پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - رویای بهشت و خلود در زمین - حسنی محمد
رویای بهشت و خلود در زمین
حسنی محمد
قسمت سوم
این مطلب، قسمت سوم مقاله ای است که طی دو بخش در شماره های ١٨٣ و ١٨٤ از نظر خوانندگان گذشت اما قسمت سوم آ« در شماره پیش نیامده بود که اینک ضمن عذرخواهی از این فاصله و تاخیر تقدیم می گردد.
٣. اصل مبحث شرقشناسى نيز از ديگر نمودهاى حضور ترانسفورميسم در موجوديت تمدن غرب است. به طور خلاصه بايد گفت كه شرقشناسى، مصادره تاريخ اقوام و تمدنهاى پيشين، به نفع نظام مطلق انگار و استيلاطلب غربى و از اصول استعمار است.
غرب نمىتواند ببيند در ذهن و تفكر انسانها، تصورى از وجود تمدن و شكوفايى انسانيت (در جنبههاى گوناگون آن) در گذشته، وجود دارد. اينگونه نظريهپردازىها(ى تكاملى)، زمينه را براى حذف اين ذهنيت بشرى آماده مىكند.
»تمكين در مقابل اين واقعيت [تكاملپندار و عموميتيافته] ضمناً تلقى انسان جديد را نيز از دورانهاى قبلى تاريخ خود، در قبال ساير تمدنها و اشكال زندگى تغيير خواهد داد« و غرب را به صورت تنها تمدن واقعى و انسانى و كمالمند مطلق نشان خواهد داد. ديگر همه به سوى قبله غرب نماز خواهند گزارد و به سوى تنها قبله پيشرفت حركت خواهند كرد. ديگر هيچ تمدن و فرهنگ ارزشمند ديگرى نيز وجود ندارد تا خيل بشر ياد آن تمدن كند و موجوديت اومانيسم را به خطر افكند.
٤. اين تلقى حيوانپندار، براى صيرورت تاريخى بشر، صورت بخش عمده نظامهاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى نيز شده است. با اين طراحى، جامعه بشرى همچون جنگلى است كه بر اساس اصل تنازع بقا، قوىترها مىبرند و ضعفا مىبازند و ماده اوليه براى رشد (شكمچرانى و شهوترانى و توسعهطلبى) قوىترها مىشوند. "انديشه اجتماعى ليبرالى، تحقق شكلى داروينيسم اجتماعى و صورتى از تنازع بقا در عرصه روابط انسانى است؛ زيرا ليبرالها معتقدند كه دولت و جامعه بايد با كمال خونسردى شاهد رقابت آزاد سرمايههاى بزرگ با سرمايههاى اندك باشند. ليبرالها هرگونه دخالت در جهت حمايت از اقشار كمدرآمد را محدوديت آزادى يا به هم خوردن نظم طبيعى جنگل حيوانات مىنامند. [اگر مىبينيد كه در تمام نشستهاى سازمان تجارت جهانى مثلاً بر حذف سوبسيد در تمام كشورها و حتى كشورهاى اروپايى تأكيد مىشود، در همين راستا قرار دارد.] زيرا معناى ليبرالى آزادى با امپرياليسم و استثمار ملازمه دارد".
موارد رسوخ انديشههاى داروينى و ترانسفورميستى در تمدن غرب و ساختارهاى عينى آن فراوان است و ما به همين مقدار بسنده مىكنيم. با اين توضيح، تا حدودى روشن مىشود كه غرب، هويت دستساز تاريخى خويش را با چه معيارهايى برگزيده است.
انگارههاى تاريخى غرب كه از نوعى الهيات تاريخ گرفته شده، آميخته با همين خرافههاى مدرنى است كه به نمونهاى از آن - يعنى نظريه تكامل داروينى - اشاره كرديم. غرب، تاريخ خود را براساس انديشه ترقى بر يك سير خطى و ممتد و صعودى معنا مىكند. بدين ترتيب، ملاك و معيار تازهاى براى رشد و تكامل مىآورد. براساس اين نگاه، هركه در گذشته بوده، در دورانهاى پس از خود، عقبماندهتر و پستتر است. بشر غربى در اين دوران سربرآورده و بر آن است تا همه قرنها را آنگونه نشان دهد كه در دوران حاضر، خودش، در قله و اوج قرار گيرد. بنابراين، تاريخ تكامل ابزار و تمتعجويى و استيلاطلبى بر طبيعت را به عنوان مطلق تاريخ انتخاب كرده است. امروزه تاريخ به معنى تاريخ تمدن و تاريخ تكنيك است. بنابراين، بدون اينكه هيچ قيدى آورده شود، دوران تاريخى را با همين معيار از هم جدا مىكنند: عصر حجر، عصر آتش، عصر چرخ، مفرغ و يا موج كشاورزى، موج صنعتى، موج ارتباطات و اطلاعات، عصر ماهواره، عصر كامپيوتر و.... با اين تعريف، تاريخ پيامبران و تاريخ تكامل معنوى و ايمان بشرى و تاريخ تحول نسبت انسان با حقيقت حق به كلى از كتاب تاريخ حذف مىشود. پيدايش اينگونه نگرش به تاريخ، اگرچه متعلق به دوران جديد است، ولى ريشههاى آن را مىتوان در يونان باستان و حتى در انديشههاى حكماى مسيحى از جمله سن آگوستين و اخلافش نيز جستوجو كرد.
بايد گفت نوع نگاه به تاريخ در انديشه اسلامى كاملاً آميخته و برگرفته از متن آموزههاى دين است. در انديشه معنوى و به ويژه در حكمت اشراقى و معنوى، تاريخ نه خطى و ممتد بلكه دورى و صعودى معنا مىشود. بىشك، نظام خلقت بر يك نگاه چرخشى و تذكرآميز استوار گرديده؛ گردش شب و روز گردش زندگى و به ويژه گردش فصلها، چرخش كرات، سيستم فيزيولوژيكى بدن، پيدايش انسان از خاك و بازگشت به او (جسمى) و از خدا بودن انسان و بازگشت به سوى او (اناللَّه و انا اليه راجعون) (روحى) و نمونههاى بىشمار ديگر، بيانگر همين مطلبند.
اگر دقت كنيد، موارد بيان شده، از جمله موضوعهايى است كه قرآن كريم بر آنها به عنوان آيه و نشانههاى الهى تأكيد مىكند. اين همه تأكيد بر چرخش حيات و شب و روز و فصلها و...، نشان آن است كه تاريخ نيز از نظر كلى، شب و روز و فصلهايى دارد كه ماندگارى آن را تضمين مىكند. بايد گفت اين فصول و شب و روز تاريخى و مدت آنها برخلاف نظام چرخشى طبيعت - كه جبراً وجود دارند - به دست انسانها تعيين و ساخته مىشود. دوران جهالت و دوران نورانيت معنويت و بعثت پيامبران و سيلان ميان اين دو زمانه، شب و روز و چرخش تاريخ را شكل مىدهند. روى آوردن انسانها به پيامبران و در نهايت، ديندارى آنان به صورت نور منتشر مىشود و روىگردانى از دين و ولايت حق، بشر را به گمراهى مىبرد.
عبرتآموزى و تذكر تاريخى نيز كه گوهر دين بر آن تأكيد دارد، تنها در چنين بسترى قابل تحقق است. سنتهاى الهى در همه جنبههاى فردى و اجتماعى آن تغيير و تبديلناپذير هستند و به همين دليل است كه انسان در هر دورهاى با ويژگىهاى خود، نمىتواند از دايره اين سنن خارج شود و اينها در مجموع، اوج و فرود تاريخ معنويت را شكل مىدهند.
انديشه دورى تاريخ، در قرن اول اسلامى با پذيرفتن علوم هرمسى (هرمس بنابر گفتههاى افراد گوناگون، همان ادريس نبى(ع) است كه صاحب حكمت بوده و نام وى دو بار در قرآن در سوره انبيا: ٨٥ و مريم: ٥٦ آمده است) وارد مكتب تشيع گرديد و سبب شد دانشمندان شيعه، پيرو نظريهاى كلى درباره طبيعت و مفهوم دورى زمان شوند كه اين نظريه مركب از ادوار مشابه و نهضت طبى بقراط به همراه كيميا است. به همين دليل، آنان در مقابل برخى عقايد فلسفى ارسطو و برخى نكات طبيعيات وى قرار گرفتند (مقصود از مفهوم دورى زمان، تكرار عينى رخدادها نيست، بلكه حضور سنن الهى است كه فتنهها و آزمايشها، انسانها و جوامع را همانند مىسازد و...).
از جمله مهمترين عناصر تذكر و اعتبار كه در دو جريان دينى و سكولار، دو گونه بازتاب كاملاً متضاد به وجود آورده، مسئله مرگ است. مرگ در انديشه معنوى، يك آغاز اساسى است و نه پايان همه چيز. در حالى كه مرگ همه آن چيزى است كه غرب از آن مىگريزد و از فكر آن هم به وحشت مىافتد. هراسانگيزترين كابوسهاى بشر غربى درباره مرگ است. بنابراين، از هروسيلهاى براى فراموشى نسبت به اين مسئله استفاده مىكند، بهگونهاى كه هيچ عاملى در زندگى، مرگ را به ياد نمىآورد. حال آنكه مرگ آگاهى، شاهراه معنويت است كه حضور پيوستهاش، ملاك تكامل و تقوا و مورد تأكيد قرآن كريم و كلام اهلبيت(عليهم السلام) است. به هرحال، تنزل ساحت انسان غربى و تحول معرفتى او نسبت به تاريخ و گردش زمانه و مبدأ و معاد پاسخ مدرن به پرسش »از كجايى« و »به كجايى«، كل زندگى، او را متأثر ساخته و هويت تاريخى او را به شكلى كاملاً خود بنياد و مستقل از وحى پايهريزى كرده است. خلاصه كلام اين است كه هر جا غرب مىخواهد انسانها را در وهم غرق كند، به رسانهها و به ويژه رسانههاى تصويرى روى مىآورد. ما در بخش دوم كتاب به نسبت توهم و رسانه مدرن خواهيم پرداخت. بايد گفت از اين نظر، تناسبى جدى ميان نشر انديشههاى ترانسفورمى و تكاملى و نيز انديشه ترقى با رسانههاى مدرن و به ويژه سينما و تلويزيون وجود دارد. اگر مباحث اين كتاب معطوف به شناخت رسانهها نبود، بازهم به اينجا مىرسيديم كه آنچه در القا انديشههاى تكامل حيوانى انسان، نقش اصلى و بىمانند و سحركننده را داراست، همان سينما و تلويزيون است.
فيلمهايى كه درباره انسانهاى اوليه ساخته مىشود، مستندهاى باستانشناسى، توجيهات هپروتى به ظاهر علمى، كارتونهاى سينمايى و تلويزيونى، تبليغات تجارى تلويزيونى و برنامههاى طنز و...، همه مبلغ اين نظريه كفرآميز هستند. مردم كتابهاى دانشمندان را نمىخوانند و حوصله بحثهاى علمى را ندارند، ولى به سينما مىروند و هميشه تلويزيون تماشا مىكنند. بدين وسيله كه اين تلقيات وارد ذهن عامه انسانها مىشود. به جز اين، اگر اين مباحث از راه آكادميك بررسى مىشد، شايد نظريه تكامل تا كنون صدها بار كفن پوسانده بود. كارتونهاى فراوانى در برنامههاى كودك ديدهايم كه انسانهاى اوليه به شكل بوزينه نشان داده مىشوند. وانگهى سريالهاى مطرح كارتونى نيز مانند تام و جرى، پلنگ صورتى و... دست كم چند قسمت از برنامههايشان، سفر تاريخى به دورانهاى آغازين زندگى بشر بوزينهسان و زندگى در كنار آن وحشىها! را نمايش مىدهند.
امروزه، انديشيدن با معيار تكاملى حتى در جامعه اسلامى خودمان و در ميان دوستان و آشنايان ديندار، امرى رايج و بديهى است. گويا وحى منزلى است كه هيچ خدشهاى به آن وارد نيست و حتى با پرسش دراينباره و برخورد با اين برداشت عوام مردم، ممكن است به از دست دادن مشاعرتان متهم شويد و البته نبايستى تعجب كنيد؛ زيرا اين از معجزات تلويزيون است.
بايد دانست كه بشر و به دنبال آن، جوامع بشرى در پى امتداد تاريخى خويش مىزييند و اين نيز ريشه در فطرت انسان دارد؛ همان بخش از فطرت كه علاقه انسان به داستان را پديد مىآورد. انسانها داستان مىخوانند تا زندگى خويش را در امتدادى كه داستان به آنها مىدهد، معنا كنند. داستان، مثالى از زندگى است و هويتبخش انسان. قرآن نيز با مبانى و روشى متفاوت از داستانپردازىهاى مرسوم، به نقل قصص اقوام و پيامبران و گذشتگان پرداخته است تا فطرت انسان را كه در پى يافتن هويت تاريخى خويش است، با اين شيوه راهنمايى كند. »گذشته، حال و آينده افراد انسانى، واقعيتى است ممتد كه جز قسمت كوتاهى از آن، در پردهاى مه آلود از ابهام و ترديد و وهم گم شده است.« سينما و تلويزيون با فرصتى كه يافتهاند، ترديد ذهن غيرمتعين (تعيين را در اينجا معناى تصور ثابت و واضح معنا كنيد) او را، با وهم متعين رسانهاى پاسخ مىگويند و معمولاً براى او هويت و پيشينهاى دروغين مىسازند. من تاريخى تراشيده شده براى انسان معاصر، به وسيله رسانههاى مدرن، رفتار مطلوب شهروند مطيع دهكده جهانى را دنبال مىكند. بنابراين، از اين منظر، تطابق با واقعيتهاى تاريخى هيچ اهميتى نمىيابد.
چنين است كه نظريه تكامل، تحريفها و انگارههاى دستساز تاريخى در بازتاب رسانهاى اهميت بسيارى يافته است. اينجا است كه رسانه جامعه اسلامى مىتواند نقش بسيار مثبت و بىمانندى را ايفا كند. مىتوان هويت درست تاريخى را كه منطبق با سنتهاى الهى و تاريخ زندگى معنوى و سرشار از عبرتهاى مفيد است، به انسان هديه كرد و در اين مورد، چه وسيلهاى بهتر از راديو و تلويزيون؟!
٥. استعمار (پرسش از ثروت غرب)
ثروت غرب از كجا است؟
بشر امروزى، تمدن غرب را نتيجه دگرگونى دانش تجربى و در امتداد تكامل بشرى مىداند و تاريخ غرب را آنگونه كه براى او تقرير كردهاند، مىبيند و آنچه برايش تقرير شده، چيزى جز تاريخ تحول ابزار نيست كه آن را تاريخ تمدن نام نهادهاند.
تاريخ تمدن غربى بر مبناى شرايط قرن نوزدهم، در آكادمى رسمى غرب تدوين شده است، ولى حقيقت آن است كه تاريخ شكلگيرى تمدن غرب، رازهاى بسيار مهم و اساسى دارد كه در ايجاد تمدن امروزى نقش حياتى داشتهاند. يكى از مهمترين رازها، نحوه انباشت سرمايه در غرب است كه روى ديگر سكه استعمار به شمار مىرود.
متأسفانه ما از غرب فقط وجوه سانتى مانتال و آكادميك آن را، آن هم نه به گونه ماهيتشناسانه، بلكه به گونهاى سطحى و مبهم مىبينيم و نتيجه اين وضعيت به هر دليل كه باشد (مثلاً به اين دليل كه غرب فقط اين وجوه به ظاهر منطقى خود را نمايش داده و به تحريف واقعيات شوم درباره خود پرداخته است يا اينكه ما خود درباره داستان غرب در بسيارى از وجوه به غفلت زدهايم)، گمراهى تودههاى عظيم تمدنى و فرهنگى ديگرى است كه در رويارويى با غرب قرار دارند. مثلاً ما فرانسيس بيكن را يك فيلسوف و انديشمند غربى مىدانيم، ولى نمىدانيم كه وى از سرمايهگذاران كمپانى استعمارى ويرجينا و از سهامداران كمپانى نيوفاوندلند بوده كه از جمله فعاليتهاى آنان، شكار انسانهاى مظلوم در آفريقا و تصرف آنان به صورت برده و به كارگيرى در مزارع بزرگ به نام پلانت بوده است. همين كمپانىها و نمونههاى ديگر از اين دست، در كمپانى سفاك و استعمارگر هند شرقى ادغام شدند. نظريهپردازىهاى بيكن در واقع به طور مستقيم از توسعهطلبىهاى ماوراء بحار اثر مىپذيرد. او رسالهاى به نام دربارهپلانتها نوشت كه در آن، از سرمايهگذارى درازمدت در مستعمرهها دفاع مىكرد. نيوفاوندلند (سرزمين نو يافته)، جزيرهاى است بزرگ در شمال كانادا و پر از منابع طبيعى كه نخستين مستعمره انگليسىها به شمار مىرود. بيكن، چنان شيفته سرمايهگذارى در مستعمره خود بود كه مىگفت: »شيلات نيوفاوندلند ارزشمندتر از معادن پرو است.« بيكن تنها انديشمند انگليسى سهيم در كمپانىهاى غارتگر ماوراء بحار نبود. در نسل بعد، تعداد زيادى از اين نظريهپردازان، از جمله جان لاك، استاد آكسفورد و انديشهپرداز نامدار ليبراليسم ظهور كردند.
باز براى تأكيد، اين پرسش اساسى را مطرح مىكنيم: آيا به راستى بر بنياد تاريخ تحول دانش و فن و انديشه فرهنگ مىتوان به تبيين فرآيند پيدايش تمدن جديد غرب نشست، بىآنكه مديران و سرمايهگذاران اصلى اين تكاپو و منشأ سرمايه و اهداف آنان را شناخت؟ به راستى، آيا بدون سيلان ثروتى كه از راه تاراج ماوراء بحار به محدودههاى كوچكى از قاره اروپا سرازير شد، چنين شكوفايى در دانش و فن و انديشه امكانپذير بود؟! ما ايرانيان از رنسانس اطلاعات بسيارى داريم، ولى خاندان مديچى و ديگر كانونهاى سياسى و تجارتى و مالى اروپايى آن دوران؛ يعنى جاعلان و حاملان فرهنگ رنسانس را كمتر مىشناسيم. اين رشته سر دراز دارد و از تاريخ پنج سده اخير، نمونههاى فراوان مىتوان نام برد. ما آلفرد نوبل، بنيانگذار جايزه نوبل را خوب مىشناسيم، ولى كمتر مىدانيم كه خانواده نوبل، مالكان منابع نفت بادكوبه بودند (كه به تأسيس مجتمع نفتى رويال داچ شل انجاميد). اين شناخت يك رويه امروزه نيز ادامه دارد. ما سر آيزايا برلين را خوب مىشناسيم و با شور و اشتياق، آثار او را به فارسى ترجمه مىكنيم يا مىخوانيم، ولى نمىدانيم كه اين انديشهپرداز نامدار يهودى معاصر، داماد خاندان گوئنز برگ (از اعضاى برجسته اليگارشى يهودى مستقر در روسيه تزارى، از بانكداران درجه اول اين سرزمين، خويشاوند دو خاندان زرسالار ساسون و هرش، شريك ياكوب پولياكوف بودند) و دوست ويكتور روچيلد (از خاندانهاى زرسالار و استعمارگر) بود.
البته ما از اين »نمىدانيم«ها بسيار نمىدانيم و همين مطلب، جوامعى چون جامعه ما را درباره غرب به جهل مركب مبتلا ساخته و نقش رسانهها صد البته در اين قلمرو، اساسى بوده است. شستوشو و تحريف حافظه تاريخى ملتها، عنصر مهمى است كه در ارتباط با كاركرد مدرنيستى رسانههاى تكنولوژيك بايستى مورد توجه قرار گيرد. ما در اينجا نمىتوانيم بحث مفصلى درباره غارتگرى و استعمار غرب عليه ملتهاى ديگر داشته باشيم، ولى با برخى مؤلفههاى اساسى آشنا مىشويم و در اين زمينه از كتاب بسيار نفيس و ارزشمند و بىنظير زرسالاران يهودى و پارسى، استعمار بريتانيا و ايران، نوشته استاد ارجمند عبداللَّه شهبازى يارى مىجوييم:
در واپسين سالهاى سده پانزدهم ميلادى، ايزابل، ملكه خونريز كاستيل به همراه شوهرش، فرديناند، شاه آراگون، با سپاهى عظيم به سوى آخرين بقاياى دولتهاى مسلمان اندلس حركت كرد (و به شكل وحشتناكى شهر مالقه (مالاگا) را به تسخير درآورد) و ١٢ هزار تن از
سكنه آن را به بردگى بردند. در دوم ژانويه ١٤٩٢م. شهر غرناطه (گرانادا) پس از محاصرهاى سخت و مقاومتى قهرمانانه...تسليم شد و فرديناند و ايزابل در ميدان بزرگ شهر زانو زدند و خداى را سپاس گفتند كه پس از ٧٨١ سال، اسلام را از اندلس برانداختهاند. هفت ماه بعد، در اوت ١٤٩٢ يك ماجراجوى دريايى ايتاليايى به نام كريستف كلمب از سوى ايزابل و فرديناند راهى سفرى دور و دراز شد تا با غارت هند افسانهاى، گنجينه انباشته حكمرانان آزمند اروپا را انباشتهتر سازد. كلمب، بىآنكه خود بداند، قاره امريكا را »كشف« كرد(!!!) و در بازگشت افتخارى ديگر (از نوع افتخارات پيشين كه همراه با چپاول و غارتگرى و كشتار وسيع بوميان منطقه بود) بر افتخارات ايزابل و فرديناند افزود.
در اين زمان، مانوئل ثروتمند، شاه حريص پرتغال، با رشك، نظارهگر پيروزىهاى ايزابل و فرديناند بود. همو بود كه به سان همتايان اسپانيايىاش واپسين بقاياى تمدن اسلامى را در غرب اروپا به خاك و خون كشيد. دربار پرتغال كه پيشتر، هنرى دريانورد را راهى درياها كرده و تجارت جهانى برده را بنيان نهاده بود، نمىخواست در اين مسابقه تاراجگرى عقب بماند.
مانوئل، پنج سال پس از سفر كلمب، واسكوداگاما را راهى درياها كرد. گاما در سال ١٤٩٨ به سواحل هند رسيد، بدين سان، تاريخ، فصلى نوين را گشود كه سال ١٤٩٢ مبدأ آن است، سال سقوط غرناطه و كشف امريكا. اين حوادث نقطه عطفى در تاريخ تمدن بشرى است و آغاز ظهور و پديدهاى كه زرسالارى جهانى ناميده مىشود. اين است سرآغاز داستان ما!
كريستف كلمب، واسكوداگاما، پدرو آلوارس كابرال گاسپار يهودى و با هدف تسخير شرق راهى هند شد و البته در ٢٢ آوريل ١٥٠٠ به برزيل رسيد و متفرعنانه آن را تصرف كرد و نامش اكنون در كتابهاى علمى به عنوان كاشف برزيل، جايگاهى افتخارآميز دارد) و در ادامه، فرانسيسكو الميدا و آلفونسودالبوكرك (كسى كه تاريخنگاران غربى، با افتخار، او را نخستين فردى مىدانند كه پس از اسكندر مقدونى، يك امپراتورى اروپايى در شرق بنا كرد) و دهها ژنرال ماجراجو و غارتگر ديگر، با چپاول ملتهايى كه به زعم آنها، بىتمدن و بىفرهنگ بودند (و بايستى بابت اين چپاول و دستاندازى ظالمانه كه به آشنايى آنان با انسانهاى متمدن غربى انجاميد، از دربار اروپاييان سپاسگزار باشند)، تاريخ جهان را وارد عرصهاى كردند كه در اروپاى عقبمانده، ولى بىبضاعت، كوههايى از ثروت دزدى انباشته شد.
در سده هفدهم، امپراتورى مستعمراتى پرتغال به دربار ديگر كشورهاى اروپايى به ويژه انگلستان و هلند انتقال يافت و جيووانى كابرتو كه ناسيوناليستهاى انگليسى او را جان كابوت مىنامند، در سال ١٤٩٧ راهى هند شد تا راه كلمب و گاما و كابرال و ديگران را ادامه دهد. وى به جزيره كيپ برتون در نوا اسكاتياى كانادا رسيد و آن را تصاحب كرد و اين در زمانى است كه در انگليس، اليزابت اول، ملكه انگليس (كه پروفسور راوس وى را زن رنسانس مىنامد) حكومت مىكرد. شرافتمندانهترين راهى كه اليزابت براى تأمين مخارج دربار خود انتخاب كرده بود، مشاركت با دزدان دريايى بود. سر جان هاوكينز و سر فرانسيس، نزديك به چهار دهه سگهاى درنده اليزابت در درياها به شمار مىرفتند. علاوه بر راهزنى دريايى و تجارت برده، سومين زمينه فعاليت اليزابت، توسعهطلبى ماوراء بحار بود و بدين ترتيب، در دوران اليزابت، انگليس هم وارد اينگونه اكتشافات دريايى شد. سپس{ فرانسه و هلند و آلمان هم به تكاپو افتادند و در امتداد اين مسير، كمپانى هند شرقى تأسيس شد و در سده هفدهم، امريكاييان هم به صورت جدى وارد عرصه فعاليت كمپانى هند شرقى انگليس شدند.
دوران نوين تاريخ غرب (از سده شانزدهم به بعد) حيات خود را از دو پديده پلانتوكراسى و تجارت ماوراء بحار مىگيرد. »پلانتو . تجارت ماوراى بحار، نامى است كه به توسعه طلبى اروپا در مشرق زمين داده مىشود. تكاپويى كه هيچ ربطى به تجارت متعارف نداشت و چنانكه درسرگذشت آن [ديده مىشود]، بر تهاجم و تجاوز و غارتى بىسابقه استوار بود. مبدأ اين دوران، سفرهاى اكتشافى كريستف كلمب به غرب (١٤٩٢م.) و واسكوداگاما به شرق (١٤٩٧م.) است و پايان آن انقلاب صنعتى اروپا در نيمه اول سده نوزدهم. تحولى كه دقيقاً بر پايه سه سده انباشت و تراكم ثروت جهان در بخشهايى از قاره اروپا، بهويژه در جزيره انگلستان انجام گرفت. كراسى؛ يعنى اقتصادى كه بر شالوده كشتزارهاى بزرگ مستقر املاك اروپاييان در جزاير و سواحل قاره امريكا و خاور دور استوار شد، اقتصادى بود مبتنى بر نيروى كار انبوه مردمى كه از قاره امريكا به بردگى گرفته مىشدند و بر اين شالوده بود كه اروپا در دو سده هفدهم و هجدهم ميلادى، بزرگترين نظام بردهدارى تاريخ بشرى را برپا كرد.« تاريخ بردهدارى رنسانس غرب، فراز و نشيبهايى دارد كه از آن مىگذريم و فقط به آمار محافظهكارانهاى كه خود پژوهشگران غربى ارائه كردهاند، بسنده مىكنيم: ... مانينگ (محافظهكار) در مجموع، كل كسانى را كه در دوران بردهدارى از قاره آفريقا به قاره امريكا صادر شدند، ١٨ ميليون نفر مىداند.... از نيمه سده هجدهم تا نيمه سده نوزدهم، به طور متوسط، ساليانه ٦٠ هزار برده از سواحل غربى آفريقا صادر مىشد. بايد توجه داشت كه اين آمار، بردگانى را كه در حوزه قاره آفريقا به كار گرفته مىشدند و يا براى كارهاى شاق به سواحل و جزاير آسيا منتقل مىشدند، دربرنمىگيرد.
با اين توصيفها، رفتهرفته درمىيابيم كه چرا به تصاحب و تملك ظالمانه سرزمينها، عبارت »كشف« گفته مىشود. در واقع، انسانهاى بومى مناطق امريكا و شرق به ويژه آفريقا، انسان به شمار نمىآمدند. بنابراين، ماجراجويان غربى اينگونه تلقى مىكردند كه »معدن برده« كشف كردهاند. اين چيزى است كه در تاريخ اينگونه به اصطلاح اكتشافات، به وضوح ديده مىشود.
شايد خواننده اين متن تصور كند كه نويسنده فراموش كرده است كه پژوهش وى درباره چه موضوعى است. حال آنكه اينگونه نيست. از همان سطر اول، تلاش نويسنده هرچه آشكارتر ساختن كاركرد رسانهها در اين زمينه بوده است. نگارنده در روزهايى كه مشغول نوشتن اين اثر بود، هنگام سخنرانى در يكى از دانشگاهها، با مسئلهاى برخورد كرد كه عمق فاجعهاى را كه رسانههاى غرب در تحريف تاريخ استعمار و بردهدارى به وجود آوردند، تا حدى منعكس مىكند. نگارنده پس از پايان سخنرانى (كه ربطى هم به موضوع استعمار بردهدارى نداشت و به نقد »علم جديد« مىپرداخت) با اعتراض يك دانشجو روبهرو شد كه مىگفت: »اسلام بردهدارى را رواج مىدهد و جايز مىشمارد، ولى غرب با آن مبارزه مىكند و مسلمانان معاصر نيز مبارزه با بردهدارى را از نظام متمدن و پيشرفته غربى ياد گرفتهاند.« از او پرسيدم: آيا تاريخ خواندهاى؟ گفت: نخواندهام. پرسيدم: در مورد اسلام تحقيق كردهاى؟ گفت: خير و پس از چند پرسش ديگر، برايم روشن شد اثر همين فيلمهاى سينمايى است كه بعضاً از سيماى جمهورى اسلامى ايران پخش مىشود و يك قهرمان اروپايى يا امريكايى براى آزادى بردهها چه فداكارىهايى مىكند و بعضاً شرقىها به ويژه عربها در جبهه بردهدارى قرار مىگيرند. تماشاى همين برنامهها اين چنين بر تلقى ذهنى او اثر گذارده است.
داستان رسانه و استعمار، پيچيده و پرشاخه است و در پايان همين بخش به برخى از اين شاخهها اشاره خواهيم كرد، ولى تا كليتى از استعمار ندانيم، نمىتوانيم افسونگرى سينما و تلويزيون و رمان و... را در اين قلمرو درك كنيم. »تا دهههاى متمادى پس از انقلابهاى امريكا و فرانسه، بردهدارى همچنان تداوم داشت و ملتهايى كه اين انقلابها را به سرانجام رسانيدند، خود، بىهيچ تغييرى درگير تجارت جهانى برده بودند. ممنوعيت بردهدارى به طور جدى تنها در اواخر سده نوزدهم رخ داد« و شورشهاى بزرگ بردگان تنها دليلى جزئى براى اين ممنوعيت به شمار مىرود. حقيقت اين است كه زمان سوددهى بردهدارى در حال سپرى شدن بود و نظام سرمايهسالار غرب، انباشت سرمايههاى خود را در قلمروهاى ديگرى جستوجو مىكرد. استاد عبداللَّه شهبازى، دلايل ديگر لغو بردهدارى را اينگونه بيان مىكند:
١. كاهش اهميت اقتصاد پلانت كارى و به تبع آن، كاهش سودآورى تجارتبرده.
٢. آغاز و اوجگيرى تجارت جهانى ترياك در اواخر سده هجدهم و اوايل سده نوزدهم. انتقال سرمايهها به اين عرصه و تبديل اين پديده جديد به محور اصلى تكاپوى جهانى اليگارشى مستعمراتى غرب....
٣. دگرگونى در ساختار اجتماعى و فرهنگى دنياى غرب، طى سده نوزدهم. پيدايش جوامع انبوه شهرى و در پى آن تأثير پديده افكار عمومى بر ساختار سياسى اين كشورها.
همين عوامل به ويژه عامل سوم، ضرورتهايى را براى دنياى غرب به وجود آورد كه نوع كلاسيك بردهدارى را كنار گذارد و به روشهاى پيچيدهتر و استتارشده روى آورد. همانگونه كه براى مسئله استعمار نيز چنين اتفاقى افتاد. از جمله بردهدارىهاى آشكارتر اين دوره، بردهدارى جنسى است كه آمار ارائه شده در كنفرانس ١٩٩١ سازمان زنان
جنوب آسياى شرقى نشان مىدهد فقط در طى ١٦سال (از ١٩٧٥ تا ١٩٩١)، دست كم ٣٠ ميليون زن در سراسر جهان به فاحشهخانهها فروخته شدهاند. اين شبكه جهانى بردهدارى به وسيله باندهاى قدرتمند مافيايى اداره مىشود.
با پايان دوران تجارت جهانى برده به شكل كلاسيك آن، توجيه و استتار اين فصل سياه از تاريخ معاصر غرب، به يكى از كاركردهاى تاريخنگارى رسمى بدل شد. در ايجاد تمدن جديد از سهم تعيينكننده ميليونها بردهاى كه به قاره امريكا يا آفريقا برده شدند و همين حدود انسانهايى كه در فرآيند خونين شكار برده نابود گرديدند، سخنى در ميان نيست.
براى اينكه نقش رسانه به ويژه رسانههاى ديدارى را نسبت به واقعيتهاى شوم غارتگرى غرب دريابيم، بهتر است آنها را دستهبندى و به برخى از آنها اشاره كنيم:
١. وسوسه و تب طلا و افسون ثروت شرق: سيل ثروتى كه از مشرق زمين به سوى اروپا روانه مىشد، عطشى سيرىناپذير در كانونهاى سياسى و اقتصادى اروپا برانگيخت و در فرهنگ و روانشناسى اروپاييان، اكتشاف دريايى و تجارت ماوراء بحار، جاذبهاى شگرف و رؤياگونه يافت. »يكى از مؤثرترين روشها، اشاعه داستانهاى حيرتانگيز درباره گنجينههاى بىپايان و سهلالوصول مسلمانان مشرق زمين بود. افسانههايى كه در شعر و ادب فارسى در اروپاى سده شانزدهم بازتاب گستردهاى يافته است. افسانه گنجهاى الحمراء يا داستانهاى شگفت هزار و يك شب (از جمله داستان زياد) و ماجراهاى جذاب (و افسانهاى) ماركوپولو درآميخت و عطش اكتشاف دريايى و دستيابى به شرق را بيش از پيش دامن زد.... در گوشهاى از جهان، زنى كاملاً برهنه حضور داشت و شهسوار مسيح را به سوى خود وسوسه مىكرد.... نامهايى كه كاشفان اروپايى بر سرزمينهاى ديگران مىنهادند نيز وسوسهانگيز بود: دماغه اميد نيك، ساحل عاج، ساحل طلا و غيره. تصادفى نيست كه در اين دوران نام هرمز، بندر بزرگ تجارى آن دوران، چنان آوازهاى جهانگير يافت كه شاعران بزرگ اروپا، براى نمونه، جان ميلتون كه در كنار شكسپير يكى از برجستهترين چهرههاى ادبى انگليس است، در منظومه بهشت گمشده چنين مىسرايد:
بر فراز تختى نشسته بود كه در قدر و بها بر ثروت هرمز هند و جواهر و مرواريد بىحسابى كه دست سخاوتمند شرق به پاى پادشاهان خود مىريزد، برترى داشت.
اين نوع نگاه به شرق، هنوز به صورت جدى در ميان غربيان وجود دارد و در همين سده گذشته با اختراع تلويزيون و سينما، آنچه به وسيله قصهها و رمانها و سفرنامهها فقط تخيل بشر اروپايى را برمىانگيخت، به صورت تصوير عينى، شهوت ثروتاندوزى او را به شدت تحريك كرد و مىكند. وقتى چاپ سفرنامه ماركوپولو در دوره كلمب و گاما و كابوت، وسوسه ثروت شرق را در ميان خواص اروپايى برانگيخت، طبيعى است كه ساخت فيلم و سريال كارتونى و غيركارتونى ماركوپولو، بشر غربى را دچار وسوسهاى دو چندان خواهد كرد.
»پس از بازگشت كلمب، زرسالاران يهودى دربار اسپانيا، بىدرنگ گزارش سفر او به هند (قاره امريكا) را چاپ و در مراكز مهم شهرى اروپا پخش كردند. اين اقدام در كارتونهاى سياسى و تجارى اروپا اثرى شگرف داشت.« بىشك، ساختن فيلم او تأثيرى بسيار شگرفتر بر ذهنيت عامه انسانها برجاى گذاشت. در اين ميان آنچه از همه مهمتر است و با موضوع اين رسانه همخوانى بيشترى دارد، موج كارتونهايى است كه از آغاز اختراع تلويزيون تاكنون، به شدت، همين تم را القا مىكنند: »معابد و جزيرههايى پر از گنج و آماده براى تسخير.« از كارتون جذاب سندباد، افسانه پنج برادر، جزيره گنج، گاليور، خانواده دكتر ارنست و دهها سريال كارتونى ديگر گرفته تا كارتونهايى كه اين روزها پخش مىشود مانند جنگجوى نوجوان. اين شخصيت، قهرمانى است كه پدر و مادرش از اروپا به آفريقا آمده و كشته شدهاند و در يكى از قسمتهاى آن، انبار بزرگ عاج و در قسمتى ديگر، در معبدى متروك، گنج عظيمى را مىيابد. همين تم، در سريالها و فيلمهاى سينمايى نيز بسيار زياد ديده مىشود. از همينجا مىتوان دليل علاقه غربيان به ساخت فيلمها و سريالهايى مربوط به دريانوردى و كشف جزيرههاى مرموز و حوادث شگفتانگيز از اين دست را تا حدودى دريافت.
٢. توجيه غارتگرىها: غرب، خود را مطلق مىنماياند و خود را تنها فرهنگ و تمدن بشرى معرفى مىكند و با بىفرهنگ، بىهويت و بىتمدن خواندن ملتهاى ديگر و جوامع بشرى بهويژه ملتهاى شرقى و آفريقايى مىكوشد تا براى دستاندازىهاى ظالمانه خود توجيه بياورد. از افلاطون تا كانت انديشمندان و فيلسوفان بسيارى خواسته يا ناخواسته زمينه را براى توجيه فكرى استعمار آماده كردند. مثلاً كانت، وقتى انسانها را به مهجور و عاقل، نابالغ و بالغ و...، تقسيم كرد، بنيانهاى نظرى استثمار انسانها را پايهريزى مىكرد. جريان شرقشناسى نيز در برگرداندن همه آثار تمدنهاى شرقى و بهويژه اسلامى به يونان باستان، نقش اساسى بازى كرده است. مثلاً فلسفه دوره اسلامى را وامدار غرب باستان نشان مىداده است. در واقع، يكى از روشهاى غربى براى ثبوت خويش را مىتوان جاانداختن تلقى بىثباتى و حذف گذشته شكوهمند و نظاممند ديگران دانست.
بر خلاف تصور رايج، آفريقاى پيش از اروپاييان، قارهاى وحشى و بىتمدن نبود. پ.د.كوتن، در تاريخ آفريقاى يونسكو اين نگرش را ميراث شووينسم فرهنگى غرب مىداند:
اين طرز برخورد و برخورد مشابه آن، كه ميراث نژاد پرستى است... تمدن غربى را تنها تمدن راستين مىدانست. در اواخر دهه ١٩٦٠ بى. بى. سى، يك مجموعه تلويزيونى به نام تمدن ساخت كه تنها به ميراث فرهنگى اروپاى غربى مىپرداخت...، ولى بيرون راندن نامتمدنها از قلمرو تاريخ، تنها بخشى از جنبه سنت بسيار گسترده تاريخنگارى غرب بوده است... (و به عنوان مثال تاريخنگارى جديد) به طور ضمنى اين مفهوم را القا مىكرد كه موجودات برترى از اروپا آمدند و كارهايى را كه آفريقاييان نمىتوانستند انجام دهند، به گردن گرفتند....
اين موضوع اصلى بسيارى از توليدات ديدارى غرب بوده و هست. براى مثال كارتون ماريان را كه از سيماى كودك پخش مىشود، ببينيد يا فيلمهاى سينمايى بىشمارى از جمله شبح و ظلمت را بررسى كنيد. آنگاه نفوذ تاريخنگارى علمى غرب در رسانههايش را به رسميت خواهيد شناخت. در فيلم شبح و ظلمت، قهرمان اروپايى، دو شير درنده (شبح و ظلمت) كه نماد جنبشهاى ضداستعمارى هستند و مانع كار راهآهن شدهاند، مىكشد و توده مردم مظلوم استعمار شده در برابر انسانهاى پست و ضعيف و منفعل نشان داده مىشوند كه قهرمان اروپايى آنان را نجات داده است و اكنون مىتوانند به راحتى براى قهرمان اروپايى نوكرى كنند.
٣. طرح مسائل انحرافى: آنان براى تحتالشعاع قرار دادن دوران بردهدارى غرب، عنوان تجارت اسلامى برده را طرح مىكنند و به جعل پديدهاى به نام بردهدارى اسلامى در قاره آفريقا دست مىزنند تا فاجعه اسارت و نابودى ميليونها انسان را فرآيندى طبيعى جلوه دهند. از نظر آقاى مانينگ (از پژوهشگران دانشگاه كمبريج) »اوج تجارت اسلامى برده در سالهاى ١٧٥٠ تا ١٩٠٠ ميلادى است. شايد منظور، دستهاى كوچك و حقير دزدان دريايى خليجفارس و شرق آفريقاى تجارى است كه بسيارى از آنان دلالان و كارگزاران بومى اروپاييان بودند و با الگوگيرى از آنان و براى بهرهبردارى از اين خوان گسترده به خريد و فروش غلام و كنيز دست مىزدند...« بيشتر فيلمهاى هاليوودى، عربها را راحتطلب نشان مىدهد كه بردهها كارهاى آنان را انجام مىدهند. فيلم لورنس عربستان و برخى كارتونهاى تلويزيونى، نمونههاى گويايى هستند.
اين مطلب را با شيوه نگرش به قهرمانىهاى دروغين غربىها در اين فيلمها در نظر بگيريد. طبيعى است كودكى كه مخاطب اين مجموعه برنامههاست، در آينده، با وارد شدن به عرصه روشنفكرى جامعه، در برابر نقادىهايى كه نسبت به غرب مىشود، موضع مىگيرد و چنين مىگويد: »اسلام، دين بردهدارى است و ما مبارزه با بردهدارى را از غرب متمدن و با فرهنگ آموختهايم«.
»آقاى مانينگ، الغاى بردهدارى را نتيجه اوجگيرى جنبش انساندوستانه سفيدپوستان مىداند... در سال ١٨٢٣م. كميسيون ضدبردهدارى در لندن تشكيل شد. انگليسىها به بهانه مبارزه با تجارت برده، حركتى عوامفريبانه و شيطنتآميز را سامان دادند. عرصه اصلى تحرك ناوگان سلطنتى مبارزه با تجارت برده، آبهاى خليج فارس و شرق آفريقا و اقيانوس هند بود و دستگيرى اين و آن »عربِ« دريانورد به جرم »بردهفروش«، محورى بود كه تجارت جهانى ترياك را كه به تازگى اوج گرفته بود، تحت الشعاع تبليغات خود قرار مىداد«.
اينگونه انحراف اذهان، براى پيشبرد اهداف استعمارى، روشى است كه تاكنون به شدت در نظام رسانهاى غرب دنبال مىشود. نيازى نيست كه غرب براى اهداف تمتعجويانه خويش به طور مستقيم، دستاوردهاى سينمايى، تلويزيونى و ژورنال توليد كند. همينكه به موضوعهاى فرعى و نامربوط و بىاهميت تكيه كند، كافى است تا در پرتو اين فرافكنى، زمينه را براى دستيابى به اهداف استعمارى نوين خويش آماده سازد.
از جمله مسائل طرح شده در محصولات رسانهاى غرب، بزرگنمايى بردهدارى باستان و تعميم نمونههاى يونان و رم به سراسر جهان است كه نظام بردهدارى را يك پديده طبيعى و همهگير در تمامى جوامع بشرى جلوهگر مىسازند و بدينسان همگان را در اين گناه سهيم مىكنند. مثالهايى از اين دست، آنقدر فراوان است كه نياز به نام بردن از آنها نيست و بيشتر فيلمهاى تاريخى در دامنه اين موضوع قرار دارند.
٤. تبليغ نظام مدرن: بسيارى از انديشمندان فرهيخته، بر اين باورند كه نظام تكنولوژيك و تمدن مدرن در واقع همان نظام بردهدارى است كه از صورت سختافزارى به صورت نرمافزارى تغيير چهره داده است. از نظر نگارنده، اين نظريه درست است؛ زيرا اگر بردهدارى، همان بهرهكشى غيرعادلانه (عدالت به معناى واقعى كلمه) از انسانهاست، تمدن تكنولوژيك به سبب تلقى ابزارى و كالاگونه از انسانها و در نتيجه، »سودكشى از ارزش افزوده انسانها،« پيچيدهترين و ظالمانهترين نظام بردهدارى است. پس هر اندازه كه رسانه ديدارى به ثبوت نظام سرمايهدارى غرب يارى رساند، به همان اندازه، در استثمار انسانها شريك خواهد بود. البته بخش چهارم از ارتباط رسانه و استعمار (تبليغ نظام مدرن)، عامترين و مهمترين موضوع در اين قلمرو است و درواقع، كل اين پژوهش، به نوعى به اين موضوع مربوط مىشود و فقط به همين جمله بسنده مىكنيم كه »حضور و نقشآفرينى رسانهها، به ويژه رسانههاى بصرى براى تمدن غرب، حياتى است«.