نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - رهنمودهاى آيت الله جوادى آملى در ديدار با نويسندگان مجلّه حوزه
حوزه: بسم اللّه الرحمن الرحيم. خدا را سپاس مى گوييم كه به ما اعضاى هيأت تحريريه مجله حوزه توفيق داد كه به محضر حضرت عالى برسيم و براى دهه سوم كارِ مطبوعاتى خود در مجله حوزه رهنمود بگيريم و با استفاده از رهنمودهاى آن جناب, كار را هر چه استوارتر و با اتقان بيش تر, به پيش ببريم و كاستيهاى گذشته را هم در آيينه كلام حضرت عالى, كه بازتاب دهنده حركت مطبوعاتى هدف مند و آرمانى در حوزه خواهد بود, بدرستى ببينيم و در دهه سوم, به اميد حق, به جبران آنها برخيزيم.
يادداشتها…
مجله حوزه در دو دهه تلاش خود, عرصه هاى گوناگونى را, در حدّ توش و توان خود, درنورديده و با محور قرار دادن انديشه هاى امام خمينى, شهيد مرتضى مطهرى و ديگر مصلحان ناب انديش, از يك سوى, روى حوزه علميه آرمانى, هدف مند و مورد نياز امروز جامعه اسلامى تأكيد ورزيده و پاى فشرده و از ديگرسوى, يك سرى كاستيهاى حوزه هاى علميه را براى اصلاح نمايانده و نسبت به آفتها و نقطه هاى آسيب پذير هشدارهاى جدى داده است.
براى رسيدن به اين هدفها, راه هاى جاذبه دار گوناگونى را پيموده كه از آن جمله است, گفت وگو با علماى بزرگ, دستورالعملها, مسائل اخلاقى حوزويان, مقوله هاى جديد كلامى, بررسى انديشه ها و سيره علمى و عملى بزرگان دين: ملاصدرا, ميرزاى شيرازى, سيد جمال الدين اسدآبادى, خوانساريها, نراقيها, ميرزاى نائينى, آيت الله بروجردى, امام خمينى, شهيد سيد محمدباقر صدر, شهيد مطهرى, آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى, سيدشرف الدين و….
استاد: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم اللّه الرحمن الرحيم.
سعى شما مشكور باشد. مقدم شما را گرامى مى دارم. خدمات شما را خداوند بپذيرد و توفيق بيش تر عنايت كند, ان شاء الله.
از رسول اكرم(ص) و نيز امام صادق(ع) رسيده است:
(انّما العلم ثلاثة: آية محكمة او فريضة عادلة, او سنة قائمة و ما خلا هنّ فهو فضل.)١
عنصرمحورى كار شما بحثهاى اخلاقى و تاريخى حوزه هاست. بهتر است مسائل عقلى را هم اضافه كنيد. اسلام همزمان, چند مطلب را به جامعه بشرى آموخته است:
مطلب اول: دعوت به فراگيرى علم و لزوم برنامه ريزى. چه علومى بايد فرا گرفته شود, چه رشته هايى بايد تحصيل شود. اين طور نيست بفرمايد: العلم فريضه و نفرمايد چه بخوانيد, بلكه چه بخوانيد را هم فرموده است. نمى شود كه اصل علم را واجب بداند; امّا رشته علم را تعيين نكرده باشد.
مطلب دوم: آن چه همزمان با تحصيل علم, ضرورت آن مسلم است, برنامه تحصيلى حوزه هاست:
(انّما العلم ثلاثة: آية محكمه, او فريضة عادله, او سنة قائمه وما خلاهنّ فهو فضل.)
تفسير, حكمت و كلام, آيه محكمه است.
فقه, سنت قائمه است.
اخلاق و حقوق, فريضه عادله است.
مجلّه شما بايد به صدر اسلام تأسّى نمايد. دانش پژوهان حوزه هاى ائمه, عليهم السلام, اين اعضا و عناصر سه گانه بودند. حالا حوزه ها تك بعدى شده است. حوزه امام صادق, عليه السلام, چند رشته تخصصى داشت. كسانى كه از خارج به حوزه امام صادق, عليه السلام, وارد مى شدند و صحبتى با امام صادق داشتند, اگر از قرآن مى پرسيدند, به حمران بن اعين ارجاع مى داد و اگر در فقه شبهه و پرسشى داشتند, مى فرمود: با زراره مناظره كنيد و اگر در امامت و ساير مسائل كلامى شبهه مى كردند, مى فرمود: با هشام بن الحكم گفت وگو داشته باشيد. وقتى آن شخص به امام مى گفت: با خود شما مى خواهم مناظره كنم, نه با حمران بن اعين.
امام مى فرمود: اگر بر حمران پيروز شوى, بر من هم پيروز مى شوى.٢
امام صادق به شاگردان خود فرمود: هركس با هر كسى مناظره نكند. يكى از شما مى تواند, يكى نمى تواند, يكى پرواز مى كند, اوج مى گيرد و يكى نمى تواند اوج بگيرد.
آن چه به معارف الهى برمى گشت و پرسش از آنها بود, امام به هشام بن الحكم محوّل مى كرد. اين برنامه ريزى حوزه علميه امام صادق عليه السلام بود.
اين حديث تثليث, هم از رسول اكرم(ص) و هم از امام صادق(ع), نقل شده است و برنامه درسى حوزه امام صادق, عليه السلام, براساس اين سه رشته بود.
اكنون, بايد روشن شود كه چطور شد, تفسير يا حكمت و كلام, در حوزه هاى كنونى كم رشد كرد و در دورانى كه رشد و گسترش يافت, سبب رشد و پويايى چه بوده است.
مطلب ديگر اين كه, اين را بايد محققانه بررسى كنيد و كار آسانى نيست. براى ژرف نگرى دو نكته لازم دارد: عقل كافى و علم وافى.
اگر علمِ وافى بود, مسائل خاص و تخصصى بررسى خواهد شد.
اگر عقلِ كافى بود, طرزى مى نويسد, طرزى سخن مى گويد كه به كسى برنخورد.
پس از احراز اين دو, يعنى علمِ وافى و عقلِ كافى, بايد حركت كنيد.
ييك وقت هست كه در حوزه علميه ميرداماد است, خوب روشن است كه در آن رشد و تحول پديد مى آيد. يك وقت هم هست كه فتوا داده مى شود; زكات را نمى توان به كسى كه فلسفه مى خواند و قصد تفقه ندارد, داد.
بحرالعلوم, رضوان اللّه تعالى عليه, كتابى دارد به نام: الفوائد الرجاليه, در چهار جلد. آل بحرالعلوم, مقدمه اى بر اين اثر دارد. بحرالعلوم يك جا مى نويسد:
(سيد مرتضى علم الهدى, نيروهاى فعال حوزه را شناسايى و افراد با استعداد را جذب مى كرد. مرحوم شيخ طوسى را جذب كرد و به او, ماهيانه دوازده دينار شهريه مى داد. قاضى ابن براج را ماهيانه, هشت دينار مى داد.)٤
آن را كه دوازده دينار مى داد, شيخ الطائفه شد و آن يكى را كه هشت دينار مى داد, قاضى ابن براج.
در شرح حال سيّد محمدمهدى بحرالعلوم, در مقدمه همان كتاب, چنين آمده است:
(پنج سال نزد وحيد بهبهانى درس فقه آموخت, مجتهد شد. براى زيارت على بن موسى, عليهما السلام, به مشهد سفر كرد. در اين سفر, به محضر ميرزا مهدى فيلسوف راه يافت و در محضر اين استادِ فلسفه, شش سال فلسفه آموخت. روزى در بين مباحثات علمى استاد و شاگرد, ميرزا مهدى, به شاگرد خود, آقا سيد محمدمهدى گفت: انت بحرالعلوم.)٥
اين آقا سيد محمدمهدى كه بعد از گذراندن سطوح عالى, پنج سال فقه خواند مجتهد شد, شش سال نزد فيلسوف بزرگ آن روزگار, در مشهد مقدس فلسفه خواند, بحرالعلوم شد.
ييك وقت در حوزه علميه مشهد, بحرالعلوم, فلسفه مى خواند, يك وقت هم, مرحوم سيد در عروةالوثقى مى گويد: به شاگرد فلسفه, كه قصد تفقه ندارد, نمى شود زكات داد!
لازم است عنايت نماييد كه در حمايت از علوم عقلى از گزند افراط و آسيب تفريط محفوظ باشيد و در نقل و ترجمه فتواى صاحب عروه, نهايت ادب و حرمت را رعايت كنيد. شايد مقصود مرحوم طباطبايى صاحب عروه اين باشد كه اگر كسى خواست فلسفه اى بخواند كه اصلاً با تفقّه در دين ارتباط ندارد, نمى توان به او زكات داد.
خلاصه با انقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام راحل رحمة اللّه عليه, ضرورت آشنايى با بسيارى از علوم اسلامى, كه فلسفه از آنهاست, آشكار شد.
به عنوان نمونه مى توان چنين اشاره نمود كه دفتر تبليغات اسلامى, كتابى را ترجمه كرده بود٦ و نسخه اى از آن را براى ما فرستاد, تا پاسخ داده شود.
گفتند: از اين اثر پنجاه نسخه براى خواص فرستاده شده, تا پاسخ دهند. اگر اين كتاب منتشر بشود و پاسخى به آن داده نشود, شما شرعاً مسؤوليد.
اين كتاب را من خواندم ديدم از صدر تا ساقه نسبت به دين شبهه است. من بعضى از كارهاى حوزوى خودم را تعطيل كردم. دوستان خصوصى را براى تبيين براهين اثبات خدا٧ و ردّ اين كتاب دعوت كردم. طولى نكشيد كه معلوم شد, نه تنها از اين كتاب, بازار پر شده, چند كتابِ شبهه ديگر نيز, تدوين شده و به بازار آمده است.
دفتر محترم تبليغات احتمال نمى داد كه به اين زودى شبهه كتاب مزبور فراگير شود. در حالى كه دشمن در كمين بوده و هست. فلسفه دين جان هيك و ده ها كتاب ديگر, پر از شبهه نسبت به دين, به بازار عرضه شد.
اينها منتظر بودند جنگ تمام شود و امام ارتحال كند, تا تهاجم فرهنگى و مذهبى خود را شروع كنند.
مستحضريد كه با صِرفِ دستورالعمل و اخلاق, دين را نمى شود نگهداشت; زيرا شبهه يك ويروس است, با اخلاق نمى شود جلوى ويروس را گرفت. جلوى ويروس شبه را تنها با فلسفه مى شود گرفت. فلسفه, هم قدرت جذب دارد و هم قدرت دفع.
خطر اين شبهه ها و ويروسها, پيدايش نحله است. بيان مطلب اين است كه: شما ملل و نحل ابن حزم٨ را كه مى بينيد, دو جلد است. ملل و نحل شهرستانى٩ هم دو جلد است. يك بخش ملل و يك بخش نحل. ملل را انبيا آورده اند و نحل را شبهه افكنان, در برابر انبيا آورده اند.
پاره اى از نحله ها, علمى است و صبغه نظر دارد. خيلى از اينها سابقه مذهبى دارد.
حوزه هاى علميه, اگر خداى ناكرده, محققانه و عالمانه حركت نكنند, نه تنها ملت انبيا را حفظ نخواهند كرد, كه نحله خواهند آورد. تنها مركزى كه از جعل نحله جلوگيرى مى كند و به دفاع از ملت برمى خيزد, حوزه علميه اى است كه مسلح به سلاح برهان عقلى و دليل نقلى معتبر باشد.
حالا بايد ديد كه اگر طلبه, فلسفه اسلامى بخواند, در حدّ تفقه در دين بوده و به او زكات و سهمِ امام هم مى شود داد!
مطلب ديگر اين كه: سيد محمدكاظم طباطبايى, صاحب عروة الوثقى, رضوان اللّه تعالى عليه, كه مى فرمايد:
(به كسى كه فلسفه بخواند و قصد تفقه در دين نداشته باشد, زكات نمى شود داد.)
منظور ايشان, فلسفه ماركس و انگلس نيست. منظور او, فلسفه صدرالمتألهين و ابن سينا و ميرداماد است. دليل آن اين است كه: فقيهان ما,سخن فيلسوفان جديد را نشنيده بودند. از حرفهاى دكارت, آگاهى نداشتند. حتى حكماى ما هم حرف آنان را نشنيده بودند. مثلاً مرحوم آقا على حكيم, كه سالهاى متمادى در اصفهان فلسفه درس مى گفت و استاد در فلسفه بود و سپس به تهران آمد و در حوزه تهران, بسيارى از حكما و فيلسوفان را تربيت كرد, وقتى با نام كانت و حرفهاى او آشنا شد كه عمادالدوله, چند پرسش از فيلسوفان غرب را خدمت ايشان آورد و در آن نامه حاوى پرسشها, نوشت: يكى از فلاسفه غرب, به نام كانت چنين مى گويد.
آقا على حكيم, حتى ضبط اين كلمات را نمى دانست. اسم اين فيلسوفان را نشنيده بود. تازه اين كه حكيم بود. ايشان بدايع الحكم١٠ را در پاسخ هفت سؤال عمادالدوله نگاشت.
مسلّم, وقتى حكيم بلندآوازه اى مانند آقا على حكيم, نام كانت و ديگر فيلسوفان غرب را نشنيده باشد, سيد محمدكاظم طباطبايى فقيه هم نشنيده است.
پس معلوم است كه آقا سيد محمدكاظم طباطبايى, فلسفه بوعلى و صدرالمتألهين را مى گويد. بنابراين, بايد تاريخ علم در حوزه روشن شود. حوزه اى حوزه علميه امام صادق, عليه السلام, است كه (انما العلم ثلاثة) داشته باشد:
آية محكمه, سنة قائمه و فريضة عادله.
حال بايد ديد چطور شد كه در عصر بحرالعلوم, اينها بود و اكنون نيست؟
چطور شد كه در حوزه اصفهان اين همه مباحث فلسفى و كلامى مطرح بود و اكنون كم شد.
ما علامه طباطبايى را ديديم, فقهاى زيادى را هم درك كرديم, در خلوت و جلوت هم با آنان بوديم, نديديم كسى مانند علامه طباطبايى, به اهل بيت ارادت داشته باشد. همه ما, قرآن را مى بوسيم, احترام مى گذاريم; ولى ايشان, به نهج البلاغه هم در حدّ بوسيدن احترام مى كرد.
با اين حال, هنوز كتابهاى فلسفى ايشان, در برخى از مدرسه هاى قم, با احتياط تدريس مى شود. قرآن حكيم مى فرمايد: (خذوا حِذرَكم.) يكى از راه هاى اخذ هوشيارى, مجهّز بودن به علوم دفاعى است. گذشته از آن كه بسيارى از آن علوم در فهم برين معارف كتاب و سنت اهل بيت عصمت و طهارت(ع) سهم تعيين كننده دارند.
غرض آن كه دشمنان نظام اسلامى فهميدند كه انقلابِ اسلامى, انقلابِ فرهنگى است, به اين نتيجه رسيدند كه بايد از هر راهى براى از بين بردن آن تلاش كرد, كه مهم ترين بخش آن, عقيده است.
شما مى خواهيد از قرآن, از وحى, از نبوت دفاع عقلى و عقيدتى كنيد, بايد از راه فلسفه و كلام وارد شويد.
مى گوييد قرآن معجزه است, لازم است معناى اعجاز و پيوند معجزه و ضرورتِ صدق آورنده آن در دعوا و در دعوت روشن شود. پس بايد به سراغ شبهه ها رفت, آنها را پيدا كرد و با دليل عقل و فلسفه و كلام به آنها پاسخ داد.
اينها مى تواند سرفصلهايى براى مطالب مجلّه شما باشد, منتهى آن دو عنصر را مى خواهد(عقل كافى و علم وافى) كه خيلى كمياب است:
رشد حوزه علميه, مورد علاقه همگان است و راهِ آن, گسترش علوم اسلامى, اعم از عقلى و نقلى است.
اگر مردان بزرگى پيدا شدند و به دفاع عقلانى و فلسفى و كلامى از دين برخاستند, اينان از بين هزار نفر كه درس مى خواندند, در درسها و بحثها حاضر مى شدند, به اين مقام رسيدند.
بايد هزار نفر درس فلسفه و كلام بخواند, تا در بين آنان, چند نفر ممتاز و سرآمد پيدا بشود.
در فقه, اين همه كه درس مى خوانند, آيا همه مرجع مى شوند؟ هزارها نفر درس مى خوانند, از بين آنان, چند نفر مجتهد مى شوند و به مقام مرجعيت مى رسند; زيرا استعداد كافى مى خواهد, مراقبت مستمر لازم دارد.
من خودم, دوره توحيد صدوق را براى يك عده از دوستان, تدريس مى كردم. اكنون از اين عده, تنها دو ـ سه نفر مانده اند!
مرض هست, مرگ هست و ترك تحصيل براى رجوع به وطن است. (لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم) مى شوند و…
چند هزار بايد بيايند حوزه, در اين درسها شركت كنند, تا از اين بين, چند نفر به كمال نهايى برسند. گرچه راه براى همه باز است, اما موانع هم بسيار است.
معارف عقلى پيچيده تر از مسائل فقهى است. براى رهيابى به اوج مسائل نقلى, دشواريهاى فروان است, چه رسد به رهيابى به معارف برين عقلى.
بنابراين, بايد علومى در حوزه ارائه شود كه مايه پيشرفت و سرآمد شدن باشد. درسهايى كه طلبه ها را رشد دهد, قوه دفاعى آنان را بالا ببرد و به درجه اى برسند كه بتوانند نسبت به نيازهاى علمى داخل و خارج اظهار نظر كنند.
هرگاه هم خطر پيش آمده, فلاسفه و متكلمان به دفاع از اسلام برخاسته اند.
دشمن نمى آيد بگويد: نماز احتياط چطور است. نماز مسافر, چرا قصر بايد باشد؟ مى آيد مى گويد: عقل بشر, كامل شده, ديگر نيازى به دين ندارد. خاتميت, يعنى كمال عقل بشر.
جوانان دانشگاهى را بايد حوزه ها دريابند. كم نيستند جوانانى كه درس نخوانده اند. به بيان نورانى حضرت اميرمومنان, عليه السلام:
(وانّما قلبُ الحدث كالارض الخالية ما اُلقيَ فيها من شىء قَبِلَتْهُ…)١١
دل جوان نوخاسته, مانند زمين خالى از گياه و درخت است, هر بذرى كه در آن افشانده شود, مى پذيرد و در خود مى پرورد.
قلب جوان, مانندِ زمين موات است. زمين موات را هركس احيا كند, مال اوست.
با ضميمه كردنِ بيان نورانى پيامبر اكرم, صلى اللّه عليه وآله وسلم:
(من احيا ارضاً ميتة فهى له.)
هركس زمين مرده را آباد كند, مالك مى شود.
١. هركس زمينه مرده را هم آباد كند, مالك مى شود.
٢. دلهاى اين جوانان, زمينه مرده است. كسى كه در آن شبهه ريخته, مالك آن مى شود.
٣. زمين مرده را اگر كسى آباد كرد, مى شود به زور از دست او گرفت, اما زمينه مرده را اگر كسى آباد كرد, نمى شود به زور از او گرفت.
قسمت ديگر برنامه هاى شما تاريخ بود. بررسى تاريخ هم, يكى از نيازهاى مهم حوزه است. حوزه از اين جهت كمبود دارد. بايد بررسى شود: تشيّع از كى به ايران آمده است. چطور برخى از شهرها و مراكز, تا عصر صفويه, شيعه نبودند. علت اين كه برخى از شهرها و مراكز, زودتر شيعه شدند و برخى ديرتر, چيست؟ اينها بايد روشن شود.
تاريخ علوم بايد روشن شود. لازم است بين رشته علمى و صِرفِ اطلاع فرق نهاد. به هر چيزى كه علم نمى گويند. فقه, از يك سو رساله عمليه دارد و از يك سو, جواهر. بين اينها مراتب است. رساله هم كتاب فقهى است, جواهر هم كتاب فقهى و مراتب را بايد در نظر داشت.
تاريخ هم همين طور است. يك اطلاع عمومى مى خواهد, كه موادّ خام است و يك تحليل عقلى. در تمايز بين اطلاعات و علوم مى توان چنين گفت: اطلاعات را در مجموعه اى به نام كشكول مى نويسند. مرحوم شيخ بهائى, يك زبدةالاصول دارد كه متنِ متقنِ اصول فقه است. محتواى سنگينى دارد. روى هر سطرى بايد مقدارى وقت صرف كرد تا فهميد. يك كشكول هم دارد. در آن خيلى چيزها پيدا مى شود: هزل, طنز, جدّ, تاريخ, ادبيات و… مطالب پراكنده است. مطلب قبل آن به بعد ارتباطى ندارد. بايد عنايت نمود كه فن تاريخ, كشكول و اطلاعات نيست, مثلاً كى آمد, كى رفت, كى تشكيل داد و… اينها اطلاعات است. اگر تحليل علمى روى اينها بيايد, مى شود فن تاريخ. چه جور شد كه در فلان عصر, اين فكر رواج يافت و فلان فكر از بين رفت. چه عامل, سبب گرديد كه فلان گروه, ناگزير شد, منزوى بشود و فلان گروه, روى كار بيايد. اينها كارهاى فنى است و مى تواند بخشى از كار مجله حوزه, فصلنامه و ماهنامه شما باشد.
تاريخ علوم يك مطلب است, تاريخ علما يك مطلب است. تطورات علمى حوزه ها يك مطلب است, تاريخ حوزه ها يك مطلب است. تمايز اينها مى تواند راه گشا باشد.
باز مثال ديگر از فقه بازگو شود: مرحوم آقا سيد محمدكاظم يزدى در بحث لباس مصلّى مى فرمايد:
(لباس غير زى, پوشيدن اشكال دارد. مثلاً اگر فقيهى لباسِ جُندى بپوشد, حرام است.)١٢
امام, رضوان اللّه تعالى عليه, روى اين مطلب خيلى حساس بود. من خودم ديدم مرحوم شهيد اشرفى اصفهانى, ايّام دفاع مقدس, لباسِ كامل بسيجى پوشيده بود.
ييك وقت آن جور فتوا درست به نظر مى رسد. ما وقتى بحث لباس مصلّى را قبل از پيروزى انقلاب مطرح مى كرديم, اصلاً توى ذهن ما نمى آمد كه سخن مرحوم سيد محمدكاظم, اشكال دارد. وقتى امام قيام كرد و انقلابِ اسلامى و قيام مردم و نيروى بسيجى و حضور در صحنه جهاد پيش آمد, و ديديم شهيد اشرفى اصفهانى پيرمرد بين ٧٠ـ٨٠سال, لباس رزم پوشيده, فهميديم فقيه, وقتى لباس جُندى بپوشد, نه تنها گناه نكرده است; بلكه مايه ترويج اصل جهاد و شهادت است.
اين تحول به تاريخ علوم برمى گردد. پوشيدن لباس حرير حرام است, الى يوم القيامه. امّا لباس جُندى, مثل لباس حرير نيست كه حرام باشد. ديگر نمى توان گفت: چون خلاف زيّ است, حرام است. زيرا ايّام دفاع مقدس, آن لباس خلافِ زيّ نخواهد بود.
شما بايد فرق بگذاريد بين بحثهاى سياسى و حكومت اسلامى و بحثهاى فقهى خالص. بله, حرير براى مرد حرام است, الى يوم القيامه. انگشتر طلا براى مرد حرام است الى يوم القيامه. اما لباسِ رزم, لباس جُندى براى مرد چرا حرام است؟ در اين گونه از موارد, هم موضوع مسأله عوض نمى شود و هم زمان و مكان در كيفيّت فهم و استنباط حكم دخيل اند. پس محدودش كنيد و بگوييد در حالت عادى, نه ايّام جنگ و دفاع.
از اين گونه فتواها, كم و بيش داريم كه بايد معلوم شود فتواى سياسى است, يا فقهى. بين لباس جُندى و حرير فرق است. بين بحثهاى سياسى ـ اجتماعى, فرقهايى وجود دارد.
در تاريخ علوم, بايد روشن شود كه بوعلى سينا, پيش از آن كه فقيهان, فراگيرى حكمت را تحريم كنند, بر كسانى كه استعداد فهم حكمت را ندارند, حرام كرده است. بوعلى در آخر اشارات مى فرمايد:
(اگر اينها را اشاعه دادى, خدا بين من و تو حاكم باشد. مبادا براى هركسى بگويى. چون هركس استعداد اين كار را ندارد.)١٣
شما مى خواهيد جلوى افراد با استعداد را بگيريد كه حكمت نخوانند, يا جلوى افراد بى استعداد را؟ خود حكماى بزرگ, جلوى افراد بى استعداد را گرفته اند.
جريان وحدت وجود هم, همين طور است. پيش از آن كه فقهاى ما, رضوان الله عليهم, درباره بطلان آن سخن بگويند, خود مرحوم ملاصدرا, چهارصد سال قبل, گفته است. آن گاه همين مطلب بعدها به كتابهاى فقهى راه يافته است. آن چه جَهَلَه صوفيه مى گويند, كفر و زندقه است.١٤
حالا كسى بيايد, معاذالله, خود ملاصدرا را متهم به وحدت وجودِ باطل كند! در تاريخ علم اينها بايد روشن شود.
اكنون, به لطف الهى, به بركت انقلاب اسلامى, حوزه خيلى تغيير كرده است. اولين ثواب را امام الشهداء مى برد. پس از انقلاب, بويژه پس از پذيرش قطعنامه, شوراى مديريت, روى كار آمد. رشته هاى تخصصى تفسير براى طلاب گذاشته شد. كلام و اديان, جزو برنامه هاى درسى قرار گرفت. البته مناسب است رشته هاى ديگر اسلامى كاملاً مطرح شود.
اين رشته ها هم, تطوّرات تاريخى دارد. شما مى بينيد همين طلبه اى كه در رشته تخصصى فلسفه, يا كلام كار مى كند, نه تنها از زكات براى گذراندن زندگى حق دارد بگيرد كه از سهم امام, عليه السلام, هم به او داده مى شود. اين يك تطوّر تاريخى است. يك روز فتواى مرحوم سيد محمدكاظم مطرح است كه طلبه فلسفه خوان را مستحق دريافت زكات نمى داند و كسى هم به مخالفت با اين فتوا برنمى خيزد و سخنى نمى گويد. شما به عروةالوثقى مراجعه كنيد, اين فتوا را ببينيد و چهارده ـ پانزده حاشيه مراجع بزرگ را هم نگاه كنيد, ببينيد كدام يك از آقايان مخالفت كرده اند.
برخى گفته اند: (فى اطلاقه نظر) حرف مورد قبول در فضاى آن روز, حرف طباطبايى يزدى بود و الآن آن حرف نيست.
بهره بردارى از خون شهيدان, دو جور است:
ييكى بر عهده مسؤولان دولت است كه بايد به بهترين وجه از آن بهره بردارى كنند. از جمله دانش هسته اى را راه بيندازند كه حتماً, ايران بايد غنى سازى داشته باشد و ايران, نبايد عقب نشينى كند.
دو, بر عهده ماست كه از خون شهيدان بهره بردارى كنيم و آن گسترش علوم حوزوى است. كار را بر محور: (انما العلم ثلاثه) قرار دهيم و بر اين اساس برنامه ريزى كنيم و به پيش برويم.
كار ما اين است كه در حوزه علمى, تفسير, حكمت و كلام را رسمى كنيم, پا به پاى فقه.
علامه طباطبايى, مى فرمود:
(همه افراد, براى يك رشته خاص, خلق نشده اند. پاى درس مرحوم ميرزاى نائينى, مسجد از طلبه هاى فاضل پر مى شد, ما خيال مى كرديم همه براى فراگيرى فقه و اصول مشغول هستند. بعد معلوم شد اين طور نيست. بعضى در حكمت و كلام كار مى كنند, بعضى در رجال و درايه و…)
عنصر اصلى حوزه علمى, فقه است. حالا لازم نيست همه متخصص در فقه باشند, ولى بايد فقه را بدانند, هم براى خودشان و هم براى مردم كه به آنان مراجعه مى كنند.
يك عده هستند به فقه و آموختن فقه خيلى علاقه دارند. خدا آنان را براى فقه آفريده است. اينان ذخائر حوزه و سرمايه هاى اصلى آن اند طوبى لهم و حسن مآب.
اما بعضى براى اين كار خلق نشده اند. چند روز پيش, طلبه جوانى پيش من آمد, گفت:
(آقا! من كشش علم حوزه را ندارم. اصلاً من براى اين كار خلق نشده ام; لذا چند روز است درس نمى روم. درس را نمى فهمم و….)
بعضى اصلاً ذوقِ فلسفى ندارند. بعضى ذوق تفسير ندارند. روى همين جهت بود كه سيد مرتضى علوم را رشته رشته كرد, تا هركس طبق ذوق خودش, رشته اى را بخواند. بايد رشته ها را شناسايى كرد. كار اصلى را امام صادق, سلام الله عليه, كرد. رشته هاى تخصصى قرار داد. در هر علمى, افرادى تخصص يافته بودند. به آن شخصى كه از شام به محضر ايشان آمده بود, فرمود: اگر مى خواهى در فلان رشته مناظره كنى, به هشام بن الحكم و اگر بنا دارى در فلان رشته مناظره كنى, به هشام بن سالم و….
اينها مى تواند بخشى از كارهاى تاريخى مجله حوزه باشد و عهده دار اينها شود.
با اخلاص اين جا آمديد. تا به حال موفق بوديد, از اين به بعد هم موفق باشيد. ان شاءالله. نبايد نااميد بود و نبايد حرف را طورى زد, كه خداى نكرده, حقوق كسى ضايع شود, كسى رنجيده شود. اگر بحثها عالمانه و عاقلانه مطرح شود, حتماً اثر سازنده دارد. ان شاءالله موفق خواهيد شد. الحمدلله. غفر اللّه لنا و لكم. السلام عليكم و رحمةاللّه و بركاته.
١. اصول كافى, ثقةالاسلام كلينى, ج١/٣٢, دارالتعارف للمطبوعات, بيروت; بحارالانوار, علامه مجلسى, ج١/٢١١, مؤسسة الوفا, بيروت.
٢. در معجم رجال الحديث, ج٢٠/٣١١, در ترجمه هشام بن الحكم, به شماره ١٣٥٨, آمدن مرد شامى خدمت امام صادق(ع) و ارجاع او به افراد گوناگون براى پرسشهايى كه در رشته هاى مختلف داشت, چنين آمده است:
(حدثنى محمد بن مسعود, قال حدّثنى على بن محمد بن يزيد القمى, قال: حدثنى محمد بن احمد بن يحيى, قال: حدثنى ابواسحاق ابراهيم بن هاشم, قال: حدثنى محمد بن حمّاد, عن الحسن بن ابراهيم, قال: حدّثنى يونس بن عبدالرّحمن, عن يونس بن يعقوب, عن هشام بن سالم, قال: كنّا عند ابى عبدالله, عليه السلام و جماعة من اصحابه, فورد رجل من اهل الشام, فاستأذن, فأذن له. فلمّا دخل, سلّم. فأمره ابوعبدالله, عليه السلام, بالجلوس. ثم قال له: ما حاجتك ايها الرجل؟
قال: بلغنى انّك عالم بكلّما تسأل عنه, فصرت اليك لأناظرك. فقال ابوعبداللّه, عليه السلام : فى ماذا؟
قال: فى القرآن وقطعه واسكانه و خفضه ونصبه ورفعه.
فقال ابوعبدالله, عليه السلام : يا حمران دونك الرجل.
فقال الرجل: انّما اريدك انت, لا حمران.
فقال ابوعبدالله, عليه السلام : ان غلبت حمران, فقد غلبتنى.
فاقبل الشامى يسأل حمران حتى ضجر و ملّ و عرض و حمران يجيبه.
فقال ابوعبدالله, عليه السلام : كيف رأيت يا شامى؟
قال رأيته حاذقاً. ما سألته عن شىء الاّ أجابنى فيه.
فقال ابوعبدالله, عليه السلام : يا حمران سل الشامى.
فما تركه يكثر.
فقال الشامى: أرأيت يا اباعبدالله, اناظرك فى العربية. فلتفت ابوعبدالله, عليه السلام, فقال: يا أبان بن تغلب ناظره.
فناظره فما ترك الشامى يكثر.
فقال أريد ان أناظرك فى الفقه.
فقال ابوعبدالله, عليه السلام : يا زراره, ناظره.
فناظره. فما ترك الشامى يكثر.
قال: أريد أن أناظرك فى الكلام.
فقال: يا مؤمن الطاق, ناظره.
فناظره فسجل الكلام بينهما. ثم تكلّم مؤمن الطاق, بكلام, فغلبه به.
فقال: أريد أن أناظرك فى الاستطاعة.
فقال للطيّار: كلّمه فيها.
قال: فكلّمه فيها فما تركه يكثر.
ثم قال: أريد ان أكلمك فى التوحيد.
فقال لهشام بن سالم: كلّمه.
فسجل الكلام بينهما, ثمّ خصمه هشام.
فقال: أريد ان أتكلّم فى الامامة.
فقال لهشام بن الحكم: كلّمه يا أبا الحكم.
فكلّمه فما ترك يريم ولا يحلى ولايمري….)
٣. متن عبارت مرحوم آقا سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى در عروةالوثقى, در بحث (فى اصناف المستحقين للزكاة), مسأله٨ چنين است:
(لو اشتغل القادر على الكسب بطلب العلم المانع عنه, يجوز له اخذ الزكاة, اذا كان ممّا يجب تعلّمه عيناً او كفاية. وكذا اذا كان ممّا يستحب تعلّمه كالتفقه فى الدّين, اجتهاداً, او تقليداً, وان كان ممّا لايجب ولايستحب, كالفلسفة والنجوم والرياضيات والعروض والادبية لمن لا يريد التفقه فى الدين, فلايجوز اخذه)
٤ . الفوائد الرجاليه, ج٣ / ١٠٥, به نقل از: الدرجات الرفيعه فى طبقات الشيعه, سيدعلى خان شيرازى / ٤٦٠ . وى در شرح حال سيدمرتضى, به اين نكته چنين اشاره مى كند:
(كان يدرس فى علوم كثيره و يجرى على تلامذته رزقاً فكان للشيخ ابى جعفر الطوسى, رحمة اللّه عليه, ايّام قراءته عليه, كل شهرٍ أثنى عشر ديناراً و للقاضى ابن البراج, كل شهر ثمانية دنانير.)
٥. در مقدمه الفوائد الرجاليه, شرح ماجرا چنين آمده است:
(فى شهر ذى القعده من سنة ١١٨٦ دعى من قبل بعض علماء ايران و زعمائها الى زيارة الامام الرضا, عليه السلام, فخرج من النجف ـ مودعاً من عامة طبقاتها ـ فى طريقه الى ايران وتوقف مدة قليلة فى (كرمانشاه) أفاد فى خلالها علماؤها وفضلاؤها من ينبوع علمه وانتهلوا من طامى بحره وحتى اذا وصل الى (خراسان) خرج اهلها لاستقباله ـ على بكرة أبيهم ـ فكان ليوم مقدمه المبارك تاريخ مشهود و بقى هناك موضع الحفاوة واسترحيب من عامة طبقاتها العلميه والاجتماعيه والسياسية زهاء سبع سنين اختص فى خلالها بالفيلسوف الاسلامى الاكبر السيّد ميرزا مهدى الاصفهانى الخراسانى, رحمه اللّه, فاكمل عليه علوم الفلسفة والكلام بأوسع آفاقها حتى طاربه الأستاذ عجباً فلقبه بـ (بحرالعلوم))
و سپس مى افزايد:
(امّا لقبه بـ (بحرالعلوم) من الوجهة التاريخيه فذلك انه حين سافر الى ايران, واقام فى (خراسان) ستاً من الأعوام ـ تقريباً ـ يدرس الفلسفة الاسلامية على يد رائدها ومدرسها الأوحد, الفيلسوف الكبير الشهير, الشهيد السيد ميرزا محمدمهدى الاصفهانى, نزيل خراسان (١١٥٣ـ١٢١٧) فأعجب به السيّد الاستاذ لشدة ذكائه وسرعة تلقيه وهضمه المشاكل والمسائل الفلسفيه وعرف منه غزارة العلم, وسعة الافق.
حينما وقف على ذلك كله استاذه الفيلسوف الكبير أطلق عليه ذلك اللقب الضخيم وقال له ـ يوماً وقد الهب إعجابه ـ اثناء الدرس: (انما انت بحرالعلوم) فاشتهر سيدنا, اعلى الله مقامه, بذلك اللقب منذ ذلك المناسبة.)
٦ . اين اثر كه استاد به آن اشاره مى كند, ترجمه بخش هفتم كتاب: (آشنايى با فلسفه تحليلى) به نام: (نقدى بر براهين اثبات وجود خدا), نوشته جان هاسپرز, استاد كالج ايالتى كاليفورنيا در لوس آنجلس است كه در گروه ترجمه مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, براى آگاهى علما از شبهه ها, از انگليسى به فارسى برگردانده شده است. در اين اثر, جان هاسپرز, به بيش تر برهانهاى اثبات وجود خدا, بى باكانه مى تازد و با طرح شبهه هايى, تلاش مى كند تمامى برهانهاى مطرح شده الهيون را خدشه دار كند. برهانهايى كه در اين كتاب به بوته نقد گذارده شده, عبارتند از: ١ . برهان انتولوژى. ٢ . برهان علّى. ٣ . برهان وجوب و امكان. ٤ . برهان تجربه دينى. ٥ . برهان سودمندى. ٦ . برهان معجزات. ٧ . برهان نظم.
٧ . چكيده درسهاى استاد در اين مقوله, در اثرى به نام (تبيين براهين اثبات خدا) نشر يافته است. اين اثر در ٢٩٥ صفحه كه با فهرستها به ٣١٧ مى رسد, افزون بر مقدمه اى روشنگر, دقيق و بيان كننده پاره اى از بحثها و جستارهاى متن و نكته هاى بايسته و ضرور فراوان به قلم استاد, در دوازده فصل به اين شرح, سامان يافته است: علم و سفسطه, علم و ايمان, برهانِ امكان و وجوب, برهان حركت و حدوث, برهان امكان فقرى, برهان وجودى آنسلم, برهان صديقين, برهان نظم, برهان معجزه, برهان تجربه دينى, براهين اخلاقى, برهان فطرت.
ويژگى مهم اين اثر, بيان روشنِ صحيح براهين اثبات واجب است. در نگاه استاد, براهين اثبات واحب, در يك رديف از حيث قوت و توانايى و برخوردارى از ساختار سالم نيستند,بلكه پاره اى از آنها, به خاطر درهم ريختگى درونى و پوسيدگى, از ويژگيهاى برهان بى بهره و از دائره برهان بيرون اند و در اصل, برهان نيستند و پاره اى ناقص اند و در حقيقت, براى اثبات واجب تمام نيستند و پاره اى از تقريرى تام و تمام بى بهره اند كه بيش تر برهانهاى موردِ اعتراض و شبهه, آنهايى هستند كه اين كاستيها را دارند:
([يا]از صورت و يا تقريرى تام و صحيح برخوردار نيستند و برخى از آنها نظير برهان وجودى و يا برهان اخلاقى, معيب و فاسد هستند و بعضى ديگر مانند برهان حركت و يا حدوت, در صورتى هم كه به گونه اى خالى از عيب عرضه شوند, ناقص مى باشند.)
دسته اى هم, از هر حيث صحيح و كامل هستند كه بيانى دقيق و روشن از آنها ارائه گرديده و به نقدها و شبهه ها و خدشه هايى كه بر آنها وارد شده, پاسخهايى روشن و راهگشا داده شده است.
استاد, چون ديده است بسيارى از شبهه هايى كه درباره براهين اثبات وجود خدا مطرح شده, مبنايى معرفتى دارد و از ترديد در محدوده آگاهى و معرفتِ بشرى ناشى مى شود, ناگزير, دو فصل از مباحث كتاب را به مسائل شناخت شناسى اختصاص داده است.
٨. ابومحمد على بن احمد بن سعيد, مشهور به ابن حزم (٣٨٤ـ٤٥٦ق) فقيه, محدث, فيلسوف, عالم اديان و مذاهب, اديب و شاعر, در شهر قُرطُبه, در اندلس, چشم به جهان گشود. نياكان وى از ساكنان قريه اى به نامِ منته ليشَم در اَونَبه, در ناحيه لَيله, در غرب اندلس بوده اند; اما پدرانش در شهر قرطبه مى زيسته اند. گفته مى شود جد اعلايش ايرانى و از بردگان آزادشده يزيد بن ابى سفيان, برادر معاويه بوده است.
استاد وى در فقه, ابوعبدالله دَحّون, در حديث احمد بن محمد بن الجسور, در منطق و فلسفه, ابوعبدالله محمد بن الحسن المَدحجى و در كلام و جَدل, ابوالقاسم عبدالرحمن بن ابى يزيد الازدى است.
از عناوين كتابهاى وى, برمى آيد كه نويسنده بسيار پركارى بوده است. از پسرش ابورافع فضل نقل مى شود كه شمار نوشته هاى پدرش در فقه, حديث, اصول, نحو و لغت, ملل و نحل, تاريخ و نيز رديّه هايى كه بر مخالفان نوشته, به حدود ٤٠٠ مجلد مى رسيده و نزديك به ٨٠٠٠٠ برگ را دربر مى گرفته است.
يكى از آثار مهم و ماندگار وى, الفِصَل فى المِلَل والاهواء والنحل در دو مجلد است. چاپ نخست آن در قاهره ١٣١٧ق/ ١٨٩٩م.) در ٥جزء منتشر شده كه در حاشيه آن ملل و نحل شهرستانى چاپ شده است و چاپ دوم آن در ٥جزء (در دو مجلد) در قاهره (١٩٦٤م.) انتشار يافته است. با استفاده از دائرة المعارف بزرگ اسلامى.
٩. ابوالفتح محمد بن ابى القاسم عبدالكريم (٤٧٩ـ ٥٤٨) ملقب به تاج الدين, افضل … شهرستانى علوم مقدماتى را در شهرستانه و گرگان آموخت, سپس به نيشابور رفت و در نظاميه آن شهر نزد اساتيدى همچون: ابوالمظفر خوافى نيشابورى از فقهاى شافعى (م٥٠٠ق) و ابوالقاسم قشيرى اشعرى (م: ٥١٤ق) به تحصيل فقه پرداخت. حديث را نزد ابن حزم مدائنى نيشابورى (م: ٤٩٤ق) آموخت و كلام و اصول را نيز در همان شهر و از ابوالقاسم انصارى فقيه اصولى متكلم و مفسر صوفى (م: ٥١٢ق) فراگرفت.
آن گاه به خوارزم رفت و آن جا مجالسى برپا كرد و در آنها حكمت مى گفت. به سال ٥١٠ق از خوارزم, به زيارت خانه خدا رفت و در بازگشت, سه سال در بغداد ماندگار شد و در نظاميه بغداد به تدريس مشغول گرديد. از آن جا به مرو رفت و به دربار سلطان سنجر راه يافت. پس از شكست سلطان سنجر در برابر قراخطائيان در قطوان, در حوالى سمرقند, به سال ٥٣٦, مرو را به قصد شهرستان ترك گفت و در آن جا انزوا گزيد و به سال ٥٤٨ق ديده از جهان فروبست.
شهرستانى آثار بسيارى دارد, از جمله الملل والنحل فى مقالات و مذاهب اهل العالم كه به سال ٥٢١ق نگاشته است. اين كتاب شامل ٢٠ اصل است كه هريك از آنها را به موضوعى در علم كلام ويژه كرده و سپس آراى متكلمان را به روش اشعرى مورد بحث قرار مى دهد. هرچند روش او در اين اثر, براساس مذهب اشعرى است, ولى در مبحث امامت و صفات خدا, به روش شيعه باطنى بحث كرده است. با استفاده از: دائرةالمعارف تشيع.
١٠. (بدايع الحكم كتابى فلسفى, كلامى و عرفانى به زبان فارسى, نوشته آقا على مدرس (م١٣٠٧ق) اين كتاب در پاسخ هفت پرسش پيچيده نوشته شده است كه شاهزاده عمادالدوله ميرزا بديع الملك قاجار از مؤلف كرده است. وى اين پرسش و پاسخها را نوشته و به ناصرالدين شاه قاجار تقديم كرده است. از چگونگى پرسشها دانسته مى شود كه شاهزاده از فلسفه اسلامى و اروپايى زمان خود آگاهى داشته است. پاسخهاى نويسنده داراى استدلالات و براهين و توضيحات مفصل و عميق حكمى عرفانى است. پرسنده از وى مى خواهد كه گفته هاى خود را نخست به دلايل عقلى مستند سازد و سپس شواهد لازم را از آيات قرآن مجيد و اخبار و احاديث بياورد. پرسشها بدين گونه است:
١. گرچه تفكر درباره حق تعالى ممنوع است, ولى چون انسان را گزيرى از انديشيدن نيست, بيان شود كه ذات بارى صرف حقيقت هستى است, يا از آن هم اشرف و اعلاست؟
٢. اگر حق تعالى صرفِ حقيقتِ هستى است, آيا بايد يك وجود و يك حقيقت در وجود قايل شد, يا نه و نشأت كثرتها از وجود حق چگونه است و زمان اشياء را قبل از بروز, چگونه بايد تصور نمود؟
٣. چگونه بايد تصور كرد كه ذات بارى از ممكنات و آن محل كجاست؟
٤. علم حق تعالى به ممكنات, علم اجمالى و كلى است, يا تفصيلى است و به جزئيات هم تعلق مى گيرد؟
٥. علم الهى, باعث اعمال مى شود, يا نه؟
٦. علت غايى از بروز ممكنات چيست و آيا براى وصول به امرى مقصود است, يا جهت استكمالى دارد, يا ندارد؟
٧. حكماى فرنگ (مانند دكارت, باكون [=بيكن], ليب نيز [=لايب نيتس], فلنون, بوسوت [=بوسوئه], كان [=كانت] و فيشت [=فيخته] برخى قايل به خالقى قديم و عليم و ابدى و ازلى و مستجمع صفات كماليه اند و صفات را عين ذات مى دانند و برخى مى گويند قوه و ماده, قديم و لايفنى بوده است و هست, با حكماى مادى چگونه بايد محاجه كرد.
پاسخهاى نويسنده به اين پرسشها در درجه اى عالى از اتقان و استدلال عقلى و منطقى است و تسلط كامل او را بر كلام و فلسفه اسلامى نشان مى دهد.
بدايع الحكم در سال ١٣٠٧ق تأليف و در سال ١٣١٤ق به چاپ رسيده است.)
دائرةالمعارف تشيع, ج٣ / ١٣٧ و نيز ر.ك: لمعات الهيه,
تأليف ملا عبدالله زُنوزى, با مقدمه و تصحيح سيد جلال الدين آشتيانى,
مقدمه/٨ ـ٩. مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى, چاپ دوم, ١٣٦١.
١١. نهج البلاغه, نامه٣١.
١٢. متن عبارت مرحوم آقا سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى, در عروةالوثقى, بحث (فى شرايط لباس المصلّى) مسأله ٤٢ بدين شرح است:
(يحرم لبس لباس الشهرة بأن يلبس خلاف زيّه من حيث جنس اللباس, او من حيث لونه, او من حيث وضعه وتفصيله وخياطته, كأن يلبس العالم, لباس الجنديّ او بالعكس مثلاً.)
١٣. متن عبارت شيخ الرئيس بوعلى سينا, در آخر اشارات: (الفصل الثانى والثلاثون. خاتمة وصية) بدين شرح است:
(ايها الاخ انى قد مخضت فى هذه الاشارات عن زبدة الحق والقمتك قَفِيَّ الحكم فى لطائف الكلم. فصنه عن الجاهلين والمبتذلين ومن لم يرزق الفطنة الوقادة والدّربة والعادة وكان صغاه مع الغاغة او كان من ملاحدة هؤلاء المتفلسفه ومن همجهم. فان وجدت من تثق بنقاء سريرته واستقامة سيرته وبتوقفه عما يتسرع اليه الوسواس وبنظره الى الحق, بعين الرضا والصدق, فآته ما يسالك منه مدرجاً, مجزا, مفرقاً, تستفرس مما تسلفه, لما تسقبله. وعاهده باللّه, وبايمان لا مخارج لها, ليجرى فيما نأتيه مجراك, متأسياً بك. فان اذعت هذا العلم, او أضعته فاللّه بينى وبينك كفى باللّه وكيلا.)
اى برادر, من در اين اشارات, حقيقت ناب را براى تو آماده ساختم. و لقمه هاى لذيد حكمت را با سخن دلپذير, غذاى جانت كردم. پس آن را از جاهلان و آدمهاى پست و كم هوش و كم استعداد و كم جرأت, كه ميل او به افكار عامه باشد و يا از فيلسوفان بى دين كه مگسان ناتوان اين ميدان اند, پاس دار.
اگر كسى يافتى كه پاك طينت و آدم درستى باشد و زود به طرف وسواس نمى شتابد و با چشم رضا و خوشنودى و صدق, به حق مى نگرد, پس هرچه خواست, به تدريج و جزء جزء و تكه تكه در اختيار او بگذار, آن چه قبلاً گرفته, باعث كنجكاوى وى, در آن چه خواهد گرفت بشود و او را در عهد و پيمان خدا و ايمان قرار ده, تا نتواند عهد خود را بشكند, تا مسير تو را بپيمايد و به تو تأسى كند. اگر اين علم را شايع, يا ضايع كنى, خدا ميان من و تو حاكم خواهد بود. و واگذارى كار به خدا كافى است.
اشارات و تنبيهات, ابن سينا, ترجمه و شرح
دكتر حسن ملكشاهى, ج١/٤٩٢, سروش.
١٤. مرحوم صدرالدين محمد شيرازى, حكيم الهى و فيلسوف ربانى, از جمله درباره شرايط كسى كه بنا دارد كتاب او را بخواند, مى نويسد:
(فابدأ يا حبيبى قبل قرأة هذا الكتاب, بتزكية نفسك عن هواها.
قد افلح من زكها وقد خاب من دسها.
واستحكم اولاً اساس المعرفة والحكمة, ثم ارق ذراها والا كنت ممن أتى اللّه بنيانهم من القواعد. فخرّ عليهم السقف اذا أتاها ولا تشتغل بترهات عوام الصوفيه من الجهله ولا تركن الى اقاويل المتفلسفة جملة فانها فتنة مضلة وللأقدام عن جادة الصواب مزلّة و هم الذين
(اذا جاءتهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من العلم, وحاق بهم ماكانوا به يستهزؤن)
وقانا اللّه و ايّاك شرّ هاتين الطائفتين ولا جمع بيننا وبينهم طرفة عين.) اسفار, ج١/١٢