پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - انقلابى متمايز - راهدار احمد

انقلابى متمايز
راهدار احمد

قسمت اول

بسيارى از نويسندگان ايرانى، هنگام تحليل انقلاب اسلامى ايران، به صورت‌هاى متفاوت و عديده دچار اشتباه مى‌شوند؛ اين عده يا با كليشه قرار دادن برخى ديگر از انقلاب‌هاى بزرگ جهان مثل انقلاب كبير فرانسه، انقلاب اسلامى را در قالب آنها تحليل مى‌كنند و يا برخى تئورى‌هاى هرگز محقق نشده، مثل »هر انقلابى فرزندانش را در دهه سوم خود مى‌خورد« را بر انقلاب اسلامى تطبيق مى‌دهند؛ به طورى كه هم در مرحله توصيف و هم در مرحله آسيب‌شناسى انقلاب اسلامى، دچار اشتباه مى‌شوند. در اين ميان، شهيد آوينى‌قدس سره كه خود در بطن و متن اين انقلاب بوده است تبيينى از آن ارايه مى‌دهد كه به نظر مى‌رسد، از بسيارى تحليل‌هاى ديگر، واقع‌بينانه‌تر و قابل دفاع‌تر است.

. بنيانگذار انقلاب اسلامى؛
شهيد آوينى‌قدس سره رسالت تاريخى و اصلى امام خمينى‌قدس سره را بسيار فراتر از مقولاتى چون توسعه اقتصادى، سياسى، تسليحاتى و... مى‌داند. وى معتقد است امام‌قدس سره آمده بود تا دل‌هاى مرده را زنده كند و فطرت انسان‌ها را بيدار كند؛ از اين‌رو شعارهاى خود را خطاب به فطرت انسان‌ها بيان مى‌داشت و در اين بيان، هرگز انسان‌هاى خاصى را اراده نمى‌كرد؛ چه اينكه مى‌دانست، همه مردم در هر كيش و آيين و ملتى كه باشند، فطرت دارند؛ هرچند در برخى از اين مردم، فطرت در نهايت فراموشى يا خاموشى باشد: »او حتى يك بار هم براى تبيين افعال و سياست‌هاى خويش نگفت كه من آمده‌ام تا ايران را به توسعه اقتصادى برسانم. او خود را در برابر احياى حيات باطنى بشر مكلف مى‌دانست و مى‌فرمود كه چون باطن انسان حيات يابد، امور مربوط به دنياى او هم اصلاح خواهد شد«.
وى در عباراتى ديگر، امام‌قدس سره را خلف صالح انبياعليهم‌السلام، مصداق اتمّ نعمت‌هاى الهى در اين عصر، مظهر كمال غايى انسان و عين حكمت معرفى مى‌كند: »بايد بگوييم كه اين ولىّ خدا نيز در ميان معاصران خويش غريب است و اگرچه مى‌كوشد كه به مصداق »اِنّا معاشر الانبياء امرنا اَنْ نكلّم النّاس على قدر عقولهم«، كلام خويش را تا مرتبه عقل ما پايين بياورد، اما با اين همه، سخنش غريبانه و مظلومانه در بازار تيتر درشت روزنامه‌ها و مجله‌ها مى‌ماند و به عمل درنمى‌آيد؛ چه بسا كسانى هم باشند كه جلوه‌فروشى‌هاى نفسِ خويش را به حساب پيام امام‌قدس سره بگذارند و به خيال خام، مردم را بفريبند.
وجود مقدس حضرت امام مصداق اتمّ نعيم است در اين مباركه كه »لتسئلنّ يومئذٍ عن النّعيم«؛ مبادا كه غفلت كنيم و از عهده شكر برنياييم ... كه بر ما نيز همان خواهد رفت كه بر بنى‌اسراييل رفت. خداوند اين عبد صالح خويش را به اين عصر بخشيده است تا يك بار ديگر آدم در وجود او با حق تجديد ميثاق كند و تاريخ فردا عرصه اين تجديد ميثاق باشد. كلام امام منشور اين تجديد عهد است، مسطوره‌اى كه تقدير آينده اين عصر در آن منطوى است.
امام را كه مى‌دانيم، مظهر كمال غايى انسانى است و بر آن معرَج كه او رسيده، قلب به سرچشمه حكمت الهى اتصال دارد؛ پس كلام او عين حكمت است و نقص، هر چه هست، از ماست؛ درماندگان زمين‌گيرى كه سخن را جز از طريق چون و چراهاى عقلانى درنمى‌يابند«.
. رهبرى حكومت اسلامى
در باب رهبرى حكومت اسلامى، شهيد آوينى‌قدس سره معتقد است كه ولايت فقيه، تنها صورت ممكن براى تأسيس حكومت اسلامى در دنياى جديد است؛ ولايت فقيه خودبه‌خود بر اين احكام منطقى استوار است:
الف. حقيقت جهان ثابت و واحد است.
ب. اين حقيقت از طريق قرآن و آخرين پيامبر خدا نزول يافته است.
ج. امكان وصول و دستيابى به حقيقت از طريق تحقيق و تفقه وجود دارد.
د. فقيه كسى است كه قدرت استدراك اين حقايق را از طريق تفقه و تحقيق در كتاب خدا، سنت پيامبر و معصومان، عقل و اجماع داراست.
وى سپس اين سؤال را مطرح مى‌كند كه چه كس يا كسانى مى‌توانند مصداق اين ولايت فقيه باشند؟ آيا اين مصداق مى‌تواند در غير از صنف روحانى تعيّن يابد يا لزوماً بايد از صنف روحانيت باشد؛ »در اينكه فقيه كيست و چرا بايد مصداق آن را فقط در افرادى پيدا كنيم كه صاحب عمامه و عبا هستند، [بايد گفت] مسلّم است كه اگر فقيه را مظهر عقل نظرى و عملى دين قلمداد كنيم، اين مظهريت فقط به صاحبان عمامه و عبا انحصار نمى‌يابد، اما مسئله اينجاست كه در هنگام تأسيس حكومت اسلامى، رجوع به فقها چگونه بايد در صورتِ يك نظام ظاهرى و قانونمند فعليت پيدا كند؟ آيا مى‌توان وسيله‌اى ابداع كرد كه فقيه را از غير فقيه بازشناسد؟ بناى جهان بر انضمام و بلكه اتحادِ ظاهر و باطن است، اما از سوى ديگر، به ناگزير ظاهر، حجابِ باطن است... و دروغ و ريا، و صداقت و صراحت مفاهيمى هستند كه از همين خصوصيت منشأ گرفته‌اند. بناى اين جهان به گونه‌اى است كه همواره شعور براى بيان خويش در صورتِ شعار نزول مى‌يابد و حقيقت در صورتِ نشانه‌ها و علايم ظهور پيدا مى‌كند، و از اين گريزى نيست.
از منظر جامعه‌شناسى نيز راهى نيست مگر آنكه علماى دين در لباسى مختص به اين علم ظاهر شوند، و اين ضرورتى است كه به ساختارهاى اساسى جامعه انسانى باز مى‌گردد؛ چنان كه درباره سربازان و افسران، فارغ‌التحصيلان، پرستاران، پيشاهنگان و... نيز چنين شده است. لباس خاصّ روحانيت، نوعى اختصاصِ ضرورى است كه به طور طبيعى و از گذشته‌هاى دور پديد آمده و بديهى است كه اين لباس، تنها يك شاخص ظاهرى است، نه باطنى، و وجود آن به تنهايى، دلالت بر تقوا و فقاهتِ پوشندگان اين لباس ندارد«.

. مجلس شوراى اسلامى
شهيد آوينى‌قدس سره معتقد است، »اگرچه اختيار تشريع و حق تقنين مختص خداوند است، [اما] ضرورت وجود مجالس قانونگذارى، نه از جنبه تأسيسى، بلكه از جنبه تطبيقى، از ميان نخواهد رفت، [زيرا] شوْر در تطبيق احكام و قوانين اساسى اسلام نسبت به مصاديق آنها حكمتى است كه وجود مجلس شورا را در حكومت اسلامى توجيه مى‌كند«.
وى در اين خصوص به نوعى تفاوت شكلى كه به تفاوت ماهوى و محتوايى منتهى مى‌شود، براى مجلس قانونگذارى در حكومت اسلامى نسبت به ساير مجالس قانونگذارى در دنيا اشاره مى‌كند؛ »در حكومت اسلامى به جاى مجلس قانونگذارى كه يكى از سه دسته حكومت‌كنندگان را تشكيل مى‌دهد، مجلس برنامه‌ريزى وجود دارد كه براى وزارت‌خانه‌هاى مختلف در پرتو احكام اسلام برنامه ترتيب مى‌دهد و با اين برنامه‌ها، كيفيت انجام خدمات عمومى را در سراسر كشور تعيين مى‌كند«. البته اين نكته ظريف كه شهيد آوينى‌قدس سره بدان اشاره كرده است، به طور كامل اجرا و عمل نمى‌شود؛ هرچند قوانين مصوب مجلس شوراى اسلامى از صافى و فيلتر شوراى نگهبان رد شده، مغايرت يا عدم مغايرت آنها با اسلام دقيقاً كنترل و رعايت مى‌شود، اما به نظر مى‌رسد، تقدم و حاكميت مجلس برنامه‌ريزى بر مجلس قانونگذارى در صورتى محقق مى‌شود كه به لحاظ اجرايى جايگاه شوراى نگهبان جلوتر از مجلس شوراى اسلامى قرار گيرد؛ بدين گونه كه شوراى نگهبان به جاى كنترل مصوبات از پيش تعيين شده مجلس شورا، بايد در رتبه قبل از آن، ساختارها و قالب‌هاى مناسب با احكام و موضوعات حكومتى را تعيين كند و به مجلس شورا عرضه كند تا نمايندگان مجلس شورا چاره‌اى جز حركت در ساختارهاى از پيش تعيين شده‌اى كه ميزان هماهنگى آنها با روح كلى اسلام، كنترل و رعايت شده است نداشته باشند و در اين صورت مجلس شورا در ذيل ساختارهاى دينى قرار گيرد، نه اينكه ساختارهاى كارشناسى شده با كمك علوم جديد در عملى از قبل آماده و تعيين شده به شوراى نگهبان عرضه شود و شوراى نگهبان هم در حركاتى انفعالى چاره‌اى جز بررسى دينى تنها همان مسائل را نداشته باشد.

. مآل و مقصد انقلاب اسلامى
شهيد آوينى‌قدس سره معتقد است كه انقلاب اسلامى ايران منطقاً نمى‌تواند با هيچ يك از انقلاب‌هاى ديگر دنيا همسو، هم‌جهت و هم‌غايت باشد، زيرا اين انقلاب در هيچ يك از علل موجده خود، نه در تئورى‌هاى نظرى و نه در متدهاى اجرايى‌اش هيچ وجه اشتراكى با ساير انقلاب‌هاى دنيا نداشته است؛ بدين علت نمى‌تواند در نتايج و آثارش با آنها مشترك باشد و نيز نمى‌تواند با الگوها و متدهاى آنها به اهداف و غايات خود كه با اهداف و غايات آن انقلاب‌ها مباين است برسد؛ »اگر علل موجد انقلاب اسلامى ايران هيچ يك از عللى نيست كه انسان اين روزگار را به تحركات سياسى و ايجاد انقلاب كشانده است، آيا مى‌توان انتظار داشت كه ثمره پيروزى انقلاب اسلامى يكى از حكومت‌هاى شناخته شده دنياى جديد باشد؟... مسلم است كه مرجع ما براى تشكيل حكومت، نمى‌توانست هيچ يك از تجربيات تاريخى بشر، جز حكومت مدينه در صدر تاريخ هجرى باشد؛ چرا كه موجد انقلاب اسلامى نيز، از لحاظ نظرى، نظريه ولايت فقيه بود كه بنيانگذار جمهورى اسلامى آن را در كتاب »ولايت فقيه« طرح و تفسير كرده است؛ پس هنگامى كه نه در علل نظرىِ ايجاد و نه در مرجعيت تاريخى، فى‌مابين انقلاب اسلامى و انقلاب‌هاى ديگرى كه در دنياى جديد رخ داده است، اشتراكى وجود ندارد، به طريق اولى نمى‌توان انتظار داشت كه اين اشتراك، در نظر حكومتى برخاسته از انقلاب اسلامى پيدا شود«.
»انقلاب اسلامى رستاخيز تاريخى انسان است بعد از قرن‌ها هبوط؛ انقلاب اسلامى يك توبه تاريخى است و بنابراين، غايات آن هرگز اقتصادى، اجتماعى و سياسى نيست؛ انقلاب اسلامى يك انقلاب فرهنگى است، در جهانى كه به صورت يك دهكده جهانى با يك فرهنگ واحد درآمده است، فرهنگ غرب. يعنى فرهنگ غربت انسان از حقيقت. عليرغم آنكه انقلاب اسلامى يك انقلاب فرهنگى است، در نظام برنامه‌ريزى و سياستگذارى، نفس فرهنگ مستقلاً مورد عنايت نيست؛ حتى فرهنگ تابعى از توابع توسعه اقتصادى و تكنولوژيك نيست؛ چه رسد به آنكه خود مبنايى براى برنامه‌ريزى و سياستگذارى در اقتصاد و سياست باشد. [متأسفانه] دولتمردان ما حتى از اهميت فرهنگِ توسعه در امر توسعه اقتصادى و صنعتى غافل‌اند، چه رسد به آنكه تعارض ذاتى ميان توسعه صنعتى - به مفهوم جديد - و تعالى فرهنگى را دريابند«.

. مشروعيت و مقبوليت در انقلاب اسلامى
در تبيين شهيد آوينى‌قدس سره از رهبرى حكومت اسلامى ولايت فقيه، تنها صورتى است كه حكومت اسلامى به خود مى‌گيرد و اين از حقايقى است كه تصور آن موجب تصديق مى‌شود و نياز به استدلال ندارد. اين ولايت پيش از مرحله تأسيس حكومت، خودبه‌خود فعليت و تحقق دارد؛ چرا كه فردِ متعهد نسبت به دين، فطرتاً براى استضائه احكام عملى دين، به مرجعى رجوع مى‌كند كه او را اعلم و اعرف در شريعت مى‌شناسد و بنابراين، تقليد شيوعى كاملاً فطرى و خودبه‌خودى دارد و اما در مرحله تأسيس حكومت نيز خواه‌ناخواه موجبيت‌هاى فعلى و ضرورت‌هاى عقلى ما را ناگزير مى‌دارد كه ولايت فقيه را در مقام ثبوت، از گزند تكثر و تفرقى كه به آن دچار است، به علت وجود مراجع متعدد، خارج كنيم و به آن صورتى واقعى و قابل حصول ببخشيم. آرى مردم در اينجاست كه يا مستقيماً وظيفه انتخاب ولىّ فقيه را بر عهده دارد يا غيرمستقيم از طريق خبرگانى كه منتخب و معتمد مردم هستند.
البته ايشان خود متفطن به اين نكته مى‌باشند كه نقش مردم در حكومت اسلامى كه از طريق بيعت عينيت مى‌يابد نه مستقلاً و نه آن‌طور كه برخى ديگر معتقدند به ضميمه ديگر شرايط، نمى‌تواند براى حاكم اسلامى چيزى جز مقبوليت و در نتيجه انفاذ و تحقق احكام و اوامر ايشان در عرصه عينيت را به دنبال داشته باشد؛ چه اينكه مشروعيت حاكم اسلامى مقدم و مستقل از رأى مردم مى‌باشد؛ »بيعت يا انتخاب مردمى، اگرچه شرط لازم و مطلقِ احراز مقام ولايت نيست، اما شرطى است كه ولايت يا حاكميت را به فعليت مى‌رساند؛ چنان كه تجربه تاريخى خلافت على‌عليه‌السلام به آن اشاره دارد. بيعت مردم با او بعد از مرگ عثمان، ولايتى را فعليت بخشيد كه پيش از اين در غدير خُم از جانب خدا و به دست رسول‌اللَّه به آن انتصاب يافته بود؛ يعنى احراز صلاحيت براى ولايت، اگرچه با بيعت يا انتخاب مردم به اثبات نمى‌رسد، اما اين هست كه تا اتفاقِ جمهور مردم نباشد، ولايتْ صورتى بالفعل نمى‌يابد«.

. ضرورت حكومت اسلامى (تعامل ديانت و سياست)
شهيد آوينى‌قدس سره معتقد است كه حكومت اسلامى صورت تجسم‌يافته يك نظام سياسى شامل و حاكم بر آن است و دايره اين نظام علاوه بر امور عبادى، امور سياسى را نيز دربرمى‌گيرد؛ درهم‌انگيختگى اين دو به گونه‌اى است كه نمى‌توان يكى را جداى از ديگرى محقق كرد، بلكه اين دو تفكيك‌ناپذير است: »پذيرش شريعت اسلام، چه بدانند و چه ندانند، ملازم با قبول اين حكم است كه شريعت اسلام مى‌تواند در صورتى از يك نظام سياسى كه منشأ گرفته از آن است، به تأسيس حكومت بپردازد. شريعت همچنان كه داراى حيثيتى عبادى است، حيثيتى سياسى نيز دارد و اين دو حيثيت، خواه‌ناخواه، ملازم با يك‌ديگر و انفكاك‌ناپذير هستند«.
اين ديدگاه دقيقاً در مقابل ديدگاهى است كه »كار قيصر را به قيصر و كار كشيش را به كشيش« وامى‌گذرد و معتقد است، »دين« بايد »ارزش« را توليد كند و »علم« بايد »دانش« را ايجاد كند. از ديدگاه شهيد آوينى‌قدس سره، نه دين مى‌تواند حد خود را تنها در حوزه ارزش محدود كند و نه علم امكان انفكاك از ارزش را دارد؛ پس اين دو (دين و علم) با يك‌ديگر در ارتباط وثيق هستند و قابل انفكاك از يكديگر نيستند؛ پس دين مى‌تواند اولاً به تشكيل و تأسيس حكومت بپردازد و ثانياً در امر سياست دخالت كند و ثالثاً بايد در بستر حكومت خود، علم را سرپرستى كند.

عنوان حكومت اسلامى
الف. حكومت اسلامى، نه جمهورى اسلامى
در باب عنوان حكومت اسلامى، شهيد آوينى‌قدس سره معتقد است، »در حكومت اسلامى جمهوريت در طول اسلاميت و به تبع آن وجود دارد (اگر انتزاع اين دو مفهوم را براى اقامه استدلال بپذيريم)، نه همچون امرى اصيل؛ هرچند از سوى ديگر، حكومت اسلامى واقعيتى نيست كه فارغ از اتفاقِ جمهور يا بيعت و انتخاب مردمان فعليت پيدا كند. بيعت از ريشه بيع و به مفهوم عهد و پيمان است و وجود آن از آنجا ضرورت مى‌يابد كه حكومت اسلامى عقدى است كه ميان خداوند، والى و مردم انعقاد پيدا مى‌كند و همراه با اين پيمان، والى و مردم نسبت به يكديگر حقوق متقابل مى‌يابند«.
وى در جايى ديگر مى‌نويسد: »جمهورى اسلامى همچون ثمره سياسى انقلاب اسلامى ايران، مفهومى نيست كه از انضمام اين دو جزء، جمهوريت و اسلاميت، حاصل آمده باشد؛ بنابراين، با تحقيق در رابطه اين دو جزء با يكديگر نيز قابل شناخت نيست؛ جمهورى اسلامى تعبيرى است كه بنيانگذار آن براى حكومت اسلامى، آنسان كه دنياى امروز استطاعت قبول آن را دارد، ابداع كرده است و تعبير جمهورى اسلامى، اگرچه حد و رسم اين نظام را تبيين مى‌كند، اما در عين حال از اظهار ماهيت و حقيقت آن عاجز است«.
برخى به استناد اين جمله حضرت امام‌قدس سره كه مى‌فرمايد: »جمهورى اسلامى، نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد«، اصرار دارند كه مفهوم جمهوريت را جزء اركان و مقومات اصلى و درونى حكومت اسلامى بدانند، ولى حقيقت، چنان كه شهيد آوينى‌قدس سره به آن اشاره كرده است اين است كه »جمهورى اسلامى تعبيرى است كه بنيانگذار آن براى حكومت اسلامى آنسان كه دنياى امروز استطاعت قبول آن را دارد، ابداع كرده است«؛ يعنى تعبير جمهورى اسلامى جزء مفاهيم انديشه سياسى امام‌قدس سره نيست، بلكه آنچه بالاصاله مى‌توان به انديشه سياسى ايشان نسبت داد، مفهوم حكومت اسلامى است، نه جمهورى اسلامى.
انديشه سياسى حضرت امام‌قدس سره در سال‌هاى اقامت ايشان در نجف اشرف و در كتاب‌هايى نظير »ولايت فقيه«، »بيع« و.. رقم خورده است؛ در سرتاسر اين دو كتاب، حتى يك بار به مفهوم جمهورى اسلامى اشاره نشده است، بلكه از حكومت اسلامى سخن به ميان آمده است. اما اين انديشه سياسى وقتى خواست لباس عينيت و اجرا بپوشد، به عبارت ديگر، وقتى »انديشه سياسى« حضرت امام‌قدس سره مى‌خواست به »نظام سياسى« تبديل شود، ناچار بود كه مناسب با محدوديت‌هاى مقام عمل و عناصر زمان و مكان قرار گيرد. در اين مقام، انديشه سياسى امام‌قدس سره بايد به خود شكلى مى‌گرفت كه اولاً براى جهان معاصر كه اينك با همه قوا آماده شده بودند، به جنگ امام‌قدس سره و نهضت وى بيايند، قابل درك و فهم باشد و ثانياً مورد پذيرش افكار عمومى جهانيان باشد تا همراهى آنها سدّى در برابر دشمنان انقلاب اسلامى باشد.
از اين‌رو امام‌قدس سره عنوان جمهورى اسلامى را برگزيد تا به تعبير شهيد مطهرى‌قدس سره شكل نهضت خود را در قالب »جمهوريت« و محتواى آن را در قالب »اسلام« عرضه كرده باشد؛ و خلاصه اينكه مفهوم جمهورى هرگز در »انديشه سياسى« امام‌قدس سره وارد نشده است، بلكه در فضايى كاملاً اضطرارى و تحميلى در »نظام سياسى« ايشان وارد شده است؛ آنچه بالذات مناسب عنوان نهضت و انقلاب حضرت امام‌قدس سره در انديشه سياسى وى مى‌توان يافت، مفهوم »حكومت اسلامى« است، نه »جمهورى اسلامى«.
ب. مفهوم جمهورى، غير از مفهوم دموكراسى است؛
هرگز نبايد از تعبير »جمهورى«، مفهومى مرادف دموكراسى را فهميد؛ چه اينكه بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران نيز تعبير »جمهورى اسلامى، نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد« را در برابر كسانى به كار بردند كه اصرار داشتند تا عنوان اين نظام را »جمهورى دموكراتيك اسلامى« بگذارند و اگر جمهورى به معنى دموكراسى بود، هم اصرار آنان و هم مخالفت حضرت امام‌قدس سره با آنان، بى‌وجه مى‌نمود؛ چه اينكه در ادبيات علوم سياسى نيز مفهوم جمهورى و دموكراسى دو تفسير و تبيين جداگانه دارند. علاوه بر اين، حتى جمهورى به كار رفته در عنوان »جمهورى اسلامى« نيز به معنى رايج جمهورى در ادبيات سياسى نيست. در انديشه سياسى شهيد آوينى‌قدس سره، نظام اسلامى براساس تئورى ولايت فقيه، نه تنها همان نظام دموكراسى نيست، بلكه با آن در تضاد و غيرقابل جمع است.
»حقيقتِ دموكراسى، به صورتى كه اكنون در غرب تحقق يافته - در مقابل توتاليتاريسم قرار ندارد، بلكه صورت پيچيده‌ترى از همان است كه خود را بر توهّمى از خواست همگانى نيز استوار داشته است. انتخابات آزاد توهّمى بيش نيست و از ميان اين دو حيله، كه يا آراى مردمان را در سيطره يك آتمسفر رسانه‌اى در جهت مؤلفه‌هاى خاصى جهت دهند آن‌سان كه غالب مردمان ترديدى در استقلال و آزادى خويش پيدا نكنند، و يا مردمان رإ؛ به زورِ تطميع و تهديد در جهت منويات خويش برانند، مسلماً راه اول فريبكارانه‌تر است و به همين علت، ماندگارتر؛ اگرچه اين هر دو راه در واقع دو صورت از يك امر واحد هستند.
دموكراسى‌هاى غربى پيچيده‌ترين و پيشرفته‌ترين انواع نظام‌هاى توتاليتر، تام‌گرا هستند و به همين علت، در آنها باطن توتاليتاريسم در پسِ نهادهايى اجتماعى و سياسى پنهان شده است كه ظواهرشان بر حقيقت وجودشان دلالت ندارد. رسانه‌هاى گروهى، و يا به عبارت بهتر، تكنولوژى ارتباطات، مردمان را با توهّمى از اختيار مطلق فريفته‌اند و آراى آنها را مستبدانه اما پنهانى، در صورتى از يك اتحاد ظاهرى استحاله بخشيده‌اند. آزادىِ نفس اماره، جايى براى تأمل و توجه در اين معنا كه اين آزادى به چه بهايى به دست آمده است، باقى نمى‌گذارد و افراد انسانى، در غفلت كامل از حقيقت وجود خود، هرگز اين فرصت را نمى‌يابند كه بر اسارت ارواح خويش علم پيدا كنند.
اگر رسانه‌هاى گروهى و به ويژه تلويزيون وجود نداشتند، اين نوع خاص از حكومت كه ظاهرى دموكراتيك و باطنى توتاليتر دارد امكان تحقق نمى‌يافت؛ آنها آزادىِ تأمل و تفكر و انتخاب را از شهروندان سلب كرده‌اند، اما در عين حال، مردم القائات زيركانه رسانه‌ها را حرف دل خويش انگاشته‌اند.
در چنين وضعى، مردمان نمى‌توانند هيچ تصورى از يك حكومت ديگر نيز داشته باشند. مقاومت در برابر تغيير و تحول براى اجتماعات بشرى صفتى است غيرقابل اجتناب؛ چرا كه بشر اهل عادت است و ترك عادت جز در شرايطى خاص، محال. از اين لحاظ، جامعه‌شناسىِ انقلاب به مثابه يك تغيير دفعى كه عادات و سنن متعارف را درهم مى‌شكند، امرى است بسيار دشوار. دوران چنين تغييراتى نيز نمى‌تواند طولانى باشد، چرا كه طبع اوليه بشر در جست‌وجوى سامان و قرار است و اگر اين را از او دريغ كنند كارش به جنون مى‌كشد.
بى‌قرارى مقتضاى حقيقت وجود انسان و قرار، مقتضاى طبع اوست و در ميان اين قرار و بى‌قرارى است كه وجود انسان در طول تاريخ محقق مى‌شود. طولانى شدن دوران جنگ از آن لحاظ دشوار بود كه اقتضائات طبع اوليه بشر، يعنى سكون و قرار را نفى مى‌كرد و از آنها مى‌خواست كه همواره خود را در يك وضع ناپايدار حفظ كنند. ادامه اين وضع مى‌توانست، خواست عمومى را در جهت اتمام جنگ، حتى با شكست بسيج كند. اما در عين حال، انسان يك حقيقت متحول است و اگرچه آزادىِ نفس اماره جمعى در نظام دموكراسى مى‌تواند، ضرورت تحول را براى مدتى مديد انكار كند، اما خواه‌ناخواه اين ضرورت به صورت يك خواست عمومى و يا اراده جمعى درخواهد آمد«.
انقلاب اسلامى خود بايد از اين پرهيز داشته باشد كه در قالب دموكراسى عرضه شود، چرا كه انقلاب اسلامى پايه‌هاى خود را بر اساس‌ترين نيازهاى بشر كه هما نيازهاى معنوى است، استوار ساخته است؛ در حالى كه »اگر ديكتاتورها با اين استدلال كه مردم خود قدرت تشخيص نيازهاى واقعى خويش را ندارند وجود خود را توجيه كرده‌اند، دموكراسى غربى نيز عرش ديكتاتورى خويش را بر بنيان سخيف‌ترين نيازهاى بشر امروز بنا كرده است«. اين دو، دو شيوه مستقل و متضادى هستند كه هرگز با يك‌ديگر جمع نخواهند شد.

. نرم‌افزار حاكم بر حكومت اسلامى
در اين باب كه پس از تشكيل حكومت اسلامى اين حكومت با چه نرم‌افزار و محتوايى بايد اداره شود؟ آيا به سبك ساير حكومت‌هاى موجود در دنيا، بايد به كمك عقل و علم بشرى بدون به حجيت رساندن و انتساب‌شان به وحى، حكومت اسلامى را اداره كرد يا بايد فكر و عقل حاكم بر جامعه اسلامى در ذيل وحى و داده‌هاى آسمانى اسلام سرپرستى شود، شهيد آوينى‌قدس سره معتقد است، سرپرستى حكومت اسلامى بايد توسط فقه و شريعت آسمانى و معرفت دينى باشد. در حكومت اسلامى غايات بايد توسط اسلام و احكام اسلامى تعيين شود و در اين باب، نمى‌توان سرپرستى جامعه اسلامى را به علم و عقل بشرى سپرد زيرا »بدون ترديد، ولايت علمى ملازم با نفى ولايت فقهى است؛ ولايت علمى فقط به آن معنا نيست كه متخصصان علوم تجربى بر سر كار باشند، بلكه به اين معناست كه غايات را نيز علوم تجربى تعيين كنند كه چنين حكومتى به هيچ وجه اسلامى نخواهد بود؛ گذشته از آنكه از متدولوژى علم، تعيين غايات برنمى‌آيد؛ چرا كه متدولوژى فلسفه نيست. اگر شموليت مديريت علمى تعيين غايات را نيز دربربگيرد، حكومت اسلامى و ولايت فقيه به طور كامل نقض خواهد شد و نتيجه، دولتى تكنولوژيك خواهد بود كه در آن مالكان كارخانجات و تكنوكرات‌ها حاكميت مطلق خواهند داشت؛ چنان كه در جوامع غربى چنين است. در جوامع غربى و على‌الخصوص آمريكا، دموكراسى و آزادى‌هاى فردى و جمعى، در يك امپراتورى اقتصادى كه رهبران آن بزرگ‌ترين سرمايه‌داران صهيونيست هستند مستحيل گشته است.
از علم نمى‌توان انتظار داشت كه غايات را تعيين كند؛ گذشته از آنكه تمدن امروز در سراسر جهان به سوى غايات مشتركى متوجه است، هرگز چنين نيست كه فى‌المثل آمريكا افق توسعه خويش را در حركت به سوى »اتوماسيونِ هر چه بيش‌تر« ببيند، اما ژاپن در جهت نفى اتوماسيون يا تحديد آن گام بردارد. اختلاف‌ها هر چه هست، در غاياتى سياسى است كه اصلاً در محدوده رسمىِ علوم تجربى و يا انسانى معنا نمى‌شود«.
البته اينكه سرپرستى جامعه اسلامى بايد به فقه سپرده شود و نه عقل بشرى، مخالفت اسلام و حكومت اسلامى با عقل دينى نيست؛ چرا كه »فقه، اگرچه به حيطه احكام عملى راجع است، اما از آبشخور عقل نظرى سيراب مى‌شود. شرع و عقل نيز حقيقت واحدى دارند كه يك بار در صورت حجت درونى (عقل) و بار ديگر در صورت حجت بيرونى (شرع) ظهور يافته است. رسول‌اللَّه و ائمه طاهرين‌عليهم‌السلام مظهر حقيقتِ عقل و شرع هستند و فقها نيز متناسب با مرتبت روحانى‌شان، از همين مظهريت برخوردارند. در اين مقام، عقل هم به تنهايى حجت است«. اما اين عقل، غير از عقلى است كه در متدولوژى علوم از آن استفاده مى‌شود؛ عقل بشر غربى عقلى خودبنياد، كم‌نگر و منقطع از وحى و آسمان است، ولى عقل و معرفت دينى در ذيل وحى و همراه و همسوى با آن جهت‌گيرى مى‌كند.
»معرفت دينى معرفتى متافيزيكى است و كلى و مطلق، اما قوانين علمى غيرقابل تعميم و اطلاق، اثبات‌ناپذير و در عين حال ابطال‌پذير، غيربرهانى و غيريقينى هستند. نبايد انتظار داشت كه علم بتواند ما را به معرفت حقيقت برساند و معرفت دينى در تقرب به حقيقت، هرگز نيازمند به علوم تجربى و يا انسانى نيست. اين حكم، البته با اين واقعيت كه حكومت اسلامى در حل مسايل جديد نيازمند به انسان‌هايى صاحب مهارت علمى است، منافاتى ندارد؛ هرچند بايد متذكر بود كه اين نيازْ ذاتى نيست. شريعت اسلام ذاتاً حقيقتى فيّاض است كه همچون شمس، فيضانى دايم دارد و وجود انسان‌ها نيز فطرتاً قابل و جاذب اين فيض منتشَر است و صفاى روحانىْ اين قابليت و جاذبيت را به كمال مى‌رساند. شرايط و ازمنه مختلف، اسبابِ ظهور و فعليت تام و تمام اسلام را فراهم مى‌دارند، واگرنه شريعت اسلام در ذات خويش حقيقتى فراتر از زمان و مكان، و انسان نيز در ذات خويش با اين حقيقتْ متحد است.
بهشتِ مثالىِ داستان آفرينش، همان باطن دين و حقيقتِ وجود انسان است و اخراج مثالىِ آدم از اين بهشت هبوط كه با قرب او به شجره مَنهيّه ملازمه دارد، به معناى دور شدن آدم از حقيقت وجود خويش است. توبه راه بازگشت به اين بهشتِ مثالى است و اين فرض اوليه كه حقيقت دين براى انسان لايُدرك است و يا خير، تأثيرى در اين مطلب ندارد كه راه وصول انسان به بهشتِ وجود خويش كه همان حقيقت دين است، از طريق تزكيه روحانى و تلقى كلمات و تعلّم كتاب و حكمت، همواره گشوده است«. چگونه مى‌توان با معرفت علمى كه ذاتاً سيال است و متغير، به آن حقيقت وجود كه ثابت است و لايتغير دست يافت؟

. انقلاب اسلامى و ضرورت مبارزه با استكبار جهانى
الف. بايد با تكيه بر ايمان و توكل جنگيد
نبايد در اين حقيقت شك كرد كه دنياى جديد هيچ نسبتى با دين و در نتيجه، هيچ نسبتى با انقلاب دينى و اسلامى ما ندارد؛ »در اينكه دنياى جديد مشخصاً با غايات دينى شكل نگرفته است، ترديدى نيست؛ مولوى مى‌گويد:
گر نبودى ميل و اميد ثمر
كى نشاندى باغبان بيخ شجر؟
پس به معنى آن شجر از ميوه زاد
گر به صورت از شجر بودش ولاد
يا در جاى ديگر:
چون كه مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بوَد، آخر شجر
ميوه اين درخت نشان مى‌دهد كه اصل درخت با چه غايتى كاشته شده است. بشر امروز از اين تمدن چه برداشت كرده است؟ اگر اميد ثمر نبود، كى باغبان ريشه درخت را در خاك مى‌نشاند؟ پس در عالم معنا درخت از ميوه زاييد شده است، اگرچه در عالمِ صورت، ميوه از درختْ زندگى گرفته است. اگر نگوييم كه دنياى جديد در تضاد با دين و ديندارى تطور و تكامل يافته است، اين قدر هست كه اتخاذ اين غايت، تصرف در طبيعت به قصد تمتع هر چه بيشتر، مستلزم انصراف و روى‌گرداندن از غايات دينى است و اين واقعيتى است كه خواه‌ناخواه در ملازمه با دنياى جديد قرار دارد«.
اكنون سؤال اين است كه با اين دنيايى كه هيچ تناسبى با ما ندارد چگونه تعامل داشته باشيم و چه نسبتى برقرار كنيم؟ برخى معتقدند بايد از طريق گفت‌وگو و مذاكره به تبليغ اهداف و افكار خود بپردازيم و اصل گفت‌وگو را بهانه‌اى براى بقاى خود قرار دهيم. شهيد آوينى‌قدس سره برخلاف ديدگاه اين افراد كه معتقدند از طريق مذاكره و مرابطه و گفت‌وگو با دنياى استكبارى، بايد انقلاب اسلامى را تبليغ و حفظ كرد، براين باور است كه بايد به كربلاى امام حسين‌عليه‌السلام اقتدا كرد و از كربلا الگو گرفت و جنگيد و در اين جنگ هم نه، به الگو و نه به سلاح دشمن نبايد تكيه كرد؛ بلكه تكيه‌گاه ما در اين جنگ و مبارزه، بايد به همان ايمان و توكلى باشد كه از مهم‌ترين علل موجد اين انقلاب بوده است؛ »انقلاب اسلامى ايران نشان داد كه براى مبارزه با قدرت جهنمى استكبار، هرگز نمى‌توان از همان طرقى اقدام كرد كه او خود بنيان آن را نهاده است. شعار مشت و درفش، و خون و شمشير، به خوبى مى‌تواند از عهده بيان حقيقت برآيد و همين‌طور، قيام عاشورا اسوه‌اى است كه تنها راه پيروزى بر باطل را بر ما نمايان مى‌سازد. اگر جبهه‌هاى جنگ ما بر همان سلاح‌هايى متكى بود كه خود ابرقدرت‌ها مى‌سازند و اگر ادامه جنگ ما موكول به تهيه سلاح‌هاى مدرن مى‌شد، مطمئناً امروز، هيچ اثرى از انقلاب اسلامى در جهان باقى نمانده بود و حتى يادگار آن نيز از كتاب‌هاى تاريخ پاك شده بود. سّر پيروزى ما در جبهه‌هاى جنگ با ابرقدرت‌ها همين است كه ما هرگز متكى به سلاح نيستيم. اتكاى ما به ايمان خود و امدادهاى غيبى است كه ايمان ما مجارى نزول آنهاست«.
»انقلاب اسلامى ظرفيت ايجاد تحول در دنيا را دارد، يعنى مى‌تواند بر مبناى فلسفه سياسى خود، نرم‌افزار و سخت‌افزار جديدى را توليد كند كه راه را براى يك تمدن و توسعه جديد پيش روى بشريت قرار دهد. طبيعى است كه انقلاب اسلامى پس از پيروزى - در مرحله انقلاب سياسى كه بى‌ترديد تبديل به يك انقلاب جهانى شده، بايد كارهاى ديگرى را انجام دهد. همين‌طور كه انقلاب اسلامى در تغيير مناسبات سياسى جهان ظرفيت داشته و توانسته است كه در دوره جنگ سرد، بين دو قطب مادى را تبديل به جنگ كند و اين نگاه، فلسفه تاريخى ماست كه مواجهه تمدن‌ها را با همديگر تعريف و تفسير مى‌كند و نوع برخورد آنها را تحليل مى‌كند، و اين برد سياسى را داشته كه در درون مرزها نماند و موازنه سياسى را تحت تأثير قرار دهد، در حوزه فرهنگ هم ظرفيت ايجاد فرهنگ جديد و ادبيات جديد را دارد و براى رسيدن به اين هدف بايد دو كا رانجام دهد. ابتدا بايد به تدوين فلسفه سياسى خود بپردازد.
اكنون كه چالش بين سازوكارهاى اجرايى برخاسته از ادبيات مدرنيته با آرمان‌ها و ارزش‌هاى انقلابى ما آشكار شده، تئوريسين‌هاى انقلاب نبايد طرف سازوكارهاى مدرنيته را بگيرند و بر روى ارزش‌هاى ما كه در هر حال، سازگار با ارزش‌هاى مدرنيته نيستند، خط بطلان يا نسيان بكشند، بلكه مى‌بايست در قدم اول فلسفه سياسى خود را مدوّن كنند.
پس از تدوين فلسفه سياسى انقلاب، بايد انقلاب فرهنگى خود را بر پايه اين فلسفه سياسى قرار دهد؛ اين انقلاب فرهنگى در حوزه معارف دينى بايد به شكلى باشد كه به تكامل معرفت‌هاى دينى ختم شود نه بر پايه هرمنوتيك و تأويل حسّى، بلكه بايد بر پايه تعبّد به وحى باشد، و در حوزه علوم كاربردى بايد به توليد نرم‌افزارى جديد هماهنگ با فلسفه دينى بينجامد. انقلاب اسلامى ظرفيّت انجام اين رسالت را دارد، بر خلاف اينكه تبليغ مى‌كنند كه انقلاب اسلامى دوره جوانى و كارآمدى خود را از دست داده، در بيست و چند سالگى خود جوان‌ترين انقلاب‌هاى جهانى شناخته شده است. هيچ يك از انقلاب‌هاى جهانى كه ما مى‌شناسيم، در ٢٢ سالگى خود به شادابى، جوانى و توانمندى انقلاب ما نبوده است. انقلاب ما همين‌طور كه در كمال ناباورى توانست به يك انقلاب سياسى عظيم و ماندگار در جامعه جهانى تبديل شود، حتماً پتانسيل كافى و لازم براى ايجاد يك انقلاب فرهنگى و ايجاد نرم‌افزارى جديد و ادبياتى جديد را هم دارد، و اين قدمى است كه هم اكنون پيش روى انقلاب اسلامى قرار دارد و الا اگر ما اين كار را هم انجام ندهيم و بخواهيم با تكيه بر ادبيات مدرنيته به دنبال تحقق آرمان‌هاى اسلامى باشيم، بايد بدانيم كه اين به شكست ما منتهى خواهد شد«.
امروز »ما بيشتر نيازمند بازگشت به ايمان پاك روحانى، توجه به اصول ثابت اخلاقى و به خصوص دريافت ارزش‌هاى تربيت عرفانى در فرهنگ ديرينه خود هستيم كه مى‌تواند روشنايى تازه به راه تيره انسان امروز و افق افكار او بيفكند؛ خلاصه آنكه راه حل مسئله انسان امروز نه تنها از طريق عقل، بلكه از طريق عقل توأم با ايمان الهى و نه تنها بوسيله علم، بلكه به وسيله علم توأم با وجدان انسانى است، و ما مى‌توانيم با فرهنگ عرفانى خود، در سپرى كردن اين راه پيشگام باشيم«.
شهيد آوينى‌قدس سره به اين تحول عظيم ايمان دارد؛ »عالم درگير حادثه عظيمِ تحولى است كه همه چيز را دگرگون خواهد كرد و اين تحول، خلاف اين دو قرن گذشته، نه از درون تكنولوژى كه از عمق روح مجرد انسان برخاسته است؛ استمرار اين تحول هرگز موكول به آن نيست كه تجربه تشكيل نظام حكومتىِ اسلام در ايران به توفيق كامل بينجامد؛ اين امرى است كه به مرزها محدود نمى‌مانَد و اگر رنسانس توجه بشر را از آسمان به زمين بازگردانْد، اين تحول بار ديگر بشر را متوجه آسمان خواهد كرد. اين راهى است كه انسانِ فردا خواهد پيمود و چه بخواهند و چه نخواهند، لاييسم و اومانيسم، در همه صورت‌هاى آن، محكوم به شكست هستند«.

ب. اين جنگ نمى‌تواند شكل ديپلماسى داشته باشد
وى معتقد است كه ما حتى نمى‌توانيم، از طريق ديپلماسى، اهداف خود را دنبال كنيم؛ چه اينكه »قواعد ديپلماسى براى حفظ موازنه قوا در جهانى صورت گرفته است كه آمريكا بر آن سيطره دارد؛ بنابراين، تنها آمريكاست كه اجازه دارد تا قوانين اين بازى را رعايت نكند. ديگران موظف هستند كه نه تنها تسليم اين بازى بين‌المللى شوند، بلكه اصلاً به روى مبارك خويش نيز نياورند كه اين فقط يك بازى است؛ از اين لحاظ ديپلماسى به هنرپيشگى شبيه است، اگرچه به مراتب از آن دشوارتر است؛ چرا كه بر يك نمايشنامه معين و آزموده متكى نيست. بازى ديپلماسى نيز بازى مرگ است و هر كه در اين بازى بازنده شود، بايد بميرد، اما به مرگى واقعى؛ كافى نيست كه مردن را بازى كند كه در اين بازى فقط باختن است كه بازى نيست.
آمريكا اجازه دارد كه قواعد بازى را رعايت نكند و وقتى هم كه چنين مى‌كند، باز قاعده بر اين است كه نه فقط همه خود را به نفهمى بزنند، بلكه اين خلافْ‌آمد را نيز به مثابه يكى از قواعد بازى توجيه كنند. وقتى اين توجيه اصل باشد، بازى مى‌تواند هر قاعده‌اى به خود بگيرد و كسى هم حقّ اعتراض ندارد. مكر اين عالم در آنجاست كه زندگى واقعى و بازى را به يك‌ديگر مبدل ساخته و بنابراين، واقعيت چنين صورت پذيرفته است كه هر كه در بازى شركت نكند، ديوانه مى‌پندارندش و فقط به اين پندار نيز بسنده نمى‌كنند؛ مى‌گيرندش و در بند غل و زنجير گرفتارش مى‌كنند و اين همه در چشم مردمان نيز عادلانه مى‌نمايد. اما تا كجا بايد به اين قواعد گردن نهاد؟ شرط زنده ماندن در اين جهان آن است كه عاقلانه رفتار كنى و عقل نيز تعريف خاصّ خويش را دارد: عقل يعنى تسليم... و عاقل كسى است كه به وضع موجود گردن بگذارد و از خلاف‌آمدِ عادت اجتناب ورزد«.
اگر در اين دنياى اينچنين، بخواهيم عاقلانه بجنگيم، آن هم عقل به معنايى كه گذشت، نه تنها به اهداف انقلاب نخواهيم رسيد، بلكه بايد با دست خود انقلاب را تسليم رقيب و در نهايت، در اصول آرمانى آن مضمحل كنيم؛ پس بايد عقل را رها كرد و دل در گرو عشق سپرد و عاشقانه جنگيد، آن‌گونه كه كربلاييان جنگيدند. نبايد غفلت كرد و گمان كرد كه اين جنگ، تنها در يك يا چند ساحت محدود خواهد بود؛ اين جنگ، جنگى تمام‌عيار در همه ساحات و وجوه است. »اين انقلاب صرفاً، با وجهه سياسى تمدن غربى يعنى امپرياليسم رودررو نيست؛ مَثَل اين سخن، مثل آن است كه بگوييم: ما فقط با دندان‌هاى غول مى‌جنگيم و به بقيه اعضايش كارى نداريم؛ آيا مى‌توان فقط با دندان‌هاى غول جنگيد و با مغز آن كارى نداشت«؟
ج. اين جنگ بايد فرايندى خارج از عادات و مشهورات رايج زمانه داشته باشد
در دنيايى كه همه چيز براى يك چيز صورت مى‌گيرد و به ناچار، شكل و رنگ و بوى آن چيز را به خود گرفته است، براى خروج از آن چيز، بايد از همه چيز رست و رها شد؛ »بايد سر از اطاعت غرب پيچيد؛ يعنى نخست بايد بند ناف عادات و تعلقات را كه در زهدان نفس اماره مى‌بالد و فربه مى‌شود بُريد و از آتمسفر اكنون‌زدگى و مشهورات روز و اعتبارات خرافى جديد بيرون آمد و در فضاى ولايت حق دم زد؛ يعنى آنجا كه جان بسته هيچ بندى نيست. البته اينجا نيز پايان سلوك نخواهد بود؛ كسى كه با فرهنگ مشهورات مى‌انديشد، هرگز نمى‌تواند جان خود را از اين تسخير رها كند؛ چرا كه مشهورات نشخوار همان نواله‌اى است كه امپرياليسمِ رسانه‌اى در جان مردمان سراسر جهان مى‌ريزد. فرهنگ مشهورات فرهنگ غرب است و مؤيّد همان نظام بين‌المللىِ آمريكامدار؛ بنابراين، تفكرى كه مى‌تواند نجات‌بخش بشر باشد، تفكرى است لزوماً خلاف‌آمدِ عادات و مشهورات«.
»ترديد دارم كه در سياره زمين، هنوز هم جوامعى وجود داشته باشند كه تسليم اقتضائات تمدن اروپايى كه جهان امروز را يكسره در تسخير دارد نشده باشند. نهادهاى اجتماعى، سياسى و فرهنگىِ دنياى متمدن، تا آنجا انسان جديد را محاصره كرده‌اند كه اصلاً تصور ديگرى از حيات بشرى جز اينكه هست ندارد؛ بچه‌ها در ميان خانواده‌هايى به دنيا مى‌آيند كه عادات و فرهنگ ملازم با همين صورت خاص از زندگى بشرى را به ناچار پذيرفته‌اند. تلويزيون‌ها در واقعِ امر، با يك آنتن مشترك در سراسر جهان، به يك فرستنده مركزى متصل‌اند كه يك پيام مشترك جهانى را به جذاب‌ترين صورت‌ها ارايه مى‌دهد. كودكان پاى تلويزيون‌ها رشد مى‌كنند و به مهد كودك‌ها، كودكستان‌ها، مدارس و دانشگاه‌هايى مى‌روند كه باز هم از آموزش و پرورش و تعليم و تعلم، هيچ تصور ديگرى جز اينكه هست ندارند. اين آموزشگاه‌ها، از مهد كودك تا دانشگاه، متعهدند كه شهروندان خوب، مطيع و كاملاً استانداردى براى دهكده جهانى تربيت كنند و چنين مى‌كنند. بالأخره ضرورت معاشْ جوانان را، تحصيل كرده و يا تحصيل ناكرده، به صورتى جابرانه و مكانيكى، به درون نهادهايى اجتماعى مى‌راند كه بر سراسر سطح سياره زمين گسترده‌اند و با يك مكانيسم واحد و در خدمت غاياتى مشترك اداره مى‌شوند.
تمدن نهادى شده غرب كه موفق شده است، فرهنگ خويش را به صورت اشيايى هدفمند و نظامى تكنولوژيك كه روز به روز به آخرين مراحل اتوماسيون - خودكار - و دقتِ رياضى‌وار نزديك مى‌شود، در آورد و از طريق متدولوژى و ابزار پيچيده اتوماتيك جهان را تسخير كند، مطلقاً اجازه نمى‌دهد كه هيچ يك از افراد بشر، صورت ديگرى از حيات را جز اينكه اكنون هست، تجربه كنند. بنابراين، وضع انسان در برابر حيات، يك وضع جبرى است. او حقّ انتخاب ندارد و بنابراين، اصلاً آزاد نيست. آزادى در اختيارِ انتخاب است، در اراده آزاد، و حال كه بشر نمى‌تواند هر طور كه خود مى‌خواهد زندگى كند و از اين بدتر، حتى كم‌ترين امكان شناختِ صورت‌هاى ديگرى از زندگى انسانى را از دست داده است، چگونه بايد از آزادى و اختيار سخن گفت«؟
براستى آيا با پذيرش همه مشهورات و مقبولات رايج جهانى، مى‌توان از انقلابى كه در ذات خود ساختارشكن و متحول‌كننده است، سخن گفت يا از آن دفاع كرد؟ هرگز چنين نيست، عادات و تن دادن به مشهورات زمانه هرگز نمى‌تواند به انقلابى ساختارشكن منتهى شود؛ »در درون انسان ميلى براى ماندن هست و ميل ديگرى هم براى رفتن، و اين دومى قوى‌تر است. از آنجا كه بشرْ اهل عادت است و دل به ماندن مى‌سپارد، تحول تاريخى‌اش جز از طريق انقلاب ممكن نيست. انقلاب يك تغيير دفعى است و ناگهانى روى مى‌دهد و همه عادات گذشته را در هم مى‌ريزد و بنابراين، نمى‌تواند كه صورتى مداوم پيدا كند. انقلاب دايمى يك آرزوى شيرين، اما دست‌نيافتنى است.
زندگى فى‌نفسه ملازم با سكونت و آرامش و امنيت و امكانِ آينده‌نگرى است؛ يعنى زندگى بشر ملازم با عاداتى است كه او را دعوت به ماندن مى‌كنند و انقلابْ كوچيدن است. گستره عادات، هرچه عميق‌تر و وسيع‌تر باشد، انقلابى بزرگ‌تر لازم است تا بندهايش را از دست‌وپاى جانِ بشر بگسلد و خواه‌ناخواه چنين نيز خواهد شد و هرچه عاداتِ ملازم با ماندنْ عميق‌تر و وسيع‌تر باشد، درد و رنج هجرت و انقلاب بيشتر است؛ بنابراين، از هم اكنون مى‌توان وسعت مصائبى را كه انقلاب جهانى فردا براى بشر پيش خواهد آورد، به حس و گمان دريافت. ترديدى نيست كه بشر امروز از يك انقلاب جهانى گريزى ندارد؛ چرا كه تمدنِ امروز، خواه‌ناخواه وسعتى جهانى يافته است؛ هيچ يك از تمدن‌هاى گذشته پايدار نمانده‌اند؛ چرا كه تمدن دعوت به ماندن و سكون و استقرار مى‌كند و ذات بشر عين بى‌قرارى و تحول است؛ قرار انسان در بى‌قرارى است چرا كه او دارالقرار را در بهشتى بيرون از اين عالم مى‌جويد و بهشت‌هاى زمينى، هرچند او را براى زمانى كوتاه نفريبند، نمى‌توانند كه از هجرت معنوى بازش دارند. اين يك كشش ماوراى طبيعى است كه هرگز تعطيل‌بردار نيست؛ اگرچه ممكن است همچون جزر و مدّ آب اقيانوس‌ها، در تبعيت از يك نظم ادوارى شدّت و ضعف داشته باشد. تقابل انقلاب و استقرار، تقابل فرهنگ و تمدن است؛ تمدن همان فرهنگ است كه تعيّن يافته و در پى استقرار برآمده است. فرهنگ طالب انقلاب است و تمدن طالب استقرار«.
انقلاب اسلامى حضرت امام‌قدس سره مقدمه اين انقلاب جهانى‌اى را كه قرار است همه عادات تحميلى زمانه درهم‌بشكند، آماده كرده است. اين انقلاب ظرفيت و پتانسيل آن را دارد كه در برابر فرهنگ و تمدن موجود قرار بگيرد؛ چه اينكه تا كنون نيز چنين بوده است، وگرنه استكبار جهانى تا اين اندازه از گسترش و بقا، حفظ آن به خشم نمى‌آمد.
د. اين جنگ، ضرورتاً به نفع انقلاب اسلامى خواهد بود
شهيد آوينى‌قدس سره معتقد است، حصول كمال انسانى، ضرورتاً از راه مبارزه ميسر خواهد بود؛ اين مبارزه در نوع جهاد اصغر، در بيرون از وجود انسانى شكل مى‌گيرد و براى آنان كه به هر علت امكان مبارزه در اين ساحت براى آنان نيست، در درون آنها مبارزه‌اى از جنس جهاد اكبر رخ خواهد داد، به همين علت، خداوند اين دشمن را در وجود هر شخصى قرار داده است تا هيچ انسانى در هيچ شرايطى از امكان حصول كمال محروم نباشد. اين مبارزه و كمال، گاه در شكل فردى و گاه در شكل اجتماعى جلوه مى‌كند. انقلاب اسلامى بستر اين مبارزه و كمال در شكل اجتماعى را مهيا ساخته است؛ انقلاب اسلامى بسترى است كه دين را براى ظهور تام و تمامش فراخوانده است و آنان كه اهل مبارزه‌اند، مى‌دانند كه اين ظهور، تنها در ساحت جنگ محقق مى‌شود؛ مگر نه اين است كه هيچ گنجى را بدون رنج نمى‌دهند؟
»اين تقابل كه ميان فرهنگ انقلاب اسلامى و فرهنگ غرب وجود دارد، در شرايط طبيعى مى‌تواند اسباب شكوفايى و كمال تفكر دينى را فراهم آورد و عرصه‌اى باشد براى يك تجربه تاريخى كه بعد از چهارده قرن، يك بار ديگر بعد از حكومت ده‌ساله مدينه، تكرار شود. مسلم است كه علوم جديد نمى‌توانند ايجاباً به كمال معرفت دينى مددى برسانند، اما اين تقابل كه از آن سخن رفت، مى‌تواند زمينه‌اى براى فعليت يافتن و ظهور تام و تمام حقيقت دين فراهم آورد، آنسان كه شب در برابر ستارگان. اين تقابل ما را ورزيده مى‌كند و حقيقت دين را چه در مقام نظر و چه در مقام عمل، به منصه ظهور نزول در عالم تفصيل مى‌كشاند و نردبان تعالى فرهنگ اسلام واقع مى‌شود«.
»براى مواجهه با اين پديدار، هرگز نبايد اصل را بر ممانعت گذاشت؛ چرا كه اصلاً وجود اين لوازم و گسترش آنها در سراسر دنيا، امرى است به مقتضاى تاريخ و خارج از اختيار. [براى مثال؛] ممانعت از ويدئو، خواستاران آن را حريص‌تر و ما را آسيب‌پذيرتر خواهد كرد. ما عادت كرده‌ايم كه براى دور ماندن از خطرات، اصل را بر پرهيز بگذاريم. اين واكنش تا آنجا كارساز است كه بتوان از منطقه خطر فاصله گرفت، وقتى طورى در محاصره خطر واقع شويم كه ديگر امكان فرار وجود نداشته باشد، بايد جنگيد و محاصره را شكست. از همان آغاز، جامعه ديندار، در برابر غرب و مظاهر، آن همواره چاره را در آن مى‌يافته كه پيله‌اى امن براى خود دست‌وپا كند و به درون آن بخزد. [بايد جرأت رويارويى با غرب را داشته باشيم و اتفاقاً] اين مواجهه توفيقى اجبارى است كه به انكشاف حقيقت دين مدد خواهد رسانيد و نه فقط مددرسانى كه اصلاً در عالمى كه حقايق به اضدادشان شناخته مى‌شوند، اين تنها راه ظهور و انكشاف حقيقت دين است.
نيچه خطاب به فيلسوفان مى‌گويد: »خانه‌هايتان را در دامنه‌هاى كوه آتشفشان بنا كنيد« و من همه كسانى را كه در جست‌وجوى حقيقت‌اند، مخاطب اين سخن مى‌يابم. »گريختن« مطلوب طبع كسانى است كه فقط به عافيت مى‌انديشند، واگرنه، مرگ يك بار، زارى هم يك بار«.

ادامه دارد