پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - برخورد سلفى گرى و نوگرايى - شیدا محمدجواد
برخورد سلفى گرى و نوگرايى
شیدا محمدجواد
پس از فرو پاشى سوسياليسم و انحلال پيمان ورشو، و زوال آنچه »خطر كمونيسم« خوانده مىشد، نظريهپردازان غربى تأثيرگذار متوجه اسلام شدند تا آن را چونان بديلى خطرناكتر از كمونيسم، براى غرب تصوير كنند. در چنين شرايطى ساموئل هانتينگتون، نظريه »برخورد تمدنها« را عرضه كرد و طى آن مدعى شد كه نبردى فراگير در دو سطح در جريان است: سطح جهانى كه در آن تمدنها در بسترى دينى، به هدف سلطه نظامى و سياسى، با هم برخورد مىكنند و سطح منطقهاى و حتى ملى، يعنى در داخل يك كشور.
دوازده سال از ظهور اين نظريه در سال ١٩٩٣ از سوى استاد دانشگاه هاروارد كه نخست به صورت مقالهاى با عنوان »برخورد تمدنها«(Civilization of clash) در مجله »اموربيگانه«(Foreign affairs)عرضه شد مىگذرد. در سال ١٩٩٦ اين نظريه در قالب كتابى قطور عرضه شد.
هانتينگتون در كتاب خود، تنها به ارائه فرضياتى پيرامون روابط ميان جوامع و كشورها و جريان داشتن برخوردها و نزاعها در بسترى دينى و فرهنگى اكتفا نمىكند، بلكه انگارههايى پيرامون دگرگونى نظامهاى جهان براساس معيارهاى غربى عرضه مىكند. نظر هانتينگتون، از زمان ظهور تاكنون، با نقدها و تحليلهاى متعدد و واكنشهاى متفاوتى روبه رو شده است.
پس از يازدهم سپتامبر ٢٠٠١، اين واكنشها شكل گستردهترى يافت. برخى پژوهشگران غربى پس از حوادث تروريستى يازدهم سپتامبر، به ديده اعتبار به نظريه هانتينگتون نگريستند، ولى برخى ديگر همچنان در برابر آن مقاومت كرده، براى ابطال آن تلاش نمودند.
كتاب »ايمان، تروريسم و تسامح«، اثر انگمار كارلسن، پژوهشگر و ديپلمات سوئدى، در پى ابطال انديشهها و ايدههاى هانتينگتون پيرامون برخورد تمدنها است. وى معتقد است كه اين برخورد، هيچ ارتباطى به فرهنگها، اديان يا تمدنها ندارد، بلكه بر تضادهاى موجود ميان نگرههاى نوزايانه جديد و انديشههاى سلفى متحجر استوار است. وى به وجود برخورد اعتراف مىكند، ولى آن را از نوع برخورد ميان تمدنها يا اديان نمىداند، بلكه برخورد ميان سلفى گرى و نوگرايى يا تضاد ميان تندروى (راديكاليسم) و عقلانيت مىشمارد كه آن هم مختص دين، فرهنگ و كشور خاصى نيست و ممكن است در همه جا وجود داشته باشد ؛ چنان كه كارلسن مىگويد: گروههاى افراطى در ايالات متحده از جماعتهاى افراطى اسلامگرا تهديد كنندهتر هستند.
نويسنده كتاب خود را با آيه »انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلنا كم شعوباً و قبائل لتعارفوا« (حجرات /١٣) آغاز مىكند و در ادامه بر فرضياتى كه در غرب پيرامون پايان تاريخ شكل گرفته مىپردازد. وى بر آن است كه نخستين بار ايده پايان تاريخ، در زمان جنگ سرنوشت ساز ميان فرانسه و اتريش در سال ١٨٠٦ مطرح شد كه برخى آن را نقطه پايان تاريخ تصوير كردند.
نويسنده سپس ايده فوكوياما، ديپلمات و آكادميسين ژاپنى الاصل آمريكا، پيرامون ايده پايان تاريخ را مرور مىكند. فوكوياما فروپاشى اردوگاه كمونيسم را موجب رسيدن قطار ليبرال - دموكراسى غربى به نقطه پيروزى و گسترش آن به همه جهان و همه عرصهها و حوزهها مىداند و بر آن است كه از اين پس، جهان، هماهنگ و داراى صفت سياسى و اقتصادى ليبرال خواهد شد ؛ در حالى كه بنا به نظر نويسنده، نه تنها چنين چيزى حاصل نيامده، بلكه وضعيتى متفاوت پديد آمده است.
نويسنده آنگاه به طرح و تحليل نظريه ساموئل هانتينگتون درباره برخورد تمدنها مىپردازد. از نظر وى سخن او هم ادامه و تكرار سخنان ديگران، با كمى استناد به حوادث سياسى در سطح جهانى است.
نويسنده به چالشها و نزاعهايى كه در غرب ميان امرا، سزارها و پادشاهىهاى مطلق و مشروطه شكل گرفت اشاره مىكند. وى انقلاب فرانسه را نقطه آغاز تاريخى جديد يا مرحله جديدى از تاريخ مىداند كه نقطه آغاز نزاعهاى محلى و منطقهاى هم شد و نزاعها از چار چوب رايج در آن دوره كه نزاع ميان پادشاهان و اميران بود، به درون ملتها و تودهها منتقل شد، پس اين نوع منازعات كه در طول قرن هجدهم تا پايان جنگ جهانى اول و جنگ اكتبر ١٩١٧ روسيه جريان داشت، از داخل ملتها و تودهها به منازعات ميان اردوگاههاى ايدئولوژيك و فكرى كمونيسم و دموكراسىهاى ليبرال از يك سو و فاشيسم و نازيسم از سوى ديگر تبديل شد و پس از نابودى فاشيسم و نازيسم، منازعاتى جديد ميان دموكراسىهاى ليبرال و كمونيسم شكل گرفت كه تا پايان دوران جنگ سرد و فرو پاشى اتحاد جماهير شوروى ادامه داشت.
نويسنده، شكل نزاعهاى ميان دو قطب را كه تا پايان دوران جنگ سرد ادامه داشت و پايان يابى آن هانتينگتون را به اين تصور انداخت كه »مرحله نزاع ميان كشورهاى غربى در چارچوب سياست جهانى به نقطه پايانى خود رسيد و مرحله ديگرى از روابط ميان تمدنهاى غربى و غير غربى براساس برخورد و درگيرى به هدف سيطره سياسى آغاز شده است«، مطالعه مىكند.
هانتينگتون بر آن است كه اين برخورد، در حوزههاى مختلف در جريان است و هيچ راهى براى گريز و پرهيز از اين برخوردها نيست. هانتينگتون اسبابى را براى گريز ناپذيرى اين برخوردها ذكر مىكند وى از اين ميان به اين مسئله اشاره مىكند كه اختلافها ميان فرهنگها، اختلافاتى اساسى و ريشه دوانده در تاريخى چند صد ساله است و شدت اختلافات ديدگاهها ميان ايدئولوژىهاى سياسى و نظامهاى سياسى به حدى بالا گرفته است كه نمىتوان آن را پنهان كرد و جهان چنان تراكم فزايندهاى يافته كه برخوردى مستمر و بى سابقه ميان مردمى كه به فرهنگهاى مختلف گرايش دارند، در جريان است. اين برخوردها آگاهى انسانها و شدت پاى بنديشان به فرهنگشان را تقويت و تشديد مىكند و نتيجه آن بروز تعارض ميان فرهنگها به شكل وسيعتر است.
افزون بر اين، روند نو سازى اقتصادى و اجتماعىاى كه همه جهان را در بر گرفته موجب شده كه انسانها از هويت جغرافيايى خود عبور كنند. اين امر موجب تضعيف نقش دولت شده و عرصه را به روى دين گشوده تا اين خلا را پر كند. اين بيدارى دينى، هويت و گرايشى را تشكيل داده كه از مرزهاى ملى و قومى فراتر رفته است.
هانتينگتون جهان را به هفت يا هشت تمدن بزرگ تقسيم كرده است: تمدن غرب لاتين كه شامل اروپاى غربى و شمال قاره امريكا مىشود، تمدن كنفوسيوس، تمدن ژاپنى، تمدن اسلامى، تمدن هندى، تمدن اسلاوى لاتينى ارتدكس، تمدن امريكاى لاتين و تمدن فرانسوى .
چنين تقسيمبندىاى موجب شگفتى است، زيرا برخى تمدنها را براساس ارزيابى فرهنگى و دينى و برخى ديگر را براساس معيار جغرافى تعريف كرده است. وى از تمدن امريكاى لاتين به مفهوم جغرافيايىاش سخن مىگويد، ولى به تمدن اسلاوى، به مفهوم دينى ارتدكس آن اشاره مىكند، در حالى كه اكثريت شهروندان كشورهاى امريكاى لاتين كاتوليك هستند، نه ارتدكس. اما هنگامى كه از تمدن غربى سخن مىگويد، در طبقهبندى آن بر دو عامل سكولاريسم و دين تكيه مىكند. وى با اينكه بر سكولار بودن غرب تأكيد مىورزد، از عامل دينى نيز ياد مىكند و آن را داراى نقشى اساسى در اين تمدن تلقى مىكند؛ اين در حالى است كه برخى ديگر تمدنها را تنها به لحاظ دينى نامگذارى و تقسيمبندى مىكند و مدعى مىشود كه طبيعت اين تمدنها اساساً دينى است.
پژوهشگر سوئدى كارلسن، اين پرسش را مطرح مىكند كه چه چيزى موجب تمايز ميان تمدن غربى و تمدن امريكاى لاتين شده است؟ آيا مىتوان همه كشورهاى اروپايى را با تفاوت زبانهايشان در طبقه فرهنگى واحدى نشاند، در حالى كه مكزيك با اسپانيا متفاوت است و آيا مىتوان كشورهاى امريكاى لاتين را تنها به دليل ديكتاتورهاى نظامى كه در آن سر بر آوردند، از دايره فرهنگى اروپا بيرون كرد، اما در همان حال اسپانيا و پرتغال را در چارچوب تمدن غربى قرار داد؟
كارلسن معتقد است كه هانتينگتون، دين و سياست را هر جا كه به پروژهاش كمك كند، در هم مىآميزد. او جنگ خليج فارس (پس از اشغال كويت از سوى عراق) را جنگ ميان تمدنها معرفى كرده است. درهم مىآميزد. كارلسن در نقد اين ادعاى هانتينگتون مىگويد: هيچ نزاع ديگرى، واضحتر از آنچه در اين جنگ بروز كرده، نيست كه منافع دولتها قوىتر از گرايشهاى دينى و فرهنگى است، زيرا انگيزههاى صدام حسين از حمله به كويت دينى نبوده است ؛ وانگهى از كشورهاى هم پيمانى كه صدام را مجبور به خروج از كويت كردند، عربستان و تركيه و مصر و سوريه هم بودهاند كه در كنار نيروهاى امريكايى و فرانسوى و بريتانيايى قرار داشتند ؛ نه در مقابل آنان.
كارلسن نتيجه مىگيرد كه هانتينگتون فرق ميان سيب و گلابى را نمىداند، زيرا مىكوشد تا تصويرى از نوعى اسلام جهانى ترسيم كند كه جهان اسلام را با راهبردى روشن و به همان شيوه بلوك شرق رهبرى كند، اما چنين رهبرىاى ناممكن بودنش را اثبات كرده است، زيرا مثالهاى بىشمارى وجود دارد كه نشان مىدهد، امور داخلى دولتها و اولويتهايشان در مقابل مسايل دينى و فرهنگى، از اهميت بيشترى برخوردار است.
كارلسن مىپرسد، وقتى خود هانتينگتون نتيجه مىگيرد كه امور داخلى و اولويتهاى داخلى كشورهاى اسلامى، امكان تشكيل يك بلوك اسلامى را ناممكن كرده است، چگونه تصويرى از اسلام جهانى براى رهبرى جهان اسلام ترسيم مىكند؟!
كارلسن به مفهوم »مرزهاى خونين اسلام« كه هانتينگتون به كاربرده و مدعى شده كه در بيشتر چالشهاى جهان امروز يك طرف اسلام وجود دارد، اشاره مىكند و در نقد آن متذكر مىشود كه اسلام در طول تاريخ، متسامحترين اديان بوده و در دوران جنگهاى صليبى و عصر استعمار هم مىشد از مرزهاى خونين مسيحيت سخن گفت و نبايد فراموش كنيم كه اروپا در طى يكصد سال اخير، شاهد دو جنگ بزرگ جهانى، يعنى بزرگترين جنگهاى قرن بوده است .
نويسنده كتاب »ايمان، تروريسم و تسامح« كتابش را با اين سخن پايان مىبرد كه شكلگيرى فرهنگى اروپا، مديون عربهايى است كه ميراث هلنىابى كه اروپاييان امروز آن را پايه فرهنگ خود مىشمارند، حفظ و حراست كردند و به اروپا انتقال دادند.