پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧
دو شاعر مقاومت
سينا محمد
با ياد استاد شهريار و شعر فاخر او و نيز شعرهايى كه ابتهاج، عليرغم تمايز باورهايش درباره جنگ سرودند، به شعر جنگ مىپردازد به شعر دفاع مقدس، در سبكهاى گوناگونى، شاعران نامورى دارد.
هم سبك خراسانى و هم سبك هندى، در شعر دفاع مقدس جانمايه تجربههاى جديدى در آفرينش سبك و مسيرى تازهاى بودهاند كه شاعرانى همچون معلم ، سبزوارى، مردانى، مشفق كاشانى، بهبهانى صالحى، راكعى، عزيزى و... و نسل شاعران انقلاب قيصر امين پوررضايىنيا، كاكايى، حسن حسينى، تركى، قزوه، به همراه انبوه ديگرى از شاعران، آن را آزمودهاند در قلمرو شعر دفاع، شعر نو نيز شاعران فراموش نشدنى خود را پرورده است. همچنين عبدالملكيان، ترابى، سلمان هراتى و رضايىنيا در اين قلمرو قابل اشارهاند.
كاكايى، رضايىنيا از شاعرانى هستند كه بر زمين انقلاب اسلامى روئيدند و شعر دفاع مقدس، از آثارشان رنگ تازهاى گرفت. ويژگى شعر جنگ رضائىنيا، آميختگى آن با روح طبيعتبويژه جنگل و باران و درياست. حماسه و تغزل، تركيب شيرين شجاعت لطيف را براى شعرهاى اين شاعر به ارمغان آورده است. اما خصوصيتشعر كاكايى رشد و نمو در فضاى نوستالژيك و توام با غربت و پرسش در عرصه تعهد و جهاد است.
كاكايى نماينده آن جريان در شعر جبهه و جهاد است كه همواره بر او پرسش، درد، اعتراض، ترديد و اندوههاى از كف دادن عزيزترين يادگارها غلبه دارد. گفتنى است، اگر كاكايى بتواند با حس و حال آزادترى شعر بسرايد، ترجيح مىدهد تخطئه كننده خشونتى باشد كه از سوى متجاوزان در مىگيرد. در واقع او روحا همچون آوايى ضد جنگ و نفرينى بر جنگ ظاهر مىشود. كاكايى به شهيد مىنگرد، همچون كسى كه محبوبى را از دست داده و با امواج حس و حسرت يك بازمانده كه گوهرى را از كف داده، نبودن و او را مىسرايد. هيچ افتخار و وعدهاى او را قانع نمىكند. پيروزى شهيد در آسمان و راههاى موعود و بهشت آمين، پيروزىاى متعلق به او و آرامش خود اوست. اما از نگاه شاعر، خلائى كه از غيبت دوست، جانش را تلخ كرده، قابل جبران نيست. نگاه و تيره كاكايى، شعرش را از كليشهها و شعارها جدا مىكند و به يك تفرد و تشخص توام با ترديد متمايل مىنمايد. او از ته قلب خطاب به شهيد فرياد مىزند:
به شوق خلوتى دگر كه رو به راه كردهاى
تمام هستى مرا شكنجهگاه كردهاى
محلهمان به يمن رفتن تو روسپيد شد
لباس اهل خانه را، ولى سياه كردهاى
چه روزها كه از غمتبه شكوه لب گشودهام
و نا اميد گفتهام كه اشتباه كردهاى
چه بارها كه گفتهام به قاب عكس كهنهات
دل مرا شكستهاى، ببين گناه كردهاى
ولى تو باز بىصدا، درون قاب عكس خود
فقط سكوت كردهاى، فقط نگاه كردهاى
در شعر كاكايى، اين رهايى از شعار و تبليغ و دستيابى به عمق عاطفه فردى، درد، غم و حسرت و سوختن، آنچنان گسترش دارد كه حتى وقتى اجساد پاك شهيدان پيدا مىشدند، اين از پرده بيرون افتادن، نهان شدگان خاك او را نه تنها شادمان نمىكند بلكه دچار تشويش مىسازد. اين راز مرگ لالههاست كه اكنون دوباره فاش مىشود و با خود سموم هرزهگرد را پيش مىآرد. و داستان درد را زنده مىكند:
بعد از اين پيشانىام توفانى است.
قسمت آيينهام حيرانى است
بعد از اين در آرزوى سوختن
مثل آتش جامهام عريانى است
خاك هرگز لب نبايد مىگشود
راز مرگ لالهها پنهانى است
تا چه پيش آرد سموم هرزهگرد
سهم گل در باد سرگردانى است
جستوجوى در شعر عبدالجبار كاكائى، اوراق فراوان مىطلبد و در اين نوشته كه تنها مىخواهد به شعر جبهه و شهادت و مقاومت اشارهاى كند، پيش از اين مجال نيست.
از رضائىنيا قطعهاى از كنار چشم خدا را برگزيدهام:
«پادگان بهار/گردان نسيم/دسته لبخند/برادر باران...»
نشانى زيبايى است
و مرغان ياكريم
نامهرسان دلتبودند
گردان
در باران
برگ بار سفر بر مىبست:
- «خاطرهها را برداريد!
آرزوها را بگذاريد!
يادتان نرود
نىنامهها و نىلبكها
و پلاكها
نشانى خانههاى آسمانى»
كولهها
حمايلها
پوتينها
ممهور به عطر بهار نارنج
مقصد
جزيرهاى روشن
در افقى اعلى
و صدا
همان صدا
در باد مىپيچيد
و در ياد
نزديك نبض
بين ما و
رگ گردن!
صدا
ما را
به نام مىخواند
و ما
نامش را
اگر چه مىدانستيم، نمىدانستيم
لبخندش بال مىزد در طلب دستهاى ما
و نگاهش
در التفات كلمات ما
كلمات به چشمانش مقدس مىشد
دستها در لبخندش پر مىگرفت و فرود مىآمد بر دل:
- «حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درا پروانه شو...»
و پروانه نمىشديم
ديوانه مىشديم
خيس صدا
و آتش
در دل ما
مىآمد
برق مىزد
- «عكس يادگارى با خدا» !
بديهى است، گونه شعر رضايىنيا از شعر كاكايى متمايز است; اين شعر به سبك شعر نوى نيمايى سروده شده است.
بر خلاف نگاه كاكايى به جنگ، رضايىنيا جنگ با لطافتى تغزلى/عرفانى ديده است. در اين شعر سفر شهادت، سفرى حسرتآور و پر از درد براى بازماندگان و همچنين پرسشآميز و ترديدانگيز نيست، بلكه فرصتى استبراى سفر به زيبايى، عروج و امر متعال. آدرس جبهه در اين شعر پادگان بهار است و گردان نسيم و دسته لبخند و بايد به برادر باران برسيم مىباشد.
(ضمنا باران نام مستعار رضايىنيا نيز هست) ظاهرا شكل دادن به تركيب اضافى پادگان بهار از نوعى انطباق عينى بدور است و مطابقت مضاف و مضافاليه باورنكردنى و بيشتر تضادى بر آن حكمروا است. اما دقيقا شاعر از طريق همين آشنازدايى، به درك لطيف و عرفانى از جبهه دست مىيابد و نگاه و روح ما را طراوت مىبخشد. وقتى گردان بارو برگ سفر آخرين مىبندد، فرمانها هم الهى است:
خاطرهها را برداريد/آروزها را بگذاريد/يادتان نرود/نى نامهها و نىلبكها/و پلاكها/نشانى خانههاى آسمانى/در اين افق اعلى هم عطر بهار نارج پيچيده است. يك حس امتزاج با طبيعت و يك رمانتسيسم شاعرانه شيرين، روحيه عرفانى شعر رضايىنيا را مىآرايد و دلنشيناش مىكند. در چنين فضايى است كه مىتوان آن «صدا» ، «صدايى كه ما را مىخواند» را باور كرد. اصلا اين فضا، منبعث از نگاه تجربه، حس و حال كسانى است كه «صدا» را مىشنوند. بديهى است جبهه آنان، با جبهه عاقلان فرق دارد. و طبيعى است كه آنان از زمره كسانى هستند كه مىشنود: «حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو»
و اينان ديوانه مىشدند و آتش در دلشان برق مىزد. و اين است معناى عكس يادگارى با خدا.* * * *
بدين ترتيب، با نمونه دو شعر متفاوت مىخواستم بگويم شعرهاى ناب و اصيل جبهه، هر يك طعم و رنگ متفرد و يكه خود را دارد و هرگز تكرارى و كليشه نمىشود.