نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - بررسى دو انديشه سيد جمال و عبده

بررسى دو انديشه سيد جمال و عبده


احياى دينى ، باز يافت دوباره هويت است. هويّتى غارت شده و به يغما رفته غريبه‌ها ، آن را رقيب و مزاحم ديدند و خوديها ، ارج و قدرش را پاس نداشتند . وقتى موج غارتگر بر ساحل كوفت ، آهى بر نيامد و صاحبان درد ودرك ، انگشت شمار و غريب . تنها در عرصه كار و زار . معركه‌اى به پهناى گيتى و دراز ناى قرون .

از حضور استعمار فرانسه در خاك فراعنه(مصر) دو قرن مى‌گذرد . آن اشغال ديرى نپاييد . امّا آواى خطر بود .امپراتورى مفلوك عثمانى ، روبه احتضار بود . جهان اسلام ، در گيرودار مصيبتهاى مدام ، روز مرّگى داشت . آگاهان ، معدود بودند و سر در گريبان داشتند . جاه طلبان و نامحرمان ، بى خيال بر مركب قدرت مى‌راندند . غريو طوفان را نمى‌شنوند . ديگران را نيز از شنيدن ، باز مى‌داشتند . در اين «وانفسا» جمال و كمال «سيد جمال» را مى‌توان باز يافت كه پاشنه سفر بركشيد ، زبان از نيام بر آورد ، در زمهرير سكوت ، از درخت خشكيده ، آتش افروخته را تمنّا كرد . در غربت و بى كسى به «طور»آمد تا براى خانواده سرما زده‌اش ، كه اينك از تركستان تا مراكش گسترده بود ، آتش سينايى به ارمغان بياورد .
نواى سيد ، در عصر او ، در فضاى جهان اسلام پيچيد . استعمارگران ، به خود لرزيدند . قدرتمندان با آن در گير شدند . جاهلان باآن در آويختند . اما اهل درد ، قدر او را دانستند و گرد او ، جمع آمدند . اين گروه ، بنياد جمعى را پديد آوردند كه در سده اخير ، حركت احيا و قوت مذهب و دين را در كلّ جهان اسلام ، رهبرى كردند .

با جنبش عظيم مردم ايران ، روند باز سازى فكرى و احياى قوّت دين ، رونق مجدّد يافت . در سطح گيتى ، مسلمانانى پرشور و متفكّر پديد آمدند كه نفس «سيد» در آوايشان حيات دوباره پيدا كرد . غم خفته و زخم نهفته ، سرباز آورد . و اينك ، در جاى جاى عالم ، از اين امداد ، مددها مى‌توان گرفت و آرزوهايى بس بلند را در قاب اين تصوير ، مى‌توان به نظاره نشست .

مجدّد يك سده حركت اصلاح و احياى مذهبى ، ضرورى مى‌نمايد كه ابعاد گذشته و حال اين موج ، مورد وارسى و كنكانش پيوسته قرار گيرد . مايه‌هاى قوت آن ، ارزيابى گردد و در تكامل محتوا و ابزار آن سعى مضاعف صورت پذيرد . از سوى ديگر ، نقاط بهام و ضعف ، نقّادى شود تا اين موج جديد ، از مخاطرات موجود برهد و در برابر خطرات پسين ، ايمنى بيابد .

از عمده‌ترين حركتهاى لازم ، بررسى وجوه اختلاف متفكّران مصلح و جنبشهاى دينى است . تفاوت انظار و آرا گر چه طبيعى مى‌نمايد اما نقّادى علل و كند و كاو در رهيابى به حقيقت نيز به همان اندازه طبيعى و ضرورى است . متأسفانه چنان بررسى به علل مختلف كمتر صورت پذيرفته است .تمايل به حفظ وحدت و پاسدارى از كليت تفكّر احيا گرانه مذهبى ، موجب شده است كه بر نقاط اشتراك تأكيد بيشترى صورت گيرد كه مقدس است و ستودنى . امّا بايد توجه داشت كه تحليل نشدن چند و چون نقاط تتفاوت ضربات متعددى را بر روند فكرى و سياسى جنبش احياء ، بر جاى خواهد نهاد . آتشهاى نهفته ، دير يا زود ، رخ مى‌نمايند و برج و باروى اين وحدت صورى را ، در مى‌شكنند . ديگر آن كه بازيابى موارد تفاوت آرا ، مى‌تواند به پيدايش نظرياتى جديد بينجامد كه در حوزه فكر و عمل كارگشايى داشته
باشد و حتى بتواند در تفاهم و تقارب سودمند بيفتد . از اين روى در اين مقال ، در محدوده توان و امكان ، تفاوت ديدگاههاى «سيد» و «عبده» در محور «انقلاب يا اصلاح» عرضه مى‌شود .

در آغاز سخن ، بايستى به دو نكته ، اشارت داشت:

١ - اختلاف نظرى سيد و عبده(در مقوله‌اى كه از آن بيشتر سخن خواهيم گفت) تنها اختلاف ديدگاه آن دو نبوده و نيست . اين مقوله ، از مباحثى است كه روند جنبش احياء و اصلاح مذهبى را به خود مشغول داشته است . هر گرايش ، طرفداران و مخالفانى را به سوى خويشتن فراخوانده است . از اين روى ، اين مقاله را بايستى از تفاوت ديدگاه دو شخصيت متفكّر حركت احياى مذهبى ، فراتر ديد و بهاى بيشترى به آن داد .

٢ - مقوله ياد شده ، بحثى جدّى در «تغييرات اجتماعى» است . اين كه تغييرات و دگرگونيهاى سياسى - اجتماعى چه قالبى را بايستى پيدا كنند ، تفاوت آرا و انظار وجود دارد . گر چه بحث اصلى در حوزه حركت احياى اسلام ، متمركز است ، امّا نيم نگاهى نيز به تئوريهاى كلّى افكنده خواهد شد ، تا منظر اصلى بحث ، در محيط و فضاى واقعى خويش ، به تصوير آيد و ديدگان بصير را به تأمل و تعمق ، سوق دهد .

تغييرات اجتماعى
انقلابهاى اجتماعى در مغرب زمين ، در سده‌هاى ١٩ - ١٧ م . دو موج فكرى راسامان داد . برخى همان شيوه‌ها را (البته با تفوتها و دگرگونيها) پذيرا بودند و تحولات اجتماعى لازم را در پرتو حركتهاى انقلابى و سريع ، پيگيرى كردند .

گورهى ديگر ، بر نابسامانيهاى پديد آمده در آن انقلابها ، تأكيد كردند و مخاطبان خويش را ، از حركتهاى انقلابى بر حذر داشتند . آنان در بيانها و تعبيرهاى گونه گون ، تلاش ورزيدند تا چهره‌اى كريه و نا شايست از انقلابها گذشته و معاصر خود ، ترسيم كنند و وجهه خشونت زايى انقلابها را مستمسك تهاجم عليه آن قرار دهند .

بر نيگتن مور ، در ياد كرد اين نوع تلقى و نيز نقّادى و تحليل آن ، چنين مى‌نويسد:
«ستايش از انقلاب ، براى صاحب نظران غربى ، كار دشوارى است؛ زيرا در غرب ، براى پيشبرد آزادى انسان ، اصلاحات تدريجى را وسيله بهترى از انقلاب مى‌دانند و اين اعتقاد ، امروزه سخت جا افتاده است . در پايان اين كتاب ، لازم است بار ديگر به نتائج حاصل از تاريخ تطبيقى نوسازى در اين مورد اشاره كنم . بر اساس اين شواهد ، اصلاحات تدريجى نيز دست كم به همان اندازه‌انقلاب داراى هزينه اجتماعى سنگين و ظالمانه‌اى بوده است .

بايد انصاف داد كه هميشه در شيوه نگارش تاريخ ، تعصبى ضد خشونت انقلابى وجود داشته است و هر چه عمق اين تعصب را بيشتر در مى‌يابيم ، ابعاد هولناك آن آشكارتر مى‌شود . همعرض دانستن خشونت ستمگران و خشونت كسانى كه در برابر ستم پايدارى مى‌كنند ، خود گمراه كننده است . . . به علاوه هزينه اجتماعى ناشى از عدم قوع انقلاب هميشه بسيار گران تمام شده است(١) .»

در دوره معاصر ، «پوپر» از كسانى است كه مى‌كوشد راه و سطى را ميان انقلاب و رفوم ، بيان كند . گر چه او بر اصلاح و حركتهاى تدريجى و قابل ابطال و بازگشت ، تأكيد فراوانى دارد ، امّا براى «انقلاب» در نظامهاى سياسى كه دگرگونى و انتقاد ، جز با انقلاب ميسر نيست ، ارزش و مشروعيت قائل است .

يكى از دانشوران ايرانى ، ديدگاه او را با تغييراتى در تعابير ، مى‌پذيرد و چنين اظهار مى‌كند:

«دموكراسى ، اصولاً روشى است براى كم كردن نقش فرد در حكومت و براى مستغنى شدن از انقلاب قهرآميز . . . نظامهايى كه اصلاحشان به انقلاب قهر آميز نياز داشته باشد و يا فرد در آنها وزنه بزرگ و مؤثرى داشته باشد ، نظام دموكراتيك محسوب نمى‌شوند .

كلمات انقلاب ، يا اصلاح ، امروزه مدح وزم و حسن و قبح را با خود حمل مى‌كنند . . . اما سخن دقيق آن است كه تا معلوم نشود انقلاب يا اصلاح به كدام نظام تعلق مى‌گيرد ، سخن گفتن از حسن و قبحشان خطاست . . . لذا نه هر
اصلاحى بد است و نه هر انقلابى خوب ، اين دو را بايد نسبت به متعلقاتشان تحسين و تقبيح كرد . حال دموكراسى مى‌خواهد نظامى بر پا كند كه براى اصلاح آن ، نيازى به انقلاب قهرآميز نباشد . آن نظامهاى فردى و استبدادى اند كه اصلاحشان عين انقلاب است .به عبارت ديگر ، يك اصلاح كوچك در نظامهاى استبدادى و توتاليتر ، جامعه يك انقلاب را به خود مى‌پوشد و يك انقلاب بزرگ و نظامهاى دموكراتيك ، شكل يك اصلاح را به خود مى‌گيرد .»٢

در مجموع ، در مقوله انقلاب يا اصلاح محورهاى ذيل مطرح شده‌اند:

١ - آيا انقلابهاى اجتماعى ، با عنصر خشونت توأمند ؟ و اگر چنين است آيا خشونت در انقلابهاى اجتماعى ، قابل دفاع است يا خير ؟

٢ - خطاها و آسيبهاى پديد آمده در انقلابهاى اجتماعى ، تا چه حد قابل اغماضند ؟

آيا هزينه‌هاى حركتهاى تدريجى و اصلاحى ، از آن كمتر است ؟

٣ - آيا مى‌توان در «حق انقلاب» بين نظامهاى استبدادى و غير استبدادى فرق گذارد ؟

٤ - اگر نظام استبدادى ، به انتقاد و دگرگونى از غير طريق انقلاب تن داد ، آيا انقلاب ، مجوّز خويش را از دست خواهد داد؟

٥ - پس از واژگونى نظام استبدادى ، آيا دوره حركتهاى انقلابى به پايان مى‌رسد و امور بايستى روند تدريجى و گام به گام به خود بگيرد يا همچنان كوره انقلاب ، بايستى داغ و آتشين بماند ؟

سؤالات فوق ، برخى از پرسشهائى است كه در مقوله «انقلاب يا اصلاح» مطرحند . با اوج‌گيرى جنبشهاى ملى و مكتبى در قرن بيستم ، اين مبحث از داغترين مباحث علمى است كه عناصر راديكال و ميانه رو را در اين جنبشها ، از يكديگر متمايز مى‌كند . تمايزاتى كه گه گاه به تقابل و رويارويى صفوف مى‌انجامند .

در جنبش مذهبى احياى دينى ، اين مباحث كم و بيش مطرح بوده‌اند . شايد تفاوت ديدگاه و شيوه «سيد جمال» و عبده ، كه رابطه‌اى چونان مراد و مريد داشته‌اند ، اولين رگه‌هاى ظهور و بروز آن باشد . هر چند تفاوت آراء ادامه يافت و
در حركتهاى پسين آن دو ، اشكال و شمايل جديدترى پيدا كرد .
منادى انقلاب‌
سيد جمال ، طبع آتشين و نا آرامى مى‌داشت . مصائب جهان اسلام ، امان وقف و سكوت را از او گرفت . در هر نقطه كه مكان گرفت ،با صاحبان جاه و مقام ، به تعارض و تقابل رسيد . نواى سيد ، كوبنده‌تر و آتشين‌تر از آن بود كه تحمّلش كنند . گر چه سيّد ، كوشيد خروش كلام خويش را ، در كاخها و قصرها نيز طنين افكند و «انقلابى از بالا»٣ را سامان دهد ، اما از انقلاب‌توده‌ها نيز غافل نبود . او ، مستمع ويژه نمى‌شناخت . در مجامع عمومى ، در مراكز تجمع ، چون: مساجد ، محافل آموزشى ، قهوه خانه‌ها و . . . با صراحت و شجاعت ، ديدگاههاى انقلابى خويش را عرضه مى‌كرد . فروپاشى امپراتورى وحشت ، ستيز با استعمار انگليس ، نابودى رژيمهاى استبدادى و دهها مقوله ديگر ، چيزهايى بودند كه سيّد با كلمات و تعبيرات صريح و تند . آن را مى‌طلبيد و با قدرت و جاذبه فوق العاده ، هواداران و ياورانى در اطراف و اكناف گيتى ، مى‌يافت .

روحيه انقلابى و پرشتاب «سيد» ، مجال آن را نمى‌داد تا او به نظريه‌پردازى و ايجاد يك دستگاه مدوّن فكرى برآيد . « اظهار مى‌كند:

«(سيد) ، گر چه متفكّرى بر جسته بود ، هرگز در صدد بر نيامد تا انديشه هايش را در دستگاهى منسجم تدوين كند و اغلب نظرياتش را در جمله‌هاى انتزاعى و موجز بيان مى‌كرد و براى نشان دادن مناسبتهاى آنها با مسائل روزانه كوششى به عمل نمى‌آورد . چنان ناشكيبا بود كه نمى‌توانست سخنانش را بنويسد و ترجيح مى‌داد آنها را در محفلهاى خصوصى و عمومى‌از راه سخنرانى به ديگران انتقال دهد .»٤

نويسنده‌عرب زبان ديگر: «على السمان» ، از اين ويژگى سيد ، چنين ياد مى‌كند:

«جمال الدين ، درتمامى طول حيات خود . . . براى تبيين مجدد اصول اسلامى
تلاش نكرد . علاقه بخصوصى به نظريه‌پردازى خارج از ميدان عمل نداشت . بيش از آن كه نظريه پرداز باشد ، مرد عمل بود . تا حدّى كه اين كار (نظريّه قبل از عمل) به نظر وى به معناى قرار دادن گاوآهن در جولى گاو بود . قدرتهاى جهانخوار ، هرگز به مسلمانان اجازه نخواهند داد تا براى رسيدن به آنها در زمينه‌هاى علمى و فنى ، به اقدامات اصلاحى و ضرورى بپردازد . چه رسد به برترى علمى و فنى .»٥

تعلّق خاطر سيد جمال ، به انقلاب فراگير ، موجب شد كه جايگاه فكرى سيد در حركت احيا ، كمرنگ به نظر آيد و حتى گروهى‌به انكار آثار فكرى او ، برآيند . در اين زمينه ، بويژه مستشرقان انگليسى ، كم و بيش ، تلاش ورزيده‌اند تا از سيماى سيد ، چهره‌اى صددرصد سياسى و نه متفكّر بسازند . «دكتر محمد بهى» به گوشه‌اى از اين تلاشهاى بى فرجام ، اشاره مى‌كند:

«جب ، مستشرق انگليسى و عضو مجمع لغت عربى در قاهره ، در كتاب «الاتجاهات الحديثة فى الاسلام(گرايشهاى نوين در اسلام) تعليقه و حاشيه‌اى بر ديدگاه اقبال دارد .

او ، مى‌نويسد: اقبال ، معتقد است كه جمال الدين ، نظرى ژرف در تاريخ انديشه اسلامى و حيات مسلمانان ، داشته است . از اين رو چنين مى‌انگاشت كه اگر سيد ، قدرت توانايى ذهنى خود را در خدمت اسلام ، به عنوان نظام زندگى و اعتقاد انسان ، معطوف مى‌داشت ، امروزه جهان اسلام بر شالوده‌هاى مقتدرترى استوار بود .

پس از ياد كرد نظ اقبال ، جب ، چنين حاشيه مى‌زند كه تنها كارى كه از سيد منتشر شده است ، نوشته «رد بر دهريان» است و آن نوشته ، به هيچ وجه نشان نمى‌دهد كه سيد از چنان توانايى عقلى برخوردار بوده است . آن گونه كه اقبال اظهار مى‌كند .»٦

دكتر محمد بهى ، پس از طرح نقطه نظر جب ، مى‌نويسد:
«اگر ما از جب ، به سوى كسانى چون ، براون و آدمز هم برويم ، مشاهده مى‌كنيم كه جمال الدين در نگاشته‌هاى آنان ، تنها شخصيتى است كه كينه غربيان بر او سيطره يافته است . . . امّا در تفكر و انديشه ، اطلاعات وى اندك شمرده و عمق و ژرفكاوى او ، مورد انكار قرار گرفته است . مستشرقان ، سيد جمال را اين گونه تفسير و تصوير مى‌كنند . چون او ، با استعمار غربى روياروى شد و در مقاومت با آن ، عزم و اراده او كاهش نيافت!»٧

ترديد در مكانت فكرى سيد ، متأسفانه در ميان خوديها نيز راه يافت .نوشته‌هاى حماسى و گوياى سيد ، اين ابهام را پديد آورد كه آيا براستى سيد ، در وراى شعارها و حماسه‌هاى ياد شده ، از درك و انديشه علمى و بنيادى ،بهره ورى داشت؟

مقام اين نوشتار ، مقتضى تفصيل در اين مقوله نيست ، اما توجه خوانندگان را به دو نكته معطوف مى‌دارد:

. ١ مكانت عملى پاره‌اى از شاگردان و هواداران سيد ، نشان مى‌دهد كه او تنها رجل سياسى و مرد ميدان شعار نبوده است . سيد در مصر ، توانست پاره‌اى از فارغ التحصيلان الازهر و يا مجامع علمى جديدد مصر را جذب كند . به عنوان نمونه ، خود عبده ، در موقع حضور سيد در مصر ، مراحل عالى تحصيلات «الازهر» را مى‌گذراند . اين كه سيد توانسته است چون او را به انديشه‌هاى خود ، جذب كند و از آنان موج وسيع و متحرك را سامان دهد ، نشانگر آن است كه سيّد در مقام فكر و انديشه ، از مكانت مناسبى بر خوردار بوده است . به اين نكته ، بيفزاييم كه سيّد منتقل كننده فلسفه اسلامى به خاك مصر بوده است .تدريس كتب بوعلى براى شاگرد حاذق و تيز بينى چونان عبده ، خود حكايت آن را دارد كه سيد مى‌توانسته است در انتقال آن كتب ، به اشباع و اقناع او از علوم حكمى ، يارى رساند و آشنايان به فلسفه اسلامى خود مى‌دانند كه آن كتابها ، در چه سطح و حدّى ، عميق و ژرف است و تدريس آن ، به چه مهارتها وبنيادهاى علمى نيازمند است .

. ٢ شرايط سيد در حيات خويش ، بايستى مورد توجه قرار گيرد . سيد ، دائماً در
سفر و تحرك بود . موقعيتهاى او متغير و در نوسان بودند . از شهرى به شهرى و از ديارى به ديارى در سير و سياحت بود .يا به اجبار و يا به اشتياق . در چنين شرايطى ، چگونه مى‌توان تمنا داشت كه مانند يك تئوريسين ممحّض كه در كتابخانه خويش قرار گرفته و آسوده بال به تحقيق و تدوين مشغول است ، عمل كند و انديشه‌هاى خويش را ، طراحى كند و در قالب مجموعه‌اى منسجم ارائه نمايد .

ارزش سيد به آن بود كه به انديشه‌ها و آرمانهايش جان داد . او تلاش كرد اين حيات را ، به جامعه بى رمق زمان خويش ، تزريق كند و اين كار او ، در آن مقطع ، ارج اندكى نداشت .

مالك بن نبى ، انديشه ور مغربى مى‌نويسد:

« اگر چه برخى از ما حق دارد بگويند كه سيد جمال طرح كامل انقلاب را به اعراب و مسلمانان‌ارائه نداد ، امّا ارزش و اصل حركت او در روحيه آرمانخواهانه‌اى نهفته بود كه بدان وسيله موفق شد تخم آن را در شرق و غرب بكار برد . لذا اگر جمال الدين رهبر يا فيلسوف انديشه جنبش اصلاح طلبى جديد بشمار نيايد ، پيشتاز آن بود .او همواره نگرانى خود را از اوضاع موجود اعلان مى‌كرد ممكن است اين اعلان نگرانى در نهضت كنونى نا چيز باشد ولى با وجود اين ، ما مديون او هستيم .»٨
دعوت به اصلاح
عبده ، شاگرد مكتب سيد بود امّا در شيوه‌ها ونوع برخورد ، با او همگون نبود .

در دوره حيات فكرى ، عبده خط سيرى محافظ كارانه و اصلاح طلبانه را تعقيب مى‌كرد . گر چه هرگاه كه در كنار سيد قرار مى‌گرفت ، اسلوب و منش سيد در او آثارى مى‌آفريد و به بيان ونوشته‌اش ، جان و حرارت مى‌داد .

عبده تا زمانى كه سيد در مصر مى‌زيست ، چونان سايه‌اى افكار او را پى مى‌گرفت و اعلان مى‌داشت . پس از تبعيد سيد تا قيام عرابى پاشا ، عبده در
روزنامه‌هاى مصرى ، خط اصلاح طلبانه‌اى را تعقيب مى‌كرد و گرايش انقلابى را به مماشات و رعايت تماميجوانب فرا مى‌خواند. پس از شكست آن قيام و تبعيد عبده، او به بيرون رفت . در آن جا پيامى از سيد دريافت كرد كه او را به سفر به لندن فرا مى‌خواند . عبده در كنار سيد به نشر « عروة الوثقى» پرداخت. مقالات عروة الوثقى ، جانمايه آتشين كلام سيد را دارد . و عبده ، همگام و همپاى سيد ، سير مى‌كند . با تعطيل عروة الوثقى و سفر سيد به ايران و عزيمت عبده به لبنان ، مجدداً او به خوى و خصلت محافظه كارانه و اصلاح طلبانه خويش باز مى‌گردد .

« احمد امين » از تفاوتهاى « عبده» در خط سير ارائه انديشه هايش، چنين حكايت مى‌كند:

«خواننده ميان مقالات عبده در « وقايع المصريه» ( در مصر و در دوره تبعيد سيد ) و مقالات عروة الوثقى ، در گرايش و هدف و شيوه و حرارت تفاوت آشكارى مى‌بيند... ما مشاهده مى‌كنيم كه هر گاه شيخ ( محمد عبده ) همراه استاد است ، از آن آتش ، آتشين است و از جوش و خروش او ، خروشان است و از حرارت او ، عاطفى و احساسى است . امّا وقتى از او جدا مى‌شود ، به عقل و منطق باز مى‌گردد . هيجان او از بين مى‌رود و تندى او ، تخفيف پيدا مى‌كند . »٩

عبده ، پس از حضور در بيروت و اقامت چندين ساله در آن جا ، موفق مى‌شود نظر مقامات انگليسى را به اين نكته متقاعد كند كه او مجدداً به مصر باز گردد. طبيعى مى‌نمايد كه باوراندن اين مطلب به « لرد كرومر » و مقامات انگليسى، بى جهت نبوده است. زندگينامه نويسان حيات عبده بر اين نكته توافق دارند كه او به سياست انگليس تضمين داده بود كه از فعاليتهاى سياسى احتراز خواهد داشت و به فعاليتهاى تربيتى و اصلاحى خواهد پرداخت.

«احمد امين» مى‌نويسد:

«مى‌توان پرسيد: پشت پرده چه بود؟ مسلماً لرد كرومر، به صرف در خواست دختر امير (نازلى ) و جمع محفل او، به اين خواسته پاسخ مثبت نداد. با توجه به
آن كه مى‌دانست عبده، در نشر عروة الوثقى با سيد جمال همكارى داشته است.

نشريه‌اى كه با سياست انگليس، به شدت در گير شد و آن را بزرگترين دشمن مسلمانان شمرد. آنچه به نظر من مى‌رسد، اين است كه ياران عبده در مصر، مطمئن شدند كه او در باز گشت از تبعيد، با امور بالاى سياسى خود را در گير نمى‌كند ، چون آن را تجربه كرده و از آتش آن ، سوخته است . و اين كه او از اين پس ، تنها در مسير اصلاح دين و نهادهاى مذهبى خواهد كوشيد و اين روش، به سياست انگليس ، هيچ گونه خدشه‌اى وارد نخواهد ساخت . »١٠

عبده ، تا پايان حيات ، به اين خط سير و فادار ماند . تمامى همت و تلاش خويش را به اصلاح فكرى و تربيتى ، ممعطوف داشت و از اصطكاك سياسى با دولت انگليس بر حذر بود . و همين روش او ، مايه دو دستگى و اختلاف نظر ، ميان شاگردان سيد جمال در مصر شد . در اين اصطكاك و درگيرى و اختلاف نظر ، ميان شاگردان سيد جمال در مصر شد. در اين اصطكاك و درگيرى درونى ، عبده با اتهامات و سوء تفاهمات بسيار مواجه بود. جناحهاى وطنى و انقلابى ، روش عبده را خيانت و تفاهم با دشمن تلقى مى‌كردند . مقالات و نوشته‌هاى تندى عليه او نشر مى‌يافت و البته ، اين مشكل تمامى كسانى است كه در مسير رفرم و اصلاح ، گام بر مى‌دارند . به نوشته هانتيگتون:

«راه يك اصلاحگر ، راه ناهموارى است . از سه جهت مسائل او از مسائليك انقلابى دشوارتر است: نخست اين كه او ناچار است در دو جبهه يعنى هم بر ضد محافظه كاران و هم در برابر انقلابيون بجنگد.... يك اصلاحگر بيشتر از يك انقلابى به مهارت سياسى نياز دارد . »١١

عبده ، با چنان مشكلى مواجه بود . از يك سو داعيه اصلاح مذهبى و نهادهاى دينى توسط او ، موجب مى‌شود كه شيوخ الازهر و محافظه كاران ، او را ، به بى دينى و يا انهدام بنيادهاى شريعت متهم كنند . برنامه هايى كه او براى تغيير نظام و متون درسى الازهر ارائه داد ، نظريه آزادى اجتهاد ، فتاوى بديع و تازه او و.... تماماً
خشم الازهريان و حافل سنتى را بر مى‌انگيخت. از سوى ديگر، احتراز او از همراهى با انقلابيون عليه سياستهاى انگليس، موجب مى‌شد كه كسانى چون مصطفى كامل و اصحاب او ، عبده را همكار وجاده صاف كن سياست انگليس بشمرند. وفاداريعبده به گرايش اصلاح طلبى، موجب شد كه حركت احياى دين به دو شاخه تقسيم گردد: گروهى به روش و شيوه سيد و فادار ماندند و انقلاب عظيم را، خواهان بودند. گروه ديگر از شيوه و مسلك عبده، پيروى مى‌كردند و اصلاح درونى و حركت گام به گام را توصيه داشتند. در فصل آينده، به رئوس اختلاف آرا و شيوه‌هاى عبده و سيد، اشاراتى صورت مى‌گيرد تا شعاع و دامنه تفاوت ديدگاهها، خود را روشنتر بنماياند.
شيوه‌هاى متفاوت
سيد و عبده، هر دو، قوت و اقتدار دين و باز سازى و نو سازى فهم شريعت را جستجو مى‌كردند. خرافه زدائى و پيرايه فكنى از چهره ديانت را در آمال خويش، جاى مى‌دادند. عزت و شكوه مجدد مسلمانان را در مى‌پروراندند. از اين نقاط اشتراك، بسيار بود.اما همان گونه كه اشارت رفته، در شيوه‌ها و ديدگاهها، اختلاف و تفاوت آرائى نيز وجود داشت. در اين مقام، به چند محور برجسته‌تر اشاره مى‌شود.

١ - عبده، پس از جدا شدن از سيد در اروپا، روحيه سياست گريزى پيدا كرد.

دلزدگى او از مسائل سياسى و امورات وابسته به آن، چيزى نبود كه پوشيده‌اش بدارد. او، نه تنها با سياست، بلكه از واژه‌هايى كه با سياست ارتباط داشته باشد، نيز نفرت داشت.

احمد امين مى‌نويسد:

«از تاريخ زندگانى شيخ محمد عبده، مى‌توان استفاده كرد كه او سياست را دوست نمى‌داشت، بلكه آن را لعنت مى‌كرد و حتى از مشتقات آن واژه نيز برائت مى‌جست.اوبا سياست نياميخت جز در قيام عرابى پاشا، يا زمانى كه تحت
تأثير استادش، سيد جمال الدين آتشين مزاج بود و با او در انتشار « عروة الوثقى » همراهى مى‌كرد. امّا خود او، خويشتن را معلّمى مى‌دانست كه خرد را روشنى مى‌بخشد و حقوق و تكاليف را، تفهيم مى‌كند و عقايد اسلامى را، باز سازى و اصلاح مى‌نمايد و از حوزه اسلام دفاع مى‌كند...و شايد همين مساله، ارتباطات سيد جمال و عبده را در آن زمان، سست كرد. و كلّ ميّسر لما خلق له . »١٢

در نقطه مقابل، سيد جمال، تا پايان حيات، رجل سياسى باقى ماند. دعوت عبد الحميد (سلطان عثمانى ) را براى رفتن به باب عالى پذيرفت و به اميد دستيابى به انقلابى از بالا، به آن سامان سفر كرد و تا پايان عمر، دغدغه تغييرات و دگرگونيهاى عظيم سياسى را در جهان اسلام داشت. با انقلابيون ايران در جنبش عظيم تنباكو و حوادث پس از آن، تماسهاى پى گير داشت. پس از سفر دومبه ايران و تبعيد آزار دهنده‌اش، به پيكار بى امان با شاه ايران پرداخت. با عالمان ايرانى، از طريق مكاتبه ارتباط بر قرار كرد. و آنان را به جهاد عليه ناصر الدين شاه، فراخواند و جنايات رژيم قاجارى را براى آنان برشمرد. سيد اوضاع ايران را چنين ترسيم مى‌كند:

«حكومت، مسلط بر شريعت شد و آنان را به كوچ واداشته است. از قوانين مدنى ناخشنود است و آن را بيرون فكنده است. جوهره خرد و فطرت را، خوار شمرده و آن را محو كرده است. در اين حاكميت، جز هوس چيزى سرورى نمى‌كند، جز حرص، فرمانروا نيست. تنها زور و سلطه، فرمان مى‌راند و جز شمشير و داغ و تازيانه، چيزى حاكم نيست. اين حكومت، از خونريزى لذّت مى‌برد. به هتك حيثيت، مباهات مى‌ورزد. از غارت اموال يتيمان و بيوه زنان به خود مى‌بالد. و قلمرو آن امنيت نيست. ساكنان آن، براى گريز از نيشهاى ظلم و ستم جز فرار راهى ندارند.

يك پنجم ايرانيان، به ممالك عثمانى و بلاد روسيه گريخته‌اند. آنان را در كوچه‌ها و بازارها مى‌بينى: حمال، رفتگر و سقّا. لباسها مندرس، چهره‌ها
عبوس و مشاغل آنان، حقير و پست.تنها از اين كه نجات يافته‌اند، شادمانى دارند و خداوند را بر حيات بازمانده، شكر گزارند.

در مناطق ايران، حد و مرزى براى ماليات، خراج و گمركات نيست.جرايم مبناى شرعى و عقلانى ندارد. كيفرها از حد و مرز مشخص بى بهره اند. تمامى آنها، محكوم سلطه هوس، حرص و زورند. بدون هيچ برنامه حكومتى و نظام و قانون. هر كس هر آنچه را بتواند انجام مى‌دهد هر چه را كه تمايلاتش بطلبد، مرتكب مى‌شود. براى حكم و داورى ( و خواسته ) حاكمان ولايات، مانع و رادعى نيست. همسايه را به جرم گناه همسايه مى‌گيرند. ده را به گناه يك فرد متهم، نابود مى‌كنند با آن كه او بى گناه است.....

در مصائب و مشقّاتى كه مردمان از اين حكومت ستم پيشه و نادان مى‌كشند، عبوس و مشاغل آنان، حقير و پست. تنها ازاين كه نجات يافته‌اند، شادمانى دارند و خداوند را بر حيات بازمانده، شكرگزارند.

در مناطق ايران، حد و مرزى براى ماليات،، خراج و گمركات نيست. جرايم مبناى شرعى و عقلانى ندارد. كيفرهاى از حد و مرز مشخص بى بهره‌اند. تمامى آنها، محكوم سلطه هوس، حرص و زورند. بدون هيچ برنامه حكومتى و نظام و قانون .هر كس هر آنچه را بتواند انجام ميدهد هر چه را كه تمايلاتش بطلبد، مرتكب مى‌شود. براى حكم و داورى (و خواسته) حاكمان ولايات، مانع و رادعى نيست. همسايه را به جرم گناه همياسه مى‌گيرندده به گناه يكفرد متهم، نابودمى كنندبا آنكهاوبى گناه است....

در مصائب و مشقّاتى كه مرمان از اينحكومت ستم پيشه و نادان مى‌كشند، بينديش آيا جامعه ايرانى در زمانه خود، سرورى امتها را نداشت؟ آيا فارسيان علوم اسلامى را در جهان اسلام، زنده نكردند؟ و آيا آنان ديانت را بر تكيه گاهى حق با براهينى قوى و متقن، بر پا نداشتند؟ و آيا آنان لغت عرب را با تصانيف والا، قوام نبخشيدند؟ بايستى بر اين ملت متأسف بود كه چگونه ستم، هويت آنان را از آنان باز گرفت وستم، آنان را پراكنده ساخت و از شمار امّتهاى بزرگ، فرودشان آورد. تا بدان جإ؛پ‌٨ كه نزديك است شيوه آنان مندرس و نام آنان محو و نابود گردد. كجايند دانشوران؟ كجايند حاملان قرآن؟ كجايند حافظان شريعت و نگاهبانان امور امّت؟ و كجايند ياوران حق و عدالت؟»١٣

متن فوق، در گوشه‌اى از تحليلهاى سياسى سيد، پيرامون اوضاع زمانه اوست.

سيد، با سياست آميخته است و از سر چشمه آن، ارتزاق دارد. در هيچ كجا، بيگانه از رخدادهاى جدى سياست دوره خود نيست .چه در براندازى و چه در ميانجيگرى و چه در بنيان سازى حكومتهاى زمان خود، نقش پى گير و جدّى دارد گر چه شرايط براى سيد، كاملاً مساعد نبود، امّا ما حضور سيد را در حوادث عظيم دوره او، به راحتى مشاهده مى‌كنيم. در ايران، همان گونه كه گفته شد، در
ميانجيگرى و طرح روابط ميان ايران و روسيه، در انقلاب تنباكو، در بسيج عالمان و مردمان عليه حكومت قاجارى و در نهايت در قتل ناصر الدين شاه، حضور او، ملموس و مشهود است. در افغانستان، در حوادث داخلى آن كشور ميان امراى افغان، نقش او را مشاهده مى‌كنيم. در مدت اقامت در مصر، در تنازعات و اختلافات با دربار خديو و نيز سياست انگليس، نقش او مشهود وعينى است. در قيام مهدى سودانى نيز، ردپاى فكرى و عينى او رؤيت مى‌شود و....

و اين نكته، از تمايزات اصلى و جدّى سيد و عبده است. حركت سياسى براى عبده، حركت قسرى و خلاف تمايل است. او گاه و بيگاه. در زمانه اوج حضور مردم ( در جنبش عرابى پاشا ) و يا در كناره مزاج آتشين سيد، به سوى سياست، خيزى بر مى‌دارد و احساس تمايلى نشان مى‌دهد، اما آن گاه كه از شرايط فاصله مى‌گيرد، به طبيعت و سرشت خود باز مى‌گردد و چهره غير سياسى خود را به نمايش مى‌گذارد.

.٢ عبده اصلاح تربيتى و فرهنگى را مقدم بر همه چيز مى‌دانست. او، معتقد بود كه بايستى باورها و روان جامعه اسلامى را پالايش داد و آراست. و آن را بر هر چيز، اولويت داد. عبده، اظهار مى‌داشت:

«بر مسلمانان لازم است كه خود را به تربيت اسلامى، پرورش دهند تا بتوانند اين دستاورد را بچينند.... بدونآن، تمامى آرزوها باطل و پوچ است و تمامى خواسته‌ها و آرمانها، خوابهاى آشفته و اوهامند.»١٤

عبده در گفتارى ديگر از اولويت آن، چنين ياد مى‌كند:

«امر التربية هو كلّ شى‌ء... و عليه بينى كلّ شى‌ء»١٥

تربيت همه چيز است... و تمام امور، بر آن شالوده استوارند.

با اين ديدگاه، او به مسأله تعليم و تربيت بهاى فراوانى مى‌دهد. در ارتباط با گسترش آموزش عمومى، تأسيس مدارس جديد توسط مسلمانان، اصلاح نظام آموزشى جديد و نظام الازهر و... تلاشهايى انجام مى‌دهد و حتى در برخى از موارد، به تدوين لوايح و برنامه، اقدام مى‌كند.
از سوى ديگر، سيد به اصلاح تربيتى و فرهنگى، از زاويه مسائل سياسى مى‌نگرد.

او، از منظر سياست، به تغيير و دگرگونى تربيت و فرهنگ مى‌پردازد. امور فرهنگى و تربيتى كه او بر آن تأكيد دارد، رابطه‌اى پيوسته و تنگاتنگ با دنياى سياست دارند. به هيچ وجه از مقدمات بعيده تحولات سياسى به شمار نمى‌آيند. اگر سيد، به و هم گرايى، ضعف وزبونى و دهها مسأله مشابه مى‌پردازد و آن را به نقد و طعن مى‌سپرد، گر چه هر يك امورى هستند كه در در ساختار تربيتى و فرهنگ جامعه اسلامى جاى گرفته‌اند و در نتيجه يك مسأله تربيتى و معنوى هستند، اما سيّد از جانمايه سياست آن را لبريز مى‌كند.

و آن را به سكوى جهش در راستاى عزت و اقتدار و ستيز با استعمار گران و حاكمان نالايق مسلمان، مبدل مى‌سازد، در نظر سيد، روح و هويت فرهنگ را، سياست و اقتدار شكل مى‌دهد. او، مى‌خواهد بنيادهاى عزت مجدد را پايه سازى كند و در اين ميان، مى‌كوشد سطح و شالوده اينبنا را با پيكره آن، متناسب و همگون سازد.

.٣ عبده، در شكل مبارزه، به كادر سازى و تربيت نيرو و معتقد بود. او بارها از پيشنهاد خود به سيد ياد مى‌كند و از اين كه سيد به پيشنهاد او بذل توجه نكرد، به اظهار تأسّف مى‌پردازد. از عبده نقل كرده‌اند:

« سيد جمال الدين، قدرت شگرفى داشت. اگر آن را در راستاى تعليم و تربيت مصروف مى‌داشت، اسلام فايده بيشترى مى‌برد. مندر پاريس، به او پيشنهاد كردم كه سياست را ترك كنيم و به مكانى كه از نظارت و مراقبت حكومتها به دور است، سفر كنيم. گروهى از شاگردان را با شيوه و مشرب خود، برگزينيم و پرورش دهيم. ده سال نخواهد گذشت كه ما چنين و چنان شاگردانى خواهيم داشت كه ما را در ترك وطن و سياحت در زمين، پيروى كنند، تا بتوانيم اصلاح مطلوب را سامان دهيم و آن را ( در سطح جهان اسلام ) به بهترين وجه گسترده سازيم... اما سيد جمال ( در برابر اين پيشنهاد ) به من گفت: تو ( حرفهاى ) دلسرد كننده و يأس آور مى‌زنى...

سيد، مردى دانشمند بود. به اسلام و احوال مسلمانان، آشناترين بود. مى‌توانست
از طريق افاده و تعليم ،فايده گرانبارى را به دست آورد. اما تمامى همّت خويش را به سياست معطوف داشت و استعداد او، ضايع شد... »١٦

بيان فوق، تفاوت مشرب سيد و عبده را در روند احيا و جنبش باز سازى فهم دينى و باز گرداندن اقتدار مسلمانان، نشان مى‌دهد. عبده، معتقد است كه بايستى عده‌اى ( هر چند محدود ) را پروراند و سپس از آنان، به عنوان: اشاعه دهندگان پيام احيا و اصلاح استفاده كرد. اين روش، مقبول سيد نبود البته نه اين كه با تربيت نيرو مخالف باشد كه اين جزء اركان كار هر مصلحى است. بلكه با تعليم و تربيت جداى از معركه سياست مخالف بود. همان گونه كه به خود عبده اظهار كرده بود، پيشنهاد انزوا گرايانه وى را ناشى از يأس و دلمردگى مى‌دانست. سيّد، يكپارچه شور و نشاط بود. او كادرهاى خويش را از ميان توده‌هاى مردم ، بر مى‌گزيد . عزلت نشينى براى كادر سازى و نيرو پرورى را روا نمى‌دانست . او معتقد بود كه جهان اسلام ، فرصت و مهلت بازيابى قوا را ندارد ، بايستى باقواى موجود ، بر ارتش مهاجم و طمع پيشه، تهاجم برد تاكيان خويش و موجوديت خود را پاس دارد. در نوشته‌اى، سيد اظهار مى‌كند:

«ديانت اسلامى در هنگامه حاضر، چونان كشتى است كه ناخداى آن، پيامبر و كشتى نشينان، تمامى مسلمانان هستند ( خواص و عوام ) در شرايط حاضر، اين كشتى در آستانه غرق است، در درياى مواج سياست جهانى. و شايد حوادث ديپلماسى و دسيسه‌هاى دولتها، به غرق و نابودى آن بينجامد...»١٧

سيد ، جهان اسلام را در چنان شرائط مخاطره انگيزى مى‌ديد . از اين رو فرصت را ضيق مى‌ديد و كار را صعب و بى مهلت. در تصوير گونه‌اى كه از شرايط دشوار جهان اسلام دارد، چنين مى‌گويد:

« اين چه فلاكت است. مصر و سودان و شبه جزيره بزرگ هندوستان را كه قسمت بزرگى از ممالك اسلامى است، انگلستان تصرف كرده، مراكش و تونس و الجزائر را فرانسه تصاحب نموده، جاوه و جزائر بحر محيط را هلند مالك
الرقاب گشته، تركستان غربى و بلاد وسيعه ماوراء النهر و قفقاز و داغستان را روس به حيطه تصرف در آورده، تركستان شرقى را چين متصرف شده و از ممالك اسلامى جز معدودى بر حالت استقلال باقى نمانده و اينها در خوف و خطر عظيمند .»١٨

.٤ چگونگى برخورد با، استعمار، از نكات ديگر افتراق و تمايز ميان عبده و سيّد است. همان گونه كه سابقاً اشارت رفت، او مقامات انگليسى مصر را متقاعد مى‌كند كه با منافع سياسى آنان، ستيز و اصطكاكى نخواهد داشت.

عبده، در مسافرتى كه در ١٩٠٣ م به الجزائر و تونس دارد، ديدگاههاى خويش را به مردم آن سامان، منتقل مى‌كند. خلاصه‌اى از آن ديدگاهها، در مجله المنار با عنوان: «نصيحة الامام لاهل الجزائر و تونس» نشر يافت. از جمله او، به مردمان آن منطقه كه تحت استمار فرانسه مى‌زيستند، چنين توصيه مى‌كند:

«با حكومت (استعمارى ) مدارا كنند و از اشتغال به سياست بپرهيزند. به اين شيوه، مى‌توانند از يارى حكومت فرانسوى، بهره جويند. زيرا حكومتهاى (استعمارى ) در تمامى مناطق وقتى اعتقاد داشته باشند كه مردم منطقه از آنان ناخشنودند يا به حكومت ديگر دل سپرده‌اند، با آنان سخت گيرانه بر خورد خواهند كرد. »١٩

همچنين عبده، در نامه‌اى كه به عالم جزائرى عبد الحميد سمايا در سال ١٩٠٣ م. مى‌نويسد، به او چنين توصيه مى‌كند:

هر چند به خرد والايت، اطمينان دارم و نيز آگاهم كه نياز مسلمانان را به خويشتن مى‌دانى، امّا چاره‌اى جز آن نمى‌بينم كه اين نكته را يادآور شوم كه مبادا به بررسى سياست حكومت (فرانسوى در الجزائر ) و يا حكومتهاى ديگر ، بپردازى و در آن سخن بگويى اين مقوله، خطرناك است و ضرر آن، سريع و قريب. همانا مردمان، محتاج به نور دانش و راستى در عمل و جديّت در تلاش هستند تا بتوانند در سلامت و امنّيت با امّتها و ملتهاى مجاور خود زندگى كنند. »٢٠
عبده، ستيز با استعمارگران و تلاش در راه رفع سلطه آنان را، بى فايده و خطرناك مى‌شمرد. او مدارا با حكومتهاى استعمارى و تلاش در راه رفع زمينه‌هاى عقب ماندگى در جهان اسلام را مسأله اصلى و جدّى مى‌داند. او در اين راه، حتى استفاده از استعمارگران و كافران اجنبى را، بى اشكال مى‌داند. د ر استفتائى كه از او صورت گرفته گرفته است، چنين پاسخ مى‌دهد:

«ادله قرآنى و روايى و شيوه رفتار سلف، نشانگر آن است كه مى‌توان از غير مؤمنان و صالحان در مواردى كه خير و منفعت مسلمانان اقتصادى آن را دارد، استفاده كرد.

كسانى كه براى تجمع كلمه مسلمانان و تربيت ايتام مسلمانان از غير مسلمانان، بهره مى‌گيرند، چيزى جز آنچه پيامبر و يارانش انجام داده‌اند، مرتكب نشده‌اند. و كسانى كه اين گروه را تكفير يا تفسيق مى‌كنند، خود يا كافر يا فاسق هستند. داعيان خير و صلاح، بايستى در دعوت خود جديّت كنند و بر شيوه خويش، حركت كنند و از فحش فحّاشان و سرزنش سرزنشان نهراسند. »٢١

مطلب فوق يعنى استفاده از اجانب و استعمارگران، از نكات مطرح و بحث انگيز در قرن نوزدهم است.

عبده، به صراحت حكم به جواز اين عمل دارد و در مسير رفع نيازها و پيشبرد اهداف، استعانت از كفار ( كه در آن مقطع، عمدتاً محافل وابسته به دولتهاى استعمارى بودند ) را مجاز مى‌شمرد.

« عبده » در تحليل ميزان اقتدار قدرتهاى استعمارى، قدرتى ژرف و گسترده را براى آن قائل است. از اين روى، حركتهاى ضد استعمارى را در تخطئه مى‌كند و آنان را به كوته نظرى متهم مى‌كند. او، گر چه تسليم و اطاعت از قدرتهاى استعمارى راپذيرا نيست، اما مى‌گويد:

« اخراج انگليس از خاك مصر، عملى دشوار و سنگين است. بايستى براى رسيدن بدان، جهاد از منهج حكيمانه‌اى بر خوردار باشد. همچنين بايستى عمل
دراز مدتى كه شايد قرنها به طول بينجامد، را در نظر بگيرد. اين مسأله، كار كوچكى نيست كه تنها با سخن گفتن در محافل و نوشتن در جرائد به دست آيد .»٢٢

تأكيد عبده بر اقتدار استعمار و روند دراز مدت حضور حكومتهاى استعمارى، در حقيقت نقّادى حركتهاى وطن گرايانه كسانى چون مصطفى كامل و ديگران است كه در مصر، به جدّ دنبال رفع سلسله انگليس بودند.

سيد جمال در رابطه با استعمار و شيوه برخورد آن، تلقّيات ديگرى داشت. او معتقد بود استعمار بر شالوده واهمه ملتها استوار است. به نظر سيد، استعمار انگليس، كه در آن دوره، از اقتدار ويژه‌اى برخوردار بود، از سر چشمه ترس و اوهام جهان اسلام، گذران مى‌كند و كوس خداوند گرى مى‌زند. در مقاله زيبائى كه تحت عنوان « وهم » در جريده « عروة الوثقى » منتشر مى‌كند، چنين مى‌نويسد:

« خداوند، توهم را نابود كند... توهم ضعيف را قوى، نزديك را دور، مكان امن را هولناك مى‌نمايد، قوه و هم، آدمى را از خود بيخود مى‌كند و حواس او را، از او باز مى‌گيرد. موجود را معدوم و معدوم را موجود به نظر مى‌آورد...»٢٣

سيد، پس از طرح نكاتى به ديدگاه خود، درباره سلطه انگليس بر مصر و نيز عامل شكست قيام عرابى پاشا مى‌پردازد. آن گاه در پايان مقاله، اظهار مى‌كند:

« نيروى جنگى دريايى انگلستان، واقعيتى انكار ناپذير است. اما اين نيرو، نهايتا در سواحل اثر مى‌گذارد و نمى‌تواند در بيش از ٢ فرسخ ( در فاصله از دريا ) تأثير بنهد. به فرض آن كه انگليس، توپخانه خود را متوجه سواحل كند، اگر مردمان شهرها با آنان در تعارض باشند، آيا انگليسيها الى الابد مى‌توانند در پناه توپها بمانند. با آن كه نيروى نظامى در خشكى ندارند! جز و هم و خيالات چيزى نيست. اين خيالات و اوهام، از جلوى ديدگاه غربيان كنار رفته است. آنان، انگليسيان را شناخته‌اند. مى‌دانند انگليس قدرت ناتوانى است كه بر حقوق قدرتمداران چنگ مى‌افكند. تنها صداى بلندى دارد و شبحى غول پيكر. (در
نتيجه دولتهاى غربى ) در برابر آن، به تعارض و ستيز برخاستند... اما اين توهم بايستى از جوامع شرقى به كنار برود .»٢٤

سيد جمال، كوشش دارد تا مخاطبان را به نيروى لا يزال انسانى خويش واقف كند تا با آنچه كه او تنها صدايى هول‌انگيز و شبحى غول پيكر مى‌خواند، درگير شوند و مطمئن باشند كه گره اين طلسم افسون شده، جز با ريشه كن ساختن ترس و هراس، باز نخواهد شد.

سيد با اين نگرش، يك لحظه از پيكار با استعمار، باز نماند. قلع و قمع آنان را از مناطق جهان بويژه دنياى اسلام، پى گير بود. سران امت اسلامى و مردمان آن سامان را، به جهادى گسترده و پيوسته عليه استعمار فرا خواند. هيبت ظاهرين استعمارگران را به مسخره گرفت و جوامع استعمار زده را، به مايه‌هاى ضعف و فتور آنان واقف ساخت. سيد، پرچمدارى مبارزات ضد استعمار را بر دوش استعمار را بر دوش داشت و اين رايت را در مناطق مختلف جهان اسلام برافراشت.

.٥ عبده، جهان اسلام را در زمانه خويش، فاقد زمينه‌ها و صلاحيت لازم براى پذيرش دموكراسى و نهادهاى آن، تلقى مى‌كرد. او معتقد بود مسائلى چونان پارلمان، احزاب و... به شرائط و زمينه‌هايى نيازمندند. به نظر وى، آن پيش زمينه‌ها، هنوز پديد نيامده بودند.

او، در مقاله‌اى كه با عنوان « خطاء العقلاء » نگاشت، داعيان قانون اساسى و پارلمان را، خردمندان خطا كار مى‌شناسد. او اظهار مى‌كند:

« خطا، بلكه جهالت است كه ملت به چيزى مكلّف شوند كه حقيقت آن را نمى‌شناسد... ملتهايى كه عادت كرده‌اند كه مهار كارهايشان به دست پادشاه يا امير يا وزيرى باشد، كه امور آنان را بگرداند، بدون آن كه ملت نظرى در مصالح خويش داشته باشد، نمى‌توان از چنان ملتى خواست كه در امور عمومى خويش، دخالت كند و الاّ نظام زندگى مختلّ خواهد شد.

اگر ما بخواهيم مثلاً افغانستان به مرحله امريكا ( در نظام قانونى ) برسد بايستى
قرنها بگذرد، تا دانش در آن گسترش يابد و خردها تهذيب گردند و تمايلات فردى، كاهش بيابند و افكار جمع گرايانه گسترش پيدا كنند تا آنچه كه در كشورهاى غربى به نام حق رأى عموى است، پديد بيايد...

اما انديشه وران ما، مى‌خواهند مناطق جهان اسلام (با شرايط فعلى ) مثل اروپا (با شرايط خاص آن ) بشود. اينان، در آرمانهايشان ناكام خواهند شد. از سوى ديگر به مناطق خودشان ضربه خواهند زد و تلاشهايشان، نصيب باد خواهد شد. از سوى ديگر به مناطق خودشان، ضربه وارد مى‌آورند زيرا مقررات و نهاده‌هاى جديد، بر شالوده صحيح استوار نگشته است. چيزى نخواهد گذشت كه اين مقررات نوين، از بين خواهد رفت و امور، به شرايطى بدتر باز خواهد گشت. زمان از دست خواهد رفت و جوامع در همان حالت كهن خواهند ماند. با آن كه مى‌توانستند بهتر از آن باشند. بنابراين، آن كه سعادت و خير اين مناطق را مى‌خواهد، بايستى در اتفان و استحكام تربيت عمومى بكوشد بعد از آن، تمامى اهداف و خواسته‌ها به دست خواهد آمد .»٢٥

نگرش و تأمل در مطالب فوق. ديدگاه عبده را به خوبى مى‌نماياند. او، گر چه در مباحث تئوريك و نظرى خود، مى‌كوشد بنيادهاى نظام دموكراسى را با تفكر اسلامى همساز نشان دهد و نهادهاى حكومت دموكراتيك، چون: پارلمان، حق رأى و... را از زاويه مبانى دينى، تصحيح كند و مشروعيت بخشد، اما بجدّ معتقد است كه پديدار شدن آن نهادها، احتياج به زمينه‌هايى دارد كه ابتدا، بايستى در تحصيل آن كوشيد و در همين نقطه است كه مجدداً بر نقش عظيم تربيت عمومى به عنوان شرط اصلى و پيش زمينه غير قابل اغماض، تأكيد مى‌ورزد.

سيد جمال، در اين مسأله نيز چونان عبده نمى‌انديشيد. او پى گيرانه از پارلمان و انتخابات و ديگر پديده‌هاى سياسى معاصر، دفاع مى‌كرد و سران امت اسلامى و نيز جهان اسلام را، به استقبال از آن فرا مى‌خواند. سيد، در مكالمه‌اى كه با خديو توفيق، دارد، چنين اظهار مى‌كند:
«امير مصر، به من اجازه خواهند داد تا با آزادى و اخلاص هر چه تمامتر، سخن بگويم. ملت مصر، همانند ديگر ملتهاست. گر چه از تنبل و نادان، خالى نيست، امّا از وجود دانشور و خردمند نيز محروم نبوده و نيست. ( امير ! ) همان گونه كه شما به مردمان مصر مى‌نگيرد، اگر شما خير خواهى اين مخلص را بپذيريد و در مشاركت عمومى در اداره كشور از طريق شورا، شتاب كنيد و دستور دهيد تا نمايندگان مردم برگزيده شوند تا به تقنين قوانين بپردازند و به نام و به اراده شما، پايدارتر خواهد شد. »٢٦

آنچه سيد جمال در مقدمه گفتار، ارائه مى‌كند، پاسخى به عناصر مستبد و محافظه كار است كه مردم را، لايق و شايسته دخالت در اجزاء و نهادهاى حكومت نمى‌شمردند و مسأله رشد بيسوادى، رواج رخوت و تنبلى و مسائلى از قبيل آن را، دليل بر آمده نبودن مناطق جهان اسلام براى پذيرش نهادهاى دموكراتيك و عناصر آن، مى‌گرفتند.

سيد، در گفتارى ديگر، حكومت مشروطه دفاع مى‌كند و آن را، جايگزين مناسبى براى حكومتهاى استبدادى مى‌شمرد:

« تغيير شكل حكومت مطلقه استبدادى به حكومت پارلمانى مشروطه، آسانتر و سريعتر به دست مى‌آيد... (در پرتو اين حكومت ) پادشاه مشروطه، عظمت پادشاهى را خواهد داشتو نمايندگان ملت، سختيهاى اداره مملكت و دفع مفاسد و حفاظت از سلامت آن را، با مال و جان، به عهده خواهد داشت... اين شكل از حكومت، متناسب مصر، دولتها و امير نشينهاى مسلمان در شرق است... اما حكومت جمهورى، الآن براى شرق وساكنان آن متناسب نيست. »٢٧

سيدّ، در رابطه با احزاب سياسى نيز، ديدگاه خاصى دارد. او، به مشكلات احزاب سياسى در مشرق زمين واقف است. از جمله مى‌گويد:
« احزاب سياسى در مشرق زمين، درمان خوبى هستند. اما متأسفانه پس از چندب به دردى ناگوار مبدل مى‌شوند... احزاب سياسى با شالوده ضعيف و افراد اندك پا مى‌گيرند. مردانى سخنور و كار آزموده، ميان آنان ديده نمى‌شود.در راه آزاديملت از يوغ بردگى و استبداد، اظهار جانفشانى مى‌كنند... ملّت در وراى و عده‌هاى حزب، سعادت و رفاه و آزادى و استقلال و برابرى را در وسيع‌ترين شكل متصور، تصور مى‌كند... با حزب همكارى مى‌كنند. تمامى نمودهاى اطاعت يارى و فداكارى را نشان مى‌دهند. پس از آن كه آنچه را حزب از ملت مى‌خواست به دست آوردو امور براى آن، استوارى و استحكام يافت. در رهبران حزب، استبداد و خود محورى علنى مى‌شود حب ذات، گردن مى‌كشد در نتيجه، اطاعت و انقياد، از قلبهاى ملّت بر چيده مى‌شود و دلها از آن فرمانبرى مطلق، سر مى‌خورد و در نتيجه نفرت عمومى پديد مى‌آيد. »٢٨

سيّد پس از تحليل فوق، مخاطب خويش را، از يك نتيجه‌گيرى غلط بر حذر مى‌دارد او اظهار مى‌كند:

«مباد، از اين كلام من، چنين استنتاج شود كه احزاب، كلاً ثمر و فايده‌اى ندارند... بر اساس سنت تدريج در جوامع، اشكال ندارد كه ( ملّت ) از جرگه حزبى به جرگه حزب ديگر در آيد و وعده هايى را بپذيرد كه گاه راستند و گاه نادرست تا آن كه در شرق، آنچه كه در غرب پديد آمده، پديدار گردد. افرادى به وجود آيند كه مرگ در راه وطن را، غنيمت بشمارند و... »٢٩

نكته اخير در كلام سيّد از امهات مباحث زندگى اجتماعى و مشاركت عمومى است. او، معتقد است: گر چه احزاب سيا سى در شرق،خود مشكل ساز شده‌اند، اما نبايستى آن را تخطئه اصل تفكّر حزبى گرفت. ملتهاى شرقى بايستى چندان در تجربه و آزمون احزاب سير كنند تا به مرور بتوانند احزاب مناسب خويش را، پيدا كنند. زندگى اجتماعى و نهادهاى آن، چونان زندگى طبيعى در يك سير آزمون و خطا به دست مى‌آيد و هر قدر، زمان آغاز ديرتر باشد، طبيعى است كه فرصت
يادگيرى و احتراز از خطا، به تأخير خواهد افتاد.

٦.عبده، از خشونت و خونريزى پرهيز دارد. مسيرى را مى‌پويد كه به جنگ و درگيرى نينجامد. حتى هنگامى كه در، قيام عرابى پاشا حضور پيدا مى‌كند، از دستاوردهاى آن، چنين ياد مى‌كند:

«اين اولين گام در تاريخ نوين ماست. ميوه نوبرى كه ديگران آن را با خون آبيارى كردند (و به آن رسيدند) و ما با آب نيل. صفاى اين قيام، با خون انسانها كدر نشد و اشك ديدگان، با آن مخلوط نگشت و... »٣٠

سيد جمال، به گونه‌اى ديگر مى‌انديشيد، او، معتقد بود كه راه استقلال و آزادى، از درياى خون مى‌گذرد. نبايد از آن هراسيد و خيال ناصواب به خويش راه داد. او مى‌گفت:

« اگر بتوان گفت چيزى نابخشودنى است، مهمترين آن آزادى و استقلال است.

پادشاه و سلطان بر امور جامعه، آزادى حقيقى را از روى طيب نفس و رضايت خاطر، اعطا نخواهند كرد.استقلال هم چنين است... اين دو نعمت، تنها با قوت و اقتدار، در اختيار ملتها قرار گرفته است. خاك آنان، با خون فرزندان امين، با مناعت و لند نظرشان در هم آميخته است. »٣١

.٧ معاشران و مخاطبان عبده، عمدتاً تحصيلكردگان محافل حوزوى و دانشگاهى بودند. محفل درس و سخن او را، اين كسان گرم نگه مى‌داشتند. حتى مستمعان سخنرانيهاى او در مساجد را، اين كسان گرم نگه مى‌داشتند. حتى مستمعان سخنرانيهاى او در مساجد را، عمدتاً، اين طبقه شكل مى‌دادند امّا سيّد، چنين نبود. از هر صنف و طائفه‌اى مستمع و مخاطب داشت. مسجد و مدرسه، كوچه و بازار و خيابان و دكان، محفل سيد بودند. هر طبقه‌اى به آن راه داشت. هر فردى، در حدّ بضاعت خويش، خوشه چين كلام و پيام و آرمانهاى سيد بود.

عبده، خود از اين تمايز سيد، چنين ياد مى‌كند:

« سيد، حكمت را به خواستار آن و غير او، منتقل مى‌كرد. از ويژگيهاى او اين بود كه مخاطبان را به سوى خواسته‌هاى خود، جذب مى‌كرد، هر چند مخاطب
در ابتدا، اهليت آن را نداشت. من بر او عبطه مى‌خورم زيرا در من حالت مجلس و زمان آن اثر مى‌گذارد. من زمينه سخن پيدا نمى‌كنم مگر آن كه محل را قابل و استعداد مخاطب را، اعيان ببينم. »٣٢

تفاوت فوق، از نكاتى است كه از عبده چهره‌اى صد در صد آكادميك و علمى مى‌سازد. كسى كه تنها در محافل دانش پژوهى، ديدگاههاى خويش را ارائه مى‌كند و يا نظريّات خويش را براى ايشان، مى‌نگارد و نشر مى‌دهد. اما سيد، عوام و خواص را در محفل خويش دارد برخى از فدائيان او، كسانى بودند كه شايد از خواندن و نوشتن نيز بهره نداشتند، اما طنين كلام سيد را در جان داشته‌اند و آرمان او را دريافته‌اند و در پى او، بر آمده‌اند.

.٨ عبده در باورهاى كلى، فردگرا بود. گر چه به زندگى اجتماعى و احكام آن، بى توجه نيست، اما راز و رمز سعادت را، در دنياى فرد جستجو مى‌كند. صلاح اجتماعى را در پرتوى صلاح فردى مى‌داند. سعادت جوامع را در تغيير و تحول افراد، معرفى مى‌كند. شايد تحليل مارسل بوارز در زمينه، بيگانه با حقيقت نباشد:

« ( عبده ) از يك طرف ضرورت مطلق و لازم دين در زندگى مردم و در نتيجه برترى ترديد نا پذير شريعت اسلام را مى‌ديد. از طرف ديگر لزوم اقتباس و جذب بهترين بخش دانش غربى. چون اسلام با عقل هماهنگى كامل دارد، پس ممكن نيست كه جلوى پيشرفت يا ترقى را بگيرد. اين استعداد اقتباس ممكن بود، مكتسبات از خارج را فلقط به فنون محدود كند. عبده در اين مورد آشكارا از استاد خود سيد جمال الدين جدا مى‌شود و درباره ارزش اصلاحاتى كه مبتنى بر شورش ضد استعمارى و متكى بر براهين دينى باشد، ترديد مى‌ورزد وى بر عكس چنين مى‌انديشد كه رهايى جهان اسلام، وابسته است به آزادى فرد و مى‌خواست قيدهاى ناشى از تقليدهاى نسنجيده و استنباط نادرست از احكام دين از ميان برود. »٣٣
نكته اخير در كلام مارسل بوارز مورد نظر و تأكيد است. عبده بر آزادى فردى و صلاح شخصى، تأكيد مى‌كند. اما سيّد، راه ديگرى را پيمود. گر چه از اصلاح افراد غافل نبود، اما همّت و آرمان خويش را، متوجه تغييرات و اصلاحات عام و جمعى كرد او، به اصلاح ملتها و نهادهاى اجتماعى، اوليت داد. نزديك شدن او به پاره‌اى از سلاطين و دعوت از آنان براى اصلاح و تحول ، مسلماً به اعتبار نقش فردى و شخصى آنان نبود، بلكه پايگاه اجتماعى آنان را در نظر داشت. سيّد در تحول و دگر گونى آنان، تغييرا ت گسترده اجتماعى را، تمنّا داشت و در يك كلام، سيد دلبسته دگرگونيها و اصلاحات عام اجتماعى بود. او به دنبال آن نبود كه با پرورش يك گل در گلدان و گسترش آن، در نهايت بوستان و گلستان درست كند. او مى‌خواست فضا و محيطى را فراهم كند كه از دشت و بيابان، گل برويد و كوير خشكيده به جنگل سبز مبدّل گردد.

علل تفاوت‌
عبده، بيش از ده سال در كنار سيد زيست. در مدت اقامت ده ساله سيد در مصر، سايه به سايه او حركت كرد و شاگرد وفادار و رفيق رزم و بزم سيد بود. پس از پايان تبعيد سيد به هند و بازگشت او به سوى گشورهاى خاور ميانه و سفر او به اروپا، او از عبده مى‌خواهد كه به او بپيوندد و عبده، اين كار را مى‌كند و حدود ٣ سال با سيد در اروپا، به نشر « عروة الوثقى » و ديگر فعاليتهاى سياسى مى‌پردازد. سيد در آن دوره، تمجيد و تعريف بسيارى از عبده دارد. او را با ستايشها و اوصاف ارجمندى، ستوده است از جمله مى‌نويسد:

« مصر، بهترين منطقه در نزد من است. من در آن جا، از شيخ محمد عبده جدا شدم كه كوهى از دانش استوار بود ( خود ) لشگرى از حكمت، بزرگ منشى و بلند نظرى. »٣٤

عبده نيز شيفته و مريد سيد بود. بارها، اين ارادت را نشان داد. پس از تبعيد سيد
از مصر و شكست قيام عرابى پاشا، سيد در نامه‌اى به عبده، مصريان را به پيمان شكنى و عدم همراهى كامل متهم مى‌كند و گويا در نامه خود، كم و بيش، به عبده نيز تعريض دارد. عبده، در پاسخ نوشته است:

« آنچه مولاى من در ارتباط با بى وفايى مصريان نوشته‌اند، شواهد بسيار دارد.

حوادث تأييد كننده آن براى شما و من است. اما من چنين نيستم. شما، ما را از سرشت ( خمود ) مان بيرون آورديد، ما را به گياه غير بومى بدل كرديد كه آن زمين نمى‌تواند تغذيه مان كند. فضاى آن نمى‌تواند هواى كافى در اختيار مان بگذارد و... »٣٥

از اين گونه ستايشها و توصيفها، در كلمات عبده بسيارند. اما پس از جدا شدن عبده و سيد، تمايز گرايشهاى آن دو، بيشتر مى‌شود نقاديهاى صريحى از عبده، نسبت به روش سيد جمال مشاهده مى‌كنيم. از جمله اظهار نظر مى‌كند:

«اگر سيد جمال، به سلطان (عثمانى) در حد امكان نزديك مى‌شد و او را به اصلاح تعليم و تربيت وا مى‌داشت (بدون آن كه به فساد حاشيه نشينان تعرض كند و در شؤون آنان خود را وارد بسازد، بلكه حتى آنان را در اهداف ناچيز و پستشان مساعدت و يارى مى‌كرد.) بسيار مناسب بود و در آن صورت مى‌توانست مقاصد خويش را، اجرا كند. مثلاً براى سلطان، اين تصميم را مى‌آراست كه اصلاحاتى پيرامون وعظ در جامعه و يا تعليم دينى در مدارس صورت گيرد. در ضمن (از سلطان مى‌خواست كه) ٥٠٠ جنيه به «ابوالهدى» مقررى بدهد و نشان و درجه‌اى به پسر و برادر او اعطا كند (تا آنان با اهداف سيد درگير نشوند) در آن صورت «ابوالهدى» (نه تنها به تعارض بر نمى‌خاست بلكه) كمك او در اهدافش بود... ولى سيد، در امورات اين افراد فاسد وارد شد با آن كه اصلاح آنان، از محالات است. در نتيجه تلاش او ناكام ماند.»٣٦

انتقادات فوق، از سوى عبده، به معناى نقد كلّ شخصيت سيد نبود. در جاى جاى كلمات عبده تا پايان عمر، حق‌شناسى او نسبت به سيد و اعتراف به گستره
علم، دانش و بيدارى و ديگر نقاط امتياز سيّد ديده مى‌شود. امّا عبده روش خود را داشت. شيوه‌اى كه خشم و غضب سيد را بر مى‌انگيخت و در نهايت به پايان مكاتبات ميان آن دو منتهى شد. بارها سيد او را به جبن و ترس متهم كرد. سيد در يكى از نامه هايش كه از آستانه به او، مى‌نويسد:

«به من مى‌نويسى و امضا نمى‌كنى؟... معما گونه حرف مى‌زنى؟... (چرا مى‌ترسى؟) سگها چه هستند؟ كم يا زياد. حكيمى باش كه دنيا را بازيچه ببيند و كودكى حريص و آزمند مباش.»٣٧

مطالعه زندگانى اين استاد و شاگرد و تفاوتهاى فكرى و رفتارى آن، ايجاب مى‌كند كه بررسى در خورى درباره زمينه‌ها و علل پيدايش اين اختلاف نظر صورت گيرد. هر دو، به اصلاح و تقويت بنيادهاى دين مى‌انديشيدند و اقتدار مسلمانان را، مى‌طلبيدند امّا چگونه شد كه در شيوه و رفتار، روشهايشان متمايز شد و ديدگاههاى متفاوت پيدا كردند؟

به خاطر اطاله كلام، متأسفانه مجال گسترده و دقيق، باقى نمانده است، امّا در حدّ اشاره، به چند نكته اصلى بسنده مى‌كنيم.

.١ شكست قيام عرابى پاشا، تأثيرى ژرف در روحيه عبده داشت. اين قيام از سپتامبر سال ١٨٨١ آغاز شد و در سپتامبر سال ١٨٨٢ با دخالت انگليسها، به شكست انجاميد و رهبران آن به زندان افتادند. عبده نيز به عنوان يكى از رهبران قيام، به زندام مى‌افتد و پس از مدتى، به خارج از كشور، تبعيد مى‌شود. خيانت عده‌اى از رهبران نهضت، سركوبى شديد قيام توسط عمال انگليس و... بذر نا اميدى و يأس را در دل عبده بارور كرد. در نامه‌اى از زندان، مى‌نويسد:

«فلانى و فلانى دو گزارش داده‌اند و تمامى پيامدهاى حوادث گذشته را، بر عهده من نهاده‌اند و از هيچ گونه تحريف و دروغ،

ابائى نكرده‌اند. »٣٨

موضع عبده در ارتباط با اين قيام و تحليلهاى او در اين زمينه، نيازمند بحث تفضيلى است، امّا در مجموع، بررسى كنندگان زندگانى او به اين نكته اشاره دارند
كه شكست قيام عرابى پاشا تأثير ژرفى در روش و شخصيت عبده بر جاى گذاره است. از جمله مى‌نويسند:

« ميان سيد جمال و شاگردش محمد عبده، تفاوتهاى آشكار شد و اختلافاتى سرزد. عبده، از نسل حاضر (در زمان خود ) مأيوس بود. چون آنان را در قيام عرابى پاشا آزموده بود. »٣٩

گر چه عبده پس از تبعيد، در كنار سيد در اروپا، با او همگام و هم نفس بود. اما آثار وقايع شكست قيام، در خاطر و جان او، راه يافته بود. انقلابى كه حدود يكسال، در مصر هيجان و اميد آفريد و هواداران تغيير و اصلاح را، به آينده‌اى بهتر، نويد داد.

در مجموع، مى‌توان گفت تفكر ميانه روانه و اصلاحى، در بسيارى از موارد، در بستر شكستها حركتهاى انقلابى، متولد مى‌شود. انقلابيون قديمى و يا ناظران روند يك قيام و جنبش، پس از سركوبى و شكست به گونه‌اى طبيعى به سوى انديشه‌هاى اصلاحى و تربيتى‌سوق داده مى‌شوند. وقتى كه خود يا ديگران را در حركتهاى شتاب خيز و حماسى ناتوان مى‌يابند، طبيعى است كه راه صواب را در گامهاى تدريجى و بى دردسر، يا با دردسر كمتر، جستجو مى‌كنند. مطالعه جنبشها و انقلابها، نشان مى‌دهد كه همواره پس از سركوب و ناكامى يك نهضت، تمايلات ميانه روانه و اصلاح گرانه، رو به افزايش بوده‌اند. كسانى مانند سيد جمال استثناهاى زندگى بشرى اند. كسانى كه همواره پس از سركوب و ناكامى يك نهضت، تمايلات ميانه روانه و اصلاح گرانه، رو به افزايش بوده‌اند. كسانى مانند سيد جمال استثناهاى زندگى بشرى اند. كسانى كه شكستها، آنان را به عقب نشينى و انداشته است، بلكه در مواضع خويش، استوارتر و حماسى‌تر حركت كرده‌اند.

.٢ زندگانى سيد، خود عامل ديگرى براى گرايش عبده به اصلاح گرايى و ميانه روى بود. ناكاميهاى ظاهرى سيد در مصر، هند، اروپا، ايران، افغانستان و عثمانى، اين تحليل را فراديد عبده به تصوير كشاند كه سيد به واسطه روحيه انقلابى و حماسى خويش ناكام مانده است. او، مى‌ديد كه سيد در هيچ نقطه‌اى، زمينه فعاليت جدى پيدا نكرد، در هر نقطه‌اى كه فرود آمد، پس از مدّتى به واسطه درگيرى
با حاكمان با قهر و اجبار، بيرون رانده شد و يا در نهايت، محبوس مانند در كنار باب عالى پايان عمر خويش را گذراند.

عبده كه زندگانى سيد را، لحظه به لحظه لمس كرد و يا در جريان آن قرار گرفت، طبيعى بود كه در شيوه و روش سيد، به ترديد افتد. از آن جا كه او در آرمانهاى سيد نقص و فتورى نمى‌ديد و همچنين در توانايى شخصى و قابليتهاى او، ترديدى روانمى داشت، نقد و كند و كاو خويش را به شيوه‌ها و روشهاى او مبذول مى‌كند و در نهايت، شيوه متمايز از او را بر مى‌گزيند.

در اين مقام، فرصت آن نيست كه از كاميابى و يا ناكامى سيّد سخن بگوييم، اما اشاره‌اى به سخن عبد القادر مغربى مى‌تواند راهگشاى بخشى از آن تحليل باشد:

« در اواسط قرن گذشته، مصلحانى از فرزندان شرق مسلمان (در فاصله زمانى نزديك به يكديگر ) برخاستند. آنان ملتهاى خويش را، تحذير كردند و پادشاهانشان را هشدار دادند... امّا منطقه فعاليت هر يك از آنان، محدود به كشور خود بود... امّا جمال الدين، فرياد رسايش در گوش تمامى كسانى كه در زمان او مى‌زيستند، مى‌پيچيد. شايد بتوان گفت ناكاميهاى سيد جمال در برخى از تلاشهايش، زمينه موفقيت را (براى افراد بعد ) فراهم آورد. كسى چه مى‌داند شادى اگر سيد جمال چون ديگران با حكمرانان مماشات و مدارات مى‌كرد، نواى او، ضعيف و پيام وى، از ميان مى‌رفت. »٤٠

.٣ « عبده » شخصيتى عقل گرا و منطقى است. تأكيد او بر تعقل و خردورزى، در تمامى مقالات و نوشته‌هاى او موج مى‌زند. او مى‌كوشد دين، جامعه، انسان، سياست و همه چيز را از منظر « عقل » بنگرد، به نظاره بنشيند و تفسير و تحليل بنمايد. جوهره شخصيتى عبده، از جا نمايه خرد سرشار است. عواطف و احساسات كمرنگند ويا در ساحل اقيانوس خرد، آرميده‌اند.

دنياى وجودى كسانى چون عبده كه جهان را در روابط منطقى و رياضى، دنبال مى‌كنند، دنياى ويژه و مخصوصى است. اينان، در هر اقدام معادلات را
مى‌نگرند، پيامدهاى متحمل را در پيش ديد مى‌آورند. ذهن آنان، احتمال ساز و توهم پرور است. در نتيجه از اقدام به اعمالى كه سود به غبن آن نامعلوم است، احتراز دارند.

جايگاه شخصيتى عبده، در چونان گردونه‌اى است. او جز در تب و تاب انقلاب عرابى پاشا و در مدّت همجوارى با سيّد، با ذهنى صد در صد عقلانى و منطقى به قضايا مى‌نگرد. ذره‌اى تخطّى از شرايط و گذارها را روا نمى‌شمرد. اما سيد جمال، گونه‌اى ديگر است. او، عليرغم اطلاعات و حوزه گسترده دانش و عقلانيات، با شور و عواطف آميخته است. سيد جهان انسانى را از منظر عقل و عواطف مى‌نگرد. گر چه در گردونه عقل، انسان گام به گام حركت مى‌كند و طفره بر او محال است، اما سيّد و كسانى چون او، معتقد بودند كه تغيير جوهره باورها و عواطف، مى‌توانند جهشهايى را سر و سامان بدهند كه شايد در ابتدا دست نيافتنى مى‌نمودند، بيان آتشين و كلام نافذ سيد، تماماً در راستاى تحول اجتماعى از راه تغيير و انگيزش عواطف و باورها، صورت مى‌يافت. او، بدان معتقد بود كه جوامع مسلمان، تنها مشكل كمبود دانش و تربيت ندارند، بلكه در گرايشها و تمايلات و عواطف نيز، سستى دارند. سيد، در مقاله‌اى كه با عنوان: « تعصب » مى‌نگارد، تلاش مى‌كند كه براى احساسات وطن گرايانه و دين خواهانه، مكانتى ترسيم كند.

در مقدّمه اين مقاله، مى‌نويسد:

« تعصب، لفظى است كه در زبان مردمان افتاده است ( بويژه در كشورهاى مشرق زمين ) زبانها آن را مزمزه مى‌كنند و دهانها در محافل و مجامع، آن را پرتاب مى‌كنند ( بى آن كه بدانند چه مى‌گويند ) اين واژه، تكيه كلام سخنوران شده است... كمتر سخنى است مگر آن كه در ابتدا، يا در حواشى و يا در پايان آن، از تعصب سخنى به ميان نباشد. آنان، تعصب را ريشه هر مشكل و سر چشمه هر سختى مى‌دانند. گمان مى كنند حجابى سنگين و سدّى محكم، ميان متعصبان رستگارى وجود دارد. آن را، علامت نقص و رايت رذيلت مى‌دانند. و در اين
ميان، كسانى كه چونان فرنگيان، خود را در مى‌آوردند و در تقليد از آنان راههاى خبط وخطا مى‌پيمايند، بيش از ديگران درباره اين بدعت جديد! داد سخن مى‌دهند. مشاهده مى‌كنى كه وقتى آنان در مفاسد تعصب سخن مى‌گويند، سر تكان مى‌دهند وبا ريش شان بازى مى‌كنند و سبيل تاب مى‌دهند و اگر مى‌خواهند كسى را از رتبه بيفكنند، با لفظ فرانسوى « فتاتيك » او را مى‌شناساند. اگر كسى را مخالف با مشرب خويش بيابند، او را متعصب مى‌خوانند و به او، اشارت و كنايت مى‌زنند و وقتى او را مى‌بينند، چهره را در هم مى‌گرداند و روى هم ترش مى‌كنند... »٤١

سيد، پس از مقدمه فوق، به اين نكته مى‌پردازد كه غربيان خود، از تعصبات ويژه‌اى برخور دارند و روند احساس زدايى در جهان اسلام با عنوان مبارزه عليه تعصب شگردى است كه خود آنان، براى به تمكين در آوردن ملل مستعمره طرحريزى كرده‌اند.

در يك كلام، سيد، هم خود عاطفى و حماسى است و هم به احساسات و عواطف بهار مى‌دهد و در نتيجه، شيوه عمل او، به گونه‌اى ديگر است. اما چونان عبده و اصلاح گرايانى چون او، به معادلات و محتملات چندان بهايى نمى‌دهد. براى خويش وظيفه‌اى مى‌شناسد كه از هر مكان و موقعيت ممكن، براى رسيدن به آن، تلاش مى‌كند. او، فرصت و زمان را، محدودتر از آن مى‌داند كه وسوسه‌هاى تئورى پردازان را، تحمل كند و زيان ديگرى را براى آن، هدر دهد. سيد چه در ايران و چه در كشورهاى ديگر، حرف دل خويش را بر زبان داشت. در خانه او (و يا بهتر بگوييم محل اقامت وى ) افراد مختلف حضور مى‌يافتند و او انتقادهاى صريح خويش رااز وضع دولتها، نظام بين المللى و دهها مسأله حساس بيان مى‌كرد. بسيارى از خير خواهان! روش او را نمى‌پسنديدند و حتى به او تذكر مى‌دادند كه اين سخنان، محافل خصوصى و جمع خاص مى‌طلبند، سزا نيست كه در برابر هر عامى پا برهنه‌اى، عرضه گردد. اما سيّد به اين خير خواهيها بى توجه بود. او خود را چونان
كسى مى‌ديد كه با ديدگانش، سيل بنيان برانداز را مى‌بيند كه غران و توفنده، به پيش مى‌آيد. بانگ او، بانگ هشدار بود. به سلاطين و پادشاهان نالايق جهان اسلام، به سياستمداران بى كفايت دنياى مسلمان، به امتهاى نا آگاه، به هر كس كه حاضر باشد دقيقه‌اى و فرصتى را در اختيار او بگذارد، تا سيّد دردش را باز گويد و آينده سهمگينى را كه مى‌ديد، براى او روايت كند.

* * *
تفصيل اين نوشتار، موجب شد كه نتوانيم برخى از موضوعات حاشيه‌اى مقال را ارائه كنيم و بويژه در نقد و تحليل ديدگاههاى متفاوت سيد و عبده، سخن بگوييم. اما در ختام كلام، تأكيد آغازين را تكرار مى‌كنيم: حركت و جنبش احياى دينى، سابقه يك سده تلاش و پيكار دارد. اين نهضت، متفكرانى را به خود ديده، راهبرانى را در خويشتن پروراند و مردمانى را به تمنا و اميد، به سوى خود كشانده است. اينك، در پايان يك قرن تكاپو، انديشه وران دردمند، مى‌بايست اوراق تاريخ گذشته را به بحث و كند و كاو بسپرند، مايه‌هاى قوت و ضعف را، بشناسد و بشناسانند، گامهاى برداشته شده را تحليل و تنقيح كنند، تلاشهاى ناكام را به ارزيابى علل و زمينه‌هاى آن را، بنمايانند.

در روند جنبش احياى دين، در صد سال اخير، نكات بحث و نظر بسيارند. در مقولات قابل توجه و اساسى ، آرا و عقايدى ابزار شده است كه هنوز مجال تحقيق و تفحص را بر مى‌تابد. نمونه‌اى كه اين نوشتار بدان پرداخته است تنها يكى از مقولات است و شايد يكى از كم دامنه‌ترين آن. در اين نوشته، تنها يكى از ديدگاههاى سيد و عبده بسنده شد. اگر فرصت و مجال مقتضى بود تا اين مقوله، در انديشه ديگر مصلحان جهان اسلام نيز بررسى شود، خود به يك رساله‌اى مستقل مبدّل مى‌گشت. اين مسأله، نشان مى‌دهد كه مباحث نظرى - عملى در حوزه اصلاح مذهبى و اقتدار دينى، بس فراوانند و مطالعات تاريخى در اين زمينه، مى‌تواند راهگشاى پاره‌اى از مسائل امروز ما باشد.
در پايان، اميدوارانه مى‌توان تمنا داشت كه صاحبان انديشه و قلم، همت گمارند و نهضت عظيمى را كه در سطح جهان اسلام، رونق يافته، قدر بدانند و در غناى تئوريك آن، تلاشى مضاعف انجام دهند و خداوند يار و ياور مصلحان خواهد بود.

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى ها :
١. « ريشه‌هاى اجتماعى ديكتاتورى و دموكراسى »، برينگين مور، حسين بشريه / ٣٥٩، مركز دانشگاهى تهران.

٢. « راز دانى و روشنفكرى و ديندارى »، عبدالكريم سروش / ١٤٨، موسسه فرهنگى صراط.

٣. عنوانى است كه « گورباچف » به كار برده است. ر. ك.: « دومين انقلاب روسيه - پراسترويكا - »، گورباچف، عبدالرحمن صدريه ٧٠٩، نشر آبى.

٤. « گرايشهاى سياسى در جهان عرب »، مجيد خدّورى، عبدالرحمن عالم / ٦٨، دفتر مطالعات سياسى و بين المللى.

٥. « روياروئى مسلكها و جنبشهاى سياسى در خاور ميانه عربى تا سال ١٩٦٧ » على السمان، حميد نوحى / ٢٦.

٦. « الفكر الاسلامى الحديث وصلته بالاستعمار الغربى »، دكتر محمد بهى / ١١٠، دارالكفر، قم.

٧. همان مدرك.

٨. « مالك بن بنى انديشمند مصلح »، دكتر اسعد سحمرانى، صادق آيينه وند / ١٤٧، دفتر نشر فرهنگ اسلامى.

٩. « زعماء الاصلاح فى العصر الحديث »، احمد امين / ٣٠٦، دار الكتاب العربى، بيروت.

١٠. « همان مدرك » / ٣١٠.

١١. « سامان سياسى در جوامع دستخوش دگرگونى »، ساموئل هانتيگتون، محسن ثلاثى / ٤٩٨، نشر علم، تهران.

١٢. « زعماء الاصلاح فى العصر الحديث» / ٣١٠.
١٣. « جمال الدين الافغانى - الاعمال الكامله »، دراسة و تحقيق: دكتر محمد عماره الجزء الثانى ( الكتابات السياسية ) / ٢٨١، المؤسسة العربية للدراسات و النشر.

١٤. « الاعمال الكاملة للامام محمد عبده »، حقّقها و قدّم لها: دكتر محمد عماره، الجزء الاول ( الكتابات السياسية ).

١٥. « الاعمال الكامله للامام محمد عبده »، الجزء الاول / ١٥٥.

١٦. « همان المدرك ».

١٧. « جمال الدين الافغانى - الاعمال الكامله »، الجزء الاول / ٦٧.

١٨.

١٩. « الاعمال الكامله للامام محمد عبده »، الجزء الاول / ٨٨.

٢٠. « همان مدرك » / ٨٩.

٢١. « همان مدرك » / ٧١٤.

٢٢. « همان مدرك » / ٦٨٧.

٢٣. « جمال الدين الافغانى - الاعمال الكاملة »، الجزء الثانى / ٩٥.

٢٤. « همان مدرك » / ٩٨.

٢٥. « الاعمال الكامله للامام محمد عبده »، الجزء الاول / ٤٥.

٢٦. « جمال الدين الافغانى - الاعمال الكامله »، الجزء الثانى / ٣٣٠.

٢٧. « همان مدرك » / ٣٣٧.

٢٨. و .٢٩ « همان مدرك » ٣٣٤.

٣٠. « الاعمال الكاملة للامام محمد عبده »، الجزء الثانى / ٣٩.

٣١. « جمال الدين الافغانى - الاعمال الكامله »، الجزء الثانى / ٣٣٢.

٣٢. « زعماء الاصلاح فى العصر الحديث » / ٧١.

٣٣. « انسان دوستى در اسلام » مارسل بوارز، دكتر محمد حسن مهدودى اردبيلى و دكتر غلامحسين يوسفى / ٢٣٩.

٣٤. « جمال الدين الافغانى - الاعمال الكامله »، الجزء الثانى / ٣٣٣.

٣٥. « الاعمال الكاملة للامام محمد عبده »، الجزء الاول / ٥٧٨.

٣٦. « همان مدرك » / ١٥٦.

٣٧. « همان مدرك » / ٢٩.

٣٨. « همان مدرك » / ٤٥٤.

٣٩. « الفكر الاسلامى و التطور »، محمد فتحى عثمان، الدار الكويتيه / ٢٨٥.

٤٠. « همان مدرك » .

٤١. « جمال الدين الافغانى الاعمال الكاملة »، الجزء الاول / ٤٠.