پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - علم و نهادهاى علمى، روشها، ارزشها و انگيزهها - محسنی فرد فرزانه

علم و نهادهاى علمى، روش‌ها، ارزش‌ها و انگيزه‌ها
محسنی فرد فرزانه

اشاره:
كتاب هايى كه تا كنون درباره علم و دانش در ايران منتشر شده، نه تنها از نظر كمى قابل ملاحظه است، بلكه به لحاظ موضوع نيز اهميت خاصى دارد. محدوده و مرز موضوعات بيشتر اين كتاب‌ها به مبانى نظرى و جامعه‌شناسى آن پرداخته و در همين مرز متوقف شده است.
به طور كلى كتاب هايى كه درباره علم در ايران منتشر شده‌اند، به سه دسته تقسيم مى‌شوند:
١.كتاب هايى كه به ابعاد تاريخى رشد علم پرداخته‌اند.
٢. كتاب هايى كه به معرفت‌شناسى، فلسفه علم و روش‌شناسى آن پرداخته‌اند.
٣. كتاب هايى كه به مبانى نظرى جامعه‌شناسى علم و معرفت پرداخته‌اند.
در گروه نخست مى‌توان از تاريخ علم در ايران (فرشادى - ١٣٦٥) و در گروه دوم از علم‌شناسى فلسفى دكتر سروش (سال ١٣٧٢) و در گروه سوم نيز از جامعه‌شناسى علم دكتر توكل (سال ١٣٧٢) نام برد.
به نظر مى‌رسد، در مجموعه اين كتاب‌ها، مشخصاً موضوعى تحت عنوان ارزيابى وضعيت كنونى علم در ايران و يا آسيب‌شناسى موانع علمى مورد بررسى قرار نگرفته و اگر هم چنين موضوعاتى ديده شود، صرفاً اشاره‌اى گذرا بدان بوده و موضوعى متعين نيست؛ اما دكتر رفيع پور، در تلاشى بديع اين مرز را شكسته و در كتابى تحت عنوان »موانع رشد علمى ايران و راه حل‌هاى آن« كه در سال ١٣٨١ منتشر شده، به بررسى وضعيت علم و آسيب‌شناسى آن پرداخته است.
اسلوب خاص او، چارچوبى منحصر به فرد براى كتاب به شمار مى‌آيد. به طورى كه براى تبيين موضوع، اساساً هيچ يك از نظريه‌ها و چارچوب‌هاى نظرى و تئوريك نظريه پردازان متكى نبوده و تنها با اتكا به روش كشف و شهودى خود، اين وضع را كاويده و به استناد تجربيات شخصى خود در تبيين مسائل اكتفا كرده است.
عضو فرهنگستان علوم ايران، در اين اثر اعتقاد دارد كه پيشرفت هر جامعه به قدرت تفكر اعضاى آن وابسته است و وجود يك نظام علمى كارآمد، تضمين كننده نيروى فكرى جامعه است.
وى همچنين معتقد است كه ميل به شناخت و حل مسائل منشأ معرفت علمى است كه از فطرت سرچشمه مى‌گيرد. از آن پس نهاد علم مسئول است كه نيروهاى فكرى مساعد را در مسير صحيح به جريان بيندازد.
گفت و گويى كه در پى مى‌آيد، نكته هايى است كه وى در باب نهاد علم و نيروهاى فكرى جامعه ارائه كرده است. دكتر رفيع پور در يك تقسيم بندى كلى، موانع رشد علمى ايران را به دو دسته درون گرا و برون گرا تقسيم كرده است. بايسته هايى كه وى مطرح ساخته، هم تأمل برانگيز است و هم در بسيارى موارد، انتقاد خواننده را نسبت به آن در بر دارد.
به كار بردن برخى تعابير و اصطلاحات در خصوص شيوه‌هاى علمى، همچون استبداد علمى و طرح رابطه ميان مذهب و علم و تعميم اصل تقليد از حوزه احكام شرعى به ساير ابعاد ديندارى و تعارضى كه وى ميان انديشمندان و آموزه‌هاى دينى قائل است و نيز اعمال نوعى تقليل گرايى در تعريف نظام علمى و سازمان يافتگى علم، از جمله موارد انتقاد برانگيزى است كه در اين گفت و گو به آن پرداخته مى‌شود:

شما در كتاب خود بيشتر به تجربه‌هاى شخصى خودتان متكى بوده‌ايد؛ آيا اين روش به دليل فقدان چارچوب‌هاى نظرى در اين زمينه است يا شيوه كار شما اين گونه بوده؟
ما داراى انواع مسائل سطح بالا و سطح پايين هستيم. بعضى مسائل نيز اصلاً تحقيقى نيستند؛ براى مثال اينكه مشكلات كشور ما چيست و ما چه بايد بكنيم. اين كارى تحقيقى نيست، بلكه مسئله‌اى تحليلى است و متفكران بايد كنار هم جمع شوند و بگويند: اين كشور هدفش چيست. علم نيز مسئله‌اى عميق، در سطح بالا و تحليلى است و چارچوب تئوريك چندان نيازى ندارد؛ براى مثال اگر بخواهيم مسئله فساد مالى در ايران را بررسى كنيم به چارچوبى نظرى نياز داريم؛ اما در خصوص علم، سطوح عوامل تأثير گذار، به سطوح فرهنگى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى طبقه بندى شده است. بنابراين، چارچوب نظرى و تئوريك، براى شناسايى عوامل تأثير گذار است و ما در اين تحليل، به چارچوب تئوريك روشنى نياز داشتيم تا بگوييم، چگونه بايد اين را تحليل كرد. علاوه بر اين، بايد بگويم كه در اين كتاب؛ تنها از نظرات خود استفاده نكرده‌ام، بلكه از اظهار نظرهاى دانشمندانى كه درباره علم سخن گفته‌اند، به خصوص اعضاى پيوسته فرهنگستان علوم هم استفاده كرده‌ام.

اگر موافق باشيد، نخست تعريفى از علم و توليد علم ارائه كنيم و در ادامه به آسيب‌شناسى موانع توليد و رشد علم در ايران بپردازيم.
علم در واقع سلولى است كه يك هسته و سيتوپلاسم دارد. هسته علم تفكر و شناخت است كه بايد سيستماتيك و بر اساس روابط علّى باشد. ما در كشور داراى مسائلى هستيم كه براى حل آنها نخست بايد آنها را بشناسيم و به »چرا«هايى درباره آن پاسخ بدهيم. اين »چرا« به معناى روابط علّى است؛ براى مثال وقتى از مبحث اقتصاد و مشكلات آن سخن مى‌گوييم، بايد بدانيم كه اقتصاد داراى زنجيره و شبكه عظيم علّى است و به حضور افرادى نياز دارد تا درباره اين مسائل فكر كنند. در گذشته كسى كه در يك روستا زندگى مى‌كرد، به راحتى مى‌توانست، مسائل اقتصادى آن روستا را همزمان با مسائل پزشكى و كشاورزى آن بررسى كند؛ اما امروزه روابط علّى به اندازه‌اى گسترش يافته كه ما را به شناخت‌هاى عميق تخصصى نيازمند كرده است. بنابراين علم شناختى عميق از روابط علت و معلولى پديده هاست و امروزه، نه تنها جمعيت دنيا افزايش يافته، بلكه ارتباطات نيز بيشتر شده است و تغييراتى كه در سطح دنيا به وجود مى‌آيد، براى همه فراگير است؛ براى مثال وقتى قيمت دلار تغيير مى‌كند، اقتصاد ايران و مالزى، آلمان و ژاپن را هم تحت تأثير قرار مى‌دهد. پس امروز نياز ما به بررسى سيستماتيك و نظام يافته مسائل، بيش از گذشته است.

منظور شما از بررسى سيستماتيك مسائل چيست؟ آيا مى‌توان عبارت توليد علم را معادل تعبير شما گرفت؟ در واقع آيا بررسى سيستماتيك مسائل، همان توليد علم نيست؟
همزمان با نياز، توليد هم مطرح مى‌شود. توليد علم، يعنى ما بايد متخصصان عميقى داشته باشيم كه فوراً مسائل مختلف كشور را، نه به صورت تدريس تئوريك آن در كلاس، بلكه به شكل بررسى و تحليل مد نظر قرار دهند. از طرف ديگر، طرح مشكلات به صورت كلى بى فايده است. مثل طرح مشكل اشتغال جوانان از طرف يك نماينده مجلس، در حالى كه اين مشكل، خود با هزاران مسئله ديگر مرتبط است. اشتغال مى‌تواند سيگار فروشى سر چهارراه‌ها باشد يا اشتغال از طريق راه‌اندازى يك كارخانه. حال براى راه اندازى يك كارخانه نخست عده‌اى بايد به دنبال توليد اقتصادى باشند و بعد عده‌اى كارگر مشغول كار شوند؛ در حالى كه اتفاقى كه هم اكنون در آموزش و پرورش كشور ما در حال شكل‌گيرى است، توليد انبوه ديپلمه هيچ كاره است. بنابراين كشور نيازمند يك بررسى علمى است ما به علم‌هاى تخصصى از يك سو و به علمى جامع از سوى ديگر نياز داريم؛ يعنى علمى جمعى.

منظور شما از نظام علمى كه در آغاز بحث و نيز در جاهاى مختلف كتاب خود به آن اشاره كرده‌ايد، چيست؟ در كتاب طى عبارتى آمده است: "نظام سياسى ما بايد علمى سازمان يافته به وجود آورد". منظور از علم سازمان يافته چيست؟
ببينيد اكنون در حوزه علميه قم ما يك نظام داريم ؛ يعنى اين گونه نبوده كه هر كس وارد حوزه مى‌شود، او را مرجع تقليد بدانيم. افرادى سال‌ها زحمت كشيده‌اند و در اين راه تخصص پيدا كرده‌اند و اكنون به سطحى رسيده‌اند. يك طلبه در بدو ورود به حوزه نمى‌تواند ادعا كند كه مرجع تقليد است. يا در فلان سطح حوزوى است. اگر چه در قم هم اين روزها مراجع به سرعت در حال رشد هستند؛ اما به هر حال، حوزه داراى يك نظام ساختارى (مثل مراجع، فضلا، علما و طلاب) است؛ هر يك داراى درجاتى هستند. اين نظام علمى از چند بعد تشكيل شده است كه يك بعد آن سلسله مراتب دانش است؛ يعنى بايد سيستمى باشد تا افراد نخست، مقدماتى را بگذرانند و به سطوح عالى برسند.
بنابراين نظام علمى دانشگاهى از استاد، دانشجو و برنامه دانشگاهى تشكيل مى‌شود. سازماندهى دانشگاه نيز شامل مجموعه دانشگاه، وزارت علوم و كل مجموعه دولت و فرهنگ است، زيرا فرهنگ بايد براى علم ارزش قائل باشد. در كشور ما - به قول دكتر داورى - علم ارزش ديوژنى دارد. ديوژن يك فيلسوف مشهور يونانى است (اين نقل قولى است از دكتر داورى رئيس فرهنگستان علوم). فردى جواهرات زيادى براى ديوژن آورده بود. ديوژن گفته بود: به به! چه اشياى گرانبهايى كه ما به آن احتياج نداريم. علم هم در كشور ما ارزش ديوژنى دارد. پس از موانع توليد علم در ايران اين است كه علم ارزش ديوژنى دارد، زيرا ميان علم بومى ما وعلم عاريتى فاصله افتاده است. علم بومى هنوز براى مردم ما ارزش دارد. مردم هنوز به سراغ كتاب‌هاى حكما مى‌روند و اگر يك مشكل پزشكى داشته باشند، به يك دعانويس رجوع مى‌كنند تا مشكلشان بر طرف شود. اين مشكل از آنجا سرچشمه مى‌گيرد كه ما هنوز نتوانستيم، علم عاريتى را بومى كنيم. به همين دليل علم هنوز در فرهنگ ما جا نيفتاده است. از اين رو نظام علمى به معناى طبقه بندى دانشمندان در سطوح مختلف است.

در بخشى از مباحث خود در كتاب، از ضرورت سازمان يافتگى علم سخن گفته‌ايد. آيا ظهور بزرگانى چون ابن سينا و ابوريحان درگذشته، به دست نظام سياسى جامعه و ناشى از آن بوده است؟
اينها كه شما نام برديد، اتفاقى بودند، علم سازمان يافته ما، با نظاميه بغداد آغاز شد و دانشمندان مختلف را آنجا جمع و سازماندهى كردند. اما آنچه اكنون ما در اختيار داريم، علم سازمان يافته نيست. دانشگاه‌هاى ما محل توليد مدرك است: »ضعف الطالب و المطلوب«. همه هم خوشحال هستند كه مدرك مى‌گيرند و آنها هم خوشحال‌اند كه يك كاسبى مى‌كنند؛ ولى علم سازمان يافته آن است كه نخست تفاوت ميان فقير و ثروتمند در كشور پايين بيايد.

اين مسئله با علم چه ارتباطى دارد و چرا جنابعالى اين تفاوت را آسيبى براى توليد و رشد علم مى‌دانيد؟
وقتى اين تفاوت ميان فقير و ثروتمند پايين بيايد يا از بين برود، ديگر تفاوت در آمدى ميان فقير و ثروتمند قائل نمى‌شويم؛ يعنى يك نفر كه ديپلم دبيرستان دارد، با يك نفر فوق ليسانس يا دكترا، نبايد تفاوت در آمدى زيادى داشته باشند. اين مسئله را ما در كشورهايى مثل چين، سوئد و... مى‌بينيم؛ يعنى تفاوت در آمد يك كارگر با يك ليسانسيه، تقريباً هيچ است كه به معناى ارضاى مردم است.
بنابراين، اگر در آمد نفت به صورت صحيح توزيع شود و از طرف ديگر، به كسى كه درس مى‌خواند، امتياز مادى داده شود و اگر توزيع در آمدها عادلانه باشد و مردم به دليل علائق خود تشويق شوند، نه براى مداركشان، ديگر قانون نظام هماهنگ پرداخت‌ها به اين نتيجه منتهى نمى‌شود كه همه به دنبال مدرك بروند، بلكه همه به دنبال علائق خود مى‌روند و علاقمندان وارد سيستم علمى مى‌شوند.
دانشجوهاى علاقمند شناسايى مى‌شوند (نه استعداد درخشان) و بقيه به دنبال كسب يك مهارت و حرفه مى‌روند.
باعث تأسف است كه يك كشور به دنبال استعداد درخشان باشد. استعداد درخشان، يعنى تافته جدا بافته‌اى كه از كشور طلبكار مى‌شوند و همه را نوكر خود و خود را آقا بالاسر همه مى‌دانند. اين نظامى فئودال است. كسى كه درس مى‌خواند، نبايد فخر فروشى كند. خداوند نعمتى به او عطا كرده كه بايد آن را براى خدمت به مردم به كار بگيرد. علم سازمان يافته زمانى تحقق مى‌يابد كه افراد مستعد و علاقمند شناسايى و در يك جا جمع شوند و با علاقه كار كنند. در كنار آنها اساتيد هم بايد به همين ترتيب باشند. در اين صورت همواره مى‌توان دانشمندان متفكرى توليد كرد كه وظيفه آنان حل مسائل كشور در زمينه‌هاى مختلف است؛ اما در حال حاضر، ما توليد انبوه ديپلم داريم كه در ميان آنها تعدادى استعداد درخشان را از طريق كنكور انتخاب مى‌كنيم و به دانشگاه شريف و بعد هم خارج كشور مى‌فرستيم و چون آنها علم سازمان يافته دارند، از اين فكرهاى حاضر و آماده استفاده مى‌كنند و ما دست روى دست مى‌گذاريم و نوكرى آنها را مى‌كنيم.

شما موانع رشد علمى و توليد علم در ايران را به دو دسته بيرونى و درونى تقسيم كرده‌ايد كه عوامل درونى از خلال مناسبات درونى نهاد علم موجب كاهش كارايى آن مى‌شوند و عوامل بيرونى هم شامل يك دسته عوامل فرهنگى، سياسى و اجتماعى هستند كه از بطن ساختار جامعه بر نهاد علم تأثير مى‌گذارند. منظور شما از تأثير گذارى عوامل بيرونى چيست؟
عوامل بيرونى كه بر نهاد علم تأثير مى‌گذارند، مانند سياستگذاران، مسئولين كشور، نمايندگان مجلس، امام جمعه‌ها و... هستند كه هريك مى‌خواهند براى شهر كوچك يا روستاى دور افتاده خود، يك دانشگاه آزاد يا پيام نور ايجاد كنند كه همين امر موجب افت علم مى‌شود.
بحث افت علم در دانشگاه‌ها و مراكز علمى، بحث ديگرى است كه البته بيشتر به روش‌ها و شيوه‌هاى حاكم بر آن مربوط مى‌شود؛ اما سؤال من درباره اصطلاحى است كه شما به كار برده‌ايد و علم را نهادى بسيار استبدادى دانسته‌ايد. حال با توجه به اينكه واژه استبداد بر يك مفهوم منفى نظر دارد، اين عامل را به يك قيد مستدل و غير مستدل هم مقيد كرده‌ايد؛ يعنى واژه‌اى با بار معنايى منفى، مقيد به يك كلمه مثبت، يعنى »مستدل«. آيا بهتر نبود، به جاى استبداد واژه قدرت يا اقتدار استفاده مى‌كرديد؟
استبداد كلمه‌اى منفى نيست. مگر شما مى‌توانيد ارتش بدون استبداد داشته باشيد.

اين مسئله به معنايى كه شما از كلمه استبداد قصد مى‌كنيد، وابسته است؛ مگر استبداد به معناى خود رايى نيست.
استبداد يعنى افراد بايد بعضى چيزها را بپذيرند؛ مگر اينكه دلشان نخواهد ؛ ليكن اين استبداد مى‌تواند مستدل و غير مستدل باشد. دانشمندان اكنون به اينجا رسيده‌اند كه اگر مى‌خواهيد علم را نجات دهيد، علم نمى‌تواند خود رأى باشد. در علم سازمان يافته كسى نمى‌تواند ساز خود را بزند. علم حساب و كتابى دارد. كنكور خود نوعى استبداد است؛ يعنى تعيين مى‌كند كه يك عده باشند و عده‌اى نباشند. وقتى از استبداد سخن به ميان مى‌آيد؛ يعنى يك قدرت مافوق براى زير دستان تعيين مى‌كند كه چگونه بايد رفتار كنند، حتى اگر آنها خوششان نيايد؛ اما مستدل و لازم است. نامستدل زمانى است كه شما حقى داريد و آن حق را از شما بگيرند؛ اما مجبور كردن كسى، براى نجات او از خطر استبداد نيست. سيستم پليس جهان نيز استبداد نام دارد.

در همان بخش استبداد نامستدل، به عنوان يكى از آسيب‌هاى رشد و توليد علم در كشور، به مسئله خويشاوند سالارى اشاره مى‌كنيد و در ادامه استفاده ابزارى از دين را هم نوعى مانع معرفى مى‌كنيد. اگر ممكن است در اين رابطه هم كمى توضيح دهيد.
شما حتماً با مواردى برخورد داشته‌ايد كه برخى خانم‌ها براى مراجعه به برخى مكان‌ها و انجام كارهاى خود، تغيير ظاهر مى‌دهند؛ براى مثال پوشش آنها چادر نيست، اما براى انجام آن كار از پوشش چادر استفاده مى‌كنند و در جايى هم اصلا حجابى ندارند. خود شما چه فكر مى‌كنيد؟ به نظر شما چرا اين گونه برخورد مى‌كنند؟

به نظر من اين نوعى نفاق است، زيرا اين گروه متناسب با شرايطى كه در آن قرار مى‌گيرند، تغيير ظاهر مى‌دهند.
بله. اينها مى‌دانند كه در برخى موقعيت‌ها، اگر خود را مذهبى نشان دهند، فايده بيشترى مى‌برند. اگر يك نفر بخواهد در جايى استخدام شود، از چادر و ريش استفاده مى‌كند يا خير؟ اگر بگوييد موقع نماز جماعت است، حتى وضو - ظاهرى - هم مى‌گيرد و در صف نماز مى‌ايستد. اين اتفاق در كشور ما فراوان است. اين مسئله به معناى استفاده از مذهب براى رسيدن به موهبت‌هاى اجتماعى است كه ما هم در حال گسترش آن هستيم؛ يعنى هر كس چنين رفتار كند، ما او را تشويق مى‌كنيم؛ يعنى يك امام جماعت، در يك محيط مانند دانشگاه، وقتى مى‌بيند يك كارمند يا استاد پشت سر او نماز مى‌خواند، خوشحال مى‌شود. حال اگر قرار باشد، بنا به دلايلى، اين امام جماعت، ميان دو استاد قضاوت كند كه يكى از آنها اهل نماز جماعت است. در شرايط مساوى به نفع كسى قضاوت مى‌كند كه به نماز جماعت مى‌آيد و به اين ترتيب باز آن كسى كه به نماز جماعت مى‌رود تشويق مى‌شود و اين يعنى گسترش استفاده ابزارى از دين، نه فقط تا مرز ريا بلكه فراتر از مرز ريا، يعنى پرورش افرادى كه هم نسبت به خود و هم نسبت به جامعه و خداوند ريا كار مى‌شوند.

در زمينه مسائل علمى، اين عامل چگونه به مانعى براى رشد علم و توليد فكر تبديل مى‌شود؟
يك مسئله مهم در علم سازمان يافته، يافتن مسئله است problem) (findingكه چه مسائلى وجود دارد و اولويت و جايگاه اين مسائل چيست. اكنون شما مى‌بينيد كه ميلياردها ريال بودجه صرف برگزارى كنگره امام على(ع) مى‌شود، در حالى كه به مسائل مهم‌ترى كه براى كشور اولويت محسوب مى‌شود، اصلا توجهى نمى‌شود. البته درست است كه بررسى علمى ابعاد زندگى امام على(ع) كار لازم و مهمى است، چون مى‌خواهيم الگو سازى كنيم. ما اصل مسئله را نفى نمى‌كنيم؛ اما عده‌اى هم در اين ميان نفع خود را مى‌برند و بودجه فراوانى به نام امام على(ع) حيف و ميل مى‌شود.
به نظر من پرداختن به اين مسائل در حوزه مذهب و دين، به گونه افراطى، غافل شدن از مسائل ديگر را در پى دارد. من مى‌خواهم بگويم اگر اين صرف وقت و هزينه، بازدهى ايمانى داشت و موجب افزايش ايمان مردم مى‌شد، بايد همه بودجه كشور خرج آن مى‌شد؛ اما در حال حاضر بودجه‌هاى كلانى در صدا و سيما هزينه مى‌شود تا مردم لامذهب شوند. تمام آهنگ‌هاى غربى كه تا يكسال پيش غير مجاز بود، اكنون مجاز شده است. در گذشته كسانى كه مخالف شاه بودند، عكس شاه را در دست مى‌گرفتند و مى‌گفتند: زنده باد شاه مرگ بر فلان چيز. اما امروز بر عكس شده است.

از نظراتى كه ارائه داده‌ايد، اين طور بر مى‌آيد كه شما تعميم اصل تقليد از حوزه احكام شرعى به ساير ابعاد ديندارى را مانعى براى رشد و توليد علم دانسته‌ايد. اين در حالى است كه اصل تقليد، مثل نگاه شما به علم، تخصصى است؛ يعنى براى هر كار به متخصص آن رجوع مى‌كنيم و در اين حوزه هم به متخصص آن.
البته من به علم تخصصى به اين شكل معتقد نيستم؛ يعنى اگر شما بگوييد: كليه شما درد مى‌كند، من به شما پيشنهاد نمى‌كنم كه مستقيماً به سراغ متخصص كليه برويد. تخصصى كه افراد مى‌گيرند، ممكن است فقط در حد مدرك باشد؛ يعنى اكنون ممكن است دانش اقتصادى بعضى از بازارى‌هاى ما از بسيارى كسانى كه دكتراى اقتصاد دارند، بيشتر باشد. اما تقليد براى يك جامعه اصل و لازم است. تقليد مذهبى هم يك اصل است. همه مردم كه فكرشان به همه چيز نمى‌رسد. تفكر مانند غذا خوردن يك عادت است. اگر در جامعه سؤال نكردن عادت شد، ديگر نمى‌توان اين عادت را كنار گذاشت، چون ذهن اين گونه تربيت مى‌شود كه سؤال نكن و فقط پذيرنده باش. نظام كشور ما در علم خود به واقع، ناقد سؤال، مسئله و تفكر بوده و مقلد است. علت اصلى اين هم در تقليد مذهبى ماست. من وضو مى‌گيرم كه مقدمه‌اى براى انجام بعضى كارهاست؛ اما مى‌خواهم بدانم كه چرا بايد آب وضو را به شكلى خاص روى دستم بريزم. چرا در غير اين صورت، وضو اشتباه است. براى مثال عقل و منطق، كاملا اين را مى‌پذيرد كه وقتى آب نيست، بايد تيمم كرد. پشت اين قضيه استدلال وجود دارد. براى من چراهايى وجود دارد كه بدون پاسخ مانده است. من نمى‌گويم خمس و زكات نمى‌دهيم؛ تقليد نمى‌كنيم؛ مرجع تقليد نمى‌خواهيم و... من مى‌گويم دين ما دينى استدلالى است: »قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين«. تمام توان بر فكر و تفكر و استدال استوار است: »قوم يتفكرون، يعقلون اولوالالباب«. ابزار اصلى ما براى پيشبرد دين مبين اسلام استدلال علمى آن است. اعجاز قرآن در استدلال علمى‌اش است. اما آنچه ما مى‌گوييم به استدلال نيست. كوركورانه است.

البته اين در موارد احكام تعبدى است كه توجيه آن، عدم توانايى فهم بشرى و اقتضاى حكمت خداوند است.
بسيارى از كشيش‌هاى پروتستان و كاتوليك كه با من وارد بحث مى‌شدند، وقتى نمى‌توانستند جواب مرا بدهند، مى‌گفتند: دين پذيرفتنى است و دين استدلالى نيست و ما مى‌گفتيم: خير دين استدلالى است. در مقابل كشيش‌هاى پروتستان و كاتوليك، برگ برنده ما قرآن بود؛ اما ما داريم دين خود را عقب مى‌كشيم و از آن طرف هم نمى‌گذاريم كه متفكران رشد كنند و مى‌گوييم نبايد دليل و علت بپرسى. چه كسى گفته و كجا نوشته شده كه نبايد پرسيد. منبع اينكه »چرا نداريم« كجاست؟

البته تعداد اين احكام محدود است.
بسيارى جاها فكر مى‌كنيد استدلالى ندارد، وقتى دقت مى‌كنيد، مى‌بينيد عجب عمقى دارد. در آنجا انسان سر تعظيم فرو مى‌آورد: »سبحان ربى الاعلى و بحمده« و مى‌گوييد: »ما قدر له لحقه، ما عرفناك بحق عظمتك«. اين تقليد هيچ گاه ما را به معرفت الهى نمى‌رساند و مانع تفكر است. اما اين نكته را هم بايد بگويم سوء تفاهم نشود. اگر من مى‌گويم تقليدى نباشد؛ نه اينكه نظم موجود از بين برود. اولاً من براى آن ٥ درصد موجود مى‌گويم، كل جامعه را نبايد دست زد، و براى آن ٥ درصد هم نبايد كل نظام را به هم بزنيم. ما بايد روى دانش‌آموزان كار كنيم كه وقتى ديپلم دبيرستان را مى‌گيرد و وارد دانشگاه مى‌شود، همه علمش را كنار مى‌گذارد. دانش آموزانى را كه ما با اين شيوه تقليدى بار مى‌آوريم، وقتى وارد دانشگاه مى‌شوند، به سمت دين نمى‌روند، چون دين را استدلالى نفهميده‌اند. مثل خود من كه در جوانى با داروين آشنا شدم. ١٦ ساله بودم كه دين اسلام را كنار گذاشتم و در ٢٠ سالگى دوباره استدلالى مسلمان شدم. در قم هم گفته‌ام كه اگر قرار بود بچه‌هايم را اين طور كه شما مى‌گوييد، تربيت كنم اكنون همه آنها را از دست داده بودم و اين نكته‌اى است كه بايد يك نفر شهامت آن را داشته باشد و بگويد. پيش بينى من اين است كه قم به نسل آينده نمى‌كشد و تا ٥ - ٦ سال آينده، فساد آن را بر مى‌دارد، چون از مذهب استفاده ابزارى مى‌شود.
من كه اين انتقاد را مطرح مى‌كنم كسى هستم كه اگر مرجع تقليد بگويد، بايد جانت را بدهى، نه تنها خودم، بلكه بچه هايم را هم فدا مى‌كنم. تاكيد من اين است كه من از قرآن آموختم كه وقتى فرمان داد (اسجدوا« سجده كنم و بپذيرم حتى اگر او را برتر نبينم (كه البته اين گونه نيست).

يكى از موانع رشد علمى به نظر شما تعارض ميان دانشمندان و آموزه‌هاى دين است. اگر آموزه‌هاى دينى بر علم فطرى استوار باشد، چگونه اين تعارض ممكن است. آيا اين تعارض ناشى از ماهيت دانش و دانشمندان است يا اسلوب و روش؟
هيچ يك. اين مسئله به منطق باز مى‌گردد. ما فرمول شيمى Hcla را داريم. آن طرف هم NaoH را داريم كه مى‌دهد Nacl+H٢o. يك رابطه منطقى است يك Cl يك طرف NaoH با H مى‌دهد H٢o. Na هم با Cl مى‌دهد Nacl؛ اين رابطه‌اى منطقى است. هر مرحله از شيمى همين طور است در رياضى و زيست هم به همين ترتيب. خوب در مدرسه مى‌خوانند، ملخ حشره است و در دسته بندى جزء حشرات محسوب مى‌شود. اما بعداً مى‌خوانند كه چون ملخ پرنده است، پس حلال گوشت است. مى‌گوييم ميگو هم همان ملخ دريايى است، پس حلال گوشت است، چون ملخ پرنده است. آموزه‌ها با رشد نظام فكرى و منطقى آنها در تضادند. همه به طور فطرى خدا جو هستند. اگر تقليدى نباشيم و توليدى باشيم و اهل تفكر باشيم، با ديدن آيات الهى خود به اين نتيجه مى‌رسيم كه بايد مرتباً خداوند را به بزرگى ياد كنيم و نماز بخوانيم.
ما نماز آيات را فقط هنگام خسوف، كسوف و زلزله و... مى‌خوانيم؛ در حالى كه ديدن هر آيتى از آيات خداوند خود به يك نماز آيات نياز دارد. ما اين مسئله را تقليدى كرده‌ايم و سپس مى‌پرسيم: نماز آيات چند ركعت است؟ يعنى همه‌اش حفظى و تقليدى است. به جاى اينكه تفكر در عظمت خداوند باشد.

شما به مواردى اشاره كرديد كه هر كدام مسئوليتى را متوجه مى‌سازد؛ به نظر شما اين مسئوليت‌ها متوجه چه كسانى است و وظيفه مسئولين در اين زمينه چيست؟
خوشبختانه ما در ميان مسئولان افراد متفكر، دلسوز و سالم فراوان داريم اين مسئولان بايد افراد متفكر را جمع كنند و پس از سازماندهى از آنها كمك بخواهند. بنابراين مسئول كردن تعدادى جوان به واسطه رفاقت و ارتباط كارساز نيست. افراد توانا در رشته‌هاى مختلف كه الزاماً مسن هم نيستند و در بين آنها جوان‌هاى مستعد هم فراوان است. در واقع طرح من اين است كه جمعى از افراد متفكر را كه به فكر پول و مقام نيستند، سازماندهى كنيم (كه به خدا قسم از اين افراد فراوان اند). حتى ممكن است كه آن سازمان دهندگان، خود عالم نباشند؛ مانند »اُين هايمر« كه علم آمريكا را در زمان جنگ جهانى دوم سازماندهى كرد و هم دانشمند نبود.
من در ميان نيروهاى سپاه، جهاد سازندگى، روحانيون و خود حوزه علميه قم افراد جوان و پرتوانى را مى‌شناسم كه مى‌توانند، به خوبى سازماندهى كنند؛ اما نه در قالب‌هاى هنجارى خودشان. (كس نداند اندر اين بحر عميق/ سنگريزه قرب دار يا عقيق) به ظاهر افراد نبايد قضاوت كرد. من در اين دانشكده كسانى را مى‌شناسم كه نماز نمى‌خوانند؛ اما تمام زندگى خود را بى هيچ چشم داشت براى دانشگاه گذاشته‌اند. اين عده كه مى‌گويم، حتى به خدا اعتقاد دارند و گريه هم مى‌كنند، اما متأسفانه در خانواده نياموخته‌اند. از آن طرف هم افرادى را مى‌شناسم كه با ريش و تسبيح، اهل دغل و حقه بازى هستند.

شما وقتى از آسيب‌هاى دانشگاه و نظام علمى حاكم بر آن صحبت مى‌كنيد، به نظر بيشتر به ارزشهايى قائل هستيد كه تابع علقه‌هاى مادى اند يا حداقل در نظر اول چنين است. به نظر شما فعاليت و عملكرد صاحبان فكر و انديشه بيشتر بايد تابع چه علت هايى باشد و علقه‌هاى معنوى و شناختى چه جايگاهيى دارند؟
من در پيش‌تر هم اشاره كردم كه كار علمى نبايد با انگيزه‌هاى مادى انجام شود، زيرا توليد فكر را در پى ندارد. بايد عده‌اى دانشمند انتخاب شوند كه اجازه داشته باشند، خود دانشجويان خود را انتخاب كنند. به ١٠٠٠ استاد هم نياز نيست. تعداد محدودى استاد كه در طول زمان ثابت كرده‌اند به دنبال پول و مقام نيستند. از طرفى هم ديپلم دبيرستان به صورت انبوده اعطا شود. يك ديپلم دبيرستان جامع، به سه رشته علوم انسانى كه دارنده آن حفظى بار آمده و هيچ مايه علمى ندارد. هيچ كجاى دنيا اين همه رياضى نمى‌خوانند و هيچ كجاى دنيا اين همه حفظ نمى‌كنند. از طرف ديگر، به جاى توسعه دانشگاه آزاد، بايد مدارس فنى - حرفه‌اى ايجاد شود كه خود نوعى اشتغال زايى است و در زمينه دانشگاه هم تعداد ورودى‌ها كم شود.
بنابراين به نظر من ريشه نظام آموزشى كشور مشكل دارد، چون يك نظام فئودال و ارباب و رعيتى است. با اجراى اين روش، نخست اينكه تنها علاقمندان و عاشقان علم وارد اين حيطه مى‌شوند. علم پرجاذبه‌ترين چيز است و هر كس علاقه داشته باشد، به سمت آن مى‌آيد. به پول خرج كردن هم نيازى نيست و به استاد هم بايد آن قدر پرداخت شود كه زندگى اش بچرخد؛ نه كمتر و نه بيشتر. اكنون استاد يارى داريم كه صاحبخانه‌اش ٢ ميليون پول پيش طلب كرده و ايشان ندارد كه بپردازد از آن طرف استادى هم داريم كه در رشته علوم انسانى، ماهى ٣ تا ٤ ميليون تومان درآمد دارد. بايد به اندازه‌اى باشد كه استاد نيازمند نباشد و كاسبى هم نكند.
عشق بايد پايه علم باشد. اين عشق پيش‌تر وجود داشت؛ اما ما آن را از بين برده‌ايم و عشق مدرك، استعدادهاى درخشان و خود نمايى را جايگزين آن كنيم. اين بينش بايد تغيير كند. رئيس جمهور آلمان ديپلم دبيرستان ندارد؛ حال در كشور ما اين همه توليد مدرك چه معنايى دارد؟ در مدارس و دانشگاه‌هاى ما دانش‌آموز و دانشجو، همواره در حال حفظ كردن هستند؛ نه فكر كردن. فكر را گرفته‌ايم و در يك جمله؛ نه عشق است و نه فكر.

آخرين سؤال ما اين است كه ضرورت توليد فكر و علم در ظاهر امر بسيار بديهى است؛ شما در عمل و به صورت كاربردى اين ضرورت را چگونه تبيين مى‌كنيد؟
عرفان يعنى شناخت و به معرفت رسيدن. من امام حسين را در سفر حج با دعاى عرفه شناختم. من در دعاى عرفه فهميدم كه امام حسين(ع) به چه درجه‌اى از تفكر و معرفت رسيده است. در قرآن آمده كه »نيافريديم انس و جن را مگر براى اينكه خداوند را عبادت كنند«. شما وقتى نماز مى‌خوانيد، چه موقع وصل مى‌شويد. يك شرايط جسمى و يك قلوب يفقهون ؛ اما اگر به عظمت الهى فكر كنيد، جايگاه كره زمين در كهكشان چگونه است، آن وقت ليعبدون مى‌شود. وجود انسان براى عبادت است و پيش از اين عبادت براى معرفت الهى است. براى رسيدن به معرفت الهى مراحل مختلفى وجود دارد. زمانى شما يك بيت حافظ را مى‌خوانيد وصل مى‌شويد؛ اما زمانى هم به صورت مصنوعى گريه مى‌كنيد، اما وصل نمى‌شويد. نهايت علم معرفت و نهايت معرفت، معرفت الهى است و نهايت معرفت الهى ليعبدون است؛ ليكن اين علم فقط در كتاب‌ها نيست. يك كشاورز يك فيلسوف عارفى است، چون فكر مى‌كند. پس ضرورت توليد علم براى رسيدن به معرفت الهى است.

از وقتى كه در اختيار ما گذاشتيد بسيار سپاسگزاريم.