پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - مدنیت اسلامی - افتخاری سید عطاء الله

مدنیت اسلامی
افتخاری سید عطاء الله

اشاره:
اين سخنرانى در دانشگاه داكار كشور سنگال در تاريخ ١٩٦٧/٥/١٥ مطابق با ٢٥ ارديبهشت ١٣٤٥ ايراد شده است. امام موسى صدر در يك سفر شش ماهه به چندين كشور افريقايى ارتباط عميقى با رؤساى جمهور، مقامات، انديشمندان، مردم و لبنانى‌هاى مهاجر اين كشورها برقرار كرد. متن سخنرانى را ملاحظه مى‌كنيد.
نخست بايد به اين پرسش پاسخ داد كه »چرا اسلام به مسائل اجتماعى، اهتمام ويژه دارد و خود را در امور اجتماعى درگير مى‌كند؟«
آيا ممكن نيست اسلام تمام همِّ خود را با همه توان، متوجه تعاليمى كند كه در حوزه خاص ايمان و اخلاق و مسائل فردى است؟ آيا بهتر نيست كه دين اسلام، فقط به تربيت فرد بسنده كند؛ بى آنكه در حوزه اجتماع دخالتى داشته باشد؟

فرد و جامعه
در پاسخ به اين سؤال، بايد گفت كه اگر ما جوياى حقيقت باشيم، در مى‌يابيم كه فرد، جزء حقيقى جامعه است. او به روشنى از جامعه تأثير مى‌پذيرد و بر جامعه نيز اثر مى‌گذارد. آدمى در تكوين خود، زندگى، فرهنگ خود، بر آوردن نيازهايش، و در همه امور، جزئى از جامعه خويش است و از جامعه اثر مى‌پذيرد. نمى‌توان فرد را در كانون همه توجهات قرار داد؛ اما نسبت به اوضاع اجتماع بى توجه بود و از آن غفلت ورزيد؛ نمى‌توان براى فرد و تربيت او برنامه‌ريزى كرد و در عين حال او را در جامعه‌اى رها كرد كه با تعاليم و برنامه‌هاى مذكور، سنخيت و تناسبى ندارد، پس اگر بخواهيم فرد صالح، مؤمن و شايسته باشد، غفلت از جامعه، به هيچ وجه مجاز نيست.
حقيقت اين است كه اسلام از زبان پيامبر خود مى‌گويد: »بعثت لاتمم مكارم الاخلاق« (بحار الانوار، ج ١٦، ص ٢١٠)؛ اما آيا مكارم اخلاقى فرد مصونيت دارد و مى‌توان آن را در محيط و جامعه‌اى حفظ و صيانت كرد كه با آن مكارم و آموزه‌هاى ايمانى و اعمال متعالى نامتناسب است؟ قطعا خير. به نظر من، تأثير پذيرى انسان از جامعه، نيازى به برهان ندارد. بنابراين، اسلام كه خواهان تربيت فرد است، تلاش مى‌كند جامعه‌اى را براى او فراهم آورد كه با تربيت، ايمان، اخلاق و كردار او متناسب باشد. به همين دليل اسلام در امور جامعه دخالت مى‌كند.

جامعه چيست و چگونه شكل مى‌گيرد؟
بى شك اجتماع از افراد تشكيل مى‌شود. اما آيا تنها وجود افراد براى تشكيل جامعه كافى است، هرگز. اگر هزار نفر انسان، بدون كنش و واكنش و داد و ستد يا خريد و فروش، در كنار هم قرار گيرند، در اين صورت جامعه‌اى تشكيل نشده است، پس تشكيل جامعه، به وجود افرادى وابسته است كه با تبادل توانايى‌هاى خود، در كارها تعامل داشته باشند. هنگامى كه يكى از افراد جامعه چيزى مى‌دهد و چيزى مى‌گيرد، همين گونه دومى و سومى...، جامعه شكل مى‌گيرد؛ وگرنه جامعه‌اى پديد نخواهد آمد. از اين رو بنيان جامعه بر مبادله و تعامل است؛ اما تعامل و مبادله ميان افراد جامعه چگونه پديد مى‌آيد؟ پيدايش چنين ارتباطى سه علت دارد:
علت نخست. تفاوت در شايستگى‌ها؛ همان گونه كه شكل بدنى افراد مختلف انسان متفاوت است، انسان‌ها از لحاظ روحيات، استعدادها و توانايى‌هاى انسانى نيز با هم متفاوت‌اند. اين تفاوت‌ها موجب پيدايش تبادل و تعامل ميان افراد مى‌شود؛ براى مثال، دو ظرف آب را تصور كنيد كه يكى سردتر از ديگرى است. اگر اين دو ظرف را به گونه‌اى به يك ديگر متصل كنيد، آب سرد فورا از آب گرم گرما مى‌گيرد و آب گرم از آب سرد سرما. از اين طريق، ميان اين دو ظرف آب، مبادله‌اى صورت مى‌گيرد؛ اما اگر دماى اين دو ظرف آب يكسان باشد، ميان آنها تبادل حرارت انجام نخواهد يافت. بنابراين، تبادل و داد و ستدى اساس تشكيل جوامع است و به واسطه تفاوت توانايى‌ها و استعدادها حاصل مى‌شود.
علت دوم. بشر اهداف، منافع و غاياتى پيش روى خود دارد كه عظيم‌تر و گسترده‌تر از توانايى‌هاى يك فرد است و فرد به تنهايى، نمى‌تواند به آنها دست يابد. آدمى براى رسيدن به اين اهداف و دست يافتن به آن غايات، به همكارى ديگران نياز دارد.
علت سوم. انسان در مسير زندگى، با خطرات، دشمنان و تنگناهايى رو به روست كه غلبه بر آنها، از توانايى‌هاى فردى او فراتر است و يك فرد تنها، بى مساعدت ديگران، امكان پيروزى بر اين مشكلات و مبارزه با دشمنان و دفاع از خويش را ندارد.
اين سه علت، يعنى تفاوت در استعدادها، وجود اهداف و مصالحى كه نيل به آنها فراتر از ظرفيت فرد است و نيز آسيب‌ها و تنگناهاى قوى‌تر از توان فرد، بشر را به سوى تشكيل جوامع سوق مى‌دهد. اين علت‌هاى سه گانه، از آغاز خلقت با انسان بوده است؛ از اين رو مدنيت يا گرايش انسان به تشكيل جوامع، امرى طبيعى و بنيادى است؛ چرا كه علت آن در نهاد آدمى نهفته است.
به اعتقاد من شايد اين نظر مشهور كه: »انسان ذاتا اجتماعى و مدنى الطبع است، نتيجه اين علل سه گانه باشد؛ البته ممكن است عوامل ديگرى هم در كار باشند.
اين مطلب را بيان كردم تا به اين نكته برسم كه تمايل و احساس انسان براى تشكيل جامعه، به معنى گرايش نسبت به تعامل و داد و ستد است؛ به معنى ميل و رغبت به انجام وظيفه (يعنى حقى كه ديگران بر تو دارند) و گرفتن حقوق (يعنى وظايف ديگران در قبال تو)، همان حسى است كه آن را شعور مدنى يا حس تعامل يا ميل به اخذ و عطا مى‌ناميم. اين حس، در بشر، اصيل، ذاتى و طبيعى است و اسلام، در برخورد با اين احساس طبيعى انسان، تلاش مى‌كند كه ريشه‌هاى آن را بشناسد و به آن ژرفا بخشد.

اصالت جامعه
نخست اينكه احساس يا گرايش به زندگى اجتماعى در انسان وجود دارد؛ اما اسلام فلسفه‌اى براى آن مطرح مى‌كند تا در جان انسان عمق يابد. دوم اينكه اسلام اين گرايش را مقدس مى‌شمارد و به آن زيبايى مى‌بخشد. سوم اينكه اسلام با تعاليم خود به اين گرايش استحكام مى‌بخشد و براى آن چار چوب‌ها، موازين و معيارهايى تعيين مى‌كند و براى جوامع دينى، ساختار و شاكله گسترده‌اى ترسيم مى‌كند.
بنابراين، در مورد سه نكته بحث مى‌كنيم: اين حس و گرايش در بشر وجود دارد؛ اما اسلام چگونه به اين احساس عمق مى‌بخشد و چگونه آن را تقديس مى‌كند و چگونه به آن استقرار و ثبات مى‌بخشد؟
نكته نخست. اسلام چگونه به اين گرايش عمق مى‌بخشد؟ براى مثال در تربيت فرزند خود، گاه به او مى‌گوييم: »دروغ نگو« كودك را مخاطب قرار مى‌دهيم و او را از انجام كارى باز مى‌داريم. اين نوع تربيت سطحى است؛ ولى اگر كودك را از زشتى دروغ بياگاهانيم؛ يعنى خواسته خود را با دليل همراه كنيم و بگوييم: »دروغ نگو، زيرا دروغ گويى عملى ناپسند و نا مطلوب است«، تأثيرش عميق‌تر است؛ اما ممكن است فضاى سالمى فراهم آوريم كه در آن اصولا نيازى به دروغ گويى نباشد و كودك اگر دروغ بگويد: احساس از خود بيگانگى كند. اين نوع تربيت عميق‌تر و قوى‌تر، از انواع پيش گفته است.
حال به بحث خود با مى‌گرديم تا ببينيم اسلام، چگونه به گرايش انسان براى تشكيل جوامع عمق مى‌بخشد. اين گونه نيست كه اسلام فقط به انسان توصيه كند كه به تعهدات خود عمل كند يا با ديگران داد و ستد داشته باشد يا امانت‌دار باشد، بلكه علاوه بر آن، مى‌كوشد تا از جهانى كه انسان در آن زندگى مى‌كند، تصوير روشنى ارائه كند. به انسان مى‌گويد: اى آدمى، جهانى كه در آن زندگى مى‌كنى و آنچه محيط زيست تو را تشكيل مى‌دهد و بيشترين تأثير را بر تو مى‌گذارد، جهانى است منظم، همه چيز در آن به اندازه است و هر جزئى از اجزاى عالم نقش و وظيفه وجودى خود را به طور دقيق و متقن ايفا مى‌كند. پس اگر مى‌خواهى، هماهنگ با اين جهان، در اين جهان زندگى كنى، بايد منظم، دقيق و امانت دار باشى و وظايف خود را خوب انجام دهى. در قرآن كريم چنين آمده است: »و السماء رفعها و وضع الميزان« (٥٥: ٧)؛ آسمان را بر پا كرد و ميزان را قرار داد.
اين كدام ميزان است؟ ميزان حقيقى، يعنى »عدالت در آفرينش و دقت در عمل« همچنين قرآن كريم مى‌فرمايد: "الّذى خلق فسوّى و الّذى قدّر فهدى"؛ (٢:٨٧) آنكه آفريد و درست اندام آفريد و آنكه اندازه معين كرد. سپس راه نمود.
پس همه چيز دقيق، درست و منظم است و آسمان را برافراشت و ميزان را وضع كرد. چرا؟ براى اينكه شما از ميزان عدالت خارج نشويد. من مى‌گويم: هستى منظم است و در محدوده ميزان اداى امانت مى‌كند، يعنى اعمال انسانى كه در اين جهان زندگى مى‌كند، با ترازوى عدالت سنجيده مى‌شود و انسان مورد ظلم قرار نمى‌گيرد؛ يعنى آنچه به او مى‌دهند، كمتر از چيزى نيست كه از او ستانده‌اند. بنابراين، راهى كه اسلام براى تعميق اين احساس در پيش مى‌گيرد، اين است كه هستى منظم است، عطا مى‌كند، و نيز دقيق است.
پس تو اى انسان، اگر مى‌خواهى با اين جهان هماهنگ باشى، بايد دقيق و منظم باشى. از اين رو دين براى آدمى شرايطى فراهم مى‌آورد كه احساس او، نسبت به ضرورت وفادارى و اداى امانت، از ريشه‌هايى سرچشمه مى‌گيرد كه از آسمان تا زمين امتداد دارد و اين خواسته‌اى سطحى و رفتارى صورى نيست، بلكه عملى است كه بر اين ريشه‌هاى عميق استوار است.
دين اين گونه احساس آدمى را نسبت به ضرورت انجام وظايف و درخواست حقوقش، يعنى تشكيل اجتماعات، عمق مى‌بخشد.
نكته دوم. اسلام مى‌كوشد تا احساس بشر را نسبت به مدنيت (حقوق و وظايف يا اخذ و عطا) تقدس بخشد.
چگونه اسلام به اين احساس رنگ تقدس مى‌زند؟ از چند طريق.
طريق نخست اين است كه عطا و دهش در نظر اسلام، از وظايف دينى است. متقين چه كسانى هستند؟ قرآن در نخستين آيات سوره بقره، آنها را چنين وصف مى‌كند كه به پنج اصل پايبندند: به غيب ايمان دارند (اصل اول)؛ نماز به پا مى‌دارند (اصل دوم)؛ از رزق و روزى خود انفاق مى‌كنند (اصل سوم)؛ به آنچه بر تو و پيامبران پيشين نازل شده، ايمان دارند (اصل چهارم) و به آخرت يقين دارند (اصل پنجم) .
اصل سوم اين است كه از هر چه روزى آنها شده انفاق مى‌كنند.
(كلمه انفاق تنها به پرداخت مال اطلاق نمى‌شود، بلكه بخشش از همه روزى‌هاست و معناى آن عطا و بخشيدن است؛ يعنى مؤمن با تقوا كسى است كه از علم و آبرو و مهارت و توانايى‌ها و از همه چيز خود عطا مى‌كند.)
آن كه مى‌بخشد، با تقواست، پس عطا كه يكى از عوامل تشكيل دهنده جامعه است، جزئى از تقواست. بنابراين، انجام وظيفه اجتماعى و فعاليت اجتماعى يك وظيفه دينى اصيل به شمار مى‌رود.
بايد دانست كه تعبير به انفاق، با تعبير به صدقه متفاوت است. آنچه مرد به همسرش مى‌دهد، انفاق به حساب مى‌آيد و اين حق است؛ نه سخاوت و كرم؛ انجام وظيفه است.
بنابراين، اسلام به عطا رنگ وظيفه و وجوب مى‌دهد و به آن قداست مى‌بخشد. همين طور ملاحظه مى‌فرماييد كه آنچه فرد به جامعه مى‌دهد، حقى است كه جامعه بر گردن او دارد. انسان به جامعه مى‌بخشد. اين حقوق جامعه بر گردن اوست. از جامعه مى‌گيرد و اين حق او بر عهده جامعه است، حقوق و وظايف يا اخذ و عطا.
انسان حقوق جامعه را مى‌پردازد و آن را ادا مى‌كند. بنابراين، مى‌توان هر انجام وظيفه‌اى را اداى امانت شمرد. كسى كه اداى امانت مى‌كند، حقوق مردم را به طور كامل بى كم و كاست مى‌پردازد. هر چه بر او واجب است، ادا مى‌كند؛ يعنى امانت دارى مى‌كند. از اين رو مى‌توان عطا را كه ركن اساسى تشكيل جوامع است، اداى امانت دانست.
اينك به قداستى كه در اين كلمه نهفته بر مى‌گرديم. اداى امانت زيبايى و برجستگى انسان است. اينجاست كه معناى آيه كريمه زير براى ما روشن مى‌شود: »انّا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان«(٧٢:٣٣)؛ ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، از تحمل آن سر باز زدند و از آن ترسيدند و انسان آن امانت بر دوش گرفت.
انسان تنها موجودى است كه مى‌تواند اداى امانت كند و بار امانت را به دوش كشد و در اينجا به طريق دوم مى‌رسيم.
طريق دوم. چرا در قرآن كريم از نقش طبيعى خورشيد و ماه و ساير اجزاى هستى، به سجود، تسبيح و صلاة تعبير مى‌شود، ولى به نقش آنها امانت گفته نمى‌شود؟ زيرا امانت امرى اختيارى است و اين انسان است كه وظايف خويش را با اختيار كامل انجام مى‌دهد. در حالى كه خورشيد و ماه و بقيه اجزاى هستى، وظايف خود را نه به حكم اراده، بلكه بى اختيار انجام مى‌دهند. آنها به سوى انجام وظيفه رانده مى‌شوند و به كار گرفته مى‌شوند.
آدمى تنها موجود مختار است و بدين سبب، از عمل او به اداى امانت تعبير مى‌شود. بنابراين، دهش و عطاى انسان انفاق است كه يكى از صفات پنجگانه متقيان است. امانت دارى و اداى امانت واجب است و بدين سان در اين اصطلاح و تعبيراتى نظير آن و در عطا، رنگ قداست را مشاهده مى‌كنيم.
همچنين در تفسيرهاى دينى، اين سخن را مى‌بينيم كه »مردم همه عيال الله‌اند و محبوب‌ترين مردم نزد خدا كسى است كه براى عيال خدا (مردم) نافع‌تر باشد«، (اصول كافى، ج ٢ ص ١٦٤) پس عطا كردن به جامعه، سود رساندن به عيال الله است؛ در نتيجه موجب قرب پروردگار. به اين مطلب مى‌رسيم كه به طور خلاصه، اسلام پيوندهاى اجتماعى را مقدس و اخذ و عطا را عبادت مى‌داند.
طريق سوم. اسلام اين پيوندها را تثبيت مى‌كند و براى آنها خطوط و موازينى قرار مى‌دهد. اين موضوع را در مجموعه تعاليم اسلام، صريح و واضح مى‌بينيم. اينك نمونه‌هايى از آن را ذكر مى‌كنم؛ ولى فعلاً مجال بحث مفصل در اين زمينه وجود ندارد. شما مى‌دانيد كه دين داراى عرصه‌هاى گوناگونى است؛
١. عرصه فرهنگى؛ يعنى مفاهيم و تفاسيرى كه اسلام از پديده‌ها و اشيا به دست مى‌دهد.
٢. عرصه ايمان؛ يعنى اعتقاد به خدا، روز آخرت، و نبوت .
٣. عرصه احكام؛ يعنى واجبات و محرمات، صحيح و غلط، جايز و غير جايز.
٤. عرصه اخلاق، صفات و فضايل.
اين چهار عرصه وجود دارد و ما مشاهده مى‌كنيم كه در همه اين چهار عرصه، به وضوح، به روابط اجتماعى اهميت داده مى‌شود: در حوزه مفاهيم (حوزه فرهنگى)، به تفسير اسلام از جامعه مى‌نگريم و مى‌بينيم كه »انما المؤمنون اخوه«(١٠:٤٩) و افراد جامعه را برادر مى‌داند و با اين روش قصد دارد، ميان افراد جامعه خويشاوندى و پيوندهاى عاطفى و منطقى ايجاد كند. سپس در اين معنا مبالغه مى‌كند و از حد برادرى فراتر رفته مى‌فرمايد: »مؤمنان همچون يك تن واحدند كه هرگاه عضوى دردمند شود، ديگر اعضا با او همدردى كنند«. اعضاى جامعه را به (بحار الانوار، ج ٧١، ص ٢٣٤) اجزاى يك بدن تشبيه مى‌كند و اين معنا در بسيارى آيات قرآن مشاهده مى‌شود. در اين آيات از افراد به بعض تعبير مى‌شود.
مى‌دانيم كه در اصطلاح منطق، دو كلمه بعض و فرد، با يكديگر متفاوت‌اند. بعض، جزء يا قطعه‌اى از شى‌ء است؛ وى فرد واحدى مستقل و مجزاست. همچنين در تعاليم قرآنى مى‌بينيد كه از اموال به اموالكم - به صورت جمع - تعبير مى‌شود: »... لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل« (٢٩:٤)؛ يعنى همه اموال متعلق به همه شماست و به مال همه تعبير مى‌شود: »بعضكم من بعض« و »اوفوا بعقودكم«؛ يعنى آنها را قطعه واحدى به حساب مى‌آورد كه داراى اجزاى متعدد است.
پس تفسير اسلام از جامعه و مفهومى كه از جامعه ارائه مى‌دهد، بر پديده‌اى يگانه دلالت دارد: برادرى و خويشاوندى اعضاى جامعه و يكپارچگى آن، مانند بدن واحد. اين در حوزه فرهنگى؛ اما در عرصه ايمان و عقيده، مى‌بينيد كه اسلام در اصول دين، به اجتهاد امر مى‌كند؛ يعنى مى‌فرمايد: مسلمان كسى است كه يگانگى خدا را با دليل و منطق مى‌پذيرد و ايمان تقليدى كفايت نمى‌كند. چرا اسلام بر اين نكته اصرار دارد و از ما مى‌خواهد كه اصول دين را عميقاً درك كنيم؟
اسلام از ما مى‌خواهد تا با ايمان خود زندگى كنيم. اين چه فايده‌اى دارد؟ معناى ايمان به خداى يكتا اين است كه چون خدا يكتاست و از داشتن فرزند، والدين، همتا، نزديكان و خويشاوند مبراست؛ بنابراين، همه افراد بشر نزد او برابرند، همچون دندانه‌هاى شانه. وقتى انسان‌ها مساوى باشند، همكارى ميان آنها آسان مى‌شود؛ چه در آن صورت، كسى بر ديگران برترى ندارد يا از ديگران بى نياز نيست تا تعاون صورت نگيرد، بلكه هر فرد به ديگران نياز دارد. پس قبول اين مسئله كه افراد بشر با يك ديگر مساوى هستند، تعاون و داد و ستد را تسهيل مى‌كند. در اين صورت، در ميان انسانها بى‌نياز كامل يا نيازمند كامل پيدا نمى‌شود، بلكه هر شخصى، از بعضى جهات غنى و از ديگر جهات نيازمند است. بنابراين، هم عطا مى‌كند، هم مى‌گيرد؛ در حالى كه اگر گمان كنيم كه بعضى انسانها از ديگران بى نيازند، تعاون و همكارى مشكل مى‌شود. از طرف ديگر، وقتى بپذيريم كه انسانها قديس و مصون از خطا نيستند، پذيرفته‌ايم كه هر فردى در معرض اشتباه است و به مشورت نياز دارد و اين امر، تعاون فكرى ميان انسان‌ها را پى مى‌ريزد. پس انسان به همفكرى و همكارى اجتماعى نياز دارد و اين نتيجه ايمان به تساوى افراد بشر است.
به همين ترتيب، وقتى بگوييم كه همه حركات و فعاليت‌هاى ما، منبعث از خداى يكتا است، از وحدت مبدا و هماهنگى حركتها چيزى حاصل مى‌شود كه تعاون ميان انسانها را تسهيل مى‌كند. چنان كه اين مفهوم با چند تعبير تصريح مى‌شود.
خدا يكى است و او همه را خلق كرده است و انسان‌ها همه از يك پدر و مادرند، پس با هم برادرند و سرنوشتشان يكى است: »انا لله و انا اليه راجعون«، پس مبدأ و سرانجام و مسير حركت يكى است و اين مسئله، روند همكارى و هماهنگى و ايجاد جوامع را آسان مى‌سازد. اينها بعضى مسائلى است كه به بشر باز مى‌گردد، پس ميان افراد انسان امتياز و تفاوتى وجود ندارد. تفاوت در استعدادها و قابليت‌هاست، نه برترى بعضى بر ديگران.
در همين جا دوست دارم جمله معروفى را به برادران يادآور شوم. گاه گفته مى‌شود كه اگر انسان به قرآن رجوع كند، مى‌بيند كه به برترى بعضى آدميان بر ديگران اعتراف دارد و به اين آيه استناد مى‌كنند: »أهم يقسمون رحمت ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحيوة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا و رحمت ربك خير مما يجمعون« (٣٢:٤٣)؛ آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مى‌كنند؟ حال آنكه ما روزى آنها را در اين زندگى دنيا، ميانشان تقسيم مى‌كنيم، و بعضى را به مرتبت، بالاتر از بعضى ديگر قرار داده‌ايم تا بعضى ديگر را به خدمت گيرند و رحمت پروردگارت، از آنچه آنها گرد مى‌آورند، بهتر است.
مى‌گويند اسلام به برترى بعضى انسانها بر ديگران اذعان دارد و اين مطلب با سخنان شما كه مى‌گوييد: »مردم مانند دندانه‌هاى شانه مساوى‌اند سازگار نيست؛ ولى وقتى معنى آيه و قرائن آن را ملاحظه مى‌كنيم، مى‌بينيم كه آيه در پس آن نيست كه رجحان، تقديم و برترى بعضى انسانها را بر ديگران ثابت كند، بلكه آنچه را ما در مورد تفاوت در قابليت‌ها گفتيم، در نظر دارد.
هر انسانى در تخصص خود، از ديگران برتر است. پزشك در علم پزشكى از مريض برتر است. عالم دينى در تخصص خويش، از پرسش‌گران بالاتر است. پزشك در آنچه بر ديگران برترى دارد، يعنى در تخصص خود، ساير افراد را رهبرى مى‌كند و ديگران در حوزه تخصص او، از وى تبعيت مى‌كنند؛ در حالى كه همان پزشك كه در تخصص خود مرا رهبرى مى‌كند، در تخصص من مطيع من است. هر دوى ما در حوزه تخصص مهندس، مطيع اوييم و هر سه نفر ما در حوزه تخصص حقوقدان، از او اطاعت مى‌كنيم و هر چهار نفر در حوزه تخصص بازرگان و كشاورز، از آنها پيروى مى‌كنيم. بنابراين، »بعضى از شما را در حوزه تخصصى، بر ديگران برترى داديم: »ليتخذ بعضهم بعضا سخريا (٣٢:٤٣)؛ يعنى »تا برخى شان برخى ديگر را به كار گيرند«. اين، معناى تفاوت در تخصص است. از اين رو بشر مساوى است، همچون دندانه‌هاى شانه. تفاوت، در لياقت‌ها ست و اين، همكارى ميان افراد جامعه را تسهيل و تثبيت مى‌كند.
ايمان به عدالت، كمال خداوند، ايمان به بخشندگى و مهربانى اوست. خداوند جامع صفات كماليه است. خدا رحيم، رئوف، مهربان، عادل و عالم است. او مخلوقات را آفريده و صفات خود را در آنها منعكس كرده و اين امرى طبيعى است؛ انسجام و تناسب ميان علت و معلول.
معلول همواره به شكل علت است و اين اصل دومى را ايجاد مى‌كند. اين اصل مى‌گويد: انسان ذاتاً پاك است. در ميان انسان‌ها فرد پست و كسى كه نتوان او را اصلاح كرد، يا نتوان با وى همكارى كرد، وجود ندارد؛ اگر چنين شخصى در ميان مخلوقات يافت شود، از نوادر است. اين امر تعاون را براى انسان‌ها آسان مى‌كند و به ايشان اجازه مى‌دهد كه دست خود را براى همكارى به سوى هر انسان ديگرى دراز كنند و اين فطرت الهى است كه مردم را بر آن آفريده است. بنابراين، ايمان به خداى يكتا، تسهيل كننده است و ايمان به عدالت خالق تسهيل كننده است و ايمان به روز حساب و معاد انسان را وا مى‌دارد تا احساس مسئوليت دقيق داشته باشد و در قبال جامعه خود احساس وظيفه دينى كند.
عضو اين جامعه، هنگامى كه عطا مى‌كند، هرگز كم و كاست روا نمى‌دارد، پس مى‌بينيم كه آموزه‌هاى حوزه فرهنگ، مفهوم زيبايى به جامعه داده و عرصه ايمان، راه صحيحى براى تشكيل جوامع ايجاد كرده است.
عرصه احكام. در حوزه احكام، مباحث بسيارى مطرح شده كه به شئون جامعه اختصاص دارد. اينك برخى موارد آن را كه به تشكيل جوامع مربوط است، بيان مى‌داريم: ملاحظه مى‌كنيد كه اسلام چگونه پيوندها را تأييد و مستحكم مى‌كند. در خانواده، روابط ميان زن و شوهر را تقديس مى‌كند و آن را وظيفه‌اى مقدس مى‌داند كه فوق آن وظيفه‌اى نيست و ازدواج را از ساختن مسجد برتر مى‌داند و قطع پيوند زناشويى و كوتاهى در اداى وظايف زندگى مشترك را معصيتى فراتر از كوتاهى در ساختن مسجد به شمار مى‌آورد، پس پيوند ميان زن و شوهر، مقدس است و استوار.
سپس پيوند ميان فرزندان و والدين را تقديس مى‌كند و آن را وظيفه‌اى قريب به اطاعت از خداوند مى‌داند. شما ده‌ها آيه از آيات قرآن را مى‌بينيد كه پس از اطاعت پروردگار، نيكى به پدر و مادر را يادآورى مى‌كند. اسلام، صله رحم را واجب و قطع رابطه با خويشاوندان را حرام مى‌داند و بدين‌سان، پيوند ميان خانواده‌ها را مستحكم مى‌كند.
در روابط همسايگى نيز وارد مى‌شود در مورد همسايه توصيه و تأكيد خاص دارد. حضرت على (ع) مى‌فرمايد: »پيامبر همواره ما را به رعايت حال همسايگان سفارش مى‌كرد، تا جايى كه تصور كرديم، براى همسايه حق ارث منظور مى‌شود«.
سفارش آن حضرت در مورد همسايه كمتر از خويشاوندان نيست. او همسايه را چنين توصيف مى‌كند: »همسايه كسى است كه ميان تو و او چهل خانه فاصله است«. معناى اين سخن آن است كه مردم يك منطقه، به طور كامل، همه همسايه يكديگرند. اين تلاش براى تقويت و استحكام روابط ميان يك منطقه از شهر و جامعه است.
اسلام در تعليمات خود تأكيد مى‌كند كه مسئوليت مردم يك سرزمين، مسئوليتى مشترك است، پس اگر در يك منطقه، يك نفر بر اثر فقر و گرسنگى يا بيمارى از دنيا رفت، خدا به اين منطقه التفاتى نمى‌كند. بنابراين، در هر منطقه، هر فرد در قبال افراد مسئول است و تخلف از اين وظايف، نزد خدا پذيرفته نيست. »كسى كه شب سير بخوابد و همسايه وى گرسنه باشد، ايمان به خدا و معاد ندارد« (بحار الانوار، ج ٧٤ ص، ١٩٣)؛ بدين طريق، پيوند ميان افراد جامعه را به شدت محكم مى‌كند. سپس جلوتر مى‌رود و كناره‌گيرى از مردم و جامعه را تحريم مى‌كند.
اسلام، آزار، ظلم، غيبت، افترا و همه آنچه موجب تضعيف پيوندهاى اجتماعى و دور شدن افراد جامعه از يك ديگر مى‌شود، تحريم مى‌كند.
در عبادات ملاحظه مى‌شود كه اسلام به اينكه هر عبادتى رنگ اجتماعى داشته باشد، اهتمام كامل دارد. شايد بدانيد كه نماز در آغاز به صورت جماعت بود و بعدها به مسلمانان اجازه داده شد كه آن را به صورت فرادا هم بخوانند، پس نماز، در طبيعت خود،، به صورت جماعت است. همچنين مسلمانان را به سوى قبله واحدى فرا مى‌خواند و به نماز چهره‌اى اجتماعى مى‌بخشد. زمان نماز يكى است، قبله يكى است، و بهترين مكان مسجد و بهترين طريق نماز، جماعت است. روزه ماه رمضان عبادتى جمعى است و حج، همان طور كه مى‌دانيد، انبوه مردم، با لباس واحد، در حركات يكسان، در زمان واحد، با روش و حالات يكسان، عمل واجب حج را انجام مى‌دهند؛ چه زيباست اين عبادت و چه بسيار است جنبه‌هاى اجتماعى آن.
زكات هم در همه انواع خود، تكليفى اجتماعى است. برادران، زكات با مالياتى كه حكومت اسلامى در جاى خود وضع مى‌كند و آن را الزامى مى‌سازد، فرق دارد. زكات و صدقات، آن گونه كه از آيه كريمه به دست مى‌آيد، فرايضى هستند كه براى حل مشكل اختلاف طبقاتى وضع شده‌اند؛ نه براى تأمين خزانه دولت و پرداخت حقوق كارمندان و.... زكات براى اين است كه طبقات مختلف، با روش‌هاى متناسب با زمان، به يك ديگر نزديك شوند؛ چنان كه امر به معروف و نهى از منكر ركن اساسى براى همكارى اجتماعى و همبستگى افراد جامعه است؛ چرا كه »كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته« (بحارالانوار، ج ٧٢ ص، ٣٨). در اين مجال، سخن گفتن درباره عبادات، به صورت گسترده ممكن نيست و كمى وقت اجازه نمى‌دهد.
عرصه چهارم اخلاق. پس از فرهنگ، ايمان، احكام، اينك به حوزه اخلاق مى‌پردازيم. به منظور ايجاد حس مشترك و گسترده در انسان‌ها، رهنمودهاى فراوان و آموزه‌هاى مكررى ديده مى‌شود كه حتى از عرصه اخلاق گسترده‌تر است.
اسلام در آموزه‌هاى تربيتى خود، مى‌خواهد به »فرد« اين حقيقت را بباوراند كه تو تنها نيستى، بلكه جزئى از جامعه انسانى هستى. از اين رو اين باور را در تعليمات اخلاقى خود استحكام مى‌بخشد، پس، در چار چوب‌هاى اخلاقى، همكارى افراد با يك ديگر آسان مى‌شود.
بيان همه فضايل اخلاقى در يك سخنرانى ممكن نيست، از اين رو به ذكر برخى موارد بسنده مى‌كنيم. از جمله اخلاق حسنه، مردم دوستى، كرم، تواضع، حسن ظن، حسن معاشرت، صداقت، كمك به ضعيف، سواد آموزى، احترام به بزرگ‌تر، ترحم به كوچك‌تر، سلام كردن، خوش رويى، كتمان اندوه، عيادت بيماران، ادب حضور، قدردانى از صالحان، نكوهش فاسدان، حيا، عفو، عذر پذيرى، قبول فداكارى، خدمت به دوست، خستگى ناپذيرى در تعليم و تربيت، باز كردن مكان براى نشستن ديگران در مجالس، و هزاران رفتار ديگر از اين دست است كه هر يك اينها، گرايش و رغبت انسان را براى توسعه و تعالى تقويت مى‌كند و همكارى و محبت ميان افراد جامعه را بر مى‌انگيزاند و موجب استحكام پيوندهاى اجتماعى مى‌گردد. اگر خواسته باشيم، به تفصيل و توضيح احكامى بپردازيم كه به شئون اجتماعى اختصاص دارد، ناچار بايد نصف فقه اسلام را بيان كنيم كه از معاملات و سياست تشكيل مى‌شود.
اين ابواب، اگر بخش اعظم فقه نباشد، قطعا نيمى از آن است و براى تنظيم و تعيين حدود و ثغور، مسائل مختلفى همچون مسائل شخصى، قوانين مدنى و نظاير آن آمده است. براى بيان اين مهم نيز سخنرانى‌هاى متعدد لازم است. در اينجا لازم است نكاتى را يادآور شوم.
اسلامى كه احساس مدنيت را در انسان عمق مى‌بخشد و اين احساس را تقديس مى‌كند و آن را مستحكم مى‌خواهد، پيش از همه اينها، تلاش مى‌كند كه در فرد بينشى نسبت به جامعه ايجاد كند. مى‌خواهد روشن كند كه جامعه ساخته دست توست، از مخلوقات توست، و چيزى نيست كه از بيرون بر تو تحميل شده باشد. اين يك مسئله اساسى است. انسان وقتى احساس كند كه خود او سازنده جامعه است، مى‌تواند موجب توسعه جامعه خود گردد و طبق برنامه مشخصى تعامل كند.
اين مطلب در پاره‌اى آيات قرآن كريم بيان شده است: »ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بأنفسهم« (١١:١٣)؛ خدا چيزى را كه از آن مردمى است، دگرگون نكند تا آن مردم خود دگرگون شوند. »ظهر الفساد فى البرّ و البحر بما كسبت أيدى الناس«؛ (٤١:٣٠) به سبب اعمال مردم، فساد در خشكى و دريا آشكار شد.
بدين سان، در بسيارى آيات، قطعيت اين مطلب را مى‌يابيم كه آنچه در جامعه ديده مى‌شود، حاصل عملكرد مجموعه‌ها و سازمان‌هاست و سازمان‌ها ساخته دست تو و در گرو اشاره توست و از ساخته‌هاى توست و آنكه جوامع را مى‌سازد، شما هستيد. از اين رو اسلام، پس از آنكه به اين اعتقاد، قداست، ژرفا و استحكام مى‌بخشد، امكاناتى فراهم مى‌آورد تا اين مبانى در حوزه تربيت اجرا شود؛ به طورى كه انسان جامعه را به گونه‌اى تشكيل دهد كه مى‌خواهد و اين گونه برداشت نكند كه نظام جامعه حاصل اراده خداست كه بر من و امثال من تحميل شده است، پس بايد مطيع اين خواست و اراده باشيم. هرگز هيچ اثرى از اين تفكر در اسلام ديده نمى‌شود و جوامع ساخته بشر است.

اسلام و تحول
مطلب آخر پاسخ اين سؤال است: »تو مى‌گويى اسلام مى‌خواهد از فرد صيانت كند، لذا به جامعه اهتمام مى‌ورزد و راه‌هاى گسترده‌اى براى تشكيل جوامع ترسيم مى‌كند. چگونه مى‌توان مشكل تحول و پيشرفت را حل كرد؟ »همان طور كه مى‌دانيم، جامعه به ميزان پيشرفت بشريت و اعتلاى سطح فرهنگ آن توسعه مى‌يابد. از آنجا كه تعاليم دينى ثابت است، چگونه دين مى‌تواند با تحول و توسعه جوامع هماهنگ باشد؟«
براى پاسخ گويى به اين سؤال، لازم است پيش‌تر سؤال ديگرى مطرح كنيم: پيشرفت چيست؟ آيا پيشرفت از آفريدن چيزى جديد در دنيا به وجود مى‌آيد؟ يا با نابود شدن چيزى كه وجود دارد؟ چنين نيست؛ نه چيزى پديد مى‌آيد و نه چيزى ناپديد مى‌گردد. تحول كنش و واكنش ميان انسان و جهان است. بشر همواره در حال تجربه است. او مطالعه و تفكر مى‌كند و چيز جديدى كشف مى‌كند. وقتى چيزى كشف كرد، آن را به كار مى‌گيرد، در نتيجه زندگى و جامعه خويش را متحول مى‌كند. برق و قوانين آن را مى‌شناسد و با تسخير آن، موجب ترقى جامعه خويش مى‌شود. پس تحول و توسعه كنش و واكنش نوبه نو يا تفاعل مستمر ميان انسان و جهان است. چيز جديدى پديد نمى‌آيد. آنچه پديد مى‌آيد، فقط كنش و واكنش جديد و قرائت و برداشت جديد از هستى و تعمق نو در كتاب آفرينش است. اين است معناى پيشرفت و توسعه.
از ديدگاه اسلام، قرآن كلام خداست؛ كلامى كه دانش گوينده آن حدى ندارد، زيرا گوينده آن خود خداست كه علم او بى نهايت است. علم الهى محدود به عصر خاص يا قرن و دوره خاص نيست، بلكه او همه چيز مى‌داند. ظاهر و باطن همه را مى‌داند. دانش انسان را در قرون گذشته و در قرن‌هاى آينده مى‌داند. خداى سبحان بلند مرتبه همه چيز را مى‌داند. پس وقتى مى‌دانيم كه دانش گوينده حد و مرزى ندارد، مى‌توانيم در هر زمانى از كلام خدا چيز جديدى كشف و درك كنيم، همان گونه كه شما مى‌توانيد از هستى، مفهوم جديدى درك كنيد.
آيا هستى امروز نسبت به جهانى كه در هزار سال يا پنج هزار سال پيش بوده، تغيير كرده است. هستى همان هستى است؛ ولى شما چيز جديدى دريافته‌اى و آن را به شكل جديدى بررسى كرده‌اى. همچون قرآن كلام خداست و شما حق داريد، به قدر توان خويش، در اين كتاب تفكر و تعمق كنيد. ديروز از قرآن چيزى مى‌فهميدند و امروز چيز ديگرى در مى‌يابيد. مى‌توانيد در كتاب خدا تفكر و تعمق كنيد، همان گونه كه در هستى تفكر و تعمق مى‌كنيد. در اين مسير، هشيار باشيم و بدانيم كه در مقابل ما، سه عامل وجود دارد: »انسان« و »هستى كه پيشرفت جوامع حاصل كنش و واكنش آنهاست و عنصر سومى كه در مقابل ماست، »كلام الله« است. شما مى‌توانيد، همان گونه كه با هستى (جهان با كون) كنش و واكنش داريد، با قرآن هم تفاعل و تعامل داشته باشيد. بدين ترتيب، ميان شما و جهان و پيشرفت جوامع شما و كلام خدا نوعى هماهنگى منسجم و منظم وجود دارد. (فرصت آن نيست كه در مورد برداشت‌هاى جديد از كلمات خدا مثال‌هايى ذكر كنم. سخن به دراز مى‌كشد.)
بنابراين، اسلام مى‌تواند تعليمات وسيع و راه‌هاى گسترده‌اى براى تشكيل شايسته جوامع ارائه كند كه شما، در چارچوب آن، پيش خواهيد رفت و چيزهاى جديدى در سايه علم و فرهنگ و افزايش تجربيات خود درك خواهيد كرد تا اينكه پديده‌هاى جزئى يا كلى تازه‌اى براى ساختن جامعه‌اى كه در صدد ساختن آن هستيد، كشف خواهيد كرد. بدين گونه خواهيد توانست در جامعه مترقى خود زندگى كنيد و بباليد، هر قدر و هرگونه كه مايل باشيد و هرگاه كه بخواهيد.
اين خلاصه‌اى از آموزه‌هاى كلى و فشرده جنبه‌هاى اجتماعى اسلام است و شكى نيست كه اين بحث تفصيل بسيار دارد كه اميدوارم موفق شويم، در ديدارها و سال‌هاى آتى، در اين مكان‌هاى آماده، تبادل فكرى كنيم و به يافته‌هاى شما جوانان گوش فرا دهيم. بار ديگر از جوانان عضو مؤسسه طلبة المسلمين در داكار، تشكر مى‌كنم. و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته .