پگاه حوزه
(١)
سرمايهدارى ايرانى و ليبراليسم مذهبى - فیاض ابراهیم
١ ص
(٢)
تحليلى بر تاثيرهاى متقابل انقلاب اسلامى و جنبش سياسى معاصر - شیرودی مرتضی
٢ ص
(٣)
نگرشى بر انسانشناسى توحيدى تا انسانشناسى فلسفى معاصر - پارسانیا حمید رضا
٣ ص
(٤)
نگاهى فلسفى به فروپاشى ماركسيسم -
٤ ص
(٥)
زبان فارسى و آينده فرهنگى ايرانيان - شیرودی مرتضی
٥ ص
(٦)
معرفى مراكز گفتوگوى اديان -
٦ ص
(٧)
نقدى بر فيلم «نمايش ترومن» - سينا محمد
٧ ص
(٨)
نقد مخاطب گرايى در سينماى كودك - میراحسان احمد
٨ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - نگاهى فلسفى به فروپاشى ماركسيسم
نگاهى فلسفى به فروپاشى ماركسيسم
(قسمت پايانى)
همايون همتى
نظريه شناخت
يكى از مهمترين تزهاى ماركسيسم كه طرفداران اين مكتب در مورد آن بسيار تبليغ و هياهو كردهاند، نظريهاى است كه درباره شناخت ارائه كرده است. ماركسيستها در همه آثارشان، به دنبال القاى اين مطلب هستند كه به مخاطبان خود بباورانند كه تنها مكتب رئاليست و واقعگرايى كه توانسته است، مشكل شناخت را حل كند و دقيقترين تفسير را از شناخت عرضه نمايد، مكتب ماركس است و ساير مكاتب، فلسفهها و اديان و همگى ايدهآليستى، متافيزيكى و منكر واقعيتبوده و ساخته دستسرمايهداران و بورژوازى هستند.
آنان از يك سو تمامى مكاتب فلسفى را به ذهنگرايى متهم مىكنند و از سوى ديگر، ماركسيسم را به عنوان تنها مكتب واقع گرا و انقلابى معرفى مىنمايند. اما به اعتقاد ما نظريه ماركسيستى شناخت، بهشدت نارسا بوده و از كاستىهاى متعددى رنج مىبرد و برخلاف ادعاهاى گزاف و مبالغه آلود ماركسيستها، معضل شناختبا قبول مبانى اعتقادى ماركسيسم، نه تنها حل نشده، بلكه با معضلات و بن بستهاى جديدى روبرو خواهد شد كه براى هميشه لاينحل است.
مكتب ماركسيستى شناخت، ذهن آدمى و فكر را مادى مىداند; موريس كنفورث مفسر معروف ماركسيسم مىنويسد: «ذهن محصول ماده در سطح بالايى از سازمان ماده است». «ذهن چيز يا ذاتى متمايز از جسم نيست». تفكر، كاركردى است كه بهوسيله مغز انجام مىشود. لنين نيز در كتاب «ماترياليسم و امپريوكريتىسيسم» فكر را محصول تراوش مغز و پديدههاى مادى مىداند.
در ماركسيسم فعاليت ذهنى با فعاليت مغزى برابر و يكسان دانسته مىشود و همانطور كه مغز يك اندام مادى است، ذهن نيز مادى است. موريس كنفورث مىنويسد: «كاركردهاى ذهنى; كاركردهاى ماده بسيار تكامل يافته، يعنى مغز هستند. پويشهاى ذهنى پويشهاى مغز هستند; يعنى پويشهاى يك عضو جسمانى و مادى». وى مىنويسد: «شعور يا آگاهى، محصولى از تكامل ماده است. شعور و تفكر ما هر قدر كه فوق حسى به نظر برسند، محصولات يك عضو مادى و جسمانى، يعنى مغز هستند. ماده محصول ذهن نيست، بلكه ذهن خود صرفا عالىترين محصول طبيعت است».
به اعتقاد ماركس و پيروان او از استالين و لنين گرفته تا ماركسيستهاى معاصر، مانند آفاناسيف و كنفورث، «شعور يا آگاهى بازتاب (Reflex) جهان مادى است». «انديشه چيزى نيست مگر همان جهان مادى كه در ذهن بشر انعكاس يافته و به صورت انديشه برگردانده شده است. شعور ما تنها تصويرى ازجهان خارج است».
اين بيان صريح در تمامى آثار و نوشتههاى ماركسيستى مشاهده مىشود و طبق اصول ماترياليستى اين مكتب، جايى براى تجرد فكر، ذهن و ادراكات باز وجود ندارد و همه دريافتهاى آدمى محصول ماده و بازتاب واقعيت مادى و كاركرد اندامهاى جسمانى تلقى شده است.دين از نظر ماركسيسم
چنانكه در مباحث قبلى گذشت، ديدگاه ماركسيسم در مورد دين دقيقا همان ديدگاه فوير باخ است. فويرباخ معتقد بود كه دين زاييده پندار آدمى است. آدمى از رسيدن به كمال مطلق عاجز است; لذا اين خواسته درونى خود را فرافكن (Projection) مىكند و به موجودى وهمى نسبت مىدهد و بدينترتيب او خدا را مىسازد; اوصاف خدا، از نظر فويرباخ، در واقع اوصاف آدمى است و گفته مشهور او كه «خداشناسى همان انسان شناسى است و تئولوژى آنتروپولوژى است» ، در واقع ناظر به همين مطلب است. افزون بر اين، فويرباخ چنانكه پيشتر ديديم، دين را موجب اليناسيون يا از خودبيگانگى آدمى مىداند و معتقد است كه توجه به بيرون از ذات خود و ريختن همه استعدادها به پاى موجودى و همى به نام خدا، بشر را از خويش بيگانه مىسازد و از پرداختن به خويش و تكامل نفس باز مىدارد.
ماركس در عين حال كه لب نظريه فوير باخ را مىپذيرد، اما مثل او، عامل از خود بيگانگى انسان را دردين منحصر نمىسازد، بلكه دين را يكى از عوامل از خودبيگانكى انسانشمارد.
از ديدگاه ماركسيستى، دين نيز مانند هر پديده و مقوله فكرى و فرهنگى ديگر، روبنايى از يك زيربناى خاص است كه با تغيير كردن زيربنا خودبهخود محو مىشود و از بين مىرود. به طور كلى در جامعه بىطبقه سوسياليستى كه آرمان نهايى و موعود ماركسيسم است، دين جايى نخواهد داشت، زيرا از نظر ايشان، دين ابزار طبقه حاكم و سلطه گر است كه براى تخدير و استثمار و فريب طبقه محروم و محكوم، و به تاخير انداختن انقلاب كمونيستى ساخته شد، و طبيعى است كه با از بين رفتن طبقه مسلط و استثمارگر، دين نيز كه ساخته دست آنان است، از ميان خواهد رفت و نيازى به دين نخواهد بود.
به طور كلى، مكتب ماركسيسم به نياز دينى براى انسان اعتقاد ندارد و گرايش دينى را گرايشى عارضى و ساختگى و فريبكارانه مىداند و احساس دينى را احساسى غيراصيل و كاذب مىشمارد و آنرا در رديف ايدئولوژىهاى بورژوازى به شمار مى آورد.
آنچه در كمال فشردگى و اختصار تا اينجا گفته شد، خلاصه اى از آرا و تعاليم مكتب ماركسيسم بود; اكنون نوبت نقد و تحليلى كوتاه از اين آرا است كه در ضمن آن به علل فروپاشى اين مكتب اشاراتى خواهيم داشت.
نقد و تحليل مبانى ماركسيسم
با تعمق پيرامون مبانى اقتصادى ماركسيسم، بطلان و نادرستى جمله اين عقايد، بهوضوح آشكار مىگردد; هيچ يك از مبانى فلسفى ماركسيسم اثبات نشده و قابل اثبات نيست. تنها شعارها و ادعاهاى پرطمطراق اين مكتب است كه موجب جذب برخى كارگران و محرومان يا جوانان ناآزموده و احساساتى به آن شده است، وگرنه هيچ متفكر ژرفانديشى كه به استدلال و برهان تكيه داشته باشد، نمىتواند خود را به پذيرش اصول ماركسيسم قانع نمايد. سخنى را از يكى از سياستمداران معروف اروپا نقل مىكنند كه گفته است: «اگر كسى تا پيش از سى سالگى ماركسيست نشود، احساس ندارد و اگر بعد ازسى سالگى ماركسيستشود، عقل ندارد». اين گفته از هر كسى كه باشد، مشتمل بر حقيقتى است كه بيانگر ابعاد غيرعقلانى و احساس آلود مكتب ماركسيسم است.
امروز در پرتو رشد دانش و بينش و گسترش علوم و معارف، نادرستى مبانى ماركسيستى، به وضوح هر چه تمامتر نمايان شده است. اقتصاددانان جديد، مبانى اقتصادى ماركسيسم را به طور كلى غلط مىكند. فيلسوفان، اعم از مسلمان، مسيحى، يهودى، بودايى و... نادرستى مبانى فلسفى اين مكتب را به مهارت و استادى هر چه تمامتر تشريح كردهاند. جامعه شناسان، حتى برخى جامعه شناسان كه از گرايشهاى ماركسيستى نيز برى نيستند، مانند ژرژگوروويچ، ريمون آرون و... به غلط بودن برداشتجامعه شناختى در مكتب ماركس اعتراف كردهاند.
فيلسوفان اخلاق، معتقدند كه نظام اخلاقى ماركسيستى بسيار تناقض آلود و غيرقابل دفاع است. فيلسوفان دين و دين شناسان معتقدند كه ماركس در مورد احساس دينى آدمى، به شدت در اشتباه بوده است و گرايش دينى در بشر، گرايشى اصيل، ريشه دار و مبتنى بر ساختمان وجود او است; از همين رو كسانى مثل ميرچاالياده، انسان را «حيوانى دين ورز» (Homo Religiosus) خواندهاند. بنابراين، در مجموع هيچيك از مبانى فكرى اين ايدئولوژى متناقض و رنگارنگ درست نيست و با واقعيتسازگار نيست.
روشن است كه بحث تفصيلى و تخصصى درباره تك تك آرا و عقايد ماركس و انگلس، در نوشتار فشرده اى مثل نوشتار حاضر امكان ندارد و عملا نيز براى غيرمتخصصان قابل استفاده نخواهد بود و نياز به آموزشهاى خاصى دارد، لذا ما تنها به اصول و اركان افكار ماركس و نقص و نادرستى آنها اشاره مىكنيم و از ورود به بحثهاى عميق كارشناسى و تشريحى پرهيز مىنماييم، تا سخنان ما براى غير فيلسوفان نيز سودمند و قابل بهره بردارى باشد.
از مسئله شناخت آغاز مىكنيم; بحثشناخت از بحثهاى اساسى و سرنوشتساز فلسفه است و از ظرافتها و دشوارىهاى خاصى برخوردار است كه فيلسوفان راه رفته و آزموده از چند و چون آن به خوبى آگاه هستند، ولى با كمال شگفتى اين مبحث مهم، در فلسفه ماركسيستى، با چند شعار سطحى و خطا آلود به پايان رسيده است. شناخت را در اين فلسفه، بازتاب يا انعكاس واقعيت مادى دانستهاند و حال آنكه براى كسى كه كمترين آشنايى با فلسفه كانت داشته باشد، مىداند كه اين ادعا كه از ادعاهاى عمده مكاتب حسى و تجربهگراى فيلسوفان انگليسى، مانند «ديويد هيوم» بود، از اساس ويران شده است و شناخت پروسه اى حسى - عقلى است و ذهن آدمى در جريان شناختيكسره منفعل و كارپذير نبوده، بلكه عنصرى فعال و خلاق است كه در تحليل و استنباط و تركيب دادههاى حسى ( (Sense Data كاملا دخالت و فعاليت دارد. اين نكته كه گفتيم، نشانگر شتابزدگى، بى دقتى و ناآشنايى بنيانگذاران مكتب ماركسيسم در طرح مسائل پيچيده فلسفى است.
از سوى ديگر، طبق مبانى متقن فلسفه اسلامى، ذهن، فكر و شناخت كاملا مجرد بوده و هيچگونه شائبه ماديت در مورد آنها متصور نيست; دلايل اين مطلب در جاى مناسب در كتب و آثار فيلسوفان اسلامى تشريح شده است و نيازى به ذكر آن همه تفاصيل و جزئيات فنى نيست، ولى تذكر اين نكته ضرورت دارد كه اگر ذهن و ادراكات آدمى را مادى وجسمانى بدانيم و طبق اصول ديالكتيك، همه پديدههاى مادى را متغير و متحرك و در حال دگرگونى بدانيم، آنگاه مسئله «حافظه» Memory را كه هر يك از ما به نحو وجدانى و بديهى آن را در خود مىيابيم، چگونه توجيه كنيم؟! آيا حافظه، يعنى ثبات ادراكات، و قبول ثبات ادراكات، با مادى و متغير دانستن ذهن، فكر و ادراكات سازگار است؟! بگذريم كه از نظر تحليلهاى دقيق فلسفى، با مادى دانستن ذهن، اصلا نمىتوان چيزى را شناخت و حتى نمىتوان قائل به حركت پديدهها - كه از مدعاهاى مهم اصول ديالكتيك ماركسيستى است - بود، چه رسد به شناخت «مفاهيم كل» (Universal) Concepts كه از مباحث دشوار و مردافكن فلسفى است.
اصول ديالكتيك، كه ماركسيستها آنقدر به آن مباهات مىكنند و حتى كشف اين قوانين را بهخود نسبت مىدهند و از افتخارات خود مىدانند و آنرا اصول و قوانين علمى مىشمارند، نيز از ديدگاه ژرف فلسفى، نه ابتكار ماركسيسم است، نه علمى است و نه صحيح. قوانين ديالكتيك كه ماركسيستها از آن در تبيين سير تاريخ، حركت پديدهطبيعت، تفسير هستى، عالم ذهن و روند شناخت استفاده مىكنند هرگز ماهيت علمى ( (Scientific نداشته و به لحاظ فلسفى نيز باطل و ناراست هستند.
قوانين علمى داراى ويژگىهايى هستند كه اصول ديالكتيك فاقد تمامى آن ويژگىها است. امور علمى امورى گزينش (Selective) است و به محدوده و قلمرو خاصى مربوط هستند و همه هستى، طبيعت، ذهن، تاريخ و جامعه را در برنمى گيرند و به تعبير فنى خود علم شناسان و فيلسوفان علم، گرايش كلى يا كل نگرى [ Holism در علم وجود ندارد. در حالىكه ماركسيسم براى اصول ديالكتيك، نقشى كل نگرانه قائل است و قلمرو كاربرد اين اصول را به همه پهنه هستى تعميم مىدهد.
اين اصول تجربى نيستند و مابعدالطبيعى يا متافيزيكى هستند. خصيصه بارز همه قوانين و تئورىهاى علمى، همانا تجربى بودن (Exprimental) آنها است، در حالىكه معلوم نيست كه اصول ديالكتيك حاصل كدام تجربه بوده و در كدام آزمايشگاه به اثبات رسيده است؟ بهعلاوه اينكه، تجارب عملى، نه تنها مؤيد اين اصول نبوده و نيست، بلكه صحت آنها را مورد ترديد و انكار قرار مىدهد.
به لحاظ فلسفى نيز اصول ديالكتيك نه كشف و ابتكار ماركس است و نه بهترين و كاملترين تفسير در مورد طبيعت، اصول ديالكتيك كه شامل اصل حركت عمومى، اصل تضاد، اصل نفى در نفى و فروعاتى مثل جهش و تكامل باشد. اصولى بسيار كهن و ديرپا هستند كه از زمان نخستين فيلسوفان يونانى، مانند تالس ملطى و هراكليت مطرح بوه و بسيارى از فيلسوفان نامدار در اين خصوص سخن گفته و كتاب نوشتهاند. اصل حركت را ماركس كشف نكرده، بلكه ٦ قرن پيش از ميلاد مسيح (ع)، هراكليت درباره حركتبه بحث پرداخت. در فلسفه اسلامى نيز عميقترين بحثها درباره حركت مطرح شده است، بهخصوص پس از ظهور فيلسوف كبير اسلامى، يعنى صدرالمتالهين شيرازى (ره) معروف به ملاصدرا كه حركت را در عمق ذات پديدههاى مادى مطرح ساخت و آن را «حركت جوهرى» ناميد.
حركتى كه ماركسيسم مطرح مىكند، حركت عرضى و سطحى است، ولى در فلسفه اسلامى حركت در ژرفاى نهاد و جوهر موجودات مادى جريان دارد و تنها به حركات كمى، كيفى، زمانى و مكانى منحصر نيست، بلكه پديدههاى مادى در عمق ذات و هستى خويش روانند و سياليت جزء جدانشدنى موجودات مادى است و ا جسام مادى دائما در گذر و پيوسته در تبديل و شدن هستند; اين كجا با آن تصور سطحى ماركس از حركت قابل مقايسه است؟
بهعلاوه حركتى كه در ماركسيسم مطرح شده، تصورى متناقض است، زيرا حركت ماركسيستى حركتى بدون موجد و محرك است كه خلاف بداهت عقل و درك وجدانى است. حركت از آنجا كه يك پديده حادث است، طبق اصل استوار عليت، محتاج به علتى است و عقلا امكان ندارد كه شيىاى حادث، بدون علت موجده پديد بيايد. اين از تناقضات سهمگين موجود در مكتب ماركسيسم است; بهعلاوه در ماركسيسم حركت را به همه قلمرو هستى تعميم داده اند كه اين نيز درست نيست و حركت فقط در محدوده جهان ماده و موجودات مادى جريان دارد و اينكه همه موجودات مادى هستند و موجودى غير مادى در كار نيست، پيشفرض ناسنجيده و ادعاى اثبات نشدهاى است كه اركان فلسفه ماركسيستى را به شدت متزلزل مىسازد.
اصل تضاد، اختلاف و تفاوت در جهان هستى نيز، اصلى كهن و پرسابقه در تاريخ انديشه فلسفى بشر است و از ابداعات ماركس و انگلس نيست. آرى، استفاده از اين اصل در توضيح نبرد طبقاتى جوامع ابتكار ماركس است كه البته آن نيز مطلبى مردود و بى اساس است.
تكامل طبيعت، انسان، جامعه و پديدههاى طبيعى نيز مورد انكار كسى نبوده كه ماركس در اثبات آن، خود را به زحمت افكنده باشد; البته تكامل در مكتب ماركسيسم، تكامل اخلاقى و معنوى نيست و مقصود از آن تئورى معروف داروين است كه پيشوايان ماركسيسم، به ويژه انگلس (در كتاب «ديالكتيك طبيعت»)، شيفتگى زيادى نسبتبه آن نشان مىدهند و غافل هستند كه آن تئورى خود از چه كاستىهاى روشى و مضمونى رنج مىبرد و هنوز نيز يك فرضيه اثبات نشده و نامنقح است و موارد نقض آشكارى براى آن يافتشده است.
ارائه قانونمندى براى حركت تاريخ و تحولات جوامع نيز از خام انديشى و ناشىگرى ماركس و انگلس خبر مىدهد; چه اين مسئله تابع هيچ معيار و ضابطه علمى، تجربى و فلسفى نبوده و مكتب ماركسيسم را به تعبير كارل پوپر و برتراند راسل تا حد يك دين، نبوت و غيبگويى پيش مىبرد.
ماترياليسم تاريخى و تفسير اقتصادى تاريخ و ادعاى كشف قوانين حركت تاريخ نيز به يك نمايشنامه بيشتر شباهت دارد تا به يك سخن سنجيده علمى. هيچيك از پيشگويىهاى ماركسيسم در مورد حركت جامعه و تاريخ، درست درنيامده است. توجه به سير تاريخ جوامع اروپايى و نيز توجه به شرايط كشورهايى مثل چين كه انقلاب كمونيستى در آنها رخ داده، بهترين گواه نقض تئورى ماترياليسم تاريخى است. در چين طبقه پرولتر، صنعتى هنوز به وجود نيامده بود تا انقلاب كند و اين دهقانان روستايى (Peasants) بودند كه انقلاب را سامان دادند.
مسئله از خودبيگانگى انسان نيز كشف و ابتكار ماركس و انگلس نبود، بلكه مانند بسيارى موارد ديگر، تقليدى از افكار هگل و فويرباخ بود كه به طور ناسنجيده اى در قالب ماركسيستى مطرح شده بود. نياز دينى از نيازهاى اصيل آدمى است و خدا مخلوق ذهن آدمى نيست، بلكه واقعيتى است مستقل و متمايز از بشر كه آفريدگار بشر است و برهان نيرومندى بر وجود او هست كه با كمال شگفتى و تاسف، در تمامى آثار ماركس و انگلس، براى نمونه حتى به يكى از اين ادله اشاره اى نشده و يا مورد نقض قرار نگرفتهاند; ماركس و انگلس هيچگاه به انكار استدلالى وجود خدا نپرداختهاند و حتى يك دليل بر عدم وجود او اقامه نكردهاند و تنها به نفى جامعه شناختى و اقتصادى وجود خدا، از طريق عملكرد منفى دين پرداختهاند.
ماترياليسم فلسفى و مساوى انگاشتن هستى با ماده، نيز فرضى بدون دليل و مطلبى نادرست است كه با براهين قوى فلسفى از جمله «علم حضورى انسان به ذات خويش» و نيز «كليت قوانين تكوينى» و «تجرد ادراكات» قابل نقض و رد است، و جالب است كه اين هر سه مورد نقض ماترياليسم، در پيام حكيمانه و الهى امام فقيد (رضوان الله تعالى عليه) به رهبر اتحاد جماهير شوروى وجود داشت و آن پير خردمند و مرشد روشن ضمير، پيامبروار دست آن طفل غافل را گرفت و با استدلال نيرومند و جامعنگر خويش شيوه خداپرستى و دين باورى را به او آموخت و او را به افقهاى ديگرى كشاند كه براى نكته سنجان هوشمند عبرتها و پيامها دارد.
علل فروپاشى ماركسيسم
شكست و تلاش ايدئولوژى ماركسيسم، قطعا معلول عامل واحدى نبود، اما مىتوان در اين ميان، بر عواملى كه نقش عمدهترى در اين شكست داشتهاند، تاكيد كرد.
در فروپاشى ماركسيسم عوامل چندى در كار بوده است كه از آن ميان مىتوان به اين امور اشاره كرد: نقص اقتصادى، رشد آگاهى عمومى، شكسته شدن طبقات، وحشت و ترور و جنايات زمامدارانى مانند استالين، قضيه افغانستان، تجديد نظرطلبى (رويزيونيسم)، حزبگرايى، عدم پاسخگويى به نيازهاى درونى بشر، نارسايى فلسفى، از دست دادن طرفداران بين المللى، ظهور و طلوع بيدارى اسلامى، و پيروزى انقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام خمينى (ره).
نقش و سهم هر يك از اين عوامل در خور تامل ژرف و تحليل و تحقيق گسترده است كه از حوصله اين نوشتار بيرون است. اما آنچه كه قطعى است، ناديده گرفتن نياز دينى و معنوى انسان و كنار زدن دين و مذهب از متن زندگى توده مردم، از مهمترين عوامل اين ناكامى و به بن بست رسيدن ماركسيسم است. در واقع امام امت (ره)، به درستى بر اين عامل دست نهاده بود، آنجا كه در پيام تاريخى خود به رهبر شوروى نوشت:
«بايد به حقيقت رو آورد، مشكل اصلى كشور شما مسئله مالكيت و اقتصاد و آزادى نيست; مشكل شما عدم اعتقاد واقعى به خداست، همان مشكلى كه غرب را هم به ابتذال و بن بست كشيده و يا خواهد كشيد; مشكل اصلى شما مبارزه طولانى و بيهوده با خدا و مبدا هستى و آفرينش است».
و در فراز ديگرى از پيام مذكور چنين مىفرمايند: «براى همه روشن است كه از اين پس كمونيسم را بايد در موزههاى تاريخ سياسى جهان جستوجو كرد، چرا كه ماركسيسم جوابگوى هيچ نيازى از نيازهاى واقعى انسان نيست; چرا كه مكتبى است مادى و با ماديت نمىتوان بشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت كه اساسى ترين درد جامعه بشرى در شرق و غرب است، بهدر آورد».
امام عارفان و رهبر آزادگان، در اين پيام خدايى، جان سخن را بيان كرده و عصاره همه تحليلها را آوردهاند و علت اصلى ناكامى ايدئولوژى ماركسيسم را به نيكى تبيين فرمودهاند كه بهراستى بايد گفت: «حد همين استسخندانى و دانايى را» !
علت اصلى فروپاشى ماركسيسم، از ديده حقيقتبين اهل معرفت، اعراض از خدا و دورى از معنويات و غوطه ورى در منجلاب ماديت است; لذا شكوفايى اقتصادى، اگر حاصل شود، بدون حضور معنويتى قوى و راستين دوامى نخواهد داشت. سياستهاى جنايتباررهبران كمونيسم در سراسر جهان و بهويژه در افغانستان و كشتار آن همه مسلمان بىگناه و بىپناه نيز در همين مادهگرايى، بىخدايى و فقر معنويت ريشه داشت كه آنان را به اتخاذ چنين سياستهاى ددمنشانه و جنايت آميزى كشاند.
تناقضات فكرى و فلسفى كه در متن ايدئولوژى ماركسيسم و بين پارههاى مختلف آن ايدئولوژى وجود داشت و به سبب شتابزدگى در نيل به مقاصد و اغراض سياسى و حزبى، از چشم بانيان آن پنهان مانده بود، بالاخره در مرور ايام از سوى انديشمندان هوشمند، نكته سنج و كنجكاو برملا شد و تشت رسوايىاش از بام افتاد و اين ايدئولوژى تناقض آلود را از درون منفجر و متلاشى ساخت، و درس عبرتى شد براى همه بيداردلان و هوشمندان تاريخ.
موضع و رسالت ما
اكنون با توجه به فروپاشى اين ايدئولوژى فريباى قرن ما، پرسشى كه در برابر ما مسلمانان و طرفداران انقلاب اسلامى و همه مسئولان امور و شيفتگان اسلام در سراسر گيتى رخ مىنمايد، اين است كه ما به عنوان پيروان دينى بزرگ كه مدعى رهايى انسان از چنگال زر، زور، جهالت و ستم است و داعيه رستگارى انسان را بر پهنه خاك دارد و اكنون در سايه انقلابى عظيم و شكوهمند با رهبرى خدايى مردى پاك از تبار رسول (ص) كه در عرصه رقابت مكتبها و ميدان مبارزه با همه ستمگران، با قامتى افراشته و پرصلابتبه ميدان آمده است، چه رسالتى به عهده داريم؟
شك نيست كه ما نه مىتوانيم و نه بايد خود را از صحنه ديگرى كنار بكشيم و در كنج عزلت فردى خويش، مشغول رؤياسازى و خلسه صوفيانه شويم، بلكه اسلام مسئوليتى سنگين بر عهده ما نهاده است كه «من سمع رجلا ينادى يا للمسلمين و لم يجبه فليس بمسلم» ; و حديث «اهتمام به امور مسلمين» نيز ما را به ايفاى نقش و گزاردن مسئوليتى كه بر دوش داريم، فرامىخواند.
در اين خصوص، ما چند وظيفه اساسى داريم كه بايد عمل كنيم: نخست آنكه آگاهى و هوشيارى خود را حفظ كنيم و انديشناكانه به تعقيب حوادث و جريانات جهان امروز بپردازيم.
نكته دوم اينكه ايدئولوژى ماركسيسم، آن هم در بخشى از جهان كمونيسم و در قالب يك نظام سياسى - اجتماعى فروپاشيده است، اما آراى ماركس و انگلس را از كتابهاى علوم انسانى نشستهاند; آن تئورىها هنوز به قوت در علوم انسانى و در شاخههاى گوناگون معرفتبشرى حضورى چشمگير دارند; متفكران ماركسيست نيز نمردهاند، آنان هنوز كتاب مىنويسند و تدريس مىكنند و حتى فروپاشى ماركسيسم را بهمعناى فروپاشى آراى ماركس نمىدانند، بلكه معتقدند روشهاى علمى ماركس و ديدگاههاى تئوريك او، هنوز به قوت خود باقى است و فقط نظام سياسى - اجتماعى خاصى در گوشهاى از جهان كه بر پايه نوع خاصى از تفسير آراى ماركس شكل گرفته بود، فروپاشيده است.