پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - كاوشى در ماهيت و قلمرو عصمت - قدردان قراملکى محمدحسن

كاوشى در ماهيت و قلمرو عصمت
قدردان قراملکى محمدحسن

تحليل شناختى عصمت
قسمت اول

تعريف لغوى

عصمت در لغت از ماده «عصم» مشتق شده و به معناى منع و نگه‌داشتن است. اين جا به سه نظر اهل لغت اشاره مى‌شود:
ابن فارس: «عصم اصل واحد صحيح يدل على امساك و منع و ملازمه».(١)
زجاج: ابن‌منظور از زجاج نقل مى‌كند كه: «اصل العصمه الحبل و كل ماامسك شيئا فقد عصمه».(٢)
راغب: «العصم الامساك و الاعتصام الاستمساك».(٣)
معناى فوق يعنى استعمال عصمت با واژگان مانند «عاصم»، «اعتصام» در معناى نگه‌دارى و منع در قرآن و روايات به صورت متعدد بكار رفته است. در قرآن حدودا سيزده مرتبه استعمال شده است مانند: «لاعاصم اليوم من امر اللّه‌».(٤)
معناى لغوى و اصطلاحى عصمت در روايات به صورت متكثر استعمال شده است كه اشاره خواهد شد. بعد از تعريف لغوى عصمت، بايد حقيقت عصمت و گوهر آن روشن شود كه چگونه انسانى به عنوان يك استثناء نه قاعده از آلودگى به گناه و حتى خطا مصونيت پيدا مى‌كند؟ آيا مصونيت فوق اختيارى و اكتسابى است يا صرف لطف و نيروى الوهى است؟
انديشوران اسلامى در پاسخ سؤال فوق رهيافت‌هاى مختلفى عرضه داشتند كه اشاره مى‌شود.

گفتار اول: رهيافت‌هاى مختلف

تعاريف و رهيافت‌هاى مختلفى به عصمت از سوى متكلمان اسلامى عرضه شده است كه در اين جا به گزارش و تحليل مهم‌ترين آن‌ها مى‌پردازيم:

١. لطف الهى

معروف‌ترين تعريف عصمت تفسير آن به «لطف الهى» است كه خداوند آن را براى بعضى انسان‌ها اعطا مى‌فرمايد كه در پرتو آن دارنده عصمت از ارتكاب گناه و ترك طاعت مصونيت پيدا مى‌كند، در عين حالى كه قادر بر انجام آن است.
نيل به مقام عصمت با لطف الهى با امور چهارگانه ذيل ميسر مى‌شود:(٥)
١. در نفس معصوم ملكه‌اى كه مانع معصيت و داعى بر عفت است، به وجود مى‌آيد.
٢. علم و آگاهى معصوم از كيفر گناه و منافع اطاعت.
٣. اين علم و آگاهى با وحى و يا حداقل الهام تأكيد و تثبيت مى‌شود.
٤. خداوند براى استمرار قوه عصمت، تهديدها و چه بسا مؤاخذه‌هايى در دنيا براى تاركان اولى ملحوظ مى‌دارد.
توضيح بيشتر هر كدام از اين عناصر چهارگانه در ضمن رهيافت بعدى و هم‌چنين در بحث خاستگاه عصمت خواهد آمد.
در اين جا به اين نكته اشاره مى‌شود كه انسان معصوم استعداد و شايستگى تقرب به مقام الهى و دورى و مصونيت از گناه را دارد و اين استعداد خود را با اعمال و نيروى اراده خود تقويت و بيشتر مى‌كند، با اين وجود براى عصمت كامل، نيازمند عنايت و توجه خاص الهى است و خداوند از راهكارهاى مختلف مانند الهام، وحى، تقويت نفس قدسى نبوى، فرشته «روح‌القدس»، انسان معصوم را يارى و مدد مى‌رساند و اگر اين لطف الهى نبود امكان صدور گناه وجود داشت. مثال آن جريان زليخا و حضرت يوسف است كه صريح آيه ذيل مى‌گويد زليخا قصد يوسف كرد، اما يوسف نيز اگر برهان و راهنمائى خداوند را مشاهده نمى‌كرد، قصد زليخا را كرده بود. ذيل آيه تأكيد دارد اين لطف الهى به دليل آن است كه يوسف قبلاً از بندگان مخلص و پاك الهى بود و شايستگى اين عنايت خاص را دارا بود.
«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلاَ أَن رَأى بُرْهَانَ رَبِّهِ... إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُـخْلَصِينَ».(٦)
اكثر متكلمان عصمت را به لطف تفسير مى‌كنند كه در پرتو آن وقوع معصيت و ترك اطاعت ممتنع مى‌شود، در عين حالى كه دارنده آن قادر بر معصيت و ترك اطاعت است. تعريف فوق تعريف معروف انديشوران اسلامى است كه اشاره مى‌شود.

اماميه

اكثر متكلمان اماميه تعريف مزبور را در كتب خود پذيرفتند.
ابن نوبخت:
«العصمه لطف يمنع من اختص به من الخطا و لايمنعه على وجه القهر».(٧)
محقق طوسى:
«ان اللّه‌ تعالى فى حق صاحبها لطفا لايكون له مع ذلك داع الى ترك الطاعه و ارتكاب المعصيه مع قدرته على ذلك».(٨)
شيخ مفيد:
«العصمه لطف يفعله اللّه‌ بالمكلف بحيث يمتنع منه وقوع المعصيه و ترك الطاعه مع قدرته عليهما».(٩)
همو در جاى ديگر با تعريف عصمت به لطف و توفيق تأكيد مى‌كند كه آن تفضل الهى است كه موجب جبر نمى‌شود.(١٠)
علامه حلى:
«العصمه لطف خفى يفعل اللّه‌ تعالى بالمكلف بحيث لايكون له داع الى ترك الطاعه و ارتكاب المعصيه مع قدرته على ذلك».(١١)
محقق لاهيجى:
«عصمت لطفى است كه خداى تعالى مخصوص داشته به جماعتى...».(١٢)
فاضل مقداد:
«الحق ان العصمه عباره عن لطف يفعله اللّه‌ بالمكلف بحيث لايكون له داع الى ترك الطاعه و لا الى فعل المعصيه مع قدرته على ذلك».(١٣)
سيد حيدر آملى ديدگاه عالمان متقدم شيعه را چنين گزارش مى‌كند:
«العصمه من اللّه‌ هى التوفيق الذى يسلم به الانسان فيمايكره اذا اتى الطاعه».(١٤)

اشاعره

مكتب اشعرى از آن جا كه هر نوع فعل و فاعليت انسان در اعمال خويش را به خداوند نسبت مى‌دهد و در حقيقت فاعل حقيقى را نه انسان بلكه خداوند توصيف مى‌كند، بر اساس اين مبنا، عصمت انبيا را نمى‌تواند به خود پيامبران نسبت دهد، بلكه آن را فعل و در نهايت فضل و توفيق الهى توصيف مى‌كنند كه خداوند آن را به بعضى از بندگان خويش اعطا مى‌كند. با نگاهى به تعاريف اشاعره متوجه اين نكته مى‌شويم كه اكثر آنان برخلاف اماميه و معتزله، قيد لطف را در تعريف عصمت نياورده‌اند.
تهانوى در گزارش موضع اشاعره به اين نكته اشاره داشته است كه در ذيل رهيافت پنجم خواهد آمد. همو تعريف عصمت به لطف را به عنوان تعريف سوم بعد از نقل تعريف عدم خلق گناه و خلق طاعت ذكر مى‌كند:
«و يجى‌ء فى لفظ اللطف ايضا».(١٥)
ابن‌رشد عصمت را به امر الهى خارج از طبيعت انسان تعبير مى‌كند كه نوعى اشاره به لطف است. «امر الهى خارج عن طبيعه الانسان».(١٦)
شهرستانى در تقرير ديدگاه ابوالحسن اشعرى اطاعت از اوامر الهى را توفيق و مقابل آن يعنى انجام معصيت را خذلان توصيف مى‌كند.
«والايمان و الطاعه بتوفيق اللّه‌ و الكفر و المعصيه بخذلانه».(١٧)
با اين وجود بعضى مانند بياضى به تعريف عصمت به لطف اهتمام ورزيده‌اند:
«هو لطف يفعله اللّه‌ تعالى بهم لايختارون معه فعل المعصيه و ترك الطاعه مع قدرتهم».(١٨)

معتزله

ابوالحسن اشعرى موضع معتزله را در عصمت مختلف گزارش مى‌كند و لطف بودن عصمت را به برخى معتزله نسبت مى‌دهد:
«قال بعضهم العصمه لطف من اللّه‌ يفعله بالعبد فيكون به معتصما».(١٩)
قاضى عبدالجبار در المغنى خود، فصلى را به لطف بودن عصمت اختصاص مى‌دهد:
«فصل فى معنى وصف اللطف بانه عصمه».
وى در همين فصل شمول لطف بر انجام واجب و مندوب را «توفيق» و امتناع از قبيح را «عصمت» تعريف مى‌كند:
«اللطف كما قديدعوا الى اختيار الواجب و الندب على ماذكرنا، فقديكون لطفا فى الامتناع من القبيح فى ان لايفعله و كما اذا وافقت الطاعه اللطف فى الحدوث يفعلها العبد لاجله و يختارها لمكانه يوصف بانه توفيق، فكذلك متى امتنع من القبيح لمكانه وُصف بانه عصمه».(٢٠)
ابن ابى‌الحديد موضع معتزله را چنين گزارش مى‌كند:
«قال اصحابنا: العصمه لطف يمتنع المكلف عند فعله من القبيح اختيارا».(٢١)
همو در جاى ديگر حقيقت عصمت را لطف تفسير مى‌كند:
«و حقيقتها راجعه الى لطف يمنع القادر على المعصيه من المعصيه».(٢٢)

تحليل و بررسى

اين ديدگاه تنها به صورت كلى و مبهم عصمت را لطف و تفضل خداوند توصيف مى‌كند و روشن نمى‌كند كه پيامبران چگونه مصونيت پيدا مى‌كنند. به ديگر سخن، اين لطف الهى چگونه پيامبر را از گزند گناه حفظ مى‌كند؟ آيا خداوند با قوه و نيروى خاص پيامبر را به سوى انجام فرايض رهنمون و از ارتكاب معاصى برحذر مى‌كند؟ در صورت مثبت چيستى نيروى فوق روشن نشده است.
حاصل آن كه تعريف فوق تنها به تفضلى بودن عصمت اشاره مى‌كند و چگونگى آن را روشن نمى‌كند، لذا تعاريف ديگر نيز نوعى لطف است. بر اين اساس بعضى از متكلمان براى روشن كردن معرَّف قيود ديگرى افزوده‌اند كه به تحليل آن‌ها خواهيم پرداخت.

٢. قوه عاقله

رهيافت ديگر، عصمت را كمال قوه عاقله انسان مى‌داند، در توضيح آن بايد گفت: انسان از سه قوه غضبيه، شهويه و عقليه تركيب يافته است كه هر يك خواسته‌ها و تمايلات خاصى دارد، اگر يكى از آن سه قوه به فعاليت بپردازد، ميدان عمل بر دو قوه ديگر محدود مى‌شود، لكن در انسان‌هاى عاقل قوه عقليه مى‌تواند قوه غضبيه و شهويه را كنترل نموده و از افراط و تفريط آن دو جلوگيرى نمايد به گونه‌اى كه قوه شهويه و غضبيه مطيع قوه عاقله انسان بايد باشد.(٢٣)
اما اين كه قوه عاقله انسان و كمال آن چيست؟ فلاسفه به تفصيل به تبيين آن پرداخته‌اند حاصل آن اين كه: خداوند در آدمى اين استعداد و قوه را وديعه نهاده است كه با مجاهدت و تهذيب، نفس خويش را جلا بخشيده و آن را از حد حيوانيت به حد انسانيت و در حقيقت مقام تجرديت برساند، به گونه‌اى كه نفس مجرد انسان مى‌تواند با عالم مجردات ارتباط و تماس برقرار كند و از طريق ادراك عالم برزخ و عالم پيش از آن يعنى عالم عقول از كنه عالم ماده و مصالح و مفاسد آن مطلع گرديده و در آن تصرف كند.
در تعريف نبوت از منظر فلسفه و عرفان بيشتر در اين موضوع سخن رفته است كه در اثر تكامل نفس، قوه نظرى نفس انسان كلام خدا را استماع كرده و مى‌تواند فرشتگان را از طريق تمثل مشاهده كند و قوه عملى نفس نيز قدرت فاعليت يافته و بعضى عالم ماده در تسخير وى قرار مى‌گيرد.
عقل فوق يعنى مواجهه با عالم عقول خصوصا عقل فعال براى انسان‌هاى وارسته ممكن است و براى پيامبران به نحو كمال متصور و محقق است.
و با اين فرض يعنى اتصال نفس نبوى به عالم عقول و ضرورت نفس انسان عالم عقل ـ چنان كه بوعلى سينا گفته است ـ مجالى براى ارتكاب معصيت و خطا براى نفس انسانى باقى نمى‌ماند. چرا كه معصيت و خطا معلول مغلوبيت قوه عقليه و غالبيت بُعد مادى و حيوانى انسان است و آن در پيامبران برحسب فرض منتفى است.
بنابراين عصمت معلول قوه عاقله است و به ديگر سخن، عصمت همان قوه عاقله است.(٢٤)
محقق لاهيجى در اين باره با اشاره به لزوم تحقق سه خاصيت (كمال قوه عاقله، مخيله و قوه عملى) در نفس نبى مى‌گويد:
بنابر تحقق خاصيت ثالثه، جميع قواى نفسانى مطيع و منقاد عقلند و عقل من حيث هو عقل، ممتنع است كه اراده معصيت و اراده فعل قبيح از او صادر گردد، و مراد از عصمت غريزه‌اى است كه با وجود آن داعى بر معصيت صادر نتواند شد با قدرت با آن و اين غريزه عبارت از قوت عقل است به حيثيتى كه موجب قهر قواى نفسانى شود.(٢٥)
محمد مهدى نراقى نيز گويد:
قابل رتبه نبوت كسى است كه جميع قواى طبيعيه و حيوانيه و نفسانيه او، مطيع و منقاد و مقهور او شده باشد و كسى كه جميع قوّت‌هاى او تابع عقل او شوند، محال است كه معصيت از او سر زند و صادر شود.(٢٦)

تحليل و بررسى

اين كه انسان داراى نفس ناطقه با خواص ويژه خود است مطابق اصول و مبانى فلسفى و عرفانى غير قابل انكار است، اما نتيجه آن يعنى نيل به مقام نبوت و در پرتو آن عصمت اثبات‌پذير نيست. وجود قوه عاقله موجب برترى انسان و تكامل و تعالى نفس مى‌گردد، اما عصمت به معناى عام آن (مصونيت از تمامى گناهان كبيره و صغيره، خطا و نسيان خصوصا زمان طفوليت) را اثبات نمى‌كند، بلكه در نهايت رابطه غالبى و نه دائمى و علت و معلول بين آن دو وجود دارد. بر اين اساس علامه طباطبائى در تفسير عصمت به علم آن را با علوم عادى متغاير توصيف كرد كه پيش‌تر گذشت. به ديگر سخن ديدگاه فوق، بُعد لطف و تفضلى بودن نبوت و عصمت را ناديده انگاشته است و با ناديده انگاشتن لطف الهى، دليل قوه عاقله حداكثر عصمت پيامبران در هنگام مواجهه با عقل فعال يعنى دريافت وحى را اثبات مى‌كند، اما مقام ابلاغ وحى و تبليغ دين و هم‌چنين ساير افعال و رفتار پيامبر عصمت آن قابل اثبات نيست، چرا كه به دليل عدم تجرد كامل نفس پيامبر و ارتباط و علاقه آن با بدن و عالم ماده در معرض خطا است. مگر اين كه خداوند او را يارى رساند.

٣. ملكه نفسانى

بعضى از متكلمان و اكثر فلاسفه عصمت را به ملكه نفسانى تعريف كرده‌اند كه دارنده آن از ارتكاب گناهان مصونيت پيدا مى‌كند.
خواجه طوسى در گزارش رأى حكما مى‌نويسد:
«انها ملكه لايصدر عن صاحبها معها المعاصى و هذا على رأى الحكما».(٢٧)
تهانوى نيز گويد:
«و عند الحكما ملكه نفسانيه تمنع صاحبها من الفجور».(٢٨)
فاضل مقداد:
«ملكه نفسانيه لطفيه يفعله اللّه‌ بحيث لايختار معه ترك طاعه و لافعل معصيه مع قدرته على ذلك».(٢٩)
محقق جرجانى:
«العصمه ملكه اجتناب المعاصى مع التمكن منها».(٣٠)
محمد مهدى نراقى:
«عصمت عبارت از ملكه كه با وجود آن داعى بر معصيت نباشد و اگرچه قدرت بر آن داشته باشد».(٣١)
قاضى ايجى:
«و هى عند الحكماء ملكه تمنع عن الفجور».(٣٢)
تفتازانى:
«و قالت الفلاسفه هى ملكه تمنع الفجور مع القدره عليه».(٣٣)
علامه طباطبائى:
«الافعال الصادره عن النبى(ص) على و تيره واحده صوابا و طاعه تنتهى الى سبب مع النبى(ص) و فى نفسه و هى القوه الرادعه... و فى النبى ملكه نفسانيه يصدر عنها افعاله على الطاعه و الانقياد».(٣٤)
علامه در همين جا و موضع ديگر عصمت را معلول «علم» و به عبارت دقيق خود علم تفسير مى‌كند:
«ان الامر الذى تتحقق به العصمه نوع من العلم يمنع صاحبه عن التلبس بالمعصيه و الخطاء و بعباره اخرى علم مانع عن الضلال».(٣٥)

تحليل و بررسى

مقصود از ملكه نفسانى ـ همانند ساير ملكه‌ها ـ هيئت و حالتى در نفس انسانى است كه به ادله مختلف مانند علم به ابعاد موضوع و ممارست و تكرار حالت مزبور به صورت دائمى درآمده است، مثلاً مهارت در فن و شغلى مانند رانندگى ملكه‌اى است كه صاحب فن با آن قادر بر اعمالى مى‌شود كه سايرين از انجام آن ناتوان‌اند كه حصول آن معلول ممارست و استعداد صاحب فن است.
لكن توصيف عصمت به ملكه نفسانى اين سؤال‌ها را بر آن متوجه مى‌كند كه:
١. اولاً حالت و هيئت فوق چه حقيقت و قدرتى را دارد كه صاحب آن مصونيت پيدا مى‌كند، اگر از مقوله علم باشد به ديدگاه پيشين «قوه عاقله» برمى‌گردد، و اگر علاوه بر علم، حالت ديگر نفسانى باشد، حقيقت آن روشن نيست.
٢. با غمض از اشكال پيشين، ملكه‌هاى ديگر هرچند غالبى و اكثرى و به تعبير مسامحى دايمى است، اما منطقا تخلف‌ناپذير نيست، بر اين اساس ملكه عصمت نيز بايد مانند ساير ملكه‌ها بايد ممكن زوال باشد؛ در حالى كه مدعاى عصمت دوام آن است.
٣. سؤال ديگر متوجه علت و علل ملكه عصمت است. گفته شد كه ساير ملكه نوعا محصول استعداد و ممارست است، تعريف عصمت به «ملكه» تحليل و شناخت دو علت فوق را مى‌طلبد كه عصمت پيامبران آيا مانند ساير ملكه مستند به ذكاوت و تمرين خود آنان دارد؟ يا اين كه علاوه بر آن دو، لطف و تفضل الهى شامل حال آنان نيز شده است؟
اگر در پاسخ تنها به دو عامل فوق بسنده شود، در نقد آن به علت اختصاص عصمت به پيامبران اشاره مى‌شود كه چرا عصمت به ديگر انسان‌ها تعميم داده نشده است؟ علاوه اين كه مقتضاى دو عامل فوق ـ چنان كه گفته شد ـ مصونيت غالبى و نه دايمى است. اما اگر علاوه بر دو علت فوق مسأله لطف و تفضل الهى نيز مطرح شود ـ طرفداران ديدگاه فوق نقش آن را در عصمت روشن نكرده‌اند كه ركن اساسى عصمت با كدام جانب است.
به ديگر سخن در صورت مطرح نبودن لطف الهى، ديدگاه فوق به قرائتى از ديدگاه لطف الهى برمى‌گردد كه در آن به مسأله استعداد و اختيار شخص معصوم در عصمت تأكيد شده است كه توضيحش گذشت.

٤. صفت و حيثيت خاص

برخى از متكلمان به جاى تصريح به لطف بودن عصمت، آن را يك نوع صفت مى‌دانند كه موجب مصونيت شخص دارنده آن از گناه مى‌شود. برخى ديگر به جاى «صفت» از اصطلاح «بحيث» استفاده كرده‌اند و معتقدند كه عصمت يك نوع حالت و حيثيتى است كه با وجود آن انسان از آلودگى به گناه به دور مى‌ماند.
از متقدمان ابن‌ميثم بحرانى در تعريف عصمت با وصف «صفه» مى‌نويسد:
«العصمه صفه للانسان يمتنع بسببها من فعل المعاصى و لايمتنع منه بدونها».(٣٦)
تعبير از عصمت به «صفه» در سؤال بعضى اصحاب مانند هشام از ائمه آمده است كه شايد آن منشأ تعريف فوق باشد.(٣٧)
سيدحيدر آملى تفسير عصمت به صفت را ديدگاه متأخران اماميه ذكر مى‌كند:
«و اما على رأى متأخريهم فالعصمه صفه للانسان يمنع بسببها من فعل المعاصى و لايمتنع منها بدونها».(٣٨)
از معاصران علامه طباطبايى در يك‌جا عصمت را «الأمر» تعريف مى‌كند:
«ان الأمر الذى تتحقق به العصمه نوع من العلم يمنع صاحبه عن التلبس بالمعصيه و الخطا».(٣٩)
ايشان در ادامه تعريف خود مقصود از «الأمر» را علم خاص تبيين مى‌كند كه در صفحات پيشين گذشت.
محقق طوسى از متقدمان عصمت را يك نوع حيثيت تعريف مى‌كند:
«والعصمه هى كون المكلف بحيث لايمكن ان‌يصدر عنه المعاصى من غير اجبار له عن ذلك».(٤٠)
شيخ مفيد نيز بعد از توصيف عصمت به توفيق و لطف و تفضل الهى در تعريف ديگر از آن به «الشى‌ء» تعبير مى‌كند:
«هى الشى‌ء الذى يعلم اللّه‌ تعالى انه اذا فعله بعبد من عبيده ثم يؤثر معه معصيه له».(٤١)
ايشان تفسير عصمت با علم را علم معمولى و عادى نمى‌داند، بلكه علم خاصى توصيف مى‌كند كه موهبت الهى و نوعى الهام است كه مغلوب نمى‌شود.(٤٢)
استاد حسن‌زاده آملى عصمت را به «قوه» تعريف مى‌كند:
«و حقيقه العصمه انها قوه نوريه ملكوتيه تعصم صاحبها عن كل مايشينه من رجس الذنوب و الأدناس و السهو و النسيان و نحوها من الرذائل النفسانيه».(٤٣)
به نظر مى‌رسد از حيث تاريخى هشام بن حكم اولين متكلمى باشد كه در سؤال از امام(ع) بر عصمت «صفت» اطلاق كرد:
«و ما هى صفه العصمه فيه؟».(٤٤)

تحليل و بررسى

اشكال عام و اساسى بر اين تعريف ابهام‌آميز بودن آن است، تعريف عصمت به «صفت»، «حيثيت» و «الامر» و مانند آن حقيقت معرَّف را روشن نمى‌كند. به نظر مى‌رسد تعريف‌كنندگان فوق در مقام تحليل، آن را به يكى از تعاريف ديگر نظير «ملكه» يا «قوه عاقله» برخواهند گرداند، كه در اين فرض شبهات تعاريف فوق بر اين تعريف نيز متوجه خواهد شد.
ادامه دارد
پى نوشت‌ها:
١. معجم مقاييس اللغه ، ج ٤، ص ٣٣١.
٢. لسان‌العرب، ج ١٢، ص ٤٠٥.
٣. المفردات، ص ٣٣٦ و ٣٣٧.
٤. هود (١١): ١١.
٥. ر.ك: كشف‌المراد، ص ٣٦٥، تلخيص المحصل، ص ٣٦٩؛ ارشاد الطالبين، ص ٣٠١.
٦. يوسف: ٢٤.
٧. انوار الملكوت، ص ١٩٥.
٨. تلخيص المحصل، ص ٣٦٩. توضيح اين كه وى عصمت را بر مشرب حكما نيز تعريف كرده است كه اشاره خواهد شد.
٩. الثكت الأعتقاديه، ص ٣٧.
١٠. «العصمه من اللّه‌ تعالى لحججه هى التوفيق و اللطف و الاعتصام من الحجج بهما عن الذنوب فى دين اللّه‌ تعالى و العصمه تفضل من اللّه‌ تعالى على من علم انه يتمسك بعصمته و الاعتصام فعل المعتصم و ليست العصمه مانعه من القدره على القبيح و لامضطره للمعصوم الى الحسن و لاملجئه له اليه»، (اوائل‌المقالات، ص ١٥٠ و ص ٢١٤ چاپ تبريز).
١١. باب حادى عشر، ص ٦٢؛ مناهج اليقين فى اصول الدين، ص ٢٧٨.
١٢. سرمايه ايمان، ص ٩٠.
١٣. ارشاد الطالبين، ص ٣٠١ و ٣٠٢.
١٤. جامع‌الاسرار و منبع الانوار، ص ٢٤٢.
١٥. كشاف اصطلاحات الفنون، ج ٣، ص ١٠٤٧.
١٦. تهافت التهافت، ص ٣٥٤.
١٧. ملل و نحل، ج ١، ص ١٠٢.
١٨. الصراط المستقيم، ج ١، ص ٥٠ و ١١٦.
١٩. مقالات الاسلاميين، ص ٢٦٣.
٢٠. المغنى، ج ١٣، ص ١٥.
٢١. شرح نهج‌البلاغه، ج ٧، ص ٨ و نيز: ج ١٣، ص ٢٤٨.
٢٢. همان، ج ١٩، ص ٢٦٠.
٢٣. ر.ك: اشارات، نمط دهم، ج ٢، ص ١٣٠، طبع مرعشى قم.
٢٤. «ان النفس الناطقه كمالها الخاص بها ان‌يصير عالما عقليا مرتسما فيها صور الكل و النظام المعقول فى الكل و الخير الفائض فى الكل»، (الهيات شفا، ص ٥٤٦).
٢٥. گوهر مراد، ص ٣٧٩.
٢٦. انيس الموحدين، ص ٩٩.
٢٧. نقد المحصل، ص ٣٦٩.
٢٨. كشاف اصطلاحات الفنون، ج ٣، ص ١٠٤٧.
٢٩. باب حادى عشر، ص ٦٢.
٣٠. التعريفات، ص ٦٥.
٣١. انيس الموحدين، ص ٩٧.
٣٢. شرح المواقف، ج ٨، ص ٢٨١.
٣٣. شرح المقاصد، ج ٤، ص ٣١٣.
٣٤. الميزان، ج ٢، ص ١٣٨ و ١٣٩.
٣٥. همان، ج ٥، ص ٧٨ و نيز: ج ١١، ص ١٦٢ و نيز: مصباح يزدى، راهنماشناسى، ص ١٢١ و ١٣٣.
٣٦. قواعد المرام، ص ١٢٥.
٣٧. ر.ك: معانى الاخبار، ص ١٣٣.
٣٨. جامع‌الاسرار و منبع‌الانوار، ص ٢٤٣.
٣٩. الميزان، ج ٥، ص ٧٨.
٤٠. قواعد العقايد، ص ٩٣ و نيز: تلخيص‌المحصل، ص ٣٦٨.
٤١. اوائل‌المقالات، ص ٢١٥، طبع تبريز.
٤٢. همان، ص ٧٩ و ٨٠.
٤٣. شرح كلمه عصمتيه فى كلمه فاطميه، ص ١٥١.
٤٤. معانى الاخبار، ص ١٣٢.