پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - گاندى يهوديسم و فلسطين
گاندى; يهوديسم و فلسطين
فريد مفيدى - ناديه جمال الدين
اگر اين كلمات از فردى جز «گاندى» ، رهبر مبارز هند صادر مىشد، بلادرنگ به جانبدارى از يهوديان افراطى اسرائيل متهم مىشد; اما شخصيت گاندى به عنوان مبارز خستگىناپذير عليه استعمار انگليس، به خواننده اين كلمات اجازه چنين قضاوتى را نمىدهد. البته نبايد از نظر دور داشت كه گاندى اين ديدگاهها را در سال ١٩٣٨ و ١٩٤٦ ابراز داشت و معلوم نيست كه اگر او تا سالهاى اخير ادامه حيات مىداد، چه ديدگاه و قرائتى از يهوديان اسرائيل مىداشت.
به هر حال، ديدگاه وى درباره كشتار يهوديان در آلمان، در مقايسه با ديدگاه افرادى چون روژه گارودى كه اساسا آن را كذب و تاريخى مجعول مىپندارد، بسيار خوشبينانه به نظر مىرسد. ديدگاه ديگر وى، درباره مطالبات افراطى يهوديان و نيز فلسطينيانى كه از حق حاكميتخود بر فلسطين دفاع مىكنند، از منظرى متفاوت و منحصر به خود كه واضع نظريه عدم خشونت در طى نيم قرن اخير بوده، مطرح شده و ريشه در «براهماچاريا» و جايگزين كردن عشق خالص به جاى هر گونه خشونت و تمايل به مالكيت دارد.
عدم خشونت فعال (satyagrahi) ايدهاى است كه او، به معناى عدم سوء نيت و خير خواهى و رفتارى بسيار شجاعانهتر از خشونت در سطحى فراتر از هند به صورت جهانى، مطرح مىكند و معتقد است كه اين نظريه براى همه مردمان و براى هميشه، نه تنها يكى از شعارهاى اساسى تاريخ عصر او، بلكه بيشتر حاكم بر قرنهاى آينده و فراتر از تاريخ هند مدرن خواهد بود. گاندى - فيلسوف عدم خشونت - قرائتى خاص از يهوديان افراطى و تجاوزات آنها بر سرزمين فلسطين و ظلم و ستم آنها بر فلسطينيان دارد و آنها را به جهان وطنى فرا مىخواند و تصريح مىكند كه وانهادن فلسطين - به صورت جزئى يا كلى - به يهوديان، جنايتى در تاريخ بشريتبه شمار خواهد آمد. در همين حال قرائت گاندى با آنچه كه اكنون يهوديان افراطى مرتكب آن مىشوند، به اتوپيايى دست نيافتنى شبيه است كه يهود هرگز قادر به درك آن نبوده است. در حالى كه «مارتين لوتر كينگ» خاطرنشان كرده است كه اگر انسانيت طالب پيشرفت است، ناگزير بايد از تفكر گاندى تبعيت كند. اما اكنون بيشتر اين پيشبينى «رومن رولان» تحقق يافته است كه اگر اميد به تجربه عدم خشونت نابود شود، چيزى نخواهد ماند جز جنگى در نهايت توحش....
قرائت گاندى از يهوديسم به روايت دكتر «ناديه جمال الدين» چنين است كه مىنويسد: «در حالى كه كتابهاى كتابخانهاى را مرتب مىكردم، به كتابى به زبان اسپانيايى تحت عنوان «انقلاب فلسطين و جهان سوم» برخورد كردم كه نام نويسندگان مقالات آن توجهم را جلب كرد. از مهمترين اين نامهها مهاتما گاندى، چه گوارا، هوشى مينه و چند نام ديگر بود».
اين كتاب در ماه نوامبر سال ١٩٧٠ در آرژانتين، از سوى انتشارات سه قاره چاپ شده بود و ناشر طى مقدمهاى، اهداف كتاب را بر شمرده و از مبارزه مردم جهان سوم براى آزادى از دست استعمار سخن گفته بود; از جمله مردمى كه ازآنها نام برده بود، عبارت بودند از ويتنامىها، مردم گينه، جنوب افريقا، امريكاى لاتين و فلسطين.
ناشر در مقدمه خود آورده بود كه «امپرياليسم در عين ياس و نااميدى به تمام راه ها و حيلههاى ممكن كه از تسلط بر مردم مستعمرات آغاز و تا تلاش براى منحرف ساختن افكار عمومى جهان به منظور توجيه آنچه كه توجيهى ندارد، ادامه دارد، پناه مىبرد». ناشر گفتار خود را اينچنين به پايان مىبرد كه «متون تقديمى در اين كتاب، پيرامون مبارزات مردم فلسطين است; سرزمينى كه امروز در كنار ويتنام، به مركز مبارزه عليه امپرياليسم جهانى تبديل شده و بيش از پيش، پرده از چهره آن برداشته و به شكستن هيمنه صهيونيسم، اين همزاد امپرياليسم، همت گماشته است».
تا اينجا مقدمه ناشر است و پس از آن اولين مقالهاى كه جلبنظر مىكند، مقاله «يهود» ، با قلم مهاتما گاندى است كه موضوعيت منحصر به فرد و آيندهنگرى نافذ آن مرا به شگفتى وا مىدارد; گو كه پس از ٦٤ سال، آنچه بر فلسطين مىرود، همان چيزى است كه او در مقالهاش پيشبينى كرده است.
اين مقاله مطابق آنچه كه در كتاب ذكر شده به تاريخ ٢٦/١١/١٩٣٨، در روزنامه حاريخان harigan منتشر شده و سپس با مقالهاى ديگر در همان نظريه كه پس از ٨ سال به تاريخ ٢١/٧/١٩٤٦، تحت عنوان «يهود و فلسطين» منتشر شده، پى گرفته شده است.
گاندى در اولين مقاله خود درباره يهود مىنويسد: «نامههاى زيادى را دريافت كردهام كه نويسندگان آن از من خواستهاند، ديدگاه خود را پيرامون مشكل يهود در فلسطين و شكنجه يهود در آلمان بنويسم. موضوعى كه بدون آشفتگى نمىتوانم، افكارم را درباره اين مشكل دشوار بيان كنم; چه با يهوديان ارتباط عاطفى و همدردى داشتهام. اولين بار در آفريقاى جنوبى از نزديك با آنان آشنا شدم كه برخى از آنها دوستان من در دوران حياتم بودند و از طريق آنها با تاريخ آزار و اذيت آنها كه چند قرن به طول انجاميد، آشنا شدم. آنها تعدادى از آوارهها و مطرودين مسيحيتبودند كه به موازات معاملاتشان با مسيحيان و پارياهاى هند به شدت محكم و مبتنى بر دلايل دينى و صداقتبود. همدردى من با يهوديان نيز بر پايه دلايل كلى و جامع بود، اما اين همدردى دليلى نيست كه از مقتضيات انصاف چشم بپوشم.
مطالبات يهود براى بازپسگيرى وطن قوم من، هيچ انعكاس و تاثيرى در افكار من ندارد. با اين حال مىدانم كه توجيه آن مطالبات از تورات و تلاشهايى بيرون آمده است كه از خلال آن، يهود بتواند به فلسطين بازگردد; اما چرا آنان همچون ديگر اقوام سرزمينهاى ديگر، سرزمين خود را همانجايى قرار ندادهاند كه در آن متولد شده و روزى مىبرند؟
فلسطين متعلق به ملت عرب است، همانگونه كه انگلستان به انگليسىها و فرانسه به فرانسوىها تعلق دارد; بر همين اساس، تحميل اين خواسته يهود به عربها، بسيار غير انسانى و اشتباهى بزرگ است. آنچه امروز در فلسطين اتفاق مىافتد، با هيچ پايه سلوكى و اخلاقى توجيه بردار نيست. هيچكدام از خشونتهاى آنان، بهويژه جنگ اخيرشان قابل توجيه نيست. با تاكيد مىگويم كه اگر عربها تسليم خواسته يهود شوند و فلسطين را در اختيار آنها بگذارند (چه بخشى از آن و چه تمام آن را)، مرتكب يك جنايت ضدبشرى خواهند شد.
عادلانهترين راه و آخرين چاره براى يهود اين است كه اصرار بر معاملهاى عادلانه با همان سرزمينى داشته باشند كه در آن متولد شده و رشد يافتهاند; به اين ترتيب يهوديان متولد فرانسه، كاملا فرانسوى خواهند بود، همانگونه كه مسيحيان متولد فرانسه فرانسوى محسوب مىشوند.
پس اگر يهوديان، سرزمينى بهجز فلسطين نداشتهاند، آيا به ايده اجبار آنها بر ترك كشورهاى ديگر كه در آنها مستقر بودهاند، روى خواهند آورد؟ يا آنها رغبتحضور در سرزمينى را خواهند داشت كه بقاى خود را در سايه آن مىبينند؟
اين فرياد ملىگرايانه وطن يا فرياد سرزمين ملى توجيه پذيرفته شدهاى براى طرد يهوديان از آلمان بوده است. در حاليكه شكنجه و آزار يهوديان بهدست آلمانىها، به نظر مىرسد كه در تاريخ همانندى نداشته باشد كه پيش از آن هيچكدام از طغيانگران دنيا به اين درجه از جنون و ديوانگى كه هيتلر رسيده بود، نبودند. آنچه او مبادرت به آن مىكرد، با انگيزه دينى، با اين بهانه بود كه دين جديدى را براى يك قوميت متعصب و حزبى مطرح مىسازد. همان دين جديدى كه به نام آن و در پوشش آن، هر فعل غير انسانى و ضد بشرى، به فعل بشرى مستحق پاداش تبديل مىشود.
جنايت جوانان گستاخ كه به وضوح با ديوانگى آميخته است، در نوع خود با درندهخويى بىهمانندى اتفاق افتاده است.
بنابراين اگر روزى يك جنگ به نام و براى انسانيت توجيه بردار باشد، جنگ عليه آلمان بهخاطر كشتارى كه بدتر از آن نمىتوان سراغ گرفت، به تمام معنا عادلانه خواهد بود; اگرچه من به هيچ جنگى ايمان ندارم و در حال حاضر، خوبى و زشتى هرگونه جنگى از محدوده تفكر من دور است.
اما اگر جنگى هم عليه آلمان وجود نداشته باشد، حتى صرفا بهخاطر جنايتى كه عليه يهوديان مرتكب شده، حتما هيچگونه هم پيمانى با آلمان نيز امكانپذير نخواهد بود. چگونه ممكن است، پيمانى بين امتى كه بر جانبدارى از عدالت و دموكراسى تاكيد دارد و امتى كه با آن دشمنى مىورزد، وجود داشته باشد؟ يا اينكه انگلستان، با ايمان به اين حقيقت، خود را در سراشيبى ديكتاتورى نظامى ببيند؟
آلمان ميزان تاثير خشونتبر جهان را بازتاب مىدهد، هنگاميكه بدون ريا يا در پوشش حداقلى از مهر و محبتبه آن مبادرت مىكند و چهرهاى عريان از ترس، رعب و وحشت را به نمايش مىگذارد; آيا يهوديان مىتوانند اين آزار و اذيت منظم و وقيحانه را تحمل كنند؟ آيا در اين ميان، راهى براى حفظ كرامت انسانى آنها وجود دارد كه احساس نكنند، آواره و شكستخورده و فراموش شده هستند؟ اجازه بدهيد با خودم بگويم كه آرى. هيچ كس نيست كه در حالت نيازمندى به احساس آوارگى و شكست، به پروردگار زندهاى ايمان داشته باشد.... يهوه پروردگار يهوديان است پروردگارى با بيشترين خصوصيات نسبتبه پروردگار مسيحيان يا مسلمانان يا هندوها... ، در حالىكه در حقيقت و جوهر وجود، او (خداوند) خدايى است كه خداى همگان و يكتا است و هيچ شريكى ندارد و از هر وصفى منزه است. اما از آنجا كه يهوديان خدايى را مىشناسند كه ايمان دارند، او به تمامى اعمال آنها حكم مىكند و تمامى اعمالشان به فرمان او رخ مىدهد. پس بايد احساس آوارگى نكنند. اگر من يك يهودى بودم كه در آلمان متولد شده و رزق و روزى خود را از آنجا بهدست مىآوردم، اعلام مىكردم كه آلمان وطن من است، به هر روشى كه ممكن بود، اسم من را به عنوان آلمانى ثبت كند، چه با شليك گلوله به سوى خودم يا زندانى كردن خودم در زندانى تاريك، طرد خود از آنجا را رد مىكردم يا در برابر يك معامله بنيادگرايانه سر تعظيم فرود مىآوردم و منتظر نمىماندم كه يهوديان ديگر در جريان مقاومت مدنىام به من بپيوندند و اطمينان پيدا مىكردم كه ديگران در نهايت مجبور خواهند بود كه پا جاى پاى من بگذارند.
اگر حتى يك يهودى يا تمامى آنها اين فرضيه را كه ارائه كردم، قبول كرده بودند، تاكنون در چنين وضعيتبدى نبودند و اين عذاب خود خواستهاى كه از آن مىنالند، يك نيروى داخلى و آزادى را براى آنها تامين مىكرد كه همكارى تمام جهان خارج با آلمان قادر نبود، چنين شرايطى را براى آنها فراهم سازد.
تاكيد مىكنم كه اگر هر كدام از كشورهاى انگلستان، فرانسه يا امريكا، با اعلام جنگ عليه آلمان، نمىتوانستبه اين اندازه از نيروى داخلى، آزادى را براى آنها فراهم سازد و خشونت هيتلر امكان داشتبا همان كشتار و قتل عام يهوديان در اولين واكنش به آنان پايان مىيافت.
اما اگر روح يهود توانست در برابر رنجهاى خودخواسته بايستد، همانند آنچه در آن قتل عام اتفاق افتاد، و يا تصور مىكند كه امكان تحول به سوى رهايى مورد نظر يهوه (خداى يهود) براى آزادسازى همنوعان آنها و لو بدستيك طاغوت (چرا كه چون به خدا ايمان دارند، پس از مرگ نمىترسند) وجود دارد، اين رؤيايى است كه در راه جديدى به سوى رؤيايى بزرگتر به آن دل خوش داشتهاند.
من لازم مىبينم كه تاكيد كنم، يهوديان - چك و اسلواكى - به راحتى مىتوانند از فرضيات من پيروى كنند و براى آنها نمونهاى بارز و مصداقى روشن در نافرمانى مدنى هندوها در جنوب آفريقا و آفريقاى جنوبى وجود دارد; چه در آنجا هندوها در همان جايگاهى قرار داشتند كه يهوديان در آلمان قرار داشتند و ستمى كه بر آنها مىرفت نيز صبغهاى دينى به خود داشت و كروجر (رييس جمهورى) براين عقيده بود كه مسيحيان سفيدرو، از مردمان برگزيده خدا هستند و چون هندوها از موجودات پستتر هستند، پس براى خدمتبه سفيدها آفريده شدهاند. يك ماده قانونى نيز در قانون ترانسوال وجود داشت، مبنى بر اينكه هيچ برابرى و مساواتى بين سفيدها و رنگين پوستهاى ديگر، از جمله آسيايىها، نبايد وجود داشته باشد.
هندوها در آنجا مجبور بودند كه در قالب ايده جيتو اقامت داشته باشند و ستمهاى ديگرى كه تقريبا مشابه ستمهايى بود كه يهود در آلمان متحمل شدند. هندوها در حالىكه مجموعهاى كوچك را تشكيل مىدادند، بىآنكه از جهان خارج يا دولت هند كمك بخواهند، به مقاومت مدنى دست زدند، در حالىكه مسئولان انگليسى نيز سعى داشتند، آنها را از تصميمشان منصرف كنند. اما پس از هشتسال مبارزه افكار عمومى جهان، دولت هند به مساعدت آنها روى آورد و اين تنها از طريق فشار ديپلماسى و نه تهديد با جنگ، ميسر شد.
يهوديان آلمان نيز البته در شرايطى بسيار بهتر و آمادهتر از هندوهاى آفريقاى جنوبى، مىتوانند نافرمانى مدنى خود را اعلام كنند، زيرا يهوديان به صوت نژادى بزرگ و متجانس هستند كه تعدادشان نيز به مراتب بيشتر از هندوهاى آفريقاى جنوبى است; علاوه بر اينكه از پشتوانه منظم افكار عمومى جهان نيز برخوردارند.
من يقين دارم كه اگر از بين آنان، مردى بيرون بيايد كه داراى شجاعت و بصيرت باشد و آنها را به سوى تحرك بدون خشونت راهنمايى كند، زمستان ياس و نااميدى آنها، ممكن است در يك چشم بر هم زدن به تابستان اميد و اميدوارى تبديل شود و هر كه امروز شكار پستشكارچى شود، ممكن استبه فردى هوشمند و با اراده از بين زنان و مردان بىسلاحى تبديل شود كه داراى قدرت و نيروى تحمل - كه يهوه خداى آنها به آن فراخوانده است - هستند.
در اين شرايط، آنها داراى پايدارى و مقاومتحقيقى دينى خواهند بود كه مىتوانند در مقابل انقلاب (ضدانسانى) مجرد از صفات انسانى بايستند و يهوديان آلمان خواهند توانستبر آلمانىهاى ديگر، قاطعانه پيروز و چيره شوند; به اين معنا كه آنها به عنوان نمونه كرامت انسانى مطرح خواهند بود.
به اين ترتيب است كه آنها، به همميهنان آلمانى خود خدمت مىكنند و ثابت مىكنند كه حقيقتا آلمانىتر از آنهايى هستند كه امروز نام آلمانى را بدون آنكه بدانند، لكهدار مىكنند.
و اينك صحبتى با يهوديانى كه در فلسطين حضور دارند:
كوچكترين ترديدى ندارم كه شما راه اشتباهى را در پيش گرفتهايد و فلسطين به مفهومى كه در تورات آمده، يك مكان جغرافيايى نيست، بلكه آن در قلبهاى شما است; اما از آنجا كه فلسطين را به اعتبار يك سرزمين قومى و ملى اراده كرديد، پس به اشتباه آن را به زير سايه توپهاى انگليسى و بمبهاى ديگران برديد. يهوديان تنها بانظر مساعد عربها مىتوانند به فلسطين بازگردند. پس بايد تلاش كنند كه احساسات عربى را عوض كنند، آنچه بر قلب عربها حكم مىراند همان چيزى است كه بر قلب يهوديان حاكم است. آنها مىتوانند در برابر عربها يكپارچه شوند و خود را به اعدام بسپارند يا خود را در درياى مديترانه و بحرالميتبيفكنند بدون آنكه به اندازه انگشت كوچك خود، عليه آنها اقدام خشونتبار روا دارند; در آن هنگام افكار عمومى جهان را در كنار خود و در صف آمال دينى خود خواهند ديد.
صدها راه براى به كارگيرى منطق در برابر اعراب وجود دارد، مشروط بر آنكه بتوانند از اسلحههاى انگليسى فاصله گرفته و به آن متكى نباشند، در حالىكه هم اكنون به واسطه آنچه كه انجام مىدهند، انگليس را در يك روند سلبى در برابر مردمى كه هيچ ضررى به آنها نرسانده، شريك كردهاند.
من هرگز از تجاوزات عربها دفاع نمىكنم، بلكه آرزو داشتم، آنها هم راه بدون خشونتى را به جاى راهى كه آن را حقى در مقابل غصب سرزمينشان مىدانند، به كار مىگرفتند.
اما بر حسب قواعد نوشته شدهاى، چيزى در مقابل مقاومت عربى در رويارويى با تفوقى كوبنده، ممكن نيست، گفته شود. پس بايد به يهوديانى كه دوست دارند، جنس منتخب (نژاد برتر) باشند و حقانيت چنين لقبى را اثبات كنند، فرصت دهيم تا در هر نقطه زمين كه قرار دارند، راه بدون خشونتى را در مطالباتشان برگزينند; يعنى هر سرزمينى مىتواند سرزمين و وطن آنها باشد، حتى فلسطين، اما نه با تجاوز، بلكه با محبت».
هشتسال پس از آن به تاريخ ٢١/٧/١٩٤٦ در همان نشريه، مقالهاى ديگر تحت عنوان «يهوديان و فلسطين» از گاندى منتشر شد كه در آن مىگويد: «تاكنون خودم را پرهيز مىدادم، از اينكه چيزى پيرامون تنش ميان يهوديان و عربها بگويم و براى آن دلايل معتبرى داشتم اما اين به معنى آن نيست كه اين مسئله براى من اهميتى ندارد، بلكه به معناى آن بوده كه خود را به اندازه شناخت لازم براى اين موضوع نمىپنداشتهام، به همين دليل تلاش كردم، پيرامون رويدادهاى بسيارى در جهان، نظرى ابراز نكنم و بر اين اساس نظرى مطرح نساختم تا زبانه آتش را شعلهورتر نكرده باشم.
به هر حال، من اعتقاد دارم كه يهوديان از سوى جهانيان به وحشىگرى واداشته شدهاند; كلمه «جيتو» - تا آنجا كه من مىدانم - به معنى احياى يهوديت در مناطق بسيارى از اروپا است، ليكن لازم نبود كه حتما به سبب ستم وحشيانهاى كه بر آنها رفته، به فكر بازگشتبه فلسطين بيفتند. بهتر بود كه حداقل به خاطر سهم داشتن از جهان، جهان را به منزله وطن خود مىپنداشتند و دنيا را وطن خود مىكردند.
به نظر من، متاسفانه آنها بسيار اشتباه و خطا كردند كه خودشان را به پشتوانه كمكهاى امريكايىها و انگليسىها و بهويژه با پناه بردن به خشونت عريان در فلسطين فرض كردند در حالىكه تمايل آن و روى آوردن به سوى جهان مىتوانست از آنها ميهمانانى شريف براى هر كشورى بسازد و نبوغ زياد و تلاش عظيم آنها بايد آنها را به اشخاص و افرادى شايسته و نيك در هر نقطه از جهان تبديل كند. بنابراين پاره پاره شدن آنها، در نتيجه قرائت اشتباه آنها از عصر جديد است كه اگر يك فرد يهودى مرتكب خطايى شود، تمام جهان يهوديت، بهخاطر آن محكوم مىشود.
همدردى و دلسوزى من نسبتبه يهود، بدون شك در اين شرايط اسفبارى است كه انتظار آن را نداشتهاند. با اين حال من فكر مىكردم كه اين مصائب مىتواند درسهايى را درباره صلح به آنها بدهد... كه چرا به دلارهاى امريكايى و اسلحههاى انگليسى، براى وارد شدن اجبارى به سرزمينى كه در آن شايسته و نيك شناخته نمىشوند، تكيه مىكنند؟ و چرا براى تصرف فلسطين به تروريسم پناه ببرند؟
اگر مىتوانستند به سلاحى بدون خشونت مسلط شوند كه انبياى عظامشان، آنها را به سوى آن فرا خوانده و عيسى (ع) كه صليب خود را بر دوش كشيد، به تمام دنيا سفارش و وصيت كرده است، آن گاه مشكل آنها، نه فقط مشكل آنها كه مشكل تمام دنيا مىبود. ...
و من شك ندارم كه اين از بين تمام چيزهايى كه يهود به جهان عرضه داشته، مهمتر و خيره كنندهتر مىبود. اين سلاحى مبارك و داراى كاربردى دو گانه بود كه مىتوانستبه معناى واقعى كلمه آنها را خوشبخت، ثروتمند و بىنياز نمايد.... سلاحى كه مىتوانست داروى شفابخشى براى جهان بيمار باشد».