نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - رهنمودهاى آيت الله صافى گلپايگانى در ديدار با نويسندگان مجلّه حوزه

رهنمودهاى آيت الله صافى گلپايگانى در ديدار با نويسندگان مجلّه حوزه


حوزه: بسم الله الرحمن الرحيم. با تشكر از حضرت عالى كه اين فرصت را در اختيار ما گذاشتيد كه هم گزارشى از دو دهه كار مطبوعاتى خود و شمه اى از كارنامه مجله حوزه را ارائه دهيم و هم از ديدگاه ها و نقطه نظرهاى راه گشاى جناب عالى بهره مند شويم.
مجله حوزه با اين هدف و نيّت پا گرفت كه به روشنگرى آرمانهاى بلند انقلاب اسلامى بپردازد و دفاع از مبانى و بنيادهاى انقلاب را سرلوحه كار و تلاش خود قرار دهد.
از آن جا كه روحانيت و حوزه هاى علميه مشعلدار و طلايه دار اين حركت بزرگ, گسترده و ژرف بوده است و بى گمان, داراى دشمنان كينه توز بسيار, به دفاع از اين نهاد مقدس كمر بست و در لابه لاى تاريخ به جست وجو پرداخت, تا هر كجا دستى به خيانت و از روى غرض ورزى قلم زده و تاريخ روشن و رخشان روحانيت را واژگونه جلوه داده, رو كند, تا هم استقلال طلبى, عزت مدارى, دشمن ستيزى, مردمدارى, فرهنگ دوستى روحانيت روشن گردد و هم لجن پراكنى, سياه نمايى و همنوايى و همدستى تحريف گران با دشمنان اسلام و ايران و افزون بر اين, براى نسل معاصر, به درستى نموده شود روحانيتِ پيشاهنگ اين حركت بزرگ در كدام جبهه قرار دارد و مخالفان كينه توز روحانيت در كدام جبهه.
اين حركت را افزون بر ده ها مقاله, با ويژه نامه هايى درباره نقش آفرينان و طلايه داران بزرگى چون: امام خمينى, آيت اللّه بروجردى, ميرزاى شيرازى, سيد جمال الدين اسدآبادى, ميرزاى نائينى, شهيد مطهرى, شهيد صدر, فاضلين نراقى, سپيده آفرينان مشروطيت, ميرزا كوچك خان جنگلى و… شتاب بخشيد.
از مجله حوزه در اين دو دهه, ١٢٣ شماره(در زمان ديدار), به گونه دوماهنامه, نشر يافته, در حدود ٢٨٠٠٠صفحه, دربرگيرنده ١١٨٨ مقاله علمى و تحقيقى كه بسيارى از آنها به اندازه يك رساله علمى و بيش از ١٠٠ صفحه. از اين ١٢٣ شماره نشر يافته, ٣٥شماره آن, ويژه نامه است, درباره گزاره هاى علمى مورد نياز و شناساندن شخصيتهاى برجسته علمى حوزه و اثرگذار در فكر و انديشه مردم و نقش آفرين در جهان اسلام. در اين ويژه نامه ها به نقش علماى بزرگ و حوزه هاى شيعه پس از دوران غيبت, در هدايت مردم, حركت دادن آنان به سوى روشنايى و دگرگونيهاى بزرگ, از زواياى گوناگون پرداخته شده و تلاش گرديده زيباييها و جلوه هاى مدرسه شيعه نمايانده شود تا الگو و چراغ راهى باشد براى امروزِ جويندگان حق و حقيقت.
اينك در آستانه دهه سوم, خدمت حضرت عالى رسيديم, تا براى پيمودن راه آينده, كه بى گمان سخت و پر سنگلاخ خواهد بود, رهنمودهاى روشن بگيريم و به كار بنديم.
ما بر اين باوريم كه بدون پرتوگيرى از كلام و سيره علماى روشن ضمير, رايزنى با اهل فكر و انديشه و بهره مندى از تجربه مردان با تجربه, نمى توان راه هاى پر فراز و نشيب را پيمود و از لغزشگاه ها به دور ماند و به دور از آفتها و آسيبها, گردنه هاى دشوارگذر را پشت سر گذاشت و به هدف و آرمانهاى راستين دست يافت.
از اين روى, در پيشينه حركت ما, درس آموزى و بهره مندى ازتجربه ها و پرتوگيرى از رهنمودهاى علماى روشن, بيدار و آشناى با دنياى جديد و نيازهاى روز, نمايان است و اميدواريم در آينده نيز چنين باشد و بتوانيم از رهنمودها, پندها, اندرزها, راهنماييها و ديدگاه هاى روشن و افق گشاى برجستگانِ فقهى, كلامى و اخلاقى حوزه ها بهره بريم و ورق ورق مجله را, كه اميدواريم هميشه و همه گاه, در خط اسلام ناب محمدى(ص) بماند و بپويد, با كلام و سخن ناب آنان آذين ببنديم.
استاد: بسم الله الرحمن الرحيم. روى هم رفته اين مطالب و عناوينى را كه مطرح كرديد, هركدام شان مفيد و ارزنده هستند كه بايد با دقت و ظرافت انجام بگيرد. در نوشته ها بايد دقت و ظرافت به گونه اى باشد كه نسل معاصر, بخصوص جوانان را روشن و بيدار كند. و براى كسانى كه مى خواهند درباره رجال مذهب و اسلام, مطالعاتى داشته باشند, اين برنامه ها مفيد باشد.
اين كه شما فرموديد: كسانى غرض ورزانه, يا از روى كم اطلاعى و يا تحت تأثير تبليغات, چيزهايى عليه اسلام و روحانيت نوشته و عرضه داشته اند, درست است. اين جريان را روشنفكرمآبهاى غرب گرا راه انداختند.
از مشروطه به بعد و در خلال جريانِ مشروطه, روشنفكرمآبهاى غرب زده, كتابهايى درباره دين, مذهب و روحانيت نوشتند و نشر دادند كه بيش تر آنها, مغرضانه و از سوى استعمارگران به آنان القاء شده است, با واسطه, يا بى واسطه.
نوشته هاى آنان مسموم است و سبب گمراهى اشخاص مى شود. آن چه درباره بزرگان و مقامهاى روحانى و روحانيت نوشته اند, افراد را در شناخت اينان به گمراهى مى افكند.١
كتابهاشان به گونه اى است كه به ظاهر مطالب خوبى دارند و حتى كسانى هم كه آنها را مطالعه كرده اند, تعريف مى كنند, ولى اگر با دقت مطالعه و در آنها نظر افكنده شود, مى بينيد كه جاهايى زهر خود را مى ريزند و در جاهاى حساس شخصى را خراب مى كنند و خيلى عقب ماندگيها را به او نسبت مى دهند.٢
اينها هدفهايى دارند و در پى اين هستند كه به هدفهاى خود برسند. پس از آمدن رضاخان پهلوى به روى كار و به قدرت رسيدن او, اينها بيش تر ميدان يافتند و در بيان و نوشتن آزادى بيش ترى پيدا كردند. گمراهى و ضلالت افزايش يافت و حمله به علما, بيش تر شد.٣
در برابر اين موج, كسانى مى توانستند بايستند كه مطالعات بيش ترى داشتند. اينها بودند كه مى توانستند بنويسند و از مقامات علمى و معنوى و هدفهاى خدايى علماى بزرگ و خدمتگزار سخن بگويند و از مواضع آنان دفاع كنند. البته اين سخن, به اين معنى نيست كه اينها اشتباهى نداشتند و به دور از خطا بودند. انسان گاهى ممكن است اشتباه كند و راه درستى را انتخاب نكند. در امور سياسى و مذهبى, گاهى پيش مى آيد كه ديدگاه و نظرها با هم همخوانى ندارد و چه بسا نظر دو نفر با هم تفاوت داشته باشد. در ديگر ملتها نيز اين ناهمخوانى ديدگاه ها بين افراد ديده مى شود. مثلاً كسى هست كه خيلى وطن دوست است, ولى مع ذلك, در جاهايى, در همان وطن خواهى اش اشتباه كرده است. و ما هم مى گوييم: در اسلام خواهى هم, كسى نيست كه بى اشتباه باشد, ولى آن چه كه ما در رجال خودمان سراغ داريم, اينها از روى عمد, راه خطا نمى رفتند. در راهى كه پيش گرفته بودند, قصدشان خدا بود, ترويج خير, دعوت مردم به اسلام و به ترقى و كمال جامعه. در برابر سلطه دشمنان اسلام و ايران, در طول تاريخ, كسانى كه ايستادگى كردند و در شرايط بسيار بسيار سخت, پيشاهنگ بودند, علماى دين بودند,٤ آن هم با نيت خالص و براى رضاى خدا.
ايستادگى علماى دين در برابر خارجيان و دشمنان اسلام و ايران, بايد به طور دقيق براى مردم روشن شود, تا مردم دريابند كه علماى دين در برهه هاى حساس, چه نقش مؤثرى در دفاع از استقلال كشور داشته اند. و اگر اين موضع گيريها و ايستادگيها نبود, چه بر سر اين سرزمين مى آمد و با چه مشكلاتى مردم دست به گريبان مى شدند.
حتى نقش علماى ما در شهرستانها نيز بايد براى مردم روشن شود و از موضع گيريهاى درست و بجاى آنان در برهه هاى حساس كه كيان دين و كشور در خطر بوده سخن به ميان بيايد.٥
ايستادگى علماى شهرستانها در برابر دشمن خارجى, اغواگريهاى اغواگران و فتنه گران, فرقه سازان وابسته به استعمار, مانند بهائيت,٦ هميشه مى تواند درس آموز باشد و مردم را در شرايط حساس برانگيزد و در خدمت به دين و مذهب بسيج كند. موضع گيريهاى شجاعانه, مدبّرانه و خردمندانه علما براى حفظ دين و مملكت و استقلال كشور, بسيار با شكوه و هميشه مؤثر بوده است.
مى شود گفت, چيزى كه بيش از همه در حفظ دين و كشور مؤثر بوده, موضع گيرى علماى دين و روحانيت و ايستادگى آنان, در شهرهاى بزرگ و كوچك بوده است.
اگر بخواهيم تك تك اين حركتها و ايستادگيها و موضع گيريهاى دقيق و حساب شده را بيان كنيم, خيلى مى شود. بايد مطالبى در اين باره نوشته شود.
البته مسأله حساس است. خيلى بايد ظرافت به خرج داد. كسانى كه دست به قلم مى برند و بنا دارند تاريخ مبارزات و موضع گيريهاى علما و روحانيت را بنويسند, بايد اهل اطلاع و آگاهى هاى لازم باشند, مصادر و منابع را خوب بشناسند و به شناسايى منابع و مصادر دقيق, همت بگمارند و به مصادر و منابعى كه نويسندگان آنها, وابستگيهايى داشته و مغرض اند, اعتماد نكنند. برخى از نويسندگان كه آثارشان هم در دسترس است, برخوردهاى تند و غرض ورزانه اى با اسلام و علماى دين داشته اند كه بايد از آنان و نوشته هاشان پرهيز كرد و به كتابها و نوشته هاى آنان تكيه نكرد.
همين اكنون, مجله هايى نشر مى يابد و در دسترس جوانان قرار مى گيرد كه پر از تحريفات و قلب حقايق است. گردانندگان اين گونه مجله ها با نويسندگان آنها روى فكر خود, به تفسير رويدادها و حوادث تاريخى مى پردازند و براى اين كه رويدادهاى تاريخى با فكرشان جور بيايد و هماهنگ شود,به قلب حقيقت دست مى زنند.٧
ما اولاً بايد از اين گونه مجله ها پرهيز كنيم و ثانياً به گونه اى مشى كنيم كه چنين رويه اى را در پيش نگيريم و علاوه بر اينها, جورى ننويسيم كه حجت بشود براى فكرها و انديشه هاى غلط آنان و از مطالب خودمان عليه خودمان استفاده كنند و كارهاى ما, منبع و مصدرى بشود براى جريانهاى ضد اسلامى و مخالف روحانيت.
در مقام دفاع, خيلى بايد دقيق بود. دفاع ما به ضد دفاع تبديل نشود. گاهى در مقام دفاع مطلبى مطرح مى شود كه نبايد مطرح مى شده است, زيرا ديگران از آن بهره بردارى نادرست مى كنند و يا نقطه ضعفى از ما در دست آنان قرار مى گيرد.
در قضيه مشروطيت, علماى ما, موضع گيريهاى گوناگون و متفاوت داشته اند. مسائل زيادى درباره اختلافها و تفاوت در نگرش آنان هست. شهيد شيخ فضل الله نورى, مرحوم آخوند خراسانى, مرحوم حاج سيد محمدكاظم يزدى طباطبايى, يك جور نمى انديشيده و ديدگاه ها و موضع گيريهاشان گوناگون بوده است;٨ در عين حال, خلوص نيت داشته و براى رضاى خدا تلاش مى كرده اند. نويسنده و بررسى كننده تاريخ, اين نكته را بايد از نظر دور ندارد و محور حركت آنان را نشان دهد و از خلوص نيت آنان, غفلت نكند.
كار شما مهم است, ولى دقت و باريك انديشى بسيار لازم دارد. بايد بسيار دقت كنيد در ارائه نوشته ها و مقاله ها كه بعدها كسانى كه اين مجله را مى خوانند, از آن اشكال به دين و مقام روحانيت پيدا نكنند. درباره شخصيتها و رجال علمى, از اهل اطلاع بپرسيد و اگر ديديد به كسى از رجال علمى دينى, در مجله و روزنامه اى اشكال شده از اهل اطلاع بپرسيد, تا دريابيد كه مطلب, آن گونه كه آنان نوشته اند, نبوده است و اين را به ديگران هم اطلاع بدهيد.
اگر اختلافى بين علماى ما بوده, درباره شكل كار بوده كه چگونه باشد, چه راهى در پيش گرفته شود كه دين بهتر ترويج شود و با مخالفان دين معارضه به چه نحوى صورت بگيرد.
البته طرح ريز مسائل لازم نيست. بسيارى از مطالب هست كه لزومى ندارد ما اكنون مطرح كنيم و در صدد پاسخ گويى برآييم. بسيارى از اين مطالب ديگر در عصر ما جايى ندارد و مرده است و لزومى ندارد آنها را احيا كنيم. ولى مطالبى هست كه طرح آنها و پاسخ به آنها, دفاع از دين است. بسيارى از مسائل تاريخى را به هدف اشكال به دين و روحانيت, در مجله ها, روزنامه ها و كتابها مى نويسند و اين, بر عهده شماست كه آنها را رديابى كنيد و پاسخ بدهيد. مسائل تاريخى بسيارى هست كه نياز به بررسى و تحقيق دقيق, همه جانبه و كامل و پرسش از كسانى دارد كه به تاريخ احاطه دارند. البته اكنون در حوزه كسى را نداريم كه احاطه كامل بر تاريخ صدساله اخير داشته باشد.
زندگى علماى ما براى آيندگان درس عبرتى است. در زمان فتحعلى شاه و جنگ ايران و روس,٩ كه علماى دين پيشاهنگ بودند و سيد محمد مجاهد١٠ حكم جهاد داد, فاضل نراقى,١١ به حكم ايشان در جنگ شركت كرد.اين مطلب مهمى است و دليل بر وفاق و هماهنگى علماى دين و حركت آنان از روى خلوص نيت و براى رضاى خدا. (وجعلناهم مثلاً و صدقاً للآخرين.)
البته نمى گويم كه اين آقايان, كه از آنان نام بردم, اشتباه نكردند. مى گويم زندگى آنان, حركتها و مبارزات شان بايد براى ما عبرت باشد. يعنى از اشتباه هاى آنان ما بايد عبرت بگيريم كه آنها را تكرار نكنيم. بدانيم كه بشر مى شود به مقامات عاليه برسد, در عين حال اشتباه هم بكند. انسان كه معصوم نيست. علماى ما منزّه بودند, ولى ممكن است ديگرانى آنان را به اشتباه افكنده باشند و يا به اختلافها دامن زده باشند. در زمان ائمه, عليهم السلام,بين اصحاب اختلافهايى بود.
بالاخره, كارى كه در پيش گرفته ايد, مهم است, با دقت دنبال كنيد و در اين كار سعى بر اين باشد كه عبرتها و نكته هاى درس آموز, از زندگى علماى دين بيان شود.
علماى ما هوشيار بوده اند و هوشيارانه به قضايا مى نگريسته اند. مثلاً وقتى رضاخان روى كار آمد, علماى ما خيلى زود دريافتند كه اين شخص نوكر انگليسيهاست. ولى خيلى ها اين مطلب را درنيافتند. علماى ما به كارهاى او بدگمان بودند. از باب نمونه, آيت اللّه والد, مرحوم محمدجواد صافى گلپايگانى,١٢ بر اين عقيده بود كه رضاخان را انگليسيها روى كار آورده اند. البته اين را براساس اطلاعات گسترده اى كه داشت, مى گفت. به نظر ايشان انگلستان ازرضاخان شقى تر و پست تر و خائن تر پيدا نكرد, كسى كه حاضر باشد هرچه انگلستان بگويد انجام بدهد و هرگونه كه آن قدرت استعمارى بخواهد, عليه اسلام دست به كار شود. خيلى ها بودند, ولى نپذيرفتند اين نقشها را بازى كنند و برابر دستور انگليس كارها را انجام دهند.
در ايران, رضاخان١٣ در تركيه مصطفى كمال آتاتورك,١٤ در افغانستان امير امان الله خان,١٥ براى اسلام زدايى و مبارزه همه جانبه با اسلام و تأمين منافع انگلستان, روى كار آورده شده بودند.
ييكى از كارهايى كه بايد رضاخان انجام مى داد, كشف حجاب بود. روز ١٧ دى ١٣١٤ اين كار عملى شد. او خانواده خود, زن و دخترانش را, بدون حجاب در برابر انظار حاضر كرد. در جشنى كه به همين مناسبت برپا شده بود, شركت جست.١٦
رضاخان در خدمت انگليسيها بود و خدمات فراوانى به انگلستان كرد. از جمله با ترفند, كارى كرد كه قرارداد نفتى شركت ويليام نوكس دارسى با ايران, كه در زمان مظفرالدين شاه, بسته شده بود, در سر موعد پايان نيابد و تمديد شود.١٧
انگلستان وقتى ديد از زمان اين قرارداد, چند سالى بيش نمانده و بايد برابر قرارداد, در زمان پايان پذيرفتن و انقضاى قرارداد هم, افزون بر دست كشيدن از استخراج نفت و بردن آن, تمامى وسائل و تجهيزاتى را كه براى استخراج نفت فراهم كرده و آورده بود, بگذارد و برود, به فكر چاره افتاد و از نوكر خود, رضاخان خواست در حركتى, به گونه يك طرفه قرارداد را لغو كند, تا هم خود او در نزد افكار عمومى, به عنوان كسى كه با سياستهاى انگلستان به مخالفت برخاسته, بزرگ جلوه كند و هم انگلستان بتواند به اين بهانه موضوع را به داورى لاهه بكشاند و قرارداد را تمديد كند.
ولى اين ترفند از چشم علماى تيزبين, پوشيده نماند. آنان مى دانستند نوكرى مثل رضاخان, هيچ كارى نمى كند كه ارباب برنجد. او برخلاف مصالح انگلستان كارى انجام نمى دهد. لغو اين قرارداد, كه چيزى به پايان آن نمانده, از روى حسن نيت نيست و نبايد در اين اقدام مصلحت كشور و مردم در نظر گرفته شده باشد.
از جمله آيت اللّه والد, كه مخالف انگلستان و رضاخان بود, به اين حركت رضاخان بدبين بود, نقل مى كرد:
(هنگامى كه رضاخان, قرارداد دارسى را لغو كرد, رئيس شهربانى گلپايگان, پيش من آمد و روزنامه ها را نشان داد كه ببينيد شاه ايران, چگونه قرار داد به آن محكمى را كه پادشاه قاجار با انگلستان بسته بود لغو كرد و اين سرمايه بزرگ را از چنگ انگلستان به در آورد. حال كه چنين حركتى را انجام داده و در سرتاسر كشور جشنهايى برپا گرديده است و شخصيتهاى مختلف به او تبريك گفته و اين كار او را ستوده اند, شما نيز تلگرافى براى وى بفرستيد و از اين كارى كه انجام داده قدردانى كنيد.
من چيزى نگفتم و سكوت كردم.
گفت: باز هم ترديد داريد و او را انگليسى مى دانيد.
گفتم: نمى توانم بپذيرم كسى را كه انگليسيها روى كار آورده اند, عليه منافع آنها كارى انجام بدهد.
رئيس شهربانى گفت: پس به نظر شما حقيقت چيست؟
گفتم: به زودى روشن مى شود.
ديرى نگذشت كه نقشه ها رو شد و معلوم گرديد كه بنا بوده كار استخراج نفت از سوى انگليسيها ادامه بيابد. زيرا انگلستان به دادگاه لاهه شكايت كرد و از طرف ايران على اكبر داور, وزير عدليه, براى پاسخ گويى و دفاع از موضع ايران به اروپا رفت و در دادگاه حاضر شد و به دفاع از موضع ايران پرداخت. دفاعهاى او نتيجه نداد و پيشنهاد شد كه دو دولت, خود به توافق برسند و قضيه را حل كنند. سرانجام قرارداد ديگرى بر ايران تحميل شد.)
مرحوم والد مى فرمود:
(اين رسوايى و رو شدن خيانت رضاخان چنان بود كه رئيس شهربانى, با اين كه, كم و بيش پيش ما مى آمد, گفته بود: پس از اين قضيه, ديگر خجالت مى كشم پيش آقا بروم.)
بله, دكتر مصدق و آيت اللّه كاشانى در دادگاه روى اين نكته تأكيد داشته اند كه: زمان قرارداد, رو به پايان بوده و حكومت پهلوى مشروعيت نداشته كه آن را تمديد كند; زيرا وكلا و نمايندگان مجلس, كه به تمديد آن رأى داده اند, منتخب مردم نبوده, بلكه تك تك آنان با نظر رضاخان برگزيده شده اند; از اين روى بدون اختيار رأى به الغاى قرارداد دارسى و سپس رأى به ادامه آن دادند.
از اين قضايا بسيار است. خداوند شما را در كارى كه پيش گرفته ايد, موفق بدارد.

حوزه: از اين كه وقت شريف حضرت عالى را گرفتيم, پوزش مى طلبيم و از خداوند سلامتى و توفيق شما را براى خدمت هرچه بيش تر به اسلام, فرهنگ و مكتب اهل بيت خواستاريم.

يادداشتها…

١. براى هرچه بيش تر آگاه شدن از ترفندها, دسيسه ها, لجن پراكنيهاى روشنفكران قلم بمزد و غرب زده, عليه عالمان و روحانيان پيشتاز و پيشاهنگ در عرصه هاى علمى, فرهنگى و مبارزاتى و پرخاشگران عليه استعمار و استبداد, رجوع كنيد: به شماره هاى گوناگونى كه مجله حوزه براى نماياندن ويژگيهاى علمى, فكرى و رفتارى عالمان روشن انديش, حركت آفرين, و در خط مقدم دفاع از دين, ويژه ساخته است; از جمله: آيت اللّه بروجردى, سال هشتم, شماره هاى ٥٩ ـ٦٠; محقق اردبيلى, سال نهم, شماره هاى ٥٠ ـ٥١; سيد جمال الدين اسدآبادى, سال دهم, شماره هاى ٥٩ ـ٦٠, محقق اردبيلى سال سيزدهم, شماره ٧٥; ميرزاى نائينى سال سيزدهم, شماره هاى ٧٦ـ٧٧; فاضلين نراقى, سال هيجدهم شماره هاى ١٠٧ـ ١٠٨, ميرزا كوچك خان جنگلى, سال نوزدهم شماره هاى ١١١ـ١١٢, نهضت مشروطيت, سال بيستم, شماره هاى ١١٥, ١١٦, ١١٧; آيت اللّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى, سال بيست ويكم, شماره هاى ١٢٥ـ١٢٦.
٢. بنگريد به آثارى كه در اين دوره درباره خيزشِ بيدارگر مشرق زمين سيد جمال الدين اسدآبادى, نهضت تنباكو و ميرزاى شيرازى, نهضت مشروطيت و علماى نقش آفرين در اين حركت بزرگ, نهضت جنگل و ميرزا كوچك خان, قيام شيخ محمد خيابانى و… نوشته شده و نشر يافته است. تاريخ نگاران اين دوره, يا از كنار حركتهاى بزرگ و سرنوشت ساز و دگرگون آفرين روحانيت و علماى روشن انديش و بيدار, بى كپ و سخنى مى گذرند و يا آنها را واژگونه جلوه مى دهند و برخاسته از وابستگى به بيگانگان, هواپرستى, جاه طلبى, واپس گرايى فكرى, زمان نشناسى و….
از باب نمونه, مهدى قلى خان هدايت, مخبرالسلطنه, در كتاب خود: خاطرات و خطرات (/٣٤٤) سيد جمال الدين اسدآبادى را, كه در راه بيدارى مسلمانان و احياى اسلام ناب و نماياندن چهره كريه غرب, همه خطرات را به جان خريد و از هرچه پُست و مقام بود گذشت و در هيچ برهه و شرايطى حاضر نشد حقيقت را فداى مصلحت شخصى بكند, چنين مى شناساند و اين گونه بى انصافانه درباره او داورى مى كند:
(سيد جمال, هيكلى جالب و نطقى جاذب داشته است. تلاش بى اندازه مى كرده است به مقامى برسد و مثل همه آقايان, از طبع بشر غفلتى داشته و ناصواب را صواب مى پنداشته است. بالفرض در مصر انقلاب مى شد, مصر به روز بدترى مى افتاد. ظاهراً, سيد از اتحاد اسلام سخن مى گفت. نادر, با همه قدرتى كه داشت, اتحاد اسلام را عنوان نموده و به جايى نرسيد. اتحاد و اتفاق, دو كلمه بدبخت اند.
در هر صورت, انقلاب, راه اين كار نبود, خصوصاً, با اغراض نفسانى كه زير عناوين رحمانى گوشه ابرو مى نمايد و چشمك مى زند. اين اشخاص را من, به ستاره دنباله دار تشبيه كرده ام, خوش محضرند و مشؤوم الأثر. غرض گِل كردن آب و گرفتن ماهى است. عنوان اتحاد اسلام هم, براى خدمتى بود به عبدالحميد, دشمن ناصرالدين شاه.)
بعدها نيز همين خط, ناآگاهانه, يا غرض ورزانه و يا به دستور دنبال مى شود. ابراهيم صفايى, كتاب خود (راهبران مشروطه) را با شرح حال سيد جمال الدين اسدآبادى شروع مى كند. در طليعه سخن, ايرانى بودن وى را انكار مى كند و سپس او را جاه طلب مى خواند:
(… به شدت جاه طلب بوده است و همين حس, او را اسير هواى نفس نموده و از دانش و نفوذ كلام و روشنفكرى خود, بيش تر براى ارضاء غريزه جاه طلبى خويش استفاده كرده است.
او, سوداى امارت و صدارت بر سر داشته و براى نيل به اين هدف به هر درى مى زده و داعيه اتحاد اسلام براى وى, راهى براى وصول به هدفهاى سياسى بوده است.
سيد جلو خواهشهاى نفسانى خود رانيز نمى توانست بگيرد و معتقد بود كه همه چيزهاى خوب و مرغوب براى او خلق شده و بايد از آنها بهره ببرد.) رهبران مشروطه/١٣
و به اين نيز بسنده نمى كند و او را به فرقه بابيت پيوند مى دهد:
(سيد در اقامت اخير در پاريس, بار ديگر به دعوت لُرد چرچيل و ساليسبورى ظاهراً براى پاسخ به سؤالات آنان درباره امام زمان ومهدى سودانى به لندن رفت. وقتى شهرت انقلاب بابى را در آن زمان به ياد بياوريم و توجه سياسيون انگلستان را به اين جمعيت در نظر بگيرم و شرحى را كه سيد نسبت به ديانت باب در جلد دوم دائرةالمعارف بستانى, چاپ بيروت نوشته ملحوظ داريم, سپس به مقدمه (نقطة الكاف) و رساله هاى (برون) در اين خصوص مراجعه كنيم و به مندرجات كتاب يك سال در ميان ايرانيان, تأليف ديگر (برون) توجه بنماييم و حمايت عجيب او را از بابيان و تحريك اقليت بابى و ازلى را بر ضد دولت ايران در نظر بگيريم, شايد بتوانيم قضاوت كنيم كه اين مسافرت سيد و توضيح درباره امام زمان, گذشته از موضوع ادعاى مهدى سودانى, با سياست ايران هم مربوط بوده است.) همان/١٦
انگلستان از انديشه هاى رستاخيزآفرين سيد جمال الدين اسدآبادى واهمه داشت و مى دانست اگر اين انديشه ها زمينه بيابند و بستر رويش, منافع او را به خطر خواهند افكند و همان حماسه اى را خواهد آفريد كه در جنبش تنباكو و نهضت مشروطيت, همگان شاهد بودند و ديدند كه چسان استعمار به زانو درآمد.
انگلستان در تكاپو بود آن حماسه ها تكرار نشود تا بتواند به كمك رضاخان و روشنفكران وابسته به خود, ديگر بار, نفوذ, سيطره و قدرت خود را بر همه زواياى اين سرزمين بگستراند. از اين روى, به تاريخ نويسان وابسته و تحليل گران غرب زده دستور و جهت مى داد كه به تلاش گسترده اى دست بزنند, تا از الگو شدن سيد جمال الدين براى نسل حاضر و نسلهاى آينده و نفوذ و گسترش انديشه هاى او جلوگيرى كنند. او را غير ايرانى, بويژه افغانى بخوانند, تا براى جوان ايرانى جاذبيتى نداشته باشد و بابى بخوانند تا هيچ مسلمان و پيرو اهل بيتى, او را خودى نداند و به انديشه هاى او نزديك نشود و اسوه حركت قرارش ندهد.
سيد جمال الدين, غرب را دقيق شناخته بود و از نقشه ها و برنامه هايى كه براى جهان اسلام و مسلمانان داشت آگاه بود و اين شناخت روشن و همه سويه را به گونه مشعلهاى هميشه روشن, بر سر راه مسلمانان افروخته بود. هركس, هر گروه, هر كاروان و هر ملتى كه در پرتو اين مشعلها حركت مى كرد, ممكن نبود به بيراهه برود و گرفتار گرگ خون آشام, كه در لباس ميش جلوه گر شده بود, بشود.
شهيد مطهرى مى نويسد:
(سيد به مسلمانان هشدار مى داد كه (روح صليبى) همچنان در غرب مسيحى, بالاخص در انگلستان زنده و شعله ور است.
غرب, على رغم اين كه با ماسك آزادمنشى, تعصب را نكوهش مى كند, خود در دامِ تعصب (خصوصاً تعصب مذهبى عليه مسلمانان) سخت گرفتار است.
سيد, على رغم آن چه فرنگى مآبان (تعصب) را نكوهش مى كنند, مدعى بود تعصب بد نيست. تعصب مانند هر چيز ديگر, افراط و تفريط و اعتدال دارد. افراط در تعصب كه در انسان حس جانبدارى بى منطق و كور ايجاد مى كند, بد است; اما تعصب به معنى (تصلب) و غيرتِ حمايت از معتقداتِ معقول و منطقى, نه تنها بد نيست, بسيار مستحسن است.)
سپس از قول سيد جمال الدين نقل مى كند:
(اروپاييان, چون اعتقاد دينى مسلمانان را استوارترين پيوند ميان آنان مى بينند, مى كوشند تا با نامِ مخالفت با تعصب, اين پيوند را سست كنند, ولى خود, از هر گروه و كيش, به تعصب دينى گرفتارند. گلادستون, ترجمانى است از روح پطرس راهب, يعنى بازنماى جنگهاى صليبى) نهضتهاى اسلامى در صدساله اخير/٣٠
٣. با روى كار آمدن رضاخان, اسلام ستيزى استعمار در ايران, شتاب بيش ترى به خود گرفت. رضاخان با قلدرى و خشونت, راه را براى روشنفكران بريده از خودى و پيوسته با ناخودى و بيگانه, هموار كرد, تا با طرح ها و نقشه هاى خود, از هر سوى, راه را بر اسلام و جارى شدنِ معارف ناب آن به سينه ها ببندند.
رضاخان و روشنفكران همراه, همگام و پشتيبان او, دست به تلاش گسترده اى زدند, تا با قربانى كردن همه سنتها و آيينهاى ناب و معارف والاى اسلامى, جلو ارّابه غرب, ايران را ميدان تاخت و تاز آن قرار دهند. در اين هنگامه, تاريخ نويسان, رمان نويسان و شاعران بسيارى به اين جبهه ضد دينى پيوستند و به نام نوآورى و تجدد و ايستادگى در برابر عقب ماندگى, اسلام و مسلمانى و حركتها و جنبشهاى ضد استعمارى و استبدادى را به سُخره گرفتند و به هرزه درايى پرداختند و ساحَتِ قلم را آلودند و به جاى اين كه آگاهى و روشنايى بيفشانند, جهالت و تاريكى پراكندند و به تلاش برخاستند مردمان مسلمان و باورمند را از آستانه دين و كوثر زلالِ معارف اسلامى و شيعى دور نگهدارند. زيرا به خوبى و روشنى مى دانستند انسان باورمند و ايرانى وابسته و پيوندخورده به مذهب و اهل بيت, به هيچ روى, دروازه ها را به روى غرب هنجارشكن و تباهى آفرين و استعمارگر نخواهد گشود و حاضر نخواهد شد هم دين و ايمان و عقايدش بر باد رود و هم ثروت وسرمايه اش.
انگلستان, با تجربه و مطالعه چندين و چندساله دريافته بود, در ايران اسلامى, تنها با خفقان, سركوب, كشتار, خشونت و بيرحمى مى تواند, راه را بر فرهنگ ضلالت آفرين خود بگشايد و از اين روى, رضاخان را پيش انداخت, تا نابخردانه و با زور و قلدرى, ترور و وحشت, راه را بر روشنفكرانِ سكولار و پشت كرده به دين, مذهب و مردم خود, بگشايد. اين دو نيرو, يعنى قلدرى, زور و سرنيزه وجريان روشنفكرى, دوشادوش به سنتها و باورهاى ناب تاختند و علماى دين و روحانيان روشن و ناب انديش را از صحنه فكرى و فرهنگى جامعه تاراندند و با حيله ها و تزويرهاى گوناگون, آنان را منزوى ساختند, تا در تاريكى بهتر بتوانند به يغماگرى بپردازند.
روز به روز بر دامنه گمراهى افزوده شد. روشن است كه ديارِ خالى از هدايت گران و ميدان دارى اراذل و اوباش و حاكميت آلودگان, پليدكرداران و خيانت پيشگان, به آسانى دروازه هايش به روى بيگانه باز خواهد شد و اين, همان چيزى بود كه استعمار از به قدرت رساندن رضاخان مى خواست و دنبال مى كرد.
ناسيوناليسم, باستان گرايى, زردشتى گرى كه در اين دوره سخت تبليغ و ترويج مى شد, براى دور ساختن ملت مسلمان ايران از ارزشهاى اسلامى و پيوند دادن آنان با ايران پيش از اسلام بود.
حميد عنايت مى نويسد:
(رضاشاه, سياست حساب شده اش را براى ناسيوناليسم فرهنگى آغاز كرد و به تجليل تمدن پيش از اسلام ايران, يا دست كم گرفتن ارزشها و مظاهر اسلامى پرداخت.)
انديشه هاى سياسى در اسلام معاصر, ترجمه خرمشاهى,٢١٥
و همو درجاى ديگر مى نويسد:
(ناسيوناليسم, پيوند گوهرى با اسلام ندارد و حتى گاهى مستلزم نفى كامل آن است. مبارزه هاى فرهنگى آتاتورك در تركيه و رضاشاه در ايران, به هدف ريشه كن كردن, يا تضعيف جنبه هاى اسلامى شخصيت تركى و ايرانى بود.) همان/٢٠٤
جلال آل احمد از هدف دستگاه رضاخانى در ترويج زرتشتى گرى چنين پرده برمى دارد:
(… در دوره بيست ساله, از نو سر و كله (فروهر) بر ديوارها پيدا مى شود كه يعنى خداى زرتشت را از گور درآورده ايم و بعد, سر و كله ارباب گيو و ارباب رستم و ارباب جمشيد پيدا مى شود. با مدرسه هايشان و انجمن هايشان و تجديد بناى آتشكده ها درتهران و يزد.
آخر اسلام را بايد كوبيد. و چه جور؟ اين جور كه از نو مرده هاى پوسيده و ريسيده را كه سنت زرتشتى باشد و كوروش و داريوش را از نو زنده كنيم و شمايل اومزد را بر طاق ايوان ها بكوبيم و سر ستونهاى تخت جمشيد را هر جا كه شد, احمقانه تقليد كنيم.)
در خدمت و خيانت روشنفكران ج٢/١٥٤ـ١٥٥.
پروفسور پيترآورى, استاد ايران شناسى در دانشگاه كمبريج و مدرس كالج كينگ و توجيه گر سياستهاى انگليس در ايران, از سياستهاى راهبردى كه رضاخان, را براى اسلام زدايى در پيش گرفته بود, در اثر خود,تاريخ معاصر ايران چنين گزارش مى دهد:
(… در فاصله سالهاى١٩٤١ـ١٩٢٥ (١٣٢٠ـ١٣٠٤شمسى) كاملاً آشكار شد كه مى توان عشاير را شكست داد…. امّا ملاها باقى مانده بودند, با قدرتى كه كم تر محسوس بود و جامعه زير نفوذ آنان قرار داشت. وظيفه آنان, به عنوانِ تفسير كنندگان شريعت, به اين معنى بود كه آنان مى بايست به حياتى ترين اعمال بشرى , يعنى ازدواج, طلاق, شهادت, سند, استيفاى دين از ملك رهنى, انتقال املاك و قراردادهاى بازرگانى, اعتبار بخشند… بر اثر اين وضعيت مقامات حقوقى, كاملاً, با ضوابطِ شرعى پيوند خورده بود. از اين رو, منزوى كردن روحانيون و شكست دادنِ آنها بسيار دشوار بود.
مخالفان قوانين شرعى, ناگزير بودند كه ابتدا يك نظام حقوقى را جانشين آن سازند, سپس به متزلزل كردن ركن مذهب بپردازند. رضاشاه نيز همين كار را كرد. در حالى كه در نظر بود آموزش و پرورش غير مذهبى و تبليغات ملى گرايانه, كه ايرانِ پيش از اسلام, نمونه آن بود, براى سست كردنِ وفادارى مذهبى مردم به نهاد روحانيت به كا ر گرفته شوند. امّا اين سياست هنگامى مى توانست كامياب شود كه عمر آن, بيش تر از نظم نوين رضاشاهى باشد.
اين سياست, با احساسات خصمانه مردم نسبت به نوگرايى رضاشاه روبه روشد.…
آيا امكان داشت كه وضع بد مردم در دوران حكومت ساسانيان را در پوشش شكوه آنان كه به گونه خفت بارى توسط اعراب در هم شكسته شده بود, توجيه و تعديل كرد؟
با وجود اين, سياستِ ياد شده به صورتهاى زير ادامه يافت:
ـ جشن هزاره فردوسى: در سال١٩٥٣ [٢٠مهر١٣١٣] جشن هزاره فردوسى, شاعر بزرگ ايران كه افسانه هاى ايرانِ قبل از اسلام را در حماسه شاهنامه آورده است, با شكوه زيادى برگزار شد و مزار تازه اى براى اين شاعر, در طوس (زادگاهش) ساخته شد….
البته همه اين تلاشهاى رضاشاه, از تأثير كمى در توده مردم برخوردار بود. زيرا جشن هزاره فردوسى [تنها] براى تنى چند از فضلاى خارجى جالب مى نمود. آنان با هزينه دولت ايران, به اين كشور آمدند تا خطابه هاى فاضلانه خود را درباره فردوسى بخوانند….
ـ يورش به حقوق اسلامى و وضع قوانين عرفي… سال١٩٢٨ [١٣٠٧شمسى] سال يورش به ساختار بيرونى قوانين شرعى بود. پس از ١٩٠٦ [١٢٨٥شمسى] تلاشهاى ايران براى ارائه حقوق مدنى جديد صورت گرفته بود…. در١٩٢٦ [١٣٠٥شمسى] گام بزرگى به صورت گماردنِ حقوقدانان داراى تحصيلات اروپايى به جاى روحانيون در وزارت عدليه برداشته شد…. در دسامبر همان سال با گذراندن قانون (لباس متحد الشكل) حمله ديگرى به ديانت صورت گرفت. پوشيدن لباس به شيوه اروپايى به مردان توصيه شد و كلاه لبه دار جايگزين كلاه بى لبه گرديد….
ـ رفع حجاب از زنان: در سال١٩٣٥ [١٣١٤شمسى] به سر گذاردنِ كلاه اروپايى [كلاه شاپو] به وسيله مردان اجبارى شد…. تخمين زده مى شود كه از٣٠٠٠٠٠نفر جمعيت مرد و زن تهران, نزديك٤٠٠٠زن رفع حجاب كردند….
در مه١٩٣٥ [خرداد١٣١٤]… دخترها با لباس ورزشى رژه رفتند.
در ژوئن ١٩٣٥ [مرداد١٣١٤] نخست وزير, يك مجلس عصرانه تاريخى در يكى از باشگاه هاى بزرگ تهران ترتيب داد كه اعضاى كابينه و مقامات بلندپايه, با همسران خود در آن شركت كردند….
اصلاحات رضاشاهى در زمينه لباس مردم, منجر به قيام در مشهد مقدس گرديد. و نيروهاى ارتش,
كه مجهز به مسلسل بودند, به داخل مسجد يورش بردند….
به اين ترتيب بود كه در اواخر سال١٩٣٦ [آذر و دى١٣١٥] ايران, قانوناً به طور كامل از دين رها شد.…)
تاريخ معاصر ايران,ترجمه محمد رفيعى مهرآبادى, ج٢/٦٣ـ٧٣ .
٤ .علماى دين در حركتهاى بزرگ و اصلاح طلبانه, پيشتاز بوده اند.در كشورهاى اسلامى, بويژه ايران هيچ حركت شورانگيز ضد استبدادى و استعمارى و اصلاح طلبانه, بى جلودارى, پيشاهنگى و رهبرى علماى دين پا نگرفته و به ثمر ننشسته است. در هميشه تاريخ,اين علماى دين بودند كه با ستم درافتاده و با استعمار به رويارويى برخاسته و مردم را از قيد اسارت رهانده اند. اين نمادهاى زيبا را در پيشاپيش انقلابهاى بزرگ, در ايران و ديگر سرزمينهاى اسلامى مى توان به روشنى ديد و به تماشا ايستاد.
جواهر لعل نهرو, آگاه ترين رجل سياسى سده اخير, از جمله رهبران مقاومت استقلال طلبانه و بنيان گذار هند نوين, سيد جمال الدين اسدآبادى را بزرگ ترين اصلاح طلب قرن نوزدهم مى داند:
(انگليسيها بر مصر حكومت مى كردند و مصر مورد بهره كشى و استثمار ايشان بود. مأموران و نمايندگانِ ايشان, با جلال و شكوه يك سلطان مستبد و مطلق العنان در كاخهاى سلطنتى زندگى مى كردند. طبيعى است كه در برابر چنين وضعى, ناسيوناليسم و نهضتهاى اصلاح طلبانه ملى رشد مى يافت و شكل مى گرفت.
بزرگ ترين اصلاح طلبِ قرن نوزدهم در مصر, جمال الدين افغانى بود كه يك پيشواى مذهبى بود.)
نگاهى به تاريخ جهان, ج٢/١٣٢ـ١٣٣
ييا نهضت تنباكو, به رهبرى مرجع بزرگ و عالم فرزانه و آگاه به زمان ميرزاى شيرازى, به حقيقت پيوست و در آن فضاى خفقان آلود, شور انگيخت و نقطه آغازى شد براى حركتهاى حماسى و قهرمانانه بعدى ملت مسلمان ايران عليه استعمار و استبداد. اين حركت, رويشگاه نهضت مشروطيت شد كه به رهبرى علماى بزرگ ايران و نجف, در دل تاريكى و شبهاى ديجور, شعله كشيد.
هر كس اندك مطالعه اى در تاريخ ايران داشته باشد, پى خواهد برد و به درستى درخواهد يافت حركتى با اين گستره, ژرفا, توفندگى و پويايى و دگرگون آفرينى, بدون پشتوانه قوى و پايان ناپذير معنوى,نمى بايست پديدار شود. معنويتى كه ريشه در روح وروان مردم داشت و آنان را به حركت درمى آورد و در جانِ تك تكِ مردم شور مى انگيخت و در برابر ستم برمى انگيخت شان.
از ايران حضرات آقايان: سيد محمد طباطبائى, سيد عبداللّه بهبهانى و شيخ فضل اللّه نورى و از نجف حضرات آقايان: آخوند محمدكاظم خراسانى, حاج ميرزا حسين خليلى تهرانى و حاج عبداللّه مازندرانى در خيزش و حماسه بزرگ نقش آفرينى كردند و مردم مسلمان و علاقه مند و پيرو اهل بيت را با نفخه هاى رحمانى انگيزاندند و به صحنه كارزار با استبداد و استعمار كشاندند.
و يا انقلاب عراق, به رهبرى ميرزا محمدتقى شيرازى, نهضت جنگل, به رهبرى ميرزا كوچك خان جنگلى, نهضت شيخ محمد خيابانى در تبريز, نهضت ملى نفت, با تلاش گسترده سيد ابوالقاسم كاشانى, انقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام خمينى پديد آمدند و عرصه زمين را در پرتو حق روشن كردند. شهيد مطهرى درباره حركتهاى اصلاحى شيعى مى نويسد:
(… حركتهاى اصلاحى در جهان تشيع, حال و وضع ديگرى دارد و با آن چه در جهان تسنن گذشته تفاوت دارد. در جهان تشيّع, سخن اصلاح كم تر به ميان آمده و طرح اصلاحى كم تر داده شده و درباره اين كه چه بايد كرد؟ كم تر تفكر به عمل آمده است; امّا على رغم همه اينها در شيعه نهضتهاى اصلاحى, مخصوصاًَ نهضتهاى ضد استبدادى و ضد استعمارى بيش تر و عميق تر و اساسى تر, صورت گرفته است.
در تاريخ جهانِ تسنن, جنبشى مانند جنبش ضد استعمارى تنباكو به رهبرى رهبران دين, كه منجر به لغو امتياز انحصار تنباكو در ايران شد و استبداد داخلى و استعمار خارجى, هر دو, به زانو درآمدند و يا انقلابى مانند انقلاب عراق كه علت قيموميت انگلستان بر كشور اسلامى عراق بود و منجر به استقلال عراق شد و يا قيامى مانند مشروطيت ايران كه رژيم سلطنتى استبدادى ايران را مبدل به رژيم مشروطه كرد و يا نهضتى اسلامى به رهبرى رهبران دينى, مانند آن چه در ايرانِ امروز مى گذرد, مشاهده نمى كنيم.
اين انقلابها, همه, به رهبرى روحانيت شيعه صورت گرفت. همان روحانيتى كه كم تر درباره اصلاح و طرحهاى اصلاحى سخن گفته و طرح داده است.
جنبش تنباكو را علماى ايران آغاز كردند و با دخالتِ زعيم بزرگ مرحوم حاج ميرزا حسن شيرازى, به پيروزى نهايى رسيد. انقلاب عراق را علماى شيعه عراق, كه در رأس آنها مجتهد جليل القدر آقا ميرزا محمدتقى شيرازى قرار داشت, رهبرى كردند.
راستى حيرت آور و درس آموز است كه شخصيتى مانند مرحوم ميرزا محمدتقى شيرازى, مجسمه زهد و تقوا و تهذيب نفس و به اصطلاح درونگرايى, يك مرتبه, در شرايط خاص, شخصيتى مجاهد طلوع مى كند كه گوئى همه عمر را با جهادو مبارزه به سر كرده است.
نهضت مشروطيت ايران را در درجه اول, مرحوم آخوند ملامحمدكاظم خراسانى و مرحوم آقاشيخ عبدالله مازندرانى از مراجع نجف و دو شخصيت بزرگ از علماى تهران, مرحوم سيدعبداللّه بهبهانى و مرحوم سيدمحمد طباطبايى رهبرى كردند.
در جهان تسنن, نه تنها جنبشهائى نظير جنبشهاى فوق الذكر وسيله اصلاح طلبان مذهبى و مقامات روحانى صورت نگرفته است, نهضتهايى نظير نهضت اصفهان و نهضت تبريز و نهضت مشهد, كه در نهضت اخير, مجتهد بزرگ مرحوم حاج آقا حسين قمى, نقش اول را داشت, صورت نگرفته است.)

نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير/٥٦ـ٥٨

٥. حضرت آيت اللّه به نكته حياتى و بسيار حساس اشاره مى كند كه بايد در سرلوحه تاريخ پژوهى حوزه قرار گيرد. حوزه, امروز بايد با نگاه زنده, به تاريخ جان ببخشد و فرازهاى بلند تاريخ حوزه و روحانيت را به زيبايى براى نسل امروز و فردا و فرداها ترسيم كند و نگذارد سخنِ دروغ پردازان, تحريف گران و كينه توزان, منبع تاريخ قرار بگيرد و با ارائه و نشر تاريخ تحريف شده از سوى كژانديشان و وابستگان به قدرتها, فضاى فكرى جامعه اسلامى آلوده شود و نسل امروز و فردا از كوثرها و چشمه هايى كه در برهه هاى خاص و حساس در گاه تشنگى و تفت زدگى و درماندگى ملت مسلمان, جوشيده و كامها را تازه و سينه ها را لبالب ساخته اند, محروم شوند و دور بمانند و در برهوت گرفتار آيند و طعمه ديو و دد.
هيچ امت و ملتى گرفتار نشد و اسير ديو و دد نگرديد, جز اين كه گذشته و پيشينه و هويت او را دستهاى آلوده و سينه هاى پر كينه از صفحه ذهن و سينه اش زدودند و گذشته, پيشينه و هويتى ديگر و واژگونه در سينه و ذهن او حك كردند.
با ورق زدنِ تاريخى كه دستها و قلمهاى آلوده براى ما نوشته و به جاى گذارده اند, مى بينيم, يا از تاريخ حوزه ها و علماى دين و نقش آفرينى و قهرمانيهاى آنان, در برهه هاى حساس چيزى نگفته و گذشته اند كه گويا مطلب درخور ذكرى نبوده و يا نگذشته و بدان پرداخته اند; اما واژگونه و درست عكس آن چيزى كه روى داده است, آن هم براى بدنام كردن علماى دين و حذف آنان از گردونه زندگى دينى, اجتماعى و سياسى مردم. از اين روى, بايسته است, به دقت نقش علماى دين در رويدادهاى گوناگون كشور اسلامى ايران, نه تنها در مركز كه در شهرستانها بررسى شود و شايستگيهايى كه آنان در هنگامه هاى بزرگ از خود بروز داده, استقلال, عزت, سربلندى و امنيت را براى كشور به ارمغان آورده اند, به روشنى بيان گردد و به قلم آيد.
نهضت علما و روحانيان آذربايجان و ايستادگى آنان در برابر انگليس, روس و قواى استبداد, نهضت علماى فارس و ايستادگى آنان در برابر انگليسيها, نهضت علماى مشهد, نهضت علماى اصفهان, نهضت جنگل, قيام شيخ محمد خيابانى و… بايسته است كه از زواياى گوناگون بررسى شود و ابهامها, با جست وجو و كندوكاو بسيار برطرف گردد و خلوص و صفايى كه در اين انقلابها و حركتهاى استقلال طلبانه بوده, به درستى براى نسل جديد و نسلهاى بعدى نموده شود.
هر يك از حركتها, انقلابها و قيامها و آن چه كه از اين حركتها در جاى جاى اين سرزمين دلاورخيز روى داده و ما از آنها نام نبرديم, مى تواند براى امروز و فرداى حوزه ها و طالب علمان درس آموز باشد و نمايانگر راه و روش صحيح, منطقى و اسلامى در برخورد با ستم پيشگان خارجى و داخلى و چگونگى دفاع از استقلال و هويت اسلامى و فرهنگى جامعه اسلامى و شناخت دشمن و آشنايى با شگردهاى استعمار در رويارويى با اسلام و امت اسلامى.
از جمله قيامهاى شورانگيز كه امروزه بايد زواياى آنها به درستى روشن شود, زيرا دشمن در تحريف و واژگونه جلوه دادن آنها بسيار تلاش ورزيده, قيام و حركت ميرزا كوچك خان جنگلى و شيخ محمد خيابانى است.
حوزه نياز دارد كه هميشه روح حماسى را در كالبد خود بدماند و آنى در باتلاق رخوت فرو نرود كه اگر رخوت و پژمردگى جان او را در چنگ بگيرد, هرچه بيندوزد از دانشهاى گوناگون كارساز نخواهد بود.
از قيامها و خيزشهاى پيشين روحانيان, اين دو حركت و خيزش, ويژگيهايى دارند كه در همه حال, روح طلبه جوان را شاداب مى سازند و او را به سوى آرمانهاى بلند به حركت وامى دارد.
مجله حوزه, شمه اى از قيام شورانگيز ميرزا كوچك خان جنگلى را در شماره اى ويژه (١١١ـ١١٢) بازتاب داده و نماياند كه چسان اين قهرمان بزرگ در برابر بلوك شرق و غرب و استبداد داخلى, ايستادگى كرد و با همه باغ سبزهايى كه به او نشان دادند, آنى از آرمانهاى اسلامى روى برنگرداند و بر اسلام ناب محمدى(ص) پاى فشرد, تا به دست خون آشامان وابسته به بيگانه و وطن فروش از پاى درآمد.
اما خيابانى, قهرمان خطه آذربايجان, براى حوزه ناشناخته است. از انديشه هاى بلند او و نقشى كه در نجات آذربايجان داشت, اندك شمارند كسانى كه آگاهى دارند. و اين خسرانى است بس بزرگ براى همه گروه هاى اجتماعى, بويژه حوزويان. حوزويان و طالب علمان, تا نُمادها و برجستگان و طلايه داران حوزه را نشناسند و فكر و انديشه, حركتها و خيزشهاى آنان را مشعل راه خويش قرار ندهند, تلاشها و تكاپوهاشان به بار نخواهد نشست و در هنگامه ها و برهه هاى حساس و خطرناك, ره به جايى نخواهند برد و از نقش آفرينى در عرصه هاى سياسى ـ اجتماعى باز خواهند ماند. دين, آيين و مذهب وقتى دامن مى گسترد و ساحَتهاى جديد را درمى نوردد و زنده مى ماند و در افق ناپديد نمى گردد, كه آيينه داران آن, همه گاه در حركت و پويش و تكاپو باشند و در هنگامه هاى دشوار و هراس انگيز, پناه مردم باشند و با اتكاى به خداوند, ملت و امتى را از باتلاق ستم و چنگ اهريمنان خون آشام برهانند و ظلام يأس را درهم بشكنند, نور اميد را در دل آنان بدرخشانند واين, بدون شناخت و پيروى از اسوه هاى رخشانِ ضد ستم, خدمتگزار خلق, خالص و ناب انديش, ممكن نيست.
از اين روى اگر حوزه مى خواهد, دين و مكتب اهل بيت, دامن بگستراند و فوج فوج مردمان را بر گرد خود فرابياورد, بايستى با عمل و حضور در صحنه هاى اجتماعى و سياسى, زمينه هاى اين انقلاب بزرگ را فراهم آورد. بدون عمل و با انزواگزينى, راحت طلبى, دورى از هنگامه ها, بستن سينه به روى دغدغه ها, دردها و آلام اجتماعى, هرگز چنين پديده اى رخ نخواهد داد و رايَت اهل بيت افراشته نخواهد شد.
حوزه بايد خيابانى و مانند او را بشناسد و بشناساند, تا رايَت حماسه, روح سلحشورى, دين باورى, ايستادگى در برابر دشمن, بر بامِ بلند آن, هميشه و همه گاه افراشته ماند.
استاد محمدرضا حكيمى, كه دقيق, همه سويه و تيزبينانه به زندگى و مبارزات اين قله بلند نگريسته, درباره افكار و آموزه هاى شيخ شهيد مى نويسد:
(افكار اصلاحى و آرمانهاى انسانى شيخ محمد خيابانى, كه بيش تر از راه سخنرانيها و نطقهاى عمومى او افاده شده است, سرشار است از روشنگرى, آزاديخواهى, بيگانه رانى, حرّيت آموزى, فلاح گسترى, تباهى ستيزى, مليت پرورى و ديانت شعارى. و برخى از آگاهان معتقدند كه هنوز سالها زود است تا جامعه افكار خيابانى را بفهمد و هضم كند. آن چه مسلم است اين است كه تأمل در مجموعه آرمانى اين مصلح اسلامى, مى رساند كه عقل بيدار و خون جوشان اين فرزند آگاهِ دين, هيچ خوارى, فساد, وطن فروشى, فرودستى, فقر, نابسامانى و بى عدالتى و جهل و جنايت را نمى پذيرفته است و پايه مبارزه با اين همه را رويِ داشتنِ قدرت و دادنِ آگاهى استوار مى داشته است.
روشن است كه سطر نخست دفتر اصلاح و آزادگى, آگاهى است. نهايت در موارد بسيار, قدرتها با نشر آگاهى درست, درمى افتند. اين جاست كه فرزانگان و حكيمان نيز, به مسأله ديگرى توجه مى يابند: حل مشكل قدرت.)
بيدارگران اقاليم قبله/١٦١ـ١٦٢
٦. باب و بهاء. باب شهرت سيّد على محمد شيرازى و بهاء, شهرت ميرزا حسينعلى نورى است. بابيان و بهائيان, پيروان و باورمندان به اين دو شخص و آيين آنان هستند.
(باب, سيد على محمد شيرازى, از مدعيان بابيّت امام دوازدهم شيعيان, بعدها, مدّعى مهدويت و نبوت شد, در ١٢٣٥, در شيراز به دنيا آمد. در كودكى به مكتب شيخ عابد رفت و در آن جا خواندن و نوشتن و سياه مشق آموخت. شيخ عابد, از شاگردان شيخ احمد احسائى و سيد كاظم رشتى بود…
و از همان دوران, سيد على محمد را با نام رؤساى شيخيه و احسائى و رشتى آشنا كرد, به طورى كه چون سيد على محمد, در حدود نوزده سالگى به كربلا رفت, در درس سيد كاظم رشتى حاضر شد….
در مدتى كه نزد سيد كاظم رشتى شاگردى مى كرد, با مسائل عرفانى و تفسير و تأويل آيات و احاديث و مسائل فقهى, به روشِ شيخيه آشنا شد و از آراى شيخ احسائى آگاهى يافت…
به علاوه, به هنگام اقامت در كربلا, از درس ملاصادق خراسانى, كه او نيز مذهب شيخى داشت, بهره گرفت…. در ١٢٥٧, به شيراز بازگشت و به وقت فرصت… به گفته خودش:
(ولقد طالعت سنابَرق جعفر العلوى و شاهدت بواطن آياتها)
همانا كتاب سنابرق, اثر سيد جعفر علوى (مشهور به كشفى) را خواندم و باطن آياتش را مشاهده كردم.
….
پس از درگذشت سيد كاظم رشتي… خود را (باب) امام دوازدهم شيعيان, يا (ذكر) او, يعنى واسطه ميان امام و مردم شمرد….
على محمد, در آغاز امر, بحثهايى از قرآن كريم را با روشى كه از مكتب شيخيه آموخته بود, تأويل كرد و در آن جا به تصريح نوشت كه امام دوازدهم شيعيان, او را مأمور داشته, تا جهانيان را ارشاد كند.
….
ولى همين كه مدتى از دعوت وى سپرى شد و گروهى به او گرويدند, ادعاى خود را تغيير داد و از مهدويت سخن به ميان آورد و گفت:
(منم آن كسى كه هزار سال مى باشد كه منتظر آن مى باشيد.)
….
سپس به ادعاى نبوّت و رسالت برخاست و به گمان خود, احكام اسلام را با آوردن كتاب بيان نسخ كرد و در آغاز آن نوشت:
(در هر زمان, خداوند جلّ و عزّ, كتاب و حجتى از براى خلق مقدر فرموده و مى فرمايد و در سنه هزار و دويست و هفتاد از بعثت رسول الله, كتاب را بيان, و حجت را ذات حروف سبع (على محمد كه داراى هفت حرف است) قرار داد.)
….
پس از مرگ محمد شاه و بالا گرفتن فتنه بابيّه, ميرزا تقى خان اميركبير, صدراعظم ناصرالدين شاه, مسامحه در كار سيد على محمد باب را روا نديد و تصميم گرفت او را در ملأ عام به قتل رساند.…) دانشنامه جهان اسلام, ج١/
بهاءالله, ميرزا حسينعلى نورى
(پدرش ميرزا عباس نورى, معروف به ميرزا بزرگ, از مستوفيان و منشيان عهد محمد شاه قاجار و بويژه مورد توجه خاص قائم مقام فراهانى بود و بعد از قتل قائم مقام, از مناصب خود بركنار شد…. ميرزا حسينعلى در ١٢٣٣, در تهران به دنيا آمد… آموزشهاى مقدماتى ادب فارسى و عربى را زير نظر پدر و معلمان و مربيان گذراند.
در زمان ادعاى بابيت سيد على محمد شيرازى, در جمادى الاولى ١٢٦٠, او جوانى ٢٨ساله و ساكن تهران بود كه در پى تبليغ نخستين پيرو باب, ملاحسين بشرويه اى, معروف به باب الباب, در شمار نخستين گروندگان به باب درآمد و از آن پس, يكى از فعال ترين افراد بابى شد و به ترويج بابى گرى بويژه در نور و مازندران پرداخت….
از مشهورترين اقدامات ميرزا حسينعلى در آن زمان… طراحى نقشه آزادى قرةالعين ـ كه در قزوين به اتهام همكارى در به شهادت رساندن ملا محمدتقى برغانى زندانى بود ـ و نقش جدى و مؤثرش در اجتماع شمارى از بابيان در واقعه بدشت بود. اين اجتماع بعد از دستگيرى و تبعيد باب به قلعه چهريق در ماكو و به انگيزه تلاش براى رهايى وى از زندان برپا شد. ميرزا حسينعلى, با توجه به توانايى مالى و فراهم كردن امكانات اقامت طرفداران باب در بدشت… جايگاهى معتبر نزد اجتماع كنندگان يافت.
در همين اجتماع بود كه سخن از نسخ شرعيت اسلام رفت و قرةالعين بدون حجاب, با آرايش و زينت به مجلس وارد شد و حاضران را مخاطب ساخت كه:
(امروز, روزى است كه قيود تقاليد سابقه شكسته شده.)
….
در بازگشت بابيان از بدشت, در شعبان ١٢٦٤, روستاييانى كه برخى از گزارشهاى آن اجتماع را شنيده بودند, در قريه نيالا به آنان حمله كردند. و ميرزا حسينعلى, به سختى از اين غائله نجات يافت.
برخى منابع بهائى, اين برخورد را به غضب الهى, در نتيجه رفتار غير اخلاقى بابيها در بدشت تعبير كرده اند.
در همان اوان (سال١٢٦٥) شورش بابيها در قلعه شيخ طبرسى مازندران روى داد و ميرزا حسينعلى, همراه با برادرش يحيى و جمعى ديگر, كه قصد پيوستن به بابيهاى قلعه طبرسى را داشت, در آمل دستگير و زندانى و سپس روانه تهران شد.
به فاصله اندكى, شورش بابيها در تبريز پيش آمد و با كشته شدن سيد يحيى دارابى, ملقب به وحيد, در شعبان ١٢٦٦, خاتمه يافت.
اين شورشها و چند حادثه ديگر مقارن با نخستين سالهاى سلطنت ناصرالدين شاه قاجار بود.
….
در هر حال ميرزا تقى خان اميركبير, صدراعظم وقت, تصميم به سركوب قطعى اين قيامها گرفت, از اين روى در ٢٧ شعبان ١٢٦٦, به دستور او سيد على محمد باب در تبريز اعدام شد.
….
ميرزا حسينعلى در شعبان ١٢٦٧ به كربلا رفت…. اما چند ماه بعد, پس از بركنارى و قتل اميركبير, در ربيع الاول ١٢٦٨, و صدارت يافتن ميرزا آقاخان نورى, به دعوت و توصيه شخص اخير, به تهران بازگشت.
در شوال ١٢٦٨, حادثه تيراندازى دو تن از بابيان به ناصرالدين شاه پيش آمد و بار ديگر به دستگيرى و اعدام بابيها انجاميد….
از نظر حكومت مركزى, قرائن و شواهدى براى نقش ميرزا حسينعلى نورى, در طراحى اين سوءقصد وجود داشت و به دستگيرى او اقدام شد.
….
با اين همه, بهاءالله, احتمالاً به منظور مصون ماندن از تعقيب و دستگيرى, كه چه بسا, به اعدامش مى انجاميد, مدتى در مقرّ تابستانى سفارت روس در زرگنده شميران, به سر برد….
سرانجام, سفير از وى خواست كه به خانه صدراعظم برود.
و ضمناً, از مشاراليه, ميرزا آقاخان نورى, صدراعظم, به طور صريح و رسمى خواستار گرديد امانتى را كه دولت روس به وى مى سپارد, در حفظ و حراست او بكوشد…. و اگر آسيبى به بهاءالله برسد و حادثه اى رخ دهد, شخص صدراعظم, مسؤول سفارت روس خواهد بود….
…. ميرزا حسينعلى, به دستور حكومت ايران, بايد تهران را به مقصد بغداد ترك مى گفت…. هنگام سفر تبعيد نيز, نماينده اى از سوى سفارت روس, همراه كاروان بود….
…. پس از رسيدن به بغداد, ميرزا حسينعلى نامه اى به سفير روس نگاشت و از وى و دولت روس جهت اين حمايت قدردانى كرد.
…. در علاقه دول استعمارى به پيگيرى حوادث آنها و گاهى دخالت آشكار در سير تحولات اين آيينها ـ از جمله فشار سياسى دولت روس براى حفظ جان ميرزا حسينعلى نورى ـ نيز, هيچ گونه شكى وجود ندارد.
موارد ديگرى از اين علاقه دول استعمارى, در منابع بهائى و غير بهائى گزارش شده است; از جمله: در ١٢٧٨, سِر آرنولد با روز كمبال, جنرال قنسولى دولت انگلستان, با ميرزا حسينعلى در بغداد ملاقات و قبول حمايت و تابعيت دولت انگليس و مهاجرت به هند استعمارى, يا هر نقطه ديگرى را به او پيشنهاد كرد….
نظير همين تقاضا را نايب كنسول فرانسه, در ايامى كه وى در ادرنه بود, از او داشت و از وى خواست كه تابعيت فرانسه بپذيرد, تا مورد حمايت و تقويت قرار گيرد.
….
بر اثر كثرت جنگ و جدال, كه هر روزه مابين بابيان و مسلمانان دست مى داد, از دست ايشان بناى شكايت گذاردند. دولت ايران نيز, نگرانِ آشوبگرى بابيها بود. از اين روى از دولت عثمانى خواست كه بابيها را از بغداد انتقال دهد.
دولت عثمانى براى خاتمه دادن به اين نزاعها… در اوايل ١٢٨٠, آنان را از بغداد به استانبول و بعد از چهار ماه به ادرنه كوچ داد….
همزمان با خروج بابيها از بغداد, ميرزا حسينعلى, نخست در باغ نجيب پاشا, در بيرون بغداد و سپس در ادرنه, زمزمه (من يُظهِرُهُ اللهى) ساز كرد. و از همان جا نزاع و جدايى آغاز شد…. بابيهايى كه او را نپذيرفتند و بر جانشينى ميرزا يحيى (صبح ازل) باقى ماندند, ازلى نام گرفتند و پذيرندگان ادعاى ميرزا حسينعلى (بهاءالله) بهائى خوانده شدند.
….
در هر حال, منازعات ازلى و بهائى در ادرنه, شدت گرفت و اهانت و تهمت و افترا و كشتار رواج يافت….
سرانجام حكومت عثمانى براى پايان دادنِ به اين درگيريها, كه گاهى منشأ آن منازعات مالى بود, ميرزا حسينعلى و پيروانش را به عكا در فلسطين و ميرزا يحيى و يارانش را به ماغوسه (فاماگوستا) در قبرس فرستاد.
ميرزا حسينعلى, مدت نُه سال در قلعه اى در عكا, تحت نظر بود و پانزده سال بقيه عمر خويش را نيز در همان شهر گذراند و در هفتاد و پنج سالگى در شهر حيفا از دنيا رفت….)
همان, ج٢/٧٣٣ـ ٧٣٨
اين دو فرقه ساز (سيد على محمد شيرازى و ميرزا حسينعلى نورى) در بين شيعيان به فتنه گرى پرداختند, به اختلاف دامن زدند و خرافه پراكندند. شيعيانى كه از كوثر زلال اهل بيت و معارف ناب اسلام, لبالب بودند و با هر ظلم و ظلامى درمى افتادند و راه روشن هدايت و نيكبختى را پيش مى گرفتند و با چنگ زدن به دامن خاندان رسالت, سرچشمه روشنايى و تفسير زلال و ناب از اسلام, از هر زشتى و پليدى و خرافه هستى سوز, دورى مى جستند و بر صراطى كه آنان راه مى نمودند, ره مى پيمودند و براى اين كه به كژراهه نيفتند و به چپ و راست نلغزند, بر گرد علماى ربانى حلقه مى زدند و با گرفتن قبسى از دانش آنان, به زندگى خود گرمايى و روشنايى مى دادند.
اين تكاپو و جنبش, اين شورانگيزى و حركت و پيروى خالصانه از عالمان نيك سيرت, شمارى را به اين فكر شيطانى واداشت كه از اين زمينه فراهم آمده, براى رسيدن به مقامهاى دنيوى, بهره بردارى ناشايست كنند و مردم را از سرچشمه هاى زلال دور سازند و به سوى مردابها بكشانند. از اين روى, دست به خرافه پراكنى زدند و باورهاى ناب و حركت آفرين و صفادهنده سينه و دل, روحبخش و جان افزا را وارونه ساختند و شمارى را دركارگاه خرافه پرستى خود پروريدند و با تكيه بر اين فريب خوردگان, نابخردان خرافه پرست, در برابر انديشه هاى روشن و سرچشمه گرفته از وحى, به رويارويى برخاستند و فتنه هاى بسيار به پا كردند و فضا را آلودند.
استعمارگران فرقه ساز, وقتى در كسانى آلودگى فكرى مى ديدند, به گونه اى برنامه ريزى مى كردند و از همه اهرمها و نيروهايى كه در اختيار داشتند, بهره مى بردند,تا عرصه رويارويى با شيعه و افكار ناب و رستاخيزآفرين علماى شيعه, كه آنها را به ستوه آورده بودند, و در همه جا دست آن كشورهاى استعمارگر را رو مى كردند و براساس باور و عقيده خود به رويارويى با نقشه هاى آنها مى پرداختند, بسازند و بپردازند. انگلستان, زمانى كه دريافت مى تواند از پندارها و انديشه هاى بابيان كه در باتلاق خرافه فرو رفته بودند, عليه شيعه و علماى شيعه بهره بردارى كند, بى درنگ دست به كار شد و از قرينه ها و شاهدهاى گوناگون برمى آيد, دستهاى پنهان انگلستان, در رواج انديشه هاى غلط و ويران گر و رويارو قرار دادن اين گروه با عالمان شيعه, در مرحله هاى گوناگون به كار بوده است:
(سيد على محمد باب, با ادعاهايى كه بيمارگونه به نظر مى رسيد, كما اين كه تا مدتها علماى دين به علت احتمال خبط دماغ از دادن فتواى قتل او اجتناب ورزيدند, و حسينعلى نورى با سياست بازيهاى خاص خود و تلاش در جهت معقول تر نمودن آن ادعاها, در صدد جدا كردن مردم ايران از رهبران اجتماعى خود, يعنى مراجع تقليد برآمدند. اين حركت, از جانب اين دو نفر و عمدتاً حمايت دولت روس و پشتيبانى بريتانيا انجام گرفت و با كسب موفقيتهايى در مراحل اوليه, نظر ديگر دول اروپايى, نظير فرانسه را نيز به سوى خود جلب نمود. در ادامه اين حركت, با كنار كشيدن روسيه, به علتِ وقوع انقلاب بلشويكى در آن كشور, دولت انگلستان به بهره بردارى از كاشته آنان پرداخت. ادعاى وابستگى اين جنبش از زمان سيد على محمد باب به بيگانگان از اين روست كه او بخصوص پس از طرح ادعاهايش در شيراز و انجام مناظره با علماى وقت و طرد وى از جانب روحانيت, تحت حمايت حاكم گرجى الاصل اصفهان قرار مى گيرد و بر اثر پذيرايى سخاوت مندانه آن حاكم, بر شدت ادعاهايش مى افزايد. با برگذارى تجمع بابيان در دشتِ بدشت, اين ادعاها رنگ نوآورى دينى مى گيرد و به بدعتهاى تازه در دين مى انجامد.
نقش حسينعلى نورى, كه در ارتباط تنگاتنگ با سفارت روسيه بود, بخصوص در ماجراى بدشت, بسيار بارز است. اگر از ديد منافع خارجى به اين مسأله بنگريم ايجاد شورشهاى سه گانه در ابتداى سلطنت ناصرالدين شاه, خود زمينه اى است براى مقابله با دولت و گرفتن امتياز از آنان از سويى و ايجاد دودستگى ميان ملت از سوى ديگر.
شايد اگر درايت اميركبير در بدنه دولت و هوشمندى علماى شيعه در ميان ملت نبود, اين نقشه موفق مى شد و جدايى ايران شمالى و ايران جنوبى تحقق مى يافت, اما چنين نشد. تبعيد اين فرقه ها به خارج از ايران و صدور دستور اعدام على محمد باب توسط اميركبير, همراه با اعتقاد راسخ مردم به مذهب شيعه, موجب شد تا نقشه شوم بيگانگان در ايران عملى نگردد.
ارتباط حسينعلى نورى كه يكى از جانشينان و مروجان اصلى بابيت و سپس بهائيت در ايران به شمار مى آيد با سفارت روس, كاملاً روشن و بارز است. او خود براى شكستن كيان و اقتدار روحانيت شيعه, نوآورى دينى را تكميل كرد و فرقه بهائى را پايه گذارى نمود. بهائيت, با مركزيت در خارج از ايران, رشد يافت…. بهائيان عكا را مركز خود قرار دادند. از اين پس, اين فرقه, جهان وطنى آغاز كرد و به عنوان ابزار دستى براى شكستن اسلام در سراسر دنيا, توسط دولتهاى استعمارگر به كار گرفته شد. بعدها, اسرائيل هم, كه به دنبال ايجاد شكاف در بين مسلمانان و شكستن اتحاد و اتفاق آنان بود و هست, از تقويت بهائيان دريغ نورزيد.)
بهائيت در ايران,دكتر سيد سعيد زاهد زاهدانى/١٦٥ـ١٦٦,

مركز اسناد انقلاب اسلامى

بهائيت, ايران را ارضِ موعود مى داند و هميشه و در همه دورانها در اين فكر بوده كه در ايران پايگاه بزند و در كانون مبارزات ضد استعمارى و اسلام ناب و در بين ملت ناب انديش و شيعه مدار و عاشق اهل بيت, به فتنه گرى بپردازد و به گمان و پندار خود, نور حق را در سرزمين حق مداران خاموش كند.
روى همين برنامه و هدف شوم و نيت پليد, وقتى استعمار انگليس, با قلع و قمع مبارزان و رستاخيزآفرينان در جاى جاى اين سرزمين دلاورخيز, رضاخان سوادكوهى و بيگانه با دين, فرهنگ, آداب و رسوم اسلامى و ايرانى را به اريكه قدرت نشاند, به احياى بهائيت پرداخت; زيرا با هدف راهبردى كه انگلستان براى ايران داشت كه همانا اسلام زدايى باشد, مبارزه تمام عيار با روحانيت, با سرسخت ترين سنگر و كانون دفاع از اسلام, لازم بود و اين مهم به پندار انگلستان از هماهنگى بهائيت با رضاخان و ايادى روشنفكر او به خوبى برمى آمد. استعمار بر اين پندار بود مذهب تشيع را از اوج به زير بكشد, از فروغ و پرتو, هيمنه و شكوه آن بكاهد و آن درياى پرخروش و موج خيز را به مرداب دگر كند و اين كار را گمان مى كرد از اين مثلث شوم; يعنى رضاخان, بهائيت و روشنفكران برمى آيد; از اين روى دست به كار شد و پايگاه بهائيت را در ايران تجديد بنا كرد كه در زمان پهلوى دوم ثمر داد و بهائيان در هرم قدرت, جا خوش كردند و اهرمهاى مهم سياسى, نظامى, اقتصادى, فرهنگى را در دست گرفتند. و سرمست از اين بودند كه به ارضِ موعود دست يافته اند كه هم سياست آن را برابر برنامه هاى راهبردى خود هدايت مى كنند, هم شريانهاى اقتصادى آن را در چنگ دارند و هم در دين و فرهنگ مردم دگرگونيهاى دلخواه را پديد مى آورند.
در سُكر قدرت فرورفته بودند و خوابهاى خوشى براى فرداى ايران مى ديدند كه ناگاه هر آن چه را در اين چندين و چند سال ساخته بودند, بر سرشان آوار شد و طوفانى بنيادبرافكن, از دل اقيانوس شيعه برخاست و كاخهاى آنان را ويران ساخت و وجود نكبت آلود و اهريمنى آنان را به كام خود فروبرد.
امام خمينى, طلايه دار اين حركت بود و به مبارزات عالمان شيعه در طول تاريخ عليه اين ديوانِ شب پرست, تجسم بخشيد و با درافتادن و روياروشدنِ با اصل و كانون اين غدّه چركين, يعنى استعمار و زمين گير كردن و راندن آن از اين سرزمين, ساحَتِ اين خاكِ پاك از لوث وجود آنان پاك شد. و اين فراز از تاريخ روحانيت رستاخيزآفرين, باشكوه ترين و پردرخشش ترين فراز آن است. در اين فراز از مبارزه بود كه انسانهاى پليد, غارت گر و ويران گر ايران, همچون تيمسارايادى, اميرعباس هويدا, پرويز ثابتى, سپهبداسداللّه صنيعى, هوشنگ نهاوندى و… به زباله دان تاريخ پرتاب شدند.
٧.پس از انقلاب شكوه مند اسلامى, و فضاى روشن و درخشانى كه پديد آمد, انتظار مى رفت مطبوعات و رسانه هاى نوشتارى, روشنايى بپراكنند و جامعه را آن به آن, به سوى نور, هدايت كنند و ظلام شب را بشكنند و سپيده را بگشايند و هر جا زشتى مى بينند آن را از ساحتِ جامعه بزدايند. منبرى شوند مقدس براى نهادينه كردن و رواج دادن زيباييها و ارزشهاى اسلامى و انسانى و مردم را عليه بيداد و ستم و ناهنجاريهاى اجتماعى و فرهنگى و كژراهه رويهاى سياسى برانگيزند و هميشه و همه حال, بسان ديده بان تيزنگر, هرگونه يورشى را به شهر دين و هرگونه دسيسه اى را عليه مردمان, شناسايى و زواياى آن را روشن كنند تا مردم در روشنايى گام بزنند و در پرتو قلمهاى متعهد, حساس, همه سونگر و روشن گر, ره بپيمايند و زيباييها را از زشتيها بازشناسند.
امّا با هزاران دريغ و درد, حرمت و جايگاه اين منبر مقدس, پاس داشته نشد و كسانى بر آن فراز رفتند كه شايستگى نداشتند, گمراه بودند و گمراهى پراكندند و هرزه بودند و دهن دريدگى پيشه كردند و قلم را به نواله اى آلودند و سخت به دامن بيگانگان آويختند و سر در آخور آنها فرو بردند و به سوى خوديها لگد پراندند و دهن دريدگى و آلودگى را به جايى رساندند كه به اسلام, پيامبر(ص) و ائمه اطهار توهين كردند و به علمايى كه در خط مقدم نبرد با استعمار بودند, يورش بردند و تيرهاى زهرآگين خود را به سوى آنان افكندند.
اين پديده شوم و حركت ويران گرِ پس مانده هاى رژيم شاهنشاهى, وابستگان به بيگانگان, فريب خوردگان, مفسده جويان و فتنه گران, با روشن گريهاى امام, علما و فرهيختگان و سياسيون آگاه و دشمن شناس, آگاهان به ترفندها و شگردهاى استعمار و مطبوعات متعهد و نويسندگان انقلابى و عاشق امام و اسلام, از ساحَتِ جامعه زدوده شد و از پيشروى بازماند و امّا پس از مدتى, كسانى در دستگاه اجرايى و در رأس هرم فرهنگى جامعه, از روى ناآگاهى, يا بى مايگى فرهنگى, يا ناآشنايى با اسلام ناب, ارزشها و خط روشن امام و انقلاب, يا برداشت غلط از آزادى, در برابر جريان سالم مطبوعاتى, جريان شوم و سياه پديد آوردند و از منبرِ مقدسِ مطبوعات, بهره بردارى ناروا را باب كردند.
اين منبرِ مقدسِ را در اختيار كسانى گذاشتند كه آزاد شده انقلاب بودند و لطف و رحمت انقلاب شامل حالِ آنان شده بود و به جاى سپاس از انقلاب و مردم, به ناسپاسى روى آورده بودند و يا بر اثر بى تقوايى, لبالب كردن شكمهاشان از بيت المال, عمل زدگى و غفلت از ياد و نام خدا, راه از بى راه باز نمى شناختند و بى راهه مى پيمودند و يا منافقانه به انقلاب پيوسته بودند و….
اين فرصت سوزى, شارلاتان بازى مطبوعاتى در برهه اى روى داد كه كشور نياز به يك خيزش بزرگ علمى و اقتصادى داشت و بايد ويرانه هاى نظام شاهنشاهى و جنگ هشت ساله را مى ساخت و بنيه علمى واقتصادى خود را بالا مى برد و عقب ماندگيها را جبران مى كرد و براى رويارويى همه سويه علمى و اقتصادى با استعمار, خود را آماده مى ساخت.
آن چه در اين چند سال اخير در پاره اى از مطبوعاتِ روى داد, اگر به دقت نگريسته و مطالعه شود, تلاش گسترده براى جدا كردن جوانان از انقلاب اسلامى است. انقلابى كه به نام مقدس دين, جوانان را از پوچ گرايى, ولنگارى و جهل و بى خبرى رهاند و به سوى دانش و معرفت ره نمود.
پاره اى از روزنامه ها, ماهنامه ها و…, گردانندگان و نويسندگان آنها, آگاهانه, يا ناآگاهانه, خاستگاه انقلاب, دين و مذهب, اوجها, زيباييها و شكوه هاى انقلاب اسلامى را نشانه رفتند, ارزشهايى كه از مشرق هر ملتى طلوع كنند, به آنها افتخار مى كند و تا جان دارد در دفاع از آنها, پايدارى مى ورزد.
سيد الشهدا و حماسه افتخارآميز او در كربلا.
حماسه اى كه شيعيان را در طول تاريخ عليه بيداد برانگيزانده و عزت و شكوه را براى آنان به ارمغان آورده است.
روحانيت و علماى دين, هنگامه آفرينان, دفاع كنندگان از استقلال ايران و عزت و شكوه ملت ايران.
ولايت فقيه, محور و مدار همبستگى و وحدت ملى, سدّ نفوذناپذير در برابر دشمن , نگهدارنده كيان و شوكت اسلامى ملت مسلمان ايران.
قهرمانيهاى جوانان برومند, از جان گذشته ايران اسلامى در رويارويى با دشمن ايران اسلامى در جنگ تحميلى.
در ماهنامه چشم انداز ايران, تير و مرداد٨٣, شماره ٢٦/١٢٣, نوشته شده است:
(حتى امروز كه اسلام در لواى حكومت, واردِ عرصه عمل شده است, ضعفهاى بى شمارى دارد و هر گونه حركت اجتماعى به سوى انحطاط, از چشم اسلام ديده مى شود, به گونه اى كه يك مسيحى به جرأت به من مى گويد: چرا در عرصه عمل بايد از ارزشهاى اقتصاد اسلامى چشم بپوشد؟ چرابه سوى سرمايه دارى در حركت ايد؟ زيرا فهميده ايد كه اسلام در عرصه عمل واقعى شكست مى خورد.
آنان به اسلام به ديد دين متجاوز مى نگرند كه اولاً بوى عرب مى دهد و ثانياً با هيچ وصله اى نمى توان آن را به ايرانيت و فرهنگ ايرانى متصل ساخت.
در روزنامه صداى عدالت٩/٤/٨٣نوشته شده كه حجاج بن يوسف در قرآن دست برده است:
(دو پژوهشگر كه روى تاريخ زبان عربى و ارتباط آن با زبان آرامى تحقيقات گسترده اى انجام داده اند, به تازگى دريافته اند كه حجاج بن يوسف, حاكم بلاد اسلامى در سالهاى٦٩٧ـ٧١٤ميلادى در قرآن دست برده و تغييراتى در آن ايجاد كرده است.)
در روزنامه جمهوريت,٢٣/٤/٨٣صفحه٧, شيعه چنين شناسانده شده است:
(توضيحات ابوحاتم درباره فرق اسلامى, به راستى خواندنى و جالب است; مثلاً در بحث غلوّ مى گويد: غاليان در هر كدام از شريعتهاى يهود, مسيحيت, مجوس و اسلام وجود دارند. در ميانِ اهل ذمّه, نصارا و در ميان مسلمانان, شيعيان, بيش ترين غالى را داشته اند و براى همين, شيعيان را به خاطر ديدگاه غلوّآميزى كه درباره اميرمؤمنان على (ع) و امامانِ پس از او دارند, به نصارى تشبيه مى كند.)
در ماهنامه نامه, خرداد و تير٨٣, شماره٣٠/١٥, ضمن افتراهاى گوناگون به شيخ فضل اللّه نورى, به جلال آل احمد كه شيخ را ستوده و وى را شهيد دانسته خرده گرفته شده و گمراه كننده مريدان خود قلمداد گرديده است:
(چطور جلال آل احمد كه از شيخ فضل اللّه نورى, كه گورستان مسلمانان را به٧٥٠تومان به سفارت روس فروخت و غائله ميدان توپخانه را با اشرار مست, به سرپرستى محمود ورامينى عليه مجلس به پا كرد ودر طرفدارى از جنايات محمدعلى شاه, شهره آفاق گشت, شهيد ساخت, تا همه مريدان خود را به گمراهى بكشاند, هيچ صحبتى نمى شود.)
در روزنامه شرق١٤/٥/٨٣ (ويژه نامه مشروطه) درباره شيخ فضل اللّه نورى آمده است:
(شيخ فضل اللّه نورى به تحريك دربار و احتمالاً امين السلطان, كه به تازگى بازگشته بود, گروهى را دور خود جمع كرد و در ميدانِ توپخانه بلواى عظيمى پديد آورد… با انحلال مجلس و سركوب آزاديخواهان, شاه رسماً به سلطنت مطلقه بازگشت و شيخ فضل اللّه, مجتهد بلامنازع تهران و به عنوان مشاور و مفتى مذهبى عالى شاه, وارد صحنه شد.)
(عوامل پيچيده و گوناگون در شكست اصلاح طلبانى چون عباس ميرزا, قائم مقام فراهانى, اميركبير و… نقش داشتند كه از جمله آن كارشكنى روحانيان شريعت مدار و صاحب نفوذ و غالباً ملاّك (چون ملاعلى كنى) از موضع دفاع از ديانت و سنت و يا وابستگى به دربار و گاه نيز وابستگى به سفارتخانه ها را مى توان نام برد.)
در ماهنامه نامه, بهمن و اسفند٨٢, شماره ٢٩/٢٩و٣٣ درباره ولايت فقيه نوشته شده است:
(نظريه ولايت فقيه, از همان ابتداى كار براى من بسيار قابل تأمل بود. اگر يك نظريه از پشتيبانى و حمايت فكرى روشنفكران برخوردار نباشد, هادى نجاتى نخواهد شد و آموزه ولايت فقيه, دقيقاً اين سرنوشت را پيدا كرد و اكنون, ديگر مطلقا قوت نظرى ندارد و ناچاراً كمرنگ خواهد شد و من ترديدى در اين مطلب ندارم…. يا پاى در دامن خود كشيد و همان بحثهاى مدرسه اى گذشته را انجام دهيد… به قول مولانا اللّه اللّه اُشترى بر نردبان.)
اكنون و در اين مجال و در اين برهه حساس بر روحانيت بيدار و علماى خبره و اهل اطلاع است كه در گوناگون عرصه هاى فكرى, فرهنگى و سياسى به روشنگرى بپردازند و در هر مقام و جايگاه كه هستند, منبرِ مقدس مطبوعات را دريابند و نگذارند ناآگاهان, غرض ورزان, غرب زدگان و رواج دهندگان فرهنگ غربى و اباحه گرى و تحريف گران و مخالفان حاكميت اسلام ناب, بر اين منبر فراز روند و به ياوه گويى بپردازند و با طرح بحثهاى غير علمى و غير كارشناسى, اسلام را ناكارآمد, شيعه را غالى, غير عقلانى, فاقد پايه هاى محكم, فرقه گرا, وارث تعصب زردشتى و… بشناسانند.
پاسخ منطقى, دقيق و همه سويه, نه از آن جهت كه اينان اهل منطق و استدلال اند, بلكه از آن جهت كه خوانندگان بايد پاسخ منطقى و دقيق دريافت بدارند, از فراز همين منبر, بسيار نقش آفرين, روشن گر خواهد بود و هياهوگران بى منطق را بى گمان به حاشيه خواهد راند.
عالمان دين هم خود مى توانند وارد اين عرصه شوند و هم به پشتيبانى از كسانى بپردازند كه با قلم توانا, انديشه پويا به رويارويى با اين موج ولشكر قلم به دستِ تحريف گر, دروغ پرداز و قلب كننده حقايق, برخاسته اند.
اما كسانى كه نه خود به عرصه مى آيند و به رويارويى با كژانديشان مى پردازند و نه به پشتيبانى از اهل فكر و اهل قلم, در آوردگاه رويارويى حق و باطل قد مى افرازند, نبايد انتظار داشته باشند مطبوعات اصلاح شود و همه چيز زلال و بر وفق مراد جريان داشته باشد. امروزه كه اين شبهه ها و تحريفها در مطبوعات سارى و جارى است, از آن روست كه حضور اهل فكر و انديشه هاى ناب و عالمان دقيق انديش و منطقى و داراى برهان قوى و دانش گسترده, در ميدان روياروييها, كم رنگ است. در حالى كه در اين فرصت و مجال پيش آمده, هنگامه اى كه دشمن به دست ايادى خود, خباياى سينه خود را بيرون مى ريزد, هنگامه روشن گرى است. زيرا اسلام, آموزه هاى ناب آن, در طول تاريخ, درگاه رويارويى با باطل خود را نمايانده و به بهترين وجه آشكار ساخته و انديشه ها را ناب و سره كرده و آن چه را به نام دين و انديشه هاى دينى رواج داشته; امّا با منطق دين ناسازگار بوده, به دور افكنده است.
٨.مجلّه حوزه در سه شماره پياپى كه به مشروطيت ويژه كرده, زواياى آن حماسه بزرگ را كاويده و از نقش آفرينى علماى دين در برهه برهه آن, سخن گفته و هماهنگيهاى آنان را در آغاز راه و اختلاف نظرها و ناهماهنگى هادر چگونگى پياده كردن برنامه ها, طرحها, قانونها و آيينهاى اسلامى در ميانه راه, نمايانده و از بهره بردارى فراموسونها و روشنفكران غرب زده و مخالف عرصه دارى و ميان دارى اسلام و اسلاميان, از اين كشمكشهاى فكرى, با كمك از روزنامه ها, هفته نامه ها و گاهنامه ها و شبنامه ها و ديگر ابزارى كه در دست داشتند, از جمله ماشين تبليغاتى بسيار قوى بريتانيا كه منافع خود را در خطر مى ديد, پرده برداشته و نكته هاى بسيار عبرت آموزى را فراروى اهل فكر و پژوهش گذارده است.
در اين تحقيق روشن شده: بسيارى از روشنفكران كه خود را ميان معركه افكندند و به بهره بردارى از انقلاب بزرگ و با شكوه مشروطيت, به رهبرى علماى دين پرداختند, كسانى بودند كه:
(از مزبله و مرداب عفن استبداد روييده و در آن رشد و نمو كرده بودند و سالها بود كه از خوان استبداد بهره مى بردند و شكم مى انباشتند و در پناه ديو استبداد, در ناز و نعمت مى زيستند و هيچ گاه مزه تلخ فقر و فاقه, شوربختى و سيه روزى را نچشيده بودند و نه زجر شلاق, دربه درى, بى خانمانى و بى حرمتى را.) شماره ١١٥/٦
و در اين بررسى تاريخى و فنى, با اسناد و مدارك ثابت شده است:
(ناسازگارى و چالش عالمان عصر مشروطيت, به هيچ روى, اساسى و بنيادى نبوده است. هر دو گروه در هدفها, راهبردها, مبانى مشروعيت حكومت و اصول مشروطيت, يك سان مى انديشيده و بر يك نَسَق و روش بوده و هماهنگى داشته اند و اگر ناسازگارى و دوگانگى ديده مى شده, نه در هدف غايى و راهبُردها كه در روشها و نقشه هاى حركت براى رسيدن به هدف بوده است و دشمن, دامنه اين ناهمگونيها را گسترانده و درّه هاى هول انگيز, بين عالمان تلاش گر در راه آزادى و قانون مدارى پديد آورده است.
اين ادعا را اسناد به جاى مانده و فاش شده از انجمنهاى فراماسونرى ثابت مى كنند. انجمنهاى فراماسونرى در تهران و ديگر شهرها بدان خاطر پا گرفت كه ايادى و نيروهاى به ظاهر آزادى خواه… خود را به كار گيرد, تا تار و پود حركت استقلال طلبانه و ضد استبدادى مشروطيت را از هم فروگسلند و نهاد مقدس روحانيت را, كه ركن استوار اين قيام بزرگ بود, با افشاندن بذر پراكندگى و ناهمدلى در بين برپادارندگان و پيشاهنگان آن, از هم فروپاشند.) همان/١٤
ايادى غرب و روشنفكران وابسته و مطبوعات هوچى گر چنان فضا را آلودند, اختلافها را بزرگ و ژرف نمودند كه تلاش علماى حاضر در صحنه و نقش آفرين در نهضت, براى فهماندن اين مطلب به مردم كه بين علماى دين اختلافى وجود ندارد و آنان, همگى, خواستارِ پياده شدن قانونهاى دينى و اسلامى هستند و ريشه كن كردن ستم و بيداد و حكومت استبدادى, بى نتيجه ماند. زيرا دشمن نمى گذاشت كه اين سخن به گوش مردم برسد. آن چه در جرايد درشت مى شد و بازتاب مى يافت وجود اختلاف بين علماى دين بود كه گروهى از آنان مشروطه خواه, طرفدار مجلس و ضد استبدادند و گروهى مشروعه خواه, مخالف مجلس و طرفدار استبداد!
در حالى كه برابر مدارك و اسناد هر دو گروه اسلام خواه بودند.
در يكى از لوايح شهيد شيخ فضل الله نورى آمده است:
([آن چه] خيلى لازم است كه برادران بدانند و از اشتباه كارى خصم بى مروت بى دين, احتراز نمايند, اين است كه: چنين ارائه مى دهند كه علماء, دو فرقه شدند و با هم حرف دينى دارند…. يك فرقه مجلس خواه و دشمن استبداد و يك دسته ضد مجلس و دوست استبدادند.
لابد عوامِ بيچاره مى گويد: حق با آنهاست كه ظلم و استبداد نمى خواهند. افسوس كه اين اشتباه را به هر زبان و بيان كه مى خواهيم رفع شود, خصم بى انصاف نمى گذارد.)
همان/١٥
شيخ فضل الله نورى مخالف مجلس نبود, مجلسى مى خواست كه برخلاف شريعت محمدى و مذهب جعفرى قانونى در آن تصويب نشود:
(من آن مجلس شوراى ملى را مى خواهم كه عموم مسلمانان مى خواهند. و عموم مسلمانان مجلسى را مى خواهند كه برخلاف شريعت محمدى و مذهب جعفرى, قانونى را تصويب نكند. پس من و عموم مسلمانان هم عقيده و هم رأى هستيم. اختلاف بين من و مخالفان دين است) همان/١٧
اين همان خواست علماى بزرگ نجف, مشهور به طرفداران مشروطه بود كه در تلگرافى به عالمان تبريز, به تاريخ ٢٩ ذيحجه سال ١٣٢٤, چنين بازتاب يافته است:
(تأسيس مجلس شوراى ملى, كه مايه رفع ظلم و ترويج احكام شرعيه و حفظ بيضه اسلام و صيانت شوكت مذهب جعفرى است… اهم تكاليف است. بر همه مسلمين, موافقت آن واجب و مخالفت با آن غير جايز است.) همان/١٦
روشن است كه روشنفكران سكولار و ماسيونرها, با هيچ يك از اين دو گروه عالمان دينى هم رأى و همراه نبودند; زيرا آنان مجلسى مى خواستند كه قانونهاى غربى در آن محورمدار قرار بگيرد و چون نمى توانستند با همه علما درافتند, ابتدا با شخصيتى درافتادند كه از نزديك شاهد دگرديسى و دور شدن مجلس شوراى ملى از هدفهاى نهضت, شريعت محمدى و مذهب جعفرى بود و بى باكانه و به گونه روشن و آشكارا زبان به اعتراض گشود و در جبهه مخالف, به رويارويى برخاست. در درهم كوباندن شخصيت شيخ فضل الله نورى و همراهان, از هر ابزار, ترفند و دسيسه اى استفاده كردند و وى را مخالف اصل مجلس شورا قلمداد كردند و طرفدار استبداد و به اين جرم به دارش آويختند. در حالى كه خود مستبدين و كسانى كه دستان شان تا مرفق به خون انسانهاى بى گناه و آزادگان آلوده بود, آزاد بودند و در حكومت مشروطه به مقامهاى بالايى دست يافتند!
چندى نگذشت, پس از آن كه بزرگ ترين سدّ راه خود را, با دور كردن مردم از پيرامونش, به اين بهانه كه با علماى نجف مخالف است و به رويارويى با آنان برخاسته و با استبداد همنوايى دارد, از ميان برداشتند, با گوناگون نقشه ها و برنامه ها, دسيسه ها و دستانها عرصه را بر علماى نجف و علماى ايران, كه آنان را در جبهه مخالف شيخ فضل الله قرار داده بودند و خود را موافق آنان وانمود مى كردند, تنگ كردند و يا جان شان را گرفتند كه شرح ماجرا در اين جا به طول مى انجامد. براى آگاهى از چند و چون كار و نقشه هاى اهريمنانه روشنفكران ماسونى در حذف علماى دين و پياده كردن برنامه ها و هدفهاى خود, ر.ك: مجله حوزه شماره هاى:١١٥, ١١٦, ١١٧و١١٨.
٩. جنگهاى ايران و روس: نام دو رشته جنگهايى است كه بين ايران در دوران پادشاهى فتحعلى خان قاجار (١٢١٢ـ١٢٥٠ق.) و روسيه در دوران الكساندر يكم (١٨٠١ـ ١٨٢٥م.) و نيكولاى يكم (١٨٢٥ـ ١٨٥٥م.) امپراتوران روسيه, بر سر نواحى گرجستان, ارمنستان و بخشى از آذربايجان درگرفت.
جنگ نخست, به مدت ده سال به درازا كشيد: از ١٢١٨ (برابر ١٨٠٣ ميلادى) تا ١٢٢٨ هجرى قمرى. و جنگ دوم, پس از سيزده سال در ذى حجه ١٢٤١ آغاز شد و در شعبان ١٢٤٣ به پايان رسيد. پرونده جنگ نخست ايران و روس, پس از شكست ايران, با قرارداد ذلت بار گلستان بسته شد و پرونده جنگ دوم, با قرارداد ننگين تركمانچاى.
در اين جنگها, دليرى فرزندان دلير ايران اسلامى و پايمردى و ايستادگى آنان روشن است و هر جست وجوگر تاريخ, در جست وجوى خود در لابه لاى اوراق تاريخ, به خوبى و روشنى اين مهم را درمى يابد چيزى كه شايد به خاطر شكست ايران و فرجام تلخ نبرد ايران با روس متجاوز, از آن غفلت شده باشد و به آن بهاى لازم داده نشده است.
پيمانها و قراردادهاى ذلت بار گلستان و تركمانچاى, همه چيز را تحت شعاع قرار داد و… سبب شد آن همه رشادت, سلحشورى, پايمردى در برابر دشمن بسيار قدرت مند, بازتاب داده نشود و مردمان همان روزگار و روزگاران بعدى درس و عبرت لازم را از آن نگيرند.
حكومت گران, در همان روزگار و روزگار بعدى, اگر خردمند مى بودند و دورانديش, آينه نگر و در فكر فرداى بهتر, مى بايد روى اين توانايى مردم ايران, به دقت مطالعه مى كردند و اين گوهر بس ارزش مند را, از هر آسيب و آفتى به دور مى داشتند, تا در گاه نياز بتوانند از آن به بهترين وجه بهره برند و سرزمين ايران را در پناه آن, از هر گزندى در امان بدارند.
اما صد افسوس كه آنان نه به اين گوهر رخشان و توان شگفت انگيز و دليرى غير درخور وصف ملت ايران توجه كردند و آن شكوه را در صحنه هاى نبرد ايران و روس به تماشا نشستند و درس گرفتند و نه آن نيرويى كه در اين دريا موج انگيخت و آن را به خروش درآورد, پاس داشتند و راهكارهاى بهره بردارى هرچه بهتر و دقيق تر از آن را براى استقلال, شكوه و شوكت ايران, در بوته بررسى نهادند.
اگر كشور ما سامان مى داشت و براساس و مدار يك برنامه و سياست دقيق راهبردى اداره مى شد و انسانهاى صالح, شايسته, كاردان, خردمند بر آن حكمروايى مى كردند, مى بايد پس از اين دو رشته جنگ و يا در گرماگرم نبرد, بررسيهاى لازم انجام مى گرفت, قوتها و ضعفها شناسايى مى شدند و استراتژيستها روى قوتها و ضعفها, مطالعه جدى و همه سويه مى كردند و روشها و راهكارهاى نگهدارى, گسترش و هرچه ريشه دار كردن و نهادينه ساختن قوتها و تواناييها و ستردن و از ميان برداشتن ضعفها و آسيبها را باز مى شناختند و براى به كار بستن و به اجرا درآوردن, به حكومت گران ارائه مى دادند.
تزار روس, الكساندر اول, گمان مى كرد, با چند حمله به نيروهاى ايران, كار را يكسره مى كند و گرجستان و ارمنستان را فرو مى گيرد; اما برخلاف پندار و محاسبه او, جنگ, ده سال به درازا انجاميد. پديده شگفت و به دور از انتظار. نه او و نه فتحعلى شاه, درباريان و كارگزاران ايرانى, از سپاه ايران انتظار چنين ايستادگى را در برابر نيروى قدرت مند روس نداشتند.
در اين عصر و درگاه يورش سپاه روس به ايران, ايران دچار بحران بود و حكومت مركزى با شورشها و سركشيهاى گوناگون در جاى جاى ايران دست و پنجه نرم مى كرد. با اين حال, ده سال ايستادگى مردم مسلمان, در برابر دشمن, مايه شگفتى است كه بى گمان, اين پديده در خور مطالعه دقيق و همه سويه است.
چه شد كه مردم غارت شده, بى پناه, نابرخوردار از ساز و برگ نظامى لازم, بى بهره از رهبرى مقتدر, هنگامه هاى گوناگون آفريدند. اكنون به چند برگ از اين حماسه نظر مى افكنيم, تا رمز پايدارى درازمدت مردم ايران در جنگ با قواى روسيه, روشن شود.
(سيسيانف, در رمضان سال١٢١٨هجرى قمرى, قواى خود را به طرف گنجه سوق داد و آن شهر را محاصره كرد. جوادخان زياداُغلى, حاكم گنجه, سردارى متهوّر و بى باك بود و با وجود كثرتِ عدّه سپاه روس, در دفاع از شهر مردانه پايدارى كرد و فتحعلى شاه را به كمك طلبيد. علماى شهر, مسلمانان را به جهاد با كفار روس دعوت كردند و تقريباً تمامى مردان گنجه مسلح شدند و در دفاع از شهر, با سربازان زياداُغلى همكارى كردند. پايدارى و مقاومتِ دليرانه مردم گنجه و حاكم شهر, سيسيانف را از تصرف گنجه مأيوس ساخت….)
دروازه هاى گنجه بر اثر دليرى و پايدارى مسلمانان رشيد, باورمند و جهادگر, سخت استوار بودند. دشمن پشت دروازه هاى شهر, زمين گير شده بود و در آغاز يورش برق آسا و غافل گير كننده, با دژهاى پولادين روبه رو شد, مردان و زنان باايمان, كسانى كه جهاد با كافران را واجب و شهادت در اين راه را فوز عظيم مى انگاشتند.
دروازه هاى شهرِ گنجه, نه با سستى و ايستادگى نكردن مسلمانان كه با خيانت يكى از پيرامونيان جوادخان, به نامِ نصيب بيگ شمس الدين لو, با همدستى شمارى از ارامنه ساكن گنجه, گشوده شد. اينان, شبانه دروازه هاى شهر را به سوى سپاه گشودند.
(خبر سقوط گنجه و قتل عام مسلمانان در دربار فتحعلى شاه, غوغايى به پا كرد و علماى تهران, جنگ با كفار روسيه را تصويب كردند.) همان/٨٧
( [در سال١٢٢٠هجرى] جنگ شديدى در عسكران, نزديك شوش, بين قواى ايران و روس درگرفت و به شكست روسها منتهى شد و قلعه شوشى به تصرف قواى ايران درآمد. عباس ميرزا فراريان روس را در جنوب گنجه به محاصره انداخت و پس از اسير كردن آنان, به سرعت به طرف گنجه پيش رفت. سيسيانف, گنجه را رها كرد.)
همان/٨٨
(از طرف ديگر, كشتيهاى جنگى روسيه به بندر انزلى نزديك شدند و سپاه روس, به خاك ايران پياده شد. ميرزايوسف خانِ گرجى اشرفى, مأمور گيلان گرديد.
شفت, سردار روس, در نظر داشت كه باعجله به طرف رشت پيش برود, ولى ميرزاموسى, حاكم رشت, حيله اى به كار برده, از برابر سپاهيان روس عقب نشست و آنان را به داخل جنگلها كشيد. در آن جا,سپاهيان ميرزايوسف خان گرجى كه در پناه درختان جنگل, كمين كرده بودند, بر سر روسها ريختند. سربازان روسيه, پس از دادنِ هزاران نفر تلفات, با زحمت خود را از آن مهلكه نجات داده, تمامى مهمات جنگى خود را بر جاى گذاشتند و خود را به كشتيهاى جنگى روس, در درياى خزر رساندند.
بر اثر شكست مهاجمين روسى در گيلان و حمله شديد عباس ميرزا به گنجه, سيسيانف به طرف باكو عقب نشست. شفت, سردار روس بعد از محاربه گيلان, به طرف باكو حركت كرد.… حاكم باكو حسينعلى خان در برابر شفت پايدارى كرد, تا قواى امدادى عباس ميرزا رسيد. سيسيانف, خود به كمك شفت شتافت و عباس ميرزا, قواى جديدى براى باكو روانه كرد.
سيسيانف در نزديكى باكو به محاصره افتاد و براى آن كه سپاه خود و قواى شفت را از نابودى نجات دهد, با حسينعلى خان, روابط دوستى برقرار ساخت. حاكم مزبور نيز, موقع را مناسب ديد و سردار روس را براى مذاكره صلح به حوالى قلعه باكو دعوت نمود و در آن جا, او را به وسيله پسرعموى خود به قتل رسانيد. سواران ايرانى, بر سپاه بى سردار روس تاختند و عده كثيرى را كشتند.)
همان/٨٩
فرمانروايان روس و استراتژيستهاى جنگ, به خوبى و روشنى دريافته بودند, در جنگ با ايران بازنده اند و بايد به گونه ديگر كار را چاره كنند. در اين برهه چاره را در هماهنگى سرّى با گاردان, رئيس هيأت اعزامى ناپلئون, براى آموزش پياده نظام ايران, جستند.
از اين هنگام است كه ورق برمى گردد. سردار روس, گداويچ, با گاردان, وارد مكاتبه مى شود. گاردان سعى مى كرد, ايران, صلح با روس را بپذيرد. فتحعلى شاه از صلح سربازمى زد. تا اين كه گاردان, به فتحعلى شاه وعده هايى مى دهد. فتحعلى شاه, به عباس ميرزا دستور داد از حمله به سپاه روس خوددارى ورزد و اين به ضرر ايران تمام شد. همان/٨٩ـ٩٠
و وضع از اين بدتر شد وقتى كه فرانسويان از عمل به تعهدات خود سرباز زدند, يا نتوانستند, يا به خاطر كارشكنيهاى انگليسيها, كارى از پيش نبردند و يا دوستى با روسيه, كار فرانسه را با ايران, به بن بست كشاند و انگليسيها وارد معركه شدند. سرجان ملكم, توپخانه و تفنگهاى جديد به ايران آورد. ١٥جمادى الاول١٢٢٥, در چمن سلطانيه, اردوى بزرگ ايران, به حضور شاه رسيد. بعدها اين مأموريت را سرگوراوزلى دنبال كرد. وى در١٩ماه شوال١٢٢٦ وارد تهران شد و يك روز بعد به حضور شاه رسيد و اعتماد شاه و درباريان را به خود جلب كرد.
(وى قطعه الماس گرانبهايى به وزنِ٢٥قيراط به شاه تقديم كرده و همسر او نيز, عنبرچه الماس نشان گرانبهايى, به يكى از زنانِ متعدد حرمسراى شاه هديه داده است.) همان/٧٩
سرگوراوزلى, مأمور زيرك, آشناى به زبانهاى: فارسى, تركى و هندى, ديرى نپاييد كه نزد شاه و درباريان و عباس ميرزا جايگاه خود را استوار كرد. و ايران را به انگلستان اميدوار ساخت, به گونه اى كه شاه و درباريان مى انگاشتند با كمك انگليسيها و نقشه ها و طرح هاى آنان, بخشها و سرزمينهاى جداشده از ايران را به دست خواهند آورد; بويژه وقتى كه سرگوراوزلى به تعهدات عمل مى كرد و سعى برآن داشت به شاه, آرامش دهد و نگرانى او را از بابت قفقاز, با توجه به كمك و همراهى انگليس, برطرف سازد.
(بنابر مفاد عهدنامه سابق, مقررى سه ساله آذربايجان را با٣٠٠٠٠قبضه تفنگ و٢٠عرّاده توپ تسليم كرد و افسرانى را كه همراه آورده بود, به تعليم افراد سپاه گماشت.) همان
امّا شاه و درباريان غافل از اين بودند كه انگلستان, در انديشه ديگرى است و سياست راهبردى آن كشور در اين برهه, آماده كردن زمينه هاى اجرايى عهدنامه سرّى است كه با روسيه دارد كه همانا عبارت باشد از: تقسيم ايران, به مناطق نفوذ:
(دولت انگليس, بنابر عهدنامه سرّى كه در سال١٨٠٧ميلادى با تزار روسيه در باب تقسيم ايران به مناطق نفوذ بسته بود, نمى توانست علناً عليه آن دولت… اقدام كند.) همان
انگلستان, گام به گام پيش مى رفت, تا به پيمانى كه با روسيه داشت جامه عمل بپوشاند. و ايران وابسته ودلبسته به خود را درگاهِ حساس و سرنوشت ساز رها كند و با اين شگرد, ايران را از ايستادگى و نبرد عليه روس بازدارد و در دالان ديپلماسى و گفت و گوهاى خسته كننده, براى قرارداد خفت بار, آماده اش سازد. قراردادى كه در نهايت, به سود انگلستان نيز بود.
سرگوراوزلى, در همان هنگام, كه به ظاهر با سپاه ايران همكارى مى كرد, با فرمانده قواى روسيه در قفقازيه, مكاتبه داشت. وقتى ديد سپاه ايران در حال پيشروى است و به پيروزيهايى دست يافته, افسران انگليسى را از اردوى عباس ميرزا بيرون كشيد و چنان بيم در دل فتحعلى شاه از پيشروى روسها, در صورت ادامه جنگ, به سوى پايتخت و برچيدن پادشاهى قاجار افكند كه شاه تن به ذلت داد و قرارداد گُلستان را پذيرفت. اين در حالى بود كه دولت انگليس, برابر پيمانى كه با ايران داشت, مى بايد در برابر دست اندازيها و يورشهاى دولت سوم, به پشتيبانى از ايران همت گمارد. انگلستان, نه تنها از كمك به ايران دريغ ورزيد كه به روس كمك كرد, تا قرارداد ننگين گُلستان را برايران بار كند.
ماده سوم و چهارم اين قرارداد بدين شرح است:
(فصل سوم ـ پادشاه ايران, براى ابراز دوستى و وفاق, نسبت به امپراطور روسيه, تمامى ولايات: قراباغ و گنجه و خانات موشكى و شيروان و قبه و دربند وباكو و هر جا از ولايات طالش كه بالفعل در تصرف دولت روسيه است و تمامى داغستان و گرجستان را تا درياى خزر, مخصوص و متعلق به دولت امپراطورى روسيه مى داند.)
(فصل چهارم ـ امپراطور روسيه, براى ابراز دوستى به پادشاه ايران و براى اثبات ايمنى از طرف خود و وليعهدان عظام اقرار مى نمايد كه هر يك از فرزندان پادشاه ايران كه به وليعهدى معين مى گردد و هر گاه محتاج به اعانت و امداد دولت روسيه باشد, مضايقه ننمايند تا از خارج, كسى نتواند در مملكت ايران, دخل و تصرف كنند و اگر در امور داخلى ما بين شاهزادگان, منازعاتى دست دهد, دولت روسيه را در آن ميانه كارى نيست.)
شاه با همه پشتوانه هايى كه داشت, از مردم و علما, از دلاوريها و دليرمرديها, ايثارها و از جان گذشتگيها, مشروعيت بخشيها و رداى تقدس پوشانيدن به جنگ, نتوانست جنگ ده ساله را به سرانجام نيك برساند و بى تدبيريهاى او و عباس ميرزا و تكيه آنان بر بيگانگان, ايران را در باتلاق فروبرد و شگفت اين كه به خاطر ناآشنايى شاه و كارگزاران او به هندسه سياسى جهان, بر زواياى فاجعه افزوده مى شد و كار ايران روز به روز دشوارتر مى گرديد. دربار نه آن نيرو را داشت كه به جنگ برگردد و نه برگى در دست كه بتواند حركت ديپلماسى را پيش ببرد و نه آگاه از نقش و جايگاه سوق الجيشى ايران براى ابرقدرتها, كه بتواند از جايگاه امتيازگيرى و زدوبندهاى سياسى به سود ايران بهره برد. فتحعلى شاه و درباريان از جنگ ده ساله و شگردهاى روس و انگليس عبرت نگرفتند و درس نياموختند كه دو دولت, به هيچ روى, در خور اعتماد نيستند و باتلاق قرارداد گلستان آنان را هشيار نساخت كه در دوره سيزده ساله خاموشى آتش جنگ, فريب روس و انگليس را نخورند و از تلاشهاى گسترده روس و انگليس در پايمال كردن حق ايران, براى رسيدن به منافع خود, غفلت نورزند.
(رفتار ظاهراً صلح جويانه روسيه نسبت به ايران, بعد از عهدنامه گلستان و پذيرفتن راه حل مسالمت آميز, يعنى مذاكرات سياسى با ايران, يك نوع خدعه سياسى بود. زيرا روسيه مى خواست با اعزام سفير وجلب اعتماد فتحعلى شاه, دربار ايران را اغفال كند و ايران را از تجهيز و تدارك سپاه بازدارد.) همان/٩٦
(هنگامى كه فتحعلى شاه به تظاهرات دوستانه روسيه فريفته شده بود, سرداران روس در قفقازيه مشغول تحكيم نفوذ سياسى و نظامى خويش بودند و به وعده وعيد و يا تطميع حكام ياغى و سركش بلاد متصرفى را كه هنوز نمى خواستند, سلطه روسيه را بر خود هموار كنند, به طرف خود جلب مى كردند و نفوذ نظامى روسيه از حدودى كه در عهدنامه گلستان تعيين شده بود, تجاوز كرده, تا ايروان و كنار رود ارس گسترده بود و فرمانرواى كل قفقازيه, پيوسته تزار روس را به جنگ با ايران دعوت مى كرد و مى خواست قلمرو نفوذ آن دولت را تا كنار ارس, كه به عقيده او, سرحدّ طبيعى محسوب مى شد, بسط دهد.) همان
سرانجام, روسيه از غفلت ايران استفاده كرد و در گيرودار مذاكره با ايران, بر سرِ بخشى از منطقه هاى سوق الجيشى مانند: گوگچاى و قپان, كه برابر عهدنامه گلستان بايد از ايران باشد, آتش جنگ را با آمادگيهاى پيشين, در ذى الحجه سال١٣٤١شعله ور ساخت و پادگان ايران در ناحيه باش آپارن, مورد حمله نيروهاى روس قرار گرفت.
در اين دوره از جنگ, سپاه ايران به خاطر كشمكشها, نزاعها, درگيريها و جنگهاى داخلى و جنگ ده ساله اى كه پشت سر گذارده بود و عدم بازسازى سپاه, در ضعف و از هم گسستگى شديد به سر مى برد. از اين ضعف و از هم گسستگى سپاه ايران, هم انگلستان و هم روسيه به خوبى خبر داشتند و روسها, فرصت را غنيمت شمردند و براى در دست گرفتن منطقه هاى سوق الجيشى و رساندن خود به كنار ارس, حمله به سپاه ايران را آغاز كردند. شاه, عباس ميرزا, درباريان و فرماندهان سپاه ايران, رويارويى با روسها را سخت دشوار ارزيابى مى كردند. از اين روى, راه چاره را به برگشت به آغوش ملت و يارى از علماى دين ديدند.
علماى دين و مردم علاقه مند و باورمند به دين و دارايِ عرق ملى, كه قرارداد گلستان را مايه ننگ مى دانستند و سخت خفت بار, و نگران از سرنوشت مسلمانان سرزمينهاى اشغالى, به پاخاستند. سيد محمد مجاهد, رهبرى خيزش و انقلاب بزرگ مردم مسلمان ايران عليه روس را به عهده گرفت و علماى بزرگ و مردم قهرمان, به حكم سيدمحمد مجاهد گردن نهادند و خيزش قهرمانانه خود را در جنگ عليه روس آغاز كردند و صحنه هاى بس افتخارآميز آفريدند.
مجلّه حوزه كه در شماره ويژه فاضلين نراقى (١٠٨ـ١٠٧) به جنگهاى ايران و روس و نقش برجسته و شكوه مند علما در آنها پرداخته و كم وبيش ريز جريانها را بيان كرده, آورده است:
(روز جمعه هفدهم ذى الحجّه, آقاسيدمحمد مجاهد, حاجى ملامحمدجعفر استرآبادى, آقاسيدنصراللّه استرآبادى, حاجى سيدمحمدتقى قزوينى, سيدعزيزاللّه طالشى و… وارد لشكرگاه شدند.
روز شنبه, هيجدهم, ملااحمد نراقى كاشانى, به اتفاق ملاعبدالوهاب قزوينى و جماعتى ديگر از علما وملامحمد, پسر نراقى به سلطانيه آمدند.
گروه عالمان شركت كننده در اردوى جنگى را, نزديك به پانصد نفر ذكر كرده اند. افزون بر هشت نفرى كه از آنان نام برديم, ناموران ديگرى در تاريخ نام برده شده اند كه به ترتيب زير از آنان ياد مى كنيم:
ملا محمدتقى برغانى, سيد ابراهيم قزوينى, مولى احمد بن مصطفى خوينى, آقا سيد حسين, فرزند آقا سيد محمد مجاهد, سيد خيرالدين, ملا رضا خوئى, ملا شفيع خوئى, ملا صالح برغانى, ملا على بن محمدولى قاينى خراشادى, ملا احمد, برادر ملاجعفر استرآبادى, ملا احمد مجتهد تبريزى, آقا عبدالحسين تبريزى, ملا محمد مامقانى, ميرزا خليل بن على رازى.)
مجله حوزه, شماره ١٠٨ـ١٠٧/٣٤٧
اين حضور پرشور و حماسى عالمان دين در جبهه جنگ, ايران را به لرزه درآورد و پيرو جوان را در رويارويى با دشمن كافر قرار داد و سپاه ضعيف و از هم گسسته و فرسوده در جنگهاى داخلى و جنگ ده ساله را به آتشفشان دگر كرد و به چنان اوجى رساند كه سپاه بسيار قدرت مند روسيه را زمين گير كرد و از سرزمينهايى كه در چنگ گرفته بود, بيرون راند و مردم ستمديده, لت و پار شده زير دست و پاى روسهاى بدكيش و ستم پيشه را رهاند.
مجله حوزه, با تكيه بر اسناد و مدارك فراوان در اين باب آورده است:
(حركت و خيزش عالمان دين, همبستگى و يگانگى علما, دولت و مردم, دستاوردهاى بسيار والا و افتخارآميزى بهره ملت ايران كرد و سپاه ايران و نيروهاى رشيد مردمى از سرتاسر كشور و مردم سرزمينهاى اشغالى, دست به دست هم دادند و با تكيه بر خداوند متعال, و مدد از او, سپاه روس را زمين گير كردند و سرزمينها و شهرهايى كه زير سلطه روس بود, باز پس گرفتند و تزار روس, به يرمولف, فرمانده سپاه روسيه, در ناحيه قفقاز, خشم گرفته و او را بركنار كرد و پاسكيويچ را به فرماندهى سپاه قفقاز گمارد.)
همان/٣٤٩
ديرى نپاييد كه اين پيروزى درخشان, بر كام ملت ستمديده ايران و مردمان دربند در سرزمينهاى اشغالى و علماى جهادگر تلخ شد.
عباس ميرزا در جبهه شوش سهل انگارى كرد و فريب فرمانده روسى را خورد. قلعه شوش كه در محاصره سپاه ايران بود و هر آن ممكن بود فرو ريزد, با خدعه فرمانده روسى اين جبهه, با گنجه ارتباط برقرار كرد و سپاه روس, در جبهه گنجه, كه پيروزيهايى به دست آورده بود, از پشت به سپاه ايران حمله كرد و سپاه ايران را درهم شكست.
سيد مجاهد, عباس ميرزا را مقصر مى شناخت و او بر اين باور بوده كه عباس ميرزا, از روى عمد در جبهه شوشى, وارد كارزار نشده و با اين كه مى توانسته است, قلعه شوشى را از چنگ و سلطه روسها به درآورد, از اين كار سرباز زده و تن به مذاكره داده و در اين مذاكره با كلنل رويت, به سپاه روس, سه روز مهلت داده تا قلعه شوشى را تحويل دهند. اين مذاكره و سه روز مهلت, در شرايط سخت بحرانى و در يك گام به پيروزى كامل, نابخردانه, خلاف آيين جنگ و به دور از تدبير بوده است.
عباس ميرزا و دربار وقتى دريافتند, مجتهد بنام و با نفوذ و رهبر اين حركت بزرگ, از نقشه آنان آگاه شده و دريافته كه در جبهه شوشى, از روى عمد و به خاطر مسائلى, فرماندهى جنگ سهل انگارى كرده است, بنا را بر مخالفت با سيد مجاهد گذاشتند و عليه او دست به تبليغات گسترده اى زدند, تا آن جا كه شمارى را واداشتند كه با او رو در رو شوند و وى را ناسزا گويند. سيد مجاهد, از روى اعتراض و به خاطر خيانت فرماندهى, تبريز را ترك گفت.
ديگر علما نيز جبهه را ترك گفتند. روس به پيشروى ادامه داد و وارد تبريز شد.
پاسكيويچ, از سوى امپراطور روسيه دستور داشت, خود را به پايتخت برساند. عباس ميرزا, به پاسكيويچ, پيشنهاد مذاكره صلح داد. پاسكيويچ, شرايط بسيار سنگينى را براى عقد قرارداد پيشنهاد كرد. از جمله پنج ميليون تومان غرامت جنگ:
سفير انگليس, كه از پيشروى سپاه روس در هراس بود, به تكاپو افتاد تا شاه را از تهديد نظامى و نقشه هاى روسيه بياگاهاند و به پرداخت غرامت جنگى وادارد و زمينه را براى مذاكره صلح آماده كند.
شاه مبلغ چهار ميليون تومان به تبريز فرستاد. جلسه مذاكره, با ميانجى گرى, مك دونالد, در قريه تركمانچاى (واقع بر سر راه ميانه به تبريز) قرارگاه اردوى پاسكيويچ, بين وى و عباس ميرزا, ابوالقاسم قائم مقام, آصف الدوله و حاجى ميرزا ابوالحسن خان شيرازى تشكيل گرديد و عهدنامه اى در ١٦ فصل و يك قرارداد تجارتى در ٩ فصل نوشته شد و در تاريخ ٥ شعبان ١٢٤٣ برابر با ١٠ فوريه سال ١٨٢٨ ميلادى به امضاى نمايندگان ايران و روسيه رسيد.
(جنگهاى ايران و روسيه و عهدنامه هاى گلستان و تركمانچاى صفحات مذلت بارى از تاريخ ايران در دوره قاجاريه به شمار مى آيد. از دست رفتن سرزمينى زرخيز و پرجمعيت مانند قفقازيه جنوبى و گرجستان و ارمنستان, هرچند كه از لحاظ ارضى و اقتصادى جبران ناپذير بود, ليكن در برابر مقررات ديگر عهدنامه تركمانچاى از قبيل محدوديت ارضى ايران و سلب مالكيت ايران از درياى خزر و برقرار شدن حق قضاوت كنسولى (كاپيتولاسيون قضايى) درباره اتباع روسيه, كه لطمه شديدى به استقلال سياسى و قضايى ايران وارد آورد, قابل تحمل بود.
روسيه با عقد پيمانِ تركمانچاى, نفوذ سياسى خود را در ايران برقرار ساخت. و بايد اين حقيقت براى ملت ايران روشن گردد كه يكى از علل شكست ايران در جنگهاى قفقازيه و تسليم دربار ايران در برابر مطامع استعمارى روسيه, سياست شوم استعمارى انگلستان بود كه همواره مصالح و منافع ملت ايران را فداى مطامع خويش مى كرد. در زمينه جنگهاى ايران و روس, سياست خائنانه انگليس كه در خفا با دولت تزارى روس, براى تسلط بر ايران همداستان شده بود, شاه و درباريان ساده لوح ايران را فريب داد.)
ايران در دوره سلطنت قاجاريه/١٠٧ـ ١٠٨
١٠. سيد محمد مجاهد, در سال ١١٨٠هـ.ق در شهر كربلا ديده به جهان گشود. پدرش سيد على طباطبايى معروف به صاحب رياض از علماى بنام و مراجع بزرگ زمان خود بود.
جدّ مادرى وى, آقا محمد باقر اصفهانى, معروف به وحيد بهبهانى از علماى بنام آن روزگار بود. همو كه با انديشه تواناى خود با اخباريان به رويارويى برخاست.
سيد محمد, پس از فراگيرى پاره اى از دانشهاى پايه, به محضر ديگر عالمان و مدرسان نامور راه يافت, از آن جمله:
علامه بحرالعلوم, شيخ جعفر كاشف الغطاء, آقا محمدباقر هزارجريبى و مير عبدالباقى اصفهانى.
در گاه يورش وهابيان به كربلا و كشتار شيعيان بى پناه و غارت اموال و دارايى آنان, سيد محمد به ناگزير كربلا را به قصد ايران ترك گفت. نخست در كرمانشاه رحل اقامت افكند. سپس به اصفهان رفت و در اصفهان, سيزده سال ماندگار شد و به تدريس و تأليف پرداخت. در هنگامى كه او در اصفهان بود, جنگ ايران و روس, شعله ور شد. در سال ١٢٢٨هـ.ق پس از گذشت ده سال از جنگ, وى و ديگر علماى ايران و عتبات, رساله اى در باب واجب بودن جهاد با روسهاى كافر, نشر دادند.
سيد محمد, پس از درگذشت پدرش, به سال ١٢٣١هـ.ق به كربلا و پس از مدتى به كاظمين رخت كشيد. وى در جنگ دوم ايران و روس, براى بسيج مردم عليه روس و شركت در جبهه, به سال ١٢٤١هـ.ق به تهران آمد و با گروهى بزرگ از علما, به اردوى ايران در چمن سلطانيه پيوست و به جنگ مشروعيت بخشيد و آن را بر هركسى كه توانايى داشت واجب دانست. شركت او و فتواى حماسى كه عليه روس داد, مردم را برانگيخت و روس از سرزمينهايى كه در جنگ اول به چنگ گرفته بود, ناگزير عقب نشست; اما سهل انگاريها, بى تدبيرى هاى فرماندهى سپاه ايران, سبب گرديد, سپاه روس, جدى تر از پيش به سپاه ايران حمله كند و تا ارس بتازد. اختلاف بين سيد محمد مجاهد و فرماندهى سپاه ايران, بالا گرفت و سيد محمد ناگزير جبهه را ترك گفت و در بين راه, در ١٣ جمادى الثانى ١٢٤٢, چشم از جهان فروبست و پيكر پاكش به كربلا برده و به خاك سپرده شد.
از سيد محمد مجاهد آثار فقهى و اصولى ارزش مندى به جاى مانده است بدين شرح: المفاتيح فى الاصول, المناهل فى فقه آل الرسول, الوسائل الى النجاة, الاصلاح, جامع العباير, جامع المسائل, الجهادية و….
با استفاده از: ريحانة الادب, ج٣ـ٤/٤٠١ـ٤٠٢
مدخل صاحب مناهل; مجله حوزه شماره١٠٧ـ ١٠٨
١١. حاج ملااحمد نراقى, فرزند ملامهدى نراقى, به سال١١٨٥هـ.ق در كاشان ديده به جهان گشود. ملااحمد گامهاى نخست فراگيرى را در بوستانِ دانشِ پدر برداشت و از همان اوان, بُعد معنوى خود را نيز در همين باغ معنى پى ريخت و هر چه بر نردبان عمر فراتر رفت اين دو بال پرواز را با شكوه تر و تواناتر ساخت. محضر علمى و معنوى و سرشار از دانش و معرفت پدر را سخت غنيمت شمرد و از لحظه لحظه عمر خويش در اين سَرابُستان بهره برد و سپس همراه پدر, در سال١٢٠٥هـ.ق به عتبات رخت كشيد و در اين سفر علمى, هر دو, از محضر وحيد بهبهانى بهره مند شدند.
همراه پدر به ايران بازگشت و پدر به سال١٢٠٩هـ.ق دار فانى را وداع كرد و ملااحمد به سال١٢١٢هـ.ق, براى ادامه تحصيل به نجف رفت و از محضر بزرگان دانش و معرفت آن روزگار: سيدمحمدمهدى بحرالعلوم, آقاسيدعلى طباطبايى (صاحب رياض) شيخ جعفر نجفى كاشف الغطاء, ميرزامهدى شهرستانى بهره مند گرديد و به مقامات عالى علمى و معنوى دست يافت و به ايران بازگشت و در كاشان حوزه تشكيل داد, به تعليم و تربيت طلاب و هدايت مردمان همت گمارد و كم كم شهره آفاق شد و مرجعيت تام يافت و در دانش و مقامات معنوى زبانزد شد و هر كس جوياى كمال بود, بر كنار اين بركه فرود مى آمد و زاد و توشه مى گرفت و ره مى سپرد كه از آن جمله شيخ مرتضى انصارى است.
با استفاده از ريحانة الادب, ج٥ـ٦/١٦٠;
علماى مجاهد/٥١٧ـ٥١٨.
مقام علمى و معنوى و حوزه بابنيه و باشكوهى كه ملااحمد بنيان گذارد, در كانون توجه ها قرار گرفت و حوزه نفوذش بس گسترده و ژرف شد, تا آن جا كه فتحعلى شاه ناگزير گرديد براى مشروعيت بخشيدن به حكومت و ديندار جلوه دادنِ خويش, به او نزديك شود و چنين وانمود كند كه به دستورات شرعى او پاى بند است; امّا نراقى, برابر اصول و معيارهاى شرعى, با شاه قاجار و دستگاه حاكمه برخورد مى كرد. تا آن جا كه به مصلحت بود, به پيش مى رفت و آن جا كه به مصلحت مردم نبود و گرهى از كار بسته مردم و جامعه اسلامى نمى گشود, با تمام توان, پا پس مى كشيد.
ملااحمد نراقى, آگاهانه و با شناختى كه از جامعه اش داشت, پا به ميدان سياست گذارد و از سياست براى بالا بردن انديشه دينى, امنيت مردم, تنگ كردن عرصه بر مخالفان دين و فرقه هاى گمراه كنند و كمك به مردم ستمديده استفاده مى كرد و با همين انگيزه در هنگامه جنگ ايران و روس, رساله جهاديه نگاشت و در دور دوم جنگ ايران و روس در جبهه شركت جست و مردم را براى حضور در اين عرصه برانگيخت.
ملااحمد نراقى در عرصه هاى گوناگون نقش آفرينى كرد. از آثار و عرصه هاى تلاش او برمى آيد كه در انديشه ساختن جامعه اى بوده اخلاقى, پاك و به دور از آلودگيهاى دنيا, امّا بيدار و آگاه از سياستهاى روز و در گردش بر مدار ولايت فقيه و در حركت به سوى قلّه هاى دانش, آن هم در پرتو قرآن و دانش اهل بيت.
مجلّه حوزه, در شماره اى ويژه, زواياى فكرى, انديشه هاى روشن و شمه اى از كاركرد خالصانه او را در طول عمر, نمايانده است. نقبى به طرح و انديشه بلند او در باب ولايت فقيه زده و پرده هايى را از آن نموده و فراديد اهل فكر و انديشه گذارده است.
و چون روى پيوند او با شاه قاجار حساس بوده, اين فراز از زندگى وى را با دقت و همه سويه در بوته بررسى نهاده و به نكته هاى روشن و فرازهاى بلند دست يافته و براى استفاده اهل فكر و علاقه مندان به اين گونه بحثها و پژوهشها عرضه داشته و به پرسشها و شبهه هاى موجود در اين باب, پاسخ داده است. سرانجام, به جنگ ايران و روس پرداخته و نقش علما, از جمله ملااحمد نراقى را در اين كارزار, بازشكافته و به ياوه گوييها و دروغ پردازيهاى نويسندگانِ ناآگاه و يا قلم بمزد و جيره خور دربارها و استعمارگران, بر اساس مدارك و اسناد پاسخ داده است.
١٢.محمدجواد صافى گلپايگانى,٢٧شعبان سال١٢٨٧, يا١٢٨٨, در گلپايگان به دنيا آمد و در نزد پدر و ديگر مدرسان شهر زادگاه, دانشهاى مقدماتى را فراگرفت و به سال١٣٠٥هـ.ق به حوزه بزرگ اصفهان پيوست و تا سال١٣١٦هـ.ق در آن حوزه ماند و از دانش, اخلاق, سلوك معنوى و رفتار آميخته با عشق به اهل بيتِ عالمان و مدرسان حوزه بزرگ و باشكوه اصفهان بهره مند گرديد.
استادان و سازندگان شخصيت علمى, فكرى و اخلاقى او در حوزه اصفهان عبارت بودند از حضرات آيات: سيدمحمدباقر درچه اى (م: ١٣٤٢هـ.ق) ميرزاجهانگيرخان قشقايى (م:١٣٢٦هـ.ق) حاج آقانوراللّه اصفهانى (١٣٧٨ـ١٣٤٦هـ.ق) آقانجفى اصفهانى (١٢٦٢ـ١٣٣٢هـ.ق) شيخ محمدعلى ثقة الاسلام (١٢٧١ـ ١٣١٨هـ.ق) ميرزامحمدعلى تويسركانى اصفهانى (م بعد١٣١١ هـ.ق) ميرزامحمدعلى درب امامى, آقاميرزا محمدتقى مدرس (١٢٧٣ـ١٣٣٣هـ.ق) آقاميرزاهاشم چهارسوقى (١٢٣٥ـ ١٣١٨هـ.ق) سيدمحمدباقر خوانسارى (١٢٢٦ـ١٣١٣هـ.ق) آخوند ملامحمد كاشانى (١٢٤٩ـ١٣٣٣) آخوندملامحمدباقر فشاركى (م: ١٣١٤هـ.ق)
در كنار فراگيرى, آموزش هم مى داد و حوزه درسى بارونقى داشت و برجستگان در حوزه درسى او شركت مى جستند, از جمله آقاسيد جمال الدين گلپايگانى از برخورداران اين حوزه بود.
آقامحمدجواد صافى, به سال١٣١٦هـ.ق به گلپايگان بازگشت, تا آن چه از آموزه هاى دينى آموخته در شهر زادگاه خود به مردمان مؤمن آن ديار بياموزاند و رايَت دين محمدى را در جاى جاى شهر خود برافرازد.
پس از نُه سال تلاش علمى, تأليف, تدريس و راهنمايى و ارشاد مردم گلپايگان, درگاهِ نهضت مشروطيت, به تهران رفت و در مراحل گوناگون حركت حماسى مردم حضور داشت و در همه حال در كنار شهيد شيخ فضل اللّه نورى و همراه وى بود. حتى در روزهاى سخت كه دشمنان دين و ناآگاهان, عرصه را بر شيخ تنگ گرفته بودند.
او هيچ گاه دست از يارى شيخ شهيد برنداشت و در لحظه هاى حساس و بسيار دهشت انگيز كه فاتحان و وابستگان به استعمار در شهر جولان مى دادند و قصدشان بر اين بود كه خون شيخ را بريزند و آن عالم ربانى را پيش پاى استعمار قربانى كنند, در كنارش بود.
پس از شهادت شيخ و انحراف نهضت از مسير خود و چيرگى كسانى چون: يپرم خان ارمنى, سرداراسعد بختيارى و محمدولى خان تنكابنى, بر اركان حاكميت و سرنوشت مردم, تهران را ترك گفت و به گلپايگان بازگشت (١٢٢٧هـ.ق) در اين دوره, انحرافها و بدعتها, در حال گسترش بود كه عالمى بسان ايشان وظيفه داشت و رسالت خود مى ديد با كژانديشيها مبارزه كند و اسلام ناب را به مردم بشناساند و با منطق, استدلال و روشن گرى نگذارد مردم در دام گروه هاى انحرافى مانند بهائيت و تصوف بيفتند.
از ديگر سوى, در اين منطقه خانها و فئودالها, بيداد مى كردند و او وظيفه خود مى دانست به يارى مردم برخيزد و با خانها و فئودالهاى بى رحم و ستم پيشه درافتد و دستان پليد آنان را از سر مردم كوتاه و جلوى ستم و جفاى آنان را به مردم, بگيرد.
افزون بر مبارزه با خانها و فئودالها, كه با دستگاه پهلوى دمساز بودند, با رژيم پهلوى نيز به رويارويى برخاست و در برابر فساد اين رژيم واكنشهاى تندى نشان مى داد. در برابر كشف حجاب ايستاد و به روشنگرى پرداخت و با برگزارى مجالس عزادارى, در ايام عاشورا و ايام فاطميه, نگذاشت دستور رضاخان درباره عزادارى و مجالس وعظ و سخنرانى و برنامه هاى دينى, در گلپايگان اجرا شود. و گلپايگان را تا جايى كه در توان داشت از تيررس تهاجم فرهنگى و فرهنگ زهرآگين غرب به دور نگهداشت.
سرانجام, پس از سالها تلاش و تكاپو در راه نشر معارف و آموزه هاى اسلام ناب و مكتب اهل بيت و خدمت به مردم, در٢٥رجب١٣٧٨هـ.ق. چشم از جهان فروبست.
با استفاده از: ستارگان حرم, ج٤,
شرح حال محمدجواد صافى گلپايگانى
١٣. رضاخان, در٢٤اسفند١٢٥٦ش. برابر ربيع الاول١٢٩٥هـ.ق. در قصبه آلاشتِ سوادكوه مازندران به دنيا آمد. پدرش عباسقلى خان, با درجه ياورى افسر فوج سوادكوه بود. پدربزرگش مرادعلى خان باوند, از همين فوج بود كه در جنگ هرات كشته شد.
عباسقلى خان به سال١٢٥٤, در مأموريتى به تهران با دختر گرجى به نام زهرا ازدواج كرد. عباسقلى خان, با همسرش به آلاشت برگشت. زهرا در همين روستا, اولادش را به زمين گذاشت. چند روزى از تولد كودك نگذشته بود كه عباسقلى خان فوت كرد و همسرش به ناگزير, به خاطر بدرفتاريهاى خانواده شوهرش, آلاشت را با كودك چندروزه خود, به مقصد تهران, ترك گفت. با قافله اى كه به سوى تهران در حركت بود, همراه شد. سرما بيداد مى كرد. كودك در سر گدوك فيروزكوه, از سرما سياه شد. مادر پنداشت كودك مرده است. جسد را به چاروادارى سپرد تا دفن كند. چاروادار كودك مرده را در آخور طويله يكى از كاروانسراهاى بين راه جا گذاشت. ساعتى ديگر قافله ديگرى به آن كاروانسرا رسيد و يكى از كاروانيان صداى گريه كودكى از آخور طويله شنيد. به سوى صدا رفت, ديد كودكى قنداق شده در آخور طويله گذاشته شده است. اورا مى برد پيش اهل كاروان, گرم مى كند و شير مى دهد و همراه خود مى آورد, تا به كاروانى كه پيش از آنها حركت كرده, مى رسد و ماجراى كودك را با اهل آن كاروان بازمى گويد. مادر كودك از جريان آگاه مى شود و مى آيد كودك خود را بازمى گيرد.
مادر به همراه كودك, پس از چند ماهى كه در تهران مى ماند, به آلاشت بازمى گردد, كودك را به عمويش سرهنگ نصراللّه خان, كه در فوج سوادكوه فرمانده دسته پياده بود, مى سپارد و خود به تهران برمى گردد و پس از ده سال از فوت شوهرش, به همسرى قزاقى به نام دادش بيك درمى آيد. رضا, تا چهارده سالگى چيزى نياموخت. تا اين كه عمويش او را دراين سن به فوج سوادكوه سپرد و پس از مدتى, در اين فوج, با ماهى سه تومان استخدام گرديد.
سال١٣١٣هـ.ق. پس از مرگ ناصرالدين شاه, فوج سوادكوه براى حفاظت از سفارتخانه ها, بانك هاى خارجى و مؤسسات دولتى به تهران فراخوانده شد. رضاخان, در١٣١٩هـ.ق. وكيل باشى شد.
مظفرالدين شاه در سفر اول خود به اروپا, چند شصت تير وارد كرد. يكى از آنها را به قزاقخانه داد. ماژورسرهنگ عبداللّه خان, فرمانده گروهان شصت تير شد و رضا قزاق پياده وكيل باشى آن گروهان گرديد.
رضاقزاق, در آموزش نفرات زيردست خود, بسيار جديت مى كرد, به گونه اى كه افراد در تيراندازى بسيار ماهر شدند و رضاقزاق با اين كه درجه گروهبانى داشت اسمش در قزّاقخانه بر سر زبانها افتاد و كم كم در بين لوطى ها, قمه كشها و ورزشكاران شهرت يافت. رضاقزاق, فرمانده گروهانِ شصت تير, با گروهان خود, در سركوبى بسيارى از حركتها, شورشها و قيامها عليه حكومت مركزى, به كار گرفته مى شدند. در شهريور١٢٨٨در جنگى كه بين مخالفان حكومت و قواى حكومت در زنجان و اردبيل درگرفته بود, رضاقزّاق, جوهره خود را نماياند و ثابت كرد رحم و شفقت را نمى شناسد. پس از بازگشت از اين مأموريّت, به درجه سلطانى ارتقاء يافت.
در١٢٩٠, محمدعلى ميرزا, شاه مخلوع, به اتفاق ملك منصور ميرزا شعاع السلطنه و سالارالدوله وارد ايران شدند. سپاهى عظيم, براى به چنگ گرفتن تهران گردآوردند.
ارشدالدوله, پس از تصرف شاهرود, به سوى تهران حركت كرد. جنگى سخت در جعفرآباد ورامين, بين او و سرداربهادر و يپرم خان درگرفت. رضاخان هم, به رويارويى با ارشدالدوله برخاست. گروهان شصت تير به فرماندهى رضاخان, نقش برجسته اى در درهم كوباندن جبهه ارشدالدوله داشتند, به گونه اى كه جسارت و تهوّر آنها بر سر زبانها افتاد.
در همان هنگام سالارالدوله, با چهل هزار از ايل كلهر, به سوى تهران پيش آمد و پس از تصرف اراك و ملاير, در ساوه اردو زد. قواى از تهران, به فرماندهى يپرم و سرداربهادر و رضاخان با گروهان شصت تير, به رويارويى با سالار الدوله برخاستند.
در ارديبهشت١٢٩١ سالارالدوله از سمت كردستان به سوى تهران حركت كرد. پس از تصرف كردستان و كرمانشاه, به سوى همدان پيشروى كرد كه جنگ سختى بين او و عبدالحسين ميرزا فرمانفرما درگرفت. در اين جنگ يپرم خان كشته شد. در اين جنگ هم رضاخان, با شصت تير گروهان تحت فرمانش شركت داشت كه مقاومت گروهان شصت تير, سبب از هم فروپاشى سپاه سالارالدوله شد.
رضاخان سال١٢٩٢, براى سركوبى شورشيان تربت جام وباخزر به آن ناحيه اعزام شد و از عهده اين مأموريت هم به در آمد و به درجه ياورى رسيد و به آنزياد آذربايجان انتقال يافت. پس از چندى به فرماندهى تيراندازان آنزياد همدان گمارده شد. و ديرى نگذشت كه فرمانده گردان پياده همدان شد.
سال١٢٩٤ درجه سرهنگى گرفت. در همان سال با گردانش به تهران احضار شد و در بيرون دروازه قزوين اردو زد.
در ارديبهشت١٢٩٧سرهنگ رضاخان به فرماندهى فوج تيراندازان همدان گمارده شد و نشان سرتيپ سومى گرفت. سرتيپ رضاخان مأمور سركوبى قيام قهرمانان جنگل, به رهبرى ميرزاكوچك خان جنگلى شد.
سال١٢٩٩فرمانده فوج پياده آترياد تهران شد. و بعد به فرماندهى آترياد همدان گمارده شد و درجه سرتيپ دومى گرفت. و به بندرانزلى اعزام شد و در درگيرى با غازيان و بلشويكها, بسيارى از نيروهاى فوج رضاخان كشته شدند و واحد رضاخان شكست خورد. فرمانده قزاقخانه,با دو گردان پياده و تيرانداز, براى سركوب قيام جنگل, به رشت اعزام شد. در پنجاهمين سال تأسيس قزاقخانه در ايران, سرتيپ دوم رضاخان, ميرپنج شد.
سپهدار رشتى, رئيس الوزرا شد. نخستين كارى كه از سوى او انجام گرفت بيرون راندن افسران روسى بود. با بيرون راندن استاروسلسكى, فرمانده قزاقخانه و افسران روسى, تمامى فرماندهان قزّاق از ميان افسران ايرانى انتخاب شدند. احمدشاه, سردارهمايون را به فرماندهى قزاقخانه برگمارد. رضاخان ميرپنج, فرمانده آترياد همدان شد. آترياد همدان, پس از شكست از قهرمانان جنگل, عقب نشينى كرد, به جاى همدان به قزوين آمد و در قريه اى به نام آقابابا, در جاده رشت اردو زد.
سردارهمايون, در بين قزاقان جايگاهى نداشت. با اين كه فرد تحصيل كرده اى بود و از خانواده اى اصيل و باسابقه, بيش تر در پستهاى ادارى خدمت كرده بود, نه در ميدانهاى جنگ.
رضاخان ميرپنج, سردارهمايون را شايسته اين مقام نمى دانست; از اين روى, به مخالفت با وى برخاست. در گراندهتل قزوين, در نطقى, اين انتصاب را بى جهت خواند. در اين فكر بود كه به هر نحوى هست بايد فرماندهى قزاقخانه را در دست بگيرد. با احمدشاه و بسيارى از سرداران ديدار كرد.. تا اين كه در دى ماه١٢٩٩, ژنرال آيرونسايد, فرمانده قواى انگليسى در ايران, كه در ضمن برابر قرارداد١٩١٩, مأموريت داشت قزاقهاى ايرانى را تجديد سازمان كند, از اردوهاى قزوين بازديد كرد. در جريان اين بازديد و پس از آن, ديدارهايى بين او و رضاخان انجام گرفت. ژنرال انگليسى به رضاخان گفته بود: هر گونه كمك به شما خواهم كرد.
با استفاده از: شرح حال رجال سياسى
و نظامى معاصر ايران, ج١/٣٨٩ـ٤٠١
آيرونسايد در دفترچه يادداشت روزانه خود پس از اين بازديد درباره رضاخان ميرپنج نوشته است:
(رضاخان, فرمانده آترياد تبريز, يقيناً, يكى از مناسب ترين افسران است. به گفته اسميت [سرهنگ دوم, هنرى اسميت را آيرونسايد, به نظارت بر دائره بودجه قزاقخانه در تجديد سازمان جديد, برگمارده بود] اگر چه اين افسر بايد تحت امر فرماندار سياسى اعزامى از تهران كار كند, مع هذا, او را به عنوان رئيس واقعى مى شناسند.)
انگليسيها در ميان ايرانيان/٣٦١
در چهاردهم ماه ژوئيه, آيرونسايد دوباره به ديدار قزاقها مى رود و در دفترچه يادداشت روزانه خود مى نويسد:
(به ديدار قزّاقهاى ايرانى رفتم. اوضاع آنها را مورد دقت قرار دادم. اسميت, اوضاع آنها را به واقع مرتب كرده است. حقوق خود را سر موعد دريافت مى كنند و افراد, داراى لباس و چادر سرپناه هستند.… فرمانده قزاقها [سردارهمايون] موجود بى ارزش و حقيرى است. روح و قلب اين جمع, سرهنگ رضاخان است, مردى كه از مدتها پيش در جست و جوى او بوده ام. اسميت مى گويد رضاخان مورد خوبى است و من به او گفته ام كه همايون را آزاد بگذارد, تا به سَرِ زمين و آب خود برگردد.) همان/٣٦٢
آيرونسايد در همين تاريخ, چهاردهم ژوئيه١٩٢١, در يادداشتهاى روزانه خود مى نويسد:
(عقيده شخصى من اين است كه: قبل از آن كه بروم, بايد قزّاقها را روانه كنم…. حقيقتاً مشكل ما, فقط با ايجاد يك ديكتاتورى نظامى مرتفع خواهدگرديد و سپس ما قادر خواهيم بود, بدون هر مشكلى از اين كشور خارج شويم.) همان/٣٦٣
آيرونسايد, در سى و يكم ماه ژانويه, همراه هنرى اسميت, با رضاخان ديدار مى كند. درباره اين ديدار چيزى يادداشت نمى كند و فقط در عبارت كوتاهى مى نويسد:
(رضاخان, آرزو مى كند مصدر كارى شود و از اين كه در حال حاضر كاره اى نيست, سخت اظهار دلتنگى مى كند.) همان/٣٦٣
ديدار آخرِ آيرونسايد با رضاخان, در دوازدهم فوريه روى مى دهد. وى درباره اين ديدار و گفت و گوهاى انجام گرفته مى نويسد:
(با رضاخان, گفت و گوهاى لازم را انجام داده و شخصاً او را در رأس قواى قزاق قرار دادم. او به واقع, همان مورد درستى است كه به دنبالش بوده ام. به او گفتم كه قصد دارم كم كم, نظارت خودم را از او منقطع كرده و امكان بدهم تا به روى پاى خود بايستد. همچنين به او خاطرنشان ساختم تا درهنگام حركت ستون به سوى مَنجيل همراه اسميت, به سر وقت شورشيان رشت برود.) همان/٣٦٤
و مى نويسد:
(… دو نكته را به او گوشزد كردم:١. او اصلا ًنبايد به فكر نارو زدن بيفتد; چرا كه اين كار موجب نابودى او شده و نتيجتاً به سود انقلابيون تمام خواهدشد.٢. شاه به هيچ عنوان نبايد از كار بركنار شود.) همان
دو روز بعد از اين ديدار, آيرونسايد براى مأموريتى جديد, به بغداد فراخوانده شد. او پيش از ترك تهران, با احمدشاه ديدار كرد. و در اين ديدار از او خواست, رضاخان را مورد توجه قرار دهد.
در عصر همان روزى كه آيرونسايد ايران را ترك گفت, ٢٥بهمن ١٢٩٩, رضاخان قزاقان تحت فرمان خود را به سوى تهران حركت داد. در دوم اسفند در شاه آباد, به دستور او قواى قزاق اردو زدند. سيدضياء الدين, در حالى كه عبا و عمامه را تبديل به سردارى و كلاه پوستى نموده بود, به اتفاق ماژور مسعودخان, در شاه آباد حضور يافت و با رضاخان ميرپنج آشنايى پيدا كرد. دراين ديدار مقدارى پول در اختيار رضاخان قرار داد, تا تمامى حقوق معوقه سربازان, درجه داران, و افسران را پرداخت كند. در نخستين دقايق روز سوم حوت, قزاقان وارد تهران شدند.
سرونيس رايت, سفير انگليس در ايران, و نويسنده كتاب انگليسيها در ميان ايرانيان مى نويسد:
(وزير مختار انگلستان, صبح روز بعد, با شاه ديدار و گفت و گو نمود. او در ضمن اين ملاقات, به شاه توصيه كرد, تا با رهبران كودتا رابطه برقرار كرده و تقاضاى آنها را بپذيرد. چرا كه اين, تنها راه باقى مانده است….
چهار روز پس از آن, شاه با صدور اعلاميه اى موافقت كامل خود را با خواسته هاى ارتش اعلام نمود. در همين اعلاميه, انتصاب سيدضياء الدين طباطبايى به رياست الوزرائى پيش بينى شده بود. به رضاخان نيز در اين اعلاميه سردار سپه اطلاق گرديده و رياست كل قوا برعهده او نهاده شده بود.) همان/٣٦٥
آيرونسايد در اين هنگام در بغداد به سر مى برد و نتيجه تلاشهاى خود را در ايران مى ديد, در دفتر يادداشتهاى روزانه اش مى نويسد:
(كودتائى در تهران به دست رضاخان روى داده است.… رضاخان, به پيروى از قول و قرارى كه با من داشته است, نسبت به شاه اعلام وفادارى نموده.… بايستى همه بدانند كه طراح واقعى كودتا من بوده ام و نبايد تصور كنند كه من فقط حرف آن را زده ام.) همان/٣٦٦
هنرى اسميت (عضو هيأت نظامى انگليس, كه بر اساس قرارداد ١٩١٩جهت كمك به تجديد سازمان ارتش, به ايران اعزام شده بودند) مى گويد:
(كودتاى قزّاقها در تهران, با علم و اطلاعِ سفارت انگلستان و با سازماندهى اين سفارت به وقوع پيوست.) همان
١٤. آتاتورك. مصطفى كمال: بنيان گذار و نخستين رئيس جمهور تركيه (١٣٤٢ـ١٣٥٧ق/١٩٢٣ـ١٩٣٨م) در سالونيك (در آن زمان تابع امپراطورى عثمانى و اكنون جزء يونان است) به دنيا آمد. پدرش, عليرضا, كارمند گمرك سالونيك, در دوران كودكى پسر درگذشت. مادرش زبيده, تربيت او را به عهده گرفت.
در سالونيك, مدرسه ابتدايى را به پايان برد و در همان جا, وارد مدرسه نظام شد (١٣١١ق/١٨٩٣م) حافظه و هوش بالايى داشت. در رياضيات استعداد ويژه اى از خود بروز داد. معلم رياضيات, لقب كمال را به نام وى افزود.
در١٣١٣ق/١٨٩٥م. مدرسه نظام را به پايان برد و وارد مدرسه نظامى موناستر (اكنون بيتولا, جزء يوگسلاوى) شد. در١٣١٧ق/١٨٩٩, به آموزشگاه نظامى استانبول رفت. و در ١٣٢٠ق/١٩٠٢م. با درجه ستوان يكمى, از آن بيرون آمد.
سپس در دانشگاه جنگ, رشته پياده به آموزش ادامه داد. در١٣٢٣ق/١٩٠٥م. اين دوره را به پايان رساند. با درجه سروانى مأمور به خدمت در هنگ مستقر در دمشق گرديد.
در دمشق, با چند تن از دوستانش, انجمن سرّى (وطن و حرّيت) را بنياد نهاد.
در شعبان١٣٢٥ق/سپتامبر١٩٠٧م. به سالونيك برگشت و به جمعيت (اتحاد و ترقى) پيوست. در١٣٣٠ق/١٩١١م. نيروهاى ايتاليايى, به طرابلس ليبى, كه آن زمان تابع عثمانى بود, يورش بردند. مصطفى كمال به كمك نيروهاى مردمى, حملات پارتيزانى را عليه نيروهاى ايتاليايى, سازمان داد. در همين سال به درجه سرگردى رسيد.
در١٣٣٢ق/١٩١٣م. به عنوان وابسته نظامى به صوفيه فرستاده شد. در اين جا بود كه با مظاهر تمدن اروپايى آشنا شد و شيفته آن تمدن گرديد. در همين سال, به درجه سرهنگى ارتقا يافت.
در آغاز جنگ جهانى, به فرماندهى لشكر نوزدهم گمارده شد. او دو بار در گليبولو, از پيشروى نيروهاى انگليسى به سوى استانبول جلوگيرى كرد. به همين مناسبت در جرايد عثمانى, به منجى استانبول شهرت يافت.
در سال١٣٣٥ق/١٩١٦م. به هنگام خدمت در جبهه خاورى, مانع پيشرفت نيروهاى روسيه به سوى جنوب گشت و به درجه سرتيپى ترفيع يافت.
در ذيقعده ١٣٣٦ق/اوت١٩١٨به فرماندهى ارتش هفتم عثمانى, كه در فلسطين مستقر بود, گمارده شد. پس از عقد پيمان مندرس در٢٤محرم١٣٣٧ق/٣٠اكتبر١٩١٨م. افسران و فرماندهان آلمانى, كه در ارتش عثمانى خدمت مى كردند, به كشور خويش بازگشتند و فرماندهى تمامى نيروهاى جبهه جنوب خاورى, به عهده مصطفى كمال واگذار شد و در صفر١٣٣٨ق/نوامبر١٩١٩م. از اين مقام بركنار شد.
برابر پيمان, مُندرُس, حاكميت بخش گسترده اى از سرزمينهاى زير فرمان دولت عثمانى, به متفقين سپرده شد و افزون بر اين, دولت عثمانى از داشتن ارتش, محروم گشته بود. در اين برهه گروه هاى بسيارى, با هدفهاى گوناگون, تشكيل يافتند. پاره اى قوميت گرا و تجزيه طلب و پاره اى مخالف هر گونه تجزيه طلبى. و پاره اى هم به دفاع از حكومت عثمانى, به عرصه آمدند. هيأت حاكمه, چاره را در اين مى ديد كه براى ادامه چيرگى خويش بر مردم, كشور را تحت الحمايه انگلستان سازد. امّا گروهى از مهم ترين روشنفكران ترك, از جمله روزنامه نگاران, پذيرش قيموميت ايالات متحده بر دولت عثمانى را تبليغ مى كردند. در برابر اين دو گروه كسانى ديگر كه مصطفى كمال, سخنگوى آنان بود, بر اين نظر بودند كه حفظ سرزمينهاى امپراطورى عثمانى ممكن نيست, بايد دولت تازه اى بر پايه پيوندهاى ملى تشكيل شود. اين ديدگاه را اينان با مقامات عالى رتبه, سلطان و وزيرانش مطرح كردند, مورد پذيرش آنان قرار نگرفت. امّا مصطفى كمال و دوستانش, از فرماندهان ارتش, بر اين نظر پاى مى فشردند اينان, با پيمان آتش بس مُندرُس, بويژه مواد مربوط به انحلال ارتش, به هيچ وجه موافق نبودند و در محافل گوناگون به مخالفت برخاستند.
مصطفى كمال, در تاريخ ١٤شعبان١٣٣٧ق/١٥مه١٩١٩م. زمانى كه نيروهاى يونانى, اِزمير را اشغال كردند, از سوى سلطان, به سمت بازرس ارتش سوم گمارده شد. قدرتى كه بالاتر از همه مقامات لشكرى و كشورى بود.
در اين مقام بود كه با هماهنگى فرماندهان نظامى, در بخشنامه اى در تاريخ٢٣رمضان/٢٢ژوئن از نيروهاى ارتش خواست كه به تقويت خود بپردازند و به انحلال ارتش به هيچ روى توجه نكنند.
همچنين اعلام كرد: به هدف گرفتن يك تصميم ملى, كنگره اى در سيواس, با شركت٣نفر از هر استان تشكيل خواهدشد. و نيز به تمام مقامات كشورى و لشكرى اخطار كرد كه بايد از خود وى دستور بگيرند.
اين بخشنامه ها, موجى از خوشحالى در بين ارتشيان برانگيخت. زيرا هم از انحلال ارتش جلوگيرى مى شد و هم ارتش قدرت مندانه در رأس هرم بود.
حكومت عثمانى كه از كارهاى او سخت ناخشنود بود, دستور داد كه به استانبول برگردد. امّا او از اين دستور سرپيچى كرد و وارد ارز روم شد. مقامات كشورى و لشكرى ارز روم دستور داشتند وى را بازداشت كنند, امّا چنين نكردند و او آزادانه وارد ارز روم شد.
در٩شوال١٣٣٧, ٨ژوئيه١٩١٩, از ارتش كناره گيرى كرد و در٢٤شوال/٢٣ژوئيه, به عنوان نماينده ساده وارد كنگره ارز روم و به رياست آن برگزيده شد.
به پيشنهاد مصطفى كمال, كنگره, متن منشور ملّى را, كه در آن تماميت ارضى كشور و ضرورت جنبش ملى تأييد مى شد, تصويب كرد.
در١٢ذيحجه/٤سپتامبر, كنگره ملّى سيواس گشوده شد. در آن جا هم, مصطفى كمال, به رياست كنگره برگزيده شد.
در اين كنگره, تمامى مصوّبات كنگره ارز روم تأييد شد.
در٤ربيع الثانى١٣٣٨, مصطفى كمال, مركز مبارزه را به آنكارا انتقال داد. در اين برهه, انتخابات عمومى برگزار گرديد, طرفداران مصطفى كمال اكثريت آراء را به خود اختصاص دادند و اصول منشور ملّى را به تصويب مجلس نمايندگان رساندند.
در٢٤جمادى الثانى١٣٣٨ق/١٦مارس١٩١٩م. نيروهاى انگليس استانبول را اشغال كردند و مجلس نمايندگان را منحل ساختند.
در٤شعبان١٣٣٨/٢٣آوريل١٩٢٠م. پس از يك انتخاب ديگر, مجلس بزرگ تركيه در آنكارا گشوده شد و نمايندگان, وى را به رياست برگزيدند.
به پيشنهاد مصطفى كمال, قانونى به تصويب رسيد كه برابر آن, نام كشور, به تركيه تغيير يافت و تصريح گرديد حق حاكميت و نيروى اجرايى, توسط مجلس اعمال خواهد شد. برابر همان قانون, مصطفى كمال به رياست مجلس, مقام نخست وزيرى و رياست كشور را به دست آورد.
در٢٢شعبان١٣٣٨ق/١١مه١٩٢٠م. دولت استانبول, مصطفى كمال را به مرگ محكوم كرد. امّا از آن جا كه وى بر بخشهاى مهم كشور حاكم گشته بود, دولت استانبول, كارى از پيش نبرد.
مصطفى كمال, هر مقاومتى را در برابر خود, درهم مى كوبيد.
فرانسويها در جنوب سرزمينهاى تركيه را تخليه كردند و حكومت آنكارا را به رسميت شناختند.
در٢٥ذيقعده١٣٣٨ق/١٠اوت١٩٢٠م. انگليسيها دولت عثمانى را به امضاى پيمان (سور) وادار ساختند. به موجب اين پيمان, به ارتش يونان اجازه داده مى شد كه منطقه اشغالى خود را گسترش دهد. دولت آنكارا اعلام كرد: اين قرارداد را به رسميت نمى شناسد.
در٣٠ذيقعده١٣٣٩ق/٥اوت١٩٢١م. مجلس ملى, مصطفى كمال را به فرماندهى كل قوا برگزيد.
در٢١ذيحجّه١٣٣٩/٢٦اوت١٩٢٢, ارتش تركيه به فرماندهى مصطفى كمال, ارتش يونان را در هم شكست و ارتش يونان, ناگزير از آناتولى واپس نشست.
پس از اين پيروزى, با ميانجيگرى متفقين, قراردادِ ترك مخاصمه بين تركيه و يونان امضا شد و بر مبناى آن, يونانيها, سرزمينهاى تركيه را تخليه كردند.
و در همين هنگام انگليسيها, چناق قلعه و استانبول را كه در اشغال خود داشتند, به دولت مصطفى كمال سپردند. در١١ربيع الاول ١٣٤١ق/اول نوامبر١٩٢٢م. مجلس ملى, به پيشنهاد مصطفى كمال, سلطنت را از خلافت جدا اعلام كرد و به انقراض سلطنت رأى داد. در نتيجه, وحيدالدين, آخرين سلطان عثمانى, كشور را ترك كرد و پسرعموى او عبدالحميد دوم (١٣٦٤ق/١٩٤٤به عنوان اولين و آخرين خليفه اى كه از امتيازات سلطنت برخوردار نبود, منصوب گرديد.
در١٠ذيحجّه١٣٤١ق/٢٤ژوئيه١٩٢٣م, كنفرانس لوزان تماميت ارضى تركيه و استقلال كامل آن را اعلام داشت. در١٨ربيع الاول١٣٤٢ق/٢٩اكتبر١٩٢٣م, مصطفى كمال, به عنوان نخستين رئيس جمهور تركيه انتخاب گرديد.
مصطفى كمال در٢٤رجب١٣٤٢ق/اول مارس١٩٢٤م. در سخنرانى خود در مجلس, خواستار الغاى خلافت شد.
مجلس ملى در تاريخ٢٦رجب١٣٤٢ق/٣مارس١٩٢٤م. به الغاى خلافت رأى داد.
بدين سان حكومت٦٠٠ساله آل عثمان برافتاد.
با استفاده از دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج١ / ٨٥ـ٨٧
مصطفى كمال, به گونه بسيار خشونت آميز, به دگرگونى نظام فرهنگى و حقوقى و آداب و سنتهاى مردم پرداخت و اسلام زدائى را سرلوحه برنامه هاى خود قرار داد.
او, ديكتاتورى بود كه هيچ مخالف و رقيبى را برنمى تابيد. هر كس عليه او برمى خاست و سياستهاى او را برنمى تابيد, از سر راه برداشته مى شد.
جواهر لعل نهرو, او را ديكتاتور مى دانست كه به هيچ روى نمى توانست مخالفان خود را برتابد:
(عطش قدرت در ديكتاتورها با افزايش قدرت شان زياد مى شود و هرگز پايان نمى پذيرد و اقناع نمى شود. يك ديكتاتور, هرگز نمى تواند هيچ گونه مخالفتى را تحمل كند و به همين قرار, مصطفى كمال هم نسبت به مخالفان خود, به شدت رفتار كرد. و كوششى كه به وسيله يكى از متعصبان مذهبى براى كشتن او صورت گرفت, مقدمه اقدامات او براى نابود ساختن تمام مخالفانش گرديد.) نگاهى به تاريخ جهان, ج٣/١٣٦٥
مصطفى كمال, تمامى مخالفان و رقيبان و انتقادگران را سركوب كرد و يا به سكوت واداشت. تركيه را به گورستان دگرساخت. همه جا را سكوت فراگرفته بود, سكوت مرگبار. دادگاه هاى استقلال, بى رحمانه مخالفان را درو مى كرد. حتى كسانى كه در مبارزات استقلال طلبانه همراه و همگام با او در حركت بودند, از اين تصفيه هاى خونين در امان نماندند.
پس از سركوبى و پديد آوردن فضاى خفقان آور, به اجراى افكار خود پرداخت. افكار بسيار سطحى و پست و به هيچ مايه اى از دگرگونى آفرينى در چشم اندازها و در زواياى و لايه هاى اجتماع و تعالى بخشى به ديدها و نگاه ها.
او در گام اول اجراى انديشه هاى خود, به كلاه فينه حمله كرد و ممنوع ساخت كسى آن را بر سر بگذارد.
او مى پنداشت با برداشتن كلاه فينه, مردم به تمدن فرنگ نزديك مى شوند, فرنگى كه سخت شيفته آن بود و مى خواست كشورش به آن سمت حركت كند. ولى فكر نكرده بود كه بايد دگرگونى در آن چه داخل سرهاست انجام بگيرد, نه آن چه بر روى سرهاست. اروپاييها اگر از تمدن و فرهنگى برخوردار شده اند, به خاطر دگرگونى بوده است كه در مغزشان به وجود آورده اند, نه در كلاه و پوشاك شان.
جواهر لعل نهرو درباره اين اقدام شگفت انگيز مصطفى كمال, امّا به پندار او با معنى و مقدمه براى كارهاى بزرگ, مى نويسد:
(وقتى كه مصطفى كمال هر نوع مخالفت و مقاومت را از ميان برد, ديكتاتور بدون رقيب كشور گشت و عصمت پاشا (عصمت اينونو) هم مرد دست راست او بود. در اين موقع, به اجراى افكار بسيارى كه در سر داشت پرداخت و كار خود را با يك اقدام كوچك كه در عين حال بسيار مشخص و پرمعنى بود, شروع كرد. يعنى به كلاه (فينه) حمله برد. كلاه (فينه) مظهر و نشانه اى براى فرد ترك و تااندازه اى مظهرى براى يك فرد مسلمان شده بود. كمال پاشا كار خود را با احتياط و از ارتش شروع كرد. سپس خودش با كلاه اروپايى در مجامع عمومى ظاهر گشت كه موجب حيرت همه كس مى شد.
و بالأخره قانونى وضع كرد كه به سر گذاردن كلاه فينه, جرم و خيانت شمرده مى گشت! به ظاهر خيلى عجيب به نظر مى رسد كه براى كلاه اين همه اهميت قائل شوند. زيرا آن چه بيش تر اهميت دارد, چيزى است كه در داخل سرها مى باشد, نه بر روى سر. امّا گاهى اوقات, چيزهاى كوچك, خود مظهرى از چيزهاى بزرگ مى شوند. كمال پاشا با حمله به كلاه فينه, كه چيزى بى گناه و كم اهميت بود, در واقع عادات قديمى و تعصبات مذهبى را مورد حمله قرار مى داد.) همان/١٣٦٦
سپس از كارهاى بعدى او چنين گزارش مى دهد:
(مصطفى كمال, پس از آن كه در اين نخستين اقدام خود پيروز گشت, يك قدم دورتر رفت تمام صومعه ها و خانه هاى مذهبى را منحل ساخت و اموال و املاك آنها را به نفع دولت ضبط كرد.)
(پيش از اين اقدام, مدارس مذهبى اسلامى نيز منحل شده بود و به جاى آنها, مدارسِ عادى غير مذهبى به وجود آمده بود.)
(تغييرات اساسى و كلى در قوانين به وجود آمد. تا آن زمان, در بسيارى از امور, تعليمات و مقررات,قرآن و قوانين (شريعت) ملاك عمل بود. امّا به دستور كمال پاشا, قانون مدنى سوئيس و قانون جزايى ايتاليا و قانونِ بازرگانى آلمان, ترجمه شد و در تركيه معمول گرديد.
اين امر, به معنى آن بود كه در وضع زندگى شخصى اشخاص تغييرات كلى و اساسى پيش مى آمد و مقررات ازدواج وارث و غيره نيز تغيير مى يافت. قوانين قديمى اسلامى نيز در اين موارد هم تغيير پذيرفت. داشتن زنان متعدد نيز ممنوع گرديد.)
(كمال پاشا, مخصوصاً مى خواست كه زنان از تمام بندهاى كهن آزاد شوند. به اين منظور,يك انجمن دفاع از حقوق زنان, تشكيل شد و انواع مشاغل به زنان رجوع گرديد. چادر و حجاب, نخستين چيزى بود كه به شدت مورد حمله قرار گرفت و با سرعت نمايانى از ميان رفت.)
(كمال پاشا, رقصهاى اروپايى را نيز بسيار تشويق مى كرد. نه فقط خود او خيلى از رقصيدن خوشش مى آمد, بلكه اين كار در نظر او, به آزادى زنان و رواج تمدن غربى كمك مى كرد.
در تركيه, كلاه و رقص, شعارهاى پيشرفت و تمدن شمرده مى شد! در واقع, اين دو چيز مظاهر بسيار حقيرى براى تمدن غرب هستند. امّا لااقل در تغيير ظواهر اثر داشتند و تركيه با اين وسيله, كلاه ِخود, لباسِ خود و طرز زندگى خود را تغيير داد.)
همان/١٣٦٦ـ١٣٦٧
١٥. امان الله خان (١٢٧١ـ١٣٣٩ش/١٨٩٢/١٩٦٠ك.) سومين پسر امير حبيب الله خان باركزايى است. در روزگار جوانى, به هوادارى از استاد و پدر زن خود, محمود طَرزى و انديشه هاى او شهرت داشت.
محمود طرزى, نويسنده معروف افغان, سالها در عثمانى مى زيسته و در آن ديار, با افكار و انديشه هاى سيد جمال الدين اسدآبادى آشنا شده است. پس از بازگشت به افغانستان (جمعيت جوان) و نشريه سراج الاخبار را بنيان نهاد.
هفته نامه سراج الاخبار سهم به سزايى در بيدارى افكار افغانها داشت و جمعيت افغانستان جوان, خواهان دگرگونيهاى بنيادين و اساسى در بنيادهاى فرهنگى, اجتماعى و اقتصادى افغانستان بود و امان الله خان كه محبوبيت و نفوذى ميان مردم و پيرامونيان امير حبيب الله خان داشت, نماينده اين جريان در دربار پدرش به شمار مى رفت.
او, پس از كشته شدن پدرش در ١٢٩٧ش/١٩١٩م. در ٤ اسفند, سلطنت خود را اعلام كرد. نظاميان و مردم, به حمايت از او برخاستند.
امان الله خان در آغاز حكومت در بيانيه اى هدف خود را به دست آوردن استقلال و آزادى افغانستان, تدوين قانون و تأمين نيازهاى جامعه, مشاركت مردم, اداره دولت براساس و پايه (وشاورهم فى الامر) اعلام كرد و از همه مردم خواست: به پشتيبانى از دين و دولت و وطن خود قيام كنند.
در اين برهه, موج ضد انگليسى, افغانستان را فراگرفته بود. چون نظارت بر سياست خارجى افغانستان به موجب قرارداد ١٩٠٥م در ازاى دريافت ١٦٠ هزار ليره بريتانيا, به آن كشور واگذار شده بود, امان الله خان در ١٢ اسفند ١٢٩٧ش/٣ مارس ١٩١٩, اصل استقلال سياسى افغانستان را به نايب السلطنه هندوستان گوشزد كرد. و در ملاقات با لُرد چِلمسفورد, نماينده بريتانيا در افغانستان, بر آن تأكيد ورزيد, چون با بى اعتنايى بريتانيا روبه رو شد, در عمل سياستى مستقل پيش گرفت و اعلام استقلال كرد و اتحاد شوروى, نخستين كشورى بود كه استقلال افغانستان را به رسميت شناخت.
در اين زمان جنبشهاى ملى گرايانه ميان پشتوها و قيام هنديان عليه انگليسيها, امان الله خان را به رويارويى نظامى با انگلستان برانگيخت. اما به خاطر ضعف سازماندهى قواى نظامى افغانها و برترى نظامى قواى انگليسى كارى از پيش نبرد. تنها در جبهه قندهار, محمد نادرخان, قواى انگليسى را درهم شكست و به عقب نشينى واداشت.
در اين جنگ با اين كه هيچ يك از دو طرف جنگ به پيروزى مطلق دست نيافت, اما اقتدار انگلستان درهم شكست و نفوذ استعمارى آن كشور پايان پذيرفت. در اين زمان, معاهده صلح ميان انگلستان وافغانستان در راولپندى, به امضا رسيد (١٧ مرداد ١٢٩٨ش/ ٨اوت ١٩١٩م.)
امان الله خان, پس از به دست آوردن استقلال سياسى و استوارسازى پايه هاى حكومت خويش, به تلاش گسترده اى دست زد كه افغانستان را از انزواى سياسى به در آورد. از اين روى, هيأتهايى به قصد مذاكره و ايجاد رابطه با كشورهاى اروپايى و كشورهاى همسايه گسيل داشت. در پى آن, روابط دوستانه اى با شوروى برقرار كرد. در اين پيمان دوستى, شوروى متعهد شد به افغانستان كمكهاى اقتصادى و علمى بكند. تشكيل نيروى هوايى در اين كشور از جمله دستاورد اين روابط بود.
امان الله خان, با الهام از افكار محمود طرزى و جمعيت افغانستان جوان, دست به دگرگونيهايى در بافت فرهنگى, ادارى, نظامى و اقتصادى كشور زد كه چون با سنتهاى كهن و باورهاى ريشه دار مردم ناسازگارى داشت, با شكست روبه رو شد. در اين دوره, براى نخستين بار قانون اساسى افغانستان تدوين شد (١٣٠٣ش/ ١٩٢٤م) و مجلسى به نام شوراى دولت, كه اعضاى آن انتصابى شاه و انتخابى ملت بودند, برپا گشت. اين اقدامها با شورش مردم پاكتيا, بخصوص مردم خوست كه از فساد و بدرفتارى مأموران دولت به جان آمده بودند, متوقف شد.
امان الله از ١٣٠٦ش/١٩٢٧م. دست به يك مسافرت طولانى به كشورهاى آسيايى و اروپايى زد. در اين سفر, از غرب اثر پذيرفت و در انديشه او دگرگونيهايى پديد آمد و چنان از غرب و در سفر به تركيه از آتاتورك, اثر پذيرفت كه در برگشت به افغانستان, براى پديد آوردن دگرگونى همه سويه در افغانستان به خشونت روى آورد. پس از بازگشت اصلاحاتى را با تحميل به تصويب رساند. به تلاش گسترده اى دست زد كه فرهنگ غرب را در افغانستان گسترش و قوانين غربى را به جاى شريعت اسلامى رايج سازد و دايره نفوذ علما و روحانيون را محدود كند. كه اين حركت, با مخالفت سرتاسرى مردم, علماى دين, نخبگان و حتى ياران و مشاوران وى از جمله محمود طَرزى روبه رو شد.
امان الله خان, كه با چهره مذهبى و اسلام گرايى روى كار آمده بود و خود را داراى مسؤوليت سنگين امانت و امارت مى دانست, به جايى رسيد كه اسلام زدايى از افغانستان را سرلوحه برنامه هاى خود قرار داد و علماى دينى به تكفير و رويارويى با وى برخاستند. در اين ميان حبيب الله كلكانى, معروف به بچه سقّا, با پشتيبانى علما و رهبران دينى, خود را فرمانرواى افغانستان خواند و با قواى خود, رو به كابل نهاد. با اين كه امان الله خان از مواضع خود دست برداشت; اما بچه سقّا از پيشروى به سوى كابل خوددارى نورزيد و همچنان به سوى كابل پيش تاخت. امان الله خان چون در خود تاب مقاومت نديد, گريخت و سرانجام از طريق هند به ايتاليا رفت.
با استفاده از: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج١٠ / ١٧٩ـ١٨٠;
جهان اسلام, مرتضى اسعدى, ج١/٧٧
١٦. (در چند سال اول سلطنت رضاشاه, تبليغات بر ضد حجاب, به حدّ اعلا رسيد. در روزنامه ايران جوان, كه ارگان رسمى جمعيتى بدين نام بود و اعضاى آن, يك عده جوانان فرنگ ديده و از اروپا برگشته بودند كه بعدها كارهاى حساس مملكت را در دست گرفتند, مبارزه پى گير و شديدى بر ضد حجاب, تحت عنوان: (نامه هاى بانوان) آغاز گرديد. بيش تر اين نامه ها, به امضاى يك بانوى فرضى فرانسوى مقيم تهران بود كه براى دوستش به پاريس فرستاده مى شد.
در اواخر سال ١٣١١, نور حماده, رئيس (مؤتمر النسائى الشرقى) (كنگره زنان شرق) با نمايندگانى از مصر و شام و بيروت به ايران آمده و كنگره در تهران تشكيل و مقرراتى وضع شد. در بهار سال ١٣١٣, رضاشاه به تركيه سفر كرد و با مشاهده آزاديهايى كه به بانوان ترك داده شده بود, لزوم اقدامى مشابه را در ايران حس نمود. هواداران آزادى زنان, از كوشش باز نايستادند و در اين زمينه تصنيفها و ترانه ها ساختند و صفحات گرامافون از آنها پر شد و در رهگذرها و قهوه خانه ها به گوش مردم رسيد كه از آن جمله تصنيفى بود كه استاد محمدعلى امير جاهد ساخت و شعر آن از ملك الشعراى بهار بود. با اين مطلع:
عـروس گـل از بـاد صـبـا شده در چمن چهره گشا…
اين جريان كار را به آن جا كشانيد كه در سال ١٣١٣, زنان آموزگار و دختران دانش آموز, از چادر به سر كردن ممنوع شدند و افسران از راه رفتن با زنانى كه چادر بر سر داشتند خوددارى كردند. در مهرماه ١٣١٤, كانونِ بانوان در تهران تأسيس شد و زنها گشاده رو با مردان معاشرت و مجالست كردند. و سرانجام در ١٧ دى ماه آن سال, رضاشاه فرمان (رفع حجاب) را صادر كرد.
در اين روز, شاه, با ملكه و شاهدخت ها, كه همه بى چادر بودند, در جشن فرهنگى دانشسراى تهران حضور يافتند و پس از استماع خطابه خانم هاجر تربيت, دستور رفع حجاب را صادر و به وزرا و نمايندگان مجلس و امراى ارتش فرمان داد كه از او پيروى كرده, همسران خود را بى چادر در مراسم شركت دهند.
وى نهضت بانوان را با اين بيان اعلام كرد:
بى نهايت مسرورم كه مى بينم خانمها, در نتيجه دانايى و معرفت, به وضع خود آشنا شده و پى به حقوق و مزاياى خود برده اند. زنهاى اين كشور, به واسطه خارج بودن از اجتماع, نمى توانستند استعداد و لياقت ذاتى خود را بروز دهند, بلكه بايد بگويم كه نمى توانستند حق خود را نسبت به كشور و ميهن عزيز خود, ادا نمايند و بالأخره, خدمات و فداكارى خود را آن طور كه شايسته است, انجام دهند. حالا مى روند, علاوه بر امتياز برجسته مادرى كه دارا مى باشند, از مزاياى ديگر اجتماع هم بهره مند گردند. ما نبايد از نظر دور بداريم كه نصف جمعيت كشور ما به حساب نمى آمد. يعنى نصف قواى عامه مملكت, بيكار بود. هيچ وقت احصائيه اى از زنها برداشته نمى شد, مثل اين كه زنها افراد ديگرى بودند و جزو جمعيت ايران به شمار نمى آمدند….)

از صبا, تا روزگار ما يحيى آرين پور, ج٣/١١ـ١٣

روشن است كه اگر رضاخان آبادانى كشور را مى خواست و نقش آفرينى زنان را در اجتماع, در كار و توليد, در بيرون آمدن از خانه و حضور در عرصه هاى گوناگون, ضرورت نداشت چادر و چاقچور را از آنها بگيرد و مجلسهاى رقص, آن هم با درهم آميختگى زن و مرد تشكيل بدهد و با عفت و پاكدامنى, كه دژ استوار و شكست ناپذير و نگهدارنده جامعه از هر گزند, آفت و شبيخون فرهنگى دشمن است, به رويارويى برخيزد و زنان عفيف و پاكدامن را به لجن زارهاى بويناك بكشاند و از آنان بخواهد افزون بر وظيفه مادرى, در اجتماع هم حضور داشته باشند. حضورى كه او مى خواست زنان در اجتماع داشته باشند, با كار و توليد و نقش مادرى و خانه دارى زن, ناسازگارى داشت و بى گمان, با آن حضور, هم شيرازه اجتماع سالمِ ايران اسلامى از هم مى گسست, كه گسست و هم نقش مادرى زن از ميان برداشته مى شد و كانون گرم بسيارى از خانواده ها به زَمهرير دگر مى شد كه شد.
مخبرالسلطنه هدايت, از كارگزاران رضاشاه, كه شش سال مقام رئيس الوزرايى را بر عهده داشت, فرازى از سخنان رضاشاه را در ١٧ دى, كه گفته بود:
(مسرورم كه بينم خانمها در نتيجه معرفت, به وضعيت خود آشنايى يافته اند. نصف قواى مملكت بيكار بود و به حساب نمى آيد, اينك داخل جماعت شده است.)
اين گونه به بوته نقد مى گذارد.
(در هيچ جاى دنيا, زن به قدر ايران كار نمى كرد و نمى كند. در شهرها و قراء, زن علاوه بر كار خانه دارى, بزرگ ترين كمك را به اقتصاد مملكت مى كند. قالى, گليم, جاجيم, غالب از زيردست زنان بيرون مى آيد, يا دخترها.
همه حرف در تهران است. در تهران هم, زنهاى خانه دار و كدبانو, در فرصت, خياطى, گلدوزى و بافندگى مى كنند, سواى شوهردارى و تربيت اطفال. اگر تمدن امروز صحنه سينما, تآتر, قهوه خانه, گردش لاله زار و اسلامبول, فرصت بدهد.
خانه دارى در جماعت, اهم كارهاست, از معدودى هرزه گرد و لاابالى كه بگذريم.
زنده بوديم و ديديم معرفت خانمها به وضعيّت خودشان, چه ثمر بخشيد. اوضاع را بعضى نويسندگان عفيف نوشته اند كه در ميان مردم بوده, ديده اند. من كه در كنارى هستم و از هزار, يك موضوع را مى شنوم, به حال اين زندگى و عواقب آن تأسف مى خورم.)
خاطرات و خطرات/٤٠٨ـ٤٠٩
مخبرالسلطنه هدايت, از تلاش گسترده رژيم رضاخان در كشف حجاب, واداشتن زنان به برداشتن روسرى, تشكيل مجلسهاى مختلط در طبقه اعيان و كارگزاران, چنين گزارش مى دهد:
(…امر صادر شد كه از اول فروردين ١٣١٤, مردها كلاه فرنگى (لگنى) بر سر بگذارند و زنها چادر را ترك كنند.كلاه اجنبى, مليت را از بين برد و برداشتن چادر, عفت را. پرده حجاب باقى بود. زنها بلند پوشيدند و روسرى برافكندند و اين حجاب شرعى بود. پليس دستور يافت روسرى را از سر زنها بكشد. روسرى ها پاره شد و اگر ارزش داشت تصاحب. مدتى زد و خورد بين پليس و زنها ادامه داشت. بسيار زنها را شنيدم كه از خانه بيرون نيامدند. امر شد مبرزين محل,مجالس ترتيب بدهند, زن و مرد محل را دعوت كنند كه اختلاط عادى شود. وثوق الدوله از پيش قدمها بود. در كافه بلديه, شب نشينى مرتب شد. من هم دعوت داشتم. نوشتم: خانمى مجلس آرا ندارم و تنها آمدن, خلاف نزاكت است.
تعجب از ميدان دارى محتشم السلطنه رئيس مجلس و آخوند اعيان بود, بيرون از حد وظيفه. البته بى اجبار نبود.…
آن چه اجبارى بود به جاى خود, مردان بى ناموس و متملقان چاپلوس, زنهاى خودشان را به مجالس رقص بردند و به الدنگها سپردند.) همان/٤٠٧
در برابر اين حركت شوم و نكبت آلود رضاخان, عالمان و روحانيان بيدار, پيش از ١٧ دى, از همان زمانى كه زمزمه آن به گوش مى رسيد و در گوشه و كنار, گاه, رفتارى از شمارى از زنان, بويژه زنان وابسته به دربار, برخلاف شؤون اسلامى و اصل بلند و مسلم حجاب اسلامى, سر مى زد, به رويارويى برخاستند و مردم ديندار و باورمند را در برابر اين موج سهمگين آماده كردند و با قيام خونين خود در مشهد و در كنار آستان رضوى و اعتراضهاى پى درپى در ديگر شهرها, از جمله قم, نگذاشتند اين دژ استوار و باروى سر به فلك سوده, فرو ريزد. از اين روى, رايَت حجاب, به جز در بخشى محدود از اين سرزمين و در بين شمارى اندك, همچنان عزيز و گرانمايه افراشته ماند و رضاخان و استعمار, با همه تلاشى كه كردند, نتوانستند اين دَرَفش هويت اسلامى و عفاف زن مسلمان را به زمين افكنند.
١٧. ويليام نوكس دارسى, به سال ١٨٤٩ميلادى در شهر نيوتن آبوت, واقع در ايالت دونشير انگلستان, به دنيا آمد. تحصيلات متوسطه خود را در مدرسه وست مينستر لندن به پايان رساند.
در سال ١٨٨٦, در حالى كه هفده سال داشت, با تمام خانواده اش, به استراليا مهاجرت كرد. در آن جا, در دارالوكاله پدر, كه وكالت دادگسترى را عهده دار بود, مشغول به كار شد. روزى, يكى از مشتريان تكه سنگى را به او نشان داد كه در آن طلا وجود داشت و گفت: در نزديكى محلّى كه او زندگى مى كند, كوه بزرگى است كه در آن از اين سنگها بسيار پيدا مى شود.
برق طلا, ويليام دارسى را از جا كند و در پى كشف طلا برآمد. آن چه را شنيده بود, با چند نفر در ميان گذاشت و به گونه شراكتى, با ابزار و وسائل و كارگرانى كه به استخدام درآورده بودند, به جست وجوى طلا پرداختند. در اين جست وجو, به معدن بزرگ (مونت مرگان) دست يافتند كه پس از استخراج, ديرى نپاييد كه ويليام دارسى و شركاى او ثروت هنگفتى به چنگ آوردند. او در جست وجو بود كه ثروتش را در جاى ديگر به كار ببرد كه بوى نفت به مشامش خورد. در بين ثروت مندان سخن از نفت بود و منافع سرشارى كه اين طلاى سياه به جيب كسانى كه در استخراج آن سرمايه گذارى كنند, سرازير خواهد كرد. در اين هنگام با سِر. هنرى درو موندولف آشنا شد. از يك سو, دارسى در پى نفت بود و از ديگر سوى, سِر. هنرى دروموندولف, به دنبال سرمايه دارى مى گرديد كه او را برانگيزاند تا در ايران سرمايه گذارى كند و آگاهى هايى كه درباره نفت ايران دارد در اختيار او بگذارد.
سِر. هنرى دروموندولف, آن چه از نفت ايران مى دانست از فردى ايرانى به نام كتابچى خان شنيده بود.
كتابچى خان, در روزگارى كه سرپرستى اداره گمرگ ايران را به عهده داشت, مقاله اى در مجلّه معادن, چاپ پاريس, به قلم مسيو دمرگان, باستان شناس فرانسوى, كه سالها در شوش مشغول كاوش براى كشف آثار باستانى بوده, مطالعه مى كند. مسيو دمرگان در اين مقاله, به شرح از وجود نفت در غرب و جنوب غربى ايران, گزارش مى دهد.
كتابچى خان, بر اثر سفرهاى گوناگون به غرب, از منافع و آثار نفت آگاهى هايى به دست آورده بود, سفرى به جنوب رفت به چشم خود آن چه را مسيو دمرگان در مقاله ياد شده گزارش كرده بود, ديد. در سفرى به پاريس, به سابقه دوستى با سِر. هنرى دروموندولف, كه چندى پيش از آن تاريخ, سمت وزير مختارى انگليس را در ايران داشت, ديدار كرد.

در اين ديدار, از مقاله مسيو دمرگان در مجله معادن, چاپ پاريس سخن به ميان آورد و آن چه را خود درباره وجود نفت در جنوب ايران ديده بود نيز, يادآور شد و از سِر. هنرى دروموندولف خواستار شد كه زمينه آشنايى او را با سرمايه داران انگليسى فراهم كند.
سِر. هنرى دروموندولف, در ديدار خود با ويليام دارسى, سرچشمه آگاهى هاى خود را به آگاهى ويليام دارسى رساند:
نتيجه گفت وگوى وى با ويليام دارسى اين شد كه سِر. هنرى درو موندولف, كتابچى خان را به لندن خواست و او را با ويليام دارسى آشنا كرد.
كتابچى خان, در ديدار با ويليام دارسى, به شرح, از وجود نفت در جنوب ايران سخن گفت و مقاله دومرگان را شاهد آورد. ويليام دارسى زمين شناس كارآزموده اى را به نامِ هـ.ت برلز, با يك معاون به نام دالتن, به ايران فرستاد. اين دو متخصص و زمين شناس, پس از مطالعه در محل گزارش, در گزارشى به ويليام دارسى, اعلام كردند: كشف نفت در حوالى قصر شيرين و شوشتر بسيار محتمل و در ديگر جاها اميد بسيارى مى رود.
در ١٩٠١م. ١٣١٩هـ.ق. دارسى نماينده اى به نام ماريوت, به همراه كتابچى خان, به تهران فرستاد كه با دولت ايران براى گرفتن امتياز كشف نفت, به گفت وگو بپردازند.
در ضمن, ماريوت, سفارشنامه اى از سِر.هنرى درو موندولف براى وزير مختار انگليس در تهران كه آن وقت سرارتور هاردينگ بود, همراه داشت. افزون بر اين سِرارتور هاردينگ نيز وظيفه داشت و دستور كلى از وزارت خارجه كه همكارى لازم را براى گرفتن امتياز نفت جنوب, براى يكى از اتباع انگليس داشته باشد.
ماريوت و كتابچى خان, پس ازورود به تهران, پيشنهادى را تنظيم و به شاه ايران, مظفرالدين شاه, تسليم كردند.
مظفرالدين شاه, اين تقاضا را, به خاطر اين كه تحت نفوذ سياست روس قرار گرفته بود, بى درنگ رد كرد. سِرارتور هاردينگ به نزد اتابك (امين السلطان) رفت و از او خواستار كمك شد. در ضمن, به ماريوت, نماينده ويليام دارسى دستور داد, به كسانى كه از درباريان و مقامهاى مسؤول و كارگزاران, مى توانند در اين مهم نقش داشته باشند وعده هاى لازم را بدهد و طمع آنان را به گونه شايسته اى برانگيزد.
هاردينگ, با حيله ها, ترفندها و وعده هايى, اتابك را راضى كرد با پروژه دارسى موافقت كند و آن را به صحّه شاه برساند. امتيازنامه دارسى, به صحه شاه رسيد و امضا و مهر اتابك (ميرزا على اصغرخان امين السلطان صدراعظم) و ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله نائينى, وزير خارجه, و نظام الدين غفارى مهندس الممالك, وزيرمعادن پاى آن نقش بست.
نماينده دارسى, درحدود ده هزار ليره به اتابك, مشيرالدوله و مهندس الممالك نقد پرداخت. و سى هزار سهم, به عنوان پيشكش به مظفرالدين شاه تقديم كرد و بيست هزار سهم هم ظاهراً به عنوان هديه (معناً به عنوان رشوه) ميان اتابك, مشيرالدوله و مهندس الممالك تقسيم گرديد. (ده هزار سهم به اتابك و به آن دو, هر يك پنج هزار سهم رسيد.)
و كتابچى خان هم, حق دلالى خوبى ازاين معامله برد و توانست براى خود و اولادش زندگى با رفاهى در اروپا تهيه كند.
مدت امتيازنامه دارسى, ٦٠ سال بود. ابتداى آن هشتم صفر ١٣١٩/٢٨ مه ١٩٠١م. حوزه امتياز, سراسر خاك ايران, به جز ايالات خراسان, مازندران و استرآباد (گرگان كنونى) و آذربايجان بود.
اين امتياز و قرارداد ننگين در روزگارى بين نماينده ويليام دارسى و اتابك صدراعظم ايران, ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله و نظام الدين غفارى مهندس الممالك, به امضا رسيد كه وضع شاه و كارگزاران دولت شاهنشاهى, به روايت هاردينگ به اين شرح بود:
(شاه كه از لحاظ فكر, كودك سالخورده اى بيش نبود, از لحاظ استقامت مزاج چون نايى شكسته نحيف و ناتوان شده بود. وضع عجيب كشور هم كه سالهاى متمادى, به طرز بسيار ناگوارى اداره مى شد, وضعى را پيش آورده بود كه هر دولت خارجى كه بيش تر به متصديان فاسد و بى دفاع كشور, پول و تعارف مى داد, يا با صداى رساترى آنها را تهديد مى نمود, مى توانست آنان را از پاى درآورد و مجبور به تسليم نمايد.)
با استفاده از: ايران در دوره سلطنت قاجار,
على اصغر شميم/ ٢٩٨ـ٣٠١;
افزايش نفوذ روس و انگليس در ايران عصر قاجار,
دكتر جواد شيخ الاسلامى / ٢٠١ .
رضاخان تلاش مى ورزيد كه وانمود كند يك قهرمان ملى است و براساس شايستگيهايى كه داشته, توانسته است بر اريكه سلطنت تكيه بزند. وابستگى به انگليس ندارد و اين, خود اوست كه تصميم مى گيرد و فرمانبردار قدرتى نيست. در اين راستا و براى اين كه مردم او را دست نشانده انگليس ندانند, بر آن شد با يك نمايش دروغين و تبليغاتى بنماياند افزون بر اين ضد انگليس نيز هست, تا در نزد مردم محبوبيت پيدا كند و قهرمان جلوه گر شود.
بهترين عرصه براى اين نمايش, الغاى امتيازنامه دارسى به بهانه كسر حق السهم ايران بود. امتيازنامه استعمارى كه آبروى ايران را برد و حيثيت آن را بر باد داد و نفت, كه سرچشمه حيات اقتصادى اين بوم و بَر بود و اميد مى رفت در آينده نزديك, با مديريت فرزندان شايسته ايران, كشور را به قطب جهانى اقتصاد دگر كند و مردمان را از فقر و فاقه, شوربختى و فلاكت نجات دهد, به مدت ٦٠ سال از چنگ ملت ايران ربود و به حلقوم انگليسيها ريخت.
و نيز اين الغا, بهترين عرصه براى خدمت به انگلستان بود, كشورى كه او را از اردوگاه قزاقان, به كاخ سلطنت آورده بود.
او بايد به گونه اى اين خدمت بزرگ را جبران مى كرد. در اصل او براى خدمت به انگلستان, به تاج و تخت رسيده بود. الغاى قراردادِ كهنه و مورد انزجار و تنفر مردم, كه نام انگليس را در هر محفل و مجلسى بر سر زبانها مى انداخت و از آن كشور به زشتى و نفرت ياد مى شد, به سود انگلستان بود.
زيرا انگلستان زمينه مى يافت كه به غوغاآفرينى عليه ايران دست بزند و با پيراهن عثمان كردن الغاى آن, سازمان ملل, كه كارگزارانش در آن ميدان دار و يكه تاز بودند, قراردادى را كه مدت طولانى از آن گذشته بود و سال ١٩٦١, پايان مى يافت, با در تنگنا قرار دادن ايران, تمديدش كند و همچنان به مكيدن خون ملت ايران بپردازد, بدون آن كه نامى از امتيازنامه دارسى در ميان باشد كه الغا شده بود. در اين ميان هم سرباز و فرمانبردار آنها, از بدنامى نوكر انگليس بودن به در مى آمد و هم انگلستان پتك امتيازنامه استعمارى دارسى را بالاى سر نداشت و مخالفان به اين بهانه, نام آن كشور را به بدى نمى بردند و در عين حال, به سودى بسيار افزون تر از امتياز دارسى نيز رسيده بود.
الغاى امتيازنامه دارسى از سوى رضاخان توجيهى نداشت و كسر حق السهم نمى توانست دليل عقل پسندى براى آن باشد. بايد علت اين حركت رضاخان را در جاى ديگر جست و آن, بى گمان, مأموريتى بود كه رضاخان داشت. رضاخان با اين شگرد, زمينه را براى امتياز جديد, كه انگلستان سخت نيازمند آن بود, فراهم آورد.
دكتر محمد مصدق در خاطرات خود درباره انگيزه رضاخان از الغاى امتيازنامه دارسى مى نويسد:
(در آن زمان كه وجود نفت ايران محرز نشده و در امور سوق الجيشى مورد استفاده قرار نگرفته بود, دولت ايران امتيازمعادن نفت جنوب را براى مدت شصت سال,به يكى از اتباع انگليسى موسوم به دارسى داده بود و اكنون كه شصت سال از آن مى گذرد, اين امتياز به آخر رسيده بود.
متأسفانه در زمان اعليحضرت فقيد, صحنه سازيهايى شد كه آن را تمديد كنند و صحنه سازى از اين جهت اگر اعليحضرت فقيد مى توانستند و قادر بودند قبل از مذاكره با صاحب امتياز و تهيه زمينه, آن را لغو كنند, بدون شك قادر بودند كه از تجديدنظر قرارداد و بالخصوص از تمديد آن جلوگيرى فرمايند و اكنون بايد ديد آن صحنه سازيها چه بود؟
١. اولين رُل آن به دست آقاى عباس مسعودى مدير اطلاعات صورت گرفت كه طبق دستور شركت اعتراض نمود و از آن انتقاد كرد و طبق دستور از اين جهت كه اطلاعات هيچ وقت از هيچ استعمارى انتقاد نكرده و براى حفظ وضعيت خود, هميشه با هر سياست استعمارى در اين مملكت ساخته است.
٢. رُل دوم را خود شركت نفت بازى كرد كه به دولت اعلام نمود حق الامتياز سال ١٣١٠, كم تر از يك چهارم سال قبل خواهد بود. چنانچه شركت گفته بود. ١٠% و يا ٢٠% از سال قبل كم تر مى شود, اين طرز بيان چيزى نبود كه كسى را عصبانى كند. اين بود كه گفت: فقط ٢٥% از حق الامتياز و يا از آن كم تر پرداخته مى شود, تا اعليحضرت شاه فقيد, بتواند عصبانى شوند و مقدمات كار را فراهم فرمايند.
٣. رُل سوم را خود شاه بازى فرمود كه امتيازنامه را انداخت در بخارى و سوخت.
چنانچه اين كار نمى شد, دولت انگليس براى يك كار عادى به جامعه ملل نمى رفت و شكايت نمى كرد.
٤. چهارمين رُل به دست دكتر بنش, وزير خارجه چك اسلواكى صورت گرفت كه به جامعه ملل پيشنهاد نمود دولت ايران و شركت نفت با هم وارد مذاكره شوند و كار را تمام كنند كه چون مقصود طرفين همين بود, جامعه ملل آن را تصويب كرد.
٥. پنجمين رُل را هم آقاى سيد حسن تقى زاده بازى كرد كه قبل از تقديم به مجلس, قرارداد را منتشر ننمود و به معرض افكار عموم قرار نداد. چنانچه جامعه از مضار آن مطلع شده بود, مخالفت مى نمود و تصويب تمديد در همان مجلس دست نشانده هم كارى بس دشوار بود. پس لازم بود كه قرارداد را خود شركت تهيه كند و كسى از مفاد آن مطلع نشود, تا مجلس بتواند آن را در يك جلسه تصويب نمايد.
نظر به اين كه غير از تاريخ ٣٣ساله اطلاعات مدركى ندارم, از اين تاريخ استفاده مى كنم تا معلوم شود جزو وقايع سال ١٣١١, جريان واقعه چطور شرح داده شده و اكنون آن چه در اين تاريخ درج شده, عيناً نقل مى نمايم:
(در اواخر آبان, روزنامه اطلاعات طى چند مقاله اظهار عقيده كرد بايد قرارداد دارسى لغو شود و قراردادى كه متضمن منافع ايران باشد منعقد گردد.
در روز ٦ آذر, مصادف با ٢٧ رجب و عيد مبعث, اعليحضرت رضاشاه, امتيازنامه دارسى را در آتش بخارى انداخت و دستور داد, دولت ايران, رسماً قرارداد دارسى را لغو نمايد. بلافاصله نامه اى از طرف وزارت دارايى, به شركت نفت, مشعر بر اعلام الغاى قرار مزبور تنظيم و ارسال گرديد.
دلايل وزارت دارايى اين بود كه اولاً قرارداد دارسى در ايام استبداد و بى خبرى, با وسايل غير مشروع صورت گرفته و ثانياً شركت نفت, حتى به مواد همان قرارداد هم عمل نكرده است.
شركت نفت در پاسخ وزارت ماليه اظهار داشت كه دولت ايران حق الغاى قرارداد را ندارد, ولى مجلس شوراى ملى نظر دولت را تأييد كرده, لغو قرارداد را رسماً اعلام داشت.
پس از اعلام قرارداد در سراسر ايران جشنهاى مفصلى برپا شد و در اين اثنا, دولت انگليس توسط وزارت امور خارجه به لغو قرارداد اعتراض كرد و دولت ايران جواب مستدلى به اعتراض انگليس داده, يادآور شد كه چون شركت نفت جنوب, به همان قرارداد پوسيده هم عمل نكرده و از تأديه حق قانونى ايران استنكاف ورزيده عملاً قرارداد لغو شده است.
دولت انگليس به جامعه ملل شكايت كرد و اظهار داشت: چون دولت ايران قرارداد را لغو كرده و دولت انگليس عمل ايران را مشروع نمى داند, ممكن است اين واقعه موجب تزلزل صلح جهانى گردد. جامعه ملل هم يادداشتى در اين خصوص براى ايران ارسال داشت.
و دولت ايران در جواب جامعه ملل استدلال كرد كه چون ايران حاضر است قرارداد جديدى با شركت منعقد كند, از آن رو, هيچ گاه لغو قرارداد موجب تزلزل بنيان صلح جهانى نخواهد شد.
… در ٢٥ اسفند ١٣١١ مجلس نهم توسط اعليحضرت شاه با همان مراسم معمولى افتتاح يافت و اعليحضرت ضمن نطق افتتاحيه خود راجع به نفت چنين اظهار داشتند:
(به مناسبت الغاى امتياز معادن نفت جنوب و مذاكره اى كه براى قرارداد در نظر است, اميدواريم كه اقدامات دولت, با ترتيب عادلانه, كه متضمن تأمين منافع حقه مملكت باشد, به حسن نتيجه منتهى گردد.)
در ٢٤ ارديبهشت آقاى تقى زاده وزير ماليه متن قرارداد جديد نفت را كه در ٢٦ ماده تنظيم شده بود, تقديم مجلس نمود.)
اين بود آن چه اطلاعات در اين باب در تاريخ ٣٣ساله خود منتشر كرده است و آقاى تقى زاده بنا به اقرار خود, آلت فعل بوده و هر عملى كه از او صادر شده,به واسطه دستى بوده كه اين آلت را به حركت درآورده است.
ولى معلوم نيست چه چيز سبب شد كه شاه فقيد كارى برخلاف مصالح مملكت صورت دهد و مضحك اين است طبق ماده ١٠ متمم بودجه سال ١٣١٢, مبلغ سى وپنج هزار ليره كه به تعبير امروز, متجاوز از هفتصد هزار تومان مى شود به وزارت ماليه اعتبار داده شد كه بين دلالهاى نفت تقسيم كنند. و چه خوب است آقاى تقى زاده وزير ماليه وقت, نامِ اين دلالان را فاش كنند و باز به اين متعذر نشوند كه هم اكنون هم آلتى بى اراده هستند.)
خاطرات و تألمات مصدق/١٩٨ـ٢٠٠
سيد حسن تقى زاده از كارگزاران رژيم رضاخان, فرد مورد اعتماد وى, وزير دارايى وقت, جزء هيأت گفت وگو با طرف انگليسى, از امضاكنندگان امتياز جديد نفت به سال ١٩٣٣م جريان الغاى قرارداد دارسى و سپس بستن قرارداد ننگين تر از آن را اين گونه گزارش مى كند:
(… رضاشاه هرچه در قوه داشت به كار برد, تا عمل الغاء امتياز نفت را خواسته ملت نشان بدهد. به دستور او شهرهاى كشور را چراغانى كردند. سيل تلگرافات از شهرستانها به تهران سرازير شد كه اين كمپانى خون ما را مكيده است و ريشه اينها را بكنيد و غيره غيره. رسم آن زمانها (دوران ديكتاتورى رضاشاه) همين بود كه هر وقت شاه, چيزى را اراده مى كرد, در و ديوار به صدا درمى آمد و ملت خواستار اجراى همان چيز مى شد كه شاه خواسته بود….
آخر قضيه منتهى به اين شد كه دولت بريتانيا, به وكالت از طرف شركت نفت, به جامعه ملل عارض شد و از دست دولت ايران كه امتياز شركت را لغو كرده بود, شكايت كرد… انگليسيها مدعى شدند ايران به حق آنها تجاوز كرده است و خواستار تشكيل جلسه جامعه ملل شدند. جلسه تشكيل شد و پرونده نفت رفت به جامعه ملل. مرحوم داور و آقاى علا, به امر رضاشاه رفتند ژنو, تا در آن جا از حقوق ايران دفاع كنند و دفاع هم كردند كه اينها (عمال شركت) فلان قدر حق ما را نداده اند و رقم دقيق مطالبات خود را هم كتباً تسليم جامعه ملل كردند….
سرجان سيحون, وزير خارجه انگليس, به اعتراضات ايران پاسخ داد…. سرانجام قرار شد كميسيونى كه دكتر بنش, وزير خارجه چك اسلواكى, مخبرش بود, به اين اختلاف رسيدگى كند و گزارش كار خود را به جامعه ملل بدهد….
پس از مباحثات و مشاجرات زياد كه در آن كميسيون صورت گرفت, دكتر بنش به دبير كل جامعه ملل گزارش داد كه ايرانيها حاضرند قرارداد جديد با شركت نفت ببندند,… پس از دريافت گزارش دكتر بنش, جامعه ملل نظر داد كه بهتر است طرفين, وارد مذاكرات مستقيم با يكديگر گردند….
به اين ترتيب قرار شد هيأت نمايندگى انگليس بيايد تهران و وارد مذاكره مستقيم با مقامات رسمى ايران گردد, تا بلكه بتوان امتياز قديم را لغو و قرارداد جديدى جايگزين آن كند.
البته آنها (انگليسيها) مطلب را به اين صورت قبول نداشتند. يعنى حاضر نبودند امتياز قديم را ملغى شده تلقى كنند. به عكس, خيلى تأكيد داشتند كه آن امتياز هنوز هم معتبر و پا برجاست.
مع الوصف مى گفتند: خوب مى آييم, مى نشينيم, حرف مى زنيم, اگر قرارداد جديد, كه ايرانيها پيشنهاد مى كنند, مصالح ما را تأمين كرد, قبولش مى كنيم و الاّ همان امتياز سابق (امتياز دارسى) به جاى خود باقى است….
رئيس كمپانى سرجان كدمن, با معاونش فريزر به تهران آمدند…. يك حقوقدانى با خود همراه آورده بودند كه بسيار وارد و زبردست بود و مى گفتند در اروپا نظير و همانند ندارد….
مذاكرات در تهران به انگليسى صورت مى گرفت و از ميان اعضاى هيأت نمايندگى ايران, فروغى و علاء و من به زبان انگليسى با آنها صحبت مى كرديم. بيش تر حرفها را من مى زدم….
آخر سر مذاكرات به جايى رسيد كه در اغلب شرايط توافق نظر حاصل شد, جز در ميزان حداقل مبلغى كه شركت مى بايست همه ساله به ايران بپردازد…. آنها هفتصد و پنجاه هزار ليره مى گفتند و ما مى گفتيم يك ميليون و دويست هزار ليره (حداقل)…. بالاخره اين قضيه هم حل شد.
اختلاف نظر مهم ديگر (كه آن هم حل شد) روى مالياتى بود كه شركت نفت در آتيه مى بايست, همه ساله به خزانه ايران بپردازد.
امتيازنامه سابق, شركت را به طور كلى از پرداخت ماليات معاف كرده بود و به همين دليل هيأت نمايندگى انگليس (به استناد قول و قرار گذشته) حاضر نبود حتى يك قدم كوچك در اين باره به نفع ما بردارد. بالأخره پس از مذاكره و چانه زدنهاى زياد راضى شان كرديم كه ساليانه مبلغ دويست و سى هزار ليره ماليات (علاوه بر سهم الحق قانونى) به دولت ايران بپردازند.
آن روز كه روى اين مسأله توافق نظر حاصل شد, مستر جكس (نماينده مقيم شركت در ايران) در جلسه حضور نداشت. بعد كه آمد و جريان توافق را از دهن فريزر شنيد, اوقاتش تلخ شد و به او گفت: ايرانيها گولتان زده اند. پنجاه هزار ليره هم از اين باب (بابت ماليات) زياد بود!
فريزر, با اين كه معلوم بود از كرده اش پشيمان است, به وى (مستر جكس) پاسخ داد: حرفى است كه زده ايم و ديگر نمى شود آن را پس گرفت.
پس از ختم مذاكرات, گفتند: خوب در مقابل اين همه گذشتها كه ما كرده ايم چه به ما مى دهيد؟
سپس پيشنهاد كردند كه مدت امتياز زياد بشود….
مدت امتياز اول (امتياز دارسى) شصت سال بود كه اگر به همان حال باقى مى ماند در سال ١٩٦١ تمام مى شد. اعضاى هيأت انگليسى پيشنهاد كردند كه امتياز جديد, تا شصت سال ديگر (بر مبناى محاسبه از سال ١٩٣٣) باشد و اين پيشنهاد, اگر قبول مى شد, دوره امتياز را به سال ١٩٩٣ مى رساند.
… ما گفتيم خير راضى نيستيم. و جريان را به رضاشاه هم اطلاع داديم. او هم كاملاً مخالف بود و گفت: به هيأت نمايندگى انگليس بگوييد انجام اين تقاضا عملى نيست. آن را به كلى فراموش كنند. همچون چيزى اصلاً شدنى نيست.
سرجان كدمن چمدانش را بست و رفت پيش رضاشاه و گفت ما را مرخص بفرماييد. خيال بازگشت به لندن را داريم.
شاه پرسيد براى چه؟ قرارداد كه هنوز امضا نشده؟
كدمن جواب داد: حقيقت اين است كه نمى توانيم با وزراى شما به توافق نهايى برسيم. اينها يك قدم پيش نمى آيند.
رضاشاه خود را به تجاهل زد و پرسيد: خوب اختلافتان بر سر چيست كه مى خواهيد مذاكرات را قطع كنيد؟ بگوييد تا من هم مسبوق بشوم….
بنابراين از سرجان كدمن خواست كه سفر خود را به تعويق اندازد و گفت جلسه اى با حضور خود وى تشكيل گردد, تا حرفهاى طرفين را از دهن خودشان بشنود. جلسه موعود, عصر آن روز (با حضور شاه) تشكيل شد….
شاه اول رو كرد به ما و پرسيد: خوب, علت اختلافتان كه باعث شكست مذاكرات شده چيست؟
گفتيم: اصل كار اين است كه آنها مدت زيادتر مى خواهند و ما زير بار توقع شان نمى رويم.
رضاشاه خيلى برآشفت و گفت: اين تقاضا كه به هيچ وجه انجام شدنى نيست. ما, سى سال بر گذشتگان لعنت كرده ايم كه چرا اين امتياز را اصلاً داده اند و حالا مى خواهيد آيندگان هم شصت سال ديگر بر ما لعنت كنند كه چرا همان امتياز را تمديد كرده ايم! نه, نمى شود. اين پيشنهاد به هيچ وجه قابل قبول نيست.
سرجان كدمن هيچ حرفى نزد و خاموش ماند, تا اين كه صحبت رضاشاه تمام شد. سپس خيلى مختصر جواب داد: بسيار خوب, حالا كه مى فرماييد نمى شود, ما حرفى نداريم. پس مرخص بفرماييد برگرديم و شكست مذاكرات را به حكومت انگلستان (و از طريق آنها به جامعه ملل) گزارش بدهيم.
اين جمله كه:
(برمى گرديم و شكست مذاكرات را به جامعه ملل گزارش مى دهيم, هميشه حربه تهديد سرجان كدمن بود و او آن را با موفقيت به كار مى برد.)
جريان بعد از آن جلسه را فقط خدا مى داند, من نمى دانم و هيچ كس هم نمى داند كه چه حادثه اى به وقوع پيوست كه در اراده رضاشاه تزلزلى پيدا شد. چون در سرتاسر جلسه آن روز, شاه محكم ايستاده بود و ما هم خوشحال بوديم كه از موضع اش عدول نمى كند…. اما بالآخره راضى شد… و تمديد مدت امتياز را قبول كرد… آخر يك شبى متن كامل قرارداد را جلو همه ما گذاشتند كه امضا كنيم, امضا كرديم.)
افزايش نفوذ روس و انگليس در ايران عصر قاجار
(مجموعه مقالات) قضيه تمديد نفت جنوب,
دكتر جواد شيخ الاسلامى/٢٢٩ـ ٢٣٥