اين ايده است كه حركت استكمالى انسان در زندگى او، به وسيله علوم اعتبارى صورت مى‌گيرد. اين امر از آنجا ناشى مى‌شود كه هدايت تكوينى آدمى به شكل علم و فكر صورت مى‌پذيرد؛ به گونه‌اى كه افكار او
ميان طبيعت او و آثار و خواص طبيعى اش واسطه مى‌شود، از اين رو نيازى طبيعى، به دانش اعتبارى و غير حقيقى مى‌يابد. آدمى در كنار اين اعتباريات بشرى كه برخاسته از قدرت عقل فطرى است، به وسيله اعتباريات برخاسته از وحى الهى نيز يارى مى‌شود، زيرا چنان كه تاريخ بشر نشان داده، فلسفه تاريخ همواره جنگ اقويا عليه ضعيفان و نيز
قيام پيامبران براى حكم در ميان مردم، به هنگام بروز اختلاف بوده است.
به نظر طباطبايى، انسان براى رسيدن به هدف عملى خود، در ظرف توهم خويش، مصداقى فرضى براى يك مفهوم در برابر مصداق واقعى آن تصور مى‌كند كه جز در ظرف توهم وجود ندارد. به اين عمل خاص ذهنى »اعتبار« مى‌گويند. خاستگاه عمل اعتبار آن است كه آدمى در مسير زندگى خود به دنبال ادامه حيات و رسيدن به سعادت است؛ اما او در طى طريق چنين راهى ناقص است و بايد نخست نواقص خود را جبران كند. اين جبران نقص با اعمال اجتماعى برخاسته از اراده انجام مى‌پذيرد. به اين ترتيب، آدمى ناچار از توصيف اعمال و امورى است كه رفتارهايش را در جهت نيل به نهايت سعادت همراهى مى‌كند. به
نظر او، ريشه اعتباريات در اين حقيقت نهفته است كه آدمى فعاليت طبيعى خود را از روى ادراك و علم انجام مى‌دهد؛ از اين رو ناچار است، براى مشخص كردن فعل و مورد فعل خود، سلسله‌اى از احساسات ادراكى چون دوستى، نفرت، اراده و كراهت به وجود آورد و با تطبيق اين صورت‌هاى احساسى به مورد فعل خود، متعلق كار خود را از غير آن بشناسد.
انديشه‌هاى اعتبارى به اين ترتيب، طريقى هستند كه فعاليت و حركت استكمالى انسان را هموار مى‌كنندو كمالات ثانويه و انسانى او به وسيله و با وساطت اين افكار اعتبارى سامان مى‌يابد. از آنجا كه طبيعت نوع انسانى در مسير كمال خود، به گونه‌اى است كه نيازمند انديشه‌هاى پندارى (اعتبارى) است، از اين رو ساختمان طبيعى آدمى اساس چنين انديشه هايى را تشكيل خواهد داد.
انديشه‌هاى اعتبارى ويژگى هايى دارد كه مى‌توان آنها را به شرح ذيل فهرست كرد:
١. بر امور حقيقى قرار گرفته‌اند ؛ ولى مطابق خارج از توهم ندارند.
٢. داراى آثار خارجى و واقعى هستند.
٣. تابع احساسات درونى‌اند.
٤. در مورد آنهابرهان جارى نمى‌شود.
٥. دانش پندارى امكان توليد دانش پندارى ديگرى را دارد.
٦. معيار پندارى بودن و دانش آن است كه بتوان نسبت »بايد« به آن داد.
از آنجا كه احساسات درونى آدميان را مى‌توان به دو دسته احساسات عمومى نوع آدمى و احساسات ويژه فرد يا گروهى از آنها تقسيم كرد، انديشه‌هاى اعتبارى وابسته به اين تمايلات و احساسات درونى نيز به دو دسته انديشه‌هاى اعتبارى عمومى و خاص تقسيم مى‌شوند. از سوى ديگر، چون اين امور واسطه ميان آدمى و كمالات او هستند، اين اعتباريات قبل از اجتماع و اعتباريات بعد از اجتماع تقسيم مى‌شوند. نكته قابل توجه آنكه اعتباريات قبل از اجتماع، اعتبارياتى عمومى هستند كه ميان حيوانات و آدمى مشترك‌اند؛ در حالى كه اعتباريات بعد از اجتماع خصوص آمى‌اند؛ هر چند برخى آنها اعتبارات ثابت و عمومى و برخى ديگر متغير و خاص هستند.
اعتبارات قبل از اجتماع، اعتباراتى هستند كه آدمى در تماس با هر فعلى، به آنها توسل مى‌جويد. طباطبايى اين اعتبارات را در پنج اعتبار خلاصه مى‌كند: وجوب، خوبى و بدى، گزينش امر آسان‌تر و راحت‌تر، استخدام، و اجتماع. اعتبار وجوب، نخستين انديشه پندارى است كه ميان آدمى و كار او واسطه مى‌شود و ضرورت انجام گرفتن يا نگرفتن كارى را مى‌رساند. دومين اعتبار عمومى پس از وجوب، اعتبار خوبى و بدى است كه در افعال فردى و اجتماعى معتبر است. اين دو صفت، خواص طبيعى حسبى نزد آدمى دارند و نسبى هستند. انتخاب كار يا راه راحت‌تر و آسان‌تر از ميان كارها و راه‌هاى مشابه، سومين اعتبار پيش از اجتماع است.استخدام، اعتبار ديگرى است كه آدمى براى حفظ بقاى خود از خارج به كار مى‌برد. آدمى اين روش را در هر كارى كه به احتياجات او وابسته است، چه احتياج طبيعى و مادى و چه ديگر احتياجات به كار مى‌گيرد؛ سرانجام اعتبار اجتماع به منظور نيل آدمى به كمال و سعادت خود و از روى فهم خدادادى به نواقص ذاتى اش، اعتبار مى‌شود.
اعتبارات از اجتماع نيز به سه اعتبار تقسيم مى‌شوند: اعتبار كلام و سخن، اختصاص و تقسيم كار و محصول. البته شمارش اين سه اعتبار از سوى طباطبايى، به معناى حصر اعتباريات اجتماعى در اين سه نيست، بلكه مفاهيم اعتبارى دنياى كنونى بسيار زياد است؛ به گونه‌اى كه شناسايى و وظيفه بندى آنها مشكل است. سخن گفتن و برقرارى ارتباط با ديگران براى فهميدن و فهماندن مقاصد، نخستين اعتبار اجتماعى است. پس از آن، اعتبار اختصاص يا ملكيت مطرح مى‌شود. اين اعتبار از آنجا بر مى‌خيزد كه انسان براى زندگى و تكامل و ادامه حيات خود، نيازمند ماده خارجى است كه با تصرفى كه در آن مى‌كند، نيازش را بر طرف مى‌سازد. ميزان تصرف هر فرد در ماده خارجى مقدار مالكيت او را در مورد آن ماده نشان مى دهد؛ اعتبارات مخصوص به تقسيم كار و محصول در پى اعتبار دارايى و اختصاص مطرح مى‌شود. كار به هر فعل و انفعالى گفته مى‌شود كه آثار مخصوص براى آن ذكر شده است. تقسيم كار خود به لحاظ تساوى يا عدم تساوى طرفين آن به دو اعتبار اقتصاد و سياست تقسيم مى‌شود.