پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - شيوههاى تبليغى و بايستههاى اصلاحى - صدر سيد موسى
شيوههاى تبليغى و بايستههاى اصلاحى
صدر سيد موسى
بسم الله الرحمن الرحيم
الرحمن، علم القرآن، خلق الانسان، علمه البيان، الشمس و القمر بحسبان، و النجم و الشجر يسجدان، و السماء رفعها و وضع الميزان. الا تطغوا فى الميزان.
براى بنده موجب بسى افتخار است كه خارج از برنامه دعوت شدهام و آقايان اجتماع كردهاند تا به اين سخنرانى گوش فرا دهند. اين افتخارى را كه به بنده محول شده است، تكريم و احترام فوق العادهاى مىدانم و از اين بابتبه خودم مىبالم.
البته آقايانى كه اين افتخار را به بنده دادهاند، خيلى هم راه دورى نرفتهاند، چون آخر برفرض هم كه لياقت ذاتى نداشته باشيم، يك سرباز از جنگ برگشته هستيم. يعنى محل كار ما را خداوند متعال در جايى قرار داده كه سينه به سينه در مقابل دشمن هستيم. كاملا تلخى كوتاهى كردن را حس مىكنيم. ضربتهاى شكننده و خرد كننده دشمنان اسلام را از نزديك لمس مىكنيم. يعنى بنا به اصطلاح جنگى، در خط آتش هستم، خوب، اگر سربازى را كه از جبهه برگشته، مورد تكريم و احترام قرار دهند، كار نابجايى نيست! اميدوارم كه بتوانم در اين مدت خيلى كوتاه، خلاصهاى از مشاهدات و اطلاعات خودم را به عرض برادران عزيزم كه در اينجا تشريف دارند برسانم، تا ان شاء الله مورد استفاده باشد و براى اين مؤسسه كه به نظر بنده فجر اميدى در تاريخ تبليغات شيعه استيك ذخيره و نيز قدمى در راه به ثمر رسيدن اين جهادها و نشاطها باشد.
نظم و انضباط از نظر قرآن
آيهاى را كه در ابتداى سخنرانيم از سوره الرحمن قرائت كردم، مورد توجه قرار مىدهم، «و السماء رفعها و وضع الميزان» از اين آيه چه چيزى به نظر آقايان مىرسد؟ خداوند در مقام بيان نعمتهاى خودش، پس از ذكر چند نمونه، مىفرمايد كه: «آسمان را برافراشت» ; بعد مىفرمايد كه: «و ترازو گذاشت» ; «و السماء رفعها و وضع الميزان» خدا آسمان را برافراشت و ترازو گذاشت. خداوند كجا ترازو گذاشت؟ اين ترازويى را كه خدا گذاشته، آنگاه كه آسمان را برافراشته، كجاست؟ شايد معنايش اينطورى باشد كه بنده مىفهمم، كه منظور از «وضع الميزان» اين است كه، خدا جهانى را كه خلق كرده و آسمانى را كه برافراشته، براساسى منظم، دقيق و حساب شده بوده است. يعنى خدا اين جهان آفرينش را براساس حسابى دقيق كه با ترازو سنجيده شده، خلق كرده است. عالم منظم است. به خصوص كه قبل از آن به آيه «الشمس و القمر بحسبان» نيز اشاره شده است. يعنى خورشيد و ماه پديدههايى حساب شده هستند. منظور آن است كه در اين آيه اعلان شده است كه ايها الناس! اين عالم بزرگى كه ما در آن زندگى مىكنيم، با نهايت دقت و نظم و انضباط برقرار شده است. يعنى نظم و انضباط برجهان حكومت مىكند خوب، چرا خدا اين حرف را به ما مىزند؟ «الاتطغوا فى الميزان» براى اينكه ما هم اگر بخواهيم فرزند اين دنيا باشيم، اگر بخواهيم زنده باشيم، اگر بخواهيم فعاليت و تلاشمان به ثمر برسد و اگر دوستدار خلوديم، بايد منظم كار كنيم. بلبشو و بىنظمى، جز فنا در اين دنيا، نتيجهاى ندارد. زيرا دنيايى است كه همه چيزش منظم است! ما هم اگر منظم باشيم، به ثمر مىرسيم و اگر بخواهيم به ثمر برسيم و از عمرمان نتيجه بگيريم، بايد منظم باشيم. اين اصل به ما ياد مىدهد كه در همه چيزمان، در زندگى داخليمان، در زندگى ماليمان، در وضع درس خواندنمان، در وضع جواب نامه نوشتنهايمان، در معاشرت با دوستانمان، در روش تحصيلى و روحانيمان، در روش تبليغاتيمان و در هر چيزى كه در اداره آن سهيم هستيم، بايد منظم باشيم! و اگر منظم نباشيم، نابود و بىاثر خواهيم شد. درست مانند كسى كه در شهرى با هواى استوايى و گرم، بخواهد لباس پشمى به تن كند و براى گرما آماده نباشد. يا كسى كه در زمستان بخواهد لباسى نازك بپوشد. يا كسى كه بر خلاف جريان آب بخواهد شنا كند. چنين آدمى البته نمىتواند موفق شود. دنيا براساس حق و عدل و انضباط و نظم استوار است. اگر كسى بخواهد بىنظمى كند، در اين دنيا به نتيجه نمىرسد. و هيچ ترديدى در آن نيست.
حالا، اين مطلب از آيات بسيارى استنباط مىشود. اينكه جهان آفرينش جهانى منظم است، هر چيزى به مقدار است، «و ما ننزله الا بقدر معلوم» ، «و انبتنا فيها من كل شى موزون» بارها در قرآن تكرار شده است و آقايان بهتر مىدانند، شايد دهها آيه به خصوص اين مسئله را به انسان تذكر مىدهد كه اين عالم منظم است; دقيق است، حساب دارد، بادش، هوايش، آفتابش، بارانش، موج دريايش، بادهاى موسمىاش، شب و روزش، كوتاه و بلند شدن روز و شبش، همه و همه روى حساب است. اى انسان! تو هم اگر مىخواهى موفق شوى و اگر مىخواهى در اين جهان از عمرت بهره ببرى و به نتيجه برسى، بايد با جهان آفرينش همآهنگ باشى و منظم شوى، اين سخن قرآن است. حال اگر كسى گفته است كه بىنظمى بهتر از نظم است، به نظر بنده خلاف آن چيزى است كه ما از قرآن مىفهميم. اين يك مقدمه مختصر!
اما مقدمه كوتاه دوم! بنده نمىخواهم تفسير بگويم يا نصيحت كنم، يعنى زيره به كرمان ببرم! بنده مىخواهم مشاهدات خودم را براى آقايان بيان كنم، منتها يك مقدمه مختصر براى آقايان عرض كردم. مقدمه دوم و باز كوتاه اين است كه روزگارى در صدها سال پيش از اين، همه چيز در دنيا به صورت فردى بود. دولتش ديكتاتورى بود. استبداد بود، فردى بود، تجارتش بر اساس معاملات فردى بود، يك نفر يك نفر تاجر بودند. دخل و خرجش را هركس خود انجام مىداد، همه چيز در دنيا صورت فردى داشت. زراعتش، تجارتش، خواندنش، دولتش، سياستش، روزنامهاش و همه چيز به شكل فردى بود. در اين دنيا، اگر ما يعنى قواى دينى و راهنمايان اخلاقى بشر به صورت فردى فعاليت مىكرديم، تا حدودى معقول و روبه راه بود. عيبى نداشت. براى اين كه ما هم هماهنگ با همه بوديم. يكى در مقابل يكى! آنها تنها بودند، ما هم تنها بوديم.
اما امروز همه چيز به صورت دسته جمعى و سازمان يافته درآمده است، دولتها، جبههها و سازمانها دارند، تجارت به صورت شركتهاى وسيع و محيرالعقول در آمده، تبليغات مؤسسات وسيعى دارد، مطبوعات، جبههها تاسيس كردهاند; سياستمداران احزاب را به وجود آوردهاند; فلاحت و كشاورزى مكانيزه شده و در قالب شركتها درآمده است! در اين دنياى سازمانى، اگر ما بازبخواهيم تك روى كنيم، به نظر من نهايتسادگى است. ما اگر امروز عمل دسته جمعى نداشته باشيم، كلاهمان پس معركه است. كه هست! براى اين كه همه چيز منظم و سازمانى است. شما دست روى يك جا بگذاريد كه تنها راه بروند، بىسازمان راه بروند، بى تشكيلات راه بروند، يا تك روى كنند! نمىتوانيد پيدا كنيد!
اينها دو مقدمه عرض بنده بود، مقدمه اول اين كه جهان منظم است پس نمىشود بى نظم زندگى كرد. مقدمه دوم اين كه جامعه امروز همه چيزش مؤسساتى، سازمانى و تشكيلاتى است و اگر ما بخواهيم بىسازمان و بىتشكيلات فعاليت كنيم، موفق خواهيم شد. حالا اگر اين دو مطلب را پذيرفتيد كه چه بهتر! اگر هم نپذيرفتيد، مثل پنجاه سال پيش تا حالا مىماند كه همهمان خرد شديم، قوايمان تلف شد، هركس به راه خودش رفت، هركس با ديگرى تضارب و تزاحم داشت و مشكلات بىشمارى برايمان پيش آمد. نتيجه هم اين شد كه ديگران هزاران فرسنگ از ما پيش افتاده و رفتهاند، اما ما هنوز همين جا هستيم و بازهم مىمانيم! ميل خودتان است. مىخواهيد بپذيريد، نمىخواهيد هم نپذيريد! اينها دو مقدمه كوتاه بنده بود.
مشاهدات من از نظم و تشكيلات ديگران
حالا براى اين كه عرض كنم ديگران چگونه منظم و سازمان يافته هستند، ديگر مشاهدات خود را بيان مىكنم. لبنانى كه بنده در آن هستم، يكى از پايگاههاى مسيحيت و بلكه بزرگترين پايگاه مسيحيت غربى در خاورميانه است. چون آقايان مىدانند كه مسيحيت در آغاز كار دچار يك شكاف بزرگ شد: مسيحيت غربى كه تابع پاپ بودند و مسيحيتشرقى كه از آنها جدا شده بودند ارتودوكس ناميده مىشدند. مسيحيان غربى تابع پاپ را تصور نفرماييد كه يك فرقه هستند! كلمه «كاتوليك» به معناى مجموعه است، نه يك فرقه معين. فرق بسيار متعددى هستند كه همه در لواى واتيكان و پاپ زندگى مىكنند. اينها يك شاخهاند. شاخه دوم مسيحيان شرقى يا «ارتودوكس» ها هستند. ارتودوكسها مركزيت جهانى ندارند. تابع پطركهاى خودشان هستند. هر منطقه وسيعى يك پطرك و به تعبير صحيحتر يك پطريرك دارد. يا به تعبير عربى قديم ما كه در مباحثات حضرت رضا و حضرت جواد مىخوانيم، بطريق كه همان پطرك است. بنابراين هر منطقه ارتودوكس يك پطرك دارد. رئيس هم ندارند. منتها سنتبر اين جارى شده است كه پطرك استانبول، كه امروز آسيناغوراس نام دارد، پطرك مسكونى ناميده شود. يعنى اولين مقام ارتودوكسى دنيا كه بر ساير پطركها، رهبرى ادبى و اخلاقى دارد نه اين كه مثل پاپ، پيشواى دينىشان باشد. پاپ پيشواى دينى كاتوليكهاى دنياست.
كمى از مطلب دور افتادم! همان طور كه عرض كردم، مشاهدات بنده بيشتر محصول آن است كه لبنان مركز فعاليت كاتوليكها، يعنى پيروان پاپ در خاورميانه است. چه فرقه روم كاتوليك، چه فرقه مارونى، چه فرقه ارمن كاتوليك و چه فرقه سريان كاتوليك. چهار فرقه طرفدار و پيرو پاپ در لبنان فعاليت مىكنند، بنابراين بنده تا حدودى از كار مسيحيان مشاهداتى دارم. از طرفى سفرى نيز به فرنگ رفتهام. واتيكان را ديدهام; در جلسه تاجگذارى پاپ شركت كردهام و لذا از تشكيلات و مؤسسات كاتوليكى جهان هم تا حدودى از نزديك مطلع شدهام. ديگر آن كه سفرى نيز به آفريقاى شمالى و قاهره رفتهام و از مؤسسات سنى نيز تا حدودى اطلاع پيدا كردهام. ارتباط زيادى هم به واسطه لبنانىهاى مقيم آفريقاى سياه با آفريقاى سياه دارم. لذا از فعاليت مسلمانها در آفريقاى سياه كمى مطلعم، در بعضى از كنگرههاى اسلامى جهان شركت كردهام و با مسلمانان دنيا و رهبران دينى آنها هم كمى آشنا هستم.
يعنى يك تصوير اجمالى و خلاصهاى از فعاليتهاى مسيحيان و مسلمانان غيرشيعه مىخواهم امروز براى آقايان ترسيم كنم.
فعاليتهاى تبليغى مسيحيان
اما مسيحيان! خدا مىداند كه وقتى متذكر نوع فعاليت مسيحيان مىشوم، دلم از كم كارى خودمان به درد مىآيد! اين مردمى كه دينشان، دين رهبانيت است! آن هم «رهبانيه ابتدعوها» (١) به قول قرآن! «ما كتبناها عليهم» (٢) رهبانيت تارك دنيا! اينها چطور اينقدر منظم شدهاند؟ در مجلهاى به نام لايف كه يك شمارهاش مخصوص تشكيلات كاتوليكى دنيا بود - خواندم كه سازمان احزاب دنيا، حتى احزاب سرى و زيرزمينى روسيه را پشتسرنهاده است! شما تصور كنيد كه با حكومت پليسى كه در روسيه است، اگر يك حزب سرى ضد دولتى بخواهد در آنجا فعاليت كند، چه مقدار بايد منظم و دقيق باشد. اين مجله مىگويد، تشكيلات كاتوليكى دنيا، از احزاب سرى دنيا هم منظمتر و مجهزتر است. اين مردم تارك دنيا، چنين تشكيلاتى دارند! حالا ببينيم كه چگونه كار مىكنند؟
تشكيلات اينها چند رشته فعاليت دارد: يك رشته، رشته كليساهايشان است. به قول خودشان (مسيحيان عرب)، مؤسساتى كه رعايت ابرشيه مىكنند! يعنى منطقهاى دارند كه اسم مردم را رعيت مىگذارند و اسم كشيش يا مطران يا پطرك را راعى رعيت! راعى ابرشيه همان راعى منطقه است. اين فرقه را «راعويه» مىنامند. يعنى فرقهاى كه كليساها را اداره مىكند، نماز به جاى مىآورد، تشريفات اكليل و عقد و ازدواج را انجام مىدهد، و مراسم مذهبى را در وفيات كه عربها به آن جنات مىگويند، به جاى مىآورد. بنابراين كشيشها و ادارهكنندگان كليساها يك دستهاند. دسته ديگر ديرهايى در مسيحيت هستند كه از نظام كليساها استقلال دارند. اين ديرها از نظام كليساها استقلال دارند. اين ديرها خود مؤسسات مستقلى هستند كه ابتدا منفصل از واتيكان پديد آمدند، اما بالاخره به آن ملحق شدند. اين ديرها خود چند دستهاند. در درجه اول و از همه آنها مهمتر، «ژزونيتها» يا همان «يسوعىها» هستند. كتاب «المنجد» را همه ملاحظه فرموديد كه مىگويد: «الاباء يسوعيين». اين يسوعىها همان ژزونيتها هستند اينها فرقه بزرگى هستند. رييس يسوعىهاى دنيا را پاپ مىنامند. اينها در حقيقتحكام واتيكان هستند. مىگويند پاپ سلطنت مىكند و نه حكومت; يعنى حكومت واقعى به دست ژزونيتها يا يسوعىهاست! يسوعىها هستند كه اداره امور واتيكان در دنيا را بر عهده دارند.
البته ديرهاى ديگرى هم هستند: مثل دير «فرانسيسكن» و دير «دومنيكن». در لبنان ديرى استبه نام «عبرين» ، و نيز ديرى هست كه «كسليك» ناميده مىشود. اينها انواع ديرهايى هستند كه استقلال دارند. تشكيلات اينها را بعدا عرض مىكنم. فرقه جديدى را هم به وجود آوردهاند كه دير «كارگرى» نام دارد.
وظايف كليسا
اين تشكيلات بسيار مقتدر كليسا، در اداره امور مذهبى مردم به قدرى دقيق است كه اگر در دهى از دهات تنها يك خانواده مسيحى حضور داشته باشد، روز يكشنبه كشيش مخصوصى به آنجا مىرود تا مراسم اقامه نماز را انجام دهد. در لبنان دهى هست كه مركز شيعيان است و «جبع» نام دارد، يا به قول خود لبنانىها «جباع» ! همانجايى كه «جبعى جبعى» مىخوانيم. ده مهمى است . همه ساكنان آن شيعه هستند و منطقه پيرامون آن هم شيعه است. در اين ده يك خانواده، تنها يك خانواده مسيحى وجود دارد. نه اين كه بخواهم مبالغه كنم. تنها يك خانه، شامل پدر و مادر و دو سه تا بچه، مسيحى هستند، اين ده كليسايى دارد. آقاى كشيش روزهاى يكشنبه مىآيد در كليسا اقامه نماز مىكند و باز مىگردد. ده ديگرى هستبه نام «روم» كه نصف آن مسيحى است و نصف ديگر آن شيعه. البته آن نيمهاى كه مسيحى است، جمعيت چندانى ندارد. يعنى سكنه آن چند نفرى بيشتر نيستند، شايد مجموعا به هشتاد نفر نرسند. اين ده يك مدرسه دارد. روزهاى يكشنبه كشيشى براى تعليم امور دينى محصلين به ده روم مىآيد، درس خود را مىدهد، باز مىگردد. يعنى شما در تمام نقاط دنيا، يك مسيحى كه كليسا از او غافل شده باشد و به او نرسد و روز يكشنبه امكان نماز را برايش فراهم نكند، اصلا نمىيابيد! حالا شما تمام كاتوليكهاى دنيا را تصور بكنيد كه بالغ بر ٥٠٠ ميليون نفر هستند. اين كه اين ٥٠٠ ميليون نفر را اينها چطور بايد كنترل بكنند، خدا مىداند!
خوب، در مقابل اينها ما هستيم! كه مثل گوشت قربانى در وسط افتادهايم، هر كس بخواهد چنگى از ما مىقاپد! دهاتى داريم كه مسيحىها در آن تبليغ مىكنند; دهاتى داريم كه فرق ديگر در آن تبليغ مىكنند دهاتى داريم كه بهايىها در آن تبليغ مىكنند; و همين طور مىبرند!
خوب، اين وضع كليساهاى مسيحى است. البته غالبا مدارسى هم وجود دارند كه تابع كليساها هستند. اينها نظير همان ملاهاى قديم ما هستند كه در هر دهى به صورت مدرسه تاسيس شدهاند. كشيشها اين مدارس را اداره و در آن تدريس مىكنند.
سازمان وسيع ديرها
قسمت دوم كه بسيار عجيب است، مساله ديرهاست. يسوعىها را براى شما مثال مىزنم اين يسوعىها اول در اثر كوتاهىهايى كه كليسا طى قرون وسطى نسبتبه امور دينى و مذهبى و علمى كرد، تاسيس شدند. «لوتر» ى آمد، پروتستانها آمدند، و از كاتوليكها منفصل شدند، جوانانى بودند كه به نام «يسوعى» متشكل شدند و يك سلسله كارهايى را شروع كردند، آمدند و ديدند كه روحانيت از مردم دور شده، به صورت اشرافى در آمده، به صنف معينى بدل گشته و از مردم فاصله گرفته است. ايشان براى اين كه با مردم نزديك شوند، آمدند و مؤسساتى درست كردند كه در حقيقت صبغه فرهنگى داشت. دانشگاه تاسيس كردند، مدرسه درست كردند و كشيشهايى تربيت كردهاند كه غير از كشيش بودن، وكيل عدليه هم هستند، مهندس، طبيب، معلم، استاد دانشگاه، فيزيكدان و شيمى دادن هم هستند و هكذا... تمايز اينها با مردم عادى فقط يك يقه سفيد است والا لباسشان عينا لباس عادى است. كارشان هم اداره امور بيمارستانها، دانشگاهها، مدارس حرفهاى، دارالايتام و درمانگاههاست.
طبيعى است در نهايت دقت و مهارت، در عين حال كشيش هم هست. اگر براى شما عرض كنم كه «روبرت كخ» كاشف ميكرب سل، كشيش بوده است، تعجب نكنيد! اگر عرض بكنم كه بسيارى از كاشفين نظريات جديد كشيش بودهاند، تعجب نكنيد! يكى از اينها همين كشيش بلژيكى «لومتر» است كه اصل توسعه عالم را كشف كرد كه عالم دارد دائما گستردهتر مىشود. همين نظريهاى كه با آيه كريمه «والسماء بنيناها و انا لموسعون» (٣) منطبق است. يعنى عالم در حال توسعه است. اين نظريهاى كه در قرآن به آن اشاره شده است، توسط يك كشيش بلژيكى به نام لومتر اكتشاف شد. با اينكه كشيش است، اما اطلاعات كيهانى او به قدرى زياد است، كه نظرياتش مورد اقتباس همه دانشمندان قرار دارد. يعنى شما در ميان طبقه كشيشها مىتوانيد، طبيبهاى خوب، مخترعهاى بنام، فيزيكدانهاى خيلى مهم، شيمدانهاى خيلى مهم، وكلاى عدليه معروف و رياضى دانان برجسته، بيابيد . بنده در بيروت رفيقى دارم كه در سلسله سخنرانىهايى كه اخيرا درباره اسلام و مسيحيت در لبنان انجام مىشد، شركت مىكرد. نامش «اب فرانسوا دوپريلاتور» است. «اب» يعنى كشيش اين مرد استاد فيزيك و بزرگترين فيزيكدان در خاورميانه است. كشيش هم هست. اتفاقا لباسش هم لباس كشيشى است. مرد بسيار عالمى است و در عين حال كشيش هم هست.
اينها با اين اوصاف چه كار كردند؟ آمدند و مجارى امور را به دست گرفتند. همان مجارى الامورى كه براساس اخبار و احاديث ما بايد به دست «العلما بالله» باشد. اين مجارى امور را به دست گرفتند. مهندس، طبيب، وكيل، عدليه، رياضىدان، فيزيكدان و... آن وقتخدا مىداند كه اينها در مؤسساتشان چه مىكنند! تصور نكنيد كه صريحا تبليغ مسيحيت مىكنند! هرگز! بلكه با عمل، بااخلاق، و با روش مردمدارى، مردم را جذب مىكنند! بنده در طول سال گذشته ١٤ جلسه با يك جوانى به نام «شفيق قاسم» اهل «صيدا» كه از اهل سنت است، مشغول صحبتبودم. اين جوان در مدرسه يسوعىهاى لبنان مشغول درس خواندن بود و بعد از اينكه درسش تمام شد تصديق كلاس دوازدهمش را گرفت، مسيحى شد! يعنى صريحا مسيحى بودن خود را اعلان كرد. ما جوانى داريم از خانواده عسيران، كه از خانوادههاى محترم شيعه در لبنان است. او الان كشيشى شده استبه نام «عفيف عسيران». يك استاد دانشگاه امريكايى بيروت استبه نام «دكتر ماجد فخرى» كه هم مسيحى شده است. چنين نمونههايى وجود دارند! تصور نكنيد كه مسلمانها از اسلام بيرون نمىروند. خير! بيرون مىروند، متاسفانه!
به هر حال كشيشانى را كه عرض كردم، مجموعهاى از خبرگان و متخصصينى هستند كه در همه رشتهها تخصصى دارند و اداره امور دانشگاهها را بر عهده دارند.
اينها در دنيا متجاوز از چند هزار دانشگاه دارند! آقا بشنويد! يك مؤسسه دينى مسيحى چند هزار دانشگاه دارد؟ چند هزار بيمارستان دارد! چند ده هزار مدرسه و درمانگاه و دارالايتام و مدرسه حرفهاى و موسسات مشاورهاى و روضه الاطفال و باغ كودك و سالنهاى ورزشى و سالنهاى سخنرانى و هزار برابر اين، موسسات اجتماعى دارد... اينها طبق آمارى كه خودشان دارند، ٣٠٠ ميليون نفر از مردم دنيا را باسواد كردهاند، آقا هر چه باشد ٣٠٠ ميليون نفر آدم بىسواد كه با سواد شدهاند، تحت تاثير اينها قرار مىگيرند. البته همهشان هم مسيحى نشدند، تعدادى هم شدند! اين موسسه تنها يك دير از ديرهاى مسيحيان، به نام دير يسوعى است. و هكذا ساير ديرها... ! اضف الى ذلك ديرهاى «فرانسيسكن» و «دومنيكن» و «عبرين» و «كسليك» و هزار جور دير ديگر، كه استقلال داخلى و مالى خود را حفظ كردهاند و در عين حال از ارتباطى هرمى با واتيكان برخوردار هستند. كار مسيحىها اينگونه است. آن وقتخدا مىداند كه چطور دارند دراين دنيا رخنه مىكنند و همه جا را مىگيرند! در خود لبنان ديرى استبه نام «عبرين». ديرى كوچك است كه در ميان بيابان قرار دارد و كشيش تربيت مىكند. رفته رفته و در اثر فعاليت كشيشها، مدرسههايى تاسيس شده است. تنها دير عبرين اكنون ٨٢ مدرسه دارد. دير ديگرى استبه نام «كسليك» كه تازگى دانشگاهى هم تاسيس كرده است و دانشكدهاى به نام دانشكده «تشريع» يعنى قوانين، ايجاد نموده است. اين دانشكده در شهرى به نام «جونيه» در نزديكى بيروت واقع است و از بنده نيز دعوت كرده است تا تشريع اسلامى را در آن درس بدهم اينها نوع كار آنهاست. آن وقت مىخواهيد اثر عملشان چطور باشد؟ دعوت كرده است تا تشريع اسلامى را در آن درس بدهم! اينها نوع كار آنهاست. آن وقت مىخواهيد اثر عملشان چطور باشد؟
ضرورت اصلاحات در شيوه تبليغات اسلامى
براى پيشرفت دين حق بايد تلاش كرد
شما تصور مىكنيد كه حق مطلق، خود به خود و بدون تلاش، پيش مىرود؟ اين حرف درست نيست آقا! بنده يك عبارتى از پيغمبر (ص) در روز «بدر» براى آقايان مىخوانم، ببينيد از اين حرف چه مىفهميد. پيغمبر (ص) در اين دعا مىفرمايد: «الهم ان تهلك هذه العصابه فلن تعبد بعد». يعنى خدايا! اگر اين دسته كشته شوند، تو ديگر عبادت نمىشوى، عجب! معلوم مىشود كه اگر مردانى، محمدى، فداكارى و اصحابى براى دين خدا تلاش نكنند، خدا عبادت نمىشود! ديگر از عبادت خدا، ما چيزى حقتر كه نداريم؟ پس اينكه اعتماد بكنيم كه آقا، دين ما حق است، مذهب ما حق است و خود به خود راه خودش را باز مىكند، به نظر بنده درست نيست. خير! اگر ما تلاش نكنيم، همين دين حق و همين مذهب حق، آنطور كه الزام است پيش نمىرود، يا كمتر پيش مىرود.
اين آقايان، همين دين را، دين مسيحيت را با تبليغات، به شدت در اعماق قلبهاى مردم داخل كردهاند!
چهارده كشيش براى تبليغ به كشور «اوگاندا» رفتند، اوگاندا يكى از كشورهاى آفريقايى است كه آقايان حتما اسمش را شنيدهايد. چهارده كشيش به آنجا رفتند و بوميان آفريقايى آنها را خوردند! شما خيال مىكنيد كه هدفشان را رها كردند؟ خير! چهارده زن تارك دنيا و دختران و راهبه را به جاى آنها فرستادند و مشغول تبليغات شدند! آقا منفى بافى هم نبايد كرد كه بنشينيم بگوييم: «آقا آنها استعمار مىكنند» خيلى خوب، اما اگر فداكارى نمىكردند، نمىتوانستند بروند! آنها رفتند و تبليغ كردند، الان تعدد مسيحيان اوگاندا نسبتبه پنجاه سال پيش صد برابر شده است!
جنوب سودان را ببينيد، و ببينيد كه از سه سال پيش كه كشيشها را بيرون كردند، چه حوادثى در آنجا پيش آمده است! كه بالاخره هم ممكن استخداى نكرده به انفعال جنوب سودان از شمال آن منجر شود.
«ماسينيون» مستشرق بزرگ فرانسوى را كه روح اسلامى دارد، مىشناسيد و حتما شنيدهايد كه در يكى از مجامع پاريس اعلام كرده است، كه اسلام دينى خدايى است. او كتابى به نام «سالنامه دنياى اسلامى در سال ١٩٥٤» دارد كه به چاپ رسيده است. ماسينيون در اين كتاب مىنويسد، كه طى سال ١٩٥٤، شش ميليون نفر در آفريقاى سياه مسلمان شدند، اما با تبليغات مسيحىها و تلاشهايى كه به عمل آوردند، يك ميليون نفر از سياهان نيز مسيحى شدند. البته اين طبيعى است. سياههاى بتپرست و سياههاى توتيست و طرفدار درخت و روباه، بعد از اينكه مستقل شدند. ديدند كه دينشان قابل عمل نيست. لذا به فكر دينهاى آسمانى و جهانى افتادند يهوديت كه دينى عنصرى است و كسى را نمىپذيرد، بنابراين متوجه شدند كه يا به مسيحيت و يا به اسلام بايد متوسل شوند. آنها ديدند كه اسلام دينى است پاك كه سابقه استعمار و غارتگرى ندارد. از طرفى عقايد اسلامى روشن و واضح است. يك خدا دارد، تعقيدى در عقايدش ندارد. پس اولا دينى است كه سابقه استعمار ندارد; ثانيا تعقيد و مشكلى در عقايدش وجود ندارد; ثالثا احكام قابل عملى و سهلى دارد. اين است كه به طرف اسلام روى آوردند و شش ميليون نفر در سال ١٩٥٤ مسلمان شدند.
خوب! اما بعد چه شد؟ به دليل نبودن تبليغ و مبلغ اسلامى، نتيجه اين شد كه آمدند و آبروى اسلام را بردند! گفتند ببينيد اين مسلمانها چقدر عقب افتادهاند! ببينيد چقدر در كشورهايشان كودتا رخ مىدهد! ببينيد چقدر كثيفند! ببينيد چقدر سطح علمشان پايين است! ببينيد كه در تمام اين مدت، حتى يك جايزه «نوبل» را هم مسلمانها نبردند! چون مسيحيان تمدن اروپايى را با تمدن مسيحى خلط مىكنند. در حالى كه تمدن اروپايى هيچ ربطى به مسيحيت ندارد. تمدن جديد به رغم مسيحيت در اروپا به وجود آمد، و اصلا تمدنى و ثنى است نه تمدن مسيحى! به هر حال گفتند كه تمدن داريم و چنين و چنان.... بعد هم بهواسطه همين ديرهايى كه عرض كردم، وارد عمل شدند، بچه مريض آفريقايى را وقتى يك موسسهاى سالم مىكند آقاى بىسواد را كه باسواد مىكند و بعد هم به دانشگاه مىفرستد; بىپول را كه پول دار مىكند; بىتربيت را كه تربيت مىكند; مىدانيد چه عاطفهاى نسبتبه پدران تربيتكنندهاش در او ايجاد مىشود!
اين هم داستان ديرها! آن داستان كليساها بود كه ملاحظه فرموديد كه يك نفر مسيحى در هيچ نقطه دنيا نيست كه بدون رهبرى دينى باشد و اگر تنها يك خانواده مسيحى در دهى بود، كليسايش مرتب و كشيشش مرتب است. اين هم وضع ديرهايشان، موسسات فرهنگيشان، دانشگاههايشان، بيمارستانهايشان و ديگر سازمانهاى عجيب و غريبشان كه واقعا شگفتآور است. اينها يك ذره از كار مسيحىهاست.
دنياى اهل سنت
حال بياييم سراغ سنىها از ملا و برادران دينى خودمان! آنها هم تا حدودى منظم هستند. الان در آفريقاى سياه، در لبنان و در كشورهاى ديگر، مبلغين فراوانى را از «الازهر» مىبينيم. در شهرى كه من زندگى مىكنم، مردى هستبه نام «شيخ محى الدين حسن» ، كه از الازهر فارغالتحصيل شده و در آنجا به وظايفش سرگرم است. هم سنىهاى «صور» را اداره مىكند و هم فلسطينىهاى پناهنده به آن منطقه را. هم نماز جماعتش را مىخواند و هم به خوبى به همه آنان مىرسد.
موسسات ديگرى نيز دارند كه با موسسات مسيحى مشابه است. مثلا در لبنان مؤسسهاى دارند به نام «المقاصد الخيريه الاسلاميه». برادران سنى ما هم شروع كردهاند. الان متجاوز از ١٨٠ مدرسه در دهات احداث شده است، مدرسههايى كوچك! حتى در دهات شيعهنشين! آثار كار آموزشى را هم مىدانيد چقدر است؟ در تمام نقاط دانشگاهشان مرتب و دارالتبليغشان فعال است. در بيروت هم مؤسسهاى دارند به نام «ازهر» تمام مناطق لبنان كنترل و احصا شده است و براى تبليغ و مدرسه نيرو فرستاده مىشد، البته ازهر، غير از اين كه مبلغين مستقيمى مىفرستد، مبلغين غير مستقيمى را نيز از مصر مىآورد كه همان معلمها و فرهنگىها هستند. اينها يك سرى دورههاى خاصى را مىبينند و به مناطق مىروند.
اما وضع ما!
آقا آن داستان مسيحىها! اين هم داستان برادران دينىمان، سنىها! آن هم به طور اجمال!
اما ما! وضعمان چگونه است؟ تشكيلاتمان، چگونه است؟ آقا شما يك نفر را به من معرفى كنيد كه تعداد روحانيون را در ايران بداند! شما كه افرادتان را نمىشناسيد، چطور مىخواهيد كار كنيد؟
چند تا شيعه در دنيا هست؟ بفرماييد!
چند تا روحانى شيعه در دنيا هست؟ بفرماييد!
چند تا روحانى در ايران است؟ بفرماييد!
ميزان تحصيلاتشان چقدر است؟ چند تا مسجد در ايران است؟ صلاحيت روحانيونى كه در مناطق كار مىكنند چقدر است؟ ارتباطشان با هم چگونه است؟ اگر يكىشان مريض و گرفتار شد، به چه وسيلهاى مىشود به او كمك كرد؟
اصلا اين حرفها چيست؟ آقايان ما كجا مىخواهيم زندگى كنيم؟ در كدام دنيا؟ نتيجهاش هم مىدانيد چيست؟ اينجا با دلى خوش نشستهايم، به حقانيتخودمان اعتماد داريم و خيال مىكنيم كه مطلب تمام شده است، كجا تمام شد آقا؟ آخر مگر مىشود بىتبليغ و بدون كار پيش رفت؟
اقلا ما همان قسمت مساجدمان را منظم كنيم؟ تبليغاتمان را منظم كنيم، در دعوتمان هماهنگى به وجود بياوريم! آقا بنده پاى اين منبر مىروم يك چيز مىشنوم، پاى آن منبر چيزى ديگر! اين منبرى يك چيز مىگويد و آن يكى چيز ديگر؟ من چطور مىتوانم با اين تبليغات متناقض ايمانم را باور كنم و نمو دهم؟ به هيچ وجه ممكن نيست چنين چيزى تحقق يابد.
اين كارهايى كه حالا مىخواهيم بكنيم، بايد ٥٠ سال پيش، بلكه ١٥٠ سال پيش شروع كرده باشيم. اميدوارم كه به سرعت پيش برويم. امتياز روحانيتشيعه اين است كه وابستگى به جايى ندارد. ما آقا وضعمان خيلى عجيب است! اگر فرزند اين دنيا هستيم، دنيايى كه «و السماء رفعها و وضع الميزان» ، دنيايى كه همه چيزش منظم است، اگر منظم نباشيم، محكوم به مرگيم و فرزند اين دنيا نيستيم. در عصرى كه همه چيزش به صورت مؤسسه درآمده، بايد خودمان را سازمان داده و منظم كنيم. بنده در يك ساعت چقدر ديگر مىتوانم بيشتر از اين بگويم؟ اين از مؤسسات مسيحىها، آن هم شمهاى از مؤسسات سنىها! در مقابل اينها آقا، ما بايد خودمان را منظم كنيم. واقعا سؤال اول اين است كه ما اصلا چه تعداد روحانى داريم؟ كجاها روحانى داريم و كجاها نداريم؟ وضع دينى مناطق چه جور است؟ دهات چه وضعى دارند؟
همهمان مسئول هستيم. همهمان بايد براى چنين هدفى همكارى كنيم. كار را منظم كنيم! مناطق را تقسيم كنيم! احصاء و آمار دقيقى از دهاتمان، از اوضاع شهرها و مناطقمان، از روحانيونى كه در آنجا هستند، از اين كه چقدر پيش يا عقب رفتهاند، تهيه كنيم .
البته ما حالا انتظار نداريم كه مؤسساتى تنظيم بشود، مدارسى به وجود بيايد، درمانگاههايى به وجود بيايد، بيمارستانهايى به وجود بيايد و مدارس حرفهاى به وجود بيايد. اگر اينها هم بشود كه چه بهتر اميدوارم كه بشود. ولى اولين قدم، هماهنگى در دعوت است. و ما هنوز اين هماهنگى را در يك شهر و حتى در يك مجلس نداريم! يكى از اين طرف مىرود، ديگرى عكس آن مىرود! اينها كى بايد علاج شود آقا؟ كى بايد علاج شود؟ چه وقت؟
حالا، اگر چنين تنظيمى به وجود آمد، اگر چنين هماهنگى درستشد، اگر چنين روش صحيحى اتخاذ شد، آن وقت ما خيلى خوب پيش خواهيم رفت. براى اينكه يك كمى هم در آخر سخنم، با حلواى پسين و ملح اول به قول نظامى، دهانتان را شيرين كرده باشم، عرض مىكنم كه اگر به طور منظم و سازمان يافته كار كنيم، خيلى زودتر و بهتر مىتوانيم جلو برويم.
دين ما دين زندگى است
در آن ولايتى كه ما هستيم گفته مىشود كه بهترين شيوه دعوت الى الله، يعنى دعوت مردم به سوى خدا، سبكى است كه ما داريم . از بنده دعوت كردند در مؤسسهاى در لبنان به نام «دير المخلص» سخنرانى كنم. دو تا مؤسسه در كنار هم هست: يكى متعلق به راهبان است و ديگرى متعلق به راهبات. اين طرف كشيش مىپرورانند و حوزه علميه آنهاست، آن طرف هم دختران تارك دنيا مىپرورانند، در اين مؤسسه از بنده دعوت كردند كه صحبتبكنم. در راه كه از صور به سوى ديرالمخلص مىرفتم، نائب مطران دير همسفر بنده بود. در راه به بنده گفت كه اين جوانها دنيا را ترك نموده و خودشان را از لذات دنيا محروم كردهاند. دنيا هم امروز خيلى فريبنده شده است. اين است كه اگر بتوانى اينها را در اين جهاد و فداكاريشان تشويق و تقدير كنى، كار خوبى است. گفتم خيلى خوب!
بنده يك ساعتى در اين مجلس صحبت كردم. خدا شاهد است اين را كه عرض مىكنم، نه براى خودنمايى استبلكه براى اين است كه آقايان را خوش دل بكنم كه روش تبليغاتى و حقايق علمى كه ما داريم، بسيار بسيار جلوتر، عميقتر و مؤثرتر از حقايق علمى است كه ديگران دارند!
بنده در اين صحبتى كه كردم، بعد از مدتى رييس دير به مدير كل تبليغاتى لبنان كه او هم مسيحى است، گفته بود! آن روحانيتى كه «سيد موسى» ظرف يك ساعت در محيط دير ما ريخت، بيش از روحانيتى بود كه در مدت شش سال ما به اينها دادهايم!
اميدوارم كه حمل بر خودنمايى نفرماييد. اين يك حقيقت است كه مربوط به بنده نيست. مربوط به آن دين مطهرى است كه مىگويد: اگر زراعتبكنى، عبادت و سجود خداست. اگر با زنتحسن رفتار بكنى، عبادت و سجود است. اگر در بازار تجارت بكنى، عبادت و سجود است. آن دينى كه مىخواهد هميشه، در همه جا و همه وضع، انسان به ياد خدا باشد، هيچ چيز را با ذكر خدا و ياد او منافى نمىداند. آخر در مقابل اين دين، دينهايى هستند كه اصلا عبادت را جز در محل خاص و جز در شرايطى خاص ممكن نمىدانند! هزار و سيصد سال پيش پيغمبر (ص) به ابوذر مىگويد: حتى در خواب و خوراك قصد قربت كن، دين ما اصلا براى زندگى است. دين ما در كارخانه، در مدرسه، در بيمارستان، در زمين كشاورزى، در بازار و در همه جا، همراه ماست. اين دين است كه مىتواند زندگى كند. حتى عبادات ما چنين سمت و سويى دارند. سخنى را نقل مىكنم كه متعلق به بنده نيست، بلكه مال شخصى اتريشى به نام «محمد اسد» است كه سى چهل سال پيش مسلمان شده، و فعلا در شهر «طنجه» در كشور «مغرب» ساكن است. بسيار مرد خوبى است و حرفهاى خيلى خوبى دارد. او مىگويد: در عبادتهاى اسلامى، از قبيل نماز و حج، سعى شده است تا هر دو جنبه دنيا و آخرت و جسم و روان با هم توام شوند. وى مثلا مىگويد كه ممكن بود در مورد نماز به ما بگويند، همينطور تكيه دهيد و توجه قلبيتان به خدا باشد، اما نگفتهاند، به جاى آن در حالى كه قلبت پيش خداست، ركوع مىكنى، سجود مىكنى، تكبير مىگويى، ذكر مىگويى، يعنى هم بدنت كار مىكند و هم قلب و روحت كار مىكنند، قلبت متوجه خداست، اما همزمان با آن اعمالى از تو صادر مىشود، تا عادت كنى كه حتى در حين عمل خارجى هم متوجه خدا باشى، تا بتوانى در بازار هم كه هستى، متوجه خداباشى، تا بتوانى در حين كشاورزى هم متوجه خدا باشى، مقصود آن است كه دين ما دين زندگى است، دين ما دين سلامتى و صلح و صفاست. اگر از نظر شكلى و از نظر تنظيمى وضع خودمان را مرتب كنيم، هزارها هزار اميد است.
اميدوارم به بركتحقانيت اين دين و صفا و خلوص قلوب اين برادران عزيز كه با اين روح پاك و مطهر از همه چيز اين دنيا گذشتهاند، بتوانيم اين حقيقت را با شكلى منظم و موزون به دنيا عرضه بداريم تا در ظرف مدتى كوتاه عقبماندگى چهارصد، پانصد ساله را جبران كنيم.پىنوشت:
١. سوره الرحمن آيه ٧
٢. منبع. مركز مطالعات و تحقيقات امام موسى صدر، ايران