پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

زيارتنامه عشق
میراحسان احمد

ادبيات شيعى پس از انقلاب اگرچه هنوز، نمونه‌هاى درخشان و از ياد نرفتنى خود را نيافريده، ولى نمى‌توان تلاش‌هاى متعددى را نديده گرفت كه به وسيله نهاد و ناشران متعهد در راه پربار كردن اين ادبيات، تحقق يافته است و ما مى‌كوشيم نمونه‌هايى از آن را معرفى كنيم تا از مهجور بودن اين ادبيات بكاهيم و ضمنا با نقد درست آن، دلايل عقب‌ماندگى‌اش را به اميد رشد گوشزد كنيم. انتشارات مدرسه كه ناشر آثار سازمان پژوهش و برنامه‌ريزى آموزشى وزارت آموزش و پرورش است، اثرى از كمال السيد ترجمه حسين سيدى و ترجمه باسم‌الرسام را نشر داده است كه زيارتنامه عشق نام دارد. مترجم در مقدمه‌اى با نام جغرافياى عشق مى‌نگارد: «يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب‌كز هر زبان كه مى‌شنوم نامكرر است. كربلا شهرى جغرافيايى نيست كه روزگارى دشتى بوده باشد بر كناره فرات، و گروهى شورشى در مصاف با مدافعان حاكميت جان باخته باشند. كربلا شهر سرخى است در جغرافياى عشق كه عاشقان مهربان با دست‌هاى روشنشان لاله‌هاى سرخ بيدارى را در كوير انديشه‌ها كاشتند.»
«كربلا فتح‌نامه مظلوميت است. گلداغ انسان است در فراخناى تاريخ. طواف‌گاه حقيقت است. امضاى سرخ است‌بر طومار نامه غم بشريت. فرات، اشك شيعه است در دشت‌ستمديدگى. باران عاطفه است. ابريشم احساس است در زنجير بى‌عاطفگى. سيناى عشق است در تكلم‌زار طور; اما تور داستان و كلام ما، هرگز نتوانسته است، ساختارهايى بيافريند كه هماهنگ با سيناى رويدادهاى پيام‌آورانه و باورهاى نو باشد. كاربرد شكل متعارف داستان در قصه‌پردازى عاشورا فراوان به ادبيات مذهبى ما ضربه زده است.»
داستان با تصويرى شروع مى‌شود كه در آن كنش معصومانه را طبق وحى آفريدگار ترسيم مى‌كند. اشاره ديباچه داستان به آيه ٨٦ از سوره نساء است:
«چون شما را به سلامى نواختند، به سلامى بهتر از آن يا همانند آن پاسخ گوييد.»
تصوير قصه‌پردازانه اين آيه و واكنش معصوم (ع) را نويسنده چنين وصف كرده است:
كنيزك با ادب گام پيش نهاد و دسته گل‌ها را تقديم كرد.
- درود بر تو سرورم!
رايحه گل‌هاى بهارى در فضا پيچيد و مشام بزرگ‌مرد از عطر آنها آكنده شد.
- به خاطر خدا آزادت كردم، برو!
همهمه جارى شد. پرسش‌ها و نشانه‌هاى سؤال پراكنده گشت:
- كنيزكى كه به هزار دينار مى‌ارزد، در برابر دسته‌اى گل؟
چهره خوشبو از عطر پيامبران با لبخند شكفت:
- خدا اين گونه به ما آموخته است كه درود را به بهتر از آن پاسخ دهيم. آيا چيزى بهتر از آزادى وجود دارد؟
×××××
منش معصوم (ع)، منشى تكرارناپذير براى نامعصوم است، چه جوهرا و چه صورا. اما اين حقيقت و فاصله‌اى كه حتى بين اولياء الله و تالى تلو معصوم با معصوم (ع) وجود دارد، نبايد وسيله‌اى براى توجيه عدم تلاش براى پيروى و يا عمل ضد و مخالف بر حسب تربيت نيافتگى و خودخواهى شود. شيعيان نمى‌توانند در حالى كه بر فرودستان ظلم مى‌كنند، خود را تابع معصومان (ع) بدانند; در حالى كه امامانشان براى پاسخ مهربانانه به دسته گلى، برده‌اى را آزادى مى‌بخشند; آنها نمى‌توانند براى فراچنگ آوردن اموال از بيت‌المال، آزادگان را برده كنند!
اين است تاثير تذكر رفتار و منش و كردار و گفتار و پندار امامان پاك و مطهر - عليهم‌السلام - زيارتنامه عشق حكم اين تذكر را براى خوانندگان دارد و حكايت پايدارى تكرارناپذير و معصومانه عليه بيداد و ستم و ظلم و كفر است كه بايد الگوى ما باشد.
در اين داستان هم مى‌بينيم كسانى خود را مسلمان مى‌خوانند و اهل نماز وانمود مى‌سازند، اما با خشونت و آزمندى براى تصاحب دنيا راه را بر حركت پيشواى حق مى‌بندند و مانع گسترش دادگرى و حتى مانع آزادى معصوم در گزينش حق و نفى ظلم‌اند و براى همين آب بر او مى‌بندند و سبعيت‌باورنكردنى‌شان را در خدمت فاجعه‌اى بزرگ بر او و خاندانش به كار مى‌گيرند. اما پرسش آن است كه ساختارهاى موجود روايت تا چه حد، پذيراى باورهاى ما درباره عدم اختيار در تصرف رويدادهاى معصومانه است؟
فصل «رؤياى صادقانه‌» با نمايش صادقانه اين سبعيت در برابر آن حقيقت‌خواهى و آزادگى آغاز مى‌شود:
«سگ‌ها با خشونت‌بدنش را مى‌درند! سگ‌هايى كه تا كنون آنها را نديده است. سگ‌هاى وحشى. آلوده به تمام پلشتى‌ها! از دندان‌هايشان چرك مى‌چكد. مى‌كوشد آنها را براند. اما بى‌فايده است. آنها هارند و درندگى‌شان هر آن افزون‌تر مى‌شود.»
«درنده‌ترين آنها كه پيسى دارد، وحشيانه هجوم مى‌آورد تا دندان‌هايش را بر گردن نقره‌فام او كه بسان آبگينه‌اى شفاف است، فرو برد.»
داستان با اين رؤياى صادقانه شروع مى‌شود. اين رؤياى حسين بن على (ع) است پيش از كربلا. داستان تصويرگر شب اين رؤياست. آيا اين تصوير از اعتبار و واقع‌گرايى برخوردار است؟ تا چه حد؟
نوه پيامبر (ص) از بستر برخاست. وضويش را گرفت. خنكاى آب، آرامش را به رخش برگرداند. دو سوم از شب گذشته بود و چيزى جز پارس سگ‌ها از دور دست، سكون شب را خراش نمى‌داد.
با انبانى پر از غذا بر دوش و هميانى از درهم‌هاى نقره و دينار در دست، در كوچه‌هاى شهر به حركت درآمد. از پيچ و خم كوچه‌ها گذشت و در برابر خانه‌اى ايستاد كه در آستانه ويرانى بود. روبند را محكم كرد. تو گويى شبحى بود كه راز شب را با خود اين سو و آن سو مى‌كشاند.
اندكى روغن و آرد در ظرفى بر زمين گذارد و از پنجره كوچك خانه هميان را به داخل افكند. سپس كوبه در را به صدا درآورد و پيش از باز شدن، گام پشت گام نهاد و در تاريكى رفت.
از پنجره خانه‌اى بزرگ روشنايى به بيرون مى‌تراويد، قهقهه‌اى مستانه شنيد كه دنباله داشت. اين جا كاخ وليد پسر عقبه، پسر ابوسفيان، حاكم مدينه بود. چشم‌انداز كاخ سر به فلك كشيده وليد و خانه‌هاى محقر و گلين كه از هر طرف شهر را در بر گرفته بودند، دلش را آزرد. كوهى از ثروت در ميانه برهوتى از فقر.
زورقى از عيش در موجاموج دريايى از گرفتارى و درد.
- كجايى اى رسول خدا؟ بيا تا ببينى آزادشدگانت در شهر تو چه مى‌كنند؟
×××××
داستان‌نويس با هوشمندى در همين آغاز با فشردگى و ايجاز، واقعيتى را كه حاوى تضادهاى غيرقابل چشم‌پوشى در جامعه‌اى است كه از آرمان پيامبرانه جدا افتاده و كسانى به نام جانشين حكومت اسلامى، ستمى مادى و معنوى را بر جامعه نبوى حاكم كرده و راه را بر سكوت وصى او بسته، ترسيم مى‌كند. اما جزئيات را او از كجا آورده است؟ فقر مردم كوخ‌نشين در برابر غناى حاكمان كاخ نشين. خرابكارى و عشرت در برابر گرسنگى و نياز مردم واقعيت است. چهره ماه‌گونه امام حسين (ع) در اين شب همچون ميراث‌دار حقيقت محمدى (ص) ترسيم شده است كه به پيروى از پدر، شب مدينه را درمى‌نوردد تا به مظلوم نيازمند يارى رساند. اينها درست، اما حس و ذهن امام (ع) را نويسنده چگونه دانسته است؟
آشكار است‌سمت و سوى اساسى در گذشته‌اى سپرى شده، متوقف نمى‌ماند و امروز هم عبرت‌آموز هر آن كسى است كه مى‌خواهد شيعه محمد و على و فاطمه و حسن و حسين باشد. و جز خدا به هيچ چيزى، توجهى ندارد و وامدار كسى نيست و راه امام (ره) را راه روشن معصوم يافته است و ولايت را وسيله‌اى در راه احقاق حق و بسط دادگرى مى‌داند و با چشمان مراقب عليه پيدايش هر ناهماهنگى در مسير آرمان‌هاى علوى قد علم مى‌كند.
داستان حسرت معصوم (ع) را از زندگى دوران رسول خدا باز مى‌گويد. و بى‌قرارى‌هاى حسين‌بن على (ع) را به نمايش مى‌نهد. من مى‌پرسم اين جزئيات محصول كدام شهود عينى است؟
×××××
حسين (ع) دو ركعت نماز گزارد و سپس به سوى مرقد پيامبر (ص) رهسپار شد! سپس با يك فلاش‌بك، به دوران خوش كودكى باز مى‌گرديم. خاطره‌ها همچنان با تصاوير روزهاى كودكى مى‌درخشيد: حسين (ع) هفت‌ساله به سوى نياى كهنسالش مى‌دود. خود را بر دامان پيامبر (ص) و عطر وحى مى‌افكند. لبخند فرشتگان همه جا را فرا مى‌گيرد. تصاوير پى در پى مى‌آيند، مانند آذرخش، شعله‌ور و آنگاه خاموش مى‌شوند.
مرد خود را بر قبر مى‌افكند; خاك پاك قبر را در آغوش مى‌كشد; مى‌بوسد سر و سينه‌اش را از بوى خوش آسمانى آن لبريز مى‌سازد. چنين حس مى‌كند كه سيماى پدر بزرگ را مى‌بوسد و موهاى مواج وى را مى‌نوازد. گويى آدم و ابراهيم و تمام هستى را در آغوش گرفته است.
- اى نياى من! آنان از من چيز عظيمى مى‌طلبند; چيزى كه نزديك است از آن آسمان‌ها و زمين بشكافند. آنها از ستيغ قله مى‌خواهند تا جايگاه رفيع خود را به دره بسپارد. از ابر مى‌خواهند تا آسمان را رها كند و از نخل مى‌خواهند تا سر فرو آورد... آنها از حسين (ع) مى‌خواهند بيعت كند; بيعت‌با يزيد!
×××××
داستان در زمان حال به رؤياى دوم مى‌پردازد. بر سر قبر پدر بزرگ، حسين (ع) به خواب مى‌رود:
نورى از انوار رخسار محمد (ص) بر چهره حسين (ع) مى‌نشيند. چهره‌اى درخشنده همچون بدر كه فرشتگان بال در بال بر گردش مى‌چرخند.
- محبوبم حسين! پدر و مادر و برادرت بر من وارد شدند. آنان مشتاق ديدارت هستند. پس به سوى ما بشتاب.
- نيازى به دنيا ندارم. مرا در برگير پدر!
- جهان هستى محتاج شهادت توست.
حسين (ع) با نفس‌هاى صبح از خواب برمى‌خيزد.
با جدش وداع مى‌كند و به منزل برمى‌گردد. خواب چنان به وضوح در برابر چشمانش مجسم است كه نزديك است‌شامه سدره‌المنتهى را لمس كند. نورى آسمانى در ژرفاى وجودش مى‌درخشد و آوايى در سينه‌اش طنين مى‌افكند و او را به كوچ مى‌خواند.
اينك وقت رفتن است. شترهاى ساده در بيابان گردن مى‌افرازند و چشم انتظار آراستن كاروان هستند.
×××××
پرسش ما آن است كه چرا داستان‌هاى مذهبى امروزى ما از جمله زيارتنامه عشق، هرگز يك شاهكار به شمار نمى‌آيند و درخور فاجعه هول‌انگيزى كه تمام تاريخ بشرى را در سيطره دارد، نيستند؟ و ساختار نويى را تجربه نمى‌كنند؟
به نظر من، ما از شگردهاى داستان‌نويسى مدرن به خوبى آگاه نيستيم و قادر به كاربرد ظريف آن نمى‌باشيم. و در هر روايت‌سريعا به انشا و لحن ادبى و شعارهاى رومانتيك ذهنى در مى‌غلطيم. در همين فصل نخست زيارتنامه عشق، ما به وفور با جملات انشاگونه و قطعه ادبى روبرو مى‌شويم كه نويسنده اصلا حسى واقعگرايانه از آن ندارد. لفظ مطنطن امكان هر لمس زنده فضا را از خواننده مى‌گيرد. معلوم است نويسنده قادر نيست‌خود را به جاى كاراكتر داستانى قرار دهد و از چشم او فضا، اشياء و آدم‌ها را وصف كند. اما او مى‌كوشد دور از همه واقعيت‌ها اين كار را انجام دهد و همه جا به جاى او حرف مى‌زند و به جاى او توصيف مى‌نمايد. در نتيجه اين ناتوانى است كه داستان قادر نيست روايتى زنده و واقعگرايانه از شبى به دست دهد كه در دل آن دو رؤياى دوران ساز و صادقه مى‌گذرد: نخست در آغاز و سپس در پايان قصه. او لااقل به شيوه پست مدرن‌ها در متن حاضر نمى‌شود تا ضعف خود را اعتراف كند.
روايت داستانى جديد براى خود قواعدى دارد. در اين روايت نويسنده هرگز نمى‌خواهد و نبايد از محدوده يك راوى بيرونى عبور كند. اگر قصه از مونولوگ و گفت‌وگوى درونى استفاده مى‌كند، باز كار نويسنده در شناخت ذهنيت راوى مشكل‌تر مى‌شود و نبايد از ظرفيت‌هاى آن ذهن و زبان خارج شود. استفاده از اشياء و شناخت فضا و مكان و زمان روايت و ايجاد حس تعليق، بسيار مهم است. هر چه شما درك پيچيده‌ترى از شخصيت انسانى داشته باشيد و هر چه زمينه‌سازى ملموس‌ترى از رشد بحران پديد آوريد و اجراى روايت را با جزئيات عميق‌ترى پيش ببريد، موفق‌تر هستيد. در حالى كه در روايت عاشورايى اين كنش ممكن نيست. زيارتنامه عشق متاسفانه مثل بسيارى از داستان‌هاى نو، داراى اين نقص و كمبود است.
براى همين است هرگز به موفقيت داستان‌نويسانى چون هوگو يا تولستوى كه به ترسيم زندگى با نگرشى داستان‌گويانه و واقعى مى‌پرداخته‌اند، نزديك نمى‌شود. از سوى ديگر تاثير تعزيه را هم بر خواننده به جا نمى‌گذارد. زيرا در تعزيه دقيقا از توهم يكى پندارى معصوم جلوگيرى مى‌شود. براى نوشتن يك داستان درباره خروج حسين بن على (ع) بسيارى از جزئيات و پژوهش‌هاى متنوع لازم است. پژوهش تاريخى درباره فضاى معمارى مدينه، درباره لباس و زبان آن دوران، درباره روابط و رويدادها و طرز فكر مردم و موقعيت روانشناسانه و اجتماعى افراد و قشرهاى گوناگون و آنچه بر سر زبان‌ها بود و نگاه‌هايى كه وجود داشت، وضعيت‌هاى داخلى و خارجى.... با اين گونه آگاهى‌هاست كه سپس مى‌توان از تخيل استفاده كرد و داستان را شاخ و برگ داد. و گرنه تكرار وقايعى كه در كتب تاريخ آمده به لحنى رومانتيك به معنى داستان‌پردازى موفق نيست. ما در كنار نكات مثبت و درس‌آموز و زنده كردن ياد حماسه حسينى، بايد به ناگزير به اين نقد بپردازيم تا به ارتقاى قوه داستان‌پردازى، آثار جدى‌ترى بيافرينيم. كاستى‌هاى مذكور در زيارتنامه عشق را به اثرى متوسط بدل كرده است و از قدرت تكان‌دهندگى حادثه به شدت كاسته است.
اشكالات مذكور در فصل دوم، آنجا كه به ترسيم موقعيت‌حضرت مسلم مى‌پردازد، وجود دارد. جملات احساساتى نمى‌تواند ما را نسبت‌به سرنوشت آن مرد غريب، دچار همدردى كند. اگر احساس تقربى وجود دارد، به خاطر خود ماجرا است كه هر شيعه خارج از حيطه اين داستان با آن آشناست; و گرنه جملات عاطفى و احساساتى، تاثير مهمى به جا نمى‌نهند:
«چگونه سپاهى با هزار رزم‌آور به بزدلانى تبديل شدند كه هراسان در سوراخ‌هاى زمين پنهان گشتند؟!»
خواننده به جاى خشم و دشنام نيازمند به تجسم و زنده‌انگارى فضا دارد. و اين همان كارى است كه داستان انجام نداده است. از سويى ما به جاى آنكه به طور مؤثر با تصويرهاى ذهنى هيجان‌انگيز مسلم بن عقيل آشنا شويم، با گفتن و شرح پايان‌ناپذير نويسنده روبه‌رو مى‌شويم. براى ما اثر تشنگى مسلم پرداخته و زنده نمى‌شود; بلكه نويسنده گريبانش را از تجسم جزئيات و فضا مى‌رهاند و با شرحى عجولانه توقع دارد ما سخنانش را جذب كنيم.
از سوى ديگر نويسنده در فكر شگرد تازه‌اى نيست تا فاصله خود را از امام (ع) يا مسلم حفظ كند. «مسلم بن عقيل در كوچه‌هاى شهر راه مى‌سپرد. تصاوير ذهنى و هيجان‌انگيز برايش زنده مى‌شد. با دو راهنمايش. كوير و رمل‌هاى خشك پرموج را در مى‌نورديد. نه آب بود و نه حيات، هيچ نبود جز ريگ‌هاى آتش گرفته... و تشنگى... و سرگردانى.»
ما مى‌پرسيم تصاوير ذهنى مسلم را نويسنده از كجا گير آورده است؟
راهنمايان از پا افتادند. اما او به تنهايى راهش را ادامه داد. خواست از همان جا برگردد. امام حسين (ع) از او خواسته بود تا پايان راه برود. او سفير حسين (ع) بود به كوفه; كوفه‌اى كه در پى به دست آوردن شكوه از دست رفته‌اش است. كوفه‌اى كه سخت مشتاق است تا بار ديگر على (ع) را در جست‌وجوى عدالت و مهربانى به بينوايان ببيند. مى‌خواهد بار ديگر با بلاغت على (ع) به وجد بيايد. مى‌خواهد از منبر فراموش شده‌اش، علم و فصاحت جارى شود.
مى‌بينيم كه توصيف ناگهان به ورطه ديگر مى‌غلتد و به مقاله‌اى تبديل مى‌شود; زيرا داستان ساختار بنيادين مناسب ندارد.
متاسفانه لحن داستان، بيشتر شبيه توصيفات يك واعظ بر منبر است، نه يك داستان كه بيش از ستايش‌ها، به ذكر خطوط روشن و جزئى احتياج دارد و روابط عينى و زنده داستانى.
اين مشكل در سراسر كتاب، خود را نشان مى‌دهد. مى‌توان اميدوار بود با رشد تبحر داستانى، ما به زودى با ظهور داستان‌نويسان بزرگى سر و كار داشته باشيم كه بتوانند به زيبايى، فضاى يك حماسه و فاجعه را براى ما بازسازى كنند. در عين حال عينيت رويداد را با فرم و ساختار نو حفظ كنند. تجربه نو براى داستان‌هاى شيعى، لازم است.