نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - تاريخنگارى استعمارى

تاريخنگارى استعمارى


قسمت اول :
مفهوم فرهنگ و تاريخنگارى استعمارى
الف : زمينه سخن

در مقالات پيشين بحثهاى بالنسبه گسترده اى درباره يكى از جريان هاى تاريخنگارى حاكم بر فرهنگ ايران معاصر به نام[ جريان تاريخنگارى دربارى] صورت گرفت .

اينك با پايان يافتن آن بحثها جريان تاريخنويسى ديگرى را به بحث و بررسى مى نشينيم كه نفوذ و حاكميتش درافكار وانديشه ها و آثار و بينش تاريخى محافل علمى و فرهنگى ايران و ديگر كشورهاى اسلامى (و حتى كشورهاى جهان سوم بگونه اعم ) بسيار ژرفتر و دامنه دارتراز جريان تاريخنويسى دربارى بوده و مى باشد اين نوع جديد[ تاريخنگارى استعمارى] نام دارد. سموم كشنده فرهنگ وارداتى استعمار و بويژه شيوه تاريخنگارى و بينش تاريخنگرى استعمارى آنچنان نيرومند و موثر بوده كه

حافظه تاريخى ملل شرقى و آفريقائى را دچار فلج حافظه تاريخى ملل شرقى و آفريقائى را دچار فلج ساخته و حالت شوم احساس ياس و بى تبارى فرهنگ را براين جوامع حاكم گردانيده است .

تاريخنگارى استعمارى كه با استشراق و خاورشناسى و غربزدگى فرهنگى مرادف مى باشد موثرترين ابزار تزريق احساس بى هويتى واز خودبيگانگى به ملتهاى مورد هجوم و مستعمره مى باشد. شايد تنها شيوه همه فهمى است كه استعمارگران و مستكبران جهان از طريق آن مى توانند نقش درجه اول انبياءالهى را در ايجاد فرهنگ و تمدن سالم بشروى و مبارزه با ستمگرى در تاريخ بشر مكتوم داشته و خلق و خوى ستم پذيرى لااباليگرى ماده گرائى و بى آرمانى را در نهاد ملل مستعمره بوجود بياورند .

اين شيوه در تامين اهداف و مقاصد و تضمين منافع مستكبران سلطه جو موثرتراز هر نوع اقدام نظامى مى باشد. روى اين اصل است كه استعمارگران ابزارهاى سلطه گرى خاصى از سنخ فرهنگى و علمى آن را به نام[ استشراق] يا[ خاورشناسى] پديد آورده اند كه نه تنها يك اهرم فشار فرهنگى و فكرى نيرومند برانديشه وران ملل مورد هجوم مى باشد بلكه براى تخليه روانى و هويت زدائى ملتها و قطع رابطه آنان از تاريخ شان نيز كارائى بسيار دارد.

البته چنانكه خواهيم گفت:[ استشراق] داراى مفهومى بسيار گسترده تر از[ تاريخنگارى استعمار براى ملتهاى مستعمره] مى باشد لكن بااين حال يكى ازاهداف استراتژيك و يا شاخه هاى عمده آن تامين چنين مقصودى است .ازاين روى بايد گفت:[ جريان تاريخنگارى استعمارى] در جهان اسلام از جمله كشوراسلامى ايران در تاريخ معاصر از دو[ اهرم] و يا دو[ پايگاه] نيرومند و يا به تعبير رساتر و جامع تر [روشنفكران بيگانه زده] . ما دستاوردهاى اين دو گروه رااعم از ترجمه و تاليف شرقى و غربى در زمينه مسائل تاريخى [ تاريخنگارى استعمارى] مى ناميم . بنابراين تاريخنگارى استعمارى اصطلاح عامى است كه هم دستاوردهاى تاريخنويسى مستشرقين خارجى را در بر مى گيرد و هم فراورده هاى تاريخى مرتدين

و يا غرب زدگان داخلى را شامل مى شود. تاريخنگارى استعمارى واقعيت شومى است كه اعتراف به وجود آن براى تيولداران فريبكار و متفرعن[ تراست تاريخنويسى دواردوگاه مسلط] بسيار ناگوار و تلخ است . لكن بايد پذيرفت كه چنين چيز خطرناكى وجود دارد واستخوان شكسته ها شلاق خورده ها و غارت شدگان جهان اسلام و حتى به اصطلاح جهان سوم آن را كاملا مى شناسند.اكنون تفحص بيشترى در مفهوم و سوابق تاريخنگارى استعمارى مى كنيم تااين موضوع براى ما روشن تر شود.

ب : مفهوم تاريخنگارى استعمارى
مفهوم دقيق تر تاريخنگارى استعمارى در سايه شناخت[ فرهنگ استعمارى] قابل درك مى باشد. چنانكه مفهوم هر نوع جريان تاريخنگارى ديگرى تنهااز رهگذر شناخت فرهنگ مبنا و منشا آن تاريخنگارى قابل شناخت علمى است .

فرهنگ استعمارى كه به نامهاى[ فرهنگ وارداتى] [فرهنگ غربى] و[ فرهنگ استكبارى] نيز خوانده مى شود قبلا در ضمن همين سلسله بحثها تحت عنوان[ فرهنگ وارداتى] بطور فشرده اينگونه تعريف كرديم :

[منظوراز فرهنگ وارداتى مجموعه تفكرات آداب و رسوم وارزشهاى فكرى و فرهنگى است كه بصورت مهاجم از خارج مرزهاى جهان اسلام و آن سوى دنيا ( غرب ) به ميان مسلمانان وارد شده است .از خصوصيات بارز آن ناسازگارى صورى و موقتى با فرهنگ سنتى و ناسازگارى ماهوى با فرهنگ اسلامى مى باشد.اين فرهنگ فرهنگ غربى استعمارى واستكبارى نيز ناميده مى شود]. ١ .

اينك به عنوان زمينه اى براى به دست آوردن يك تعريف دقيق تر و جامع تراز تاريخنگارى استعمارى به يك بررسى گسترده تراز پيش در اين باره مى پردازيم .

استعمار واستكبار به عنوان يك واقعيت سياسى و تاريخى جوامع بشرى داراى سيستم فكرى تربيتى و ارزشى ويژه اى است كه در مجموع تار و پود فرهنگ آن را پديد مى آوردلا با توجه به اين كه استعمار شكل نوين و مدرن نفوذ و سلطه يابى خارجى

است كه جايگزين شيوه[ مهاجرنشينى هاى هجومى] و[ اشغالهاى نظامى] دنياى قديم گشته و بطور عمده بر شيوه هاى سياسى اقتصادى و فرهنگى نفوذ تكيه دارد و شيوه هجوم فيزيكى واشغال نظامى را فقط در مواقع بسياراضطرارى به كار مى گيرد ازاين رو بايسته است در شناخت عناصر فرهنگى پديد آورنده آن كوشش فراوان به عمل آيد. لكن ما در اين مختصر نمى توانيم سخن را گسترده و طولانى كنيم فقط به مقدار مورد نياز بسنده خواهيم كرد.

تبيين مفهوم فرهنگ استعمارى خود مبتنى بر شناخت جداگانه عناصر اصلى عمده پديد آورنده آن مى باشد چرا كه فرهنگ استعمارى داراى ويژگيهاى گوناگون و زيادى است كه برخى از آنها[ ويژگيهاى پايه اى] و برخى ديگر ويژگيهاى فرعى هستند. خصوصيات فرعى فرهنگ استعمارى را با در دست داشتن ويژگيهاى اصلى و پايه اى آن مى توان تصور كرد عناصر عمده پديد آورنده فرهنگ استعمارى كه تبلور ويژگيهاى پايه اى آن نيز بشمارند ازاين قرار مى باشند:

١.استكبار واستعلاء
خود را برتراز همه و داراى خون نژاد جنس و تبار ويژه و ممتاز پنداشتن يكى از خصوصيات فكر و فرهنگ استعمارگران است كه در همه زمينه هاى سياسى اقتصادى اجتماعى فرهنگى و تاريخى نيز اعمال آن را لازم مى دانند.اين همان چيزى است كه ما آن را[ استكبار واستعلاء] مى ناميم چرا كه[استعلاء] از ماده[ علو] به معناى برترى طلبى و برترى جوئى است [ استكبار] نيز از واژه[ كبر] به معناى عظمت طلبى گردن كشى و سلطه جوئى است .

استكبار واستعلاء به معنائى كه ذكر شد خصيصه جدا ناشدنى وجود همه شاخه ها و نحله هاى استعمارى اعم ازاستعمارگران صهيونيست صليبى و مسيحى ماركسيست و غيره مى باشد. چنانكه ماركسيستها و روسها تحت پوشش اين عقيده استعمارى والحادى به مردم و جهان و ملتهاى تحت سلطه خود چنين تلقين مى كنند كه

سران احزاب كمونيست بايد به عنوان [نخبگان] و به نيابت از طبقه كارگر و پرولتاريا يك حكومت مستبد حزبى به نام[ ديكتاتورى] پرولتاريا بوجود آورند. آنان در سايه تبليغات بى حصر و حد توانسته اند حتى از واژه خوفناك و شوم [ديتكاتورى] يك كلمه جادوئى جذاب ارائه دهند وانديشه هاى زورمدارى و برترى طلبى خود را زير آن پنهان دارند. ٢

استعمارگران غربى نيز مانند نياكانشان كه همه مردمان غير رومى را[ بربر] و وحشى مى ناميدند براين عقيده اند كه : همه مردم دنيا مردمانى هستند كه در ديار تاريكى بسر مى برند آدمهاى وحشى و غيرمتمدنى كه براى به دست آوردن حقوق مدنى و تساوى اجتماعى خود بايد در نزداستعمارگران[ متمدن] امتحان[ متمدن شدن] بدهند تا بتوانند از طرف استعمارگران به عنوان[ انسان] به رسميت شناخته شده واز آنان [كارت استحقاق بهره مندى از مزاياى مدنى] دريافت كنند.اين مطالبى كه راجع به بافت انديشه و فرهنگ استعمارى گفته مى شود واقعيت ملموسى است و هر كسى كه حتى اندك آشنائى بااين نظام ضدارزشى و فرهنگ متعفن استعمارى داشته باشد آن را تصديق خواهد كرد.

مثلا دست اندركاران تاسيس كرسى شرق شناسى وادبيات عرب در دانشگاه كمبريج لندن خطاب به بنيانگذار دانشگاه انگيزه هاى خود را چنين تشريح كرده اند:

[ ...كارى كه ما طرح آن را در ذهن مى پرورانيم تنها به منظور آن نيست كه معلومات ادبى دانشجويان را با آموختن اين زبان پر دامنه عربى گسترش بدهيم بلكه هدف ما خدمتگذارى به شاه و دولت است كه بوسيله معاملات بازرگانى ما با ملتهاى شرقى و همچنين جلب رضايت خدااز طريق توسعه مرزهاى كليسا تامين مى گردد تا مردمى كه در آن ديار تاريكى بسر مى برند به آيين مسيحيت در آيند].٣

پاتريس لومومبا در مقام تشريح رفتاراستعمارگران بلژيكى با مردم اصيل بومى[ كنگو] و بيان اين مطلب كه اهالى مستعمره كنگو براى اثبات انسان بودن خود بايد مراحل آموزشى و آزمايشى دشوار را طى كنند تا آدم بودن و متمدن بودنشان

توسط استعمارگران بلژيكى با صدور كارت شناسائى ويژه اى به نام[ كارت استحقاق بهره مندى از مزاياى مدنى] مورد تاييد قرار گيرد گزارشى را نوشته است كه براى شناخت ماهيت استعمار و فرهنگ استعمارى بايد آن را بخوانيم :

يك كنگوئى كه مايل به داشتن كارت برابرى حقوق اجتماعى است بايستى در خواستى به رئيس دادگاه بدوى تقديم داشته و مدارك زير را ضميمه كند:

١. شناسنامه ويا مدركى كه معرف او وافراد خانواده اش باشد.

٢. گواهى نامه حسن رفتار واظهاريه در خصوص وضع خانوادگى .

٣. رضايت نامه اى از همسر خويش كه در دادگاه تصديق شده باشد.

٤. گواهى نامه اى ديگر(گواهى نامه تحصيلات تصديق كارفرما و غيره ) كه نشان دهنده شرائط لازم باشد.

٥. وجه لازم براى انجام اين كار و هزينه چاپ درخواست وى در نشريه دولتى .

اين درخواست سپس براى دادستان كل فرستاده خواهد شد و وى آن را بچاپ رسانيده اطلاعات لازم را جمع آورى ميكند.

درخواست مزبور بايد بطريق ذيل چاپ شود:

١- اعلانى به در دفتر مديرامور محلى بخشى كه داوطلب در آن بسر مى بردالصاق شود.

٢- همان اعلان نيز بايد در نشريه رسمى كنگوى بلژيك بنا بشرحى كه در فوق داده شد چاپ شود. دراين اعلان مدتى را كه دادستان براى جمع آورى اطلاعات و تشخيص هويت داوطلب مورد نيازاست ذكر خواهد كرد. از عموم مردم نيز دعوت ميشود تا مخالفت و يا توضيح خود راابزار دارند.

٣- از كارفرماى داوطلب نيز در خواست مى شود تا بصورت محرمانه اطلاعاتى در خصوص آن شخص در دسترس بگيرد تا ميزان توانائى حرفه اى و فكرى و كيفيات اجتماعى واخلاقى او معلوم گردد.

٤- مديرامور محلى در زندگانى خصوصى و عمومى دواطلب تحقيقاتى خواهد كرد. منزل و ماواى او و هراطاقى از مسكنش اطاق اطاق پذيرائى تا مطبخ و مستراح خانه دقيقا

مورد بازرسى قرار خواهد گرفت تااگر چيزى مخالف با زندگانى متمدن مشاهده كننداعلان دارند.اين بازرسى از زندگى خصوصى سطح زندگانى و رابطه خانواده اى (پرستارى از بچه ها و نگاهدارى خانه و غيره ) و ميزان تكامل او را معلوم خواهد كرد. اطلاعاتى از رفتار خصوصى او نيزاز همه اطراف جمع آورى خواهد شد. جمع آن اطلاعات و گواهى نامه هااخذ تصميم را با معلومات كافى دراينكه آيا داوطلب به آن درجه از تمدن رسيده است كه برابر بااروپائيها باشد آسان خواهد كرد. سپس اين پرونده را با همه اطلاعات لازمه و نظريات و دلائل مشروحه كه ضميمه آن است به دفتر دادگاه ميفرستند.

دادگاه تاريخى را براى جلسه رسمى تعيين مى كند و داوطلب و همسر و در صورت امكان فرزندانش را يكماه پيش با پست سفارشى براى شركت در دادگاه دعوت مى كند رياست محكمه با رئيس دادگاه بدايت است و چهار قاضى نيز هيئت دادگاه را تشكيل مى دهند.

از داوطلب و همسرش سئوالات دقيقى حتى سئوالات بسيار بغرنجى بعمل مى آيد و بعضى ازاين سئوالات بصورت دام مى باشد مثلا شمااز برابرى حقوق اجتماعى چه مى فهميد؟ مقصودتان از بدست آوردن آن چيست ؟ فوائد قانونى آن چيست ؟ در زمان فراغت چه مى كنيد؟ دوستان شمااز چه قبيل اند؟ چه كتابهائى واز چه نويسندگانى مى خوانيد؟اگر با شوهرتان عدم توافقى روى داد كه آيا شما خانه و شوهر و بچه را رها كرده و به خانه اقوامتان مى رويد؟ آيا شوهرتان شما را كتك مى زند؟ شوهر شما با حقوقى كه مى گيرد چه مى كند؟ آيا به شما دراداره امورد خانه اعتماد دارد؟ و غيره .

اين سئوال و جواب محكمه را قادر مى كند تا خود شخصااز شخصيت و رشد داوطلب اطلاع حاصل كند.

بدينصورت برابرى حقوق اجتماعى بمعنى كامل آن بصورت استثنائى و اختصاصى باقى مى ماند و[ فقط طبقه ممتاز كه براستى آشنا به تمدن مغرب زمين] شده اند مى تواننداز آن برخوردار شوند. بهمين مناسبت است كه از ماه مه ١٩٥٢ تا آخر دسامبر ١٩٥٥ شماره روساى خانواده هائى كه در سراسر كنگو توانستند بدين عنوان ثبت اسم

كنند ١١٦ نفر بوده اند. ٤

اين چنين فرهنگ فاسدى است كه نه تنها سياستمداران جانى اى پرورش مى دهد كه[ نسل و حرث] را هلاك و نابود سازند بلكه مردمان بسيار عادى و طبقه پايان را نيز بگونه اى تربيت مى كند كه غيراروپائى را داراى هيچ حقوق انسانى ندانند و كشتن مردمان مستعمرات براى آنان از كشتن مرغ نيز آسان تر باشد لذا يك زن آرايشگر فرانسوى مقيم الجزائر كه از پيروزى مسلمانان مجاهدالجزائر به خشم آمده بوده چنين گفته است : ٢

[ اگر مااروپائيان هر يك چهارده الجزائرى را مى كشتيم مساله حل بود. من مايلم با همين دستهاى قوى و برهنه خودم آنها را بكشم] ٥ .

شمااگر صهيونيستهاى يهودى را كه سلسله جنبان هاى پشت پرده اكثر جنايتهاى بين المللى واستعمارى جهان هستند مورد مطالعه قرار بدهيد حتى حرفها و عقايد وحشتناك ترازاين را هم خواهيد يافت كه نشان دهنده سرشت استكبارى برترى جوئى و متجاوز آنهاست . چنانكه از كتاب [تلمود] مجموعه تفاسير و شروح تورات نقل شده صهيونيستها عقيده دارند كه :

[ ارواح يهودازارواح ديگران افضل است زيراارواح يهود جزء خداست همچنانكه فرزند جزء پدرش مى باشد.ارواح يهود نزد خدا عزيزتراست زيراارواح ديگران شيطانى و مانندارواح حيوانات است . نطفه غير يهودى مثل نطفه بقيه حيوانات است] . ٦

[ اسرائيلى در نزد خدايش از ملائكه محبوب و معتبراست .اگر يك نفر غير يهودى يك يهودى را بزند چنانست كه به عزت الهيه جسارت كرده است و جزاى چنين شخصى جز مرگ چيز ديگرى نيست و بايداو را كشت]. ٧

[نطفه اى كه از غير يهودى منعقد شود مانند نطفه اسب است .اجانب مانند سگ هستند و براى آنها عيدى نيست زيرا عيد براى اجنبى و سگ خلق نشده است]. ٨

اين مطالب دورنماى بسيار كوچك و ناچيزى از مجموعه فرهنگ در رابطه با عنصراستكبار واستعلاء مى باشد كه بيان گرديد. چنين بينش فرهنگى و عقيدتى

است كه كره زمين را به كوره اى از كوره هاى جهنم بدل كرده است و مفاسد روحى و مادى را در همه جاى آن پراكنده ساخته است .

تبعيضات موجود در شوروى آن زندان سرد و بزرگ با نرده هاى آهنين و نيز تبعيض نژادى و آپارتايد به معناى اعم : صهيونيسى آمريكائى انگليسى واروپائى همه و همه از بازتابهاى عنصراستكبار در درون فرهنگ استعمارى مى باشند. سياه پوستان انگليس آمريكا و آفريقا اعراب و غيريهوديان سرزمين اشغالى فلسطين نژادهاى[ غير روس] شوروى سرخ پوستان قاره آمريكا و كاتوليكهاى نژادايرلند همه و همه دراثر تظاهرات و تبلورات اين خصيصه فرهنگ استعمارى قربانى شده اند و مى شوند.

بازتاب تاريخى و فرهنگى اين عنصر پايه اى فرهنگ استعمارى [ غرب محورى] يا[ اصالت غرب] مى باشد كه كوشش دارد[ منشا و زادگاه همه تحولات فكرى و فرهنگى جهان] را سرزمين باختر به معناى گسترده آن فرض كند و نوآورى ها و ابداعات وابتكارات همه ملل واقوام ديگر را طفيلى انديشه باخترنشينان قلمداد نمايد.

تجسم و بازتات اقتصادى آن شركتهاى انحصارى بزرگ كارتلها و تراستها هستند كه هرگونه تنفس و فعاليت اقتصادى آزاد راز مردم جهان سلب كرده اند. بازتاب سياسى استكبار همانا قانون[ حق وتو] در درون خانه مشترك ملتها (سازمان ملل متحد) مى باشد. بطور كلى بايد گفت : استكبار واستعلا يكى از عناصراصلى و شيطانى فرهنگ و تفكراستعمارى است كه در همه زمينهاى شخصى نژادى فرهنگى و تاريخى و غيره تبلور و تجسم يافتگى دارد. جوامع بشرى اداوار پيشين تاريخ نيز دچار چنين بيمارى خطرناكى بوده اند. چنانكه خداوند متعال درباره سلطان گمراه و ديكتاتور مصر قديم - فرعون - چنين فرموده است :

[ همانا فرعون در روى زمين استعلا و سركشى كرد.او مردم را دسته دسته قرار داد و بدينوسيله گروهى از آنان را زبون و ناتوان گردانيد بگونه اى كه پسران آنان را مى گشت و دختران آنان را زنده نگاه مى داشت . براستى كه او از تبهكاران بود]. ٩

٢- شرك والحاد
عنصر ويژه و خطرناك ديگرى كه در به وجود آوردن تار و پود فرهنگ استعماى نقش بنيادين دارد عنصر فكرى و عقيدتى منحط[ الحاد] يعنى [ خدا ناباورى] و[ شرك] يعنى [چند خداباورى] مى باشد. در نظام فكرى استعمار[ خدا] به معناى پذيرش [وجود يگانه و بى همتاى يك ذات قدرتمند و غيرمادى كه آفريننده و نظام بخش همه هستى است وافعال و كردار همه ابناء بشر نيز بايد براى جلب رضايت او باشد] اصولا جائى ندارد. نظام فكرى و فرهنگى استعمار يااصولا آن راانكار مى كند و يا آن را در چهارچوب يك مفهوم تحريف شده و شرك آلود مى پذيرد كه در مقام عمل و صحنه بازتاب اجتماعى نيز با تاخت و تاز بگير و ببند و گردن كشى جهانى استعمارگران منافاتى نداشته باشد. مانند مفهوم كليسائى و كنيسه اى خدا در جهان معاصر. شايد بتوان همه مفاهيم مشركانه والحادى استعمارى را چنان كه سيدجمال الدين اسدآبادى مى گويد تحت عنوان[ نيچريه] معرفى كرد.٢.

اين عنصر فكرى و فرهنگى در همه شوون زندگى استعمارى از جمله در بافت فرهنگ آن تاثير فوق العاده دارد. بازتاب عينى شرك والحاد در جامعه انسانى الينه و مسخ شدن انسانيت انسان است . در جهانى كه احزاب جايگزين خدا شده اند - درست مانند جهان بت پرست باستان كه الهه ها جاى خدا را گرفته بودند انسانها براى حفظ بقاى خود بايد در جلد كرگدن فرو روند و معنويت شان نيز مزرعه اى براى هرز چرائى شيطان شود.

بازتاب پاى بندى به الحاد در معارف تاريخى نيزاين است كه كسانى همچون كارل ماركس آلماين مثلا چنين وانمود كنند كه آدمى خالق خدا وابزار توليد در چهارچوب ماترياليسم تاريخى خالق آدمى است ! و پيروان ايرانى او نيزاز حلاج عارف و صوفى يك[ ماترياليست] بتراشند ١٠ ولابدازامثال مولوى و حافظ و فردوسى نيز چيزى قريب به پيشتازان ماركسيسم ! ١١ .

چنانكه بازتاب پاى بندى به شرك مدرن كنونى (الهيات كليسائى و كنيسه اى ) در تحقيقات تاريخى جزاين نخواهد بود كه مبشرين و مستشرقين وابسته[ درصدد كشف منابع قرآن] ! برآيند و هزاران جز عبلات ديگر ببافند ١٢ .

چنانكه كوشش فراوان براى احياء آيين هاى بت پرستى جهان باستان و برافراشتن و جاانداختن آنها در برابر بينش توحيد از ديگر نتايج طبيعى شرك آلودگى فرهنگ استعمارى كنونى است .

٣. حسى گرى
عنصر فرهنگى ديگرى كه در بافت فرهنگ استعمارى همچون يكى از پودهاى استوار بافته آن مى باشد عنصر حسى گرى و يااصالت حس است .استعمارگران با توجه به آز واشتهاى سيرى ناپذير جهانخوارگى خود هميشه در چهارچوب[ حواس] و[ ملموسات] مادى محصور مى باشند. آنان نه توان و نه زمينه و نه ابزار آن را دارند كه بتوانند حوزه هاى واقعى ماوراء حس عالم بى كرانه وجود را درك كنند.

اين ويژگى نه تنها خاص ماترياليستها و ملحدين مى باشد بلكه حتى استعمارگرانى كه در ظاهر خود را متدين به دين و مذهب خاصى همچون آيين كليسا آيين جهود و غيره معرفى مى كنند نيز پايشان دراين تله بنداست .ازاين روست كه مى بينيم در آيين كليسا[ توحيد] به[ تثليث] بدل شده و[ سه اقنوم] ( اب ابن و روح القدس ) را توليد مى كند و خدا نيز ازاوج عرش تنزل يافته و در عيسى تجسم پيدا مى كند تا گناهان فرزندان آدم را بيمه كند ١٣ .

و در آيين جهود تورات آسمانى حضرت موسى[ ع] آنچنان تحريف مى شود كه در لابلاى آن[ خدا با پيامبرى مثل يعقوب ( اسرائيل ) كشتى مى گيرد] ١٤ اينها همه نشانه هاى كوته فكرى و گمراهى هستند كه از آن به[ حسى گرى] تعبير كرديم واز عناصراصلى فرهنگ استعمارى به شماراست .

بازتاب اين عنصر در تاريخنگرى و تاريخنگارى فراوان است كه در راس آنها

مى توان از نوع نگرش تاريخى فرهنگ استعمارى نسبت به مساله وحى بعث انبياء راستين الهى و فتنه مدعيان دروغين پيامبرى و ديگر مناصب الهى نام برد.

اين بينش در مقام بررسى تاريخ انبياء و نيز پيامبران و مدعيان دروغين مناصب الهى كوشش مى كند كه مساله شكوهمند[ وحى] را به حد يك مساله كوچك فيزيكى و مادى تنزل داده و جنبه ماوراءالطبيعى اصيل آن را منكر شوند. درست بر همين مناسبت كه در مقام بررسى بدعتهاى دينى و مذهب سازان دروغين فرض را براين مى گيرند كه آن دروغگويان نيز در صدد تدوين نوعى عرفان و معرفت مذهبى بوده اند. چنانكه بسيارى از مستشرقين از جمله ادوارد براون درباره مسلك دروغ واستعمارى بابى و بهائى چنين شيوه خطرناكى را در پى گرفته اند. ١٥

چنانكه بازتاب فلسفى آن انكار و تشكيك در جهان غيبت و موجودات غيبى همچون فرشتگان عالم ارواح و غيره مى باشد.

٤. فرد آيينى در مذهب
در فرهنگ استعمارى عدم ضرورت پاى بندى به مذهب خاص (لائيك ) و نيز عدم تجويز دخالت و حضور مذهب در مسائل سياسى واجتماعى (سكولاريسم ) از عناصراصلى به شمار مى آيد. فرهنگ استعمارى چنين تلقى و تبليغ مى كند كه مذهب فقط و فقط از شوون شخصى افراداست هم از نظراعتقاد و عدم اعتقاد و هم از نظراين كه نبايد در مسائل جارى جامعه دخالت كند.ازاين روست كه هر كس مى تواند هر مرام و مذهبى را بپذيرد هر چند كه آن بت پرستى و خرافات باشد و يااصولا لامذهب بماند. در هر صورت اگر كسى مذهبى را پذيرفت بايد آن را منحصرا شان شخصى خود تلقى كند و در مسائل اجتماع اقتصاد و سياست دخالت ندهد.اين به اين معنى است كه فرهنگ استعمارى درباره مذهب شيوه خنثاى[ فردآيينى] را ترويج مى كند. با توجه به اين كه فرهنگ استعمارى معاصر برخاسته از باختر زمين مى باشد لذااين برداشت از مذهب پيش از آن كه به آيين مسيحيت و يهوديت و يا

حتى خود استعمار مربوط باشد سابقه تاريخى در غرب دارد و ميراث دوران الهه پرستى و بت پرستى يونان و روم باستان مى باشد كه مذهب در آنجاها يك شان شخصى شمرده مى شد. متاسفانه اين شيوه بر آيين مسيح نيز تحميل شده است .البته استعمار آن را بنا به اقتضاى نياز خوداحياء كرده است .

شايداين شيوه بدين انگيزه احياء شده و در قالب فرهنگى استعمار راه يافته است كه او در مستعمرات گسترده خود با مذاهب گوناگون مواجه بوده و نمى توانسته است مشكت ضداستعمارى ناشى از آنها را حل و فصل كند لذااين چنين دكترين شيطانى را بافته است تا بتواند نفوذ مذهب را محدود ساخته و آثار ضداستعمارى آن را خنثى كند.

بازتاب اين عنصر فرهنگ استعمارى در مسائل مربوط به تاريخنگرى و تاريخنگارى بسيار گسترده و عميق است .اين تاثيرگذارى نيز ويژه شاخه خاصى از تاريخنگارى استعمارى نمى باشد همه شاخه هاى آن اعم از صهيونيستى ماركسيستى صليبى واذناب بومى آنها را در بر مى گيرد.

همين نكته باعث شده است كه اين نوع جريانهاى تاريخونويسى درباره تحليل درست و واقعى جهان معاصر وامانده شده و نتوانند معنى و مفهوم حضوراجتماعى و سياسى دين در جامعه را درك كرده و جايگاه ويژه آن را در جنبشها و نهضتهاى اسلامى و معاصر معين كنند چرا كه در عام اسلام عملا تفكيك دين و سياست عملى لغو و بيهوده مى باشد چرا ك هدر عالم اسلام عملا تفكيك دين و سياست عملى لغو و بيهوده مى باشد لذا مورخان وابسته به اين جريانها با هزاران بر چسب كوشيده اند حضور اسلام دراجتماع را توجيه روانى اقتصادى سياسى و غيره كنند كه بالطبع از عهده ماموريت استعمارى خود نيز بر نيامده اند ١٦ . و نيز آنجا كه با بن بست و ناتوانى كامل مواجه شده اند واز عهده توجيه مناسب برنيامده اند چاره اى جزاين نيافته اند كه اين نوع حركتها و نهضتهاى دينى و مذهبى را با برچسبهائى مانند: كهنه پرستى بنيادگرائى ارتجاع وامثال اينها بايكوت كنند.اينها مسائلى است كه بعدا بطور مفصل مورد بحث قرار خواهيم داد.

٥.اتراف
يكى ديگراز ويژگى هاى پايه اى فرهنگ و نظام ارزشى غرب اصالت دادن به لذتهاى شخصى و ترويج عشرت طلبى و خوشگذرانى است كه مجموعا دراصطلاح قرآن مجيد به نام[ اتراف] معرفى شده و[ مترفين] نيز يكى از بزرگترين و موثرترين عوامل انحطاط و سقوط جوامع بشرى به شمار آمده است . ١٨ فرهنگ استعمارى ترويج اتراف و شيوه زندگى عشرت طلبانه را نه در خفا و پشت حصارهاى منزل بلكه در متن جامعه و ملاء عام به رسميت مى شناسد. براى همين است كه در قوانين رسمى مستعمرات از مردم مستعمرات بطور رسمى خواسته مى شود كه از تعدد زوجات بپرهيزند تا بتوانند[ متمدن] بشمار بيايند ١٩ لكن همان استعمارگران همه مردم را آزاد مى گذارند كه متن جامعه به هر نوع فساد جنسى بگونه اى آشكار دست زده و غرايز خود رااز راههاى نا مشروع ارضاء كنند .

ماهيت و دستاورهاى فرهنگ استعمارى دراين زمينه حتى فروتراز سرحدابتذال است . طبيعى است كه نتيجه چنين فرهنگ آلوده و مبتذلى در مقام تحليل تاريخ اين باشد كه يا حوادث تاريخ را به ممنوعيت فساد و آنارشيسم جنسى و عقده هاى جنسى افراد نسبت دهد مانند: فرويديسم و يا آنها را صرفا معلول ابزار توليد و مساله اقتصاد بپندارد مانند: ماركسيسم و يا... چرا كه انديشه وران و تئورى پردازان غربى معلول فرهنگى هستند كه ازانسان بجزارگانيسم حيوانى او چيزى را نمى شناسند .

ازاينجااست كه در مقام نگرش تاريخى مورخان استعمارى را مى بينيم كه ازانبوه مختلف و وجوه متعدد حقوق زنان كه نيمى از پيكره جامعه بشرى هستند همه را ناديده گرفته و روى محدوديتهاى شرعى و قانونى مربوط به روابط بى بندوبار آنان با مردان پرداخته و بر آن تاكيد مى ورزند.

يا نقش ويرانگر فساد و تباهى را در متلاشى شدن جوامع و تمدنهااز اساس ناديده مى گيرند و در فرهنگ آنان انسان سالارى جاى خود را به جدل پايان ناپذير زن

سالارى و مردسالارى مى سپارد...

٦. غرب محورى
ويژگى بنيادين ديگر نظام فرهنگى استعمار اصالت و منسائيت قائل شدن به مغرب زمين ( اروپا) در همه زمينه ها و مسائل اعم از علم و فلسفه تمدن هنر تاريخ فرهنگ شيوه زندگى و مسائل كلى و جزئى بسيار ديگر مى باشد.اين كه با بزرگترين پيامبران در شرق مبعوث شده و نخستين تمدنهاى بشرى در خاور زمين و در مراكزى همچون بين النهرين دره نيل رود سند هند ايران شبه جزيره عربى و غيره پديد آمده و گسترش يافته است بااينحال فرهنگ استعمارى مى كوشد عملا غرب را محور و ملاك قرار بدهد لذا مشاهده مى كنيم كه در مقام دوره بندى تاريخ دنيا تاريخ محدود و بى تبار غرب را ملاك اخذ كرده و اين تقسيم تاريخى راارائه مى دهند: قرون پيشين قرون وسطى يا عصر تاريكى قرون جديد.

در عصر جديد نيز ملاك قرار دادن تاريخ و حواديث اروپا مانندانقلاب فرانسه انقلاب اكتبر روسيه و غيره اصطلاحاتى مانند[ تاريخ نو] [تاريخ نوين] وامثال آنها در يك قالب ويژه غربى جعل مى كنند و حوادث بسيارى مانند پيدايش ناسيوناليسم انقراض امپراطورى عثمانى آغاز نهضتهاى ضداستعمارى مردما آفريقا و آسيا و مشابه اينها را كه در سرنوشت وانحطاط و يا حيات سياسى فعلى خاور زمينان و مسلمانان اثر فوق العاده گذاشته هرگز به عنوان[ سر فصلهاى تاريخى] مطرح نمى كنند .

چنانكه در تقسيم تاريخ به قرون وسطى ( عصر تاريكى ) و غيره نيز اين را در نظر نمى گيرند كه اين خصوصيات تاريخى فقط با واقعيتهاى تاريخى اروپا وفق مى دهد و نا با تاريخ شرق چرا كه مشرق زمين و بويژه مسلمانان در آن دوره اى كه آنان عصر تاريكى و يا قرون وسطى مى نامند داراى مراكز علمى بلند پايه و فرهنگ و تمدن بسيار با شكوه بوده اند.

در مورد ماركسيسم نيز كه يكى از نحله هاى مهم فرهنگ و نيز تاريخنگارى استعمارى است همين مساله صادق مى باشد. چنانكه مى بينيم كارل ماركس آلمانى يهودى زاده مى نشيند و متدى به نام ماترياليسم تاريخى جعل مى كند و طبق آن تاريخ بشر را به[ قالب] مى كوشد و دوره بندى مى كند و دراين دوره بندى اصطلاحاتى از قبيل دورا نكمون اوليه دوران برده دارى دوران فئوداليسم سرمايه دارى و سوسياليسم را نيز براى تبيين مقصود خود بكار مى گيرد. در حالى كه تمام جوامع بشرى را در ادوار مختلف نمى توان با چنين قالب آهنين[ قواره بندى] كرد .

اگر چنين چيزى درست هم باشد فقط اختصاص به غرب و اروپا دارد چرا كه خاور زمين هرگز يك دوره تاريخى به نام [برده دارى] - به مفهوم ماركسيستى واقتصادى - نداشته است .اين تعميم فقط ناشى از[ غرب محورى] اين دانشمندان آلمانى است كه متاسفانه موجب گمراهى بسيارى از مردم دنيا نيز شده است .

خجلت آورتراين كه پيراوان ايرانى تاريخنگارى استعمارى ماركسيسم حتى تاريخ معاصرايران را نيز عليرغم وجود مبداها و سرفصلهاى تاريخى بسيار مهم و شناخته شده در آن با همان رويه[ غرب محورى] به مرحله هاى موهومى همچون[ نو] [ نوين] وامثال اينها با تحميل مفهومهاى مجعول و نادرست به اين واژه ها مورد تقسيم بندى قرار داده اند.احسان طبرى تئورى پرداز معروف حزب توده در مقدمه كتاب ايوانف به نام[ تاريخ نوين ايران] دراين باره چنين توضيح داداست :

.... پروفسورايوانف كارشناس تاريخ نو و نوين ايران است مبدا تاريخ نو موافق دوره بندى مرسوم در تاريخنگارى ماركسيستى انقلاب بزرگ بورژوائى فرانسه در پايان قرن هيجدهم و مبدا تاريخ نوين (يا معاصر)انقلاب كبير سوسياليستى اكتبر در آغاز قرن بيستم است]. ٢٠

چنانكه ملاحظه مى فرمائيد با توجه به عنصر غرب محورى در فرهنگ استعمارى است كه اين نويسنده با كمال پرروئى از حوادث و سرفصلهاى تاريخى مهم سرزمين ايران و جهان اسلام چشم پوشيده و دواتفاقى را كه يكى در فرانسه و ديگرى در روسيه اتفاق افتاده براى تاريخ ايران مبدا و سرفصل قرار داده است . در حالى كه در تاريخ

ايران حوادث و سرفصلهاى مهمى همچون حركت نادرشاه افشار نهضت تنباكو انقلاب مشروطيت پيدايش نهضت اسلامى وامقال اينها هر كدام سرفصلهاى واقعى و مناسبى مى باشندچنانكه در جهان اسلام پيدايش ناسيوناليسم و غرب زدگى و سقوط و تجزيه خلافت عثمانى مبدا و سرفصل همه حوادث بعدى است كه اگراز نظر دور بماند تاريخ معاصر جهان اسلام قابل فهم نخواهد بود.

در هر صورت[ غرب محورى] شيوه تحميلى فرهنگ استعمارى دوارودگاه شرق و غرب بر جهان مى باشد كه از گاه شمارى و تقويم گرفته تا هنر و جغرافيا واقتصاد و مذهب و تاريخ وانقلاب در همه چيز تسلط داده شده است . ما در آينده به يارى خداوند درباره آن سخن فراوان خواهيم گفت .

آنچه ذكر شد اصول مهم و پايه اى فرهنگ استعمارى است كه فروع فراوانى نيز براينها بار مى شود كه جاى ذكر آن نيست . با تشريح فصل عناصراصلى بوجود آورنده فرهنگ استعمارى تعريف و مفهوم آن نيز بطور ضمنى بدست آمد و چندان نيازى به فشرده سازى مطالب وارائه يك تعريف كوتاه نمى باشد ولى بااين حال بر پايه آنچه كه گفته آمد درباره فرهنگ استعمارى مى توان چنين گفت :

[ مجموعه باورها ارزشها آداب و رسوم مقاصد و مواضعى كه كشورهاى سلطه گر و مهاجم غربى ( اعم از مسيحى سرمايه دارى ماركسيستى و غيره ) در قالب يك الگو براى زيستن معاشرت وانديشيدن بصورت خزنده و مهاجم وارد كشورهاى مورد طمع خود مى كنند تا فرهنگ رايج و حاكم بومى رااز بين برده و زمينه فرهنگى را براى نفوذ خود تامين كنند. در مجموع اين فرهنگ فرهنگ استعمارى ناميده مى شود كه در ماهيت خود يا برالحاد و يا بر شركت استوار است].

تاريخنگارى استعمارى نيز به عنوان يك مقوله فرهنگى بطور كلى بازتاب ملموس و آشكار و يا نامرئى و پنهان اين فرهنگ مى باشد. يك مورخ استعمارى اعم ازاين كه زاده سرزمين استعمارخيز باشد و يا مولود يكى از سرزمينهاى استعمار شده واز مردمان بومى آنجا در تاريخنگرى و تاريخنگارى خوداز سلطه و نفوذ منحرف كننده و ويرانگر اصول اين فرهنگ بدور نمى باشد.او تاريخ بشر را با فانوس بى فروغ

حسى گرى مى كاود و باانگيزه استكبارى براى اثبات برترى همه جانبه نظام و قوم متبوع و يا مورد تقليد خود به زواياى تاريخ و نقاط دور و نزديك جوامع كنونى بشرى سر مى زند تا شايد توجيه تاريخى مناسبى براى اثبات ديدگاه هاى الحادى شرك آلود و جهانخوارانه خود و نظام متبوعش به دست آورده وازاين طريق ضرورت برقرارى نظام اتراف و خوشگذرانى و مكتوم و منزوى سازى هر چه بيشتر راه انبياء و تعليمات آنان را ثابت كند تااربابان استعمارگرش با آرامش خاطر و طمانينه هر چه بيشتر به اغفال وايلغار ملتهاى جهان بپردازند.استعمارگران اين نوع تاريخنگرى و تاريخنگارى رااز دو كانال مشخص به نامهاى تاريخنگارى استعمارى خارجى يا[ استشراق] و تاريخنگارى استعمارى بومى و محلى براى تامين اهداف خود هدايت مى كنند .

مستكبران جهانخوار واستعمارگران ستمگر همانگونه كه با سالوس ريا و نفاق خود را[ متمدن و سازنده كشورهاى تحت سلطه] معرفى مى كنند فرهنگ شيطانى خود را نيز فرهنگ باطل و زيانبار نمى نامند. در حالى كه زيانبارترين فرهنگ شيطانى خود را نيز فرهنگ باطل و زيانبار نمى نامند. در حالى كه زيانبارترين فرهنگ قابل تصور در تاريخ بشر همانا فرهنگ استعمارى است كه در شوون مختلف حيات معنوى و مادى بشر تاثير منفى و فسادزا به جاى گذارده است كه از جمله آنها تاثير ويرانگر آن در زمينه معارف مربوط به تاريخ و تاريخنگارى مى باشد.استعمار تاريخنگارى معاصر را بااعمال تحريف تزوير و جعل به گنداب آلوده وازاين رهگذرافكار وانديشه هاى جهانيان را مسموم ساخته است . تاريخنگارى استعمارى جهان معاصر يك واقعيت موحشى است كه عمله فرهنگى استعمارازاعتراف به آن گريز دارند .

چكيده كلام درباره تاريخنگارى استعمارى به نظر ما چنين است :

[تاريخنگارى استعمارى شيوه خاصى از تاريخنگارى و تاريخنگارى است كه بر فرهنگ استعمارى استوار مى باشد كه هدف عمده آن از پرداختن به بحث تاريخى القاء نظام فكرى وارزشى نظام استعمارى متبوع و يا مورد تقليد مورخ به خوانندگان جهت تسخير ذهنى آنان براى تمكين و سلطه پذيرى در برابر مهاجمان وايلغارگران خارجى مى باشد].

اين نوع تاريخنگارى هم داراى سوابق و ريشه هاى پرنفوذ در تاريخ معاصر جهان و

ايران مى باشد و هم داراى نحله ها و شاخه هى انشعابى مختلف .

ما در مباحث بعدى به بررسى سوابق و نيز خصوصيات جداگان نحله هاى انشعابى آن خواهيم پرداخت .انشاءالله .

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى ها
١.مجله حوزه شماره ٢١.١٤١٢

٢. دراين باره همه متون ماركسيستى و لنينستى گواه قضيه مى باشند بويژه كتاب[ دولت وانقلاب] نوشته لنين گواه زنده ترى است كه توسط حزب توده به فارسى نيز ترجمه شده است .

٣.خاورشناسان انگليسى زبان .٧ نوشته دكتر طيباوى ترجمه سيد خليل خليليان انتشارات مرواريد ١٣٤٩ ه.ش .او نيزازاين ماخذ نقل كرده است :

The cambridge school of abic .

cambridge ١٩٨٤) p.٨.by:a.j.arberry)

٤.ميهن من كنگو .٧٣٧٢ نوشته پاتريس لومومبا ترجمه امير فريدون گرگانى انتشارات مرواريد ١٣٥٥ ه.ش . چاپ چهارم .

٥.بن بلا.١١ نوشته روبرمل ترجمه خليل كوشا انتشارات خورشيد نو تهران ١٣٥٥ ه.ش .

٦.دنيا بازيچه يهود .١٢٢. سيد محمد شيرازى ترجمه سيدهادى مدرسى .

٧. همان مدرك .١٢٤.

٨.همان مدرك .١٢٥.

٩. ان فرعون علا فى الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفه منهم يذبح ابنائهم و يستحى نسائهم انه كان من المفسدين.[ سوره قصص] /٠٤

١٠. بسيارى از آثار چاپى حزب توده از جمله نوشته هاى دروغين شخصى به نام[ على ميرفطروس] كه از گول خوردگان ايده كمونيسم مى باشد شاهداين مقالند كه در صدد تحريف شخصيتهاى مسلمان تاريخ ايران واسلام به منظور[ تبار تراشى] براى ماديگرى در تاريخ هستند. به عنوان نمونه ر.ك:[ حلاج] نوشته ميرفطروس از نشريات :انتشارات نگاه +انتشارات شباهنگ . و نيز رك : آثار ديگراو به نامهاى:[ جنبش حروفيه و نهضت پسيخانيان] قيام از رنج و نهضت قرمطيان و ... .

١١. ر.ك:[ برخى بررسى ها درباره جهان بينى ها و جنبش هاى اجتماعى در ايران] همه صفحات بويژه از صفحه ٢٦٦ تا پايان كتاب كه مولف ( احسان طبرى ) كوشيده است در ضمن آن چهره اسلامى كسانى چون :

مولوى حافظ قطب الدين شيرازى خواجه نصيرطوسى و ... را تحريف كند.اين كتاب كه از كتب حزب توده مى باشد در سال ١٣٤٨ ه.ش . چاپ شده است (بصورت غير رسمى )

در تكمله بايد بيفزايم كه دوستى كه چند سال قبل به جمهوريهاى مسلمان نشين روسيه شوروى مسافرت كرده بود مى گفت : تصوير بزرگ فردوسى را دراتاق كار يكى از مسوولين برجسته فرهنگى تاشكند ديدم كه بر ديوار آويزان بود با محتوا و سابقه اى تحريف شده بسيار موقر درست همچون لنين !

١٢. بسيارى از خاورشناسان مغرض كوشش مى كنند كه به اصطلاح خودشان منابع اسلام و قرآن را كشف كنند. دكتر طيباوى با نقل برخى نمونه ها به نقد و تحليل ديدگاه نادرست اينان پرداخته و با وقارى مناسب بر جهل و غرض ورزى آنان تاخته است . ر.ك:[ خاورشناسان انگليسى زبان] .٣٢٣١ نوشته طيباوى ترجمه سيدخليل خليليان مرواريد.

١٣. ممكن است گفته شودانجيل از نظر زمانى بر پديده استعمار سبقت و قدمت دارد چگونه مى توان گفت كه مساله تثليث از عناصر فرهنگى استعماراست ؟

در جواب بايد بدانيم كه مساله تثليث در آيين اصيل حضرت مسيح وجود نداشته است . آن را آباء منحرف كليسا واحتمالا با هماهنگى سران و حكام اميراطورى روم جعل كرده و پديد آورده اند واستعمار معاصر نيز اين عنصر را بااهداف خود هماهنگ يافته و مروج آن گرديده است .

١٤. ر.ك:[ دنيا بازيچه يهود] .١٠٨ ١٠٧.

١٥. ر.ك:[ تاريخ ادبيات ايران] ج ٣ و[ يك سال در ميان ايرانيان] هر دو نوشته ادوارد براون انگليسى و نيز ر.ك:[ مبشرين غرب] نوشته دكترامين الله مصباح صفحه ١٦ به بعد كه بيوگرافى و برخى نظرات جمعى از مستشرقين مروج بابى و بهائيگرى در آنجا آمده است . كتاب ياد شده از نشريات فرقه ضاله استعمار ساخته مى باشد.

١٦. به عنوان نمونه كتابهاى ذيل ازاين قماش مى باشند:[ تاريخ عرب در قرون جديد] نوشته و . لوتسكى ترجمه پرويز بابائى چاپ[ ١٣٥٥ جامعه ايران در دوران رضاشاه] نوشته احسان طبرى چاپ[ ١٣٥٦ تاريخ نوين ايران] نوشته ايوانف ترجمه تيزابى انتشارات اسلوج (حزب توده ) و نيز انبوه كتابهاى جديدى كه غربيها درباره انقلاب اسلامى ايران نوشته و چاپ كرده اند.

١٧. به عنوان مثال كتاب[ تمدن در بوته آزمايش] نوشته آرنولد ج تونيبى ترجمه ابوطالب صارمى انتشارات اميركبير بويژه مقاله [ اسلام غرب آينده] آن ديده شود. همچنين دراين رابطه انبوه كتابهائى كه بيگانگان درباره انقلاب اسلامى ايران و ديگر حركتهاى اسلامى منطقه نوشته اند شاهد گويائى است .

١٨. به عنوان نمونه به آيات ذيل از سوره هائى كه نام برده مى شود مراجعه كنيد.

سوره هود ١١٦.سوره سبا ٣٤. سوره اسراء ١٦.سوره مومنون ٦٤. سوره انبياء .١٣.

١٩. ر.ك:[ ميهن من كنگو] .٣٥ سابق .

٢٠.تاريخ نوين ايران .٤ نوشته م .س .ايوانف ترجمه هوشنگ تيزابى با مقدمه احسان طبرى ١٣٥٦ انتشارات اسلوج .