پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - الهيات پسامدرن - آدامز دانیل جی
الهيات پسامدرن
آدامز دانیل جی
مترجم: سيد عبدالمجيد طباطبايى لطفى
اكنون ما دقيقاً ميان عصر مدرنيته و دورانى قرار گرفتهايم كه هنوز فرانرسيده و نامى برروى آن نهاده نشده است. از اينرو اتخاذ تصميمى صحيح در اين زمينه نقشى حياتى دارد.
»دانيل جىآدامز« از محققان علوم دينى، وابسته به كليساى پروتستان است كه در مدرسه علوم دينى هانيل (Geminary Hanil Theological) در كشور كره تدريس مىكند. مقاله او اولين بار در سال ١٩٩٧ م و در شمارههاى بهار و تابستان فصل نامه »متانويا« (Metanioa) به چاپ رسيد. اين مجله فصل نامهاى بين المللى است كه در پراگ (Prague) منتشر مىشود.
پسامدرنيزم واژهاى است كه اين روزها در مراكز آكادميك بسيار مورد استفاده قرار مىگيرد و همانند تمامى واژههاى اين چنينى و جنبشها و تحولاتى كه در پى دارند، تأثير قابل ملاحظهاى بر علم الهيات رايج در بر دارد. اگر بخواهيم به مفهوم پسا مدرنيزم و اهميت آن در حيطه حيات و عمل علم الهيات پى ببريم، ابتدا بايد تعريفى دقيق و منطقى از آن داشته باشيم كه پسامدرنيزم به چه معنا به كار مىرود؟ پسامدرنيته به چه معنايى است؟ آيا مفهوم اين دو واژه متفاوت است و آيا مىتوان آنها را به جاى هم به كار برد؟
مشكل نخست آن است كه اصولاً در مورد مفهوم واژه پسامدرن سردرگمى فراوانى به چشم مىخورد. يكى از محققين علوم دينى، آقاى تايرون اينبادى (TyronInbody)، اين كلمه را با »نوار عقلانى كه دور تا دور فرهنگ پيچيده شده باشد« مقايسه كرده و بيان مىدارد كه مىتوان آن را براى توصيف تقريباً هر آنچه كه در نظر فرد مورد تاييد، يا عدم تاييد باشد، به كار برد.
به سوى تعريف واژه پسامدرن
محققان علوم الهيات تنها كسانى نيستند كه در تعريف واژه پسامدرن دچار سردرگمى هستند؛ چرا كه در زمينه علوم فلسفى و ادبى كمتر واژهاى را مىتوان يافت كه مانند پسامدرنيزم در تمامى زمينههاى مذكور كاربرد داشته باشد و در عين حال در هيچ يك از آنها مفهوم دقيقى از آن در دست نباشد. آقاى »امبرتو اكو« (Umberto Eco) -كه خود اصولاً به خاطر نگارش كتاب »نام گل رز« (Rose the Neme of the) در زمره نويسندگان پسامدرن محسوب مىشود -در مورد پسامدرنيزم مىنويسد: »به نظرم مىرسد كه اين واژه امروزه در مورد هرآنچه كه مطلوب به كاربرنده واژه باشد مورد استفاده قرار مىگيرد«
فرايند تعريف اين واژه در اثر كثرت استعمال دو واژه پسامدرنيته و پسامدرنيزم به جاى هم، دستخوشِ ابهام بيشترى شده است. اكثر دانشمندانِ علوم اجتماعى كلمه پسامدرنيته را بهكار مىبرند، در حاليكه كلمه مورد استعمالِ اهل فن در زمينه علوم انسانى اكثراً پسامدرنيزم است.
واژه پسامدرنيته بيشتر اشاره به اوضاع و احوال فرهنگى دارد، در حاليكه پسامدرنيزم غالباً به يك تحول فرهنگى، يا مجموع تحولات درونِ فرهنگ اشاره مىنمايد.
به عبارت ديگر: پسامدرنيته، شرايطى است كه فرهنگ اواخر قرن بيستم، خود را در آن مىيابد؛ در حالى كه پسامدرنيزم بازتاب آن شرايط و پاسخ به آن محسوب مىگردد.
شايد بهترين عبارتى كه در مورد پسامدرنيته و پسامدرنيزم مىتوان بهكار برد اين باشد كه ايندو بيشتر از هر چيز، يك وضعيت ذهنى محسوب مىشوند.
براى شروع، بايد گفت كه پسامدرن، شيوهاى است جهتِ نامگذارى بر واقعيتِ فرهنگى-اجتماعى كنونى، توسط افرادى كه درگير چنين مسايلى مىباشند. اين واژه توسط فلاسفه، جامعهشناسان، منتقدان ادبى، معماران و هنرمندان بهكار گرفته شده و همين افراد هستند كه غالباً آن را مورد استفاده قرار مىدهند.
بهعلاوه، پسامدرن اصولاً پديدهاى نشأتگرفته از فرهنگ خوب مىباشد. بنابراين پسامدرن، تحولى است كه در واكنش به مدرنيزمِ تمدن غرب شكل گرفته، اما در عين حال اين پديده، بخشى از تحولات وسيعتر و عميقتر است كه در حال حاضر در جهان جارى است. و اين مسأله بخاطر تأثير گسترده فرهنگ غرب در سراسر جهان و نيز زاييده اين واقعيت است كه فرايند مدرنسازى همچنان در حال اشاعه سرمايهدارى، شهرنشينى، فنآورى، ارتباط از راه دور و فرهنگ فراگير غرب به تمامى گوشه و كنار دنيا مىباشد.
اگرچه پسامدرن اصولاً تحوّلى است كه زاييده فرهنگ غرب مىباشد، ولى بر حيات عقلانى بسيارى از فرهنگها؛ ازجمله فرهنگهاى آسياسى در حال تأثيرگذارى است. براى مثال، در كشور »كُره« تلويزيون ايالتى »K.B.S« در اوايل سال ١٩٩٣ دو عنوان برنامه در مورد پسامدرنيزم و تأثيرات آن در جوامع پخش نمود. اين برنامهها همچنين شامل بخشهايى بودند كه به تأثير پسامدرنيزم بر الهيات مىپرداخت. در ماه ژولاى سال ١٩٩٥ همين شبكه مصاحبهاى را با دكتر »سى، اى، وان پرسن (Dr.C.A Van Peursen) از هلند پخش نمود كه موضوع آن، »دنياى پسامدرن و فرهنگ امروز« بود.
مصاحبهگر اين برنامه، دكتر سانگ بونگ هو (Song Bong Ho) بود. وى پروفسور دانشگاه ملى سئول و يك فيلسوف برجسته مسيحى و فعال از فرقه پروتستان مىباشد. بسيارى از گالرىهاى هنرى در سئول، نمايشگاههايى با موضوع هنر پسامدرن برپا نمودند و كتب بسيارى در مورد فلسفه پسامدرن و نظريه انتقادى منتشر كردند. اگرچه برخى از منتقدين اصرار مىورزند كه چون پسامدرن در آسيا يك فرهنگ وارداتى از غرب، است؛ لذا هيچ كارى به اين منطقه ندارد، اما تأثير آن همچنان احساس مىگردد، بخصوص در كشورهايى كه تحولِ اجتماعى، بارزترى نسبت به كشورهاى ديگر دارند. لازم به يادآورى است، كه فرايند مدرنسازى در اين كشورها در پيشرفتهترين حدّ خود ديده مىشود.
البته نبايد تأثير پسامدرن را حيرتانگيز دانست؛ زيرا پسامدرن، راهى است براى تشخيص آنكه جهان در دورانِ برزخ و انتقال از مرحلهاى به مرحله ديگر بهسر مىبرد. اين دنيايى است كه هنوز نتوانسته است چيستى خود را بنماياند، بلكه فقط مشخص ساخته است كه فعلاً در سنخ چه چيزى قرار ندارد.مشخص است كه مدرنيزم به عنوان يك جهانبينىِ برخاسته از فرهنگ غرب، در يك بحران جدى گرفتار شده است، ولى در حالِ حاضر، كسى به طور يقين نمىداند كه چه چيزى جاى مدرنيزم را خواهد گرفت. بنابراين پسامدرن، به فاصله ميان دوران تجربهشده و دورانى اطلاق مىشود كه هنوز فرا نرسيده است.
در عين حال يكى از جامعهشناسان، وجه ديگرى از پسامدرن را به »غيرسكولارسازى دنيا« تعبير نموده است. نهتنها تحولات مذهبى جديدى در حال شكلگيرى است، بلكه مهمتر از آن شاهد احيا و قوتگيرى مذاهب سنتى نيز هستيم. البته در غربِ غيرمذهبى؛ يعنى جايى كه اين چيزها غريب هستند، به اين احيا و قوتگيرى مذاهبِ سنتى، لقب ناشايست اصولگرايى دادهاند. درواقع رابطه مستقيمى ميان زوالِ مدرنيزم و احياى مذاهب سنتى وجود دارد. در دهههاى اخير شاهد زوال و سلب مشروعيت از جنبشهاى شبهمذهبى؛ همچون كمونيزم، ملىگرايى غيرمذهبى و باور غرب مبنى بر محتوم بودن پيشرفت و ترقى بشرى بودهايم. به بيان يكى از ناظران، مردم »شاهد سرنگونى خدايان دروغين بودهاند« بنابراين خدايان پيشين در حال بازگشتند.
در زمينه پسامدرن اين حركتِ اخير؛ يعنى حركت به سوى مذهب، هم از بُعد منفى و هم از بُعد مثبت، مورد توجه قرار گرفته است. زيگمونه بومان (Zygmunt Bauman) مىگويد: آنچه را مدرنيته با گستاخى از جهان سلب نموده بود، پسامدرنيته به آن بازمىگرداند. يا به عبارتى مىتوان گفت: طلسمى را كه مدرنيته درصدد شكستن آن بود مجدداً در جهان ابقا مىشود. به عبارت ديگر »مدرنيته« با خود مذهبزدايى را به ارمغان آورد، اما »پسامدرنيته« تقدس را بههمراه دارد. از سوى ديگر آقاى گابريل موران (Gabriel Moran)، با طرح سؤال ذيل، جانب احتياط را رعايت كرده كه »آيا دنياى پسامدرن، رجعتى است به دنياى ماقبل مدرن« در نظر او، بازگشت خدايان پيشين به همراه ظهور »عصر جديد« بيش از آنكه يك پيشرفت بهحساب آيد، يك سير قهقرايى محسوب مىشود. وليكن هر موضعى كه انتخاب كنيم، خواهيم ديد كه مذهب در قلب اوضاع پسامدرن قرار دارد.
چهار ويژگى پسامدرنيته
عصر پسامدرن را از طريق چهار ويژگى مىتوان به بهترين نحو شناخت ١.فروپاشى غرب؛ ٢.بحران مشروعيت؛ ٣.بازار عرضه انديشه؛ ٤.فرايند ساختارشكنى. درواقع مىتوان گفت: اين چهار ويژگى معرفِ مفهوم پسامدرنيته هستند.
اولين مشخصه پسامدرنيته عبارت است از: »فروپاشى غرب« فلسفه غرب به انتهاى راه تجزيه و تحليلِ كلامى، خويش رسيده و ديگر راه به جايى ندارد. »هنر غرب« در وادى خيالات و اوهام سرگردان است و »علم غرب« در آلودگىاى كه خود به وجود آورده و در آن دستوپا مىزند، در حال خفگى است. نظريه سياسى دموكراتيك غرب، هم با نئو-كنفوسيونيزم- (Confucianism _Neo) و هم با اسلام در چالش افتاده است، كمونيزم مضمحل گشته و مذاهب غربى ميان ترديد دو شاخه سكولاريزم از چپ و ديندارى از راست گرفتار آمده است.
ديدگاه مدرن، نسبت به جهان، بر مبناى مفروضات غربى در مورد محتوم بودن پيشرفت و ترقى، شكستناپذيرى علم، مطلوب بودن دموكراسى و حقوقِ ترديدناپذيرى فردى شكل مىگيرد. فرض بر اين بود كه »غرب مدينه فاضله« است و تمامى فرهنگهاى ديگر سرانجام از ارزشهاى غرب، كه بهتدريج جهانى مىشد، الگو خواهند گرفت. طبق اين ديدگاه، غرب از يك برترى فرهنگى ذاتى، برخوردار بود و ترقى و پيشرفت، فرايندى بىپايان بهشمار مىآيد. ولى تمامى اين باورها دستخوشِ تغيير شده و »آنچه ديروز قطعى و متقن به نظر مىرسيد، امروز از ديد خوشبينانه، سادهانگارى و از ديد منتقدانه نژادپرستى، محسوب مىشود.«
اين دورنماى جديد، از طريق تجديدنظر در نگارش تاريخ دوران مشهور به دوران مدرن تشريح مىگردد. باورهاى الهياتى اجتماعى، سياسى؛ همچون الهيات آزادىبخش (Liberation theology) نشأتگرفته از امريكاى لاتين، و الهيات مينجانگ Minjung) (theology از كره، الهيات وطن (homeland theology) از تايوان و الهيات مجاهدت (theology of stiaggle) از فيليپين با تاريخهاى رسمى گذشته و الهياتى كه بههمراه داشته در چالش مىباشند. اين برخورد ميان تواريخ طى مراسم بزرگداشتِ پانصدمين سالگرد »كشف امريكا« توسط كريستف كلمب، به صورت بسيار گويايى ابراز گشت.معلوم گشته كه مدرنيته غرب به معنى محو و نابودى فرهنگهاى ديگر بوده است. امروز تلاش براى حفظ اجزا و قسمتهاى باقىمانده از اين فرهنگها و نيز حصول اطمينان از خاتمه استيلاى فرهنگى غرب در جريان است.
دومين ويژگى پسامدرنيته همان چيزى است كه به بحران مشروعيت معروف گشته است. فراروايتهاى معروفى كه قبلاً مورد قبول همگان بودند، اكنون مورد ترديد قرار گرفتهاند. نمونهاى از اين فراروايتها، ترقى و پيشرفت نامحدود مىباشد كه توسط شمارى از عوامل، مشروعيتِ خويش را از دست داده، يا به عبارتى اعتبار آن از بين رفته است. اين عوامل عبارتند از: ١.آلودگى محيط زيست؛ ٢.اتمام ذخاير طبيعى؛ ٣.بيم از افزايش درجه حرارت كره زمين و پيشروى ضايعه وارده بر لايه اُزن؛ ٤.حوادث جدى در مراكزى؛ همچون كارخانههاى مواد شيميايى و كارخانههاى نيروى هستهاى؛ ٥.رشد فقر در بسيارى از نقاط جهان در اثر رشد نابرابر و مشاهده اين امر كه ملل پيشرفته به انتهاى راه ترقى خود رسيده و در نقطهاى هستند كه زوال اقتصادى آغاز گشته و كيفيتِ عمومى زندگى، رو به نقصان گذاشته است. در عصر پسامدرن، مسأله ترقى و پيشرفت بىانتها، يا حتى اين مسأله كه برخى از انواع ترقى لزوماً مناسب و پسنديده هستند، ديگر يك امر بديهى محسوب نمىشود و از پذيرش همگانى برخوردار نيست.
در جوامع غربى در اعتقادات شخصى افراد، فراروايت يهودى-مسيحى، مربوط به اخلاق جنسى، تقريباً مشروعيت خود را از دست داده است. تا همين اواخر، عفاف و پاكدامنىِ قبل از ازدواج يك شرط محسوب مىشد. البته همه افراد در عمل تا اين حد پايبندى نداشتند، ولى درواقع همگان آن را به عنوان يك ايدهآل پذيرفته بودند، اما اكنون اساتيد دانشگاه گزارش مىدهند كه دانشجويانى وجود دارند كه حتى با معناى كلمه پرهيزكارى و عفاف بيگانهاند، چه برسد به درك مفاهيم اخلاق جنسى، كه در بطن اين واژهها نهفته است. داشتنِ روابط جنسى قبل از ازدواج، زندگى مشترك بدون ازدواج، شيوههاى ارضاى غير از ازدواج؛ همچون همجنسبازى و... در فرهنگ جارى غرب چنان رواج يافته كه بيشتر مردم شرايط جديد را يك امر طبيعى مىدانند. در واقع بحران مشروعيت تمام زواياى زندگى عصر حاضر را تحت الشعاع خود قرار داده است. زمانى كه فرا روايتهاى پيشين، قوت و پذيرش خود را از دست مىدهند، آنچه به دنبال آن اتفاق مىافتد، پديده تكثر ارزشها است. لذا اگر ارزشهاى پذيرفته شده جهان وجود نداشته باشد، راهى براى مشروعيت بخشيدن و پذيرش جهانى يك نظام ارزشى خاص، وجود نخواهد داشت. ماحصل اين وضعيت تكثر ارزشها و نظامهاى ارزشى است كه هر يك با ديگران در رقابت خواهند بود. بعلاوه، در درون يك نظام ارزشى فرهنگى مفروض ممكن است، حمايت سياسى اخلاقى كافى براى تضمين مشروعيت آن وجود نداشته باشد. اين امر در فرهنگ غرب منجر به ازهم گسيختگى جامعه و تبديل آن به جناح بندىهاى مبتنى برنژادگرايى، مذهب و مسايل اقتصادى شده است. اين ازهم پاشيدگى، موجب ركود جريان سياسى، نابودى اعتقاد نسبت به مصالح عمومى و بروز رقابت شديد براى كسب منافع سياسى و اقتصادى انحصارى هرچه بيشتر شده است. شايان توجه آن كه، اين از هم گسيختگى، در حال نفوذ در ارزشهاى بنيادين و الهيات عصر حاضر مىباشد.
سومين ويژگى پسامدرنيته به بازار عرضه انديشه معروف است. در گذشته دانش و ارزش فرهنگى و مذهبى كاملاً تحت كنترل نخبگان سياسى و علمى قرار داشت. والدين فرزندانشان را در كنترل داشتند. معلمان، دانشآموزان را مراقبت مىكردند. روحانيون، مردم حوزه خود را رهبرى مىكردند. سياست مداران شهروندان را در مهار خود داشتند و به همين ترتيب الى آخر. دانايى افراد توانايى آنها محسوب مىشد. بنابراين انتشار دانش به شدت تحت كنترل بود. آنان كه نشردانش را بر عهده داشتند، اغلب مىبايستى زحمت سالهاى تحصيل و آموزش تخصصى را به جان مىخريدند و قبل از مشغول شدن به كاردر زمينه تخصصى خود از عهده آزمونهاى متعدد برمىآمدند.
پسامدرنيته تحولى بسيار مهم را با خود به همراه داشته است، ديگر دانش و ارزش فرهنگى و مذهبى در دست مدبرانه نخبگان سياسى و علمى قرار ندارد. شبكههاى تلويزيونى، ماهوارهاى، رايانهها و دستگاههاى نمابر، سانسور و كنترل اطلاعات را منسوخ كردهاند. »انتقال« تمامى اين فنآورىها از طريق شبكههاى عظيم؛ از جمله تلفن و فيلمهاى ويديويى براهميت اين بازار مىافزايد. ابربزرگراه اطلاعاتى در حال تغيير دادن مسير نشر دانش و ارزش در سراسر جامعه مىباشد. در ايالات متحده، توانايى دريافت پنجاه كانال تلويزيونى، از طريق تلويزيونى كابلى، امرى كاملاً بديهى محسوب مىشود. اين كانالها، طيف وسيعى، از برنامهها را پوشش مىدهند كه از جمله آنها مىتوان به برنامههاى معمولى، آموزش دروس تحصيلى، اخبار و گزارش وضعيت آب و هوا، ورزش، سرگرمى، موسيقى، برنامههاى مذهبى، برنامههاى مربوط به خانواده و فرزندان، پخش شبانهروزى فيلمهاى سينمايى، پخش فيلمهاى صرفاً سكسى، خريد از طريق تلويزيون در خانه، مشروح اخبار مربوط به جلسات دولت اشاره كرد. اما تلويزيون ماهوارهاى در سرتاسر جهان، حتى از اين هم مؤثرتر عمل مىكند. بطور مثال، در آسيا كمتر جايى را مىتوان يافت كه تحت پوشش شبكههاى تلويزيونى استار.تى.وى (Star.T.V) از »كره«، ان.اچ.كى (N.H.K) از »توكيو« و سى. ان. ان (C.N.N) از »آتلانتا« نباشد. ايستگاههاى راديويى و تلويزيونى اى وجود دارد كه به بسيارى از زبانها، برنامه پخش مىكنند و گروههاى مهاجر متفاوتى را مخاطب خود قرار مىدهند. در كشور »كره« مىتوان شبكه تلويزيونى ماهوارهاى را بر اساس زبان دلخواه (انگليسى، چينى، ژاپنى، روسى، فرانسوى و آلمانى) انتخاب نمود. رسانههاى جمعى، انبوهى از بازار عقايد، ارزشها و محصولات را در دسترس ملل جهان قرار دادهاند. حتى در دور افتادهترين نقاط جهان مىتوان دستگاههاى ويديويى را يافت كه با باطرى اتومبيل يا، انرژى خورشيدى كار مىكنند. و نيز مىتوان در دور از انتظارترين نقاط جهان ديشهاى ماهواره را مشاهده نمود.
استفاده گسترده از رايانه، اين انتشار آزادانه دانش را صد چندان كرده است. از طريق اينترنت و ديگر شبكههاى رايانهاى عملاً مىتوان به هر گونه دانش و ارزش كه در دسترس باشد راه يافت. تنها ابزار مورد نياز، يك دستگاه رايانه، مودم و نرمافزار مناسب مىباشد! لذا نيازى نيست كه فرد، از نخبگان سياسى، علمى و مذهبى باشد. حال سؤال اين است كه نظارت بر علوم دينى و ارزشها بر عهده كيست؟! اكنون خطباى دينى، تلويزيونى، در مقابل الهيات كليساهاى معتبر قد برافراشتهاند!
ام.تى.وى (M.T.V) و برنامههاى مستهجن در شبكههاى اينترنت، ارزشهاى اخلاقى، سنتى را زيرپا گذاشتهاند و نوارهاى ويديويى كه فرد مىتواند در خلوت خانه خود، به تماشاى آنها بنشيند- ارزشهاى اخلاقى و ادبى جامعه عمومى را خدشهدار نموده است. اطلاعات حاصل از شبكههاى رايانهاى ديدگاههاى پذيرفته شده فرهنگى و مذهبى را آن چنان كه معلمان به افراد مىآموزند، زيرا سوال مىبرد. بنابراين، ما در يك بازار عرضه دانش و معنويت زندگى مىكنيم.
ويژگى چهارم پسامدرنيته فرايندى است كه از آن به عنوان فرايند ساختارزدايى ياد مىشود. مفهوم ساختارزدايى، دقيقاً چيزى است كه از ظاهر كلمه برمىآيد؛ يعنى زدودن نصوص، چيزى شبيه به جدا كردن لايههاى پياز از هم و اين فرايند، يك فرآيندِ عامدانه مىباشد. جاكوس دريدا (Jacques Derrida) در اين رابطه بيان مىكند: »چرا بايد اقدام بر ساختارزدايى كنيم؟ چرا ساختارها را آن گرانه كه هستند به حال خود رها نكنيم؟، و... بدون اعمال فشار برجايى امكان تحولى وجود ندارد من براين نكته اصرار دارم كه ساختارزدايى، يك امر خنثى و منفعلانه نمىباشد، بلكه كاملاً مداخله گونه است«
ساختارشكنى، راهى است براى مشروعيتزدايى از استانداردها و مفاهيم پذيرفته شده نصوص، شيوهاى كه مستقيماً قلب مفاهيم سنتى معتبر و موثق را نشانه رفته و اعتبار آنها را زير سؤال برده است ساختارشكنى در پى آن است كه از تمام زواياى ممكن، نصوص را مورد بررسى قرار دهد؛ بطورى كه ذره، ذره اطلاعات، استخراج شده و از هم تفكيك شوند. »ميشل فوكو« (Nichael Foucault) اين ذرات اطلاعات را »شناخت« (Episteme) مىنامد. منظور از شناخت، مجموع ارتباطاتى است كه در مقطع مشخصى وحدت پيدا مىكنند. رويههاى بدون تربيتى كه موجب پيدايش صور، علوم و نظامهاى ترتيب يافتهى شناختشناسى مىگردد. شناخت، گونهاى دانش، يا نوعى منطق نيست كه با گذر از مرزهاى متنوعترين علوم، موجب نمايان شدن وحدت مطلق يك موضوع، يك معنى، يا يك دوران گردد؛ بلكه مجموع ارتباطاتى است كه در يك مقطع مشخص به هنگام تجزيه و تحليل علوم در سطح قواعد نامرتب ميان علوم كشف مىگردد.
اين بدان معنا است كه هر نصى در هر مقطع مشخص زمانى، تحت شرايط حاصل از شبكهاى از روابط قرار مىگيرد كه اين امر به نوبهى خود معنى آن نص را تحت تأثير قرار مىدهد. بنابراين اصول و قواعد هرگز از معنى قطعى و هميشگى برخوردار نمىباشند. در نتيجه، ساختارشكنى صراحتاً تاكيد مىورزد كه به هيچ وجه نمىتوان يك معنى، واحد و نهايى براى نصوص قايل شد.
مشخص است، كه ساختارشكنى داراى تلويحات عميقى براى الهيات است؛ زيرا »حقيقت عينى بايد توسط حقيقت تعبيرى جايگزين گردد.«اين بدان معنى است كه نمىتوان براى نصوص مقدس؛ هم چون انجيل يك معنى نهايى واحد، قايل بود. اين نصوص لزوماً معتبر و مرجع محسوب نمىگردند. در واقع معنى نص و نيز ماهيت اعتبار آن ممكن است توسط مجموع عوامل پيرامون نص، معين گردد. يكى از نمونههاى اين امر در سنت تغيير يافتهى فرقهى پروتستان، مناقشهاى است كه در موضوع اخلاق روابط جنسى در جريان است. و اين كه چگونه مىتوان از طريق تفسير نص انجيل تمامى اين مواضع را توجهى كرد و از آنها حمايت نمود. قرائت سنتى از نصوص، و قرائت مبتنى بر ساختارزدايى پسامدرن از نصوص، منتج تفاسير بسيار متفاوتى خواهد شد.
بدون ترديد مشخصههاى ديگر را نيز مىتوان براى پسامدرن ذكر نمود، ولى در عصر حاضر افول غرب، بحران مشروعيت، بازار عرضهى انديشه و فرايند ساختارزدايى چنان بارز هستند كه مىتوان پسامدرنيته را يك وضعيت اجتماعى - فرهنگى در نظر گرفت.
در مجموع، اين چهار ويژگى، منجر به ايجاد جهانى از تكثرگرايى (پلوراليزم) نامحدود مىگردد، ولى راهى براى ارزيابى اين تكثر عقايد، ارزشها و محصولات براى ما فراهم نمىسازد. »زيگموند بومان« به عنوان يك جامعه شناس مىگويد: »اصلىترين مشخصهاى را كه مىتوان به »پسامدرنيته« نسبت داد، عبارت از »تكثرگرائى« دايم و غير قابل كاهش فرهنگها، سنتهاى همگانى، جهان بينىها، گونههاى زيستى، يا »بازيهاى زبانى« و... يا آگاهى و تاييد اين گونه تكثرگرايى است.« چيزهايى را كه در جهان پسامدرن داراى تكثر هستند نمىتوان به صورت يك زنجيره تكاملى مرتب نمود، يا يكى را در مرتبهى برتر، يا پستتر نسبت به ديگرى در نظر گرفت. هم چنين نمىتوان آنها را براى مشكلات و مسايل معمولى، راه حلهاى درست يا نادرست، قلمداد نمود. هيچ دانشى را نمىتوان خارج از سياق فرهنگى، سنتى، زبانى و غير آن كه به آن معنا مىبخشند. ارزيابى نمود. از اين رو هيچ معيارى براى تعيين اعتبار، وجود ندارد كه خود »فارغ از سياق« و عارى از زمينههاى مذكور پيرامون آن توجيهپذير باشد. بدون استانداردهاى جهانى، مسألهاى كه بر سر راه دنياى »پسامدرن« قرار دارد آن نيست كه چگونه فرهنگ برتر را جهانى سازد، بلكه مشكل آن است كه چگونه ارتباط و تفاهم متقابل ميانِ فرهنگها تأمين و محافظت گردد.
براى درك تأثير پسامدرنيته بر الهيات و حيات كليسا تنها كارى كه بايد انجام داد آن است كه در سخنِ »زيگموند بومان« كلمهى فرهنگ را بهجاى كلمهى دين، قرار دهيم.
بسيارى از فرهنگهاى دنيا بر پايهى سنتها و نظامهاى ارزشى دينىِ بسيار متفاوت از مسيحيت رايج در غرب استوارند. بهعلاوه، مذهبزدايى غربى درواقع در ميان فرهنگهاى جهان از موقعيت اقليت وضعيتى برخوردار بوده و خواهانِ چندانى ندارد. پسامدرنيتهى عصر حاضر ناگزير از پذيرفتن اين واقعيت است كه ساير ملل و فرهنگهاى آنها قدرت اقتصادى، سياسى و نظامى خود را افزايش مىبخشند، بنابراين غرب بايد نسبت به باورهاى مذهبى و فلسفى آنها به درك بسيار عميقترى دست يابد.
اگر بتوان پسامدرنيته را عنوان و نامى براى عصر حاضر در نظر گرفت، آنگاه مىتوان پسامدرنيزم را حركتى در پاسخ و عكسالعمل نسبت به اين عنوان دانست. واژه پسامدرنيزم اولين بار در دهههاى ١٩٥٠ و ١٩٦٠ م براى اشاره به جنبش در معمارى مورد استفاده قرار گرفت كه واكنشى در مقابل اَشكال خطى عارى از ظرافت در سبكهاى مُدرن معمارى بود. اين واژه با سرعت تمام جاى خود را در جنبشها و تحولات ديگرى نيز در زمينهى ادبيات، هنر و آميزهاى از فلسفه و جامعهشناسى باز كرد و به نظريهى انتقادى (CriticalTheory) معروف گشت. به دليل كاربرد چندمنظوره اين واژه »تقريباً غيرممكن است كه بتوان يك معنا و مفهوم منسجم براى پسامدرنيزم ارايه داد«. البته نبايد اين امر رإ؛ حيرتآور دانست؛ زيرا تكثرگرايى احتمالاً بارزترين نتيجهى شرايط پسامدرن است، و ساختارزدايى از هرگونه معناى غايى و آجل گريزان است، ولى مىتوان گفت كه پسامدرنيزم برخاسته از سرخوردگى انديشمندان اروپايى پس از جنگ دوم جهانى از ايدهآلهاى مدرن مىباشد.
چهار موضوع اصلى در پسامدرنيزم
حداقل، چهار موضوع اصلى را مىتوان در پسامدرنيزم مشاهده نمود.نخست عبارت است از ردّ تفكر متافيزيك كلاسيك؛ به عبارت ديگر مىتوان گفت كه اين امر به معنى ردّ فراروايتهاى متافيزيكى است كه اساسِ قسمت عمدهاى از تفكر غرب را تشكيل مىدهد. بدين ترتيب ذهنيت جامعهشناختى، جايگزين عينيتِ متافيزيكى مىگردد. در »الهيات« اين انكار و ردّ متافيزيك كلاسيك، به صورت تغيير موضوع از الهيات قياسى به الهيات استقرايى بروز كرده است. اين تحول در نهادِ الهيات رهايىبخش (Liberation Theology) و الهياتهاى متعدد رايج ديگر كه رويكرد اجتماعى-سياسى دارند، قرار دارد.
اين ذهنيت و انتزاعِ جامعهشناختى به دومين موضوع اصلى رهنمون مىگردد كه عبارت از ردّ استقلال بشر است. موضوع، يا همان فرد، هميشه بخشى از يك خاستگاه جامعهشناختى بزرگتر است كه شامل تاريخ، فرهنگ، اقتصاد، مذهب، سياست و جهانبينىهاى فلسفى مىباشد. الهيات »از آسمان« نازل نمىشود، بلكه در درونِ يك خاستگاه اجتماعى-فرهنگى پيچيده شكل مىگيرد.
دو موضوع نخست منجر به تحول در الهيات رايج شدهاند كه به غير اصولگرايى معروف است. اين تحول در پى آن است كه الهيات را از بنيادهاى عينى؛ همچون كتاب مقدس، عقايد، اعترافات، و آداب معنوى فارغ مىسازد. در يك چنين قالبى، الهيات نشأتگرفته از نيازهاى جامعه در بسترهاى فرهنگى و اجتماعى دايماً در حال تغيير مىباشد. كتاب مقدس، عقايد، اعترافات و آداب معنوى بخشى از اين بسترهاى دايماً متغير فرهنگى و اجتماعى مىباشند، بنابراين نمىتوانند در حكم اجزاء نهادين حيات و عمل الهيات محسوب شوند. اين از آن روست كه ما به جاى آن كه همانند الهيات سنتى، اصول عقايد را مقدم بر اخلاق بدانيم، بايد اخلاق را منشأ و مقدم بر اصول عقايد در نظر داشته باشيم.
سومين موضوع در پسامدرنيزم عبارت است از عملى (Praxis)؛ يعنى توجيه جدى نسبت به جنبههاى اخلاق عملى در زندگى انسان. انديشمندان پسامدرن انتقاد شديدى را نسبت به »آن سوى سكهى« پسامدرنيزم كه منجر به استعمار و استضعاف ملل غيرغربى شده است مطرح نمودهاند. بدين دليل است كه الهياتهاى غيرغربى مطرح و نيز الهيات مبتنى بر فمينيزم، زنگرايى، اعتقادات آفريقا-امريكايى، هيسپانيك و ديگر احزاب حاشيهاى تا اين حد بر عمل تأكيد مىورزند. الهيات نبايد صرفاً جنبهى تفكرى داشته باشد، بلكه بايد از جنبهى زيستى و عملى نيز برخوردار باشد. فلسفه پيش از اين، طرف صحبت و معاشر الهيات بهحساب مىآمد، در حالى كه امروزه بايد آن را طرف صحبتِ جامعهشناسى در نظر گرفت. بدين ترتيب درستكردارى (Orthoprxais) جاىِ درستپندارى (Orthodoxy) را گرفته است.
چهارمين موضوع اصلى در پسامدرنيزم برخوردارى از يك موضع قوى بر ضد روشنگرى فكرى است. حتى برخى از فرامدرنيستها تلاشهاى غرب براى جهانىسازى ارزشهايش را تروريسم انديشه مىنامند. در مجموع، عمل و موضع قوى عليه روشنگرى فكرى متضمن ردّ غرب است و اين ديدگاه جذابى براى دانشمندان اسلامى محسوب مىشود. در الهياتِ پسامدرن اجتناب شديدى نسبت به روشنگرى فكرى وجود دارد و اين الهيات در تلاش است تا بينشهاى مبتنى بر فرهنگهاى سنتى را قوت بخشد.
ماحصلِ اين فرايند، تكثرگرايى در الهيات مىباشد كه قايل به هيچ موضع ديدگاهى برتر كليسايى نيست. از ديدگاه الهياتى، ما در يك بازار تبادل انديشه زندگى مىكنيم كه نهتنها شامل الهياتهاى پسامدرن، بلكه مشتمل بر الهياتهايى است كه باورهاى اساسى آنها هم ماقبل مدرن و هم مدرن محسوب مىشود. اين تكثرگرايى الهياتى تأثير عميقى بر الهيات و رسالت در بستر آسيايى داشته است.
بررسى برخى افكار در مورد آينده الهيات
يوهان باپتيست متز (Johann Baptist Metz) در مقاله اخير خود تحت عنوان »آينده الهيات« بيان مىدارد كه: »دانشمندان علوم الهيات در مسير جهانىسازى در انتهاى صف قرار دارند و آينده دنياى بشرى ما؛ يعنى دنيايى كه مناقشات آن به نظر سمت و سوى فرهنگى گرفته و برخورد ميان تمدنها را شاهد است، تا حدّ زيادى بستگى به مراقبت و جلوگيرى از انحطاط همين جهانىسازى دارد.« چنين ديدگاهى با روح عصرِ پسامدرن كه ما در آن زندگى مىكنيم در تقابل است، ولى براى ما؛ يعنى افرادى كه دستاندركار تحقيق در زمينهى الهيات هستيم، گفتهى »مِتز« (Metz) جدّى بهحساب مىآيد.
الهيات چنان با علائق ويژه اجتماعى-سياسى درآميخته است كه اغلب، مشخص كردن مرز بين آن غيرممكن به نظر مىرسد. غيراصولگرايى در الهيات در پى آن است كه اهميت كتاب مقدس، اعتقادات، اعترافات و آداب كليسايى را كاهش دهد. در عين صحت اين امر كه الهيات بايد »درون فرهنگى« شود، همچنين بايستى افزود كه الهيات بايد بر فرهنگ اِشراف داشته و بر قضاوت آن بنشيند. الهيات، حداقل در مفهوم مسيحيايى آن، از ويژگىهاى مختص به خود برخوردار است.
بلاتكليفى و سرگردانى ميان دو دوره امرِ دشوارى است. و مطمئناً بايد گفت كه پسامدرنيته را به چنين وضعيتى دچار كرده است. تيسا بلاسوريا (Tissa Balasuriya) يكى از دانشمندان الهيات سريلانكايى كه اخيراً توسط واتيكان از جامعه روحانى طرد شد، خواستار تحقق به چيزى شده است كه خود آن را الهيات سيارهاى ناميده است: »بايد پيام اصلى و محورى مسيحيت مورد تجديدنظر قرار گيرد. بدين منظور بايد مستقيماً بر منابع وحى -كتب مقدس- بهخصوص بر شخص »عيسى مسيح« آنچنان كه در »انجيل« توصيف شده، مراجعه نمود. بايد ذهنمان را از الهيات محدود، متمركز بر مسيحيت كه موجب كمرنگ شدن شخصيت جهانى »عيسىمسيح« شده رهايى بخشيم.... نكتهى ديگرى كه بايد در آن تجديدنظر كنيم، عبارت از تأملات سياسى و اجتماعى، اقتصادى در مورد جهان كنونى در زمينههاى مختلف است. همچنين بايد سعى كنيم تا آنها را بر آمالِ نهادين بشرى براى دستيابى به آزادى و تكامل فردى مرتبط سازيم«.
قطبهاى الهيات بهوضوح ارايه شدهاند -خدا و جهان، مسيح و فرهنگ، نص و نصوص، عام و خاص. درواقع حلول روح خداوند در جسم مسيح كه رويداد محورى اصولِ عقايد مسيحيت، محسوب مىشود، از تمامى قطبهاى مذكور برخوردار است- »آن كلام نورانى در قالب جسمانى حلول يافت و در ميان ما زيست، آكنده از رحمت و حقيقت.« در طول تاريخ مسيحيت در دورانها و نقاط مختلف الهيات به قيمت كمرنگ شدن نقش يكى از قطبها به سوى قطب ديگر متمايل گشته است. بنابراين دعوتِ الهيات به نقطهى مركزى جهت برقرارى تعادل ميانِ قطبها، يا به عبارت ديگر »اوسط امور« ضرورى گشته است. در هنگام گام برداشتن در عرصهى الهيات، در اين عصر پسامدرن، بايد اين تعادل را در ذهن داشته باشيم و از تفكيك و تجزيهى بيش از حدّ پسامدرنيزم بپرهيزيم. ممكن است زمان آن فرارسيده باشد كه الهيات در تلاش براى برقرارى اين تعادل دلپذير و در عين حال خطير، اندكى به سمت جهانىسازى پيش رود.