نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - نقدى بر مقاله اهل حق در دايرة المعارف تشيع

نقدى بر مقاله اهل حق در دايرة المعارف تشيع


خوشبختانه در سالهاى سازندگى و بالندگى پس از انقلاب اسلامى شاهد انتشار دايرةالمعارفهاى گوناگونى همچون دايرةالمعارف بزرگ اسلامى دايرةالمعارف تشيع و… هستيم كه با چاپ هر يك برق شادى از چشمان فرهنگ دوستان مى جهد و نهال اميد شكوفا مى گردد.

شروع و به انجام رساندن چنين كارهاى بزرگ مردان سترگ و اراده هاى آهنين مى طلبد كه بحمدالله والمنه پيدا شده است ولى انجام كارهايى با اين گستردگى خالى از ايراد و اشتباه نخواهد بود. از آن جا كه چنين كتابهايى كتاب مرجع هستند بر آگاهان لازم است موارد خطا را گوشزد كنند تا اين گونه كتابها اصلاح شوند و باعث انحراف عقايد و حقايق نگردند. به همين دليل حقير كه مدتهاست در مورد اهل حق تحقيق مى كنم و تقريباً همه كتابهاى آنان را مطالعه كرده ام و از نزديك با اين فرقه آشنا هستم با مطالعه مقاله اهل حق در دايرةالمعارف تشيع ج٦١٠/٢ ـ ٦١٤ برخود فرض دانستم دست به قلم برده و خطايى كاملاً روشن را يادآور شوم.

در اين كتاب نويسنده مقاله حدود سه صفحه ونيم راجع به اهل حق قلمفرسايى كرده
و در پايان مقاله صفحه٦١٣ اين فرقه را به سه گروه تقسيم مى كند و گروه سوم را به عنوانِ اهل حقهاى مسلمان كه داراى مذهب امامى اثنى عشرى هستند معرفى مى كند و مى افزايد:

(اين گروه در اواسط قرن نوزدهم به كلى در اقليت قرار گرفته بودند ولى با پيدايش حاج نعمت الله كه يكى از پيشوايان و مقتدايان اهل حق زمان خود بود از انزوا بيرون آمدند (حاج نعمت الله جيحون آبادى مُكرى متوفاى ١٢٩٨ش.) از وى كتاب حق الحقايق يا شاهنامه حقيقت١ تاكنون چند بار به چاپ رسيده است…. اهتمام وى به نوشتن اصول و مبانى عقيدتى اهل حق باعث شد گروه اهل حقهاى مسلمان از اقليت خارج شوند. بعدها فرزندش حاج نور على الهى (١٢٧٤ ـ ١٣٥٣ش) كه احاطه كامل به علوم دينى و مرام اهل حق داشت به علت سالها تحقيق و ضمناً دسترسى به تمام كلامهاى اهل حق و منابع دست اول توانست اين مرام را به طريق محققانه معرفى نمايد و در نتيجه انتشار كتابهاى تحقيقى او: (برهان الحق ومعرفت الروح وغيره) وضع گروه اهل حقهاى مسلمان رونق گرفت به طورى كه امروزه در همه نقاط جهان پيرو دارد.)

در همين صفحه نوشته است:

(اهل حقهايى كه خود را مسلمان و تابع قرآن مى دانند معتقد به سير كمال و معاد هستند و تناسخ و حلول را مردود مى دانند در حالى كه گروههاى ديگر اهل حق خود را تناسخى معرفى مى نمايند.)

گروه دوم را على اللهى ناميده و نوشته است:

(اين گروه شامل تعداد بسيارى از طايفه هاى اهل حق مى شود. اينان تصور مى كنند حضرت على(ع) جسماً و ذاتاً خداست. دين خود را جدا از اسلام مى دانند و واجبات شرعى را قبول ندارند. اكثر على اللهيها مرام خود را به نام دين يارى مى خوانند و خود را طايفه سان يا يارستان نيز معرفى مى نمايند.)

اين جانب معتقدم يا نويسنده مقاله على اللهى است كه خواسته با تغيير نام همچنان عقايد خود را حفظ كند همچنانكه سران اين گروه در طول قرنها با تغيير نام و مخفى نگهداشتن عقايد خود با ترفند سرّ مگو! عده اى را كوركورانه به دنبال خود كشيده اند.
و اگر على اللهى نباشد شخصى بسيار بى اطلاع بوده است; زيرا اگر كتاب نعمت الله جيحون آبادى (شاهنامه حقيقت) را كه به فارسى نوشته شده است يك بار مطالعه مى كرد (كتابهاى ديگر اين گروه به زبان كردى و… است.) اين گونه سخن نمى گفت. در جاى جاى همين كتاب كه نويسنده ادعا دارد: (اهل حقهاى مسلمان را از انزوا و اقليت رهانيده) تناسخ حلول و خداخواندن حضرت امير(ع) از اركان اصلى اين فرقه به شمار آمده است. ما در اين جا جهت اختصار تنها به نمونه هايى اشاره مى كنيم:

تناسخ
پس از اين كه خدا هفت نفر معروف به هفت تن را خلق مى كند پس از مدتى آنان از خدا تقاضاى همدم مى كنند خداوند در جواب مى گويد: من هم با شما موافقم ولى به شرط آن كه شما هم به شكل و شمايل مختلف در زمانها و مكانهاى متفاوت وجود پيدا كنيد:

زمانى چو بگذشت زان روزگارهمان هفت تن بود طالب بيمارپس آنگه خداوند با هفت تنبفرمود اى عندليبان منشنيدم به خوبى همه رازتانشوم نيز من هم به دمسازتاناگر ميل داريد بگلزار حقبچينيد گلها ورق در ورقببايد كنيد عهد با من كنونبه قامت بپوشيد چند جام و دون٢بنوشيد بر كام زهر زمانبگرديد در دهر در هر مكانگهى با گدايان گهى با شهانبباشيد در دون گردش كنان٣

در جاى ديگر مى نويسد: حتى بايد به شكل جن و خزنده و پرنده… درآييد:

گهى با نكوييد گه با بدانبه هر جا كنم مر شما امتحانزجن و زانس و دد و مور و مارز وحش و زطير و زحيوان كاربه آنچه خدا خلق كرده به دوندرآييد در حالت گوشت و خون٤

علاوه بر اين كه در جاى جاى كتاب صحبت از تناسخ است در يك بخش تناسخ را مستقلا مطرح و استدلال به لازم و حتمى بودن آن مى كند و مى گويد هر كس بايد به
هزار شكل به جهان بيايد و برود تا در هزار و يكمين مرتبه به جاودانى برسد.

كس تا هزاره نسازد تمامنبيند وصال بقا را بكام٥نه آن است احكام شرع مبينكه واژونه گويند اركان دينبگويند هر كس بميرد به دهرگناه كار باشد رود در سقرهر آن كس كه نيك از جهان بگذردخداوند او را به جنت برددگر نيز گويند در هر زمانكسى گشته توليدهى بود آن٦نبوده زپيش و زپس در جهاننيايد به دنيا دگر آن رواندگر هر كه يك مشت كوبد بكَسببايد خورد آن يكى مشت پس اول آدمى در زمين كاشتهز نيك و زبد هر چه برداشتهبيابد دگر بر زمين حاصلشبرد كشته خود بر آن منزلشسزاوار نبود كسى در زمينبه دنيا نموده گناه اين چنينخداوند به عقبى و از آسمانمحاسب شود بر همه عاصيانكجا عادل است و كجا دادگركه يك مشب صدمشت كوبد به سر٧
در اين ابيات فقط يك بار به جهان آمدن و رفتن به بهشت ياجهنم را خلاف اركان دين مى داند و مى گويد در همين دنيا بايد نتيجه عمل خود را ببيند. نمى شود در اين جهان گناه كند و در جهان ديگر به حساب او رسيدگى شود يا در زمين كشت كند و در آسمان درو نمايد! استدلال ديگرش بر وجود تناسخ مريض شدن افراد نابالغ است.

دگر دون به دون گر نباشد به كارچه كرده پس آن طفل بى كار و باربه صد گونه امراضها در بدنشود مبتلا سخت در اين وطننكرده گناه ار كسى در جهانببيند خطر نيست عدلى در آن٨
دليل ديگرش اين است: افراد خوبى را مى بينيم هميشه تهى دست و غمگين هستند و اين نيست مگر به خاطر اين كه در دوره قبل گناه كار بوده اند. پس اگر تناسخ نباشد خداوند عادل نخواهد بود:

اگر دون به دون در زمان نيست راسخداوند كجا عدل او در كجاستدگر آن كسى هست نيكو عملگرفتار باشد به دست اجل
هميشه تهى دست و محزون نبوديقين از مكافات آن دون بودكه در دون پيشين گناه كرده استهر آن كاشته حال او برده است٩
حلول
مى گويند خداوند به صورت بسيارى از رهبران اين فرقه بر روى زمين ظاهر شده است. در اين جا تنها داستان شاه خوشين (مبارك شاه) بيان مى گردد. در صفحه ٢٧٤ كتاب مى نويسد:

(خداوند قبل از اين كه در شاه خوشين حلول كند به صورت شاه رضا در هندوستان بود.)

حكايت كنم از جهان كبرياچو شد غيب زآن جامه شاه رضازجام خوشين شاه برون آمدىچو خور در لرستان نمايان شدىنهان گشت در هند چون كبرياز پس در لرستان بزد بارگاه
سپس داستان را چنين ادامه مى دهد:

(چون سلطان دين حيدر ذاتش از معدن سرّ بيرون آمد (على از جسم شاه رضا بيرون آمد) دخترى باكره و زيبا به نام ماما جلاله از ايل لرستان را انتخاب مى كند و دختر از ذات خدا حامله مى گردد و چون ايل از مكانى به مكان ديگر كوچ مى كند ماما جلاله از ايل عقب مى ماند كه ناگهان سه تن به نامهاى كاكاردا قاضى و خداداد به فرمان حق به ديدن او مى آيند. ماما جلاله از آنها مى خواهد او را برگاو سوار كرده و به ايل برسانند اما آنها پاسخ مى دهند: چون ذات خدا سنگين است ما نمى توانيم تو را بر گاو سوار كنيم.)

گران است چون ذات آن كردگارنداريم قدرت و را كرده بارچه گاوى است قدرت كشد بار اوجهان مايل است بس به ديدار اومخور غم ايا بانوى خوش لقاگران گشت بارت زذات خدا١٠
پس از رسيدن ماما جلاله به ايل و وضع حمل اطرافيان نوزاد را به عنوان خدا سجده مى كنند.

جلاله از آن بار آزاد شدز ديدار آن طفل دلشاد شددوان آمدند تا بپابوس شاهرسيدند كردند بروى نگاهچو ديدند ذات جهان آفريننمودند سجده بروى زمين١١
بعد از اين كه شاه خوشين بزرگ مى شود مى گويد: من خدا هستم و كاكا ردا هم او را سجده كرده و مى ستايد:

بفرمود من مظهر حيدرمدگر ذات يكتايى آن داورمببينيد ما را همه كل شىكنم مردگان را به تقدير حىزجام على پس شده جلوه گرشدم همچو خور طالع اندربشر١٢چو كاكا ردا ديد حى ودودبه روى زمين كرد او را سجودخداوند هستى بما ها بجودتويى خالق از هر چه بود و نبودخدايى و پيغمبرى هم امامسپاس از تو دارم به هر صبح و شامتو خاوندگارى منم جبرئيلبه بنده شدى هادى و هم دليل١٣تويى شاه خوشين اين زمان زين وطنكه بابندگانت بدارى سخن١٤
خدايى حضرت على(ع)
در صفحه هاى ٢٠٤ و ٢٠٥ مى گويد:

(وقتى پيامبر اكرم(ص) مى خواست به معراج برود شيرى راه را بر حضرت مى بندد. جبرئيل به حضرت پيشنهاد مى كند: نيازى به او بده تا راه را باز كند. پيامبر انگشترى خود را به شير مى دهد و عبور مى كند. وقتى به آسمان مى رسد و مهمان خدا مى شود سفره اى جهت پذيرايى آماده بوده. دست خدا شبيه به دست حضرت على از پشت پرده ظاهر مى گردد و صدايى شنيده مى شود كه: سهم ما را بده. حضرت سيبى را نصف مى كند و نيمى از آن را به او مى دهد. پس از مراجعت حضرت على به استقبال پيامبر مى رود و انگشترى با نصف سيب را به پيامبر مى دهد بدين طريق پيامبر در مى يابد على خداست.

هماندم محمد بشد با بصيرشد آگاه از ذات شاه كبيرهماندم محمد ببردش نمازسپردى سرش را به آن بى نياز١٥محمد از آن گشت حاجت قبولكه بسپرد سر را به زوج بتولگرفتى چنان دامن او به صدقبه اوصاف او اول آمد به نطقبگفتا على اول و آخر استخداوند در باطن و ظاهر استجز حيدر نباشد به من كس خداكه ديدم همه اوست در دو سرا
على گفت با احمد اى نيك رونكن كشف بر كس تو سرّ مگوزمانى به خلوت رسول حليمبه گفتا به آن ذات پاك كريمگواهى دهم بر تو اى مرتضىتو هستى به من درد و عالم خدااميدم چنان است روز جزاازاين بنده خود بباشى رضا١٦
از صفحه ٢٣٦ تا ٢٣٩ داستان نُصير باحضرت على(ع) را بيان مى كند كه نصير به حضرت مى گويد: تو خدايى و حضرت پاسخ مى دهد: (كفر نگو) ايشان اصرار مى كند حضرت گردن او را مى زند سپس پشيمان مى شود و او را زنده مى گرداند اما نصير از اعتقاد خود دست بر نمى دارد.

دوان آمد تا به نزد علىبگفتا خدايى به من منجلىعلى گفت كن ترك اين كفر رااز اين گونه ديگر نكن ذكر رانُصير هم دوباره بگفتا چنانكه هستى خداوند بر انس و جانعلى پس بزد تيغ بر گردنشجدا گشت آن سر زملك تنشبيفتاد در خاك غلطان شدىز پس مرتضى زان پشيمان شدىدوباره نهادى سرش را به تننمودى ورا زنده در آن وطنچنين تا به هفت بار در آن مكاننصير كشته شد حى شدى بعد از آن١٧همى گفت با حيدر اندر زمانخدايى به تحقيق در دو جهاناگر صدهزاران كُشى بنده رااگر صدهزارم كنى زنده راتو هستى خدا و منم بنده اتسر وجان فدا كرده اندر رهت١٨
بالاخره حضرت او را رها كرده و مى گويد:

(آزادى هر چه مى خواهد دل تنگت بگوى.)

زپس آن نصير باهمه تابعانشدند عبد حيدر به هر دو جهانشد آزاد اهل نصيرى زپسعلى شد بر آنها خداوند و كسمعافند بر درگه كبريااگر چه شوند غرق بحر گناهنصير گشت عبد على زين نشانهمى گفت با حيدر اندر زمانتو شاهى و من بنده درگهتنه من بلكه عالم بود بنده ات
دو گيتى تو ايجاد كردى بكانتو هستى خداوند در هر مكان١٩از آن پس نصير گشت صاحب طريقشدى قطب و سردار دين حقيقحقيقت ز او گشت پس پايداردگر حجت است مر به آيين يار٢٠
بنابراين با اظهار صريح نعمت الله جيحون آبادى مُكرى نُصير مؤسس اهل حق (آيين يارى) است; لذا نتيجه مى گيريم فرقه هايى چون على اللهى حلوليه نُصيريه و كلاً غلات كه نام آنها در كتابهاى فرق موجود است از بين نرفته اند بلكه با گذشت زمان تغيير نام داده و موجوديت خود را حفظ كرده اند و در قرون بعدى به نام يارسان (يارستان) واهل حق بروز و ظهور كرده اند و حالا هم دايرةالمعارف تشيع آنان را شيعه اثنى عشرى مسلمان و مخالف حلول و تناسخ معرفى مى نمايد. اگر نويسنده مقاله اين همه دم خروس بلكه دست و پا و سر خروس را ديده بود نمى بايد قسمهاى نور على اللهى فرزند ناخلف جيحون آبادى را باور مى كرد.
--------------------------------------------------------------------------------

پى نوشتها:
١ . (حق الحقايق ـ شاهنامه حقيقت) حاج نعمت الله جيحون آبادى مُكرى (مجرم) با مقدمه دكتر محمد مكرى تهران ١٣٤٥ش.

٢ . جامه بيرون آمدن روح از جسمى و با جسم ديگر متولد شدن.

٣ . (شاهنامه حقيقت) ٤٣/ ـ ٤٤.

٤ . (همان مدرك)٤٨/.

٥ . (همان مدرك)١٧٦/.

٦ . (همان مدرك).

٧ . (همان مدرك)١٧٩/.

٨ . (همان مدرك)١٨٠/.

٩ . (همان مدرك)١٨١/.

١٠ . (همان مدرك)٢٧٦/.

١١ . (همان مدرك)٢٧٨/.

١٢ . (همان مدرك)٢٨١/.

١٣ . (همان مدرك)٢٨٢/.

١٤ . (همان مدرك)٢٨٤/.

١٥ . (همان مدرك)٢٠٤/.

١٦ . (همان مدرك)٢٠٥/.

١٧ . (همان مدرك)٢٣٧/.

١٨ . (همان مدرك)٢٣٨/.

١٩ . (همان مدرك)٢٣٨/.

٢٠ . ((همان مدرك)٢٣٩/.