نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - مبانى فلسفه سياسى غرب
سقراط
سقراط كه خود شهيد سياست بود اولين معلم سياست نيز بشمار مى رود. و مخصوصا كه نفوذ فراوانى بر روى شاگردان چون افلاطون داشت .اساس نظرات سقراط عبارت بودازاصل تساوى تقوى و عدالت با دانش جهل با عيب بد با ظلم زيرا وى معتقد بود كه نيكو كارى و درست كردارى داراى مبناى علمى و عقلى است . مردم فطرتااز روى علم واختيار دنبال شر نمى روند. بدى و شر معلول و جهل و نادانى است . علم و عقل خود بخود نيكوكارى را بدنبال دارند. تميز خوبىو بدى اساس كاراست و اگر مردم به اين دو علم پيدا كنند خودبخود داراى تقواى سياسى مى شوند واز بدى دورى مى جويند.
سقراط احترام به علم تقوى و قانون را ضرورى مى دانست و خود در راه استقرار حاكميت اين اصول بشهادت رسيد. با وجوديكه ظاهرا به اصول و اخلاقيات معتقد بود مردم زمان خود رااستهزاء مى نمود واز راه ترديد واستهزاء و عيب جويى از آنها براى خود دشمنان فراوانى ساخت .
بطور كلى فلاسفه يونان قديم به سه دوره و سه گروه تقسيم مى شوند:
اول : فلسفه اقدم در دوران پيش از دموكراسى يونان تا قبل از سقراط.
دوم : فلاسفه دوره دموكراسى يونان شامل سقراط و شاگرد وى افلاطون و شاگردافلاطون ارسطو.
سوم : فلاسفه پس از شكست دموكراسى يونان .
مورخين فلسفه سياسى سقراط رااولين فيلسوف مى دانند كه نظرات سياسى را به نظم در آورد و آنها را روشن نمود.
بررسى زندگى فلسفى و سياسى سقراط ما را به اين حقيقت رهبرى مى كند كه وى به چند موضوع اهميت داده است :
١ ديالكتيك يا مناظره و مباحيه جدلى و منطق .
٢.انسانيت وارزش حيات انسان
٣.اخلاقيات
٤. وحدت تقوى و علم بعبارت ديگر[ تقوى علم است و مى توان آن را ياد داد و ياد گرفت]
٥. تبعيت از شناخت صحيح
٦. رابطه غفرد و جامعه و پذيرش قرارداداجتماعى .
٧.اطاعت سياسى از دولت مورد توافق عامه (به همين جهت بود كه سقراط حاضر نشد حاكميت واطاعت از قانون و دولت را نقض كند واز زندان فرار كندو به همين جهت كشته شد).
٨. برقرارى تعادل بين فرد و جامعه و طرفدارى از تعادل بين آزادى فرد كه با ليبراليسم منتهى مى شود و دگرگونى رااساس سياست به شمار مى آورد و عامل تحول در سياست را مورد توجه قرار مى دهد.
افلاطون
نخستين فيلسوف بزرگ سياسى را مى توان افلاطون دانست . وى مقدارى از زندگى خود را در سياست گذراند.او بيشتر هم خود را مصروف تربيت سياستمداران شايسته نمود. نتيجه تجربه سياسى افلاطون ازاوضاع سياسى زمان خود و نتيجه انتقادهاى وى ازانواع حكومتهاى رايج تا آن زمان و در زمان او در عبارات نامه هفتمش مشخص شده است . آنجا كه مى گويد [بناگزير به اين عقيده رسيدم كه تنهااميد بهره مندى از عدل چه براى فرد و چه براى جامعه در حكمت راستين است و تا زمانى كه يا فيلسوفان حقيقى قدرت سياسى نيابند يا سياستمداران معجزه اى فيلسوف حقيقى نشوند بشريت از رنج رهايى نخواهد يافت] ١ نظريه وى در مورد حكومت و دولت فيلسوفان براين اساس استواراست : .
وى ابتدا حكومتها را به چهار گونه دسته بندى مى كند: ١ تيمارشى از تيمه TINE -TIMARCHY بمعنى آرزم و شرف ٢اليگارشى ازاليگوىELIGOY -ELIGARCHY معنى گروه اندك است و چون ثروتمندان كه گروه كوچكى از جامعه را تشكيل مى دهنداسم اين نوع حكومت حكومت اقليت توانگران و ثروتمندان است . ٣ دموكراسى ازدمو DHMC -DENOCRACY به معنى ظلم و ستم .اسم اين نوع حكومت حكومت ستمگران و زورگويان است .
( فارابى اين چهار نوع حكومت را: حكومت مدينه كراميه حكومت و مدينه نذاله حكومت و مدينه جماعيه و حكومت و مدينه تغلبيه ناميده است ٢
انتقادات افلاطون به انواع چهارگانه حكومت فوق ازاين قراراست . در حومت تيمارشى اولا جامعه به دو بخش حاكم و محكومت تجزيه مى شود. ثانيا دراين نوع حكومت مردم احمق و بى فرهنگند واز تفكر بيزار. بطورى كه حكومت اليگارشى در مرحله اول سودپرستى را توسعه مى دهد. و در مرحله ثانى بهره كشى را تجويز مى كند.
حكومت دموكراسى اولا موجب هرج و مرج مى شود ثانيا دولت ضعيف و ناتوان است واز عهده انجام كارهاى اساسى عاجزاست ثالثا موجب حاكميت هوسهاى عامه مى شود.
حكومت تيرانى نيز حكومتى است كه بر بنياد ظلم و زوراستواراست .
بنابراين تمام اين حكومتها و مدينه ها غير شايسته و محكوم بزوال مى باشند. تنها حكومت شايسته : حكومت عقل فلسفه فكر و فيلسوفان است .
افلاطون بر حسب روش شناخت خود - كه براساس تجريد جزئيات به مفهوم كلى و مثال و مثل اصالت مى دهد معتقداست : كه حقايق و موجودات آنهائى نيستند كه انسان از طريق حواس و بطور عادى مشاهده واحساس مى كند بلكه حقايق آنهائى هستند كه در عالم معقولات موجوداينها همان مثل مى باشند.
بنابراين موضوع واقعى علم مفاهيم كلى و همين مثالها مى باشند كه بوسيله عقل ممكن است بدست آيند. بااين ترتيب سياست حقيقى نيزانواع مختلف حكومت نيست بلكه سياست واقعى همان سياست معقول يا مثال سياست است .اين سياست ذاتا و فى نفسه سياست كلى مثالى است كه ثابت و غير متغير و خارج از محدوده زمان و مكان است .
در نظرات سياسى افلاطون اصول زير مورد توجه است :
١. بين اخلاق و سياست رابطه مستقيم برقراراست . رفتار خصوصى فرد ازاصول حكومت جدا نيست فضيلت فردى با فضيلت سياسى يكى است . همانگونه كه تقوى مطلق جز علم مطلق چيز ديگرى نيست تقوى سياسى نيز جز علم چيزى نيست .
٢. تقوى براساس بينش صحيح استواراست بين علم و تقوى رابطه مستقيمى وجود دارد. زيرا جهل موجب عيب و نقص است .
٣. براساس اصل دوم تنها فيلسوفان كه از دانش واقعى بر خور دارند حق فرمانروائى دارند واين تقريبا همان حكومت عالمان عامل و يا فقيهان سياستمداراست .
٤. نظريه اصالت مثل افلاطون در سياست وى نقش اساسى دارد بطوريكه نمى توان فلسفه سياسى وى را بدون فهم[ مثل] درست فهميد.
٥. ثبات زيربناى سياست است . بر خلاف هراكليت كه دگرگونى رااساس كار خود قرار داده بودافلاطون معتقد بود: كه دگرگونى منشا و موجب تباهى است . بايد سياست آنگونه تنظيم شود كه از دگرگونى و نتيجتااز تباهى و بيمارى مصون بماند. نظريه اصالت مثل افلاطون در مساله ثبات سياسى نقش مهمى را دارااست . ثبات سياسى براساس اثالت مثل در نظرافلاطون با نظريه فيلسوف قبل از وى پارمينه كه ميان حقيقت هستى و ظواهر هستى تفاوت مى گذاشت و حقيقت هستى را درماوراء چيزها مى دانست موافقت دارد و با نظريه پروتاگوراس كه انسان را ميزان و مقياس همه چيز مى دانست واختلاف بين هستى (بود) و ظاهر (نمود) راانكار مى كرد مخالفت دارد. مثل افلاطونى به ايده IDEE -IDEA در زبانهاى اروپائى و به اعيان و حقايقى ثابته ازلى در بين فلاسفه مسلمان تعبير شده است . براساس اصالت مثل و براساس آنكه آگاهى از مثل معرفت واقعى است و آگاهى ازامور جزئى گمان است . ولى اعتبار فلسفه وى براساس ثبات حقيقت استواراست و عقل وسيله كار آن است نه تجربه . بنابراين فلسفه سياسى وى در حقيقت فلسفه است نه علم الاجتماع . )
٦. عدل در حقيقت گذشته ازاينكه يك مفهوم اخلاقى است يك اصل طبيعى نيز مى باشند كه بمعنى تعادل است . تعادل بين قواى موجود در انسان يعنى عقل و عصمت و شهرت و در كنار سه فضيلت حكمت عفت شجاعت فضايل چهارگانه اصلى را كه خود عبارتنداز تعادل بين افراط و تفريط تشكيل مى داند.
براساس همين اصل است كه مثلا فارابى را مى توان يك فيلسوف سياسى دانست در حاليكه ابن خلدون جامعه شناس سياسى است .
٧.نتيجه پذيرش اصالت مثل حجيت عقل و مدينه فاضله اصالت ثبات آن است كه جامعه فاضله نبايد در چهارچوب هوى و هوس مردم قرار گيرد واز آن متاغثر شود. بنابراين جامعه طبعا بسته است . جامعه بسته در مقابل جامعه باز محلى براى جرح و تعديل مردم و عوام الناس قائل نيست . به همين جهت است ك كارل پو پراستاددانشگاه لندن كه خود طرفدار مكتب سياسى ليبراليسم آزاديخواهى واصالت فرداست از افلاطون هگل و ماركس به عنوان طرفداران جامعه بسته ياد مى كند و تمام تفكرات طرفداراستبداد چپ و راست را دراز و پاى معاصراز افلاطون متاثر مى داند.
٨.اعتقاد و حاكميت فيلسوف يا فرزانه سالارى خودبخود جامعه را به طبقه حاكم و طبقه تحت حكومت تقسيم مى كند و موجب پذيرش نوع كاست CAST يا نظام طبقاتى مى شود و بين طبقه حاكم و مردم جدايى مى افكند كه اين با مفهوم دموكراسى مغايرت دارد. به اين جهت افلاطون هرگز بطور دربست دموكراسى مطلق را نپذيرفته و در كتاب قوانين (آخرين كتابش ) نظام آميخته ازاريستوكراسى و دموكراسى را پيشنهاد مى كند. ٤
٩. رويهمرفته افلاطون را در رابطه بااصالت فرد يا جامعه مى توان طرفدار مكتب دوم دانست .
١٠. به احتمال قوى اصل تساوى تقوى و علم راافلاطون از استادش سقراط اتخاذ كرد. ولى بهره بردارى منظم وى ازاين اصل بمراتب وسيع ترو دقيقتراز سقراط است .
١١. حاكميت فلسفه فيلسوف و تقواى علمى مستلزم عدم اعتبار قانون و نظر عامه و مردم است و دراين رابطه افلاطون حاكم فيلسوف را به طبيبى تشبيه مى كند كه در معالجه خود نمى تواند خواست بيمار را معيار معالجه قرار دهد نهكتب طبى را.البته اين نظريه وى در كتاب جمهورى است ولى در كتاب متاخر خود[ قوانين] ازاين نظريه عدول كرده و حاكميت قانون را بر فيلسوف شاه پذيرفته است . با وجوداين حتى در كتاب قوانين نيز نظريه حكومت فلسفه حاكميت فيلسوف را كاملا رها نكرده است . بااين ترتيب مى توان مدعى شد كه مهمترين نظريه افلاطون همين نظريه است كه ازاصل ديگرافلاطون در مورد تساوى تقوى و علم بوجود آمده است .افلاطون چون علم زمامدارى را علم اعظم و مافوق تمام علوم مى داند آن را دراختيار وانحصار فلاسفه قرار مى دهد.از طرف ديگر چون وى معتقد به عدالت مطلق و جامع است و تقسيم كار فرصت و لياقت را لازمه عدالت مى داند معتقداست كه تقسيم كار نيز و طبقه فلاسفه است .
افلاطون معتقد است كه تقسيم كار بنحو احسن منوط به دو عامل است:
اولا تشخيص استعداد طبيعى و ثانيا تربيت استعداد. واين دو كار در صورتى تحقق مى يابد كه قدرت دولت در دست فيلسوف و دانا باشد يا دانا و فيلسوف قدرت را بدست آورد. بنابراين وى معتقداست كه اولا بايد حكومت فنى و علمى باشد كه بر پايه علم حقيقى و فلسفه قرار گيرد. و ثانيا جامعه ائبايد براساس عدالت مطلق و تعاون و قرارداد اجتماعى استوار باشد واين كار را تنها فيلسوف مى تواندانجام دهد زيرا خوبى عدالت و تقوى عبارتست از علم حقيقى . علم حقيقى نيزاز طريق تحليل عقلى و تحقيق منطقى بدست مى آيد نه از راه قياسى با تصادف واتفاق مهمترين مظهر مردمى بودن يك حاكميت دخالت آزاد واقعى مردم است بدون هيچ گونه گروهگرايى درانتخابات . روحانيت مترقى موظف است مردم را درانتخاب نامزدهاى انقلابى و مستضعف گرا و زمانشناس صادقانه و مكررارشاد كند و رهنمون بدهد و بيدار سازد.
حوزه
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقى
١. نامه هفتم افلاطون صفحه ١٣.
٢. فارابى انواعى ديگراز حكومت مدينه و جامعه را نيز پيشنهاد مى كند: ١ مدينه ضروريه كه مردمش در راه بدست آوردن ضروريات زندگى از طريق مختلف مى باشند. مانند زراعت و دزدى كه مردم تعاون مى كنند در تحت رياست كسى كه ازاين جهت بر همه برترى دارد.
٣ مدينه حسنت كه مردمش در راه هدف رسيدن بانواع لذت مادى و لهو و لعب با يكديگر تعاون كنند. در بين آنها كسى است كه به تناسب از همه سرآمد باشد و وسائل لذت مادى مردم را بهتر فراهم كند. ٣ مدينه فاسقه كه در برابر مدينه جماعيه و مدينه الاحرار قرار دارد. دراين مدينه بناى كار بر علم نيست بلكه برفق و فجوراست ٤ مدينه ضاله كه مردمش داراى عقايد ضاله و منحرف مى باشند ٥ مدينه فاضله كه مدينه ايده آل است (رجوع شود به السياسه المدينه صفحه ١٠١٩٩) ¸
- ٤. براى ررسى نظرات افلاطون در موارد فوق رجوع شود به ب پازارگاد تاريخ فلسفه سياسى : جرج ساباين تاريخ نظرات سياسى ترجمه ب پازارگاد
همچنين ابن اسحاق كندى كتاب هاى جمهوريت و قوانين افلاطون را بعربى ترجمه كرده است احمد بن يوسف اين الدامه رساله اى تحت عنوان[ كتاب السياسه افلاطون] نوشته لافارابى رساله اى تحت عنوان[ در فلسفه افلاطون] داردكه در آن خلاصه اى از رساله سياستمدارافلاطون را آورده است .اين رشد واين مشكلترازافلاطون متاثر بوده اند.