پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - روايتى از زندگى علامه طباطبايى ره

روايتى از زندگى علامه طباطبايى ره


در ابتداى گفت و گو، درباره سال و محل تولد و زندگى ايشان مختصرى بيان بفرماييد.
مرحوم علامه طباطبايى، سال ١٢٨١ شمسى در شهر تبريز در خيابان مسجد كبود، در منزل شخصى پدرشان حاج سيد محمد آقا طباطبايى متولد شدند! مادر ايشان نيز ربابه خانم از فاميل يحيوى تبريز، دختر غلامعلى يحيوى و از اشراف تبريز بودند. چهار يا پنج سال پس از تولد ايشان، خداوند برادرى به ايشان عطا مى‌كند كه او را محمد حسن نام مى‌نهند و كمى پس از تولد محمد حسن، مادر ايشان فوت مى‌كند. تقريباً پنج سال بعد، پدر ايشان هم فوت مى‌كند. در اين زمان دو برادر يكى ٩ سال و ديگرى پنج ساله بودند.
پس از فوت مادر و پدر يكى از محترمان فاميل، يعنى پدر شهيد قاضى طباطبايى (شهيد محراب) كه حاج ميرزا باقر قاضى نام داشت، كفالت اوضاع مالى و زندگى اين دو بچه را به عهده مى‌گيرد. اين دو بچه زير نظر مرحوم حاج ميرزا باقر قاضى رشد مى‌كنند و نخست به سبك آن زمان، كتابهايى چون گلستان، قرآن، نصاب و... را مى‌خوانند و سپس بلافاصله آنها را به مدارس كلاسيك مى‌فرستند كه شايد نخستين مدرسه در ايران در تبريز داير شده بود.
اين كلاس‌ها به سبك كلاس‌هاى فرانسه تهيه شده بود و زبان فرانسه در آن تدريس مى‌شد. اين دو برادر با هم مشغول تحصيل مى‌شوند و پس از كلاس ششم، همزمان با حضور در كلاس هفتم، براى تحصيل صرف، تصريف و جامع المقدمات به مدرسه طالبيه مى‌فرستند اين قضيه تا سال ١٣٠٤ طول مى‌كشد. در اين مدت آنها كتاب‌هاى سطح را خيلى سريع به پايان مى‌رسانند، چون در آن زمان بيش از اين در تبريز تدريس نمى‌شد، براى ادامه تحصيل به نجف اشرف هجرت مى‌كنند.
مرحوم علامه طباطبايى در سال ١٣٠٤ در سن نوزده سالگى، با يكى از خويشان خودشان، دختر آقاى حاج ميرزا مهدى مهدوى طباطبايى ازدواج كردند و سپس دو برادر عازم نجف شدند علامه طباطبايى در آن تاريخ يك پسر يك ساله داشته است قرار شد كه از درآمد ملك مورث كه از پدرشان مانده بود، مخارج تحصيل در نجف تأمين شود چون آنها قصد نداشتند، به هيچ وجه از بيت المال استفاده كنند.

در مورد پدر ايشان نيز مطالبى را بيان بفرماييد.
پدر علامه طباطبايى روحانى بود. جد اعلاى اين خانواده نيز امير عبدالوهاب طباطبايى است كه چند صد سال پيش والى آذربايجان بود. بيشتر اجداد ايشان روحانى، قاضى و از محترمين شهر تبريز بودند پدر ايشان حاج ميرزا محمد آقا نيز، هم روحانى و هم ملاك بود و مقدار زيادى زمين داشت و زندگى ايشان از اين راه تأمين مى‌شد.
پدرم مرحوم علامه طباطبايى مى‌فرمود: وقتى ما وارد نجف شديم، من نمى‌دانستم كه چه درسى بايد بخوانم و از چه كسى بايد درس بگيرم. روزى آقايى دست به شانه من زد، برگشتم و ديدم سيدى است كه تا آن تاريخ ايشان را نديده بودم. سيد از پدرم پرسد: شما محمد حسين هستيد؟ ايشان هم خود را معرفى مى‌كند آن آقا مى‌گويد: شما آمده‌ايد كه درس بخوايند؛ اما احتمال مى‌دهم كه نمى‌دانيد چه درسى بايد بخوانيد و از چه كسى بايد درس بگيريد؟
آن سيد بزرگوار سپس به منزل علامه طباطبايى مى‌رود و آنها را راهنمايى مى‌كند. از اين پس ارتباط علامه طباطبايى با آن سيد كه مرحوم سيد على آقاى قاضى بوده، شروع مى‌شود. مرحوم آيت الله سيد على آقا قاضى، استاد اخلاق، عرفان و سير و سلوك كه در تمام مدت ده سال و اندى سكونت پدرم كه در نجف بوده، با ايشان ارتباط اخلاقى و تربيتى داشتند.
البته ديگر اساتيد علامه طباطبايى را مى‌توان در كتابهاى ايشان شناسايى كرد كه چه درسى را از چه كسى گرفته است.
بچه يك ساله‌اى كه علامه با خود به نجف برده بود، در آنجا فوت مى‌كند. پس از آن نيز دو يا سه فرزند ديگر بدنيا مى‌آيد كه در همان بچگى فوت مى‌شوند، ظاهراً علت آن نيز آب و هواى نجف و آب ناتمييزى بوده كه مصرف مى‌كردند. مادر ما كه از خويشان پدر بود، با مرحوم سيد على آقاى قاضى هم نسبت داشت. چون او هم از قضات و طباطبايى‌هاى تبريز بود. طباطبايى‌هاى تبريز به دليل اينكه گذشتگانشان قاضى شهر بودند، به قاضى معروف شدند. به هر حال والده ما تعريف مى‌كرد كه پدرتان به من اجازه داده بود، وقتى مرحوم قاضى به خانه ما مى‌آيند، سر راه قرار بگيرم و سلام كنم، چون از خويشان هم بوديم. من هم موقع رفتن سر راه قرار مى‌گرفتم و من سلام مى‌كردم و ايشان احوال ما را مى‌پرسيدند. روزى وقتى سلام كردم، ايشان احوال مرا پرسيد به من فرمود: »دختر عمو، (اصطلاح پسر عمو و دختر عمو در ميان ترك زبان‌ها و تبريزى‌ها معمول است) اين بار فرزندت زنده مى‌ماند و پسر هم هست و نامش عبدالباقى است«.
در سال ١٣١٤ شمسى رضا شاه دستور مى‌دهد كه از خروج ارز از ايران جلوگيرى شود. به اين ترتيب حاج ميرزا باقر قاضى براى ارسال پول براى اين دو برادر با مشكل مواجه مى‌شود. اين دو نيز به هيچ وجه از بيت المال استفاده نمى‌كردند. به اين ترتيب، اين دو بى خرجى مى‌مانند و ناچار مى‌شوند كه از دوست و آشنا قرض بگيرند يا از اين دكان و آن دكان نسيه كنند و امورات خود را بگذرانند. نامه نگارى به تبريز هم مشكلى را حل نمى‌كند و آنها هم نمى‌توانستند، پولى بفرستند. اين موضوع موجب استيصال آنها مى‌شود. مرحوم علامه طباطبايى براى من تعريف مى‌كردند كه اين قضيه كار به آنجا رساند كه ما ناچار شديم كه اثاثيه منزل را يك يك بفروشيم و خرج كنيم. كم كم هر چه بود و نبود، از ظرف و ظروف و لباس تا كتابها هر چه داشتيم، فروختيم. فشار و مشكل زندگى ما را مستأصل كرد. از اين رو به حرم حضرت على عليه السلام رفتم و پس از عرض سلام عرض كردم: »يا جدا همين طورى طلبه دارى مى‌كنيد؛ اما بلافاصله متوجه شدم كه اشتباه بسيار بدى كردم و اين خلاف توكل است«. اما به هر حال اين اشتباه را مرتكب شده بودم و به شدت ناراحت و منفعل، سر بزير و خجل از حرم حضرت اميرمؤمنان‌عليه السلام بيرون آمدم و به منزل بازگشتم. وارد خانه شدم و متوجه شدم كه در خانه هيچ كس نيست. از فرط ناراحتى در گوشه‌اى از حيات نشستم و براى اشتباهى كه كرده بودم، خيلى ناراحت بودم. در همين هنگام مشاهده كردم كه درب كوچه باز شد و مردى با لباس بلند وارد شد. گويا به دلايل طى مراحل سير و سلوك چنين شهوداتى براى ايشان بسيار عادى بود، زيرا هيچ اهميتى به اين مسئله نداده بودند. اين شخص وارد شد و به ايشان گفت: »من شاه حسين ولى هستم. خدا سلام مى‌رساند و مى‌فرمايد: در اين هفده سال من كى شما را تنها گذاشتم«.
مرحوم علامه مى‌فرمود: شاه حسين ولى ١٨٠ سال پيش فوت كرده بود. او درويشى عارف مسلك در تبريز بود كه هنوز هم قبرش زيارتگاه مردم است. شاه حسين ولى اين جمله را گفت و رفت و من به فكر افتادم كه اين هفده سال از كى و چه زمانى آغاز شده است. كمى كه فكر كردم، متوجه شدم، از تاريخى كه من لباس روحانيت پوشيده‌ام، هفده سال مى‌گذرد يعنى هفت سال در تبريز و ده سال هم در نجف .
ايشان مى‌فرمايد: بعدها پولى رسيد و من بدهى‌هايم را دادم. همان روز هم به همسرشان فرمودند: »روزى ما در نجف تمام شده است، حاضر باش كه بايد به تبريز برگرديم«. چيزى هم براى اثاث كشى نداشتند.
اين قضايا و تشرف ايشان به حرم مطهر اميرمؤمنان را كسى نمى‌دانست. مادرمان نقل مى‌كرد كه آن شب خوابيده بوديم كه نزديك سحر درب خانه به صدا در آمد من بيدار شدم و به مرحوم علامه گفتم كه درب خانه را مى‌زنند. ايشان گفت: ببينيد چه كسى است؟ هوا تاريك بود. پشت در رفتم و گفتم: كى هستيد؟ گفت اين امانتى را به آقا بدهيد. من در حالى كه شخص پشت در را نمى‌ديدم از لاى درب دستمال گره خورده‌اى را تحويل گرفتم.
مادرمان مى‌گفت: فرداى آن شب، هنگام خداحافظى از زن‌هاى همسايه شنيدم كه در همسايگى ما شيخ عربى زندگى مى‌كند كه پسر بچه سيزده ساله بيمارى، مشرف به موت، در خانه داشته است. اين شيخ نذر مى‌كند كه اگر اين بچه سلامتى خود را باز يابد، سيصد دينار عراقى به يك سيد طلبه هديه كند و از قضا آن بچه شب پيش شفا يافته بود و شيخ هم نذرش را ادا كرده بود اما كسى نمى‌دانست كه اين پول به خانه ما آمده است. مرحوم علامه نيز نقل مى‌كردند كه پولى رسيد و بدهى‌ها را دادم.
ما از نجف به طرف تبريز حركت كرديم. وقتى به شهر رسيديم، درشكه‌اى گرفتيم كه ما را به خانه‌يمان برساند. وقتى به خانه رسيديم، دو ريال از آن پول مانده بود كه به درشكه چى داديم. مرحوم علامه بار علمى خود را در نجف بسته بودند و از محضر اساتيد بزرگى در آن شهر بهره جسته بودند. البته اگر مضيقه مالى به وجود نمى‌آمد، در نجف بيشتر مى‌ماندند.
در آذرماه سال ١٣٢٤ كه در همان زمان فرقه دموكرات تبريز بر دولت غلبه كرد و آذربايجان را مستقل اعلام كرد؛ آنها با كمك روسها و ساير امكانات، آذربايجان را عملاً از ايران جدا كردند و حكومت را خود به دست گرفتند. آنها در آغاز تظاهرات مذهبى بسيارى داشتند و كاملاً به ياد دارم كه آن روزها آگهى‌هايى به ديوار چسبانده بودند كه اين جمله از قرآن، »انما الخمر و الميسر و الانصاف و الازلام رجس من عمل الشيطان« بر آن نقش بسته بود. آنها مى‌گفتند: هر كس روزه بخورد، مجازات مى‌شود و...
به هر حال برنامه‌هاى آنها در مورد نظام ارباب رعيتى و با كشتن برخى اربابان املاك، كه موجب نا امنى و هرج و مرج بسيارى شد به گونه‌اى كه در زمستان آن سال علامه طباطبايى تصميم گرفت، تبريز را ترك و به قم مهاجرت كنند.
اوضاع به شدت تغيير كرده بود، به كسى اجازه نمى‌دادند كه از تبريز خارج شود و ما با زحمت بسيار جواز عبور گرفتيم و با دست خالى از تبريز به طرف تهران حركت كرديم شب آخر اسفند به تهران رسيديم و نوروز را در تهران در منزل آقاى سيد على اصغر صادقى كه از علماى تهران بود، منزل كرديم. پس از نوروز به قم آمديم. آن زمان آقا سيد محمد على قاضى (كه پس از انقلاب ترور شد)، در قم محصل بود ما هم در منزل ايشان وارد شديم و دو، سه روز هم مانديم تا اينكه در كوچه يخچال قاضى از يك خانه‌اى دو اتاق كرايه كردند و ما به آنجا رفتيم .
علامه در قم آشناى كمى داشت. تنها آقاى حجت و اطرافيان او و آقاى سيد حسين قاضى كه از خويشان ايشان بود و نيز سيد محمد على قاضى (شهيد محراب)، ايشان را مى‌شناختند. بعضى طلاب تبريز كه در قم ساكن بودند، متوجه شدند كه چنين شخصى به قم آمده و به همين دليل از ايشان تقاضاى تدريس كردند ايشان نخست مباحث خارج فقه و اصول را آغاز كردند. اما آن گونه كه خودشان نقل مى‌كردند، خيلى زود متوجه شدند كه در قم براى فقه و اصول زمينه زيادى وجود دارد؛ اما مباحث قرآنى، ريشه‌اى و عقلى مانند فلسفه بسيار كم است از اين رو برنامه تدريس و كار خود را عوض مى‌كنند و به تدريس تفسير و فلسفه مى‌پردازند. به اين ترتيب طلاب بسيارى در حلقه درسى ايشان حاضر مى‌شوند كه بركات آن هنوز هم آشكار است.

ايشان چند فرزند داشتند؟
٢ پسر كه من و برادر كوچك‌ترم كه ٨ - ٧ سال است فوت كردند و ٢ خواهر كه زنده‌اند و يكى از آنها خانم آقاى قدوسى بود و ديگرى خانم آقاى مناقبى بود كه در تهران واعظ بود. ايشان هم فوت شده‌اند. هر دوى اينها در تهران زندگى مى‌كنند و بنده قمى شدم. برادرم در سلك روحانى بود. من هم ابتدا دروس حوزوى مى‌خواندم و رشد خوبى هم داشتم. روزى به پدر عرض كردم كه شما كه بيت المال را براى مصرف جايز نمى‌دانيد، چون ايشان معتقد بودند كه طلاب حق مصرف بيت المال را ندارند؛ از اين رو خودشان اصلاً استفاده نمى‌كردند و حتى در زمان استيصال هم صبر كردند. به هر حال، من دروس عربى مى‌خوانم، اگر رشد كردم در آينده چگونه بايد زندگى خود را تأمين كنم. ايشان قدرى فكر كردند و فرمودند: مى‌توانيد كارى شروع كنيد و اگر توانستيد درس هم بخوانيد. به اين ترتيب من از اين دروس فاصله گرفتم.
در خانه مرحوم علامه اجبارى در كار نبود و به اصطلاح دموكراسى كامل حاكم بود؛ هيچ اجبارى نبود. امور دينى و تربيتى نيز به عهده مادر بود. ايشان زن بسيار زيرك و جالبى بود و بسيارى مسائل را به صورت غير مستقيم به ما آموزش مى‌داد. از اين رو پدر از همه جهات زندگى آسوده بود مادرمان صبح پس از صبحانه، هر نيم ساعت يك استكان چاى براى پدرمان مى‌آورد و پيش ايشان مى‌گذاشت و بى اينكه حرفى بزند، اتاق را ترك مى‌كرد. مرحوم علامه هم مى‌فرمود: من روزى ١٤ ساعت كار مى‌كردم و در طول سال، تنها يك روز عاشورا را تعطيل بودم و اين برنامه مادر همواره داير بود.

با توجه به شخصيت علمى حضرت علامه طباطبايى (قدس سره)، جالب است بدانيم كه سلوك ايشان در منزل چگونه بوده است؟
چنان كه پيش‌تر گفتم در خانه آزادى قشنگى وجود داشت ما در رفاه كامل از نظر برخوردها زندگى مى‌كرديم و بسيار آسوده بوديم. مشى و رفتار ايشان بچه‌ها را تحت تأثير قرار مى‌داد. مدير و مدبر خانه نيز مادر بود و اصلاً نيازى به اعمال فشار از ناحيه پدر وجود نداشت. يعنى مسئله تربيت به مديريت مادر وابسته بود و شخصيت معنوى پدر فرزندان را تحت تأثير قرار مى‌داد.
ما هيچ گاه نديديم كه پدر و مادر ما از هم گله داشته باشند يا با هم اوقات تلخى كنند يا بلند حرف بزنند. مادرمان غير از كارهاى خانه به بيچاره‌ها، دخترهايى كه مى‌خواستند ازدواج كنند، كسانى كه بچه‌هايشان مى‌مرد، بيماران و... خدمت مى‌كرد. اغلب چند زن به همراه ايشان بودند و به امور مردم رسيدگى مى‌كردند. كارهايى نظير دوختن لباس براى اين و آن، جمع آورى پول و جهيزيه براى دختران دم بخت فقير و... پس از مرگشان چيزهايى مى‌گفتند كه ما هرگز نشنيده بوديم.
مرحوم علامه مى‌فرمود: وقتى ايشان زيارت عاشورا مى‌خواند، من جواب سلامهايش را مى‌شنيدم. السلام عليك كه مى‌گفت، من جوابش را مى‌شنيدم. حتى گفته بود: وقتى مى‌ايستد و روبروى حرم حضرت معصومه سلام عرض مى‌كند، من جوابش را مى‌شنيدم. ايشان زنى با تقوا و متدين بود. در نجف با اينكه سواد نوشتن و خواندن نداشت، قدرتى به ايشان عطا شده بود كه قرآن و زيارت عاشورا را صحيح مى‌خواند. برخى سور را هم از حفظ داشت كه مرتب قرائت مى‌كرد.

هانرى كوربن كه بود و چگونه با حضرت علامه آشنا شد؟
هانرى كوربن در دانشگاه تهران كرسى فلسفه داشت و هر سال پائيز به ايران مى‌آمد و سه ماه در دانشگاه تهران تدريس داشت. آقاى مطهرى و بعضى آقايان كه ارتباطات دانشگاهى داشتند، ايشان را مى‌شناختند و به او گفته بودند كه بهترين كسى كه مى‌تواند، تحقيقات متخصصانه و غير جدولى بكند، علامه طباطبايى است علت اينكه از عبارت غير جدولى استفاده مى‌كنم اين است كه اكنون مهندسان ساختمان وقتى مى‌خواهند جزئيات يك بنا را محاسبه كنند، طى برنامه‌هاى رايانه‌اى، مصالح لازم براى آن بنا را محاسبه مى‌كنند و در حقيقت پايه‌هاى بنا را از اول در ذهن خود مى‌سازند.
برخى علما خود قدرت استنباط ندارند و از استنباط ديگران بهره مى‌گيرند. كسانى كه پيشرفته مى‌شوند، به اين جداول احتياجى ندارند. علامه طباطبايى نيز اين گونه بود كه در پاسخ به سؤالات به معلومات بيرونى احتياجى نداشت.
به هر حال مرحوم شهيد مطهرى و ديگران علامه را به كوربن معرفى كردند و از آن پس ارتباط ايشان با كوربن آغاز شد. اين ديدارها هر دو هفته يك بار روزهاى جمعه در منزل آقاى ذوالمجد طباطبايى قمى كه وكيل دعاوى بود و در خيابان بهار تهران زندگى مى‌كرد، انجام مى‌شد. در اين زمان آقاى دكتر نصر هم به عنوان واسطه در اين گفت و گوها شركت مى‌كند. آقاى نصر در بچگى براى تحصيل به آمريكا رفته بود و در آن زمان براى تكميل برخى مباحث مورد علاقه خود به ايران باز گشته بود.
كم كم برخى ديگر از اساتيد متوجه اين رابطه مى‌شوند و آنها هم شركت مى‌كنند. كم كم دايره وسيع‌تر مى‌شود؛ مثل دكتر سپهبدى، دكتر شايگان و ديگران كه هر يك تخصص خاصى داشتند؛ براى مثال دكتر شايگان در هند تحصيل كرده بود و در زبان سانسكريت تخصص داشت. و دكتر سپهبدى در فرانسه تحصيل كرده بود و متخصص زيبايى‌شناسى بود و از اين جهت با علامه كار مى‌كرد. پرفسور كوربن نيز در شيعه‌شناسى و مهدويت بيشتر كار مى‌كرد و به امام زمان(عج) معتقد بود مرحوم علامه مى‌گفت: »پرفسور كوربن به اسلام مؤمن است«. خود من اين سخن را از ايشان شنيدم يعنى مانند مسلمانان است. جلسات به صورت دو هفته يكبار برگزار مى‌شد. اين روند ٨ الى ١٠ سال ادامه داشت؛ يعنى تا زمانى كه پرفسور كوربن زنده بود. البته علامه با اساتيد ديگرى نيز در ارتباط بود.
ايشان در خصوص فلسفه مى‌گفت: دول غربى و دنياى غرب، پاره‌اى معلومات ما را قبول ندارند و اصولى را كه بر پايه اخبار و احاديث است، مخدوش مى‌دانند. ايشان با علم به اين مسئله خط مشى خود را در تفسير و فلسفه به گونه‌اى تنظيم مى‌كنند كه در همه دنيا مورد قبول باشد. پيش از تفسير الميزان ايشان تفسيرى را تحت عنوان تفسير بيان شروع كرده بودند كه اخيراً چاپ شده است و در آن تفسير اخبار و احاديث ملاك تفسير قرار مى‌گرفت. تقريباً ده جزء قرآن را با اين روش تفسير مى‌كنند و سپس آن را كنار مى‌گذارند و تفسير استدلالى و عقلى را آغاز مى‌كنند؛ تفسيرى كه قابل رد نباشد و مباحث آن قابل قبول همه باشد. خودشان مى‌فرمودند: در اين تفسير با اين ديدگاه، از روش آيه به آيه استفاده شده است. من به ايشان عرض كردم شما كه بحث روايى را هم در آن قرار داده‌ايد و ايشان پاسخ داده‌اند: اين بحث روايى را پس از گفتن هر مطلب، شاهد آورده‌ام كه اخبار و روايات هم همين سخن را بيان كرده‌اند؛ نه اينكه بر اخبار و احاديث استدلال شود. اما فلسفه، مفاهيم و اصطلاحاتى كه ما در فلسفه شرق داريم، قابل فهم، درك و تصور غربى‌ها نيست. مفاهيم فلسفه ماتريال آنها هم براى ما كمتر قابل فهم است. بنابراين بين فلسفه ما و فلسفه آنها جدايى است و لازم است كه آنها حرف‌هاى ما را بفهمند.
در آن زمان ايشان شاگردانى داشتند كه هر يك بر يك زبان خارجى تسلط داشتند؛ مانند آيت الله بهشتى در زبان انگليسى، آقاى رشيدپور در زبان روسى، آقاى لاله زارى در زبان آلمانى و آقاى نيّرى كه در زبان فرانسه تسلط داشتند؛ يعنى چند زبان دان با ايشان همكارى داشتند مرحوم علامه طباطبايى از اين شاگردان خود مى‌خواهند كه به مراكز علمى دنيا نامه بنويسند و مدارك و آثار فلسفه غرب را از آنان بخواهند. پس از ارسال اين نامه‌ها، كتابهايى از طريق پست به دست ايشان رسيد. اين كتابها در اختيار مترجمان قرار گرفت و پس از ترجمه موضوعات هر يك در اختيار يكى از آقايان قرار گرفت و قرار شد كه هر يك در مورد آن مطالعه و تحقيق كنند. اين كار ٦ سال تحصيلى به طول انجاميد.
اين مقاله‌ها را يكى يكى مطرح و بر روى آن بحث مى‌كردند و مشابه شرقى آن را هم مى‌آوردند و مقايسه مى‌كردند و از آن ميان چيز تازه‌اى در مى‌آوردند كه قابل فهم طرفين باشد. در اين دوره ٦ ساله ١٤ مقاله تهيه شد كه در حقيقت با انتخاب مرحوم علامه، مقالات اصول فلسفه را تشكيل داد. اين مقالات به گونه‌اى تهيه شده كه شرق و غرب آن را مى‌فهمند.
دو كتاب بداية الحكمه و نهاية الحكمه نيز كه اكنون موجود است با اين ديدگاه نگاشته شده است اين كتاب‌ها اكنون در برخى كشورهاى دنيا مانند فرانسه تدريس مى‌شود.
اين مقالات چهارده گانه كه اصول فلسفه و روش رئاليسم نام گرفته است، با اينكه فارسى است به قدرى ثقيل است كه عادتاً انسان متوجه مفاهيم آن نمى‌شود.
آقاى مطهرى از آغاز كار نوشتن پاورقى را به عهده گرفتند و با حواشى و اضافات تا جلد سوم پيش رفتند. در جلد چهارم ايشان نيز در مفاهيم معطل ماندند. از اين رو كار نگارش جلد چهارم كتاب بيست سال طول كشيد و اين مجموعه بيست سال ناقص بود. تا اينكه پس از بيست سال، يك تابستان نزد ابوى آمدند و موضوع جلد چهارم را بحث كردند و فرا گرفتند كه پيش از نگارش بخش پايانى به شهادت رسيدند. بقيه را هم ديگران تكميل كردند.
اما در مورد شرحى كه بر بحار الانوار نوشته شد، نظر مرحوم علامه اين بود كه زمانى كه علامه مجلسى كار نوشتن بحار را آغاز كرد نه شرايط خاصى حاكم بود. جرياناتى رواج داشت و ايشان براى غلبه بر آن تهاجمات غير دينى اين كتاب را گرد آوردند. از اين رو هر چه به دستش مى‌رسيد جمع مى‌كرد.
آقاى آخوندى كه متصدى كتاب فروشى آخوندى تهران بود كه الميزان را چاپ مى‌كرد، قصد داشت بحار الانوار را منتشر كند ايشان نزد علامه آمد و نظر ايشان را جويا شد علامه نيز در پاسخ فرمود كه مقدار زيادى از موضوعات اين كتاب مردود است و امروزه نمى‌توان آنها را مطرح كرد مثال‌هاى متفاوتى را هم بيان كردند .
آقاى آخوندى به ايشان مى‌گويد كه شما اين مطالب را در حاشيه بنويسيد و ايشان قبول نمى‌كند. با اصرار زياد آقاى آخوندى، علامه با ذكر شرايطى كار را مى‌پذيرد: نخست اينكه به جلد سيزدهم يا يازدهم اصلاً دست نمى‌زنم دوم اينكه هر چه مى‌نويسم، شما حق هيچ گونه تغييرى نداريد. اگر دست به نوشته‌هاى من بزنيد، از همانجا رابطه من با شما قطع مى‌شود. او هم قبول مى‌كند. مرحوم علامه كار حاشيه نويسى را آغاز مى‌كنند. تا اينكه يك تابستان كه ما در دركه شميران بوديم، آقاى مرواريد كه از شاگردان ايشان بود، به آنجا آمد و به مرحوم علامه گفت: بحثى كه شما در مورد فلان مسئله در بحار مطرح كرديد، در جلد اخير آن نيست. مرحوم علامه گفت كه اين امكان ندارد و آخوندى قبول كرده كه اينها را چاپ كند. پس از اين گفت و گو آقاى مرواريد به شهر رفت و همين جلد را براى ايشان برد. مرحوم علامه نيز پس از آگاهى، به آقاى آخوندى اطلاع دادند كه خدا حافظ و ارتباط قطع شد. آخوندى دوباره آمد و هر چه التماس كرد، ايشان قبول نكردند و گفتند: به هيچ وجه همكارى نخواهم كرد.
به اين ترتيب كار حاشيه نويسى بر بحار در همانجا متوقف شد و بحار با همان صورت چاپ شد .

آيا انتقاداتى هم وجود داشت؟
همان زمان از مشهد نامه‌هايى به آقاى بروجردى نوشتند كه شما چه نشسته‌ايد كه مجلسى را به باد استهزا گرفته‌اند. آقاى بروجردى هم پيام فرستادند كه آيا چنين كارهايى انجام شده است. علامه هم در پاسخ گفتند كه اگر شما مى‌فرماييد من انجام ندهم. آيت الله بروجردى گفته بودند: هر كار كه مى‌خواهيد انجام دهيد. در مورد فلسفه هم همين اتفاق و شبيه اين رخ داد حتى علامه گفته بودند: اگر شما بفرماييد، حاضرم از قم هم بروم، چون آيت الله بروجردى آن زمان حاكم شرع بود.

چرا كوربن اسلام خود را اظهار نمى‌كرد؟
من از مرحوم علامه شنيدم كه كوربن به كنفرانسى رفته و در مورد حقانيت امام زمان سخنرانى كرده بود. همين موضوع موجب شد كه از هيئت امناى كليسا اخراجش كرده بودند.
كوربن به وجود امام زمان معتقد بود ولى مرحوم علامه گفتند كه ايشان به اسلام مؤمن است و اين گفته خود سند و شهادتى است.

آشنايى علامه به علوم روز چگونه بود؟
تفسير الميزان نشان به روز بودن علامه است. ايشان معتقد بود كه هر دو سال يك بار بايد يك تفسير تازه نوشته بشود. اين سخن بسيار بزرگى است كه اين تفسير كه سال‌ها طول كشيد و بايد هر دو سال يكبار تجديد بشود. در حالى كه هنوز تفسير ايشان خوب حل نشده است. البته تفسير الميزان از نظر ويرايشى مشكلاتى دارد كه انشاء الله با تأمين هزينه بر طرف مى‌شود.
من به تازگى به انتشارات جامعه مدرسين پيشنهاد كردم كه اقدامى در اين زمينه صورت دهند. و آنها هم قبول كرده‌اند كه انشاء الله هر چه زودتر آغاز شود.

در مورد طبع شعرى ايشان كمى سخن بگوييد؟!
طبع شعرى زيادى داشتند ولى بسيارى اشعار شان را خود از بين بردند و فقط تكه‌هايى كه پخش شده باقى مانده است. علت از بين بردن آن هم اين بود كه ايشان دوست نداشتند به شاعر معروف شوند. خودشان مى‌فرمودند: دوست ندارم مانند شعرا معروف شوم.

زندگى روزانه ايشان چگونه بود؟
ايشان بسيار عادى زندگى مى‌كردند. پس از نماز صبح تا طلوع خورشيد قرآن مى‌خواندند كه آن هم با صوت كوتاه اين كار ايشان بر ما بسيار مؤثر بود. مادرمان صبحانه را صبح زود آماده مى‌كردند و ايشان پس از صرف صبحانه كار نوشتن را آغاز مى‌كردند كه تا ظهر ادامه داشت. پس از اذان ظهر ايشان وضو مى‌گرفتند و نماز مى‌خواندند و پس از صرف ناهار مختصرى مى‌خوابيدند و دوباره به نوشتن مشغول مى‌شدند كه تا مغرب ادامه داشت. شب‌ها هم قرآن تلاوت مى‌كردند. ايشان براى نماز پشت به ديوار مى‌ايستاد تا كسى اقتدا نكند. مرحوم آقاى قاضى تأثير فوق العاده بر ايشان داشت كه تا پايان عمر مشهود بود.
با تشكر از حضرتعالى كه اين گفت و گو را پذيرفتيد.