پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - تأملى كوتاه درباره رهيافت وجودى به دين

تأملى كوتاه درباره رهيافت وجودى به دين


فرض اصلى طرفداران رهيافت وجودى به دين مبتنى بر اين عقيده است كه تحقيق منظم و اصولى درباره معنا و حقيقت پديده دين تنها هنگامى امكانپذير است كه دين خود را به عنوان يك نهاد زنده و ماندگار در زندگى بشر تثبيت كرده باشد نه اينكه صرفا به عنوان يك انديشه انتزاعى يا گونه‌اى نظام حقوقى يا اخلاقى نظرى مطرح باشد. به ديگر سخن، مدافعان اين ديدگاه به دين تحقق يافته نظر دارند و دين را در مقام تحقق و عينيت خارجى لحاظ مى‌كنند نه دين انتزاعى و ذهنى كه يك سلسله عقايد و آرا و مفاهيم نظرى و تجريدى باشد. دين در ديدگاه طرفداران رهيافت وجودى يعنى دين واقعى خارجى انضمامى كه در خارج تحقق يافته و در متن زندگى حضور دارد.
اما فلسفه دين عبارت از كاوش فلسفى و بنيادينى درباره دين است كه كاملاً با دفاعيات كلامى(١) و مباحث اعتقادى و دفاع از يك جهان‌بينى خاص تفاوت دارد. هدف اصلى دفاعيات كلامى، دفاع از يك جهانبينى خاص در برابر منتقدان آن است. هدف مباحث اعترافى(٢) و عقيدتى نيز شهادت به حقانيت(٣) يك دين معين است. هر دو سنخ بحث‌هاى ياد شده، فاقد ويژگى‌هاى تمايز بخش تحقيق فلسفى درباره دين يعنى فاقد جنبه ارزيابى انتقادى(٤) به عنوان گوهر اساسى فلسفى درباره دين هستند. پس فلسفه دين كه عبارت از تذكر فلسفى و انتقادى درباره مقولات دينى است نبايد با رهيافت وجودى يكى انگاشته شود و از واژه وجودى كه در «رهيافت وجود» بكار رفته نبايد دچار اين توهم شد كه رهيافت وجودى به دين، يعنى وجودشناسى دين و فلسفه دين؛ زيرا فلسفه به معناى رايج آن در بين ما مسلمانان غالبا با علم وجود و هستى‌شناسى معادل و مترادف گرفته مى‌شود، در حاليكه اتفاقا برعكس، طرفداران رهيافت وجودى به دين، غالبا عارف مشربند و ميانه خوشى با فلسفه ندارند و تلقى‌شان از فلسفه اساسا غير از هستى‌شناسى و بحث از وجود چيزهاست.
بررسى فلسفى پيرامون دين و داده‌هاى دينى نبايد محدود و محصور به محور و چارچوب دينى خاصى باشد. چنين كاوشى نبايد در پى دفاع يا توجيه داده‌هاى دينى معينى باشد. همچنين نبايد مبتنى بر هيچ گونه ديدگاه و داورى و التزام قبلى نسبت به دين مورد كاوش باشد. علم كلام(٥) نيز تا آنجا كه عبارت از «فهم دينگرايانه»(٦) و ايمانى است نبايد با فلسفه دين درآميخته شود. فلسفه دين(٧)، به گونه‌اى متمايز از علم كلام، جويا و خواستار فهم نقادانه پديده گسترده دين است و به كاركرد(٨) دين در حيات بشرى و ارزش صدق(٩) احتمالى آن نظر دارد. فلسفه دين عمدتا به دنبال تبيين و تفسير مقولات و مفاهيم دينى است و رهيافتى غيرايمانى ـ هرچند نه ضرورتا ضدايمانى ـ نسبت به مسايل دينى دارد و در پى فهم و توضيح آنها است و ابدا به دفاع از دين و حمايت از گرايش دينى نمى‌پردازد. بلكه بحث و بررسى آزاد و كاوش عقلانى و استدلالى در باب دين و مباحث دينى است و لذا خصلتى فلسفى و غيركلامى دارد.

نفوذ دين در زندگى

حيات دينى همواره در قالب اشكال عاطفى، اعتقادى و عملى در فرهنگ بشرى رواج و سيطره داشته و دارد و رفتار و تجربه آدميان را شكل مى‌بخشد. با توجه به اين حقيقت كه دين تا اين پايه در زندگى آدمى رسوخ و ريشه دارد، مسئله كاوش بى‌طرفانه درباره پديده دين كه مدعاى فيلسوفان دينى است امرى كاملاً دشوار فهم است. زيرا با اعتراف و اعتقاد به اهميت و ريشه‌دار بودن ديدگاه‌هاى دينى مورد كاوش ما در زندگى، آيا معقول است كه توقع داشته باشيم آدميان در بررسى و مطالعه چنين پديده مهم و ارزشمندى كه قوامبخش زندگى آنهاست كاملاً بى‌طرف بمانند؟ آموزه‌ها(١٠) و اعمال(١١) دينى متضمن و مستلزم عواطف و تعلقات عظيم بشرى هستند. يك فرد ديندار بشدت احساس مى‌كند كه در هر پرسشى درباره حقانيت دين و اعتقاد او، داراى يك موضع و تعلق خاطر است. تحت چنين شرايطى آيا مى‌توان در بررسى مسايل و سنن دينى ادعاى عينيت(١٢) و بى‌طرفى و آزادفكرى(١٣) كرد؟ آيا مى‌توان توقع داشت كه فرد پژوهشگر يكسره دست از عقايد پيشين خود بشويد و بدون دلبستگى و جانبدارى و رها از همه عقايد و ديدگاه‌هاى قبلى و پذيرفته شده خود كاوش كند و سخن بگويد؟ اينجاست كه مسئله‌اى دشوار پيش مى‌آيد كه مدعاى فيلسوفان دين در مورد تفكر آزاد فلسفى و انديشه بيطرفانه درباره مفاهيم دينى را به شدت مورد ترديد قرار مى‌دهد. اين مسئله هم ابعاد روش شناختى دارد و هم داراى جنبه‌هاى عميق و پيچيده معرفت‌شناختى است كه حتى تعبير فلسفه دين را در نظر برخى كسان يك تعبير پارادوكسيكال و تناقض‌آميز جلوه داده است و موجب پيدايش ديدگاه‌هاى متعارض در بين دين پژوهان و پديده شناسان دين شده است كه بررسى وسيع و مفصل آن نياز به مجال ديگرى دارد و از حوصله مقاله كنونى خارج است.

پارادوكس عينيت

پس سؤال اين است كه آيا مى‌توان يك تحقيق دينى كاملاً بى‌طرفانه داشت؟ آيا مى‌توان در مطالعه دين كاملاً بى‌طرف بود؟ به عقيده طرفداران رهيافت وجودى چنين چيزى ابدا امكانپذير نيست از نظر آنان مطالعه دين مستلزم و بلكه آغشته به تعلق دينى است. بدون برخوردارى از تجربه دينى نمى‌توان دين را فهميد. فهم دين در گرو داشتن تجربه دينى است. ديندارى نيز تنها يك گرايش عقلى و فكرى نيست. بلكه يك دلبستگى و كشش قلبى و درونى است. از نظر اين محققان تحويل و فروكاهش(١٤) دين به پديده‌اى كاملاً عقلى(١٥) و معرفتى از بن نادرست است، لذا اين كسان حتى گاه با تعبير علم دين و فهم دينى و معرفت دينى نيز مخالفت مى‌كنند و از آن بر مى‌آشوبند.
كوتاه سخن اينكه، براى فهم درست دين، مانند هر پديده ديگرى، همدلى(١٦) لازم است تا اينكه فهم پژوهنده فهمى عينى باشد كه اين سخن هم يك توصيه روش‌شناختى است و هم به شدت مورد اعتقاد طرفداران رهيافت وجودى است، اما از سوى ديگر همدلى با عينيت نمى‌سازد، زيرا براى عينى بودن فهم، به تعبير پديده‌شناسان فاصله گرفتن(١٧) و تعليق حكم(١٨) (اپوخه) لازم است. پس براى فهم عينى و همدلانه هم بايد به موضوع مورد كاوش نزديك شد و هم بايد از آن فاصله گرفت. اين همان «پارادوكس عينيت» است كه ذهن بسيارى از فيلسوفان علم و معرفت‌شناسان معاصر و همين‌طور انديشمندان وابسته به نهضت «پست مدرنيسم»(١٩) يا مكتب فرانكفورت را به خود مشغول ساخته است و چنين مى‌نمايد كه پاسخ صريح و زودياب و در دسترسى براى آن ندارند.
از نظر طرفداران رهيافت وجودى دين به دليل اهميت سرنوشت‌ساز و تعيين كننده‌اى كه براى زندگى بشر داشته و دارد پيوسته در وهله نخست متعلق حيرت(٢٠) آدمى بوده و در وهله بعد موضوع انديشه و تأمل او قرار مى‌گرفته است و اين نكته‌اى است كه فيلسوفان وجودى بر آن تأكيد بسيار دارند و درباره آن به اشباع سخن رانده‌اند.
به دليل ارتباط دين با مهم‌ترين مسايل هستى آدمى، به طور قطع و يقين علايق فكرى و عقلى ما نيز به آن جلب مى‌شود. پس سؤال اين نيست كه چرا ما آدميان به تفكر انتقادى(٢١) و فلسفى درباره دين روى مى‌آوريم، بلكه بايد پرسيد كه از چه راهى و به كدام شيوه مى‌توان چنين تفكرى را تحقق بخشيد؟ نفى كردن و كنارگذاشتن مطالعه نقادانه و فلسفى و عقلانى دين به نام دين، در حقيقت به معناى انكار بعد عقلانى ماهيت بشرى است.
آدمى با به كارگيرى آزادانه عقل بشرى، قادر است عقل را از سيطره و حاكميت مستبدانه احساسات و غرايز و نيز از آثار ماندگار و ويرانگر خرافات و جزميات نامعقول برهاند، رشد و گسترش مستمر معرفت و نيل به حكمت راستين مستلزم داشتن تعهدى اساسى نسبت به تفكر نقادانه است و فلسفه يكى از هنرهايش همين آموختن نقادى است به همين سبب هرگز نمى‌توان از به‌كارگيرى تفكر فلسفى در ارزيابى و تفسير عقلانى مقولات دينى بى‌نياز بود. همچنانكه فيلسوفان بزرگ مسلمان مانند فارابى، غزالى، خواجه‌نصير، ابن سينا، سهروردى و ملاصدرا و حكيم سبزوارى در گذشته چنين مى‌كرده‌اند و فيلسوفانه در مباحث دينى مى‌نگريسته‌اند و درباره آنها به بحث و فحص مى‌پرداخته، هرچند كه در بخش اعظم مباحث‌شان عرفى متكلمانه و دفاعياتى داشته و بحث‌ها گاه كاملاً صبغه كلامى به خود گرفته است. اما به واقع مباحث فلسفه دين به وضوح و به گستردگى در آثار اين خردمندان مطرح شده و در واقع اين نامداران از نخستين بنيانگذاران فلسفه ديندارانه يا مؤمنانه دين بوده‌اند، همچنانكه در روزگار ما كسانى مانند آنتونى فليو از نمايندگان برجسته فلسفه ملحدانه دين هستند.

انديشه دينى يا علم كلام

فلسفه دين يا تفكر نقادانه و فلسفى درباره دين را بايد از انديشه دينى(٢٢) و اعتقادات كلامى متمايز ساخت. اما اگر اعتقاد داشته باشيم كه هدف فلسفه دين و انديشه دينى با هم مطابقت دارند، در آن صورت مى‌توانيم براى اين تمايز اعتبارى قائل نباشيم. پذيرش چنان مطابقت خوشايندى البته، بسيارى از برخوردها و تعارض‌هاى عقل و دين را پايان بخشيده، از ميان مى‌برد. به هر حال تفكر انتقادى در ماهيت خود ذاتا يك فعاليت و عمل مجادله‌انگيز است. چنين تفكرى از اينكه بسادگى در خدمت هرگونه تمايل و نحله فكرى خاصى قرار گيرد، خوددارى مى‌كند. در واقع اين شيوه تفكر به دنبال يافتن موارد شك در يقينگاه‌هاست و مى‌خواهد يقينى‌ترين اعتقادات را نيز در معرض شك و ارزيابى قرار دهد زيرا لازمه ارزيابى، شك كردن است. در فضاى جزميّت، مجالى براى ارزيابى و نقادى نيست. بعلاوه، تفكر انتقادى نمى‌خواهد خود را به يك تجربه دينى خاص يا نوع خاصّى از دلايل محدود سازد. افتخار اين شيوه انديشه در اين است كه هيچ عقيده مفروضى را مسلّم نمى‌گيرد و هيچ انديشه‌اى را بدون سنجش و ارزيابى وا نمى‌گذارد. اكنون سؤال اين است كه آيا ما مى‌توانيم پيش از هر گونه بررسى و مطالعه بدانيم كه نتايج تفكّر انتقادى و انديشه دينى با يكديگر مطابقت دارند يا خير؟ به نظر مى‌رسد پاسخ درست اين است كه تنها پس از بررسى نقّادانه پديده دينى است كه آدمى قادر خواهد بود به گونه‌اى معقول و سنجيده داورى و حكم كند كه آيا «انديشه درباره دين» و «انديشه دينى» هدف واحدى دارند يا نه. پيش از هر گونه تأمل و مطالعه انديشمندانه در باب دين نمى‌توان به نحو جزمى فرضيّه‌اى در اين مورد ارائه كرد و لذا مشاهده مى‌كنيم كه انواع بسيار متفاوتى از فلسفه‌هاى دين يا مكاتب فلسفه دين وجود دارند.
براى كسى كه بخواهد نگاهى انديشمندانه به دين داشته باشد معقول اين است كه خودِ «انديشه دينى» را به عنوان «پديده دينى»(٢٣) مورد نظر قرار دهد. نتيجه و اثر چنين نگرشى اين است كه ديگر در چنين كاوشى هيچ‌گونه فرض و عقيده اساسى قبلى وجود نخواهد داشت و صرفاً با پايان گرفتن تحقيق است كه مى‌توان به داورى پرداخت. در واقع چنين پژوهشى نقشى مانند نقش تاريخ در مورد رشته فلسفه و علم كلام ايفا مى‌كند.
انديشه دينى غالباً ابزار تبيين معناى شناخت و آگاهى دينى بوده است. «آموزه‌هاى دينى» كه در واقع پاسخ «پرسش‌هاى دينى» هستند، همواره كوشيده‌اند تا حقيقت انتقال‌پذير «تجربه دينى» را به شكلى معقول و دقيق تدوين و عرضه كنند. متفكّران دينى و متكلمان معمولاً عقايد و آراى خود را از چارچوب تجربه و سنّتى كه حقيقت و حقّانيّت آن را هرگز به طور جدّى زير سؤال نبرده‌اند اخذ مى‌كنند. آنان تنها به منظور تدوين دقيق عقايد و باورهاى مقبول است كه اصول انديشه سنجيده و معقول را به كار مى‌گيرند و به نظريه‌پردازى‌هاى خنثى و آزاد فلسفى كارى ندارند و درست به همين سبب است كه ارزيابى و كنكاشى نظرى و منطقى پيرامون ماهيّت و درستى يا كژى و ناراستى عقايد دينى و اين نكته كه گفتيم در واقع يكى از واضح‌ترين و رايج‌ترين وجوه تمايز فلسفه از علم كلام است كه در تفكّر كلامى ارزيابى و نقّادى جايى ندارد چون اصل بر تعبّد و پذيرش مطيعانه است.
به طور كلّى، انديشه دينى و علم كلام حاوى پيام و حقيقتى است كه قصد ابلاغ و بيان آن را دارد، در حالى كه تفكّر انتقادى و فلسفه دين به دنبال كشف و ارزيابى حقيقتى است كه مورد ادّعاى اديان مى‌باشد. تدوين «آموزه‌هاى دينى» به گونه‌اى منظّم و سيستماتيك(٢٤) و به هم پيوسته، نقطه اوج و هدف نهايى انديشه دينى و الهيات و تئولوژى است. بنابراين پاسخ‌هايى كه به پرسش‌هاى دينى داده مى‌شود خود جزو «آموزه‌هاى دينى» است. براى مثال، در پاسخ به اين پرسش كه چه چيز «قدسى»(٢٥) است؟ ممكن است گفته شود اللّه، مسيح يا بودا. در بسيارى از اديان اصول و ضوابطى وجود دارد كه بر پايه آنها پرسش از «آموزه‌هاى دينى» تعيّن مى‌يابد، امورى مانند متن مقدّس، وقايع وحيانى، سنت‌ها و.... امّا بين دو پرسش «قدسى چيست؟» و اينكه «آيا اصلاً چيز قدسى وجود دارد؟ تفاوت انكارناپذيرى وجود دارد. از يك ديدگاه درون دينى و با توجه به شناخت و سنّت دينى، پرسش نخست پاسخى مى‌يابد كه در قالب يك «آموزه» يا دكترين و عقيده دينى است. امّا پرسش دوّم پژوهشى نقّادانه را درباره معناى «امر قدسى» و معيار شناسايى آن با توجّه به عقايد گوناگون بر مى‌انگيزد. تفكّر انتقادى يا فلسفه دين درباره دين غالباً به داورى معقول و مستدلى درباره معناى آموزه‌هاى دينى و شيوه اثبات آنها مى‌انجامد.
پرسش از وجود يا عدم «امر قدسى» ممكن است صرفاً بيان يك كنجكاوى بيهوده و غير ضرورى باشد كه در اين صورت راه به جايى نبرده و به هيچ‌گونه پژوهشى منجر نخواهد شد. امّا اگر اين پرسش از روى علاقه جدّيد مطرح شود، آنگاه به احتمال بسيار قوى منجر به تحقيق خواهد شد. اكنون سؤال اين است كه: چه علايقى منجر به تحقيق مى‌شوند؟ زيرا ترديدى نيست كه پرسش‌ها همواره ريشه در علايق آدمى دارند و آدمى از چيزى كه به آن بى‌علاقه است پرسش نمى‌كند. اين يكى از اصول مسلّم و مقبول رهيافت وجودى به دين است.
آيا مى‌توان گفت كه برخى از علايق پيش از بقيّه، با ماهيّت تفكر انتقادى و رشته فلسفه دين سازگار و هماهنگ‌اند يا چنين نيست و تمامى علايق با پرسش‌ها و مباحث اين دانش نسبت يكسان دارند؟
بايد به خاطر داشته باشيم كه علايق ما امورى بى‌شكل و فاقد هويّت نيستند، كه در آن صورت نمى‌يابد آن‌چنان تأثير ژرف و دامنه‌دار و ماندگارى در زندگى و اعمال ما داشته باشند. آثارى كه گاهى نيز بسيار خشن و دردناك مى‌شوند. حقيقت اين است كه با علاقه‌هايمان زندگى مى‌كنيم و گريزى از آنها نداريم. تعلّق را نمى‌توان يكسره از آدمى گرفت. آدمى موجودى «صاحب تعلّق» است و بدون تعلّق نمى‌تواند زيست كند. هر چند كه پيام اديان و دعوت پيامبران به نفى تعلّق و دل بر گرفتن و خاطر بريدن است، امّا در عين حال دعوت دين به تعلّق داشتن است و دين داشتن، عين تعلّق خاطر داشتن است (پارادوكس تعلّق). رسالت پيامبران نيز جهت دادن به تعلّق آدميان است نه ايجاد تعلّق، چه اصل تعلّق را همه دارند و مهم هدايت صحيح آن است. نفى همه تعلّقات براى آدمى امكان‌پذير نيست زيرا آدمى موجودى است كه اساساً تعلّق زندگى مى‌كند. البته مى‌توان سمت و سوى تعلّقات او را تغيير داد، امّا نمى‌توان همه تعلقات را از او گرفت. سخن حافظ در اين باره بسيار گويا و روشنگر است آنجا كه فرمود:
غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود
زهر چه رنگ تعلّق‌پذيرد آزاد است
مگر تعلّق خاطر به ماه رخسارى
كه خاطر از همه غم‌ها به ياد او شاد است

از نظر طرفداران رهيافت وجودى اساسا ايمان با تعلّق آغشته است. بدون علاقه و كشش عاطفى، ايمانى در كار نخواهد بود. ايمان با عاطفه آميختگى و در هم تنيدگى بسيار شديدى دارد و از همين روست كه به اعتقاد مدافعان رهيافت وجودى مطالعه دين و فهم ماهيت آن، مستلزم داشتن تعلق دينى است. البته لازمه ايمان نيز دل كندن از برخى چيزها و دل بستن به برخى امور است. اما بيهوده است كه بگوييم ايمان مستلزم تهى شدن از همه تعلّقات است، چنين چيزى نه مطلوب و نه ممكن است. آدمى را با تعلّق آفريده‌اند، اما در عين حال اين توان در او هست كه تعلق خود را تغيير دهد يا تقويت و تضعيف كند.
نكته مهم ديگر اين است كه علايق آدمى پيوسته نشانگر طلب ارزش‌هاست. آدمى همواره علاقمند است و علاقه نيز يعنى جست‌وجوى ارزش‌ها. هنگام توجه يا دل بستن آدمى به چيزى، اين دل بستن نشانگر اين حقيقت است كه در آن چيز يا شخص، ارزشى را يافته است و آن را چيز با ارزشى تلقى مى‌كند و به همين سبب نيز به دنبال آن و دلبسته اوست. لازمه علاقه نيز جست‌وجوست و جست‌وجو هم به نوبه خود نشانگر علاقه و طلب است. آدمى هرگز به دنبال چيزى كه بدان بى‌علاقه است نمى‌رود و آن را نمى‌طلبد.طلب با علاقه پيوندى عميق و وثيق دارد.
همين طور، آدمى از چيزى كه بدان علاقه‌اى ندارد پرسش نمى‌كند. طرح سئوال نشانه علاقه و تعلق و اهميت است. حساسيت‌ها و تعلقات ما موجب طرح سئوال مى‌شوند. پيش از ادامه سخن، ابيات زيبا و دل‌انگيزى از شيخ عطار مى‌آوريم تا روشن گردد عارفان مسلمان بسيار بيشتر از طرفداران رهيافت وجودى به شرايط غايى هستى آدمى و تحليل وجودى جايگاه او و مسئله طلب اشاره كرده‌اند. اشعار نغز عارف بزرگ نيشابور چنين است:
چون فرو آيى به وادى طلب
پيشت آيد هر زمانى صد تعب
صد بلا در هر نفس اينجا بود
طوطى گردون، مگس اينجا بود
جد و جهد اينجاست بايد سال‌ها
زآنكه اينجا قلب گردد كارها
ملك اينجا بايدت انداختن
ملك اينجا بايدت دلباختن
در ميان خونت بايد آمدن
و ز همه بيرونت بايد آمدن

آرى هر جا سئوال هست نوعى كشش عاطفى و درگيرى روحى نيز هست. ايمان نيز مستلزم درگير شدن (Involvemeint) است. در ايمان نيز نوعى درگيرى عاطفى و روانى وجود دارد كه بدون آن ايمانى وجود نخواهد داشت، بلكه هر چه هست از سنخ مفهوم و انديشه است. هنگام احساس علاقه شديد ما نسبت به چيزى يا كسى نشان‌دهنده اين حقيقت است كه در اين مورد چيزى بيش از شيفتگى محض در ميان است. علاقه واقعى هميشه نشان‌دهنده داورى‌هاى ارزشى (value gudgement) است، خواه اين داورى‌هاى ارزشى صريح و آشكار باشند يا نهفته و پنهان، مستقيم باشند يا غيرمستقيم. هنگام تجلّى علايق ما در رفتار عملى‌مان، اين علايق و خواسته‌ها عنوان انگيزه‌هايى براى شكل بخشيدن به رفتار ما عمل مى‌كنند. براى نشان دادن نحوه تأثيرگذارى متفاوت علايق گوناگون بر اعمال ما با مقايسه دو شخص فرضى مى‌پردازيم كه به شدت علاقه دارند بدانند كه آيا اصلاً چيزى به عنوان «امر قدسى» وجود دارد يا نه.
از نظر شخص نخست «قدسى» چيزى است كه به اعتقاد او براى زندگى‌اش پيامدهاى عميقى دارد. بررسى او درباره جوانب گوناگون تجاربش از جهان آميخته بدين اميد است كه سرانجام موضوع مطلوب خود را خواهد يافت. اين شخص به شدّت و تقريبا بى‌تابانه نگران و انديشناك نتيجه بررسى و تحقيق خويش است.
شخص دوم نيز همين كار را مى‌كند اما علاقه او متفاوت است. او نيز مى‌خواهد بداند آيا اصلاً چيزى به عنوان «امر قدسى» وجود دارد يا نه، اما هدف او صرفا «دانستن حقيقت» است. او نيز علاقه وافرى به پيامد و نتيجه كنكاش خود دارد؛ زيرا او همه جا به دنبال «يافتن حقيقت» است. او تنها به سبب كنجكاوى بيهوده و غيرضرورى نيست كه مى‌خواهد به «كشف» اين «راز» بپردازد بلكه به سبب علاقه شديدى است كه به گسترش آگاهى خويش دارد. وضع هر يك از اين دو شخص فرضى در طيف وسيع علاقمندى، نشان‌دهنده يكى از دو حد علاقه است. انسان‌ها با اين گونه دلايل و دلايلى مشابه اينها به جست‌وجو و كنكاش مى‌پردازد. به طور كلى انگيزه‌ها و علايق موجود در پشت هرگونه جست‌وجو و كاوش، بسيار متعدد، متنوع و حتى گاه بسيار متضادند.
كوتاه سخن اين كه، ارزش قبول زحمت تحقيق در شناخت كامل‌تر آدمى از خود، در طى آن مستتر و مندرج است. تفكر تفنّنى و دلبخواهى و تصادفى، رنج بيهوده‌اى است كه در طى آن آدمى نتايج جزئى و كم اهميتى به دست آورده و به خودشناسى ناچيز و اندكى دست خواهد يافت اما تفكر سرشار از اميد و همراه با تعلق خاطر و خواست جدى و درگيرى عاطفى ـ روانى، احتمالاً به يافتن مطلوب خواهد انجاميد. در مقابل، تحقيق نشأت گرفته از يك علاقه نظرى صرف با انگيزه صرفا فهميدن براى خودِ فهميدن و شناخت به خاطر خودِ شناخت ممكن است به پسند و آرزوى دل منتهى نشود. اما به هر حال، چنين كاوشى در اغلب موارد به سبب تعهد و التزام ثابت و ريشه‌دار نسبت به معيارهاى عقلى، به دام جزمگرايى و ظاهربينى و كوته‌نظرى نخواهد افتاد. پس در هر صورت، فعل و كنش (Action) آدمى مسبوق و مصبوغ به علاقه است، اما بين علايق نظرى با علايق عملى كه ريشه‌دارتر و ژرف‌تر هستند تفاوت بسيارى هست.(٢٦)

تحليل وجودى و انديشه دينى

به نظر طرفداران رهيافت وجودى «پرسش‌هاى دينى» به طور اتفاقى و خود به خود در ذهن پرسشگر پديد نمى‌آيند، بلكه ريشه و منشأ آنها در وضعيت محدودكننده زندگى بشرى، از خود بيگانگى، رنج، خطا، گناه، مرگ و مانند اينها است.(٢٧) ما مى‌توانيم از طريق تحليل وضعيت زندگى بشرى نسبت به وضعيت بشرى(٢٨) متجلى در انديشه دينى به شناخت و آگاهى برسيم.
شايد بتوان گفت كه اگر انسان‌ها احساس تقصير و گناه نمى‌كردند هيچ‌گاه درطلب مغفرت الهى برنمى‌آمدند. اگر انسان‌ها اسارت در دام آرزوها، غرايز و شهوات، درد و رنج و مرگ را تجربه نمى‌كردند هيچگاه به خاموشى و آرامش بركت‌خيز وصول به «نيروانه»(٢٩) يا «مقام فناى» عارفانه توجهى نشان نمى‌دادند. كوتاه سخن اينكه، اگر آدميان در شرايط وجودى (Existential Situation) خاصى اعم از فرضى يا واقعى قرار نمى‌گرفتند، پاسخى در خور به «عقايد دينى» (Religious Beliefs) از خود ابراز نمى‌كردند. به همين دليل از ديدگاه طرفداران رهيافت وجودى پاسخ‌هاى دينى نيز مانند پرسش‌هاى دينى برخاسته از «وضعيت بشرى» است. نمى‌توان تصور كرد كه آدمى به پرسش‌هايى بدون هيچ‌گونه ارتباط و تأثيرى بر زندگى وى پاسخ دهد. البته لازم نيست پرسش‌هاى دينى در قالب مفهومى (Conceptual)ظهور و بروز كنند، همچنين ضرورتى ندارد كه پرسش‌هاى دينى به گونه‌اى صريح و علنى مطرح شوند. تدوين اين پرسش‌ها در قالب الفاظ تنها نشانگر شرايط نهفته در زندگى بشرى است. نكته اينجاست كه بين پرسش‌هايى كه به نحوى معماگونه صرفا عقل بشرى را مشغول مى‌سازند با پرسش‌هاى بيانگر «شرايط وجودى» آدمى، فاصله‌اى عظيم وجود دارد. اين فاصله و تفاوت را مى‌توان با يك تمثيل نشان داد.
مردى را در نظر بگيريد كه روى صندلى دندانپزشكى نشسته است و با متّه برقى مخصوص دندان‌كشى بازى مى‌كند و از ديدن آن دچار شگفتى مى‌شود و مرد ديگرى را در نظر بياوريد كه روى همان صندلى نشسته و دندانپزشك با همان متّه برقى پر سر و صدا و دردناك دارد دندان او را پُر مى‌كند يا مى‌كشد. وضعيت ظاهرى اين دو شخص كاملاً مشابه است، اما اين دو وضعيت واقعا با يكديگر تفاوت‌هاى بسيارى دارند. طرح پرسش‌هاى تفننى و تصادفى و صرفا از روى كنجكاوى با پرسش‌هايى كه وضعيت حيات آدمى را به تجلّى در مى‌آورند كاملاً از هم متمايز است. براى اثبات جدّى بودن يا نبودن پرسش‌هاى هر كسى، راهى بهتر از نشان دادن ميزان در هم پيچيدگى و گره‌خوردگى هستى او با اين پرسش‌ها و پاسخ‌ها وجود ندارد. به همين سبب است كه طرفداران رهيافت وجودى تأكيد مى‌كنند كه بايد مطالعه دين را با «تحليل وجودى»(٣٠) آغاز كرد. تحليل وجودى، كوشش براى مشاهده و تفكر نقّادانه با هدف كشف ويژگى‌هاى اساسى و صفات ذاتى وجود بشرى است. چنان تحليلى به دنبال توصيف و تشريح دقيق شيوه‌هاى اساسى تجربه حيات از سوى آدمى است. با پيش گرفتن چنان روشى، ما مى‌توانيم معناى بشرى «پديده دينى» را روشن سازيم.
از آنجا كه پرسش‌هاى دينى، تجليات پاسخ آدمى به حقيقت وجود او هستند، مسائل دينى حيات آدمى داراى يك بنيان وجودى انكارناپذير مى‌باشند. آشفتگى و پريشانى مشهود در مسائل و پرسش‌هاى دينى مانند اينكه چرا افراد بى‌گناه بايد رنج بكشند؟ يا اينكه چرا ظاهرا شرّ و بدى غلبه دارد؟ صرفا مربوط به سردرگمى و به هم‌ريختگى ذهن آدمى نيست، بلكه مربوط به اغتشاش و آشفتگى روحى او نيز هست. بنابراين، مهم‌ترين توجه عقلى در مطالعه دين و مباحث دينى بايد معطوف به «تجربه زيسته»(٣١) شود و پاسخ‌هاى دينى نيز عمدتا بايد از وضعيت بشرى سخن بگويند. البته معناى اين سخن نفى مطالعات علمى و تاريخى و مقايسه‌اى يا كاوش فلسفى درباره دين نيست. آنگونه مطالعات نيز به نوبه خود بسيار سودمند و معرفت آموزند، اما در مورد دين كه مسئله ايمان مطرح است و پاى كشش درونى و درگيرى و تعلق عاطفى در ميان است، نبايد يكسره بر كاوش‌هاى علمى و فلسفى محض بسنده كرد و از بُعد وجودى بحث غافل ماند. دين را نبايد و نمى‌توان همچون پديده‌هاى كاملاً طبيعى يا حوادث تاريخى يا مقولات فلسفى مطالعه كرد. دين با ارتباط با ژرفاى روان آدمى، در جان او آشيان دارد و پديده‌اى صرفا ذهنى نيست، هر چند كه داراى ابعاد فكرى و معرفتى نيز هست. اين موضوع را به فضل كردگار و عنايات حضرت بى‌چون در مقالات و نوشتارهاى ديگرى بررسى خواهيم كرد.

نقش ادبيات در مطالعه دين

يك تحليل وجودى بايد معرّف شخص به خودش باشد. چنان تحليلى بايد زمينه و خاستگاه‌هاى پيدايش تمامى پرسش‌هاى دينى را به عنوان متعلّق پاسخ‌هاى دينى روشن سازد. بدين‌سان است كه ادبيات از عرضه شناخت در مورد «ماهيت بشرى» بهره وافرى مى‌برد؛ زيرا ما با طرح شخصيت‌هاى افسانه‌اى و خيالى در ادبيات، در واقع با وضعيت بشرى وجود خودمان و معماى حيات و هستى‌مان مواجه مى‌شويم. نثر ادبى و مباحث فلسفى هر دو محكوم به انتزاعى بودنند، در حالى كه يك نمايشنامه عظيم ادبى با ارائه غيرمستقيم يك «تحليل وجودى» از وضعيت بشرى در قالب حركات و رفتارهاى شخصيت‌هاى خود، تأثيرات و پيامدهايى كاملاً عينى و واقعى دارد. ادبيات معمولاً با تجارب فردى واقعى سر و كار دارد. بر عكس، فلسفه همواره با مفاهيم انتزاعى و كلى مرتبط است. از همين جا اهميت ادبيات براى دين‌شناسى و دين‌شناسان روشن مى‌شود. براى نزديك شدن به وضعيت حقيقى حيات بشرى بايد از ادبيات كمك گرفت. مى‌توان از نمونه‌هاى ادبى ويژه‌اى آغاز كرد و رفته‌رفته به پرسش‌هاى انتزاعى‌تر و انتقادى‌تر درباره زندگى آدمى پرداخت. به نظر مى‌رسد به كارگيرى چنين روشى ما را در شناخت حقيقت آدمى، تعلّقات او و جايگاه و نقش دين در زندگى او كامياب‌تر مى‌سازد. به همين دليل در بسيارى از كتاب‌هاى درسى رشته اديان، گزيده‌هايى از داستان‌ها و نمايشنامه‌هاى برجسته را نيز مى‌گنجانند تا دانشجويان با مطالعه آنها با وضعيت بشرى و نقش دين در زندگى واقعى انسان‌ها، آشنايى بيشترى پيدا كنند. براى مثال، بخش‌هايى از كتاب‌هايى مانند كمدى الهى دانته، بهشت گمشده ميلتون، برادران كارامازوف نوشته داستايوسكى، فاوست نوشته گوته يا برخى از آثار كافكا در كتاب‌هاى درسى اديان آمده است و از طريق شخصيت‌هاى داستان يا نمايشنامه موقعيت انسان را در زندگى مطرح مى‌سازد.
ادامه دارد
پي نوشت:
١. Apologeties
٢. Confessional
٣. Truth
٤. Critical evaluation
٥. Tehology. ٦.Faith Seeking understanding
٧. Philosopy of Religion.
٨. Function.
٩. Truth Value.
١٠. Doctrines.
١١. Practices
١٢. Objectivity.
١٣. Openmindedness.
١٤. Reduction.
١٥. Intellectual
١٦. Sympathy.
١٧. Detchment.
١٨. Epoche.
١٩. Post Modernism.
٢٠. Wonder.
٢١. Critical Thinking.
٢٢. Religious Thought.
٢٣. Religious Phenomena.
٢٤. Systematic.
٢٥. Holy.
٢٦. Human Situation.
٢٧. Nirvana.
٢٨. Existential Analysis.
٢٩. Nirvana.
٣٠. Existential Analysis.
٣١. Lived experience.