پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - ايران در قلب غرب - فیاض ابراهیم

ايران در قلب غرب
فیاض ابراهیم

١. آلمان قلب اروپا و غرب است و هر چه در آلمان رخ مى‌دهد، در همه اروپا تأثير مى‌گذارد. امروزه آلمان به عنوان يك قلب ضعيف عمل مى‌كند، چون هويت گذشته فكرى و فلسفى خود را از دست داده است و اين در يك فرآيند زمانى طولانى مدت رخ داده است.
٢. آلمان قوت قلب خود را از معنويت بر آمده از شرق گرفته است؛ به اين معنا كه آلمان معنويت شرقى را از شرق گرفته و آن را به فلسفه غربى تبديل كرده است و براى غرب معنا سازى مى‌كند. آلمان در دهه‌هاى گذشته، اين تعامل معرفتى را از دست داده، به غرب تكنيكى (نه غرب اصلى) پيوسته است.
٣. علماى آلمان كه آلمان جديد را ساختند، بر اين نكته به خوبى واقف بوده‌اند، به همين دليل به شرق آلمان، به عنوان رابطه اصلى و مركز توليد فرهنگ آلمان نگريسته‌اند. و با جدايى شرق و غرب آلمان پس از جنگ جهانى، به قطع ارتباط مذكور دامن زدند و تركيب سازى فكرى آلمان را نيز به سقوط كشاندند.
٤. ارتباط آلمان با اروسيا نيز به خوبى روشن مى‌شود، چون آلمان مستقيماً با اين حوزه ميانى ارتباط دارد و از اين حوزه است كه تغذيه معارف شرقى خود را آغاز مى‌كند؛ بنابراين، حوزه اروسيا براى آلمان و توليد فكر، يك پل حياتى است و ايران در قلب اين منطقه قرار داد.
٥. ارتباط ايران و آلمان در چنين حوزه جغرافيايى معرفتى شكل گرفته است؛ يعنى قلب اروپا با قلب اروسيا ارتباطى متقابل دارند؛ به گونه‌اى كه برخى گفته‌اند، ايران آلمان آسيا است و آلمان، ايران اروپا.
٦. از بعد تاريخى نيز ارتباط ايران و آلمان بسيار معنا دار و بلند است. گوته افتخار آلمان است و ارتباط گوته با افتخار ايرانى، يعنى حافظ بسيار روشن است (ديوان شرقى گوته) و ارتباط همگن با تفكرات مولوى در باب صيرورت بسيار آشكار است (دائرة المعارف فلسفى هگل)، و ارتباط انديشه وجودى هايدگر با شيخ اشراق نيز واضح است و حكمت الاشراق براى او بسيار الهام بخش بوده است.
٧. امروزه، نيز متفكران آلمان به ايران و عرفان آن توجه وافر دارند. آنه مارى شيمل و هانرى كوربن (فرانسوى كه تمام وجودش بر انديشه آلمان متمركز شده بود)، سعى مى‌كردند تا بتوانند در جهان امروز راهى براى معنويت بشريت بيابند.
٨. پديدارشناسى (با تمامى مكتب‌هاى متفاوت موجود در آن) يك فلسفه معنا گرا است كه هويت معرفتى و فرهنگى آلمان را تشكيل مى‌دهد و ارتباط اين فلسفه با شرق نيز بسيار واضح است (آن چنان كه گفته شد) و استقبال شرقى‌ها مثل ژاپن از اين فلسفه نيز شاهد بر اين ادعاست.
پديدارشناسى فلسفه‌اى است كه بر اساس زندگى و معنا بنياد مى‌شود، به همين دليل معرفت‌شناسى خود را بر اساس ميان ذهنيت (subjectivtat inter) مى‌گذارد كه نظام معرفتى زندگى انسان‌ها است، زندگى ضد جنگ و صلح محور است، به همين دليل تفاهم بنياد زندگى است كه ميان ذهنيت در بعد فردى و ميان فرهنگى بعد جمعى آن را تشكيل مى‌دهد.
٩. پس آلمان در فلسفه خود داراى بنياد صلح و مهرورزى است كه مى‌تواند در فرآيند عدالت و معنويت جهانى شريك باشد و بر اساس ساختار مذكور، به همكارى با ايران و كشورهاى ديگر معتقدند بپردازد. دنياى امروز كه بر اساس ايدئولوژى جهانى شدن به خشونت پرداخت است، به صلح جهانى بر اساس معنويت و عدالت سخت محتاج است.
١٠. حال اينكه آلمان با اين سابقه نظرى و معرفتى، چگونه به جنگ جهانى كشانده شده است، از نقاط مشكوك تاريخ است. نقاط مشكوكى كه ويرانى آلمان پس از جنگ جهانى دوم را شكل داد و به نابودى معرفتى آلمان انجاميد و بر اساس يك اسطوره مشكوك، دولت‌هاى جنگ طلب پيروز، اسرائيل جنگ طلب و جنايتكار را شكل داد.
١١. آلمان كشور استعمارگرى نبوده است (نسبت به ديگر دولت‌هاى غربى) و هرگز به ميزان قدرت خود، به استعمار نپرداخته است؛ اگر به استعمار پرداخته باشد، در رقابت با ديگر كشورها و نسبت به ميزان قدرت و ثروت خود بسيار ناچيز بوده است كه اين نشان از صلح‌طلبى بنيادى آلمان بوده است.
١٢. جالب آنكه استعمار گران درجه يك جهان كه آفتاب در كشورهاى مورد استعمار آنها در زمين غروب نمى‌كرد و محرك تمامى جنگ‌هاى گذشته، حال و آينده هستند، صلح طلب قلمداد شده‌اند و آلمان صلح طلب را جنگ طلب قلمداد كردند و فرهنگ آن را نابود كردند. همين كشورها پشتيبان رژيم آپارتايد و نژاد پرست آفريقاى جنوبى بودند و همين افراد نيز پشتيبان رژيم نژاد پرست اسرائيل هستند؛ حال آنكه آلمان را به نژاد پرستى متهم مى‌كنند.