نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - جامعه شناسى

جامعه شناسى


نوشتار زير مقاله اى بقلم يكى از برادران طلاب درج اين مقاله سرآغازى است براى اختصاص اين ستون به مقالات رسيده ى شما.
جامعه شناسى تاريخ
تغيير زيست بشراز حالت انفرادى به زندگى اجتماعى در عين حال كه ازابتدائى ترين دگرگونيهاى زندگى اوست از مهمترين تحولات آن نيز به شمار مى رود. زندگى اجتماعى براى انسان مسائلى را مطرح كرد كه در زيست انفرادى مطرح نبود.او دراين زندگى نوين با پديده هاى گوناگونى برخورد كرد. كه برايش بى سابقه و ناآشنا بود. با اين حال زندگى اجتماعى را به لحاظ موافقت با طبع و سرشت خود و با توجه به

منافع بسيار آن بر زندگى انفرادى بر گزيد. گزينشى ضرورى زيرا كه نمى توانست از آن چشم بپوشد. پس بناچار كوشيد تا واقعيات و حوادث اطراف خود را علت يابى كند و آنها را بشناسد. وازاين راه ضمن تطبيق رفتار خود با حقايق جديد از منافع زندگى اجتماعى بيشترين بهره ورى را نيز داشته باشد.ازاينرو كندو كاو در واقعيتها و پديده هاى اجتماعى همواره بخشى مهم ازانديشه هاى انسان اجتماعى را تشكيل داده است و توجه به جامعه و شناخت آن از قديمى ترين انديشه هاى بشر به شمار مى رود. و در طول تاريخ پيدايش اجتماعات كمتر جامعه اى را مى توان يافت كه در آن ريشه هاى جامعه شناسى وجود نداشته باشد. البته اين بدان معنى نيست كه جامعه شناسى را همانگونه كه مى شناسيم مى توان در گذشته يافت بلكه منظوراين است كه اجتماع و مسائل اجتماعى از دير زمان مورد باور و توجه خاص انسان بوده است .

از روزى كه بشر با پديده اى به نام اجتماع سر و كار پيدا كرد خود را با آن در رابطه و پيوندى گسست ناپذير يافت .انسان دريافت كه تا چه اندازه اجتماع و مسائل آن در زندگى او نقش دارد.ازاينرو هيچگاه جامعه و مسائل زيست جامعه شناسانه وجود ندارد. و مى توان گفت تفكر درباره جامعه با پيدايش آن همزمان و هماهنگ بوده است .

خواستگاه جامعه شناسى
بيشتر دانشهائى كه امروز با نامهاى جديد پا به عرصه ميدان گذاشته است . بر خلاف تصور ما علوم جديد وامروزى نيست بلكه ريشه هاى بسيار عميقى در تاريخ داشته واز دير باز مورد توجه انسان بوده است . تنها به لحاظ عدم گسترش كنونى آنها در گذشته حالت كلى و عمومى داشته و به عنوان علم مستقلى مطرح نبوده است .

در دوران پيش از رنسانس بيشتر اين علوم در فلسفه جاى داشت و به طورى كلى و مرتبط با مباحث فلسفى از آنها بحث مى شد. در مكاتب فلسفى قديم علاوه بر بحث هستى و عوارض آن از تاريخ سياست حقوق تعليم و تربيت روانشناسى روانكاوى و جامعه شناسى و ...بحث مى شدو فيلسوف در تمام يا بيشتر دانشهاى زمان خود صاحب بود. ليكن گسترش دامنه علوم و پيچيده تر شدن آنها سبب شد كه آن علوم يكى پس از ديگرى خود رااز دامان فلسفه برهاند و به عنوان علم مستقلى مطرح گردد و در حقيقت توسعه و رشد موضوع و مسائل علوم آنها رااز حالت كلى و عمومى در آورد و در بررسى هاى ويژه اى به نام خود آن علم مطرح كرد و تخصصهاى جداگانه اى را ضرورى ساخت . به هر حال ما براى بيشتر علوم امروزى خاستگاهى جز فلسفه نداريم وانديشه هاى منظم بشر گذشته را درباره هر يك از آنها بايد در درون فلسفه جستجو كنيم .انديشه هاى اجتماعى نيزازاين قاعده مستثنى نيست

در حدود ٢٣٠٠ سال پيش فيلسوفانى مانندافلاطون ارسطو به اجتماع و مسائل اجتماعى توجه ويژه اى داشتند و براى مشكلات آن راه حلهائى پى نهاد كردند. پس از آنهااين جريان بوسيله فيلسوفان ديگرى پيگيرى شد و رو به تكامل نهاد. ليكن گسترش جامعه و پيچيده تر شدن زندگى اجتماعى باعث آن شد كه انديشه هاى اجتماعى مانند ديگر علوم خاستگاه نخستين خود را رها كند و به صورت علم مستقلى به نام جامعه شناسى در آيد.اگر دنياى امروز جامعه شناسى را دانشى نو پا و وجوان مى داند به لحاظ اينست كه اين دانش از ديگر دانشها ديرتراز مادر خود: فلسفه جدا شده است واستقلال يافته است . نه اينكه انديشه هاى اجتماعى را در گذشته هاى دور منكر شده باشد.

ضرورت جامعه شناسى
استقلال جامعه شناسى ازاهميت آن نكاست بلكه به آن اعتبار بيشترى داد. تا آنجا كه امروز كمتر جامعه اى را مى توان يافت كه ضرورت و اهميت اين علم راانكار كند. تاليفات روزافزون ايجاد كرسيهاى جديد جامعه شناسى در دانشگاهها گواهى راستين براين ادعاست . در كشور ما نيزاز لحاظ فرهنگى و علمى واز نظر تاثير عملى آن به اين دانش نيازى ضرورى دارد بخصوص كه با همه رشد و توسعه امروزاين علم در جهان در كشور ما به آن توجه در خورى نشده و بدانسان كه شايسته است روى آن كار نشده است .البته برخى ازانديشمندان براى شناسائى و تحقيق دراين علم گامهاى ارزنده اى برداشته اند كه در خور تقديراست ليكن چون ملت ما دست به كار ساختن نظامى نو برويرانه هاى نظام پوسيده پيشين است نياز به تحقيق و پژوهش و بررسى و عرضه بيشتر و بهتراين دانش و ديگر دانشهاى لازم بيشتر گرديده است . زيرا اساسا ساختن نظامى نو با شناخت كامل جامعه و درك مسائل گوناگون آن امكان پذيراست . واين شناخت براى عالمان و طالب علمان ضرورتى بيشتر دارد. به دو علت نخست :اينكه بخشى بزرگى از رسالت فرهنگى جامعه را بر عهده دارند. ديگراينكه در ساختن جامعه نوين نقش موثرترى دارند.البته اين بدان معنى نيست كه همه بايد متخصص در جامعه شناسى باشند. و يا نبايداز برخى موضوعات دست و پاگير آن كه در جامعه ما زمينه اى براى عمل ندارد صرفنظر كنند بللكه به اين معناست كه روحانيت به لحاظ پيوندى كه با تمام قشرهاى ملت دارد و با تمام گروههاى اجتماعى به شيوه اى ارتباط دارد. بايد روابط خود را بر ضوابط درست استوار كنند و شناخت دقيقى از جامعه تنها با شناخت زير بناهاى فكرى فرهنگى اخلاقى اقتصادى و ... و درك ژرفاى پيچيدگى هاى سازمان جامعه خود مى توانند در رفع آنها بكوشند و به نتيجه هائى اصولى و پاينده دست يابند.اگر تصور مااين است كه تنها با تكيه بر يك سرى ازانباشته هاى ذهنى و ذهنگرائى بدون شناخت عينى جامعه و مسائل مربوط به آن ميتوان مسئوليتى اجتماعى را پذيرفت و به سود جامعه گامى مثبت برداشت به شدت دراشتباهيم . روشن است كه تنها ذهنيات كارى از پى نمى برد. و چه بسا در عمل به بن بست مى رسد و خود باعث گرفتاريهاى جديدى مى گردد ١

فقدان شناخت و بصيرت كامل نسبت به مسائل اجتماعى ما رااز جامعه دور مى كندو برنامه هاى اجتماعى ما را عقيم مى سازد.

شناخت صحيح جامعه مى تواند ما را در بهره بردارى از نيروهاى عظيم نهفته در آن براى ساختن جامعه مورد نظر كمك كند.

همه مى دانيم كه بسيارى از مسائل فقه ما دررابطه با جامعه و مسائل اجتماعى است .

مسائل اقتصادى مطرح شده در فقه چيزى سيستم اقتصادى جامعه نيست .

بسيارى از مسائل قضاوت قصاص ديات درباره جامعه و تبيين برخى روابط آن است و ... حقوق فردى واجتماعى انسان است . تولى و تبرى رابطه انسان را با جامعه و جامعه را با جوامع ديگر مشخص مى كند. و بطوركلى فقه قوانينى را براى ساختن جامعه آرمانى عرضه مى كند. پس فقيه لازمست بهتر و عميقتراز ديگران جامعه را بشناسد تا بتواند قوانين و قواعد فقه را به درون اجتماع ببرد و سيستم اجتماعى را با آن هماهنگ سازد. و مسائل ضرورى و حياتى جامعه را تشخيص دهد و جاى آن را مسائل فرعى و غير ضرورى نگيرد.

پس ازاين مقدمه بحث از مسائلى لازمست :

بنيان گذار جامعه شناسى
بنيان گذاراين علم چون ديگر فنون و علوم كسى است كه براى نخستين بار آن را به عنوان علمى مستقل مورد بحث و تجزيه و تحليل قرار داده است . در دانش جامعه شناسى جامعه شناسان اروپائى نوعا[ اگوست كنت] نويسنده و جامعه شناسى فرانسوى را به عنوان بنيان گذار جامعه شناسى ياد كرده اند واين علم را مولود قرن نوزدهم مى دانند ساموئيل كنيك در كتاب جامعه شناسى خود چنين مى نويسد:

[ اگوست كنت نويسنده فرانسوى به منزله پدر جامعه شناسى بشمار مى رود... كنت

نخستين دانشمندى است كه در سال ١٨٣٩ عنوان جامعه شناسى را وضع كرد. و هدف اين علم و شيوه هايى را كه براى تحقيق بايد بكار برد شرح داد] ٢ .

دراينكه قبل ازاگوست كنت اين علم را[ فيزيك سوسيال] يا فيزيك اجتماعى مى ناميدند و كنت براى اولين بار واژه[ سوسيولوژى] كه ما آن را به جامعه شناسى ترجمه مى كنيم به كار برد حرفى نيست .

ليكن در اينكه اواولين كسى است كه جامعه شناسى را به عنوان علم مستقل نگريسته و پايه گذار آن باشد بايد تامل كرد. زيرا بااندك آشنائى و دقت درانديشه هاى نابغه قرن چهاردهم[ ابن خلدون] و با مطالعه مقدمه او در مى يابيم كه ابن خلدون خيلى پيش ازاگوست كنت يعنى چهار قرن و نيم قبل ازاو اين . دانش را پايه گزارى كرده و آن را به صورت علمى مستقل تحليل كرده است . جاى هيچ گونه ترديد نيست كه اين دانشمند بزرگ مسلمان در مقدمه اى كه بر هفت جلد كتاب[ العبر] ٣ خود نگاشته است واكنون به عنوان كتاب مستقلى به نام مقدمه ابن خلدون معروف است به جامعه و مسائل اجتماعى به صورت كاملا مستقلى نگريسته و با كفيتى بسيار عالى در آنها به بحث پرداخته است . خو نيز در مقدمه به اين مطلب اشاره كرده است .از جمله دراين عبارات به نگرش مستقل خود به جامعه و زيست اجتماعى تصريح كرده است :

[آنوقت قانون بازشناختن حق از باطل درباره ممكن بودن يا محل بودن اخبار چنان خواهد بود كه به اجتماع بشرى يا عمران در نگريم و اين مسائل رااز يكديگر بازشناسيم . كيفيات ذاتى و طبيعى اجتماع آنچه عارضى و بى اهميت است و آنچه ممكن نيست بر آن عارض شود... و هدف ما در تاليف كتاب اول اين تاريخ همين است و گويااين شيوه خود دانش مستقلى باشد. زيرا داراى موضوعى است كه همان عمران بشرى و اجتماع انسانيت و هم داراى مسائلى است كه عبارت از بيان كيفيات و عوارضى است كه يكى پس از ديگرى به ذات و ماهيت عمران مى پيوندد

و اين امر يعنى داشتن موضوع و مسائل خاص از خصوصيات هر دانشى است و معنى علم همين است خواه وضعى باشد و خواه عقلى] ٤ .

و نيز مى گويد:

ما هم اكنون دراين كتاب آنچه را دراجتماع بشر روى مى دهد. مانند عادات و رسوم اجتماع در كشور و پيشه ها و دانشها و هنرها را روشهاى برهانى آشكار مى كنيم چنانكه شيوه تحقيق در معارف خصوصى و عمومى روشن شود. و بوسيله آن و همها و پندارها بر طرف گردد. و شكها و دو دلى ها زدوده شود و بدينسان گفتار خود را آغاز مى كنيم .

براستى مسائلى را كه ابن خلدون در آن زمان طرح كرده درست همان مسائلى است كه ماامروز به عنوان علم جامعه شناسى مى شناسيم . علت اينكه اگوست كنت بر خلاف واقعيت به پايه گذار جامعه شناسى معروف شده اينست كه مقدمه خلدون به علت عربى بودن از دسترس دانشمندان غير عرب . بخصوص اروپائيان دور بود و تنهاازاوايل قرن نوزدهم اين كتاب مورد توجه خاورشناسان واقع گرديد. كه اين هم به دو علت نتوانست قدم مثبتى در راه شناساندن اين اثر بى نظير باشد نخست اينكه خاورشناسان فقط منتخباتى از مقدمه رامنتشر كردند. ديگراينكه مهمترين و بديع ترين فصول مقدمه درباره جامعه شاسى بود واين علم در آن روزگار هنوز نخستين مراحل تدوين را مى گذارند و مسائل آن دوراز دسترس خاورشناسان و به كلى خارج از دايره معلومات آنان بود تا اينكه پس از مراحل گوناگونى[ كاترمر] در سال ١٨٥٨ به طبع مقدمه در سه جلد اقدام كرد و به ترجمه آن پرداخت .اما وى پيش از آنكه اين منظور خويش رابه پايان رساند در گذشت . و پس از وى[ بارون دسلان] اين وظيفه خطير را بر عهده گرفت . و با سرعت به پايان رساند. و جلداول آن در سال ١٨٦٢ و بقيه در سال ١٨٧٨انتشار يافت . به همين سبب مى توان گفت كه[ دسلان] بااين ترجمه خدمت بزرگ و گرانبهائى به معرفى مقدمه كرد انتشار ترجمه فرانسه مقدمه در دانشمندان و متفكرانى كه از آن آگاه شدند تاثيرى عميق بخشيد و دانشمندان اروپااز نبوغ اين متفكر بزرگ عرب سخت در شگفت شدند. چه آنان دريافتند كه وى بر بسيارى از محققان اروپائى در آراء و نظريه هاى باارزش و مهم پيشى جسته است .از آن پس دانشمندان اقتصاد و تاريخ و جامعه شناسى عقايد و نظريه هاى ابن خلدون را مورد مطالعه قرار دادند. وانظار ديگران را به عقايد گرانبهاى وى كه از نظر دانشمندان اروپا بسيار نوين بشمار مى رفت و به تازگى در محافل علمى مطرح شده بود متوجه ساخت و روشنى كرد كه برخى از معلومات ثابت درباره تاريخ علوم بايد در نتيجه حقايق روشنى كه در مقدمه مورد بحث قرار گرفته است تغيير يابد. زير در مثل آنان پيش از مطالعه مقدمه مى پنداشتند نخستين كسى كه در فلسفه تاريخ به بحث پرداخته [ويكو]است . ولى از آن پس دانستند. كه ابن خلدون در مقدمه خويش پيش از سه قرن و نيم پيش از[ و يكو] درباره فلسفه تاريخ گفتگو كرده است . و نيز گمان مى كردند كه نخستين بار[ اگوست كنت] جامعه شناسى را پايه گذارى كرده واصول آن را براساسى علمى مبتنى ساخته است ليكن پس ازانتشار مقدمه فهميدند كه ابن خلدون چهار قرن و نيم پيش از اگوست كنت اين دانش را پايه گذارى كرده است . نيز مشاهده كردند كه بسيارى ازاصول و عقايدابتكارى دانشمندان اقتصاد و جامعه شناسى مانند[ ژان پاتيست ساى] و[ كارل ماركس] و[ ياكونين] دراواسط قرن نوزدهم در قرن چهاردهم در مقدمه ابن خلدون مندرج بوده است منتها اين عقايد را گاهى بصورت بدرها و قلمهاى كوچك و گاهى بصورت نهالهايى كه بخوبى رشد كرده باشد در تاليف وى يافتند) ٦

ازاين زمان به بعد نظريات ديگرى راجع به بنيان گزار جامعه شناسى پيدا شد. مثلا (دانشمند جامعه شناس[ لودو يك كومبلريتچ] زير عنوان [متفكر جامعه شناس عرب در قرن چهاردهم] درباره ابن خلدون به بحث مهمى پرداخته و پس ازاشاره به اينكه پايگاه ابن خلدون چنانكه سزاست شناخته شده است مى گويد: [رواست كه ابن خلدون را متفكرى امروزى به تمام معنى اين كلمه واز كليه جهات در نظر گيريم ...

وى در بيان تفاوتهاى كه ميان اقوام مختلف ديده مى شود مرتكب خطاى متفكران قرن هيجدهم نشده است .او حوادث اجتماعى را با خردى متين و استوار مورد مطالعه قرار داده است و دراين موضوع نه تنها پيش از [ اگوست كنت] بلكه مقدم برويكو نيز آرا و عقايد بسيار عميقى اظهار كرده است ... در حقيقت نوشته هاى ابن خلدون دراين باره عبارت از همان مسائلى است كه ما دراين عصر آن را به نام جامعه شناسى [سوسيولوژى] مى خوانيم] ٧ .

همچنين[ ناتانيل اشميت] استاد دانشگاه كورنيل آمريكا در سال ١٩٣٠ رساله اى به نام ابن خلدون مورخ و جامعه شناس و فيلسوف منتشر ساخته است و در آن عقايد و آراءابن خلدون را به تفصيل مورد تجزيه و تحليل قرار داده و با ديگران دراين معنا همداستان شده است .

به حق بايدابن خلدون را پايه گذار فلسفه تاريخ و دانش جامعه شناسى شناخت ... و ى در دانش جامعه شناسى به مقامى نايل آمده است كه حتى اگوست كنت در نيمه قرن نوزدهم بدان نرسيده است . نيز مى گويد:

اگر مكرانى كه دراين قرون اخير دانش جامعه شناسى را بنيان گذارى مى كردند به مقدمه ابن خلدون دست مى يافتند از حقايقى كه وى پيش از آنان كشف كرده و شيوه هايى كه اين نابغه عرب ساليان دراز مقدم بر آنهاابتكار كرده بود بسى بهره ها مى بردند و مى توانستند دراين دانش نوين سريعتر و بهتر پيشرفت كنند

دراينجا بحث بنيان گذار جامعه شناسى را به پايان مى بريم و به همين اندازه بسنده مى كنيم .

تعريف جامعه شناسى
قبل از هر چيز بايد بدانيم جامعه شناسى يكى از شاخه هاى علوم اجتماعى است كه حيات اجتماعى بشر و پديده هاى مثبت و منفى حاصل از آن را مورد بررسى قرار مى دهدو چون پديده هاى مهم و عمومى جامعه عبارت انداز مذهب اخلاق اقتصاد سياست حقوق و تاريخ بااينكه هر كدام ازاينها علمى مستقل است و مجموعه آنها علوم اجتماعى را تشكيل مى دهد جامعه شناسى به سراغ تك تك آنها رافته و تاثيرات گوناگون آنها را بر جامعه و جامعه را بر آنها مورد بررسى قرار مى دهد.ازاين طريف است كه جامعه شناسى مذهب جامعه شناسى اخلاق جامعه شناسى اقتصاد و جامعه شناسى سياسى ... شكل مى گيرد. دراينجا فرق علوم اجتماعى با جامعه شناسى مشخص شد بدينسان كه بررسى نفس و ذات يك پديده موجود در جامعه از علوم اجتماعى است و سنجش تاثيرات آن بر جامعه و جامعه بر آن را جامعه شناسى همان پديده مى نامند. در ضمن به گستردگى دامنه اين علم پى برديم كه چگونه تمام شئون حيات اجتماعى را در بر مى گيرد و به همين خاطراست كه هر كدام از جامعه شناسان آن را به نحوى تعريف كردند كه اگر چه عبارات و مفاهيم چندان از هم دور نيست ليكن تعبيرهاى يكسانى را كمتر مى توان يافت

مثلا[ اگوست كنت] جامعه شاسى را دانش تحقيقى از زندگى اجتماعى معرفى مى كند كه اجتماع را با روشى علمى و عينى مورد تحقيق قرار مى دهد.

[ اميل دوركيم] مى گويد: جامعه شناسى عباررت از علم به نهادها و نحوه تكوين آنهااست .

[كوالوسكى] جامعه شناسى را علم نهادها و تغييرات و تحولات اجتماعى تعريف كرده است .

[ماكس وبر] جامعه شناسى را علم تحقيق و مطالعه اعمال اجتماعى مى داند و عده اى ديگر نظير[ سميل و يا پارك] جامعه شناسى را علم روابط و رفتار متقابل اجتماعى دانسته اند.

[ژرژگرويچ] جامعه شناسى را چنين تعريف مى كند: جامعه شناسى علمى است كه پديده هاى اجتماعى را در كليه سطوح وابعاد آن از لحاظ تحرك تكوينى و تخريبى مطالعه مى كند.

گروهى ديگراز جامعه شناسان چون[ ويليام گراهام سمتر] و جز آنان جامعه شناسى را علم به جامعه تعريف كرده اند.

[ ژاك لكلرك] جامعه شناسى را چنين تعريف مى كند: [جامعه شناسى علمى است كه هدف آن تحقيق اثباتى و تحقق كليه امور مربوط به روابط انسانى حيات اجتماعى مى باشد] ٩

اگر چه ابن خلدون چون كلمه جامعه شناسى را به كار نبرده آن را تعريف نكرده است . ليكن به خوبى روشن است كه او دراين زمينه حيات اجتماعى بشر و پديده هاى آن را منظور داشته است . آنچه مى توان از همه اين تعاريف به دست آورد جز علم به حيات اجتماعى و پديده هاى حاصل از آن چيز ديگرى نيست

مردم معمم نمى خواهند مردم عالم مى خواهند.

٦٠/٠٦/٢١.
علماى اسلام موظفند باانحصار طلبى واستفاده هاى نامشروع ستمگران مبارزه كنند.

ولايت فقيه ص ٤٥

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى
١.امام خمينى درباره وكلاى مجلس آينده گفتند:[ درمجلس اسلام تنها كافى نيست بلكه بايد مسلمانى باشد كه احتياجات مملكت را بشناسد و سياست را بفهمد و مطلع به مفاسد و مصالح كشور باشد].اين سخن دقيقا ناظر به ضرورت شناخته هايى است كه از آن سخن رفت .

٢. جامعه شناسى ساموئل كنيك ص ٢٢.

٣.كتاب العبرو ديوان المبتدا والخبر فى ايام العرب والعجم و البربر و من عاصر هم من ذوى السلطان الاكبر.

٤. مقدمه ابن خلدون ترجمه محمد پروين گنابادى ص ٦٩.

٥. همان مدرك ص ٧٤.

٦. مقدمه ابن خلدون ترجمه محمد پروين گنابادى ص ٣٢.٣٣.

٧. همان مدرك ص ٣٤.

٨. همان مدرك ص ٣٥.

٩.تاريخ جامعه شناسى دكتر جمشيد مرتضوى ص ١١١٢.