پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - بقاى مدرن - شاکري سيد رضا
بقاى مدرن
شاکري سيد رضا
قسمت اول
مقدمه
"برخورد تمدنها« مقالهاى بود كه ساموئل. پى. هانتينگتون، آن را در سال ١٩٩٣ در مجله (ffairs - Forigen) به چاپ رساند. اين نوشته كه بعدها به »تسامح نظريه« نام گرفت، تا مدتها در محافل تحليل سياسى حضور جدى داشت و واكنش بسيارى، به ويژه در مخالفت با آن، از سوى انديشمندان كشورهاى اسلامى ابراز شد.
طرح دوباره اين نظريه پس از حوادث ١١ سپتامبر صورت گرفت. تاكنون نقدهاى بسيارى از سوى تحليلگران سياسى و مسلمانان وارد شده است. اين نوشتار مىكوشد، از نگاهى تازه و از منظر نظريه سياسى مدرن به بنيادهاى نظرى »برخورد تمدنها «بپردازد. فرضيه مقاله آن است كه اين نظريه اصولاً در فضاى جهانى شدن قرار نمىگيرد، بلكه در قالب سرمشق مدرنيته، به ويژه در قالب دولت مدرن قابل فهم و بازخوانى است و مىكوشد براى توجيه خشونت و سياستهاى امريكا عليه بخشهاى ديگر دنيا، ظرف تمدن را استخدام كند.
بر اين اساس، نظريه »برخورد تمدنها« بيشتر يك استراتژى است كه در خدمت تقويت نهادهاى سياسى مدرن قرار مىگيرد ؛ بدين ترتيب، هدف نهايى اين استراتژى، احياى توانايىهاى مدرن دولت امريكا در فضاى جديد است كه در اثر فروپاشى شوروى و فقدان دشمن معين به زوال گراييده بود.
مقاله از سه قسمت تشكيل شده است؛ ابتدا به بازخوانى مبانى نظريه هانتينگتون و كشف ارتباط و پيوندهاى عميق آن از حيث نظرى، با انكار ماكياولى و نظريه دولت هگل مىپردازيم. سپس جايگاه و اهميت دولت مدرن و نهادهاى سياسى را در نزد هانتينگتون تبيين مىكنيم و در نهايت به نقد اجمالى اين نظريه مىپردازيم.
١. بنيادهاى نظرى برخورد تمدنها
نيكولو ماكياولى انديشمندى بود كه در فضاى سياسى و حكومتى بالبد و مشهور شد؛ او با نوشتن كتاب معروف شهريار، در حكم دستورالعملى جديد براى بقا و حفظ قدرت، به ويژه با كتاب »گفتارها«، توانست پايههاى علم سياست جديد و نظريه سياسى مدرن را بنا نهد؛ اگر چه كتاب شهريار در محافل تحليلى شهرت دارد، ولى اين اثر عصاره كتاب اصلى وى »گفتارها« است كه در آن بر بستر تاريخ نويسى نوين، به كشف مجارى و مبادى سياست و قدرت مىپردازد. چنانچه نگاهى به اين كتاب و آموزههاى آن داشتهباشيم، بهتر مىتوانيم خاستگاهها و نيز نقاط اشتراك وى را با هانتينگتون به دست آوريم.
نقطه مشترك مهم ماكياولى و هانتينگتون آنجاست كه هر دو به نحوى در ذيل نگرش محافظه كار نهادگرايى علم سياست قرار مىگيرند. ماكياولى از لحاظ علمى، با عنايت به گفته دانته كه »علم پديد نمىآيد، مگر آدمى آنچه را مىانديشد، نگاه دارد«، معتقد است كه ما بايد آنچه را داريم ،نگاه داريم.
وى در جايى ديگر در مقدمه كتاب »گفتارها« مىگويد: دانش پزشكى چيزى جز مجموعه تجربههاى پزشكان اعصار گذشته نيست كه پزشكان امروز راهنماى خود قرار دادهاند. از اين رو مشاهده مىشود كه به نحوى به تاريخ دانش مرجعيت مىبخشد و نيز از اهميت تاريخ روم در نزد وى، به ديدگاه محافظهكارانه ماكياولى و معناى نهادى آن پى مىبريم.
از سوى ديگر، ماكياولى شكوه مىكند كه چرا تاريخ كشورهاى پادشاهى و جمهورى روزگاران باستان، به دست فرمانروايان و سرداران و شهروندان و قانونگذاران انجام گرفتهاند كه زندگى خود را وقف خدمت به وطن ساختهاند، بيشتر به چشم اعجاب و تحسين نگريسته مىشوند و به ندرت مورد تقليد قرار مىگيرند؛ حتى مردمان از اين گونه سرنوشتها به اندازهاى غافل هستند كه از شايستگى و كمال اعصار گذشته، در نزد ما اثرى به چشم نمىآيد.
توجه ماكياولى به تاريخ، گوياى نوعى نگرش و ورود جديد انسان غربى به گذشته است. او نمىخواهد تاريخ را آينه عبرت كند، بلكه مىخواهد اصول علم سياست نوين و راه و روشهاى بقاى قدرت را دريابد، به نظر او، بدون وجود قدرت سياسى، شالودههاى تمدن و جامعه دوام نمىيابد. به همين دليل، دولت و نهادهاى آن در انديشه وى تقدسى والا مىيابند و حفظ و تقويت نهاد دولت است كه دغدغه اصلى جامعه، متفكران و دولتمردان بايد باشد. او البته راههاى آن را هم از ديدگاه نظريه خويش ارائه مىدهد كه اشتراكات زيادى با راه حلهاى هانتينگتون دارد؛ از جمله تأكيد بر جنگ و كنترل مهاجرتها، به ويژه تأكيد بر تحول نهادهاى سياسى همراه با زمان كه دقيقاً موضوعات مورد نظر ساموئل هانتينگتون نيز هستند.
درباره جنگ بايد گفت كه ريشههاى نظريه رئاليستى ماكياولى به مطالعه تاريخ روم و نيز كتاب مشهور »تاريخ جنگ پلوپونزى« توليد يد باز مىگردد كه در آن ريشههاى جنگ مدرن به خوبى مورد خوانش قرار گرفته است. »به نظر ماكياولى جنگ بايد فعاليت اصلى شهريار باشد، زيرا از اين راه او هر چه را كه دارد، به دست مىآورد و تنها از اين راه است كه مى تواند آن را نگاه دارد و اگر زمانى به آن بىتوجه شود، زمينه سقوط دولت خود و تباهى شخص خويش را در كوتاه يا دراز مدت فراهم آورده است«. ماكياولى در تاريخ امپراطورى روم چنين مىانگارد كه از رويكرد راهبردى، گاه اختلافات در داخل يك دولت منظم و بروز برخى شورشها موجب مىشود كه نوعى فرصت انجام براى دولت دست و پا شود و زمينه براى تقويت دولت به وجود آيد. وقتى در جمهورى روم اختلافاتى افتاد، ديگران گمان بردند كه اگر به روم حمله كنند، پيروز خواهند شد، ولى همين حمله سبب شد كه روميان با هم سازش كنند و مهاجمان را تباه سازند. منظور اين است كه گاهى يك شورش يا زمينه ناامنى مىتواند نيروى خفته دولت را بيدار كند و موجب انسجام آن در برابر تهديد شود.
هگل نيز از فيلسوفان سياسى مدرنيته است كه نظريه دولت مدرن در انديشه او تحول اساسى يافت. اگر به جايگاه و اهميت جنگ و كاربرد آن در بقاى دولت مدرن در انديشه هگل توجه كنيم، در مىيابيم كه بخشى از انديشههاى هگل در آراى هانتينگتون اثر داشته است. در ديدگاه هگل، اقتضاى نهادى دولت است كه جنگ را به وجود مىآورد. وى مثال زيبايى مىزند؛ اگر بادى به درياچه نوزد، درياچه به فنا مىگرايد، زيرا آبِ راكد مىگندد.
بنابراين جنگ تضمين صيانت اخلاقى ملتها از طريق دولت است؛ واقعيت يافتن حقيقت دولت درونى و برونى است؛ يعنى نهاد دولت، هم بايد در درون جامعه و هم بيرون از آن، يعنى در نسبت با جوامع مستقل و آزاد ديگر، پديد آيد و واقعيت بيابد، به همين دليل جنگ دولتهاى مستقل، نوعى اقتضاى نهاد دولت است.
هگل نشان مىدهد كه چگونه منابع قدرت حوزه عمومى، از طريق جنگ در اختيار دولت مدرن قرار مىگيرد و دولت در پرتو وضعيت جنگى به بازتوليد خود اهتمام مىورزد. »جنگ عبارت است از به حداقل رساندن و در بهترين حالت، از ميان بردن شكافهايى كه ممكن است ميان قلمرو حيات خصوصى فرد شهروند و قلمرو حيات عمومى دولت پديد آيد.(٩)
اگر جنگ نباشد، دولت مدرن از آن روى كه به مديريت حوزه عمومى مىپردازد و افراد جامعه هم در حوزه خصوصى مشغول فعاليت اقتصادى عملى هستند، نوعى ركود، بىتحركى و عادت بر جامعه حاكم مىشود و آنان از دولت غافل مىشوند و ميان دولت و فرد فاصله ايجاد مىشود. »جنگ امكان مىدهد تا هر شهروند، فاصلهاى را كه [در اثر رشد و دوام حوزه خصوصى] ميان خود و دولت متبوعش حس مىكند، از ميان بردارد و جوهر اخلاق را در كليتى كه دارد تحكيم مىكند«.(١٠)قرار گرفتن در وضعيت جنگى موجب شدت حضور دولت و ملموس شدن آن مىشود و براى مدتى تعادل رقابت قدرت و فرد را به سود دولت به هم مىزند.
از اين نظر ’»نقش فرد در جنگ به هيچ روى دفاع از منافع خصوصى خود نيست، بلكه بيشتر حراست از حقى برتر است كه آن حق برتر، يعنى حق تعلق به جامعه و كشور و دولتى كه بايد به دفاع از آن قيام كند. احساس اين حقوق برتر موجب مىشود تا در جنگ، اعضاى جامعه بر خودخواهىهاى خود چيره شوند و به عنوان »ملت«، به دفاع از سرزمين خويش قد برافرازند.«(١١)
بنابراين، جنگ به دولت، در فضايى كه شهروندان پذيرفتهاند به دليل مصلحتى برتر، در كوتاه مدت منافع شخصى را كنار بگذارند، فرصتى بسيار خوب مىدهد تا هم قدرت خود را از طريق بسط و تعميق نهادهاى سياسى نهادينه كند و هم از اين نيروى بزرگ در توسعه قدرت برون مرزى استفاده كند. دولت مدرن مىكوشد با توليد جنگ، شهروندان و مردم را از عادت به امنيت بپرهيزاند و هشدار دهد كه اگر نهاد دولت نباشد، امنيت و آسايش هم وجود ندارد و فرد نابود مىشود.
اهميت نهاد و جايگاه آن به عنوان يك ميراث تاريخ سياسى براى ماكياولى غيرقابل ترديد است. او كه در فضاى مناسبات سياسى زيسته بود، به خوبى نقاط ضعف سياست و مجارى تهديدهاى سياسى را مىدانست. آنچه امروزه در مكاتب امنيتى، به ويژه مكتب كپنهاك كه بنيانگذار آن بارى بوزان است، به عنوان امنيت سياسى تلقى مىگردد، در انديشههاى ماكياولى ريشه دارد.
بوزان يكى از انواع پنجگانه امنيت را امنيت نهادهاى سياسى كشور مىداند.(١٢)
در انديشه ماكياولى سه مؤلفه شهر، قانون و نهاد سياسى ارتباط تنگاتنگى مىيابند. ماكياولى سنجيده سخن مىگويد و با توجه به تجربه ديپلماتيك خود، اتخاذ عبارات و گزارههاى معنادار او نشانه اهميت دولت و آن تجربه است. اين مسئله را در مقدمه »گفتارها« و نامه وى به سفير ايتاليا مشاهده مىكنيم. به همين استناد، او در اولين جمله نخستين گفتار كتاب نامبرده، عبارتى سياسى را بيان مىكند كه عناصر مهم فلسفه سياسى جديد، رخ مىنمايد؛ يعنى عناصر شهر، قانون، نهاد و نهاد سياسى، پيوند ناگسستنى در دولت و سياست مدرن دارند.(١٣) جالب است كه او بلافاصله تأكيد مىكند كه عامل پاييدن قدرت دولت، پيوند همزمان اين سه است. دغدغه اصلى هرجامعه در درجه اول، حفظ نهادهاى سياسى وسپس پرداختن به امور ديگر است. البته بايد گفت كه يكى از راههاى حفظ دولت و نهادهاى آن، تحول قوانين، بازنگرى و دگرگونى تدريجى خود نهادهاى سياسى است.(١٤)
از ديدگاه محافظه كار ماكياولى، نهادهاى سياسى يك كشور همواره از جانب مهاجرتها دچار تهديد مىشوند؛ او مواردى از اين دست را در تاريخ سراغ مىگيرد. در اين وضعيت، اقوام مهاجر بيگانه در اثر گرسنگى و تنگى معيشت به مهاجرت روى مىآورند. در اين مهاجرتها آنان مجبور به اعمال تغييرات وسيع در سرزمين جديد مىگردند و نهادهاى بومى آن سامان را از ميان مىبرند.(١٥)
ماكياولى هضم بيگانگان را كه در اثر مهاجرت به درون جامعهاى ديگر صورت گرفته، يكى از وظايف مهم دولت مىداند؛ اين موضوعى است كه به حكومت مربوط است و در آراى هانتينگتون و نظريه برخورد تمدنها هم وجود دارد كه بدان خواهيم پرداخت.
»روميان در اعطاى حقوق شهروندى به بيگانگان گشاده دستى به خرج دادند و در نتيجه خانوادههاى تازه بسيارى در زمره شهروندان روم درآمدند و در انتخابات چنان نفوذى يافتند كه زمام حكومت به دستهاى اين تازه واردها افتاد و حكومت جديد از اصولى كه مردم به آنها خو گرفته بودند، منحرف گرديد«.(١٦)
ادامه دارد
پىنوشتها:
١. ماكياولى، نيكولو، »گفتارها« ترجمه محمد حسن لطفى،(تهران: خوارزمى، ١٣٧٧) ص ٢٧.
٢. همان، ص ٣٦.
٣. همان، ص ٣٥.
٤. همان، ص ٩٤.
٥. العروى، عبداللّه، »اسلام ومدرنيته« ترجمه امير رضايى، (تهران: قصيده سرا، ١٣٨١) ص ١٣٧.
٦. گفتارها، پيشين، ص ٢٧٠.
٧. همان
٨. جهانبگلو، رامين، »هگل و سياست مدرن«، (تهران، هرمس، دوم ١٣٧٩) ص ٦٩.
٩. همان، ص ٧٠.
١٠. همان، ص ٧٠.
١١. همان، ص ٧١.
١٢. بوزان، بارى، »مردم، دولتها و هراس« (تهران: پژوهشكده مطالعات راهبردى)
١٣. گفتارها، ص ٧٠.
١٤. همان، ص ٩٤.
١٥. همان، صص ٢١٤ و ٢١٥
١٦. همان، ص ٤٢٣.