پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - اسلام، مسلمانان و تكنولوژى مدرن - امين محمدرضا
اسلام، مسلمانان و تكنولوژى مدرن
امين محمدرضا
سيد حسين نصر
٢٢ دسامبر ٢٠٠٥
قسمت پايانى
تيتوس بوركهارت(١) در كتاب خود پيرامون هنر اسلامى، داستان جالبى در مورد يك توليدكننده شانه ساده نقل كرده كه فضاى آن شهر فاس در مراكش است. وى تعريف مىكند كه چگونه اين هنر در بدو امر، توسط خداوند به حضرت شيث، پسر حضرت آدم (على نبينا و آله و عليهما السلام) تعليم داده شد، و متذكر مىشود كه اين هنر از اهميتى معنوى برخوردار است. اگر به بازار رفته و يك شانه ساده دستساز بخريد، تفاوت آن را با يك شانه ماشينساز، درك مىكنيد؛ حتى يك توريست آمريكايى هم اين تفاوت را حس مىكند. در جامعه غربى كه از تكنولوژى بالايى هم برخوردار است، يك شىء دستساز را نه بنجل، بلكه ارزشمند تلقى مىكنند. اگر كالايى با دست توليد شده باشد، مردم پول فراوانى بابت آن مىپردازند؛ در حالى كه در بيشتر مناطق جهان اسلام، طى يكصد سال اخير، روند امور به عكس بوده است. بسيارى مردم كالاهاى ماشينساز را بهتر از كالاهاى دستساز مىدانند؛ اما مىتوان جهت اين گرايش را معكوس كرد. اين تغيير جهت بايد به كمك انتقاد خردمندانه از تكنولوژى مدرن، طى دو مرحله صورت گيرد: ابتدا بايد به فقدان بعد آسمانى و معنوى آن، و سپس به تأثير آن بر محيط، هم محيط زيست طبيعى و هم محيط بشرى پرداخت.
در واكنش به اين ديدگاه، غالباً مىگويند، بازگشت به تكنولوژىهاى سنتى كه نمىتوانند در مقياس وسيع توليد كنند، امكان ندارد، زيرا نيازهاى ما از جهات مختلف افزايش يافته، چرا كه جمعيت ساكنان اين سياره، نسبت به عصر پيش از انقلاب صنعتى، به طرز وحشتناكى فزونى يافته است. اين سخن در عرصههاى خاصى و نه در تمامى عرصهها صادق است؛ مثلاً شهرهاى بزرگ هندرا كه زنان آن هنوز هم سارىهاى دستبافت را مى پوشند، در نظر بگيريد. در حال حاضر تعداد اين زنان حدود ٥٠٠ ميليون نفر است و ٢٠٠ سال قبل احتمالاً ١٠٠ ميليون نفر و ١٠٠٠ سال قبل ٥٠ ميليون نفر بودهاند. اين مطلب حقيقت دارد كه تعداد مصرف كنندگان اين پوشاك از حدود ٥٠ ميليون نفر در اعصار ميانه، به ٥٠٠ ميليون نفر در حال حاضر، افزايش يافته است، زيرا اكنون حدود يك ميليارد هندى وجود دارد كه تقريباً ٥٠٠ ميليون نفر از آنها را زنان تشكيل مىدهند. اما تعداد افرادى كه مىتوانند اين لباس را توليد كنند، نيز افزايش يافته است. اگر انسان زندگى اندكى سادهترى داشته باشد، تعداد مردمى كه مىتوانند اشياى دستساز را توليد كنند و نيز به همين نسبت، مصرف آن كالاها افزايش خواهد يافت. اين يكى از استدلالهاى غلطانداز (و ظاهراً مبتنى بر مبانى اقتصادى) است كه براى ايجاد يك جامعه مصرفى مطرح شده است.
يك جامعه مصرفى، بسيار بيشتر از نياز خود مصرف مىكند. چنين جامعهاى بر اساس نيازهاى كاذبى تغذيه مىكند كه دنيا را به سوى نابودى سوق مىدهد و آن گونه كه استدلال مذكور مىگويد: »افزايش آنها از افزايش تعداد مردم ناشى مىشود: »اين سخن لزوماً صادق نيست، زيرا هنگامى كه تعداد مردم بيشتر شود، تعداد مردمى كه مىتوانند اشياى سادهتر را توليد كرده و هميشه محتاج ماشين نباشند نيز بيشتر خواهد شد. در واقع انفجار ناگهانى جمعيت دنيا به نفسه محصول تكنولوژى مدرن است، زيرا تكنولوژى پزشكى نيز بخشى از اين تكنولوژى است؛ بىشك چنين است، زيرا داروهاى جديد، شمشيرى دو لبه هستند. اين داروها زندگىهاى بسيارى را نجات مىدهند؛ ولى به طور غير مستقيم، به واسطه امكانپذير كردن پيدايش جمعيت فوقالعاده زياد و تأثيرگذارى عميقتر بشر بر محيط زيست طبيعى، دنيا را به نابودىمى كشانند. اگر همين حالا به جاى ٦ ميليارد و نيم انسان، يك ميليار نفر بر روى كره زمين وجود داشت، اين فاجعه اتفاق نمىافتاد كه گونههاى متعددى، فقط در همين ٤٥ دقيقه صحبت كردن من منقرض شوند. اين يك وضعيت فاجعهآميز است.
بنابراين، صحيح است كه اكنون جمعيت بيشترى در دنيا وجود دارد؛ ولى همان طور كه در مورد سارىهاى دستبافت هندى بيان شد، جمعيت بيشترى نيز براى توليد اشياى سادهتر وجود دارد. اين امر مىتواند در مورد اشياى فراوان ديگرى نيز صادق باشد؛ مثلاً ايران اكنون جمعيتى بالغ بر ٧٠ ميليون نفر دارد. فقط يك نسل پيش، تعداد آنها ٣٥ ميليون نفر بود كه طى يك دوره ٣٠ ساله دو برابر شد؛ يعنى استفاده از فرش ايرانى نيز كمابيش دو برابر شده است. اين نكته، همان گونه كه بسيارى مقامات حكومتى پيش و پس از انقلاب نيز گفتهاند، مىتوانست دستاويزى باشد، براى واردات فرشهاى ماشينى، زيرا جمعيت و نيازهاى آن افزايش يافته است. اما مردمى كه فرش مىبافند نيز افزايش يافتهاند. در واقع امروزه در روستاهاى ايران، مشاهده مىكنيد كه نسبت به ٣٠ سال قبل، مردم بسيار بيشترى وجود دارند كه فرش مىبافند.
در چنين وضعيتى، سياستهاى حكومتى مناسب، مىتواند مفيد باشد. سخن من اين نيست كه در همه موارد، بايد چنين كرد، اما در موارد بسيارى بايد تلاش كرد تا رابطه كيفى با توليد حفظ شود و بايد توجه داشت كه شادى در زندگى، نه به داشتن اموال بيشتر و بيشتر، بلكه به ارزشمند بودن مايملك انسان، در جريان تأمين نيازهاى اساسى است.
اين نكتهاى بسيار چالش برانگيز است، زيرا بسيارى مردم از من انتقاد كرده و خواهند گفت: "شما با بهداشت مخالفيد؛ شما با اين مخالفيد؛ شما با آن مخالفيد". البته كه من با اين مسائل مخالف نيستم. هميشه مردم فقير و غنى وجود داشتهاند. اما جامعه بشرى ٦ ميليارد نفرى، همگى نمىتوانند از به اصطلاح سطح زندگى ملل بسيار صنعتى دنيا برخوردار باشند (اين وضعيت خطرناكى است كه همواره وجود داشته است) و زمين نمىتواند همه اين جمعيت را تأمين كند. به رغم همه تكنولوژى مدرن كه تصور مىشود، فقر را ريشهكن خواهند كرد، دنياى مدرن با فاصله انداختن ميان انسان و طبيعت، فقر را تشديد كرده است. فاصله بين فقرا و اغنيا را در نظر بگيريد؛ نقاط معدودى بر روى كره زمين وجود دارد كه فاصله فقرا و اغنياى آن به اندازه فاصله فقرا و ثروتمندان ايالات متحده باشد (كه رئيس شركت آن ٩ ميليون دلار در سال و مستخدم آن ١٠ هزار دلار در سال درآمد دارد). اين وضعيت در ايالات متحده شايع است.
اين فاصله از جهاتى بسيار بدتر از فاصله بين مهارجههاى هند و رعاياى آنها، در دوران حكومت بريتانيا بر هند است. اين يكى از استدلالهاى غلطاندازى است كه اقتصاددانان كمونيست و سوسياليست از يك سو و اقتصاددانان كاپيتاليست از ديگر سو مطرح مىكنند. همگى مدعىاند، كه مىخواهند مردم را ثروتمند كرده و فقر را ريشهكن كنند. اكنون اين كار تا حدى امكان پذير است، ولى نه كاملاً؛ شاهدش نيز آن چيزى است كه عملاً اتفاق افتاده است. بين زندگى كشورهاى برخوردار از تكنولوژىهاى مدرن، يعنى شمال، و زندگى ساير كشورها اختلاف وجود دارد و ايده دنبالهروى از اين تكنولوژى در كشورهاى به اصطلاح توسعه نيافته، مبتنى بر اين واقعيت است كه شما هميشه، پس مانده غذاى كسى را بخوريد كه بر سر ميز غذا خورده است. البته اين دنبالهروى، اوضاع را بهتر نخواهد كرد.
لازم است كه در مورد فقر و ثروت، به شكل ديگرى بينديشيم. روستايى را در نظر بگيريد كه زندگى تقريباً به شكل طبيعى در آن جريان دارد و برخوردار از آب طبيعى و هواى پاك و صاف است كه از كوهها و دشتها و جنگلها جريان مىيابد. لازم نيست كه اين روستا، براى بهروزى مردم خود، تمام ثروتى را كه شهر نيويورك دارد، داشته باشد. مسئله به اينجا پايان نمىيابد. ما بايد به كلى در نگرش خود به فقر و بهروزى تجديد نظر كنيم. البته هيچ حكومتى نمىتواند، غذا، پوشاك يا آب را از مردم خود دريغ كند و سخن من نيز اين نيست. تكنولوژى مدرن مىتواند به اين مسائل كمك كند؛ ولى واقعيت اين است كه تكنولوژى مدرن، عمدتاً با حرص مرتبط است؛ اين تكنولوژى با اقتصاد مدرن ارتباط دارد كه آن هم بر حرص مبتنى است و البته عواقب آن را نيز ديدهايد. ضرورتى ندارد كه در اينجا به اين مسئله بپردازيم، ولىنبايد كوركورانه چنين استدلالى را بپذيريم كه تنها راه رسيدن به زندگى توأم با بهروزى، تكنولوژى مدرن است.
جهان اسلام اگر طبق تعاليم قرآن عمل كرده و حرص را كنترل كند، عوامل منفى را مهار نمايد و ثروت را بهتر توزيع كند، مىتواند كار صحيح را انجام دهد؛ بله به شرط اينكه به اسلام وفادار بماند. اما اين بدين معنا نيست كه جهان اسلام بايد در عين تلاش براى نيل به عدالت اقتصادى، رابطه بنيادين بين بشر و شيوه توليد را ناديده بگيرد. كل مطلب از اين قرار است.
حال نوبت آن رسيده كه نكته اصلى را بيان كنيم؛ ابتدا آن را تحليل مىكنيم: مسلمانان در قبال تكنولوژى مدرن، چه موضعى بايد داشته باشند؟ اين مطلب بسيار پيچيدهاى است. جهان اسلام در يك منازعه قدرت، با غرب مدرن رودررو شده است؛ يعنى غرب به جهان اسلام هجوم آورده و مسلمانان مىكوشند تا درك كنند كه چگونه تحت سلطه غرب درآمدهاند. آنان بر اين باورند كه اين، ساختار مديريتى، علم و تكنولوژى مدرن غربى است كه به غرب امكان داده، تا آنان را استعمار كند و متأسفانه قدرت، احترام و اعتبار را با خود به همراه مىآورد. ضربالمثل زيبايى در عربى وجود دارد كه مىگويد: "الانسان عبيد الاحسان"؛يعنى "بشر بنده نيكى است". اما متأسفانه جمله مشهورى نيز وجود دارد كه مىگويد "الانسان عبيد القدره"؛ يعنى "بشر بنده قدرت است". ماهيت بشر چنين است. از اين رو، جهان اسلام با مشاهده قدرت غرب، همانند چين و ژاپن، به تدريج دچار حس بردگى، فرمانبردارى و هيبتزدگىاى توأم با آميزهاى از حقارت شد كه از قرن ١٩ به بعد، دامنگير جهان اسلام شده است؛ نگرشهايى كه هنوز هم بسيارى از ما گرفتار آن هستيم.
اگر چه طى ٥٠ سال گذشته، مطالب زيادى با لحنى بسيار قاطعانه در برابر اين آميزه حقارتبار بيان شده و انشاءالله به تدريج آن را از بين خواهد برد؛ اما اين احساس حقارت هنوز هم تا حد زيادى وجود دارد. اين معجون خفتآور، نه تنها با تكنولوژى مرتبط است، بلكه زيربخش مطلب مهمترى است؛ يعنى زيربخش نگرش به كل قدرت سازمانى فرهنگ غربى، قدرت سياسى و اقتصادى آن و... است؛ البته اگر بخواهيم دقيق صحبت كنيم، بايد گفت كه ربطى به تعاليم مذهبى ندارد؛ حتى تعداد معدودى از بيشتر مسلمانان غربزده خواهند گفت كه "مسيحيت برتر از اسلام است، زيرا دينِ غرب است". اما آميزه حقارتآميز فوقالذكر، در ساير عرصهها همچنان پابرجاست.
يك اشتباه بسيار مهم نيز وجود دارد كه موجب پيچيدگى اين بحث شده است. طى نيم قرن گذشته يا حتى اندكى پيش از آن، و قطعاً از جنگ جهانى دوم به بعد، جامعه اسلامى كوشيده است تا مجدداً خود را ابراز كرده، هويت خود را تعيين كند. بسيارى مردم گفتهاند كه "ما ديگر شيفته فلسفه بافىهاى غرب، فلان جنبه غرب يا بهمان پديده غربى نيستيم؛ ولى آنچه غرب دارد و مثبت است، تكنولوژى آن است. ما با فرهنگ مدرن غربى مخالفيم؛ ولى تكنولوژى خنثى است و ما به دنبال آن هستيم". نمونه بهترى از اين طرز تفكر در مورد اشيا را مىتوان در دهه ٦٠ و اوايل دهه ٩٠ در عربستان سعودى مشاهده كرد. سعودىها در پذيرش تكنولوژى غربى، بسيار سربهراه شده بودند؛ تو گويى كه اين تكنولوژى كاملاً خنثى بود. اين نگرش اگرچه زير مجموعه يك مشكل بزرگتر است؛ ولى در واقع به نفسه مشكل بزرگىاست كه حتى خطرناكتر هم هست، زيرا بر بدترين نوع توهم، يعنى تصور اين كه تكنولوژى مدرن از لحاظ فرهنگى و اخلاقى خنثى است، استوار است؛ البته كه چنين نيست. تكنولوژى مدرن از لحاظ فرهنگى مسلماً جهتدار است و نمىتوان آن را از جهانبينىاى كه بر شناخت انسان از خودش، از جهان اطرافش و (در حد ناچيزى) از خدا و دنياى معنويات تأثير مىگذارد، جدا كرد.
ولى روزنه اميدى هست. برگرديم به موضوع طراحى شهرى و معمارى اسلامى كه عميقاً با تكنولوژىهاى سنتى مرتبطاند. من در اوايل دهه ٧٠ نخستين كنفرانس برپاشده راجع به معمارى سنتى اسلامى در عصر مدرن را در اصفهان برگزار كردم و حسن فتحى، معمار شهير مصرى را از قاهره به ايران آوردم. ما به انتشار كتاب او تحت عنوان "ساخت و ساز براى فقرا" كمك كرديم و سبك فتحى، اكنون كل منطقه اطراف درياچه فيّوم در مصر را متحول كرده است. اين روند، واقعاً از كنفرانس اصفهان آغاز شد و به نقطه عطفى فوقالعاده مهم بدل شده است. حدوداً از اوائل دهه ٧٠، تعدادى از شهر سازان و معماران مسلمان، به تدريج اهميت آنچه در ايران به "بافت" موسوم است، درك كردند؛ يعنى ساختار شهر اسلامى كه نه تنها سازههاى شخصى، بلكه خود طراحى شهرى را نيز شامل مىشود. دو تن از دانشجويان سابق خود من به نامهاى نادر اردلان و لاله بختيار، كتابى تحت عنوان "مفهوم وحدت" نوشتند كه طراحى شهرى اصفهان و شهرهاى ديگر را بر اساس "وحدانيت خداوند"، تلفيق كاركردهاى مختلف يك شهر و مضمون الهى و آسمانى طراحى شهرى تجزيه و تحليل مىكند.
اكنون حدود ٣٠ سال از آن زمان مىگذرد. از جمله كارهايى كه انجام دادم، پروراندن اين ايده در ذهن آغاخان بود كه به خاطر سبك معمارىاى جايزه دهد كه اكنون بسيار مشهور شده است؛ هر چند كه به اعتقاد من، جايزه آغاخان تنها به ساختمانهايى با معمارى اسلامى مربوط نمىشود، بلكه فراتر رفته و به تدريج ايدهآلهاى معمارى اسلامى را نيز در برگرفته و رفته رفته ساير ساختمانها را نيز شامل مىشود. به هر حال، هدف اصلى اين جايزه، هنوز هم بعد اسلامى است. به مدد اين برنامه، به تدريج توجهها به سوى اهميت معمارى اسلامى و طراحى شهرى شهرهاى اسلامى كه بخش مهمى از تمدن و فرهنگ اسلامىبوده و متشكل از تكنولوژىهاى اسلامى هستند، جلب شده است.
اكنون چه مىتوان كرد؟ نخستين كار، حفظ آن چيزى است كه هنوز از بين نرفته است. ديگر نمىتوان همه نواحى سنتى شهرهايى نظير تهران، لاهور و قاهره را احيا كرد؛ مردم اين مناطق كه شيفته الگوهاى غربى شدهاند، به منظور احداث بلوارهاى بزرگى كه در تابستان بىنهايت داغ هستند، محلههاى سنتى زيبا را نابود كرده و كل بافت زيستمحيطى شهر را تخريب كردهاند؛ دست كم در كوتاه مدت، براى برگرداندن اين ويرانهها به حال اول، هيچ كارى نمىتوان انجام داد. اما محلههايى در برخى از اين شهرها وجود دارد كه هنوز هم نسبتاً سنتى هستند؛ نقاطى مانند منطقه اطراف مسجد وزيرخان در لاهور، بازار بزرگ تهران، و قاهره قديمى مربوط به عهد مملوكها و فاطميان.
نخستين كارى كه بايد انجام داد، اين است كه از اين مناطق محافظت شود تا به واسطه احداث خيابانهاى بزرگ از ميان آنها، يا سازههاىبلندى كه بافت منطقه را تخريب مىكنند، نابود نشوند. الحمدلله اين كار تا اندازهاى صورت گرفته است. ناحيهاى وجود دارد كه وضعيت آن نسبت به گذشته بهتر است. آيا مىتوانيد تصور كنيد كه در دهه ٧٠، شهردار فاس مىخواست در وسط شهر يك بلوار احداث كند. (فاس بزرگترين منطقه شهرى در دنياست كه هيچ اتومبيلى در آن وجود ندارد.) تيتوس بوركهارت به يونسكو رفت و مأموريت يافت تا فاس را نجات دهد و نهايتاً با شاه مراكش وارد مذاكره شد و مسأله بلوار را منتفى كرد؛ وى سرانجام فاس را حفظ كرد. امروزه كسى راجع به انجام چنين كارى در مراكش فكر نمىكند. در اين زمينه وضعيت بسيار بهتر شده است. لذا نخستين كارى كه بايد انجام داد حفظ چنين مناطقى است كه هنوز هم بسيارى از آنها را در كشورهاى خود داريم. خصوصاً در شهرهاى كوچكى نظير حلب، كاشان و يزد؛ و شهرهاىشكوهمندى در سوريه و در بخشهاى مركزى و جنوبى ايران، در مراكش، در سرتاسر يمن، و شايد در حيدرآباد در سند، برخى از شهرهاى هند و... اين بود نخستين كارى كه بايد انجام دهيم.
گام دوم كه آن نيز تا حدى محقق شده، تلاش براى الهام گرفتن از اين طراحى شهرى سنتى اسلامى در طراحى شهرها و روستاهاى جديد است، نه اين كه صرفاً از طرحهاى غربى استفاده كنيم. بسيار خوشحال شدم از اين كه ديدم تعداد معدودى از اين طرحهاى سنتى حتى در عربستان سعودى كه بخش بسيار زيادى از معمارى كهن خود را با سرعت زيادى نابود كرد. ايران، مصر، مراكش و مناطق ديگر به اجرا درآمد؛ اما معمارانى كه اين كار را انجام مىدهند هنوز هم در اقليت هستند، ولى اين گرايش استمرار خواهد يافت. بله مىپذيرم كه اين كار در پايتختهاى بزرگ اسلامى امكانپذير نيست؛ شما نمىتوانيد آنچه را كه در استانبول يا قاهره صورت گرفته جبران كنيد. اما فكر مىكنم در مورد شهرهاى كوچكتر بتوان اين كار را انجام داد: بسيارى از شهرهاى بزرگ جهان اسلام هنوز هم داراى مناطقى هستند كه داراىطراحى شهرى يا معمارى سنتى اسلامى است؛ نقاطى مانند دمشق، استانبول، اصفهان، مشهد، لاهور و حتى دهلى كه بخش اعظم آن واقعاً يك شهر اسلامى است، زيرا مدتهاى مديدى مسلمانان بر آن حاكم بودهاند و نيز قاهره، البته شهرهاى شمال آفريقا در حفظ بافت شهرى خود فوقالعادهاند. هنوز هم تمامى اين آثار را مى توان حفظ كرد.
بايد نسل جديدى از معماران تربيت شوند تا اين وظيفه را انجام دهند. در حال حاضر تنها يك دانشكده معمارى سنتى در جهان اسلام وجود دارد كه در رشته معمارى سنتى اسلامى مدرك اعطا مىكند. اين دانشكده در اردن قرار دارد. تا همين چند سال پيش فقط "مؤسسه شاهزاده وِيلز"(٢) در لندن وجود داشت. هنوز هم هيچ دانشگاهى در جهان اسلام وجود ندارد كه در رشته طراحى و معمارى اسلامى مدرك اعطا كند. اگر هم "دانشكده معمارى" داشته باشند، منظورشان از آن، معمارى غربى است. پس ما بايد با ايجاد دانشكدههاى بيشترى در رشته معمارى اسلامى، تحول را آغاز كنيم. در مورد پزشكى نيز همين مطلب صادق است؛ ما بايد در دانشكدههاى داروسازى و پزشكى، طب و داروسازى اسلامى را آموزش دهيم؛ علاوه بر اين كه بايد فلسفه اين علوم، و نيز فلسفه طراحى و معمارى اسلامى را هم آموزش داد. نه تنها درك نماى خارجى طراحى شهرى اسلامى، بلكه درك مبانى آن نيز مهم است.
معمارى اسلامى به عنوان مثال در شهر لاهور، شرايط اجتماعى و طبيعى محلى، تكنولوژىهاى سنتى و نيز اصول كيهانشناختى و متافيزيكى را مد نظر قرار داده است. هنگامى كه در سال ١٩٥٩ براىنخستين بار شهر لاهور را ديدم، يكى از زيباترين شهرهاى دنيا بود؛ ولى ٣٠ سال بعد كه مجدداً به آنجا سفر كردم، دچار يكى از بزرگترين شوكهاى زندگى خود شدم، چرا كه اين شهر گرفتار گسترش بىرويه شده بود. طراحان آن مىدانستند كه آب و هواى لاهور نه شبيه آب و هواى يزد است، لذا همه چيز را لحاظ كردهاند: شرايط اقليمى، ساختار اجتماعى، پويايى اجتماعى و ... . اما مهمتر از همه اين كه اين شهرها داراى نكته مشتركى در طراحى خود هستند: همگى آنها بر اصول متافيزيكىاى مبتنى هستند كه با ماهيت واقعيت، كيهانشناسى، و رابطه خدا و بشر از ديدگاه اسلامى مرتبط است. اكنون معماران مسلمان جوان به تدريج اين اصول را فرا مىگيرند. در واقع اين نوع فراگيرى در چند دهه اخير، پيشرفتهاى فراوانى را به همراه داشته است. در اين زمينه تا حد بسيار زيادى مديون نوشتجات تيتوس بوركهارت و افراد معدود ديگرى و شايد برخى از نوشتههاى ناچيز خود من باشيم كه هدفم از نوشتن آنها تلاش براى تبيين فلسفه و كيهانشناسى موجود در پشت پرده معمارى هنرى اسلامىو نيز تكنولوژى هاى مرتبط با آن بوده است. البته دِين فراوانى نيز به معماران معدودى نظير حسن فتحى و سپس نسل جوانتر معماران مانند عبدالوحيد الوكيل و عمر فاروق در مصر و سامى الانغَوىدر عربستان سعودى داريم كه كوشيدهاند تا برخى از اين اصول را عملى كنند. من در اين زمينه نسبت به ٣٠ سال قبل كه آن كنفرانس را در اصفهان برگزار كردم، اميدوارترم. بياييد اميدوار باشيم كه انشاءالله اين روند ادامه پيدا كرده، و مسلمانان با نقد دقيق تكنولوژى غربى بتوانند دستكم بخشى از محيط سنتى خود را حفظ كنند كه همواره وجود خدا بر آن سايه افكنده بوده و با محيط نيز سازگار بوده است. همچنين اميدواريم كه مسلمانان نسبت به لوازم تكنولوژى غربى، هشيارى عميقترى پيدا كرده و بينش باريكبينانهترى در مورد آن داشته باشند.
سيد حسن نصر: پروفسور مطالعات اسلامى در دانشگاه جورج واشنگتن(٣) واقع در واشنگتن DC و مدير بنياد مطالعات سنتى(٤)
با تشكر از دكتر محمد لِگِنهاوزن، براى تهيه متن اصلى مقاله.