نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - ناهنجارى جهان اسلام

ناهنجارى جهان اسلام


ذلت ونحطاط بر جهان اسلام، سايه افكنده بود. استعمار، به طمع فتح سرزمينهاى اسلامى پيش مى‌تاخت.

سردمداران بلاد اسلامى، غافل از همه جا، فقط به تحكيم موقعيت خويش مى‌انديشيدند و هر گونه اصلاح و اقدام سازنده‌اى را به فراموشى سپرده بودند و بر اين ذلت و انحطاط، اشغال سنگرها، ذليلانه تن در داده بودند.

اروپاى منحط و فراموش شده ديروز، اكنون نيرو گرفته بود و خود را براى تسخير جهان و آقايى بر آن، مهيا مى كرد. بى محابا، بى ترس و خوف، با اعتماد به نفس خويش را از دست داده بودند واتكايى نداشتند كه با تكيه به آن، بر دشمن يورش برند و در برابر يورش و شبيخون آن مقاومت كنند، لحظه به لحظه عقب مى‌نشستند و سنگرها را به دشمن سر سخت و سر مست مى‌سپردند وخود به بيغوله‌ها پناه مى‌بردند و مات و مبهوت بر پيشرفت دشمن مى‌نگريستند.
در كاخهاى فرمانروايان مسلمان، تدبيرى انديشيده نمى‌شد كه در برابر گستاخ چه كنند؟ عجيب‌تر اين كه دشمن به چيزى گرفته نمى‌شد. اين چنين مى‌پنداشتند كه دشمن، همان دشمن ضعيف ديروز و مسلمانان ضعيف ديروز وهر آن آمادگى دارند، دفع دشمن كنند، امّا غافل از اين كه پندارى بيش نبود و دشمن امروز، قوى پنجه تر از آن كه تصور شود، پا به ميدان گذارده بود و مسلمانان پراكنده و بى رهبرى لايق و كاردان، ضعيف‌تر و زبون‌تر از آن كه بتوانند در برابر دشمن غدار قد بر افرازند. ديروز پر رونق و پر شكوه و عظمت، گذشته بود و روز گار ذلت و خوارى و بى نوايى مسلمانان فرا رسيده بود.

نبرد يك طرفه بود. همه چيز براى پيشروى دشمن مهيا شده بود. دشمن، با ابزار و شگردهاى ويژه، قلمرو مسلمانان را نشانه مى‌رفت. از شبه قاره هند، تا آلبانى، از تونس، تا مجمع الجزاير مالديو، همه و همه، در معرض تصرف و نفوذ استعمار قرار داشت. دشمن از بيرون و حكام خود كامه و عيّاش از درون، در كار تخريب اين بناى عظيم بودند و بر سر درهم شكستن شوكت مسمانان، در تلاش!

ويرانى اوضاع اقتصادى، آفت و بلاياى طبيعى، ظلم و ستم و... غبار يأس و خمودگى را بر امم شرق فشانده بود. از اين روى، دشمن، موقع را براى دست اندازى به سرزمينهاى اسلامى مناسب ديده بود. به قول اديب اسحاق، نويسنده پر آوازه عصر سيد جمال و تربيت شده مكتب فكرى وى:

« ( گويا ) چنين مقرر شده است كه مشرق زمين، پس از شكوفايى و عظمت فرو بيايد و پس از مناعت و بزرگوارى، خوار گردد و سفره چرب آزگاران باشد و آن را همچون، گوى به هر سوى كه خواهد ببرند. » ١

در اين فضاى يأس آلود و انفساى عقب ماندگى و انحطاط، كه همه جا را تاريكى فرا گرفته بود و همه دلمرده بودند و سر در گريبان، خداوند، روزنى به روشنايى گشود و سيد جمال را به ملل مشرق زمين هديه داد.

او، بسان خورشيد درخشيد و خوابها را آشفته ساخت. بانگ بيدارى نواخت.
سياهيها را پراكند و سكوتها را در هم شكست و عمق و ژرفاى فاجعه رقت‌انگيز و اوضاع نابهنجار مسلمانان را نماياند.

سيد جمال، از ناهنجاريها، استبداد، فقر علمى و ركود فكرى، پريشان احوالى مسلمانان، بى خبرى توده‌هاى مسلم، گسترش خرافات، تفرقه ها و كينه توزيهاى بنيان بر افكن، نفوذ و استيلاى بيگانگان، سكوت و بى تفاوتى سران قوم، از همه مهمتر، تهاجم خانمانسوز، تهاجم فرهنگى استعمار، پرده برداشت.

سيد جمال، جهان اسلام را مى‌ديد كه با موقعيت جغرافيايى ويژه و مناطق استراتژيك، منابع طبيعى، ذخاير عظيم طبيعى، فرهنگ وتاريخ افتخار آميز و ... رو به افول گذاشته و با جسمى نحيف و چشمانى بى فروغ، زاوانش خميده و از حركت باز مانده و لا شخورهاى تازه به قدرت رسيده، طمع در پاره پاره كردن او دارند. ناهنجاريها و كاستيها از ديد سيد جمال، بسيار بودند و توضيح و تفصيل هر كدام، فرصتى ديگر مى‌طلبد، در اين جا، به برخى از آنها اشاره مى‌كنيم، به اميد اين كه مفيد افتد.

تفرقه و اختلاف‌
جانكاه‌ترين درد و گرفتارى جهان اسلام، تفرقه و اختلاف بود. سايه شوم و سنگين اختلاف، جاى جاى كشورهاى اسلامى را فرو پوشانده بود صداى ضجه و ناله بينوايانى كه در آشفته بازار اختلاف، بى خانمان شده بودند و بى سر پرست، به گوش مى‌رسيد و هر روز بر خيل بينوايان افزوده مى‌شد. اختلاف و دوئيت، چنگ انداخته بود و هر چه آبادى بود و زيبايى، به ويرانى مى‌كشاند.

در اين روزگار، كه هر كسى بر طبل خود مى‌نواخت و جهان اسلام بى تمركز و رهبرى، حيران و سرگردان، يله ورها سير قهقرايى مى‌پيمود، گرگانى در لباس شبان، قد علم مى‌كردند و در پى آن بودند كه زمام امور اين امم بى پناه را بر سر دست گيرند و به هر سوى كه خود مى‌خواستند و هدفهاى شوم آنان ايجاب مى‌كرد، هدايت كنند. با بيان و بهائيان، مهدويون و... از اين قماش بودند و چنين سودايى در سر داشتند.

تفرقه و دوئيت، به همه جا ريشه دوانيده بود. خاص و عام، عالم و عامى،
روشنفكر و تاريك انديش، همه و همه در اين بلاى شوم وخانمانسوز گرفتار آمده بودند. شگفت‌انگيز اين كه مسلمانان، با آن همه تعاليم حياتى اسلام، در رابطه با كمك به همنوع و درد و غم ديگران در دل داشتند و غم و دردى از روى دلها برداشتن و...، بى تفاوت از كنار گرفتاريهاى خانمان بر انداز مسلمانان مى‌گذشتند و خم به ابرو نمى‌آوردند.

سيّد جمال، اين درد جانكاه را چنين به تصوير مى‌كشد:

« مسلمانان شرق و غرب، با هم اختلاف و نفاق دارند و رابطه دينى ميان جوامع اسلامى قطع شده برادر از رنج برادرش متأثر نمى‌شود. همسايه ندارد. هيچ كدام از افراد مسلمان، در برابر مسلمان ديگر، به عهد و پيمان خود وفا نمى‌كنند. »٢

آنچه بر اختلافات كوچك مذهبى و... دامن مى‌زد و شعله آن را افروخته نگه مى‌داشت، متأسفانه غرضها و دسيسه‌هاى پليد حكام و سردمداران بلاد اسلامى بود. آنان، بر اساس قرائن و شواهد موجود، بر اين پندار بودند كه اختلافات مذهبى، ملى و... بر دولت و شوكت آنان دوام خواهد بخشيد.

سيد جمال، در اين باره مى‌گويد:

« تفرقه ميان سنيان و شيعيان را، طمعكاريها و حيله گريهاى پادشاهان و فرمانروايان اسلامى، در طول سالهاى دراز به وجود آورده است. »٣

سردمداران عثمانى، براى تحكيم پايه‌هاى پوشالى قدرت خود و جذب عوام و عالمان عوامتر از عوام و كژ انديشان نار است كردار، ستم و بيداد و آدمكشى و نابود كردن همه چيز و همه كس را به نام دفاع از حوزه تسنن و مخالفت با تشيّع توجيه مى‌كردند. و چنين بودند بدكرداران حاكم بر مقدرات مردم ايران. آنان با شعار دفاع از شيعه و مخالفت با سنيان، نارواييهايى انجام مى‌دادند كه قلم شرم مى‌كند كه بنگارد.

در افغانستان، عبدالرحمان محمد زائى، مزدور و دست نشانده انگلستان، كه مأموريت داشت اسلام را از صحنه اجتماعى - سياسى جامعه بزدايد، پس از كشتار فراوان، با هزاران پياده و سواره
نظام، از شرق و غرب، به شيعيان هزاره حمله ور شد و قتل عام دهشتناكى كرد.

وى مى‌گفت:

« بايد مردم افغانستان، دمار از روزگار شيعه ساكن هزاره بكشند و ايشان را از مملكت افغانستان، نيست و نابود كنند و اراضى و املاك آنان را تصاحب كنند. »٤

اين مزدور نابخرد، كشتار شيعيان را واجب مى‌شمرد و عالمانى كه به تكفير شيعيان تن نمى‌دادند، از دم تيغ مى‌گذراند. سيد جمال، عميق‌ترين و وخيم‌ترين زخم پيكر جامعه اسلامى را، همين نزاعها و كشمكشها مى‌دانست. جدايى را بزرگترين درد مشرق زمين به شمار مى‌آورد. مى‌گفت:

«فالشرق، الشرق! فخصصت جهاز دماغى لتشخيص دائه وتحرّى دوائه وجدت اقتل ادوائه انقسام اهله و اختلافهم على الاتحاد و اتحادهم على الاختلاف! فعملت على توحيد كلمتهم و تنبيههم للخر الغربّى المحدق بهم. »٤

پس شرق، شرق. مغز و انديشه خود را به تشخيص درد اصلى شرق و جستجوى درمان آن اختصاص دارم و دريافتم كه كشنده‌ترين درد شرق، درد تفرقه و جدايى آنان و پراكندگى انديشه هاست. اختلاف دارند بر اتحاد و اتحاد دارند بر اختلاف.

در راه وحدت كلمه ايشان، بسيار كوشيدم و خطر غرب را كه بر سرشان سايه افكنده بود، گوشزد كردم.

استبداد و وابستگى حكام‌
آنچه كه براى جامعه اسلامى شكننده بود و جامعه را به پريشان احوالى دچار مى‌كرد، حاكميت انسانهاى مستبد و خود رأى بود. براى اينان، هيچ رأى و نظرى، ارزش نداشت، مگر رأى و نظر چاپلوسان و اطرافيان بد خصال، كه در راستاى اميال حيوانى وشهوانى و نفوذ و سلطه جابرانه حاكمان مستبد، ابراز مى‌شد.

در هر جا كه مستبدان حكم مى‌راندند، قانونى وجود نداشت. گفتار آنان، در هر شرايطى، چه در حال غضب و چه خوشى، حكم قانون را داشت.

انسانهاى تحت سلطه، بى ارزش بودند
و به حساب نمى‌آمدند. پست‌تر از اسب و قاطر جناب حاكم!

مردمان، وظيفه‌اى جز اطاعت بى چون و چرا نداشتند. اگر مصلحى به پند و اندرز مى‌پرداخت، سر كارش با تيغ آبدار بود.

امّا چه شد كه جامعه اسلامى چنين افول كرد و دچار حاكمان مستبد شد. چه شد كه تعاليم حياتبخش اسلام، به فراموشى سپرده شد و آن گذشته درخشان كه انسانها كرامت داشتند و در جنگ و صلح نظر مى‌دادند و در همه عرصه‌ها نقش ايفا مى‌كردند و حاكمان، بى رأى و نظر آنان مشروعيت نمى‌يافتند، از يادها رفت.

سيّد جمال، عامل اساسى اين شوم بختى را در دو حادثه بزرگ كه در جهان اسلام رخ داد و مسلمانان گرفتار آن شدند، مى‌داند:

يكى حمله بنيان بر افكن و ويرانى آفرين مغولها و ديگرى، تهاجم خانمانسوز اروپاييان.

ايشان بر اين نظرند كه اين دو حادثه بزرگ شيرازه امت اسلامى را از هم گسيخت و زمينه را براى حكام نا اهل و بد كنش آماده كرد:

« در اثر اين دو حادثه مهم، حكومتهاى گوناگون در ميان مسلمانان پديد آمد، امور به دست نا اهلش افتاد. كسانى كه از سياست اطلاعى نداشتند، امر حكومت را قبضه كردند. اين بود كه امرا و حكام آنان در اخلاق و طبيعت، به منزله ميكروبهاى فساد و تباهى بودند و طبعاً اين قبيل حكام و امرا، خود وسيله جلب مشقات و بلاها براى جامعه مسلمين شدند. در نتيجه، ناتوانى بر آنان مستولى گرديد و مفاسد اخلاقى و اجتماعى پديد آمد. »٦

از ديد سيّد، ضررر و زيان تعدد مراكز تصميم‌گيرى و قدرت، در سرزمينهاى اسلامى، بسان تعدد رؤساى يك قبيله است كه همه سنگينى بار، بر دوش مردم قرار مى‌گيرد و تاوان اين قدرت طلبيها و فزون خواهيها را بايد توده‌هاى رنج كشيده بپردازند.

در عصر سيّد، ممالكك اسلامى، جولانگاه زمامداران خود سر بود. زمامدارانى كه گفتارشان حكم قانون داشت. نه شورا بود و نه پارلمان. تنها و
تنها حاكم بود كه تصميم مى‌گرفت.

شخص حاكم، هم قانونگذار بود و هم مجرى و هم قاضى!

هر منطقه‌اى در تيول يكى از درباريان، لشكريان و... بود و ملك طلق آنان محسوب مى‌شد. اختيار جان و مال مردم، در دست آنان بود. در همان روزهاى نخست حكومت خود، چند برابر آنچه كه رشوه به حكومت مركزى و درباريان داده بود، از رعيت بيچاره وصول مى‌كرد. او، بايد بار خود را مى‌بست و سرمايه مى‌اندوخت. زيرا ممكن بود، اين قدرت فراچنگ آمده ديرى نپايد و ديگرى با رشوه هنگفت‌ترى، طعمه را از چنگ او بر بايد، و يا سلطان، زودتر از موعد مقرر، كه معمولاً يك سال بود، حكومت منطقه را به فروش بگذارد. اين شوم بختى، اشكال گوناگون داشت. در هر كشورى، از كشورهاى اسلامى، به گونه‌اى جلوه مى‌كرد. امّا اصل و اساس همه يكى بود و آن ظلم و بيداد، بردگى و بندگى و...

در امپراتورى عثمانى، با كاهش قدرت مركزى و ضعف و بيمارى اركان آن، شيرازه از هم گسيسته بود. كار دريافت ماليات، به زور مندان محلّى، يا فئودالها واگذار مى‌شد، يا به اصطلاح، اجاره داده مى‌شد. آنان نيز، براى وصول ماليات، از هر ترفند ضد انسانى بهره مى‌گرفتند.

سپاه كه مى بايست از مال و جان و ناموس مردم، حراست كند، لجام گسيخته، خود، مهمترين عامل نا امنى و ظلم و اجحاف بود.

پستهاى كليدى و حساس را نالايقان و نابخردان در كف داشتند. مداهنه گران، زنان حرمسرا، چاپلوسان، دون صفتان و... صاحب راى بودند و مكرم.

اوضاع كشور بزرگ و سوق الجيشى مصر نيز، بهتر از عثمانى نبود. سيّد جمال الدين اوضاع آن ديار را چنين ترسيم مى‌كند:

« در سالهاى دهه ١٨٧٠ م. نا آرامى پهنه سياست مصر را فرا گرفته بود. نظام خود كامه و وابسته به بيگانه حكم مى‌راند. امور اجتماعى، سياسى و ادارى سخت در گرداب تباهى گرفتار شده بود. در سال ١٢٩٣ ه. ق. خزانه مصر، ور شكستگى خود را اعلان كرد و به دنبال آن، كشورهاى
بيگانه، سازمان دارايى مصر را در دست گرفتند. يك وزير انگليسى و يك وزير فرانسوى، در كابينه مصر بر روند امور نظارت داشتند. »٧

آن سيّد والا مقدار، در سال ١٨٧٨ م. خطاب به مردم مصر مى‌گويد:

« اى مصريان! شما در بردگى بزرگ شده‌ايد و با استبدا زيسته‌ايد. حكومتهاى شما، همه جور و ظلم و ستم بر شما روا داشته‌اند و شما با خوارى و بيچارگى آن را پذيرفته‌ايد. گويا، سنگى هستيد كه ميانه فلاتى انداخته باشند، نه حسى داريد و نه حركتى... »٨

به نظر سيّد، خطاى اصلى پادشاه در اين بود كه پاى اروپاييان را به مصر كشاند، خير انديشان را تبعيد كرد، هموطنان خود را راند و بيگانگان را جاى داد:

« خديو ما، از كثرت حماقت و نادانى، سخنانى پوچ و دروغ آنان را باور كرده و مصر را در دست و چنگال انگلستان انداخته است. و با اين همه ابلهى و خود خواهى، ما را دچار چنان مصيبت و بدبختى عظيمى كرده است كه حتّى در جنگهاى صليبى نيز سابقه نداشته. »٩

خديو مصر، خود در عيش و نوش به سر مى‌برد و مردم مصر در فلاكت. بيگانگان، در جاى جاى كشور نفوذ كرده بودند و حكم مى‌راندند. سردمداران قوم، دست بوس انگليسيها بودند و لشكر و سپاه، تحت فرمان ژنرالهاى انگليسى! ايران با عظمت، سر زمين دليران و مؤمنان پاك سيرت نيز، دچار ديو و دد شده بود. از تمدن و شوكت و اقتدار آن خبرى نبود. بيغوله‌اى بود آشيان جغدان و كركسان.

سيّد بيدار و درد آشنا، اوضاع نابسامان ايران را، اين گونه ترسيم مى‌كند:

« جاى تعجب نيست كه ملت ايران، كه تعديات و ظلم را دچار مى‌باشند. يك وقتى از اوقات، جزء با عظمت‌ترين ملل روى زمين بوده است. ظاهراً ملتى ذليل و پست شده باشد. زنها و ناموس ايرانى امنيت ندارد و شاه و دربار، جزء نخستين متجاوزين مى‌باشند. امنيت در زندگى ايرانى و ميان راهها نيست. آيا تقصير ايرانى است كه سرزمين آفتاب
مى‌باشد. »١٠

حكومت قاجار، كار مفيدى براى ايران انجام نداد و بانى افتخارى نشد. نه ارتش تأسيس كرد كه به كار ايران آيد و نه شهرى آباد نمود كه مردم در سايه آن بيارمند و نه فرهنگى توسعه داد كه مردم از جهل به در آيند و نه براى سربلندى اسلام كارى كرد كه مؤمنان را خوش آيد. يك سطر قانون نوشته نشد كه مردمان در پرتو آن، احساس آرامش كنند. شاه و سليقه او، درباريان و هواها و هوسهاى آنان لشكريان و شمشير برّاى آنان، قانون بود! به گفته سيّد جمال الدين:

« همين كه ميدان براى شاه خالى شد، بندگان خدا را مقهور ساخت، شهرها را ويران نمود، از هر سياهكارى خود دارى نكرد، هر گناهى را علناً مرتكب شد، آنچه از خون فقرا و بيچارگان مكيده بود، صرف هوا و هوس خود ساخت و اشك در چشمان يتيمان جارى كرد. اى اسلام بى ياور »١١

شاه و درباريان، براى تقرب به بيگانگان، تا سر حدّ رقابت پيش رفته بودند. دوران ناصر الدين شاه را دوران، عهد نامه‌هاى ننگين و عصر او را عصر امتيازات ناميده‌اند.

در اين عصر، استعمار خارجى با استبداد داخلى، عليه ملت ايران، هماهنگ عمل مى‌كردند. تجارت خارجى ايران، تقريباً، در دست خارجيان بود. دو قدرت روس و انگليس، بر سر دخالت و بهره ورى از ايران، با يكديگر رقابت مى‌كردند و دسيسه‌هاى گوناگونى براى سلطه بيشتر بر مقدرات ايران، به كار مى‌بستند.

« صحنه ايران، صفحه شطرنجى شده بود كه حركت يك طرف، باحركت و اقدام طرف ديگر مواجه مى‌گشت. »١٢

ايران، تا حدود زيادى، در مدار اقتصادى و نفوذ سياسى روسيه قرار گرفته بود.

وزير خارجه روس، به وزير مختار روس در ايران مى‌نويسد:

« وظيفه ما اين است كه ايران را از نظر سياسى، مطيع خود سازيم و از آن، بهره بريم. ما، ابزار كاملاً قدرتمند
اقتصادى را در اختيار داريم و سهم بزرگى از بازار ايران، در اختيار ماست و سرمايه‌هاى و سوداگران روسى قادرند ايران را آزادانه و به طور انحصارى، مورد بهره كشى قرار دهند. وقتى اين رابطه نزديك، همراه با پيامدهاى اقتصادى و سياسى حاصل شود، شالوده‌اى قوى بنا مى‌گردد كه ما بر اساس آن، فعاليتهاى پر ثمرى انجام خواهيم داد. »١٣

سيد جمال، از اين دسيسه‌ها آگاه بود. از اين كه ايران را در چنگال ابر قدرتهاى طماع و استثمار گر مى‌ديد، رنج مى‌برد. مسؤوليت اصلى اين خطا را متوجه شخص شاه و بى كفايتى او مى‌دانست. بى پروا از او انتقاد مى‌كرد:

« به خدا، شاه با جنون و زندقه هم سوگند گرديده و متعهد شده است با خود سرى و شرارت تمام، دين را نابود سازد و شريعت را مضمحل كند كشور اسلام را بدون چون و چرا به بيگانه تسليم نمايد. »١٤

اين خود سرى و سعى در وابستگى به استعمار، مخصوص دولتمردان ايران، مصر و عثمانى نبود. آنچه از اين سه كشور نقل كرديم، نمونه‌اى بود از ناهنجاريهاى جهان اسلام. بر اثر اين ناهنجاريها، فاصله هيأتهاى حاكمه، روز به روز، ژرفتر و افزونتر مى‌شد. زمامداران، پشتوانه ملى خود را از دست مى‌دادند و ناگزير براى حفظ موقعيت خويش، به دشمن پناه مى‌آوردند. و اين نفوذ دشمن را افزون مى‌كرد.

سيّد جمال الدين، از نفوذ و گسترش قدرت دشمن در بلاد اسلامى نگران بوده و از سر درد و رنج مى‌گويد:

« يا للمصيته! يا للرزيّة! اين چه حالت است. اين چه فلاكت است. مصر و سودان و شبه جزيره بزرگ هندوستان را، كه قسمت بزرگى از ممالك اسلامى است، انگلستان تصرف كرده. مراكش و تونس و الجزاير را فرانسه تصاحب نموده. جاوه، جزائر بحر محيط را هلند مالك الرقاب گشته. تركستان غربى و بلاد وسيعه ماوراء النهر و قفقاز و داغستان را روس به حيطه تسخير آورده. تركستان شرقى را چين متصرف شده و از ممالك
اسلامى جز معدودى بر حالت استقلال نمانده. اينها نيز در خوف و خطر عظيمند »١٥

يا مى‌گويد:

« تعداد اين امت مسلم، امروز، قريب به چهار صد ميليون نفر است. سر زمين او، از كرانه اقيانوس آرام، تا قلب كشور چين را گرفته است. سرزمينهاى پر بار، خرم و سبز، محصولات فراوان و آباديهاى پر نعمت و ثروت مى‌باشد. امّا مى بينيم كه بلاد اين امت، مورد تاخت و تاز بيگانه قرار گرفته و اموالشان غارت شده و بيگانگان، به اغلب كشورهاى اين جامعه مسلط هستند و سرزمينهاى آنها را در ميان خود قطعه قطعه تقسيم كرده‌اند سخن آنان را نمى‌شنوند و امرشان را اطاعت نمى‌كنند. »١٦

سيّد جمال الدين، از زبونى و ذلت زمامداران ممالك اسلامى شرمنده و در رنج بود.

مى‌گفت:

« ترس از بيگانگان بر وجود آنان مستولى شده و يأس، بيش از اميد، بر روح آنان غلبه كرده است. »١٧

اندوه سيّد جمال ازاين بود كه امت مسلم، پس از روزگارى فرخنده، اكنون چنين ذليل و منحّط شده است. همان امتى كه دولتهاى بزرگ، به اميد به دست آوردن زندگى آرام و آزاد، به او سرانه و جزيه مى‌دادند و در برابر او امر او، فروتن بودند. ولى اكنون، اوضاع به گونه‌اى شده است كه زمامداران اين امت، بقاى خويش را در نزديكى به يكى از دول بيگانه مى‌بينند.

برخى از حكام بلاد اسلامى، چنان وابسته شده بودند كه كارهاى سياسى، انتظامى و دفترى خود را به بيگانگان وا مى‌گذاردند. كارهاى سرّى كشور و حتى حمايت از جان و خانواده حكّام را بيگانگان انجام مى‌دادند.١٨

آزمندى و كينه توزى استعمارگران، براى زمامداران كشورهاى اسلامى، چيزى نبود كه مخفى مانده باشد. آنان مى‌دانستند كه اين هزار چهرگان، هر آن، امكان دارد دست به جنايت زنند. با اين حال، گشاده روى با آنان برخورد مى‌كردند، گويى آنان را صاحب خانه مى‌دانستند.
سيّد جمال الدين، اين درد را با تمام وجود حس كرده بود و خطاب به زمامداران اسلامى چنينن مى‌گويد:

« اى زمامداران بزرگ! چه شده شما را با بيگانگان. شما آنان را دوست داريد، امّا آنان شما را دوست ندارند. نيت و غرض آنها را دريافته‌ايد و شكى در آن باقى نمانده است. اگر به شما و ملت شما بدى برسد، غمگين نمى‌شويد و اگر براى شما خوبى نصيب گردد، خرسند نمى‌گردند.

به فرزندان وطن خود روى آوريد و به برادران دين خود توجه كيند.

مقدارى از آن توجهى كه به بيگانه داريد، به ملت خود متوجه شويد. »١٩

ناهنجاريهاى اقتصادى‌
اقتصاد كشورهاى اسلامى، روز به روز، توان خويش را از دست مى‌داد.

سر گرمى سران در عيش و نوش، ظلم و اجحاف عمّال، خشكسالى و قحطى، عدم تدبير و برنامه ريزى صحيح، حرص و آز استعمارگران و... هر يك عاملى بودند باز دارنده و رخوت زا.

انسانهايى كه از صبح تا شام، شلاق بيداد را برگرده خود احساس مى‌كنند، تحقيقر مى‌شوند و بسان حيوان با آنان رفتار مى‌شود، نمى‌توانند سازندگان فردا باشند و كشور خود را از فلاكت نجات دهند.

اقتصاد، در محيطى آرام، آزاد، امن و به دور از ناعدالتيها و اجحافهاى خانمانسوز و با رهبريت رهبران لايق و كاردان و دلسوز به ملت، به بار مى‌نشيند و رشد مى‌كند.

كشورهاى اسلامى، كم و بيش در معرض طوفانهاى بنيان بر افكن بودند در داخل، نا امنى، چپاول و طمع ورزى حاكمان، عرصه را بر كشاورزان، دامداران و توليدگران تنگ كرده بود و از خارج، استعمارگران طمّاع، براى به چرخش در آوردن چرخهاى كارخانه‌هاى غول پيكر خود، چشم در دسترنج و ثروتهاى خدادادى اين ملتهاى مفلوك دوخته بودند و با دسيسه‌ها و قرار دادهاى ننگين، بر منابع طبيعى آنان تسلط مى‌يافتند.

اين مردم مسلمان بودند كه در بين دو گروه رها از قيدهاى اخلاقى و معنوى: ( مستبدين و غرتگران داخلى و آزمندان خارجى ) محكوم به زوال و مرگ بودند.
ملتهايى بودند بى دفاع و مانند گوسفندان بى شبان، در چنگ گرگان آزمند و حريص .

كمپانيهاى خارجى، مواد اوليه را مى‌بردند و مصنوعات خود را با بهره‌هاى كلان، بر بازار مسلمانان عرضه مى‌كردند. شركتهاى طرف قرار داد كشورهاى اسلامى كه در پروژه‌هاى اقتصادى و توليدى سرمايه گذارى مى‌كردند، گاهى دهها برابر، بيشتر از صاحبان سرمايه و مسلمانان سود مى‌بردند.

استعمار، تلاش مى‌كرد كه كشورهاى اسلامى را به سوى توليد آنچه كه بهره بيشترى براى او دارد، سوق دهد. در پى چنين دسيسه‌هاى استعمارى بود كه برخى از كشورها، گرفتار « تك محصولى » مى‌شدند. بيشتر محصولى را توليد مى‌كردند كه استعمار خريدار آن بود و تنها او مصرف مى‌كرد و نرخ گذارى مى‌كرد.

استعمار، به كشورهاى آسيايى يا آفريقايى، به ديد كشورى مستقل نمى‌نگريست. در نظر او، اين سرزمينها، مزارعى بودند متعلق به كشور استعمارگر. هنگامى كه استعمار مى‌ديد در فلا كشور، زيره يا پنبه محصول خوب مى‌دهد، كشاورزى آن كشور را به سوى كشت آن محصول سوق مى‌داد و ساير اقلام كشاورزى را تعطيل و نابود مى‌كرد. اين دسيسه، همان مقدار كه براى كشور استثمار گر، سودمند بود، براى كشور استثمار شده زيان داشت؛ زيرا تنها خريدار ومصرف كننده استعمار بود و او بود كه سياست نرخ گذارى و روند سود و زيان را تعيين مى‌كرد.

بر اساس همين برنامه، مصر به كشت پنبه روى مى‌آورد و الجزاير به كشت مو، فلان كشور زيره و...

« بيشتر سوداگران، كه از نيمه قرن نوزدهم در مصر پيدا شدند، بيگانه بودند و دليلش هم آن بود كه با عقد قرار داد انگلستان و عثمانى در سال ١٨٣٨ م. در سراسر مناطقى كه به طور واقعى، يا اسمى جزو امپراتورى عثمانى بودند، رسم « كاپيتولاسيون» برقرار شد و بازرگانان بيگانه، حق خريد و فروش كالا را در اين منطقه، از جمله مصر، پيدا كردند وبا استفاده از اميتازها ومصونيتهايى كه به موجب
كاپيتولاسيون داشتند، علاوه بر اروپاييان، يهوديان و ارمنيان و يونانيان فعاليتهاى اساسى و مالى و بازرگانى و صنعتى را در دست داشتند... »٢o

در سرزمين پهناور شبه قاره هند، منابع عمده مواد خام براى كارخانه‌هاى انگليسى استخراج مى‌شد. جامعه هند، بازار مصرف آن كارخانه‌ها شده بود.

استعمار سعى مى‌كرد، توليدات داخلى، صنايع بومى و دستى را نابود كند. سياست اصلى كمپانى هند، تضعيف صنايع داخلى و رواج كالاهاى انگليسى بود.

توده مردم هند، روز به روز، بيشتر بيكار مى‌شدند و گرسنگى و فقر، بسيارى از صنعتگران، توليد كنندگان، صادر كنندگان و... را آزار مى‌داد.

اين فلاكت و ادبار، فقر و تهيدستى و ناتوانى اقتصادى و پريشان حالى كشورهاى اسلامى، مرد غيرتمند و عزت دوستى چون سيّد جمال الدين را سخت دل افكار و رنجور كرده بود. تأسف مى‌خورد از اين كه كشورهاى اسلامى، با آن همه منابع و ذخائر عظيم، به دريوزگى افتاده‌اند و آبرو و شرف خويش را به ثمن نجس، به اربابان قدرت، جهانداران بى رحم وبى انصاف فروخته‌اند. در گزارشى از اوضاع مى‌نويسد:

« در اين زمين، خرما و انار و جو و گندم خوب به عمل مى‌آيد. ايران، دارى معادن خوب زغال سنگ است، ولى كسى نيست كه در اين معادن كار كند. آهن، در اين مملكت به حدّ وفور، وجود دارد، ولى كسى نيست كه آن را به عمل بياورد. مس و فيروزج، يافت مى‌شود، چشمه‌هاى نفت هست و زمين آن، به قدرى حاصل خيز است كه در صورت كاشتن و زراعت كردن، همه چيز عمل آمده و متوالياً آنچه را كاشته‌اند، بر مى‌دارند و صحراى آن، طورى است كه اگر آب كافى تهيه ديده شود، همه چيز مى‌توان در آن زراعت نمود. ولى تمام اين مملكت به حالت اهمان و خرابه افتاده است. به هيج وجه به آبادى زمينها اقدام نمى‌شود و همواره از جمعيت اين مملكت كاسته مى‌شود. قرائنى كه يك وقت آباد بوده‌اند، حال تقريباً
بى جمعيت شده به حالت خرابه افتاده‌اند و چندين هزار نفر از مردم، اين سنوات اخيره سلطنت پادشاه، مجبور شده‌اند كه از ممالك خود جلاى وطن كرده به ممالك قفقاز وماوراء قفقاز رفته و در آن جا براى خود ملجاً و پناهى اختيار نمايند. و چندين هزار نفر به بلاد مختلفه: خاك آسيائى عثمانى و عربستان و آناتولى و خاك اروپاى عثمانى، جلاى وسن كرده‌اند. در اسلامبول، ايرانيها را ملاقات كردم كه با دستهاى ظريف خود، به پست‌ترين كارها مشغول هستند. »٢١

طبقه زمين دار و اربابان، املاك بسيارى را در تصرف داشتند. گاهى، هر يك، مالك چندين روستا و آبادى بودند. ديوانيان، سر شناسان، واليان و رؤساى ايلات نيز در زمره مالكين به شمار مى‌آمدند.

اكثريت مردم ايران را رعيت و دهقانانى تشكيل مى‌دادند كه خود صاحب زمين نبوده و با گرفتن سهمى اندك، از بام تا شام، روى زمين مالكين كار مى‌كردند. اكثر اين دهقانان نگون بخت، در وضعيتى بسيار ناگوار روزگار مى‌گذراندند: فرهنگ و بهداشت بسيار ضعيف وبه دور از شأن انسان.

مأموران دولتى و ماليات بگيرها نيز، سر در آخور اربابان داشتند و قوت بازوى آنان بودند. زنان و دختران كشاورزان، از تعديات و تجاوزات اربابان و حاشيه نشينان و وابستگان آنان در امان نبودند و....

ضعف بنيه علمى فرهنگى‌
مسلمانان، قرنها جلو دار دانش بودند و داراى تمدنى قوى و قويم. امّا به خاطر سستى و نالايقى رهبران، جنگها و نزاعهاى داخلى، به سير قهقرايى گرفتار آمدند و در اين بحران و تفرقه و تشتت، جنگهاى مخرب صليبى و حمله مهار گسيخته مغولان، آخرين ضربات را زد و ملتهاى مسلمان را در عقب ماندگى وهشتناكى، گرفتار كرد.

وهشتناك‌تر از اين كه مسلمانان، اين عقب ماندگى را جدّى نگرفتند و بى تفاوت از كنار پيشرفت سريع و شگفت انگير اروپا گذشتند. بر گذشته خود، فخر كردند و خود
را نيازمند تحرك و تجديد نظر در وضع آموزشى و سطح آگاهيهاى عمومى نمى‌ديدند. بر ضعف علمى خود، با تفاخر به گذشته، سر پوش مى‌گذاشتند.

برخى فكر مى‌كردند اين پيشرفت غرب و عقب ماندگى مسلمانان، همان گونه كه در تاريخ سابقه دارد، معمولى است. يك قوم ، گاه مغلوب مى‌شود و گاه غالب . امّا اين ، يك پندار بيش نبود . پيشرفت غربيان ، تنها پيشرفت يك قوم جهانگشا و زورمند، مثل مغولان نبود. گر چه آنان هم از زور، با بى رحمى تمام بهره بردند و قتل عام روى مغولان را سفيد كردند، ولى عامل بقاى آنان وسيطره جهانى و پردام آنان، در علم و تكنولوژى بود.

از اين روى، به ملت‌هاى مسمانان نهيب مى زند كه در اين عرصه، افتخار به پدران و گذشته پر افتخار، كار ساز نيست، بلكه همتى قوى و عظمى راسخ بايد تا از قافله تمدن عقب نماند و شكستها و ناكاميها را ترميم كرد و سر از خاكستر برداشت و شعله كشيد.

سيد جمال الدين دوران عقب ماندگى را چنين مى‌نماياند:

( مسلمانان، چنان بار آمده‌اند كه هر گاه كسى به ايشان بگويد: آدم شويد، در جوابش مى‌گويند: پدران، چنين و چنان بودند. با خيال آنچه پدرانشان زيستند، زندگى مى‌كنند و نمى‌انديشند كه رفعت و ارجمندى پدران، مايه اصلاح گمنامى و بيچارگى كه اكنون خودشان با آن دست به گريبانند، نمى‌شود.

مشرقيان، هر گاه مى‌خواهند از گمنامى و فرو مايگى كنونى خود، پوزش كنند، مى‌گويند:

نمى‌دانيد كه پدران ما، چه كسانى بودند و چه كارها كردند؟

آرى، پدرانتان، مردان راستين بودند، ولى شما هم مانند آنان، مرد هستيد، همت و غيرت شما كجا رفت؟ آيا شايسته است كه مفاخر پدران خود را با دهان پر، ياد كنيد، ولى كار آنان را ادامه ندهيد؟... همت مسمانان، پستى گرفته، عزم و اراده شان سست و خاطره هايشان فراموش گشته و به جاى همه اين فضيلتها، تنها چيزى كه در وجودشان شعله ور گشته، آتش
شهوات آنهاست. »٢٢

براى مشرق زمين، بويژه مسلمانان، غرب شناخته شده نبود. از تحولات فكرى، صنعتى و... آن ديار اطلاع دقيقى در دسترسى مردم و دست اندر كاران امور نبود، از اين روى، در بسيارى از مواقع، نه موافقتها با فرهنگ و تمدن غرب، نسيمى از آن تحول شگفت‌انگيز و خيره كننده را بر مشرق زمين مى‌وزاند و به مخالفتها، دامن شرق را از آلوده شدن، در آنچه كه خلاف شؤون انسانى بود، مصون مى‌داشت. در يك كلمه، نه مخالفتها عالمانه و آگاهانه صورت مى‌گرفت و نه موافقتها.

آنچه براى شرق در آن روزگار، كارساز بود و سرنوشت ساز، اخذ دانشهاى مفيد و كار آمد غرب بود. مردمان مشرق زمين، بويژه مسلمانان، بايد به دور از آلودگيهاى و ناهنجاريها و ضد ارزشهاى غرب، با احتياط و دور انديشى كامل، براى باز سازى و تعالى و رشد خود، آنچه به حال آنان مفيد بود، دريافت مى‌داشتند.

سيد جمال، بر اين عقيده بود كه: بايستى علوم جديد و تجربيات نو را فرا گرفت و براى پيشرفت و ترقى خود، تلاش كرد. او، بقاى يك ملت را در به دست آوردن دانشهاى سودمند مى‌دانست.

در مقاله‌اى كه در باب فلسفه مليت و وحدت جنسيت و اتحاد لغت مى‌نگارد، به بيگانگى مسلمانان از علوم نو پديد، انتقاد مى‌كند. خطاب به روشنفكران هند، مى‌گويد:

« آيا تعجب نمى‌شود كه علوم جديده، عالم را فرا گرفته و فنون بديعه، كره زمين را احاط نموده است و حال آن كه چيزى از آنها كه قابل بوده باشد، به زبان هندى، ترجمه نشده است. »٢٣

به عقيده وى، اساس اسلام بر ظفرمندى و اقتدار بنا شده است و دينى است كه دنبال غلبه و شوكت و عزت مى‌رود، تا همواره قدرت كافى براى پياده كردن اسلام و پيروان آن، نمى‌توانند ضعيف و عقب مانده باشند. وظيفه اصولى آنان ايجاب مى‌كند، هر آنچه تقويت آنان را در پى دارد، گرد آورند و عوامل توانايى و قدرت فراگيرند.

به نظر سيد، مسلمانان بر اساس تعاليم اسلام، بايد دانش نظامى را فرا گيرند و
در گردآورى نيروى نظامى و دفاعى، بر ساير ملل پيشى گيرند، تا هم خود از تعرض مصون بمانند و هم بتوانند، پاسدار عدالت بين المللى گردند.

سيد جمال، از اين كه مى‌بيند زندگى مسلمانان، بر اساس تعاليم اسلام سير نمى‌كند و فاصله بسيار با آنان دارد، با حيرت و شگفتى مى‌گويد:

« با همه اين دستورات و تعاليم، مشاهده اوضاع پيروان اسلام، انسان را به وحشت مى‌اندازد. زيرا مى‌بينيد كه مسلمانان، نه تنها نيرومند نيستند، بلكه در به دست آوردند اولين دستور بسيار ضرورى دين، سستى مى كنند و در به دست آوردن اولين دستور بسيار ضرورى دين، سستى مى‌كنند و در به دست آوردن اسباب قدرت و دفاع، تساهل مى‌نمايند... . ملتهاى ديگر، در اين امر پيشى گرفته‌اند و حتى برخى از ملتهاى مسلم، تحت نفوذ و سلطه آنان رفته‌اند. »٢٤

على رغم پيشرفت شگفت‌انگيز دانش در مغرب زمين و دگر گونيهاى عميق در شيوه‌هاى تحصيل، كشورهاى اسلامى كبك وار سر در زير برف فرو برده بودند و مى‌پنداشتند به چيزى نگرفتن ترقى و تكامل دشمن، كارى از پيش خواهد برد و هيچ گاه بر آن نشدند كه در خانه ذهن خود تحولى به وجود بياورند و دانشهاى عصرى و پركار برد را بياموزند و بياموزانند و در شيوه تعليم و تربيت دگرگونى پديد آورند.

مراكز علمى جهان اسلام، دانشوران و صاحب نظران، بى توجه به جهان خارج و تحولات سريع و شتابان، سر در كار خود فرو برده بودند.

دانشگاه الازهر، بزرگترين مركز علمى جهان اسلام، از اين جمله بود. خود قياس‌گير ديگر مراكز اسلامى را در سرتاسر بلاد اسلامى.

« درسها هيچ گاه از حدود بحث الفاظ و تعليقات بر متون قديم و مجادله درباره امور احتمالى فراتر نمى‌رفت. و از جهان و كارهاى جهان واقعى، از تاريخ و جغرافى و رياضيات و شيمى خبرى نبود. هر كارى بيرون از عرف و عادت، كفر، يا حرام و يا مكروه شمرده مى‌شد. چنان كه نصب شير آب در وضوگاههاى كثيف، يا خواندن كتابهاى جغرافى، يا علوم طبيعى، يا فلسفه، حرام و پوشيدن پوتين، بدعت
بود. آشكار است كه هر كس در چنين محيطى، به اصلاح فكر دينى همت مى‌گماشت، به زندقه متهم مى‌شد. » ٢٥

تحجر فكرى و خام انديشى، اكثر مراكز علمى را فرا گرفته بود و جامعه علمى و فرهنگى آن عصر، آمادگى تحول و طرحهاى نو را نداشت. حتى در آستانه، مركز امپراتورى عثمانى، تفكرى جامد و ارتجاعى، سايه شوم خود را گسترده بود و مانع پرتو افكنى خورشيد. از اين وضع، عبده چنين گزار مى‌دهد:

« در همه جهان، مكانى نمى‌توان يافت و تصور هم نمى‌توان كرد كه از لحاظ سوء تأثير در عقل و فكر و قلب، مانند آستانه باشد. تو گويى با خاك يكسان شده، زيرا در آن جا، از دانشها و انديشه‌هاى عالى، خبرى نيست و از اين جهت، آزادگان ترك، معذورند از اين كه ميهن خود را ترك مى‌كنند و به هر شهر و كشور غربى كه مى‌روند، آن جا را بر ميهن خود، ترجيح مى‌دهند، اگر چه هزاران بلا و محنت آنان را در بر بگيرد. » ٢٦

ضعف و رخوت تفكر دينى
كسى در پى تفسير درست دين نبود. دين رايج، كارساز و سازنده نبود. نه جوابگوى دنياى مسلمانان بود و نه براى آخرت، مفيد. دين گريزان از اجتماع، غرق در خرافات و به دور از وادى نو آورى و علوم جديد مفيد و كار آمد، چه كارآيى مى‌توانست داسته و چه معضلى را مى‌توانست حلّ كند.

سيّد جمال، اين همه كاستى در دين مردم و به دور بودن از چشمه زلال وحى را، از غفلت و عدم دلسوزى و پشتكار دارى و سستى عالمان دين مى‌دانست:

« اگر عامه مردم عذرى براى غفلت و سستى خود از انجام تكاليف الهى داشته باشند و از عمل به وظايف خود غفلت كنند، علماى آنان ،چه عذرى دارند؟ و حال آن كه حافظ شريعت و دانا در علم الهى و دينى مى‌باشند.

اينها چرا در جمع كردن تفرقه مسلمانان كوشش نمى‌كنند. چرا در به وجود آوردن وحدت و يگانگى ميان همه مسلمانان، تلاش نمى‌نمايند؟ چرا در حدود قدرت و دانش خود،
جهت تقويت آمال مسلمين قدم بر نمى‌دارند؟ »٢٧

سيد جمال الدين، تمام توان خود را صرف مى‌كرد كه اسلام را از پيرايه‌ها و خرافات و بدعتهاى موجود، تبرئه كند و حساب اسلام ناب را از آنچه كه اكنون به نام آن رواج داشت و معمول بود، جدا سازد. از اين روى، مى‌گفت:

« بى نظميها و تعصباتى كه در حال حاضر وجود دارد، ربطى به قوانين اسلام ندارد. اينها مقرراتى است كه تفسير كنندگان جاهل، به شرايع اسلام، اضافه نموده‌اند. پيشرفت زمان آنها را متوجه اشتباهات گذشته خودشان خواهدكرد. »٢٨

استعمار براى گسترش حوزه نفوذ خود و ايجاد پايگاه، به آداب و رسوم مردم تحت سلطه خويش، حمله مى‌كند و هيچ چيز را جز فرهنگ و آداب رسوم خويش، يا آداب و رسومى كه ضررى به سلطه او ندارد. بلكه كمك به اهداف او نيز كمك مى‌كند، به رسميت نمى‌شناسد. فرهنگ و آداب و رسوم خود را، برتر از هر فرهنگى مى‌داند، از اين روى هميشه در صدد گسترش و عمق بخشيدن به فرهنگ خود است و با فرهنگ بومى، سر ناسازگارى مى‌گذارد و نويسندگان، نقاشان، موسيقى دانان، هنرمندان، روشنفكران و... را به كار مى‌گيرد، تا بزدايند آنچه را رنگ و بوى بومى دارد و فرهنگى بسازند تا با حضور همه جانبه استعمار، هيچ تادى نداشته باشد، بلكه راهگشا و جاده صاف كن نيز باشد.

بر اساس فرضيّه « برترى انسان غربى » پيوسته تبليغ مى‌كرد: فرهنگ و تمدن غرب، تمدن و فرهنگ منحصر به فرد است و ديگر فرهنگها و مدنيتها، بدوى و تاريخى اند، بايد خود را برابر سلطه فرهنگى غرب، قربانى كنند.

به شهروندان ممالك اسلامى القاء مى‌كرد: بزرگترين رسالت انسانى در عصر حاضر، اشاعه فرهنگ غربى است و همه بايد بر اساس الگوها و استاندارهاى غربى تربيت ميشوند.

استعمار، به كمك ايادى خود، ملتهاى ديگر را به ترك ارزشهاى سنتى و تاريخى و ويژگيهاى ملّى خود تشويق مى‌كرد و آنان را به تقليد از انسان غربى و فرهنگ غربى،
فرا مى‌خواند.

در پى اين تبليغات خوش ظاهر، برج و باروى تعصّبات دينى و ملى، يكى پس از ديگرى فرو مى‌ريخت و راه بر فرهنگ و سلطه استعمار باز مى‌شد.

استعمار، با روشهاى گوناگون، سعى در دگرگونى مردم و به اصطلاح متمدن شدن آنان داشت. بر آن بود، تا از آنان، نسلى بى سابقه، بى هويت و... بسازد، تا بدون هيچ مقاومتى، پيامهاى فرهنگ مهاجم استعمارى را در يافت دارند.

تغيير يافتگان و به عبارتى نسل متجدد و از خود و خودى بيگانه، نمى‌دانستند ريشه در كجا دارند و چه فرهنگ و ملت و هويتى داشته‌اند. خود را بى بتّه حس مى‌كردند. از اين روى، در را به سوى ديگران مى‌گشودند و بى دغدغه و احتياط، هر چه آن سويى بود، مى‌پذيرفتند.

مصلحان و در رأس آنان، سيّد جمال الدين، با اين تقليد كور و بى هويتى به مبارزه برخاستند. سيّد جمال، با سخنان آتشين، حركت جسورانه و با بى باكى تمام، به مردم مشرق زمين و مسلمانان خود باخته، كه در برابر فرهنگ غرب به زانو افتاده بودند، هشدار مى‌داد و آن را سمّ مهلك مى‌دانست و اجتناب از آن را لازم و حياتى.

او، با پيشرفت و تكنيك و صنعت و آنچه مايه عزت و سر بلندى مسلمانان مى‌شد، دعوت مى‌كرد، امّا به تسليم هرگز. همه سخن او، اين بود كه دانش، منحصر به ملت خاصى نيست. دانش را بايد گرفت، امّا در فرهنگ ديگران استحاله نشد.

البته واضح است، اخذ چنين دانشى و وارد كردن آن به كشورهاى اسلامى و مشرق زمين، بسيار حساس است و ظريف و كار هر بزى نيست خرمن كوفتن!

اين اصلى بود براى سيّد جمال الدين. سيد جمال الدين، مانند ديگر روشنفكران، در فراگيرى علوم از مغرب زمين، بى گدار، به آب نمى‌زد. او بر اين باور بود و به آن شديداً تأكيد مى‌كرد كه: اخذ علوم و صنايع از غرب، بايد با زمينه سازى و دقت كامل انجام شود. بايستى به استعداد مخاطبان، دقيقاً توجه شود كه مبادا، ناخواسته در همان مسيرى قرار بگيرم كه استعمار، طالب آن است از اين روى، به
روشنفكرانى كه به دور از ملاحظات اين چنينى، در صدد گشودن درهاى كشورشان به سوى علوم و فنون غرب بر مى‌آمدند، شديداً انتقاد مى‌كرد:

« اين افراد، مانند مادر احمقى مى‌باشند كه غذايى به مذاقش لذيذ مى‌آيد و از آن غذا، به طفل شير خوار مى‌دهد. در صورتى كه مزاج كودك، جز شير نمى‌پذيرد. اين افراد به ظاهر و تمدن، در ميان ملت خود، مانند درى مى‌شود كه دشمن از آن وارد مى‌شود و ما بين صفوف امت، جدايى اندازه.

اينان، سبب مى‌شوند كه دشمن، با نام خير خواه، پند دهنده و اصلاح كننده رسوخ كند. با اين كار امت و ملت خويش را به سوى فنا و زوال مى‌برند چه عاقبت شومى. »٢٩

آرى، تجريه هم ثابت كرد كه پياده كردن فرهنگ و ارزشهاى غربى، سودى به حال ملتهاى شرقى نبخشيد.

وضع نابه سامان آنان، نه تنها سامان نيافت كه وخيم‌تر از پيش شد شد. با اعزام محصل به غرب و گسترش آموزش به سبك و محتواى غربى و... نه تنها از مشكلات آنان نكاست كه افزود و آنان را در ذرّه هول انگيز، بى هويتى، وابستگى سياسى اجتماعى، فرو غلتاند.

سيّد از اين بليّه بزرگ چنين گزارش مى‌دهد:

« عده‌اى از اين تحصيل كرده‌هاى خارج، تصميم گرفتند، آنچه از علوم و فنون فراگرفته‌اند، در كشور خود پياده كنند. نتيجه اين كار، آن شد كه وضع مبانى اخلاقى و مساكن كشور خويش را عوض كردند. حتى طرز غذا خوردن، لباس پوشيدن و مفروش ساختن خانه‌ها و استعمال ظروف مورد لزوم را نيز تغيير دادند. سعى كردند، در انچام اين امور، از اروپائيان هم جلو بيفتند. اين كارها را براى خود افتخار مى‌دانستند و بانشان دادن آنها به مردم، مباهات مى‌كردند. غافل از اين كه با انجام اين كارها، ثروت ملى خويش را به كشورهاى ديگر فرستادند. در عوض، اشياء تجملى و از بين رفتنى را، كه فقط جلوه ظاهرى دارند، مى‌آوردند. سرمايه صنايع

خويش را از بين بردند. بازرگانان را كه قدرت تهيه وسائل مدرن و رقابت را نداشتند، نابود كردند. اين كارها به منزله بريدن دماغ ملت است كه سيماى آن را زشت مى‌كند. »٣٠

اين بود برخى از نابسامانيها و ناهنجاريها از ديد سيّد جمال، تعصيل و تشريح قصه غصه‌هاى سيّد جمال، تعصيل و تشريح قصه غصه‌هاى سيّد جمال الدين، فرصتى دراز مى‌خواهد و حوصله‌اى در خور. اميد آن كه محققان دردمند و سوخته دل، به اين مهم بپردازند و بر آگاهيها بيفزايند و چهره تابناك سيّد را بيش از پيش، براى نسل امروز و فردا بنمايانند.
--------------------------------------------------------------------------------

پاورقىها
١. « زندگى و سفرهاى سيد جمال »، على اصغر حلبى / ١٣، زوار، تهران.

٢. « العروة الوثقى »، سيد جمال الدين الافغانى و شيخ محمد عبده/ ١٣١، دارالكتاب العربى.

٣. « زندگى و سفرهاى سيد جمال » على اصغر حلبى / ٥٥.

٤. « فقهاى نامدار شيعه »، حقيقى عسايشى / ٣٧٤، به نقل از « سراج التواريخ ».

٥. « العروة الوثقى » / ١٣، مقدمه.

٦. « همان مدرك » /٥٧.

٧. « تاريخ جنبشها و تكاپوهاى فراماسونرى در كشورهاى اسلامى »، عبدالهادى حائرى / ٨٩، آستان قدس رضوى.

٨. « زدنگى و سفرهاى سيد جمال » / ١٥.

٩. « نقش سيّد جمال الدين در بيدارى مشرق زمين »، محيط طباطبايى / ٢٤٢.

١٠. « همان مدرك » / ٢٢٨.

١١. « همان مدرك » / ٢١٠.

١٢. « عصر بى خبرى يا پنجاه سال استبداد در ايران »، تيمورى / ٨٩.

١٣. « تاريخ معاصر ايران »، شماره ٣٥ / ٤.

١٤. « نقش سيد جمال الدين در بيدارى مشرق زمين »، محيط طباطبايى / ٢١١.

١٥. « سيد جمال الدين حسينى، بنيانگذار نهضتهاى اسلامى »، صدر واثقى / ٦٦، شركت سهامى انتشار.

١٦. « العروة الوثقى » / ١٢٩.

١٧. « همان مدرك ».

١٨. « همان مدرك » / ٩١.

١٩. « همان مدرك » / ٩٢.

٢٠. « سيرى در اندشيه سياسى عرب »، حميد عنايت / ١٥، خوارزمى.

٢١. « نقش سيد جمال الدين اسد آبادى در بيدارى مشرق زمين »، محيط طباطبايى /٦٥.

٢٢. « زندگى وسفرهاى سيد جمال » / ٤٦.

٢٣. « نقش سيد جمال الدين اسد آبادى در بيدارى مشرق زمين » ٦٥.

٢٤. « العروة الوثقى » / ٢٦.

٢٥. « سيرى در انديشه سياسى عرب » حميد عنايت / ١١٦.

٢٦. « زندگى و سفرهاى سيد جمال » / ٤٢.

٢٧. « العروة الوثقى » / ٨٦.

٢٨. « سيد جمال الدين حسينى، بناينگذار نهضتهاى اسلامى »، صدر واثقى / ٢٠٨.

٢٩. « عروة الوثقى » ترجمه كاظمى خلخالى / ٩٠ - ٩١.

٣٠. « همان مدرك ».