نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠

آفات علم


شگفت نيست اگر به جاى بحث ازارزش علم و فضيلت علماء و مقام دانشمندان از[ آفات علم] و خطرهاى نشسته در كمين[ طالبان علم] سخن بگوئيم .

شايد كه توفيق[ پيشگيرى] كه بسى آسانتراست ما رااز[ درمان] كه دشوار و مردافكن است آسوده سازد.

مگر نه اينكه وطيفه ما پاسدارى ازارزش ها و مكرمت هاست ؟!

بنابراين تا به[ آفت هاى ضدارزش] آشنا نشويم [ ارزشهاى آفت زد]! را پاس نتوانيم داشت .

تا دردها وانگل ها را نشناسيم نه قدر سلامت و عافيت را خواهيم دانست و نه بر مداواى مرض قادر خواهيم بود.

ظلمت كشيده قدر نور را مى داند.

و... فتنه ديده بهاى امنيت و آرامش را مى شناسد.

و... بيمار قدر تندرستى را مى داند.

راستى علم و آفت ؟!... دانش و مرض ؟!

چه مى توان كرد؟ واقعيتى است تلخ و ملموس ...

علم تيغ دو دم است و گاهى دسته خود را هم مى برد.

اگر سازنده است سوزنده هم هست .اگر شفا دهنده است [ بيمارى زا] هم مى تواند باشد.اگر[ آفت زدا]است [ آفت زا] هم هست .اگر[ ملاك برترى] است عامل تباهى هم هست .

اگر نيروى پيش برنده و بالا برنده و هدايت كننده است موجب انحطاط و سقوط اخلاقى و دورى از مقام قرب الهى هم هست .

پيامبراسلام[ ص] فرموده است :

[ هركه بر علم خو بيفزايد ولى بر هدايتش افزون نگردد از خداوند دورتر مى گردد] ١ . آرى علم كه موجب قرب به خداونداست ممكن است در صورت بروز آفت موجب بعد گردد.

اين تاثير متضاد در علم انگيزه اهتمام بيشتر و دقت افزون تر در [آفات علم] است تا در مسير كسب دانش و تحصيل علم با بصيرت گام بر داريم و لغزشگاههاى راه را بشناسيم و كمينگاههاى ابليس را شناخته و منفذهاى عبور شيطان را به قلب ععالم پيدا كنيم و آنها را ببنديم و آگاه باشيم كه:[ هر جا كه گل است خاراست ... و بر سر گنج مار است و آنجا كه در شاهواراست نهنگ مردم خواراست لذت عيش دنيا را لذعه اجل در پس است و نعيم بهشت را ديو مكاره در پيش]...

اگر به رسالت علم آگاه باشيم و به تعهدات[ عالم بودن] پاى بند درجات رفيع به همراه دارد و گرنه[ دركات جحيم] سرنوشت عالم غير مهذب و داناى لاقيد و آگاه بى تعهداست .

اين همان پوسيدگى از درون و ضربه از خويشتن است كه با[ كارد و دسته] به آن اشاره شد و همان تيغ دو دم علم است كه گاهى بجاى دريدن پرده جهل و گشودن راه فلاح براى عالم وسيله تباهى و فساد و گمراهى مى گردد و بجاى سود زيان مى رساند.

به قول مولوى :

از قضا سركنگبين صفرا نمود