نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - پاسخهايى در بحث عقايد
در شماره گذشته سخن عارف بزرگ ملاعلى نورى را درباره[ ناسازگارى انديشه بقاى روح واين آيه از قرآن[: كل شى ء هالك الا وجهه] ياد كرديم دراين شماره برخى گفته ها و پاسخهاى ديگرايشان را در مسائل عقيدتى مى آوريم :
سئوال دوم
در حديث است ١ كه شب معراج پيغمبر خد[ ص] از جناب احديت سئوال نمود كه مى خواهم مرتبه مومن را در درگاه تو بينم تا بدانم . جناب باريتعالى فرمودند: كه مومن بعداز فرائض بنوافل و رياضيات بمن تقرب جويد تا به مرتبه اى او را دوست مى دارم و چون دوست داشتم گوش او يم كه بااو مى شنود و چشم اويم كه باآن مى بيند و دست اويم كه با آن كار مى كند و هم چنين در جميع اجزاء. و در هيچ چيزاينقدر تردد ندارم مانند ترددى كه در قبض روح بنده مومن دارم كه او مرگ را نمى خواهد و من آزردگى او را نمى خواهم و بعبارت عربى هم گفته[: ماتزددت فى شى ءانا فاعله كترددى فى قبض روح عبدالمومن يكرره الموت واكره مسائقه] ازاين حديث سه چيز فهميده مى شود:
اول : آنكه تردد نسبت بذات واجب جايز و ممكن باشد و حال و آنكه تردد درذات واجب محال است.
وثانى :معنى حلول واتحادفهميده مى شود.
و ثالث آنكه كسى كه مومن باشد خدااو را دوست دارد چرا بايد اكراه از موت داشته باشد. كسيكه خدا خواهد كه بااو ملاقات كند واو نخواهد پس مومن نمى شود و منافات دارد بااين حديث[ : من احب لقاءالله احب الله لقائه] ٢ .
جواب .
ازاين مطلب كه دراين حديث قدسى مندرج است حقيقت آن است كه ازاسرار غامضه انبياء واولياءاست .اگر كسى از مومنين موحدين متادبين به آداب رسول خدا[ ص] وائمه طاهرين[ عليم السلام] واقف ازاين راز گرديده باشد ماذون درابراز نمى باشد.
هر كه رااسرار حق آموختندمهر كردند و دهانش دوختند
اگراين فقير بر فرض محال فى الجمله بويى برده باشد واز خرمن اقتباس بزرگان خوشه چينى كرده باشد و چون موران از خوان احساس سليمان خورده ريزه برداشته ذخيره نموده باشد خود را قابل اين نمى داند كه در طبق اظهار گذارد. ليكن بر مقتضاى آنكه[ : در خانه هر چه باشد مهمان هر كه باشد] و به اقتضاى[ وامايتعمه ربك فحدث] با ملاحظه[ كلم الناس على قدر عقوهم] ٣ نمونه مى نمايد كه مفاد جزء و اتحاد نيست بلكه وحدت است . و حلول واتحاد دراينجا محال است . زيرا كه حالو محل دو موجودندو هر يك وجودى فى نفسه دارند غير وجود ديگرى و متحدين يعنى مشتركين در نحو وجود كه وجود هر يك نحو وجود ديگرى بوده باشد به حسب حقيقت نمى باشند. چرا كه هر يك از دو معنا موجب شرك است[ وان الشرك لظلم عظيم] (لقمان آيه ١٣) و توحيدى وجودى طريقه اهل حق واصيل وحدت مى باشد. و وحدت كارى به اتحاد ندارد.
كل شى ء هاللك الاوجه]. ٤
چندان برواينره كهدوئى بر خيزد ور هست دوئى زرهروى برخيزدتواونشوى ولى اگر جهد كنى جائى برسى كزتو توئى برخيزد
[ الله نورالسموات وارض] الايه ٥ مومن درامتحان چوه از ظلمت خودبينى پاك گرديده است به نور حق اشياء را كماهى مى بيند و به نور حق مى شنود و هكذا و جبل اتانيت و ما منيتش از هم ريخته باشد[ .قلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر موسى صعقا] . چون گفت رب ارنى فرمود[ لن تراين] واضحست نمود كه خود را بمن بنما وقتى كه خود را در پس چندين هزار حجاب عزت نمود موسائى نمانده بود كه ببيند. پس بياب !اگر چه خوددارى كردم و تمام نگفتم با آنكه هر چه بود ننهفتم و در همين رشته سفتم .
ديگر بايد دانست كه جناب اقدس الهى بنده فرمان بردار را كه [لايعصى الله ماامره] از سنخ ملكوت آفريده است . ٧ كه بزبانى[ نقس كلش] گويند و[ خليفه] خود گردانيده كه بر طبق توفيق قضا و قدرالهى واذن و رخصت خدائى مباشر ضبط اموراين عالم باشد. چون اين بنده پاك طينت ملكى قطرت ازانانيت خود جمله برى مى باشد واز گرد خودبينى و خود رائى عارى است و تردد و تغير و بداء و نظيراينها بر او رواست . و راى اوناشى از مشيت ازلى خدائى واراده او مضمحل در اراده ازلى است . لهذا تردداو را بخود نسبت مى دهد. واين نسبت از باب مجاريه شاعريه متعارفه نيست بلكه بنحو حقيقت است . پس حفظ مرتبه بايد نمود نسبت به اين مقوله امور به حق داد اما على وفق ماجاء به النبى[ ص] و كراهت مومن از موت نه اين است كه[ كاره] در لقاى خدا باشد. بلكه شرمنده خدمت او مى باشد. واز فرط حيا و شرمندگى تمنا دارد كه اگر بر وفق رضا مصلحت حق عمرش بسر نيايد شايد به توفيق الهى تدارك مافات به قدر طاقت كرده باشد. و در عبادت خود به درجه بلندش رشيده باشد. نه آنكه خدا مى خواهداو را ببيند واو عياذبالله نمى خواهد خدا را ببيند با آنكه بودن مومن در دنيا حجاب نيست كه خدا نتوانداو را ديد و بايد بميرد تا خدااو را ببيند. و اين تمناى مومن هم نه از بابت خود رايى است بلكه بنحوه استدعاى شرطست كه اگر حق تقدير كند و مصلحت بداند. والافلا ٨ والسلام
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقى ها
١.اين حديث با سندهاى موثق و صورتهاى گوناگون در كتابهاى حديث آمده است[ . عن حمادين بشير قال[ : سمعت ابا عبدالله[ ع] يقول : قال رسول الله[ ص] قال الله عزوجل من اهان لى وليا فقدارصد لمحاربتى و ماتقرب الى عبد(ى خ ) بشيئى احب الى مماافترضت عليه وانه ليتقرب الى بالناقله حتى احبه . فاذااحبه كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى بيصره به و لسانه الذى ينطق به ويده التى بيبطش بها (وخ )ان دعانى اجبه وان تسئلنى اعطيته و ما ترددت عن شيئى انافاعله كترددى عن موت المومن يكهره الموت واكره مسائقه . جامع احاديث الشيعه ج ٧ ص ٩٩اصول كافى ج ٢ ٣٥٢ و محاسن برق ص ٢٩١.
٢و٣.الحياه ج ١.١٤٦.
٤. ولاتدع مع الله الها خر لااله الا هو كل شى ء هالك الا وجهه له الحكم واليه ترجعون قصص .٨٨.
٥. سوره نور.٢٤
٦. ولما جاء موسى ليقاتنا و كلمه ربه قال رب انظراليك قال لن ترانى ولكن انطرالى الجبل فان استقر مكانه فسوف ترانى . فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خرموسى صعقا فلماافاق قال سبحانك ثبت اليك وانااول المومنينى اعراف .١٤٣.
در تفسير صافى ذيل اين آيه روايات بسيارى در تاييد مطلب فوق آمده است كه ما بذكر برخى از آنها بسنده مى كنيم : عن الباقر والصادق عليهاالسلام لما سال موسى بربه تعالى قال رب ارنى انظراليك قال لن ترانى و لكن انظرالى الجبل فان استقرمكانه فسوف ترانى . قال فلما صعد موسى صعقاان ردالله روحه افاق فقال سبحانك تبت اليك وانا اول المومنين .
در تفسير قمى نيز دراين ذيل آيه آمده است .
فلما نظر موسى الى الجبل قد ساخ والملائكه قد نزلت وقع على وجهه فات من خشيه الله و هول ما راى . فردالله عليه روحه فرفع راسه و افاق . و قال[ سبحانك تبت اليك وانااول المومنين] .
٧. رجوع شود به ج ٢ ( عربى )اصول كافى باب طينه المومن والكافر ٢ الى ٤ كه رواياتى دراين باره آمده است .
٨.اين حيا برخاسته از مقام خوف است و گرنه در مقام رجاءاو براى حركت بسوى لقاءلله سراز پا نشناسد. واين سبب رمز جمع بين روايات وارده دراكراه از مرگ و عشق به مرگ مومنين .