پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - دين و انسان مدرن
دين و انسان مدرن
«قسمتاول»
آيا تقسيم انسان به مدرن و غيرمدرن صحيح است؟ و اگر اين تقسيم را درست ميدانيد، تعريف و ويژگيهاي انسان مدرن چيست؟
بايد پاسخ دهم كه هم آري و هم خير؛ يعني ميتوان انسان را به انسان مدرن و غيرمدرن تقسيم كرد؛ زيرا مفهوم انسان مدرن، مفهومي است كه موجود و رايج است و تعاريفي نيز براي آن شده است. از سويي اين تقسيمبندي نادرست است؛ زيرا به قول فلاسفه اسلامي، انسان بما هو انسان، داراي ويژگيهاي نسبتاً ثابتي است كه آنچه بر اين انسان عارض ميشود، و همچنين مقاطع تاريخي مختلف، در آن تفاوتي را نميآفريند.
اگر به عنوان يك واژهي شناخته شده، بخواهيم انسان مدرن را تعريف، و ويژگيهايي را براي آن ارايه كنيم، بايستي از مفهوم مخالفش آغاز كنيم. انسان مدرن به انساني اطلاق ميگردد كه در يك عصر خاص و در قلمروِ جغرافيايي خاصي، پديد ميآيد و متولد ميشود و آن عبارت است از انساني كه در فرداي عصر رنسانس، در قلمرو جغرافيايي اروپا متولد ميشود. اين انسان، كسي است كه از جهاتي با انسان قبل از رنسانس (نوزايي) متفاوت است و در اين تفاوت، انسان غربيِ اروپاييِ پس از رنسانس، نسبت به انسان قديمي و كهنهي قبل از رنسانس ـ يعني انسان دوره قرون وسطي اروپا ـ به دلايلي تازه، نو و امروزين شناخته ميشود. انسان دوران قرون وسطي، به انساني اطلاق ميشود كه عقلاني نيست، توليدي، دمكراتيك، متساهل، توسعه يافته و اصطلاحاً مدني نيست. هنگامي انسان مدرن ميشود كه انساني خردگرا، خرد محور، انساني محور و در نتيجه توليدي، دمكراتيك، متساهل، توسعه يافته يا مدني باشد.
شايد ويژگي عمدهي انسان مدرن در اين نكته خلاصه گردد كه براي انسان مدرن، «انسان» ملاك همه چيز است. اين جملهي مشهور دكارت كه «من ميانديشم، پس هستم». تاكيدي كه بر «من» ميكنيم، يعني در حقيقت ميشود تاكيد را بر «من» گذاشت؛ زيرا ميشود اين جمله را با تاكيد بر اجزاي مختلف آن بيان و معنا كرد، ولي بنده ميخواهم اين جمله با تاكيد را بر روي «من» بيان كنم؛ يعني «من» ميانديشم پس هستم. اينجا است كه «من» براي انسان مدرن محور است. اگر جملهي دكارت را با يك جمله از فيلسوف ديگري در همين عصر، از غرب بخواهيم تلفيق كنيم، شايد توضيح ويژگي انسان مدرن روشنتر شود. جملهي معروف نيچه كه ميگويد خدا مرده است، اگر اين را با جملهي «من ميانديشم»تلفيق كنيم، يعني: خدا مرده است و من هم چون ميانديشم، هستم. به هر حال جامعهي انساني يك محور و نكتهي اتكا ميخواهد. پيش از دورهي مدرنيته «خدا» محور بوده است، اكنون خدا با قرائت كليسايي آن، ولي مفروض اين است كه به هر حال براي انسان مدرنيته هم محوري لازم است و انسان مدرن به جاي خدا، خود را مينشاند و بقيه پديدهها، تحولات، مفاهيم و عصر را بر اساس محوريت خود مطالعه و بررسي ميكند و بنابراين خودش رفرنس و مرجع ميشود.
در ادامهي اين مبنا قرار گرفتن انسان، حتي انسان است كه ملاك و مدار حق ميشود. به قول هگل آنچه واقعيت و حقيقت را تعيين ميكند، فهم انسان با تكيه بر عقل و خرد خود است. با اين كيفيت، انسان مدرن يك نوع انسان رها است؛ يعني انساني كه از پيش تكليف ويژهاي برايش نيست. شايد حتي يك انسان بيهدف چون قبول نداشته باشد كه از جاي ديگري برايش اهدافي در نظر گرفته شود. او خودش است كه تعيين ميكند و اين ميتواند روزمرّه و متناسب با تحولي كه در خودش پديد ميآيد، اهدافش را تعيين و پيش ببرد. پس انسان هميشه در حال شدن است و با شدنهاي مستمر و هميشگي، اهداف جديد و تكاليف جديد و... پيدا ميكند. در همين سياق است كه با تكيه بر عقل، انسان مدرن منكر هر آن چيزي ميشود كه غير قابل تجربه است و تنها آن چيزي را كه اثبات ميكند، ميپذيرد كه هست. هست يعني تجربه ميشود و عقل و خرد انسان ميتواند آنرا تحليل كند و در چارچوب عقل و خرد ميگنجد، اما مقولاتي را كه غيرقابل تجربه است و به گونهاي است كه خارج از چارچوب عقل قرار ميگيرد، بحث انكار آن پيش ميآيد. حتي اين جا است كه در اين نگرش بحث «يوتيليتاريانيسم» پيش ميآيد كه حتي در ميان آنان هم تجربه ميشوند، آنچه كه سودمندي ندارد و نافع نيست، محكوم ميشود كه عقلي نيست و قابليت پرداختن را ندارد و بعضي از علوم را هم با همين استدلال، كنار گذاشتند. اينجا است كه (چون بحث را به مقولهي انكار كشاندم) با اين مبنا، انسان مدرن، منكر ماوراي طبيعت است و دستكم اين است كه بگوييم به آن نميپردازد و آن را ناديده ميگيرد؛ چون عقلي، تجربي يا نافع نيست و بنابراين موضوع پردازش انسان مدرن نيست و در نتيجه، به كناري نهاده ميشود. در يك مرحله ميتوان گفت منكر ميشود، ولي رقيقتر بگوييم، آن را حاشيهنشين ميكند.
حداقل آن اين است كه آن را خارج از تاثير بر خودش ميداند.
بلي، و بنابراين آن را از دغدغههاي خود حذف ميكند، اما انسان مدرن به صورتي غليظ به طبيعت و امور طبيعي ميپردازد؛ براي اين كه بتواند هر چه كاملتر بر آن مسلط شود و آن را به كنترل در آورد و براي اين كه بتواند نفع بيش تري از آن ببرد و اين سلطه را فراگير؛ و همهجانبه، بر طبيعت فراهم كند. انسان مدرن هم چنين در جست و جوي نوعي جاودانگي اين دنيايي است؛ چون انسان قبل از اين دوران، جاودانگي را در جهاني ديگر ميجست، ولي انسان مدرن چون، جهان ديگر را از مجموعهي نظام انديشگي خود كنار ميگذارد، جاودانگي در اين دنيا ميجويد.
انسان ماقبل مدرن، برخي چيزها را به عنوان تظاهر و ريا مذموم ميدانست، اما انسان جديد، آنها را مذموم نميداند، بلكه ميخواهد همين جا بماند، مطرح باشد و جاودانه. اين جا است كه انسان مدرن - به قول ماكس وبر، - به دنبال افسونزدايي، واسطورهزداييِ از باورها و اعتقادات است.
گاه جنبه مادي مانند توسعهي صنعت، فنآوري و... با مدرنيته اشتباه ميشود؛ چون اين دو جنبه در غرب توامان بوده است، وجه تمايزي اين دو بُعد را در چه ميدانيد؟
در واقع بايد اين دو مفهوم را از هم جدا كرد. يكي بحث مدرنيته است و يكي مدرنيزاسيون. آن چيزي كه تاكنون گفتيم، بخش يا بخشهايي از مدرنيته بوده است و ما اين قرائت و يا تعريفي را از انسان مدرن ارايه كرديم و اين را از ويژگيهاي مدرنيته گرفتيم، اما مدرنيزاسيون، بيشتر ناظر به امور ظاهري و مادي، تكنولوژيك، فني و رفاهي زندگي انسان مدرن، يا زندگي انسان در اين فضاي ايجاد شدهي پس از عصر رنسانس است.
همان گونه كه فرموديد مدرنيته ابعادي دارد كه بخشي از آن در حوزهي اعتقادات و باورهاي انسان، تاثيراتي را گذارده است. اين تاثيرات را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
دو پديده اتفاق افتاده است: يكي نفي دين به طور مطلق توسط انسان مدرن، كه انكار دين، غيرعقلي خواندن دين و در نتيجه غير ضروري ديدن دين و افسانه و افسون بودن دين است كه نتيجهاش دين گريزي است، همان كه ميتوانيم با عنوان آتهايسم از آن ياد كنيم؛ و حتي آن مرحلهي «دين گريزي» را هم پشت سر ميگذارد و به نوعي دين ستيزي ميرسد.
دومين رابطهاي را كه ميتوان ذكر كرد، و برخي از انديشمندان نيز آن را مطرح ميكنند، اين است كه درست نيست كه انسان مدرن يا انسان محصول عصر مدرنيته، دين گريز است و نفي مطلقِ دين ميكند، بلكه نفي نسبي دين است؛ يعني شايد در اين حالت دين به گونهاي و به نوعي ابزار ميشود. در واقع در اين حالت سخن از اين است كه دين امري فردي است و لذا حق دخالت و حضور در حوزهي جمعي را ندارد و حوزهي جمعي تنها به عقل و خردانساني سپرده ميشود و اگر چنان چه دين و خدا هم بخواهد حضوري در زندگي انسان مدرن داشته باشد، در حوزهي فردي او است و خود او ميداند كه در اين حوزهي فردي چگونه رفتار كند. اين حالت ديگر خدا زدايي نيست، بلكه خدازدايي از حوزهي جمعيِ زندگي انسان است، نه حوزهي فردي او. به همين دليل نيز ميان حوزهي فردي و جمعي جداسازي انجام ميگيرد و اين همان چيزي است كه از آن به عنوان سكولاريسم يا لائيسيته، ياد ميشود؛ يعني حضور دين در حوزهي فردي و عدم شايستگي دين براي حضور در حوزهي جمعي.
در اين جا، رابطه انسان با اخلاق نيز مطرح ميشود كه چون خرد انسان ملاك درستي و نادرستي و تشخيص سره از ناسره است، در نتيجه هيچ كس و هيچ منبعي خارج از انسان و خرد او، قابليت و شايستگيِ تعيين بايد يا نبايد را ندارد و انسان، ملاك اخلاقي هم ميشود؛ به عبارت ديگر، هر آنچه را كه او ميپسندد، درست و نيكو و اخلاقي است، و آنچه را نميپسندد، غير درست، قبيح و زشت و غيراخلاقي است؛ كه به تعبير من به نوعي «خودآييني» در اخلاق ميانجامد و به تعبيري براي انسان مدرن، اخلاق هم زميني ميشود؛ در حالي كه قبل از مدرنيته اخلاق بيشتر آسماني بود.
در دورهي جديد، مسايلي چون نيكي به هم نوع، حقوق بشر، آزادي بيان، و... را در حوزهي معنويت قرار ميدهند و از زاويه معنوي نيز بدان نگاه ميكنند. آيا ما ميتوانيم بگوييم كه آنها در اين حوزهها معنويتگرايي دارند يا اين كه بايد به طور كلي بگويم كه انسانِ مدرن، كليت معنويت را قبول ندارد و آن چيزهايي هم كه به عنوان معنويت ميپذيرد، در حقيقت بر اساس خرد زميني و براي منافع فردي و جمعي است كه پيگيري ميكند؟
انسان مدرن در روند زيست خود به بحرانهايي دچار ميشود كه يكي از آنها همين «بحران معنويت» است. از اين رو است، كه فردي مانند ميشل فوكو، اشاره ميكند كه انقلاب اسلامي ايران معنويتگرايي در سياست است (به عنوان يك فيلسوف پست مدرن) و به اين نتيجه ميرسد كه فقدان اين مسئله در حوزههاي عمومي، آسيب رسانده است، اما در زمينهي بحثهاي ديگري مثل حقوق بشر يا بعضي از روشهاي اخلاقي ديگر، اگر بخواهيم آن را به عنوان معنويت يا جزيي از معنويت تعريف كنيم، گرچه انسان مدرن اين نكات اخلاقي - اگر بخواهيم نامش را نكات اخلاقي بگذاريم - را پيگيري ميكند (چون انساني است و مبتني بر جوهره يا آنچه كه با عنوان فطرت انسان از آن ياد ميشود) ولي اينها به تنهايي كفايت نميكند؛ چون از مبدأ خود بريده ميشود و پاسخ لازم يا آن فضاي بايدي را كه در انسان اشباع و اشغال كند، محقق نميكند و اگر هم بشود، مثلاً فرض كنيد يك فضاي ×ي را در وجود انسان در نظر بگيريم كه اين فضاي معنويت است و نياز انسان نيز هست، آن نوع معنويت، تنها يك بخش از اين × را پر ميكند و بخش ديگرش خالي است؛ هماني كه براي انسان مدرن، خالي ميماند. فوكو دنبال چيزهايي ميرود كه بيايد آن بخش خالي را هم پر كند؛ يعني شايد بشود گفت آنچه كه بوده، يك معنويت بيروح بوده است. اين معنويت روح ميخواسته است. بنابراين، اين امر همان چيزي است كه انسان پس از عصر مدرن، به دنبال آن ميرود.