پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - روحانيت شيعه و برخورد با غرب - راهدار احمد
روحانيت شيعه و برخورد با غرب
راهدار احمد
اشاره:
ظهور و بروز انديشهها و جريانهاى جديد، در نسبت به انديشهها و جريانهاى موجود به يكى از سه شكل متصور ذيل صورت مىگيرد:
١. بر انديشهها و جريانها موجود تأثير مىگذارد و آنها را در درون خود حل مىكند؛ آنگونه كه ورود اسلام به ايران چنين كرد و همه مناسبات انديشهاى و رفتارى ايرانى را به رنگ خود درآورد.
٢. در انديشهها و جريانهاى موجود حل مىشود؛ آنگونه كه مغولان فاتح كشورهاى اسلامى در آن حل شدند و پس از مدتى كوتاه، عملاً انديشه و جريان مغولى از بين رفت.
٣. در نزاعى نسبتاً طولانى وارد خواهند شد؛ آنگونه كه انديشه تجدد و مدرنيته با انديشه اسلامى، بهويژه نوع شيعى آن درافتاده است. در اين نزاع، گاه، شاهد غلبه انديشه تجدد هستيم؛ آنگونه كه در مشروطه دوم محقق شد و گاه شاهد غلبه انديشه و تفكر شيعى هستيم؛ آنگونه كه در پيروزى انقلاب اسلامى و پس از آن محقق شد.
از زمان ورود انديشههاى غربى به كشورهاى شرقى چون ايران، روشنفكران اسلامى، براى تعامل ميان انديشه شيعى و تفكر غرب كه از آن به تعامل سنت و تجدد تعبير كردهاند، عمدتاً يكىاز دو راه »تسليم محض«، آنگونه كه در انديشههاى ملكم خان ناظمالدوله، تقىزاده، آخوندزاده و... وجود دارد، مىبينيم و »اخذ و اقتباس گزينشى« بيشتر در روشنفكران متأخر مشاهده مىكنيم. جريان روحانيت شيعه در سير موضعگيرى خود در قبال غرب، هيچگاه پيشنهاد »تسليم محض« را نپذيرفته است، و علاوه بر پيشنهاد »اخذ و اقتباس گزينشى«، دو پيشنهاد ديگر نيز داده است: نخست پيشنهاد »طرد مطلق انديشه غربى« كه بيشتر در ابتداى ورود آن از سوى برخى علماى سطوح پايين شيعه ارايه شده است و ديگرى پيشنهاد »تصرف در انديشه غربى« كه اوج آن را در انديشه و نظام سياسى امام خمينى (ره) مىبينيم. تصرف نه تسليم است، نه اقتباس و نه طرد، بلكه راهى مستقل است كه انديشه روحانيت شيعه در سير تكامل غربشناسى خود بدان رسيده است.
اين نوشته در صدد است تا به كلياتى از موضعگيرى علماى شيعه در قبال انديشه و تفكر غرب و ورود آن به ايران بپردازد.
مقدمه:
تا پيش از ورود اسلام به ايران، مهمترين عنصر قوامبخش جامعه كه بيشترين نقش را در ائتلاف افراد و گروههاى متكثر داشته، عنصر قوميت بوده كه غالباً در قالب »ايل فاتح و مستبد«، حضور تاريخى خود را ثبت و ضبط مىكرده است.
با ظهور اسلام براى مدتى هرچند محدود، اين عنصر تا حدّ زيادى به حاشيه رانده شد و جاى خود را به عنصر دين و اعتقادات مذهبى داد. از آن پس، دين و مذهب محور ائتلاف افراد و اقوام در جهان اسلام قرار گرفت. با تحريف جريان »امامت« و تبديل آن به »خلافت« و سپس »سلطنت«، هرچند دوباره عنصر »قوميت«، محور ائتلافات افراد و اقوام اسلامى قرار نگرفت، اما در صورت عنصرى مهم و تأثيرگذار، در كنار عنصر دين و مذهب جلوه يافت و بيش از ده قرن در عرصه قدرت و سياست تاريخ ايران نقشى فعال بازى كرد و به تناسب پيچيدگى روابط اجتماعى، استبدادى پيچيده و پيچيدهتر را رقم زد.
با ظهور سلسله صفويه و محوريت يافتن دوباره عنصر دين و مذهب، عنصر قوميت، قدرت اجتماعى خود را تا حدّ زيادى از دست داد و دوباره به حاشيه تاريخ قدرت در ايران رانده شد. همزمان بهويژه از طريق پيمانها، ائتلافها و تعاملات ويژهاى كه سلسله صفويه با جريان جديد و تازه وارد تفكر نوين غرب داشت، پاى عنصر سومى به مناسبات اجتماعى ايران كشيده شد كه پس از سه سده از ظهور سلسله صفويه، به عنوان رقيب قدرتمندى در برابر دو عنصر »قوميت« و »مذهب« ظاهر شد. در اوايل عهد قاجار، هر دو عنصر »قوميت« و »مذهب« تا حدّ زيادى تضعيف شده بودند؛ عنصر قوميت و استبداد، علاوه بر اينكه در فاصله بيش از دو قرن حكومت دينى صفوى تضعيف شده بود، با زوال و سقوط سلسله صفويه نيز به دليل فقدان يك دولت و حكومت مركزى كه به معنى فقدان حضور يك »ايل فاتح« مىباشد و وجود جنگهاى متعدد قومى، ضعيفتر شده بود و تنها با برترى قوم ترك قاجار توسط آغامحمدخان قاجار مىرفت تا جانى تازه بگيرد.
عنصر دين نيز به دليل مهاجرت علما و نگهبانان شريعت به ساير كشورهاى اسلامى در پى سقوط صفويه و فشارهاى افغانان و حتى نادرشاه و...، تا حدّ قابل توجهى تضعيف شده بود. درست در شرايط ضعف دو نيروى قديمى مذهب و قوميت استبدادى، عنصر سوم از طريق افرادى به نام "منورالفكر" كمكم جاى پاى خود را بهويژه در عرصه مناسبات اجتماعى ايران محكم و محكمتر مىكرد. اين در حالى بود كه برخى وقايع تاريخى از جمله جنگهاى ايران و روس و نتيجه شوم شكست ايرانيان در آنها، برخى گزارشات مبالغهآميز از نظم و پيشرفت غربىها توسط كسانى كه با انگليسىها و فرانسوىها در هندوستان و ديگر جاها در تعامل و رفت و آمد بودند، نو بودن عنصر سوم و تأثير روانى "لكل جديد، لذّه" و... تا حدّ زيادى زمينه اجتماعى روانى براى پذيرش اين عنصر سوم و تأمل در آن را آمادهتر مىساخت. تصوير حضور اين نيروهاى سهگانه در عرصه قدرت ايران در نوشته يكى از محققان تاريخ معاصر چنين آمده است:
با پيدايش نيروى منورالفكرى، سه نيرو در جامعه ايران كه بر اساس سه نوع معرفت و شناخت، وحدت و انسجام يافتهاند، رودرروى يكديگر قرار مىگيرند و هركدام به تناسب خصوصيات معرفتى و موقعيت اجتماعى، به طريقى خاص، قدرت خود را تأمين كرده، با وسايلى متناسب اعمال قدرت مىكنند. دو نيروى مذهبى و استبداد در تاريخ گذشته ايران از سابقهاى طولانى برخوردارند و فراز و نشيبهاى زيادى را طى كردهاند، ولى نيروى منورالفكرى، نيروى تازهبنيادى است كه هويت معرفتى و آرمانىهاى اجتماعى آن نه تنها براى دو نيروى ديگر، بلكه براى كسانى كه در متن آن قرار مىگيرند، چندان مشخص نيست.١
اينجا بود كه دو عنصر "قوميت" و "مذهب" بر خود لازم ديدند كه نحوه تعامل خود با اين ميهمان تازه وارد را مشخص كنند. شرايط تاريخى عنصر قوميت به گونهاى بود كه چندان نتوانست با قوّتى مناسب، با اين عنصر جديد (غرب) به تعارض يا گفتگو بنشيند، اما عنصر مذهب كه با آگاهى دقيق از شرايط جديدِ به وجود آمده، احساس خطر مىكرد و اين امر به نوبه خود، باعث نوعى خودآگاهى ويژه و انسجام درونى بيشتر آن شد.
اين موضعگيرى عنصر "مذهب" در برابر "تفكر نوين غرب"، در شرايط تاريخى متفاوت، اشكال مختلفى كه در ميان دو خط گفتگو و درگيرى قرار دارند به خود گرفت.٢ با نگاهى بيرونى به كليت اين موضعگيرى، نكات حايز اهميت ذيل به دست مىآيد.
١. ضرورت جريانشناسى غربشناسى علماى شيعه
فهم جريانشناسى يك انديشه به دلايل متعددى بر فهم خود آن انديشه تقدم و ضرورت دارد. اول اينكه جايگاه تاريخى و سير انديشه (تكاملى يا غيرتكاملى) بهتر فهم مىشود. به عنوان مثال؛ جريانشناسىانديشه "ولايت فقيه" باعث مىشود تا به اين انديشه صرفاً از زاويه آخرين دلايل اقامه شده بر آن نگريسته نشود، بلكه به نتايج عملى اين انديشه در يك بستر تاريخى نيز توجه شود. چنين نگرشى به انديشه، وزن و ارزش واقعى آن را بهتر نمايان مىسازد و موافقت و مخالفت با آن را از منطقى قوىتر برخوردار مىسازد. ثانياً نظر به عقبه و پيشينه يك انديشه باعث مىشود تا گام و مرحله بعدىانديشه را بهتر پيشبينى ، برنامهريزى و محاسبه كرد. بسيارى از اهل انديشه و فكر در مواجه با امور به ظاهر مستحدث، تلاش مىكنند تا رگههاى تاريخى اين امور را پيدا كنند و با تجربهاى كه از امور محقق پيشين دارند، تصميم عملى مناسبى نيز براى اين امور مستحدث بگيرند. به عنوان مثال مىتوان به تجربه رويارويى با مردم، فقها و عالمان دينى، مقدسات، مؤلفههاى فرهنگى ريشهدار و باسابقه و... از سويى، و تجربه رويارويى با استعمار خارجى، استبداد داخلى، عناصر بىريشه و هويت و... از سوى ديگر، درسهاى بزرگ تاريخى است كه جريانشناسى هر كدام آنها مىتواند به عنوان منشور و مانيفيستىبراى اعمال حال و آينده ما باشد. ثالثاً فهم نسبت تاريخى يك انديشه با انديشه محورى آن تاريخ (مثل انديشه شيعه در تاريخ معاصر ايران) درجه اصالت و اعتبار آن انديشه را معين مىكند. اينگونه نگاههاى كلان به انديشههاى تاريخى باعث مىشود تا حتى فهم گزارههاى جزيى آن انديشه شفافتر و بهتر صورت گيرد.
متأسفانه تاكنون از جانب هيچ كسى، درباره "جريانشناسى غربشناسى علماى شيعه در تاريخ معاصر" تحقيقى ارايه نشده است. بسيارى از قضاوتهاى نويسندگان تاريخ معاصر درباره كيفيت ارتباط و تعامل علماى شيعه با غرب، حداقل گرفتار يكى از چند مشكل ذيل مىباشد:
الف) موضوع تحقيق، جزيى و موردى است، به عنوان مثال؛ تنها به بررسى غربشناسى يكى از علما اشاره كرده است. نتيجه چنين تحقيقى تنها مىتواند انسان را به قضاوت درباره كيفيت غربشناسى همان شخص رهنمون سازد. به عنوان مثال؛ مقاله درج شده در كتاب "ديدهبان بيدار" با عنوان "زمانآگاهى و غربشناسى شيخ فضلالله"، نمونه چنين رويكردى به اين بحث مىباشد.٣
ب) موضوع مورد تحقيق، هرچند فردى و جزيى نمىباشد، اما ناظر به نحوه تعامل علماى شيعه با بخشى از غرب (مثلاً برخورد علما با پديده استعمار) مىباشد. چنين تحقيقى نيز نمىتواند ما را به قضاوت صحيحى در باب غربشناسى علما رهنمون سازد. تحقيق سليم الحسنى در كتاب "دور علماء الشيعه فى مواجهه الاستعمار"٤ در اين دسته قرار مىگيرد.
ج) موضوع مورد تحقيق، هرچند ناظر به همه ابعاد غرب مىباشد، و هرچند در آن، به قضاوت طيفى از علما درباره غرب اشاره شده است، اما ناظر به نوع نگاه علماى يك مقطع تاريخى به غرب مىباشد. ديدگاه فريدون آدميت درباره غربشناسى علماى شيعه، بهويژه در كتاب "ايدئولوژى نهضت مشروطيت ايران"، در اين دسته جا مىگيرد كه وى، تنها به نحوه رويكرد علماى يك مقطع تاريخى (علماى كمىقبل و بعد مشروطه) به غرب مىپردازد و سپس، نتيجه تحقيقات مربوط به اين مقطع را به كل تاريخ معاصر ايران تعميم مىدهد.
د) مىتوان به نوع چهارمى از تحقيق و بررسى درباره موضوع غربشناسى علماى شيعه اشاره كرد كه هرچند تاكنون اتفاق نيفتاده است، اما تصوير و ترسيم فضاى آن به تبيين ديدگاه مختار در اين خصوص، كمك مىكند. در اين روش، ممكن است كه به كيفيت رويكرد علماى شيعه در طول تاريخ معاصر به همه ابعاد غرب، اشاره شود، اما به نقطهعطفهاى اين نگاه تاريخى و به عبارت ديگر؛ به سير تكامل و يا تنزّل آن اشاره نشود و بلكه در هر مقطع خردتر تاريخى، تنها به نحوه برخورد علماى شيعه با ابعاد مختلف غرب پرداخته شود، بىآنكه زنجيره تاريخى اين نگاه كه همه نگاههاى خرد را به مثابه نخ تسبيح در كنار يكديگر مىگذارد و نسبت هر كدام به ديگرى را روشن مىسازد و به عبارت ديگر؛ مشخص مىكند كه هر نگاه متقدم، چه ميراثى براى نگاه متأخر از خود مىگذارد را نشان دهد. در اين صورت، هرچند به مجموعهاى از رويكردهاى متفاوت علماى شيعه به غرب، اشاره شده است، اما چنين تحقيقى مسلماً به جريانشناسى غربشناسى علماى شيعه در تاريخ معاصر نپرداخته است.
اشكالات و نواقص فوقالذكر باعث شده است تا نتوانيم زنجيره دقيقى از جريان تاريخى غربشناسى علماى شيعه ارايه دهيم، مگر اينكه به مجموعه ديدگاههاى علماى شيعه نگاهى بيرونى، جامع و خطىداشته باشيم به گونهاى كه بتوان در آن نگاه، سهم هر ديدگاه در تأثيرگذارى بر كليت اين جريان را تشخيص داد.
٢. ضرورت تحفظ بر نام علما
در بحث غربشناسى علماى شيعه و ارزيابى و قضاوت درباره آن، بايد بر نام "علما" تحفظ داشت. بحث غربشناسى علماى شيعه آنگاه به درستى ارزيابى مىشود كه به تعريف عالِم پايبند باشيم. در برخىتحليلها از جمله تحليلهاى فريدون آدميت، مفهوم عالِم تا مرز كسانى كه صرفاً به تحصيل در علوم دينى مشغول بودهاند تقليل يافته است. واقعيت اين است كه غالب تحولات مهم تاريخ معاصر ما از سيصد سال گذشته تا كنون به گونهاى بوده است كه تا حدّ قابل توجهى با دنياى غرب اعم از تكنولوژى، سياستهاى منطقهاى و منافع استعمارى آن در ارتباط بوده است و در نوع اين تحولات مرتبط با غرب، قبل از اينكه علماى بزرگ شيعه به قضاوت نشسته باشند، بسيارى از مردم و از جمله روحانيون مستقر در شهرهاى مختلف به قضاوت نشستهاند. شايد در روزگار ما نيز هنوز اين قضيه به همين نحو باشد. چه، بسيارى از مردم قبل از اظهار نظر متخصصان، خود به اظهار نظر مىپردازند و تنها زمانى احساس نياز جدّى به نظر متخصص مىكنند كه كاملاً به بنبست رسيده و بحران را به وضوح دريافته باشند.
در گذشته نيز چنين بوده است؛ بسيارى از مردم قبل از اظهار نظر متخصصان دينى كه مراجع تقليد و مجتهدان شهرها مىباشند، در امور مختلف و از جمله مسايل مربوط به غرب بهويژه تكنولوژى آن كه از بد اتفاق، قضاوت متخصصان دينى درباره آنها در معرض بدترين تحريفها و تهمتها قرار گرفته است به اظهار نظر پرداختهاند. پافشارى بر برخى از اين اظهارنظرها كه از بد اتفاق، اشتباه و غلط بوده است، پيامدهاى منفى و زيانبارى داشته است و احياناً تبديل به بحران، حداقل در حوزه معرفت شده است. بدتر از آن، انتساب آن نظرها و بحرانهاى به تبع آنها به عالمانى است كه نه تنها در آن نظريهها و بحرانها سهيم نبودهاند، بلكه خود از مخالفان و معارضان آن ديدگاهها بودهاند. در حقيقت، چنين اتهام و تحريفى به دو گونه صورت گرفته است: گاه صاحبان نظريات اشتباه كه در مواردى از طلاب و روحانيان علوم دينىبودهاند، ارتقاى رتبى يافته و در اشتباهى تاريخى، عمد يا غيرعمد نام عالم به خود گرفتهاند و گاه، نظريات آنها كه در حقيقت از علما نبودند، به علما نسبت داده شده است.
براى مثال مىتوان به اين قول تحريفى كه »علماى شيعه در استفاده از ابزار تكنولوژى از جمله بلندگو ترديد داشته، بلكه فتوا در عدم استفاده از آن، از باب احتياط مىدادند.« اشاره كرد. صاحبان فتوا در شيعه (مراجع و مجتهدان)، نه تنها هرگز چنين فتوايى ندادهاند، بلكه وقتىبرخى روحانيون به عدم جواز استفاده از آنها فتوا دادند، آنها به جواز استفاده از بلندگو تصريح كردهاند.٥
افراد انجمن [ تبليغات اسلامى (دهه ١٣٢٠ ش) ] در مجالس خود از بلندگو استفاده مىكردند كه برخى اعتراض و حتى شايع كرده بودند كه مراجع، فتواى منع استفاده از بلندگو را دادهاند. اين مسئله به حدّىشهرت يافت كه شعبه انجمن در اصفهان، در اينباره پرسشى از آيتالله بروجردى كرد كه ايشان جواب داد: استفاده از بلندگو فاقد اشكال است.٦
يا مىتوان اين قول تحريفى را كه »علماى شيعه از زمان خود عقب بودند و نوعاً به مباحث سطحى مىپرداختند« شاهد مثال آورد. شايد برخى يا حتى بسيارى روحانيت شيعه، در گذشته چنين بودند؛ اما علماى بزرگ شيعه و كسانى كه مردم دين و ديانت خود را از آنها مىآموختند و بيشترين تأثير را در هدايت جامعه داشتند، نه تنها از زمان خود عقب نبودند، بلكه حداقل از جامعه روشنفكرى كه از بد اتفاق، تهمت عقبماندگى به عالمان شيعه بيشتر از جانب همين افراد زده شده است حتى در مسايل روز، بسيار جلوتر بودند. به عنوان مثال؛ مىتوان به كتاب سهجلدى آيتالله شيخ محمدرضا نجفى اصفهانىمسجدشاهى (ابوالمجد)٧ (١٢٨٧ ١٣٦٢ ق) تحت عنوان "نقد فلسفه داروين" اشاره كرد كه آن را در سال ١٣٣١ قمرى (قريب به يك قرن قبل) تأليف كرده است.٨ يا مىتوان به كتاب "تاريخ مختصر نفت در دنيا" اثر آيت الله زند كرمانى اشاره كرد كه كمى بعد از جنگ جهانى اول تأليف شده است.٩ يا مىتوان به كتاب "الحياه و الهيئه" اشاره كرد كه بيش از نيم سده قبل آن را آيتالله سيد هبهالدين شهرستانى در تطبيق ميان آيات كيهانى با مباحث و مسايل نجوم جديد نگاشته است. يكى از محققين تاريخ معاصر در اين خصوص مىنويسد:
يكى از معروفترين آثار وى كه شمار آنها بالغ بر يكصد عنوان است كتاب "الهيئه و الاسلام" است كه گويا براى نخستين بار متن عربى آن در سال ١٣٢٨ ق در بغداد (مطبعهالاداب) به چاپ رسيد. وى در اين كتاب، دانش نجوم را از زواياى مختلف با اطلاعات قرآنى، روايى و آنچه كه در فرهنگ علمى مسلمانان آمده، مورد بررسى قرار داده است. درباره آن گفته شده است: "كتاب يبحث فى استخراج مسايل الهيئه الجديده من ظواهر الكتاب و السنه"١٠
ضرورت تحفظ بر نام علما زمانى بيشتر احساس خواهد شد، كه بدانيم، علماى شيعه از نوعى سلوك عملى خاص برخوردار بودهاند كه آگاهى به نمونهها و بلكه قواعد آن، به خوبى مىتواند پذيرش بسيارى از رفتارها و افكار منتسب به آنها را مورد ترديد قرار دهد و يا بسيارى از افراد مشهور به عالم بودن را از صف عالمان جدا كند. متأسفانه از آنجا كه به جرأت مىتوان گفت تاريخنگارى معاصر ما تا حدّ قابل توجهىتحريفى و بيگانه با واقعيت تاريخى مىباشد، بايد اذعان كرد كه بسيارى از رتبههاى تاريخى غيرواقعى مىباشد. چه بسيار عالمان وارستهاى كه بيشترين سهم را در تحولات عصر خويش داشتهاند اما كمترين اثر و نامى از آنها در صفحات بىشمار تاريخ معاصر ما يافت نمىشود. در مقابل، چه بسيار افراد نالايقى كه تنها هنر آنها بهرهبردارى از امواجى بوده است كه ديگران خلقش كردهاند، اما بخشها و برگهاى مختلفى از تاريخ ما را به خود اختصاص دادهاند و از بد اتفاق به نام عالم نيز شهرت گرفتهاند. امثال ملكالمتكلمين كه در كتابهاى تاريخ معاصر ما به غلط از وى به اولين شهيد مشروطه ياد مىشود سيد جمال واعظ، شريعت سنگلجى و... از زمره اين عالمان كذايى هستند. غفلت از ميزگذارى دقيق ميان عالمان واقعى و حقيقى با عالمنمايان بىعلم و به كارگيرى لفظ عالم بر آنچه معمول تاريخنگارى معاصر ما مىباشد، خلط ميان اين دو گروه و حمل اشتباه ويژگىهاى يكى بر ديگرى را در پى خواهد داشت.
٣. سير تكاملى غربشناسى علماى شيعه
غربشناسى علماى شيعه از زمان تعامل دولت ايران با غرب جغرافيايى كه به تبع آن، غرب انديشهاى براى عنصر ايرانى مسأله شده است سيرى تكاملى داشته است به گونهاى كه با مطالعه تاريخ مناسبات فكرى رفتارى علماى شيعه با جريان تجدد و مدرنيته در ايران، به وضوح درمىيابيم كه چگونه نگاه ابتدايى و نخستين علما به غرب در فرايند زمان به نگاهى عميق و پخته تبديل شده است. نگاههاى نخستين و اوليه علماى شيعه به غرب، تا حدّى ابتدايى و ساده بوده است، اساساً يكى از علتهايى كه غربشناسى علما و بلكه همه غربشناسىهاى اوليه دچار كاستىها و نقصهايى مىباشد، اين است كه در شرايط اوليه، خود غرب هنوز به تمام ابعادش ظاهر نشده بود و لذا چون ظهور غرب، ناقص بود، شناخت آن نيز ناقص جلوه مىكرد.
اين نكته حايز اهميت است كه فهم ناقص بودن غربشناسىهاى اوليه اينك كه مدتها از آن زمان گذشته و فرصت لازم در اختيار غرب براى نشان دادن خودش گذاشته شده است، ميسور گشته است. در شرايط اوليه ظهور غرب، حتى خود غربىها هم تا حدّ قابل توجهى نمىدانستند كه چه فكر و چه ابزارى خلق كرده و آفريدهاند و نتايج اين چيزها چه خواهد بود. به همين علت، تقريباً چهار قرن پس از ظهور تفكر جديد غرب (از قرن ١٥ تا قرن ١٩)، پس از اينكه هم علم و هم تكنيك غرب تا حدّ زيادى وارد زندگى بشر شد و بشر غربى را گمان آن رفت كه با اين علم و تكنيك مىتواند بر همه مشكلات و گرفتارىهاى بشر فايق آيد، كمكم نقصها و پيامدهاى منفى علم و تكنيك، خود را نشان داد و در همان غرب نيز، عدهاى از دانشمندان به مخاطرات آن هشدار دادند.١١
در شرق، و از جمله در ايران نيز اين مشكل براى شناخت غرب جديد، بهويژه در شرايط اوليه ظهورش وجود داشت. اينجا نيز نياز بود تا اين علم و تكنيك كه از قضا در اينجا، تكنيك غرب، بسيار زودتر از علم آن مورد توجه قرار گرفت تا حدّى فراگير شود و سايه چتر خود را بر همه زندگى بشر بيفكند و آنگاه نتايج و پيامدهاى منفى خود را نشان دهد. به همين علت است كه رويكرد علما به رويه دانش و علم و تكنيك غرب، در شرايط اوليه، سراسر تمجيد و تحسين بوده است و نقد علما به غرب در اين شرايط، بيشتر ناظر به رويه استعمارى غرب مىباشد. البته اين امر تا حدّ قابل توجهى معلول شرايط خاص آن زمان نيز بوده است. يكى از نويسندگان تاريخ معاصر، مشكل شناخت اوليه غرب توسط علما را اينگونه بيان مىكند:
به هر روى، مجتهدان شيعه دشمنانى كم و ناتوان نداشتند و ناچار بودند براى پاسدارى از موضع و موقع خويش در چند جبهه پيوسته در ستيز باشند. در شرايطى از اين دست، و بهويژه با توجه به اينكه دولت ايران در جنگ با روسيان درگير بود، خردمندانه نمىنموده است كه رهبران مذهبى ستيز سازمانيافته و گستردهاى را بر ضد دانش نوين غرب رهبرى كنند. به سخن ديگر، در آن مقطع ويژه زمانى، فرصتىدرخور براى رهبران سرشناس مذهبى دست نداد تا به شيوهاى يكپارچه و روشن، موضع و باور خويش را در برابر نوسازى اعلام دارند. چنين مىنمايد كه اگر اين ويژگىهاى ويژه آن روزگار در ميان نبود و رهبران مذهبى و مجتهدان اصولى در موضع و موقعى استوارتر قرار داشتند و ايران با كشورى نيرومند و نامسلمان مانند روسيه در حال جنگ نبود، مجتهدان با آشنايى ايرانيان با دانشها و كارشناسىهايىكه از اروپاى نامسلمان ريشه مىگرفت همنوايى چندانى نشان نمىدادند. برخى از نوشتههاى مربوط به آن روزگار گواهى روشن بر اين امر است.١٢
به همين علت كه هنوز ماهيت غرب خود را نشان نداده بود، غربشناسى اوليه علما بسيار با احتياط و دقيق بوده است. آنان به ضرورت شرايط و بهويژه در پس شكست ايران از روسيه حتى اگر به پيشرفتهاى علمى و تكنيكى غرب به ديده تكريم ياد كردهاند، در عين حال، اخذ و اقتباس بدون منطق و تعريف نشده آنها را جايز نمىدانستند و سخت بر نتايج اسفبار اين تقليد كوركورانه شوريدهاند. البته پيش از جنگ ايران و روس و يا در متن آن جنگها نيز، نقدهايى ناظر به سطح بيرونى غرب از جانب علماى شيعه بر غرب وارد شده است. به عنوان مثال؛ مىتوان به نوع رسالههاى جهاديه از جمله "جامعه الشتات" ميرزاى قمى و "كشفالغطاء" آيتالله شيخ جعفر كاشف الغطاء و... اشاره كرد كه در آنها به نتايجى كه چهره استعمارى غرب بهويژه در امور مربوط به عفت و ناموس و... اشاره شده است. اما در دورههاى بعد، كمكم علما به نقدهاى جدىتر و عميقترى درباره غرب پرداختند. در ابتدا تنها به نحوه اخذ و اقتباس تكنولوژى غرب توسط ايرانىها و سپس همزمان، به نقد مبانى معرفتشناسى، هستىشناسىو انسانشناسى غرب پرداختند.
به عنوان مثال مىتوان به نقد ماهنامه "درّه النجف" كه در زمان مشروطه (١٣٢٨ ق) به عنوان ارگان فكرى حوزه علميه نجف در شهر نجف به چاپ مىرسيده است، در خصوص نحوه استفاده از علم و تكنيك غربى اشاره كرد:
امير عبدالرحمنخان افغان در كتاب تاريخ خود مىگويد كه ما براى اطلاع به علوم لازمه كه در خارجه است، بايست كه از آن بلاد مستخدم بخواهيم و مدت خاصى براى خدمت آنها مقرر داريم و با آنها شرط مؤكد كنيم كه پس از انقضاى مدت، تمام شاگردهايى كه به او سپردهايم، امتحان بدهد كه خود آنها بدون مداخله او مباشر عمل شوند و از امتحان درآيند تا معلوم شود تمام عمل را بدون خيانت تعليم داده؛ و شرط مؤكد كنيم كه اگر غير از اين شد، مستحق اجرت نباشد. اگر همچه كرديم، در زمان كمى از خارجه مستغنى خواهيم شد. و نبايست كه از اول جوانان ساده خود را به آن بلاد بفرستيم كه هر چه اخلاق رذيله كه خوى آن بلاد است و طبع جوانان به او راغب است، اخذ كنند و تخم آن را در مملكت ما آورده در بپاشند. بلى؛ در صورتى كه جوانان ما در مملكت خود تربيت شدند و معناى استعمار ملكى و شرف قومى و حُب وطنى را درست فهميدند و در قلب آنها رسوخ يافت، آن وقت كه اگر به خارجه رفتند، از محاسن اخلاق آنجا هرچه را كه مناسب تمدن مملكت خود ديد، براى آنها به رسم ارمغان خواهد آورد نه آنچه را كه موجب خرابى ملك و ملت او است. كرورها از مال اين ملت بدبخت خرج مدرسه دارالفنون شد و كرورها مصرف كسانى شد كه براى تعليم به اروپا مسافرت كردند، هنوز سر هر كارى كه مىآييم كه به علوم جديده محتاج است، بايست از اروپا مستخدم بگيريم و پس از دو قرن تعليم و تعلم، كسانى در بين ما پيدا نشدند كه اقلاً صورت هر يك از اين علوم را ولو تقليداً كامل نه ناقص اخذ كرده باشند كه در مقام حاجت به كار ببرند و ما را از احتياج به استخدام از خارجه مستغنى كنند، چه جاى آنكه در مقام اجتهاد و استنباط مطالب تازه و اختراعات جديده باشد.١٣
نيز مىتوان به نقد شيخ فضلالله نورى بر برخى مبانى تفكر غرب اشاره كرد. به عنوان مثال؛ وى به اين ايده كه مقتضيات عصر را بايد حتى در برابر اصول اسلامى اولويت داد، سخت مقاومت مىكرد؛ چرا كه معنى اين ايده، تقدم و اصالت عقل بشرى بر آموزههاى وحيانى و دينى مىباشد. عينالسلطنه در خاطرات خود مىنويسد:
شيخ، خاصه در اواخر عمر، با قاطعيتْ هر نوع برخورد انفعالى در برابر امواج فكرى و سياسى جديد را محكوم مىكرد و شريعت جاويد نبوى (ص) را تحت هيچ عنوان و بهانهاى نظير عنوانِ فريباى "مقتضيات عصر"، تغييرپذير نمىدانست. سخن او اين بود كه: من حكم خدا و رسول را مىنويسم، نه مقتضيات عصر را. ١٤
شيخ فضلالله خود در رساله تذكره الغافل مىنويسد:
اگر كسى را گمان آن باشد كه مقتضيات عصر تغييردهنده بعض مواد قانون الهى است يا مُكَمَّلِ آن است، چنين كس هم از عقايد اسلامى خارج است، به جهت آنكه: [ پيغمبر ما ] خاتم انبياست و قانون او ختم قوانين است، و خاتَم، آن كسى است كه آنچه مقتضى صلاحِ حالِ عباد است إلى يَومِ الصُّور به سوى او وحى شده باشد و دين را كامل كرده باشد. پس جعل قانون كلاً ام بعضاً منافات با اسلام دارد... والله، ابداً گمان آن نداشتم كه كسى جعل قانون را امضا كند و از براى مملكت اسلام، قانونى جز قانون الهى بپسندد و مقتضيات عصر را مُغايرِ بعضى مواد قانون الهى بداند؛ و مع ذلك او معتقد به خاتميت و كمال دين محمد (ص) باشد.١٥
شيخ فضلالله حتى تلاش مىكرده است تا از جزئيات مطروحه در اروپا از جمله مندرجات نشريات مهم آنجا نيز اطلاع حاصل نمايد. يكى از محققين تاريخ معاصر در اين خصوص مىنويسد:
اوراق و نشرياتى كه در خارج از كشور نشر يافته و ربطى به اسلام و ايران داشت، به وسيله مرحوم نجمالدوله (دانشمند ذوفنون عصر قاجار) ترجمه و تحويل شيخ مىگرديد. شيخ، همچنين براى تهيه و ترجمه مندرجات جرايد اروپا درباره ايران، از ميرزا محمدخان قزوينى معروف بهره مىگرفت كه نزد شيخ درس خوانده بود و در صدر مشروطه در اروپا به سر مىبرد.١٦
نيز مىتوان به نقد غرب در نامه آيتالله شيخالشّريعه اصفهانى به كلنل ولسن فرماندار انگليسى عراق اشاره كرد. اين نامه مربوط به دوران انقلاب عراق عليه سلطه انگلستان كه تحت اشراف و مديريت علماىدينى صورت گرفته است مىباشد. قضيه از اين قرار است كه پس از رحلت مرحوم آيتاللَّه ميرزا محمدتقى شيرازى، كلنل ولسن فرماندار انگليسى عراق، خطاب به آيتاللَّه شيخالشّريعه اصفهانى، رهبر انقلاب مردم عراق نامهاى نوشت و در آن از عدالت و ليبراليزم و آزادى غربى سخن به ميان مىآورد. گزيدهاى از نامه وى چنين است:
مصائبى كه بر عراق و اهالى عراق وارد گرديده، نتيجه آراى سلف شما مرحوم ميرزا محمدتقى شيرازى مىباشد. ايشان در يكى از مذاكرات اخير خود ادعا نمود كه خواهان صلح بين حكومت و ملت هستند و از خونريزى و قتل اجتناب مىنمايند و امكان ندارد كه مانند حضرتعالى به اين مسايل توجه ننماييد. حكومت بريتانياى عظمى، هميشه متكى بر سه اصل بوده است: اصل ترحم، اصل عدالت و اصل آزادىدين و عقيده.
آيتالله شيخالشّريعه اصفهانى در جواب كلنل ولسن، نامهاى بسيار مفصل، كه حاوى مطالبى بسيار صريح و روشنگر مىباشد مىنويسد و در آن به نقد باطن غرب و شعارهاى ادعايى آن مىپردازد. گزيدهاى از آن نامه چنين است:
براى اينكه از تقاضاهاى مردم مطلع نشويد، در گوشها پنبه گذاشتهايد. بعد از وعدهها و اميدوارىها، مردم را مىترسانيد. پس از آرزوها، سخن از عدم موفقيت مىگوييد. شدت عمل به خرج داديد؛ عدهاى را تبعيد نموديد، جمعى را كشتيد؛ بعضى را نيز به زندان افكنديد. نسبت به رؤساى عشاير، اهانت روا داشتيد. شما مىخواهيد كسانى را كه به آنها ستم شده و به اموالشان خسارات وارد آمده، مجازات كنيد؟ آيا آنها چارهاى جز دفاع از خانه و كاشانه خود داشتند؟ آنها به واجب خود عمل كردند؛ دفاع نمودند. شما براى هواى نفس به آنها حمله و هجوم آورديد. مرحوم آيتاللَّه شيرازى را به من تسليت مىگوييد و مصائبى را كه به عراق و مردم وارد نمودهايد، نتيجه آراى مقدس ايشان مىدانيد. با اين نسبت، احساسات من و عواطف مسلمين را جريحهدار نموديد. شما منكريد و خود را كاملاً بىاطلاع جلوه مىدهيد. كشتىهاى پر از اسباب تخريب و آلات جنگ مىفرستيد و قواى خود را براى بيچارگى اين ملت مظلوم و پايمال كردن حقوق آن كامل مىنماييد. در اعلاميه و نامه خود ادعا مىنماييد هميشه اساس حكومت انگلستان مبتنى بر سه ركن ترحم، عدالت و اصل آزادى دين و عقيده است. به نظر من، منظور از اصل اول (ترحم)، اين است كه هر وقت ملت عراق استقلال خود را مطالبه نمايد، سربازانتان را عليه آن وادار كارزار نماييد و رؤساى آن را بكشيد و علما و زعما و نمايندگان مردم را تبعيد و زنان و اطفال را هدف گلوله قرار دهيد و منازل و مزارع و اموال كسانى را كه مخالف قيموميت انگلستان و خواهان تشكيل حكومت ملى عرب هستند، بزنيد و هتك حيثيت و آبرو بنماييد و اموال بىگناهان را مصادره كنيد و شهرها را براى تلف شدن مردم از گرسنگى محاصره نماييد و تجهيز شهرستانها را براى دفاع مخالف قوانين اعلام كنيد. اصل دوم يا عدالت، يعنى كشتار و اعدام، بدون جرم و محاكمه و تبعيد، به مجرد مطالبه استقلال و استعمال سرنيزه در زندان به اندك شبههاى و عدم استماع دعوايى كه عليه انگلستان باشد و غير اينها از امورى كه نه موافق عقل است و نه مطابق قانون. اصل سوم يا آزادى دين و عقيده، عبارت است از تيراندازى هواپيماها و كاميونها بر مساجد و كشتن عبادتكنندگان و زنها و بچهها و تشكيل دادگاه نظامىبراى مجازات كسانى كه جهت ذكر مناقب رسول اكرم (ص) به جهت سوگوارى حضرت امام حسين (ع) مجالسى برپا سازند مگر با اجازه فرماندار نظامى. نظر ما اين است كه به عراقىها استقلال تام داده شود؛ استقلالى كه خالى از هر عيب و قيدى باشد.١٧
آنچه از نامه حضرت شيخالشريعه اصفهانى برمىآيد، غير از نوع نگاهى است كه علما در مراحل اوليه غربشناسىشان داشتند. اگرچه اين نامه و جواب آن، داراى سياق و محتواى سياسى مىباشد، اما مطالب ارزندهاى كه شيخالشريعه اصفهانى در جواب ولسن مىنويسد، در حقيقت نقدى بر لايههاى باطنىتر تفكر غرب جديد مىباشد. به عنوان مثال؛ ايشان به خوبى موفق شدند تا با ادبياتى سياسى، نقدىعلمى بر دو ادعا از سه ادعاى بزرگ ولسن درباره انگليس (و بلكه روح حاكم بر تفكر اروپايى) ارايه دهند. آن دو ادعا، يكى اصل عدالت و ديگرى اصل آزادى عقيده و مذهب مىباشد كه امروزه به عنوان دو اصل مهم در منشور جهانى حقوق بشر حضور دارند. حضرت شيخالشريعه اصفهانى، با تفسيرى كه از عدالت و آزادى در نزد غربىها ارايه مىدهد، در حقيقت روح و باطن غرب را به چالش كشيده است.
٤. جهت رسالت علماى شيعه در تعامل با غرب
ريچارد رورتى١٨ براى تبيين هويت افراد از مفهوم "واژگان نهايى" كمك مىگيرد. وى مىنويسد: همه افراد وقتى از آنها خواسته مىشود از اميد، عقايد و آرزوهاىشان تبيينهايى ارايه دهند، مجموعهاى از كلمات و عبارات را دارند كه بدانها متوسل مىشوند. اينها همان "واژگان نهايى" هستند. ما داستان خودمان را به وسيله اين واژگان نقل مىكنيم؛ آنها به اين دليل نهايى هستند كه فراتر از آنها، تكرار مكررات، جزميت، يا سكوت وجود دارد.١٩
اصل اساسى در تعامل علماى شيعه به عنوان طلايهداران و نگهبانان محورى عنصر دين، با دنياى غرب، حفظ واژه اسلام و يا تشيع به عنوان واژگان نهايى در توصيف عنصر ايرانى بوده است. به عبارت ديگر؛ در همه مناسبات و تعاملاتى كه علماى شيعه با دنياى غرب داشتهاند اعم از شكل رفاقت يا رقابت و ستيز يا سازش تلاش كردهاند تا بر واژگان نهايى خودشان كه همان اسلام (مذهب تشيع) است تحفظ داشته باشند و اساساً اين تحفظ، ملاك ستيز و سازش آنها بوده است كه البته به لحاظ تجربه تاريخى در اكثر موارد كار آنها با غرب، به ستيز مىكشيده است تا به سازش.
در طول تاريخ يكى از دغدغههاى مهم علماى شيعه، آگاهى دادن به مردم در راستاى حفظ اسلام بوده است. بهويژه آنكه پس از عصر غيبت، عصر مهجوريت تاريخى تفكر شيعه شروع شده و تا ظهور سلسله صفويه (قريب به هشت قرن) ادامه يافته است. در اين مدت طولانى، شرايط شيعيان بيشتر شرايط تقيه، انزوا، فرارى، عزلتنشينى و... بوده است. مهمترين دغدغه جامعه شيعه در اين مدت طولانى، حفظ جان و مال و عرض و ناموسش بوده است. علماى شيعه با لطايفالحيلى، بيشتر در قالب اصل "جواز العمل مع السلطان الجائر" توانستهاند اين شرايط طولانى را به گونهاى حفظ كنند كه اساس اسلام و شيعه باقى بماند و از بين نرود. البته در همين مدت طولانى، در گوشه و كنار قلمروى وسيع اسلامى، در مقاطعى قبايل، خاندان و حتى حكومتهايى شيعى و يا حداقل داراى مماشت با شيعه نيز به وجود آمدهاند كه علماى اسلام بيشترين بهرهبردارى را از آن فرصتها نمودهاند، اما واقعيت اين است كه اين فرصتها و مقاطع در برابر تهديدهاى مقاطع به مراتب طولانىتر و قلمروهاى به مراتب گستردهتر بسيار ناچيز و اندك بوده است.
با ظهور سلسله صفويه، اگرچه تفكر شيعه بهويژه با رونق يافتن حوزه علميه اصفهان كه تقريباً چهارصد سال پس از اين تاريخ را توانسته است، تغذيه فكرى كند فرصتى براى ظهور و بروز و بالندگى يافت، اما جداى از جريان انحرافى اخبارىگرى و برخى نحلههاى انحرافى مانند شيخيه و... كه در جاى خود توانستند به مانعى براى ارتباط عميق شيعيان با فرهنگ غنى خود شوند و همچنين وجود نظام سلطنتى و پادشاهى كه در هر حال، سطح خاصى از نشو و نماى انديشههاى اسلامى را برمىتابيد، باز شدن پاى رقيبى به نام غرب كه از سويى، ناشناخته و بديع مىنمود و تعيين نسبت و موضع صحيح در قبال او مسلماً نيازمند گذشت زمان بود و از سويى، بسيار سريع، تهاجمى، فراگير و مدعى ميراثخوارى شرق و از جمله اسلام شد به عنوان مهمترين مانع بر سر ارتباط وثيق مسلمانان با فرهنگ اسلامى، همچنان حضور داشت. اين مشكل زمانى به طور دقيق فهم مىشود كه توجه داشته باشيم كه خيزش و نفوذ غرب در ميان مسلمانان در ابتدا نه از طريق انديشه و فكر، بلكه از طريق ابزار زندگى اعم از آلات جنگى، صنعت و تكنولوژى و... بوده است و مبارزه با انديشه غرب تا حدودى مستلزم مبارزه با نوع و سبك و سياق زندگى جديدى بوده است كه مدتها مسلمانان به غلط بدان خو گرفته بودند. رسالت ويژه علماى اسلام در همين مرحله نهفته است كه بايد به گونهاى عمل كنند كه ضمن داشتن مردم، به نقد تفكر رقيب بپردازند. البته نبايد كتمان كرد كه اگرچه غرب به ظاهر در زندگى مسلمانان در حال ورود بود، اما ريشههاى اسلام در تاروپود حيات مسلمانان به گونهاى عميق بوده كه علماى اسلام به راحتى مىتوانستند از اين پتانسيل براى بيدار كردن و آگاهى دادن به آنها استفاده كنند. از همين روست كه در مقاطع مختلف حادّ شدن درگيرى علماى شيعه با غرب، آنان با بهكارگيرى عميقترين عناصر و مؤلفههاى دينى از سويى به تحريك و احساسات مردم مىپرداختند و از سويى مردم را به عمق فاجعهاى كه شايد به ظاهر هم مهم جلوه ننمايد، رهنمون مىساختند. استفاده از پتانسيل كربلا و شهادت عاشورايى در برخى اعلاميهها، فتاوا و رسالههاى جهاديه علما به هنگام جنگ ايران و روس و نيز استفاده از مؤلفه مهدويت و امامت به عنوان يكىاز مهمترين آموزههاى اعتقادى مسلمانان و بهويژه شيعيان در نهضت تنباكو و حتى نهضت مشروطه، خود نشان از چنين روشى دارد كه بهروشنى سطح و عمق مبارزه و حتى فاجعهاى كه اگر غفلت شود ممكن است به بار آيد را نشان مىدهد.
اين در حالى بوده است كه به هر ميزان كه غربگرايى در جامعه بيشتر رواج مىيافت، مبارزه علنى با اسلام و نيز دفاع علنى از غرب بيشتر مىشده است. چنين رفتارهايى به طور طبيعى واكنش علما را در پى داشته است. به عنوان مثال مىتوان به مقاله "لزوم تشكيل انجمن دانش" كه در جريده اختر در عصر نهضت تنباكو نوشته شده است اشاره كرد:
آى از فنون جديدالاختراع علم سودمند طبيعت روىگردان و گريخته و به دامن پوسيده علم بىنتيجه شريعت كهنه هزار و اند ساله سخت درآويخته! آخر تا به كى از مستى حقپرستى هشيار و تا به چند از خواب خرگوشى غفلت و بىهوشى از لذايذ شهوتپرستى و دنياپرستى بيدار نخواهيد شد؟ آخر مگر نه، هزار و اندى سال است پيشوايان ملت و پيروان والاهمت، همت گماشته و به كمال سعى و كوشش، تمامى عمر عزيزشان را در تكميل علوم و معارف اين شريعت مصروف داشتهاند و هنوز تاكنون ديده و شنيده نشده است كه در ضمن اين مقوله علم و آگاهى، يك آلت جزيى بىقابليت چون شاخه كبريتىساخته شده باشد، تا چه رسد به اختراع آلات و ادوات بسيار عمده جليلالخطر عظيمالقدر محيرالعقول كه هيئت جمعيت انسانى را در سهولت و رفاه عشرت و كامرانى به كار است... شماها در اين كنج بيغولههاى عتبات و غيرعتبات، به گوشه فراغتى و توشه قناعتى، آن هم اگر دست دهد، ساخته و به پارهخيالات سودايى و اوهام ماليخوليايى، طبع لطيف را به هيچ قانع و نفس شريف را نقد از خطوط و لذايذ زندگانى مانع و به وعدههاى نسيه يوم المعاد خاطر مبارك خودتان را به بدينگونه ريشخند دل را خرم و خرسند داشته، عمر گرانبهاى خودتان را به تحقيق حلال و حرام و آيين بىرنگ و رونق اسلام به باد هدر مىداريد. اين شريعت كه به راستى سراسر موجب كمال توحش و جرمان سعادت مدنيت و سبب عمده كسالت و اهمال در كارسازى و اسباب آرايش خود و آرايش مملكت است. اى گروه سفاهتانبوه بختبرگشته، و اى علماى ضعيفالعقل سخيفالرّأى سعادت كشته! تا چند از حلال محمد صلى الله و عليه و آله حلال الى يومالقيامه و حرام محمد حرامٌ الى يوم القيامه بحث و تحقيق مىكنيد؟!
مىگويم خردهخرده بهطورى كه به شرف و شأنتان برنخورده، به رسم و آيين متمدنه روى زمين كه امروز نيّر نيكبختى و سعادت در آفاق آنان ضياءپاش است، گراييد و از وضع و روش و رفتار سودمند و نتيجهدار آن نيكبخت مردمان كه سراسر موافق احكام وجدان سليم است و سليقه مستقيم، نقشه گيريد تا نيز شما مانند آنان نيكبخت و شرفياب سعادتمند و كامياب گرديد و از افكار عالى و مطالب جليله مدنيّه و نوعيه اين باخردان كه مدار شريعت الهيه بر آن است، پيروى نماييد و از انوار علوم و معارف حقيقى اين دانشمندان استفاده و استضائه نماييد. از تنگناى رسوم و عادات و قيود و تكلفات اين ملت و شريعت كه سبب عمده و منشأ اصلى اين حالت رذيله و حيات دانيه و وحشى بودن سرير، كه درد بىدرمان ما ايرانيان است، بالمرّه جسته و رسته و به فضاى واسع عالم حريت و آزادى كه فنون گوناگون لذت و شهوت و آرزو و آمال، مالامال است، پيوسته نيكبخت و شرفياب سعادتمند و كامياب، با رفاه حال و راحتخاطر زيست و زندگى نماييم و بدين و تيره، رفتهرفته مانند سعادتمندان همسايه در اندك زمانى كار اين خانه زندگانى خود و برادران بىساز و سامان خودتان را سازكرده، نقايص امور ملكى و نوعىتان، تماماً به اصلاح آيد.٢٠
همچنان كه ملاحظه مىشود، جريان غربگرا و غربزده مستقيماً پيكان حمله خود را معطوف به دين اسلام و آموزههاى آن مىكردند. واژههايى از قبيل "علم بىنتيجه شريعت كهنه"، "كنج بيغولههاى عتبات و غيرعتبات"، "پارهخيالات سودايى و اوهام ماليخوليايى"، "وعدههاى نسيه يوم المعاد"، "آيين بىرنگ و رونق اسلام"، "علماى ضعيفالعقل سخيفالرّأى سعادت كشته"، "حالت رذيله و حيات دانيه" و... در توصيف دين و عالمان دينى به خوبى مؤيد اين ادعا مىباشد. از اينروست كه در برابر اين تلاشها مخرب و گزنده، علما تلاش مىكردند تا نگاه مردم به غرب را در جهت عزت اسلام و دين سوق دهند. آنها با نوشته نامه، بيانيه، فتوا و... كه ذيلاً به برخى از آنها كه به نوعى در نقد غرب و به منظور دفاع از اسلام نوشته شده است اشاره مىكنيم در اين مهم انجام وظيفه مىكردند.
١. گزيدهاى از اولين نامه طولانى ميرزاى شيرازى به ناصرالدين شاه در خصوص قرارداد رويتر كه در آن ميرزاى شيرازى علت اصلى مخالفت خود با قرارداد مذكور را، مخالفت آن با دين و قرآن اعلام مىدارد:
اگرچه احقر تاكنون در مقام تصديع برنيامده و در امورات مملكتى دخالتى نكرده، ولى نظر به تواصل اخبار به وقوع وقايعى چند كه توانى از عرض مفاسد آنها خلاف رعايت حقوق دين و دولت است، عرضه مىدارد كه اجازه مداخله اتباع خارجه در امور داخله مملكت و مخالطه و رفت و آمد آنها با مسلمين... از جهاتى چند منافى صريح قرآن مجيد و نواميس الهيه و موهن استقلال دولت و مخل نظام مملكت و موجب پريشانى عموم رعيت است... دعاگو هيچ در مقام دولتخواهى هم رضا نمىدهد... اين امور كه مفاسد آنها در اعصار لاحقه دامنگير دين و دولت و رعيت است در اين عهد همايون جارى شده.٢١
٢. گزيدهاى از نامه ملا على كنى به ناصرالدين شاه عليه پس از امضاى قرارداد رويتر:
ما دعاگويان بلكه عموم اهل ايمان عرض مىكنيم كه شخص ملكمخان را ما دشمن دين و دولت دانستهايم و به هيچوجه صلاحيت وكالت از دولت و سلطنت و انتظام ملك و مملكت ندارد كه به خطاب و لقب نظامالملكى مخاطب و مقلب باشد و هر كس باعث اين امر شده است، خيانت كلى به دين و دولت نموده است كه چنين دشمن جانى را مداخله در كارهاى بزرگ دولت داده است... اعلىحضرت شاهنشاهى را به باطن همان عنصرى كه محل و مظهر اقتدار و سلطنت ايشان مىباشد، قسم مىدهم كه اهتمام بر حفظ دين و دولت و دفع هر خائن از مملكت و ملت بفرماييد؛ به خصوص همين شخصى را كه قرار راهآهن داده و عهدنامه آن را بر وفق صلاح دشمن دين و دولت نوشته، بدون اينكه از عقلا و خيرخواهان دولت اجازت و مشورتى نمايد.٢٢
٣. گزيدهاى از نامه آخوند خراسانى به مظفرالدين شاه در حمايت از شركت اسلاميه:
چه بسيار شايسته است كه اعلىحضرت شاهنشاه اسلاميانپناه، بذل مراحم ملوكانه در مشيت اين شركت اسلاميه كه خشنودى حضرت امام عصر ارواح العالمين له الفداء و ترويج ملت بيضاء و تقويت دولت عظمى... است، خواهند فرمود، خود آن وجود اقدس در لبس البسه مصنوعه اسلاميه مقدم و به صدور امر ملوكانه در مساعدت اين مطلب مهم وزراى عظام و اولياء فخام دولت ابد مدت را مفتخر فرمايند. و بر عموم رعايا و قاطبه مسلمين لازم و به مقتضاى (الناس على دين ملوكهم) تأسى و متابعت نمايند و خلع لباس ذلّت را از خود بلبس لباس عزّت البسه اسلاميه صاحب شرع را خوشنود دارند (كهن جامه خويش پيرايش به از جامه عاريت خواستن).٢٣
٤. جواب ميرزاى شيرازى به استفتاى شيخ فضلالله نورى در خصوص عدم جواز استفاده از قند و چاى خارجى:
در جواب سئوال از قند و غيره، آنچه نوشته بوديد از ترتب مفاسد بر حمل اناس از بلاد كفره به محروسه ايران، صواب، و هميشه ملتفت به آنها و اصناف آن، كه مايه خرابى دين و دنياى مسلمين است بودهام و از اقدام شما در تهيه دفع آنها كه بايد از محض غيرت دين و خيرخواهى مسلمين باشد زياده مسرور شدم. و البته به هر وسيلهاى كه ممكن باشد رفع اين مفاسد بايد بشود.٢٤
٥. گزيدهاى از بيانيه تحريم امتعه روسيه توسط آخوند خراسانى و ملا عبدالله مازندرانى:
هرچند به بعض ملاحظات و انتظار فراهمى تمام مقدمات، هنوز حكم به حرمت امتعه روسيه، به عموم مسلمين اعلان نشده، مترصد موقع هستيم، ليكن عموم غيرتمندان اسلام به رأىالعين مىبينند كه استعمال امتعه خارجه در بلاد اسلاميه تا به حال به چه درجه موجب تسلط كفار بر مسلمين داخله شده. حالا به ذهاب بيضه اسلام و زوال اسلاميت و استقلال مملكت هم - العياذ باللَّه تعالى - نوبت رسيده. بقاى سالدات روس به بهانه حفظ تجارت روسيه در ايران، تدريجاً به كنيسه شدن مساجد و تبديل اذان به ناقوس و پامال شدن روضه منوره حضرت ثامن الائمه (ع) خداى نخواسته مؤدى خواهد بود. إن شاء اللَّه تعالى عموم آقايان علما و امرا و تجار محترم و طبقات غيرتمند اسلام، تمام اين مفاسد را نصبالعين خود فرموده به همان فطرت پاك ايمانى و به شرافت طبع اسلامپرستى از اين امتعه خبيثه و فصول عيش كه موجب ذهاب دين مبين و استيلاى كفر بر ممالك اسلاميه است، به كلى اغماض، در فوز به فيض اين جهاد اقتصادى كه به نزله جهد و شهادت در ركاب امام زمان ارواحنا فداه است، مسارعت و بر همديگر مسابقت خواهند فرمود.٢٥
٥. گزيدهاى از نامه آخوند خراسانى به احمدشاه قاجار:
الف. بر شما شايسته است كه در حفظ شريعت مطهره و مبانى مقدس اسلام از بذل جان و مال دريغ نورزيد و براى حفظ مقام حكومت معلمى را انتخاب كنيد تا علوم شرعيه را به شما ياد دهد. بر شما واجب است مواظبت كامل از عبادات عمليه، و بدانيد كه به جا آوردن فرايض اوليه موجب دوام حكومت و عظمت سلطنت شما بر ملت خواهد بود.
ب. در توسعه عدالت اجتماعى و مساوات حقيقى بكوشيد و اين امر امكانپذير نيست؛ مگر آنكه شخص شاه با ضعيفترين افراد ملت از نظر حقوق اجتماعى برابر باشد. احكام شرعى اسلام بايد بر جميع افراد مملكت بدون استثنا حاكم باشد. اگر شخص شاه در اين امر ثابتقدم باشد و در اجراى اين تكليف بكوشد، بىترديد دشمنان ايران سرشكسته خواهند شد و اساس عدالت مستحكم خواهد شد؛ البته اين امر مهم نبايد فقط جنبه حرف و وهم داشته باشد.
ج. با مراجعه به تاريخ براى خاطر ملوكانه مكشوف مىشود كه پادشاهان ايران چه پيش و چه پس از اسلام، به تبع آنان كارگزاران مملكت همّ عمر خود را در خوشگذرانى و پيروى از شهوات و لهو و لعب سپرى كردند و نتيجه آن شد كه مملكت ناتوان، ملت خوار و زبون، ثروت ملى نابود و اوضاع كشور نابسامان شد. اگر يكى از آنان چشم از شهوترانى مىپوشيد و همت خود را صرف ترقى و توسعه مملكت و تربيت ملت و نشر علوم و صنايع مىكرد و ارتشى آراسته براى مملكت مهيا مىساخت، پيشرفت و عظمت ملى در اندك زمانى حاصل مىآمد. اميدوارم - انشاءالله تعالى - ذات ملوكانه از راه اول دورى كنيد كه راهى فاسد و مردود است و بىشك راه دوم را برگزيند و نصبالعين خود قرار دهد تا نتايج پسنديده آن را به زودى به دست آورد.
د. انتظار داريم كه مقام شامخ علم و علماى عاملين و فقهاى مصلحين هميشه منظور نظر قرار گيرند كه اگر خداى ناكرده در بزرگداشت اين امر مهم كوتاهى شود، مملكت و ملت در معرض هلاكت و نابودى قرار خواهد گرفت و در اين صورت، براى هميشه انگشت حسرت و ندامت به دندان خواهيم گرفت و آنگاه است كه ديگر پشيمانى سودى ندارد.٢٦
٦. مبانى فقهى كلامى علماى شيعه، در نوع تعامل ايشان با غرب
تحفظ علماى شيعه در تعامل با غرب بر اسلام و مذهب تشيع به عنوان واژگان نهايى، در حوزههاى سياسى، اقتصادى و فرهنگى بر اصول متفاوت فقهى كلامى شيعه استوار بوده است. برخى از نويسندگان به اشتباه گمان بردهاند كه بسيارى از برخوردها و ستيزهاى علماى شيعه با غرب ناشى از گره خوردن منافع آنها با تجار و ساير گروههايى بوده است كه منافع آنها توسط غرب تهديد شده است. به عنوان مثال؛ نيكى كدى در كتاب معروف خود به نام "ريشههاى انقلاب ايران" نهضت عظيم دينى تحريم تنباكو را نتيجه "اتحاد موفقيتآميز ميان علما، اصلاحطلبان متجدد و جماعت ناراضى ايران به خصوص تجار"٢٧ و فريدون آدميت، نتيجه "مسايل اقتصادى و سياسى محض با محوريت تجار توتون"٢٨ مىدانند. همچنان كه حسين بشيريه نهضت مشروطه ايران را معلول "حركتى به رهبرى روشنفكران مترقى" مىداند.٢٩ نظر به برخى اصول فقهى كلامى كه معتقديم مبناى تصميمگيرى علما در قبال غرب، ما را در دفع اين شبهات و اعتقاد جازم مبنى بر دينى بودن تصميمات علما در قبال غرب، يارى مىرساند. برخى از اين اصول عبارتند از:
١ - ٦. اصل »الاسلام يعلو و لايعلى عليه«
بر طبق اين اصل، اسلام دين جامع و كاملى است كه هيچ نسخهاى برتر از آن، براى هدايت و كمال انسانى وجود نخواهد داشت. تعامل با دنياى غرب، از آنجا كه تا حدّ قابل توجهى مستلزم پذيرش سلطه آنها بر مسلمين بوده است، بهويژه با توجه به مقطع مورد بحث (تاريخ معاصر > قرون اخير) كه غرب به نوعى تفوق تكنيكى نسبت به جوامع اسلامى دست يافته است؛ به شدت مورد انكار علماى شيعه بوده است. بدبينى علما نسبت به اين تعامل، با نظر به نوع تعاملات گذشته جوامع اسلامى با دنياى غرب كه بيشتر در قالب قراردادهاى تحميلى و زورگويانه رقم مىخورده، تشديد مىشده است. از همين رو، علماى شيعه در خصوص غرب، اصل را بر انكار و طرد مىگرفتند تا پذيرش و قبول. اگر هم در مواردى به قبول و پذيرش مىرسيدند، كاملاً با آن موارد محتاطانه برخورد مىكردند.
٢ - ٦. اصل "حرمت دوستى با كفار"
در قرآن كريم، آيات فراوانى در نهى دوستى با كفار و اينكه مسلمانان كفار را »اولياى« خود قرار دهند، وجود دارد. در تفسير الميزان ذيل آيه ٢٨ سوره مباركه آل عمران كه ناظر به همين معنى مورد نظر است آمده است:
ولايت در اصل به معنى مالكيت در تدبير است... غالباً ولايت، مستلزم تصرف يك دوست در امور دوست ديگر است... در نتيجه اگر ما كفار را اولياى خود بگيريم، خواه ناخواه با آنان امتزاج روحى پيدا كردهايم. امتزاج روحى هم ما را مىكشاند به اينكه رام آنان شويم و از اخلاق و ساير شؤون حياتى آنان متأثر گرديم... ولايت موجب اتحاد و امتزاج است... و وقتى يك فرد مؤمن نسبت به كفار ولايت داشته باشد و اين ولايت قوى هم باشد، خود به خود خواص ايمانش و آثار آن فاسد گشته و به تدريج اصل ايمانش هم تباه مىشود.٣٠
وى در ذيل آيه ٥١ سوره مباركه مائده نيز مىفرمايد:
ولايت يك نوع خاصى از نزديكى چيزى به چيز ديگر است به طورى كه همين ولايت باعث شود كه موانع و پردهها از بين آن دو چيز برداشته شود... ولى به معنى كسى خواهد بود كه در طرف مقابل خود امر و نهى مىكند و به او طبق دلخواه خود دستور مىدهد.٣١
همچنان كه از مطالب ذكر شده پيداست، دوستى با كفار زمينهساز امتزاج روحى مسلمانان با كفار خواهد شد و سلطه و حاكميت آنها بر مسلمانان را در پى خواهد داشت. يكى از علتهاى اصلى مخالفت علماى شيعه در تعامل با غرب، پرهيز و اجتناب از وصول به چنين نتيجه شومى بوده است.
٣ - ٦. اصل "لاضرر و لاضرار"
يكى از قواعد مشهور فقهى كه از آن، احكام و فروعات فراوانى، استخراج مىشود، "قاعده لاضَرر و لاضرار" است. قاعده مزبور، منبعث از روايات فراوانى است كه از ضرر به خويش و اضرار به ديگران اعم از ضرر جانى، مالى و عِرضى نهى كرده و آن را حرام مىداند. برخى از روايات ناظر به اين معنى عبارت است از:
١. قال رسُول اللَّه (ص): لا ضَرَرَ وَ لاِضْرارَ فِى الاسلام، فَالْأسْلامُ يَزيدُ المُسْلِمَ خَيْراً وَ لاَيزيدُه شَرّاً.٣٢
٢. قال الرضا (ع): اِنَّ اللَّه تبارك و تعالى لَم يُبِحْ أَكْلاً وَ لا شُرباً الَّا ما فيه المَنْفَعَه وَالصَّلاحُ و لَمْ يُحَرِّمْ اِلَّا ما فيهِ الضَّرَرُ وَ التَّلَفُ وَ الْفَسادُ.٣٣
بر اين اساس، تحليل علماى شيعه از رابطه با دنياى غرب، بهويژه كه تجربه تاريخى تعامل ما با غرب، به خوبى نشان از خيانت غرب به ما دارد ضرر و اضرار است. در حقيقت، آنها خير و بركتى در تعامل با غرب براى ملت ايران نمىديدهاند.
٤ - ٦. اصل »حرمت تشبه به كفار«٣٤
يكى از مهمترين اهداف غرب در ميان جوامع شرقى بهويژه جوامع اسلامى، همسانسازى اعتقادى، فرهنگى، اجتماعى و سياسى است. غرب براى چپاول بهتر جوامع شرقى، درصدد تبليغ و تحميل معيارها و ارزشهاى خود بر ديگر ملتها و اقوام بوده است اين همسانسازى، ضمن تهى كردن ملل و اقوام از اَصالتها و امتيازات دينى و قومى خود، زمينه هرگونه سلطهاى را براى غرب فراهم مىكند. اَخذ تجدد و محصولات آن، به هر ميزان و در هر عرصهاى كه باشد، بهويژه اگر بدون معيار و بدون توجه به شرايط دينى باشد به تحقق اين همسانسازى كمك مىكند. اگر در متون و منابع، به دنبال نظرگاه دين در اين باره باشيم، به تعبير"تشبّه به كفّار" برخورد مىكنيم. روايات متعددى از شيعه و سنى، از تشبّه به كفار و رفتار بر طبق سلوك و سيره آنان نهى كردهاند و در حقيقت، بر حفظ اَصالتهاى دينى (اعم از ارزشها و روشها) در همه ابعاد فرهنگى، سياسى، اقتصادى و اجتماعى تاكيد ورزيدهاند. برخى از اين روايت به شرح ذيل است:
١. قال رسول اللَّه (ص): لَيْسَ مِنَّا مَنْ تَشَبَّة بِغَيرِنا، لا تَشْتَبِهُوا بِالْيَهُودِ وَالَّنصارى.٣٥
يكى از علماى اهل سنّت در توضيح اين روايت مىنويسد: يعنى از عملكنندگان بر اساس هدايت ما و حركتكنندگان بر طريق و سنّت ما نيست هر كسى كه در نحوه پوشش، آرايش، خوراك، نوشيدن، سلام، عبادت، نيايش و امثال آن، همانند كفّار اهل كتاب باشد".٣٦
٢. قال على(ع): مَنْ تَشَبَّهَ بِقَومٍ عُدَّ مِنْهُم.٣٧
ابن كثير، در تفسير خود مىنويسد: "اين روايت مشتمل بر هشدار شديد نسبت به تشبّه به كفّار در سخنانشان، پوشششان، عيدهاىشان، عباداتشان و ديگر امورى است كه در شريعت ما موجود نيست".٣٨ ابن حجر عسقلانى نيز مىگويد: "حديث مزبور، بدين معناست كه هر كس شبيه به فُسَّاق يا كفار و يا اهل بدعت در هر چيزى كه جزء ويژگىهاى آنان است شود، مثل لباس، مركب و شكل و شمايل، در زمره آنان خواهد بود".٣٩
٣. قال الصَّادِقُ (ع): اَوَحَى اللَّهُ اِلى نَبى مِنَ الْاَنْبياء: قُلْ لِلْمُؤمنينَ لا يَلْبِسوا لباسَ اَعْدائى وَلا يَطْعَمُوا مَطاعِمَ اَعْدائى و لا يَسْلُكُوا مَسالِكَ اَعْدائى فَيَكُونُوا اَعْدائى كَما هُمْ اَعْدائى.٤٠
در بعضى از كتب روايى كه به نقل حديث فوق پرداختهاند، تعابير ديگرى چون "لاتَرْكَبُوا مَراكِبَ اَعدايى" (بر مركبهاى دشمنان من سوار نشويد)، "لا تَشْرَبُوا مَشارِبَ اعدائى" (نوشيدنىهاى دشمنان من را ننوشيد)، "لاتَسْكُنُوا مَساكِنَ اَعْدائى" (در خانههاى دشمنان من سكونت نكنيد)، "لا تَشاكَلُوا بِما شاكل اَعْدائى" (به شكل و شمايل دشمنان من در نياييد) و "لا تَدْخُلُواَ مَداخِلَ اَعْدائى" (از ورودگاههاى دشمنان من داخل نشويد)، نيز آمده است.٤١
علامه شيخ ابوالحسن شعرانى (ره) درباره مفاد اين روايت مىنويسد: عبارت »و لاتَسْلُكوُا مَسالِك اَعْدائى« شامل هرگونه مشابهت و همسانى با كفّار مىشود. ديدگاه متفكران اجتماعى مثل ابن خلدون و نيز دريافت غريزى اهل ورع و تقوى كه خطا در آن راه ندارد و از هر شعار و كردارى كه متخّذ از كفّار است تنفّر دارد، مؤيّد مضمون اين حديث است. ابن خلدون مىگويد: تشبّه به كفار دليل ضعف و ذلّت و زمينه قبول حاكميت آنان است. ابن خلدون وقتى ديد مردم مسلمان اندلس رفتارشان مانند مسيحيان شده است، پيشبينى نمود كه به زودى در زير سلطه كفار قرار خواهند گرفت و پيشبينى او به تحقق پيوست. و اما اهل تقوى از هر كس كه به زيّ كفّار درآيد، از او اجتناب ميكنند و به او با ديده نفرت مانند نفرت از مرتكبان گناهان كبيره مىنگرند و اين بدان جهت است كه با الهام فطرى دريافتهاند كه آنها اسباب خوارى مسلمين و نشانه سستى حاكميت دين هستند، و از همين رو اهل ورع و پرهيز در مقابل هر چيز نو و جديدى كه از سوى كفار مىآيد مقاومت و مخالفت مىكنند اگرچه آن چيز از جهتى نيكو و مفيد هم باشد چرا كه از جهت ديگر علامت شرّ و بدى است.٤٢
با توجه به مطالب ذكر شده، مىتوان گفت يكى از دلايل مهم مخالفت علما با تعامل با غرب، پرهيز از همسانى فرهنگى مسلمانان با كفار بوده است. ترس از همسانى فرهنگى مسلمانان با كفار به طور واضحى در بخش قابل توجهى از رسايل جهاديه علما روس، انعكاس يافته است. البته توضيح اين نكته لازم است كه حرمت تشبّه به كفّار و سلوك بر طبق شيوههاى آنان، مربوط به موارد، شيوهها و آدابى است كه ابداع خود آنها و اَحياناً شعار و شاخصهاى براى آنان محسوب مىشود و يا مربوط به آداب و تعاليم دينىشان (در مورد اهل كتاب) است اما از سوى اسلام نسخ شده است، اما آن دسته از شيوههاى تمدنى و معيشتىكه منشأ فطرى يا انبيايى و وحيانى دارد (مثل بخش عمده طب گياهى و سنتى رايج در بين يهود و نصارى و ديگر ملل و يا غالب فنون رايج معيشتى سنتى) و مشترك بين كفّار و مسلمين است، از شمول اين حكم خارج است.
٥ - ٦. اصل "نفى سبيل"
اين اصل كه متخذ از آيه شريفه: "لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلاً"٤٣ مىباشد از مهمترين اصولى است كه مبناى رويارويى علماى شيعه با غرب بوده است. بر اساس دستور آيه شريفه، كفار هيچ سلطه و تفوقى نبايد بر مسلمانان داشته باشند. از اين اصل، فروع فقهى زيادى در خصوص تعامل با كفار گرفته شده است. به عنوان مثال، هيچ مسلمانى نمىتواند برده كافرى باشد يا اينكه فرزندى كه يكى از والدينش كافر و ديگرى مسلمان است، به پدر يا مادر مسلمانش تعلق داشته و حكماً مسلمان تلقى مىشود و... به طور كلى دستور دين اسلام بهويژه به ضميمه اصل "حرمت القاى نفس در تهلكه" كه متخذ از آيه شريفه "لاتلقوا بايديكم الى التهلكه"٤٤ مىباشد اين است كه نبايد مسلمانان كارى كنند كه كفار بر آنان سلطه يابند. تجربه علماى شيعه از نوع كشورهايى كه با دنياى غرب در تعامل بودهاند اين بوده است كه پس از مدتى غرب بر آنان سلطه پيدا كرده است. اين تجربه مانع از بىاحتياط عمل كردن علما در برابر برنامهها و پيشنهادات غرب شده است.
٦ - ٦. ساير اصول
مىتوان به اصول متعدد ديگرى نيز كه مبناى تصميمگيرى علما در برابر غرب بودهاند، اشاره كرد كه به هر جهت، از بحث تفصيلى در مورد آنها خوددارى مىشود و تنها به ذكر آنها اكتفا مىشود. برخى از آن اصول عبارتند از: اصل "الاهم فالاهم"، اصل "حفظ بيضه اسلام"، اصل "الميسور لايترك بالمعسور" (اصل قدر مقدور)، اصل "الايسر فالايسر"، اصل حرمت "القاى نفس در تهلكه" و... اكثر اصلهاى مذكور به لحاظ عينى مورد تصريح علما قرار گرفته است. از اصول مذكور برخى مثل اصل "حفظ بيضه اسلام" اصل "قدر مقدور"، اصل "نفى سبيل" بيشتر از ساير اصول مورد استناد علما قرار گرفتهاند.
نكته قابل ذكر اين است كه اين اصول در شرايط تاريخىاى مورد استناد علما قرار مىگرفته است كه دولتهاى جوامع اسلامى در نهايت ضعف و سستى خود قرار داشتهاند، مسلماً اگر شرايط دولت اسلامىعوض شده باشد و دولتهاى اسلامى از استقلال نسبى و قدرت مناسب برخوردار باشند مثل شرايط پس از انقلاب اسلامى بسيارى از اين اصول به دليل تغيير موضوع يا نتيجه آنها نمىتوانند مورد استناد قرار گيرند. به عنوان مثال؛ در شرايط دولتهاى انقلاب اسلامى كه تعامل با دنياى غرب، ضرورتاً به تسلط آنها بر ما نمىانجامد، استناد به اصل "حرمت القاى نفس در تهلكه" موجه نخواهد بود.
پىنوشتها:
١. حميد پارسانيا، حديث پيمانه (پژوهشى در انقلاب اسلامى)، (قم: معارف، چ ٤، ١٣٧٩)، ص ٢١٧.
٢. البته قابل ذكر است كه غير از دو جريان قوميت استبدادى و مذهب، در ابتدا، برخى افراد ديگر نيز "به طور فردى" و خارج از اين دو جريان تلاش كردند تا غرب را بشناسند، اما آشنايى اين افراد با تمدن اروپايى، هرچند كه در هر حال، اثرات مثبت و ارزندهاى داشت و بيدارى و جنبوجوشى عجيب را در برخى از نخبگان ايجاد كرد، ولى از آنجا كه اين تماس و آميختگى، متقابل نبوده و از روى برنامهريزىدقيق و كنترل شده و مضبوط انجام نمىشده است، اكثر كسانى كه در برخورد با اين تمدن و فرهنگ قرار مىگرفتند، هويت اسلامى و سنتى و ملى خود را يكسره از دست مىدادند و آگاهانه يا ناآگاهانه، وحدت دينى و فرهنگى اعتقادى جامعه را دچار ضعف و سستى مىساختند.
٣. ر.ك: على ابوالحسنى (منذر)، ديدهبان بيدار، (تهران: عبرت، چ ١، ١٣٨٠)، صص ٢٧ ٣٨.
٤. ر.ك: سليم الحسنى، نقش علماى شيعه در رويارويى با استعمار، ترجمه محمد باهر و صفاءالدين تبرّائيان، (تهران: مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر، چ ١، ١٣٧٨).
٥. البته ناگفته نماند كه در مواردى هم كه علما با مصنوعات غربى مخالفت كردهاند، علت مخالفت آنها با اين مصنوعات، نه مخالفت با صرف مصنوعات است، بلكه اين بوده كه آنها بسيارى از اين ظواهر را مظهر مىدانستند. كروات و ديگر لباسهاى غربى، نوع مو و ظاهر، برخى لوازم غربى مانند بلندگو و... از نگاه آنها نه تنها ظاهر، بلكه مظهر غرب به حساب مىآمدند. به عنوان مثال؛ انگليسىها به سيد كاظم يزدى پيشنهاد دادند كه اجازه دهد تا به منزل وى يك خط تلفن بكشند. ايشان اجازه ندادند، نه به اين دليل كه مخالف با مصنوعات غرب باشند، بلكه به اين دليل كه اجازه ندادند تا تحت سلطه انگليس قرار گيرند.
٦. آيين اسلام، س ٦، ش ٤، ص ١٥، نقل از: رسول جعفريان، جريانها و سازمانهاى مذهبى سياسى ايران، (تهران: پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، چ ١، ١٣٨٠)، صص ٣١ ٣٢.
٧. وى از متفكران و فقيهان بزرگ شيعه در دوران معاصر و از استادان حضرت امام خمينى (ره) و صاحب آثار علمى زيادى است.
٨. ر.ك: هادى نجفى، قبيله عالمان دين، (قم: عسگريه، چ ١، ١٣٨١)، صص ٨٧ ١١٥، نقل از: قيام آيتالله حاجآقا نورالله نجفى اصفهانى، ص ٧١.
٩. براى اطلاع از اصل رساله، ر.ك: تعامل ديانت و سياست در ايران، صص ٣٥٧ ٣٩٤.
١٠. ر.ك: رسول جعفريان، جريانها و سازمانهاى مذهبى سياسى در ايران، (تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامى، چ ٥، ١٣٨٣)، صص ١٢٧ و ١٣١..
١١. براى اطلاع بيشتر از سير تكنيكى شدن زندگى و تفكر انسان غربى، ر.ك: مهدى گلشنى، علم و دين و معنويت در آستانه قرن بيست و يكم، (تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، چ ١، ١٣٧٩).
١٢. عبدالهادى حائرى، نخستين رويارويىهاى انديشهگران ايران، (تهران: اميركبير، چ ٣، ١٣٧٨)، صص ٣٦٣ ٣٦٢.
١٣. ماهنامه درّه النّجف، جزء ٢، س ١ (٢٠ ربيعالثّانى ١٣٢٨)، نقل از: موسى نجفى، حوزه نجف وفلسفه تجدد در ايران، (تهران: پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، چ ١، ١٣٧٩)، صص ٣١٥ ٣٣١.
١٤. مسعود سالور و ايرج افشار (به كوشش)، روزنامه خاطرات عين السلطه، ج ٣، (تهران: اساطير، چ ١، ١٣٨٠)، ص ٢٢٩١.
١٥. غلامحسين زرگرىنژاد، رسايل مشروطيت، (تهران: كوير، چ ٢، ١٣٧٧)، رساله تذكره الغاقل، صص ١٧٦ ١٧٥.
١٦. على ابوالحسنى (منذر)، ديدهبان بيدار، (تهران: عبرت، چ ١، ١٣٨٠)، ص ٢٧.
١٧. براى اطلاع از متن كامل اين دو نامه، ر.ك: موسى نجفى، انديشه دينى و سكولاريسم در حوزه معرفت سياسى و غربشناسى، (تهران: پژوهشگاه علوم انسانى، چ ٣، ١٣٧٧)، صص ١٨٩ - ١٩٧.
١٨. Final Vocabugary
١٩. بابى سعيد، هراس بنيادين، ترجمه غلامرضا جمشيدى و موسى عنبرى، (تهران: دانشگاه تهران، چ ١، ١٣٧٩)، ص ٧.
٢٠. سده تحريم تنباكو، دفتر دوم ص ٤٠ ٤١، نقل از: موسى نجفى، تعامل ديانت و سياست در ايران، (تهران: مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، چ ١، ١٣٧٨)، ص ٢١.
٢١. حسن اصفهانى كربلايى، تاريخ دخانيه، به كوشش رسول جعفريان، (تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامى، چ ١، ١٣٨٢)، صص ١٠٢ ١٠١ .
٢٢. موسى نجفى و موسى فقيهحقانى، تاريخ تحولات سياسى ايران، (تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، چ ٤، ١٣٨١)، صص ١٣٦ و ١٣٨.
٢٣. روزنامه ثريا، س٢، ش ١٣، سنه ١٣١٧ ق.
٢٤. سيد محمد تقى آيتاللهى، ولايت فقيه زير بناى مشروطه مشروعه، (تهران: اميركبير، ١٣٦٣)، بحش ضمائم، صص ١٧٤ ١٧٧، نقل از: متون، مبانى و تكوين انديشه تحريم در تاريخ سياسى ايران، صص ٥٦ ٥٧.
٢٥. متون، مبانى و تكوين انديشه تحريم در تاريخ سياسى ايران، صص ٥٨ ٥٩.
٢٦. مظفر نامدار، مبانى مكتبها و جنبشهاى سياسى شيعه، (تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، چ ١، ١٣٧٦)، صص ١٩٥ ١٩١.
٢٧. نيكى آر. كدى، ريشههاى انقلاب ايران، ترجمه عبدالرحيم گواهى، (تهران: قلم، چ ١، ١٣٦٩)، صص ١ و ٢٠؛ نقل از: حسين آباديان، انديشه دينى و جنبش ضد رژى در ايران، (تهران: مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر، چ ١، ١٣٧٦)، ص ٨٧.
٢٨. فريدون آدميت، ايدئولوژى نهضت مشروطيت ايران، (تهران: پيام، چ ١، ١٣٣٥)، ص ٣٥.
٢٩. حسين بشيريه، جامعهشناسى سياسى، (تهران: نى، چ ١، ١٣٧٤)، صص ٢٥٧ ٢٥٨.
٣٠. علامه طباطبايى، تفسير الميزان، ج ٣، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، (قم: دفتر انتشارات اسلامى، بىتا)، صص ٢٠٦ ٢٠٨.
٣١. تفسير الميزان، ج ٥، ص ٦٠٤.
٣٢. پيامبر اكرم (ص): در اسلام، ضرر رساندن به خود و ديگران مشروع نيست، اسلام مايه افزايش خير مسلمان است نه ضرر و زيانمندى او.
من لايحضره الفقيه، ج ٤، ص ٢٩٧؛ وسائل الشيعه، ج ٢٦، ص ١٤.
٣٣. امام رضا (ع): خداوند، خوردن و نوشيدن چيزى را حلال نكرده است مگر آنچه در آن سود و صلاح انسان است و نيز چيزى را حرام نكرده است مگر آنچه مايه ضرر و تلف و تباهى است.
بحارالانوار، ج ٦٥، ص ١٦٦.
البته روايات زياد ديگرى نيز كه مضمون لاضرر و لاضرار را مىرساند وجود دارد كه جهت پرهيز از اطناب از ذكر آنها خوددارى مىشود. براى اطلاع از برخى از آنها مىتوان به مآخذ ذيل رجوع كرد.
كافى، ج ٦، ص ٢٤٥؛ بحارالانوار، ج ٦٥، ص ١٣٤؛ وسائل الشيعه، ج ٢٥، ص ٨٤.
٣٤. عمده مطالب مربوط به اين اصل، از مأخذ ذيل گرفته شده است:
مهدى نصيرى، اسلام و تجدد، (تهران: كتاب صبح، چ ١، ١٣٨١)، صص ١٩٧ ٢٠١.
٣٥. پيامبر گرامى اسلام (ص): هركس به اجانب، شبيه شود، از ما نيست. مانند يهود و نصارى عمل نكنيد.
مستدرك سفينَة البحار، ج ٥، ص ٣٤٦؛ سنن ترمذى، ج ٤، ص ١٥٩؛ الجامع الصغير، ج ٢، ص ٤٦٥؛ كنز العمّال، ج ٩، ص ١٢٨.
٣٦. فيض القدير، ج ٥، ص ٤٩٠.
٣٧. على(ع): هر كس شبيه قومى شود، از زمره آنان محسوب خواهد شد.
مستدرك الوسايل، ج ١٧، ص ٤٤٠.
٣٨. تفسير ابن كثير، ج ١، ص ١٥٣.
٣٩. سبل السَّلام، ج ٤، ص ١٧٤.
٤٠. امام صادق (ع): خداوند به يكى از پيامبران وحى نمود كه به مؤمنان بگو: جامههاى دشمنان من را نپوشند، غذاهاى آنها را نخورند و شيوههاى آنها را به كار نگيرند كه در اين صورت مانند آنان، دشمن من مىشوند.
من لايحضرهُ الفقيه، ج ١، ص ٢٥٢ ؛ عيون اَخبار الرضا، ج ١، ص ٢٦؛ علل الشرايع، ج ٢، ص ٣٤٨؛ قصص الانبياى راوندى، ص ٢٧٨؛ منتهىالمطلب، ج ٢، ص ٩٩٧؛ ذكرى، ص ١٤٧؛ جامع المقاصد، ص ١٠٧؛ روض الجنان، ص ٢٠٨؛ ذخيرة المعاد، ج ٢، ص ٢٢٨؛ كشف الغطاء، ج ١، ص ٢٠٣؛ الحدائق الناضرة، ج ٧، ص ١١٧؛ رسائل سيّد لارى، ج ١، ص ٣٧٣.
٤١. ر.ك: تهذيب الاحكام، ج ٦، ص ١٧٢؛ النوادر، ص ٢٣٢؛ وسايل الشيعه، ج ١٥، ص ١٤٦؛ مستدرك الوسايل، ج ٣، ص ٢٤٨.
٤٢. وسايل الشيعه (چاپ اسلاميه)، ج ١٧، پاورقى ص ٢٩١.
٤٣. سوره مباركه نساء، آيه ١٤١.
٤٤. سوره مباركه بقره، آيه ١٩٥.