پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - زمان سازى و مكان سازى در فرايند جهانى شدن
زمان سازى و مكان سازى در فرايند جهانى شدن
١. جهانى شدن را فشردگى مكانى ناميدهاند؛ گاهى هم آن را باطل شدن جغرافيا تعريف كردهاند. اين تعريف از جهانى شدن به سوى نوعى ديدگاه ايدئولوژيك، آرمانى و تخيلگرايانه سوق داده شده است؛ يعنى بايد مكان را باطل كرد، نه اينكه مكان باطل مىشود.
٢. مكان، يعنى جغرافيا و جغرافيا، يعنى فرهنگ؛ چرا كه هيچ مكان انسانى بدون فرهنگ نيست و هر فرهنگى زمانى را در درون خود دارد و يا در يك تاريخ خاص تنفس مىكند؛ پس هيچ مكان و جغرافيايى بدون زمان و تاريخ نيست. اين دو همراه با هم فرهنگ را مىسازند؛ پس باطل كردن مكان به معنى باطل كردن زمان و باطل كردن اين دو نيز به معناى باطل كردن فرهنگ است؛ بنابراين جهانى شدن به معناى مذكور، يعنى باطل كردن فرهنگها در جهان.
٣. باطل كردن فرهنگ، يعنى جايگزين كردن فرهنگى ديگر، چون انسان نمىتواند بدون فرهنگ زندگى كند و فرهنگ جديد، به معناى زمان و مكان جديد يا تاريخ و جغرافياى جديد خواهد بود؛ پس جهانى شدن به معناى فوق يعنى ساختن زمان و مكانهاى جديدى كه با نظريه جهانى شدن تطابق و همراهى داشته باشد.
٤. اولين قدم اين تاريخسازى و جغرافياسازى، دائره المعارف يا دانشنامهنويسى و تهيه دانشنامههاى تاريخى و جغرافيايى كشورها است و به همين منظور در كشورهاى غربى دانشنامههاى متعددى براى سراسر جهان و به خصوص براى كشورهاى متعددى براى جهانى شدن مقاومت مىكنند (مثل ايران) نوشته مىشود.
٥. تاريخسازى براين نكته اساسى بنا مىشود كه زمان جوامع با هم متفاوت هستند. زمان معيار سنجش حركت است (يعنى از حركت زاييده مىشود و سپس وسيله سنجش آن قرار مىگيرد) و حركت در جوامع از نظر كمى و كيفى بسيار متفاوت است؛ پس زمانها نيز متفاوت مىشوند.
٦. جوامعى كه دچار »گسل زمانى« مىشوند، داراى دو يا چند زمانى مىشوند؛ در اين زمينه اولين مسئلهاى كه مىتوان به آن اشاره كرد، »دو زمانه شدن« معرفتى است. يك زمان به موقت سنتى و زمان ديگر به معرفت وارداتى از غرب تعلق دارد كه زمان اولى كندتر (چون حركت كندتر است) و حتى دچار اختلال سرعتى و اختلال زمانى است، ولى در دومى زمان و حركت بسيار تندتر و حتى تندتر از خود غرب است (چون حركت بسيار سطحى و غير عميق است)؛ پس اين جوامع سخت دچار دوگانگى زمانى مىشوند و به همين دليل، بحرانهاى اجتماعى عميق را به وجود مىآورند.
٧. اين گسل زمانى با نزديكتر شدن به غرب زيادتر خواهد شد، چون سنت برخاسته از زمان و مكان است و اين زمان و مكان خاص، به سنت خاص خود نياز دارد. نزديكى به غرب، يعنى فاصله گرفتن از اين زمان و هرچه نزديكتر باشد، فاصله و بحران بيشتر خواهد بود.
٨. جهانى شدن و جهانى كردن، يعنى مسلط كردن زمان غربى بر زمانهاى غيرغربى، پس بحران زمانى، آرامش جامعه غير غربى را خواهد گرفت.
زمان غربى سريع است، چون زمان غربى تابع عقلانيت ابزارى حركت در سطح و جهان مادى صرف است و به عكس جهان شرقى كه زمان جهان ملكوتى و بالاتر را دارد و زمان آن نسبت به اين جهان كند است (مثل يك روز قيامت در مقابل پنجاه هزار سال اين دنيا).
گرفتن زمان غربى، يعنى رها كردن اعتقادات دينى؛ به همين دليل، جهانى شدن با اعتقادات ديگر كشورها برخورد مستقيم خواهد داشت.
٩. ورود زمان غربى موجب مىشود كه تاريخ و نگرش تاريخى در آن جامعه دچار اختلال شود. چون تاريخ با توجه به زمان فعلى يك جامعه تفسير مىشود و با يك اضافه هرمنوتيكى سعى مىشود، جوامع ما قبل زمان فعلى كه براساس حدس و يا شهود رخ مىدهد، فهميده شود؛ پس جامعه جهانىشده غيرغربى (با فرض امكان) جامعهاى با نگرش كج و معوج تاريخى است.
١٠. چون زمان و مكان به هم پيوستهاند، هيچ مكانى بدون حركت و هيچ حركتى بدون زمان نيست ؛ پس هيچ مكانى بدون زمان نيست و چون زمان دچار بحران مىشود، مكانى نيز دچار بحران مىشود؛ به عبارتى چون تاريخ دچار بحران مىشود، جغرافيا نيز بحرانى مىشود؛ پس باطل شدن جغرافيا توسط فرآيند جهانى شدن چنين باطنى دارد.
١١. بحرانى شدن جغرافيا، نتيجه مصادره مكان به نفع مكان غربى است؛ يعنى متنفر شدن از يك جغرافيا و عاشق شدن به جغرافياى ديگر.
مهاجرت از اين جغرافيا به جغرافياى ديگر نتيجهاى طبيعى است پس يكى از دلايل اصلى مهاجرت نخبگان علمى و مالى كشورها غير غربى به غرب و از كشورهاى اروپايى به امريكايى همين نكته است.
١٢. به دليل همين، تنفر از زمان و مكان يا تاريخ و جغرافياى خود و در پى آن جذب به سوى تاريخ و جغرافياى ديگر، تنفر از فرهنگ خود يا فرهنگ گريز سعى در اخذ فرهنگ غربى و امريكايى، با همه ابعاد آن مىشود كه اين جريان از نخبگان سياسى و اجتماعى و فرهنگى و اقتصادى (در سطح نخبگى) آغاز و تا مردمان روستاها جريان مىيابند و حتى اقشار سنتگراى جامعه، مثل روحانيت را هم طى خواهد كرد.
١٣. نسخه روانى يا روان شناختى اين فرايند اين است كه در تاريخ و جغرافياى مبدأ(فرهنگ خودى) يك نوع حالت وارفتگى و افسردگى اجتماعى به وجود مىآيد كه انسانها دست به هيچ كارى نمىزنند، چون به نظر اين انسانها كار كرده در اين جغرافيا و تاريخ به جايى نمىرسد؛ پس از مديريت جامعه تا پائينترين سطح اجرايى جامعه، دچار مشكلات افسردگى و وارفتگى مىشوند كه از زمان ناصرالدين شاه قاجار تا حال اين مسئله ادامه دارد.
١٤. تنها راه نجات چنين جوامعى از اين وضعيت، شناخت زمانى و مكانى جامعه است؛ پس زمانشناسى اجتماعى و برنامهريزى جامع براى شناخت آن بسيار حياتى است و گرنه هر حركتى كه به اين دقت انجام نشده است، سبب تشديد بحران خواهد شد؛ مثل برنامهريزى توسعه در ايران يا نوشتن دائرة المعارف يا دانشنامه و يا ترجمه كتاب و يا سياستگذارى و برنامهريزىهاى دانشگاهى و حوزوى. همه سؤال اين است كه در چه زمانى و چه مكانى زندگى مىكنيم؟