اخلاق - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - سلمان طلايهدار معرفت و حقجويى - ریاحی محمدحسین
ریاحی محمدحسین
مقدمه
با شكلگيرى تمدن عظيم اسلامى و واقع شدن اصفهان در پهنهى وسيع اقاليم قبله، اين شهر به واسطهى فراهم شدن زمينههاى گوناگون، مستعد تحولات زيادى شد و به عنوان يكى از بلاد مؤثّر و مهم در قلمرو اين تمدن، كارساز گرديد. اصفهان از همان قرون اوليهى هجرى، علاوه بر مركزيت سياسى، به ويژه در عصر آل بويه و سلاجقه، از جمله كانونهاى قابل توجه دانش و علوم و مهد پرورش دانشمندان در رشتههاى مختلف به حساب مىآمد كه تعدادى از اين علما و برجستگان فرهنگى از طلايهداران علمى و معنوى جوامع بشرى و اسلامى بودهاند. اين شهر پس از فراز و نشيبهاى فراوان، در دوران صفويه، به ويژه در عصر مركزيت سياسى آن توسط شاه عباس اول صفوى، از حيث علمى نيز توسعه يافت و مراكز و نهادهاى دانشهاى شيعى در آن رونق گرفت و در اين رهگذر علما و دانشمندانى بسيار تربيت شده و تأليفات و تصنيفات بسيارى پديد آمد. تهاجم افغان و سقوط صفويه و بلاياى پى در پى كه مدتها گريبان شهر را گرفته بود، مصايب و مسايل فراوانى را براى جامعه رقم زد كه از جمله اهل علم را شديداً در تنگنا قرار داد. خوشبختانه با تحولات قابل توجهى كه توسط آية اللَّه حاج ملا محمّد ابراهيم كلباسى و سيّد حجّت الاسلام (شفتى) به وجود آمد، حوزهى اصفهان رونق گرفته و على رغم فراز و نشيبهاى عصر قاجار اين موضوع ادامه داشت. تقريباً از اواسط عصر ناصرى تا پايان دورهى قاجاريه، حوزهى علميهى اين شهر پس از نجف در بين پايگاههاى علمى تشيع منزلت رفيعى يافت و به ويژه در فقه و فلسفه شخصيتهايى عالم و وارسته را به جامعهى اسلامى تقديم كرد و در اين ميان تربيت شاگردانى بسيار از ناحيهى آخوند ملا محمّد كاشانى (آخوند كاشى) و جهانگير خان قشقايى و آية اللَّه العظمى سيّد محمد باقر درچهاى و ... رونق زايد الوصفى را به اين دار العلم بخشيد. از جمله تربيتيافتگان حوزهى اصفهان، حكيم متألّه و عارف و فقيه وارسته، آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب است. بىشك تبيين گوشههايى از زندگى و سيرهى اين شخصيت ارزشمند نمايانگر تلاشهاى معنوى و علمى ايشان و تأثير اساتيد بزرگوارش در شكلگيرى او بوده است. روح بلند، رفق و مدارا، پرهيزگارى و تعبّد، عظمت اخلاقى و وجههى مردمى و شخصيت اجتماعى آن بزرگمرد در گوشه گوشهى زندگى ايشان آشكار و نمايان است. اميد است تبيين و نقل برخى از اين موارد ما را با جايگاه والاى آن فرزانهى دانشمند آشنا كند. واژههاى كليدى: حوزهى اصفهان: پيشينه. حاج آقا رحيم ارباب: اساتيد، سلوك اخلاقى و جامعيت.
درآمد
صحابه و ياران رسول اللَّه صلى الله عليه وآله در تاريخ اسلام جايگاه ويژه و قابل توجهى دارند. شايسته ديدم در ميان آنان فردى را برگزينم كه مورد توجه خاص و عام، شيعه و سنّى و همهى مذاهب و فرق و ملتهاى مسلمان است و علماى اسلام در هر رشته از عظمت و مقام او به شايستگى و والايى ياد مىكنند. اين شخصيت بزرگوار كسى نيست جز سلمان فارسى. با وجود همهى آن ويژگىها و ارزشها از اين موضوع نيز نمىتوان گذشت كه او از مردان ايرانى پاكنهادى بود كه در شناخت و ايمان به اسلام و درك حقيقى آن از ديگر هموطنان خود گوى سبقت را ربود و اكثر مورخان و سيرهنويسان برجستهى اسلامى از او به عنوان فردى از اهالى منطقهى اصفهان ياد نمودهاند. به هر حال، با توجه به اين مناسبت جا دارد از مقام شامخ حضرت سلمان و ابعاد شخصيتى او ياد شود.
تولد و مهد پرورش
در دورانى كه سلسلهى قدرتمند اما جبار ساسانى بر سرزمين ايران حكمرانى داشت و علىرغم وسعت قلمرو و اقتدار قابل توجه به اين دودمان، مردم ايران مبتلا به نابسامانىها و مشكلات فراوانى بودند، چه از جهت اختلافات طبقاتى و نارضايتى ناشى از تبعيض يا به خاطر وجود جنگها و انحطاط اقتصادى و اجتماعى، در همين زمان، در منطقهاى وسيع از شهر اصفهان كه «جى» ناميده مىشد و روستاهاى فراوانى جزء نواحى آن به حساب مىآمدند[١] پسرى متولد شد كه نام او را «روزبه» گزاردند. پدر او از افراد صاحب نفوذ و ثروتمند منطقه بود و «بدخشان» نام داشت. برخى پدر روزبه را كدخدا و متصدى يك روستا يا چندين روستا در منطقهى جى دانستهاند.[٢]
در جست و جوى حقيقت
با توجه به تقيّد خاص و دلبستگى بدخشان به آيين نياكان خود؛ يعنى، زرتشتىگرى، بسيار علاقهمند بود تا فرزندش نيز زرتشتى پاىبند و معتقدى بار آمده و از همان ابتدا با آداب تشريفات مذهبى خو گرفته و در اين مسير محكم و قاطع قدم بردارد. با بررسى منابع و كتابهاى تاريخى، به دست مىآيد كه پدر روزبه (سلمان) براى رسيدن به اين مقصود دست به كوششهاى فراوانى زد. البته اين سختگيرى افراطى پدر سلمان از روى دشمنى نبود. او به پسر خود خيلى علاقه داشت. او خود دربارهى پدرش گفته بود: «كنتُ احبّ خلق اللَّه اليه»؛ يعنى، پيش پدرم محبوبترين خلق خدا بودم.[٣] و اين در اثر فشار اجتماع بود؛ زيرا پدر او مانند هر فرد ايرانى ناچار بود سنتهاى اجتماعى زمان خود را مراعات نمايد و اجتماع آن روز بر پايهى تبعيض و امتياز خشن و مصنوعى طبقاتى بنيان شده بود و طبق اين نظام هر كس مجبور بود فن و شغل و حرفهى خود را به فرزندش تعليم دهد و او را خواسته يا ناخواسته مانند خود بار آورد و معمولاً پدر حق نداشت به فرزند خود آزادى بدهد و در تربيتش استعداد و رغبت كودك را در نظر بگيرد.[٤] اما روزبه نوجوان در پى يافتن راه درست و جستجوى حقيقت كنجكاوى و جديت طاقتفرسايى داشت و رنجهاى فراوانى ديد و بالاخره با تحمل بسيار خود را به مقصود رسانيد. در اين باره از زبان خود او چنين نقل شده است: «من فرزند يكى از دهبانان روستا در جى اصفهان بودم، پدرم علاقهى بسيارى به من داشت. براى حفظ من همواره مرا در خانه، مانند دختر، نگه مىداشت؛ از اين رو از جايى خبر نداشتم. پدرم به ساختن ساختمانى براى خود سرگرم بود و فرصت رسيدگى به مزرعه را نداشت. به من دستور داد تا به روستا بروم و كارهاى لازم را به كشاورزان دستور بدهم. در مسير راه از نزديك كليساى مسيحيان مىگذشتم كه آنان را مشغول نماز ديدم. من كه در جستجوى دين حق بودم، پرس و جو كردم تا بفهمم آنان چه مىكنند؟ دريافتم كه آنها به عبادت خدا اشتغال دارند. به دين آنها علاقهمند گشتم و آن را بهتر از آيين پدران خود (زرتشتى) يافتم. نزد آنها ماندم و مانند آنها به عبادت مشغول شدم. از آنها پرسيدم ريشهى اين دين در كجاست؟ گفتند: در شام است. شبانه نزد پدرم آمدم. او پرسيد: كجا بودى؟ جريان را گفتم. به من گفت: دين خودمان از همهى اين دينها بهتر است. ولى من حرفش را نپذيرفتم. سرانجام مرا تهديد كرد و پاى مرا در بند نهاد تا به كليسا نروم. من مخفيانه براى مسيحيان پيام دادم كه هر گاه كاروانى به سوى شام حركت كرد، به من اطلاع بدهيد. هنگام حركت كاروان به من خبر دادند و من بند را از پايم درآوردم و مخفيانه به كاروان پيوستم تا به شام رسيدم. در آنجا به كليسا نزد اسقفى رفتم و سرگذشت خود را به او گفتم و پيشنهاد كردم كه مىخواهم اينجا بمانم و با شما مشغول عبادت گرد م. او مرا پذيرفت و پس از مدتى از دنيا رفت تا آن كه راهبى خوشسيرت به جاى او گمارده شد و مدتها نزد او بودم تا او نيز در بستر مرگ قرار گرفت. به او گفتم: مرا بعد از خود به چه كسى مىسپارى؟ گفت: برو موصل. در آنجا راهبى پرهيزكار هست به او بپيوند. پس از مرگ او به موصل نزد راهب آنجا رفتم. وقتى شرح خود را به او گفتم او مرا پذيرفت و مدتى نيز با او بودم تا او نيز در بستر مرگ افتاد. به من سفارش كرد كه بعد از من به «عموريه» برو و به راهب آنجا بپيوند. پس از مرگ او به عموريه نزد آن راهب رفتم. او مرا پذيرفت. سالهاى متمادى با او بودم تا آن كه در بستر مرگ قرار گرفت. به او گفتم پس از مرگ تو به كجا بروم؟ گفت: امروز كسى را كه عقيدهى درستى داشته باشد نمىشناسم، ولى به زودى پيامبرى از كيش ابراهيم عليه السلام مبعوث مىشود. به سرزمينى كه محصولش خرما است هجرت كن تا به او برسى. او داراى نشانههاى بسيار است. از جمله در ميان دو شانهى او مهر نبوت است. هديه را مىپذيرد، ولى صدقه را قبول نمىكند.
عبور از گذرگاهها
سلمان مىگويد: پس از مرگ او، كاروانى از اعراب را در حال حركت ديدم. نزد آن كاروان رفتم. راهب عموريه، گوسفندان و گاوهايى را به عنوان ارث برايم گذاشته بود. به افراد كاروان گفتم: من چند گاو و گوسفند به شما مىدهم، مرا با خود به سوى محل زندگيتان ببريد. آنها پذيرفتند و مرا تا وادى القرى بردند، ولى آنها به من ستم كردند و در آنجا به عنوان برده به يك نفر يهودى فروختند. آنجا درختان خرما ديدم، شادمان شدم. مدتى در آنجا بودم تا مردى از يهود بنى قريظه به آنجا آمد و مرا از صاحبم خريد و به مدينه آورد. مدتى در آنجا بودم، ولى از همه جا بىخبر بودم و حتى نمىدانستم آن پيامبرى كه براى من تعريف كردهاند آيا مبعوث شده يا نه؟ تا روزى پسرعموى اربابم به باغ آمد و گفت: خدا بنى قيله را بكشد كه گرد يك نفر جمع شدهاند و او را پيامبر مىدانند و مىگويند از مكه هجرت كرده و به مدينه آمده است. من بالاى درخت بودم، تا اين سخن را شنيدم لرزه بر اندامم افتاد. با سرعت پايين آمدم و با عجله پرسيدم: چه خبر است؟ اربابم مشتى بر سينهام كوبيد و گفت: اين كارها به تو چه مربوط است؟ مشغول كار خود باش! به كار خود ادامه دادم تا شب فرا رسيد. به اربابم گفتم: مقدارى خرما به من بدهيد. با اجازه او اندكى خرما برداشتم. در سرزمين قبا - كه پيامبر در آغاز هجرت، نخست، به آنجا آمد - به خدمت آن حضرت رسيدم. خرما را نزد آن حضرت نهادم و گفتم: اين خرما صدقه است، از آن بخوريد. رسول خدا صلى الله عليه وآله به همراهان فرمود: شما بخوريد، من نمىخورم. با خود گفتم: اين يك علامت! بار ديگر مقدارى خرما نزد آن حضرت بردم و گفتم: اين هديه است، بخوريد. آن حضرت از آن خرما خوردند. با خود گفتم: اين دومين علامت صدق پيامبرى! بار سوم در مدينه هنگامى كه رسول اكرم صلى الله عليه وآله براى تشييع جنازهى مسلمانى به بقيع رفته بود به حضورش رسيدم و در پشت آن حضرت ايستادم و با دقت به اطراف شانهى او مىنگريستم تا مهر نبوت را ببينم. آن حضرت عباى خود را از دوش خود افكند. ناگهان مهر نبوت را ديدم و بوسيدم و گريستم. پيامبر صلى الله عليه وآله مرا نزد خود نشانيد و من سرگذشتم را از آغاز تا پايان براى آن حضرت نقل كردم. پيامبرصلى الله عليه وآله شاد گرديد و دوست داشت اين سرگذشت را براى اصحابش بازگو كنم. به اين ترتيب، سلمان در همان آغاز هجرت، به اسلام گرويد؛ در حالى كه بردهى شخصى يهودى بود.[٥] برخى مورخين نيز راهنماى سلمان را در شرفيابى به حضور رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله يك زن ايرانى دانستهاند كه قبل از سلمان مسلمان شده بود و نام او را «ام الفارسيه» ذكر كردهاند؛ چنانكهنگارندهى اين سطور در كتاب مشاهير زنان اصفهان آورده كه عبداللَّه بن عباس از قول سلمان آورده كه گفته بود: من از شهر اصفهان هستم و از ناحيهاى از آن شهر كه جى نام دارد. چون بر عزيمت به يثرب (مدينه) مصمم شدم و قصد پاىبوسى خواجهى كاينات حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه وآله وسلم نمودم در آنجا زنى اصفهانى را ديدم كه در وصول به يثرب و دولت دريافت سعادت اسلام بر من سبقت گرفته بود و او مرا به سوى آن حضرت راهنمايى كرد.[٦]
سلمان محمدى صلى الله عليه وآله
همانطور كه ذكر شد سلمان هنگام ورود به مدينه به بردگى گرفته شده بود و بردهى يك يهودى بود. پيامبر صلى الله عليه وآله براى رهايى او از اين مسأله تدبيرى نمود و فرمود: «سلمان! خود را به وسيلهى مكاتبه آزاد گردان تا بتوانى از مزاياى اسلام برخوردار شوى.» سلمان در حالى كه سر از پاى نمىشناخت به نزد آن مرد يهودى رفت و موضوع را با وى در ميان گذاشت و او چنين پاسخ داد: چنانچه بخواهى آزاد شوى از طرف من مانعى نيست! به شرط اينكه نخلستانى براى من ايجاد كنى كه مركب از سيصد درخت خرما باشد؛ اضافه بر اين، چهل مثقال نقره هم بپردازى. در اين صورت حاضرم تو را آزاد كنم! سلمان با شنيدن اين جواب خدمت رسول خدا شرفياب شد و آنچه شنيده بود را بازگو كرد. رسول خدا صلى الله عليه وآله او را راهنمايى كرد كه جاى مناسبى در نظر بگيرد تا درختهاى خرما را بكارند. پس، رسول خدا صلى الله عليه وآله با چند تن از ياران به محلى كه براى نخلستان زير نظر گرفته شده بود حاضر شدند و گودالهايى حفر كردند. پس رسول خدا نهالهاى خرما را كه هر يك از اصحاب تعدادى از آنها را آورده بودند در گودال مرتب مىكرد و على عليه السلام و اصحاب پاى آنها خاك مىريختند و بدين صورت براى آزادى سلمان نخلستانى به وجود آمد. براى تأمين نقرهها هم، گروهى از ياران پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله همكارى نمودند و سرانجام سلمان فارسى، پس از كاوش و كوشش طولانى در ساليان متمادى براى يافتن دين واقعى از قيد بندگى و بردگى وا رهيده و در سايهى جاويدان اسلام به فضايل و زيبايىهاى اخلاق و مقام انسانيت نايل گرديد. استاد سيد جعفر مرتضى عاملى در مورد آزادى سلمان آورده است: رسول خدا صلى الله عليه وآله بود كه تمامى ديون مالى مورد توافق براى آزادى سلمان پرداخت و نيز آن حضرت بود كه او را خريد و آزاد كرد و ولاء سلمان را با رسول خدا صلى الله عليه وآله و اهل بيت آن حضرت است.[٧] از روايات متعدد استفاده مىشود، سلمان قبل از آن كه قبول اسلام كند يكتاپرست بود. از جمله نقل شده، عربى از باديهنشينان از پيامبر صلى الله عليه وآله پرسيد: آيا سلمان قبلاً مجوسى نبود و سپس مسلمان شد؟ پيامبر صلى الله عليه وآله در پاسخ فرمود: «ان سلمان ما كان مجوسيا ولكنه مضمرا للايمان مظهراً للشرك»؛ سلمان مجوسى نبود، ولى ايمان خود را مخفى مىداشت و اظهار شرك مىنمود.[٨] و نيز نقل شده است كه سلمان از اوصياى حضرت عيسى عليه السلام بوده و در كودكى به آيين مسيحيت اعتقاد داشته است. چنانكه در سير زندگى او آمد، او در پى يافتن حقيقت و درستى كوشيده است. برخى از مورخين نيز سندى كه پيامبر صلى الله عليه وآله جهت آزادى سلمان تنظيم كرد و آن سند را به امام على بن ابى طالب عليه السلام املاء نمود و علىعليه السلام آن را نوشت و جمعى از اصحاب، پاى آن را امضا كردند آوردهاند. از جملهى اين مورخين و محققين «حافظ ابونعيم اصفهانى» است.[٩] در مورد نامگذارى سلمان، روايت شده نام او «روزبه» يا... بود. پيامبر صلى الله عليه وآله نام زيباى سلمان را براى او برگزيد. اين تغيير نام، بيانگر آن است كه: واژهى «سلمان» در اصل از سلامتى و تسليم گرفته شده است. انتخاب اين نام زيبا از جانب حكيم فرزانهاى همچون پيامبر صلى الله عليه وآله نشانهى پاكى و سلامت روح سلمان و خصلت تسليم بودن او در برابر حق است و اين يك افتخار بزرگ و مدال زيبايى بود كه پيامبر صلى الله عليه وآله به سلمان داد. سلمان نيز دقيقاً متوجه اين افتخار بود. براى قدردانى و تشكر از پيامبر صلى الله عليه وآله و در برابر آنها كه او را به عنوان عجمى، تحقير مىكردند، به اين دو موهبت (آزادى و تغيير نام) افتخار مىكرد و مىگفت: كنت عبداً فاعتقنى رسول اللَّه و سمّانى سلماناً؛ من برده بودم، رسول خدا صلى الله عليه وآله مرا آزاد ساخت و نام مرا سلمان گذاشت.[١٠]
سلمان در كلام بزرگان دين
در باب مقام و درجهى ايمان و اخلاص گفتنى است كه وى با تمام وجود اسلام را پذيرا گرديد و با تمامى توانايى در اجراى دستورات آن در نهايت خلوص نيت كوشيد و ايمان خود را به بالاترين درجه رسانيد. امام صادق عليه السلام در اين باره فرموده است: «الايمان عشره درجات فالمقداد فى الثامنه و ابوذر فى التاسعه و سلمان فى العاشره»؛ براى ايمان ده درجه در نظر گرفته شده؛ مقداد در درجهى هشتم و ابوذر در مرتبهى نهم و سلمان در بالاترين آن، يعنى درجهى دهم قرار دارد. كسانى كه تاريخ صدر اسلام را مطالعه نمودهاند به خوبى آگاهند كه مقداد و ابوذر چه افراد بزرگوار، با ايمان و فداكارى بوده و تا چه حد مورد عنايت رهبر گرامى اسلام بودند و وقتى آنها با اين همه مقام از حيث تقسيمبندى ايمان در درجهى پايينترى از سلمان قرار مىگيرند، آن وقت در خواهيم يافت كه سلمان از نظر ايمان چه مرحله و مرتبهاى را احراز نموده است. در كتاب امالى، از منصور بن نوح روايت شده كه روزى شرفياب حضور امام صادق عليه السلام بودم و صحبت از سلمان بود. عرض كردم: شما از سلمان بسيار به نيكى ياد مىفرماييد. آيا ممكن است دليل و علت آن را بازگو كنيد؟ حضرت در جواب فرمودند: «اين امر دلايل زيادى دارد كه از جمله سه فضيلتى است كه سلمان از خود نشان داد: ١. در همهى احوال و در همهى موارد خواستههاى حضرت على عليه السلام را بر خود ترجيح مىداد؛ ٢. فقرا و مستمندان را دوست مىداشت و آنها را بر صاحبان ثروت برترى مىداد؛ ٣. علاقهى شديد و مفرطى به فراگرفتن علم داشت و علما و دانشمندان را بسيار عزت و اكرام مىنمود.»[١١] در جايى ديگر از پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه وآله نقل شده كه فرمودند: «خداوند دوستى چهار نفر را براى من ضرورى و واجب دانسته: على عليه السلام، مقداد بن اسود كندى، ابوذر غفارى و سلمان.»[١٢] در اينجا براى شناخت بيشتر نسبت به مقام اين صحابى بزرگوار نبى مكرم اسلام صلى الله عليه وآله و امام الموحدين على بن ابى طالب عليه السلام، به برخى احاديث و روايات كه در اين زمينه وارد شده اشاره مىكنيم تا فضيلتهاى او را بهتر آشكار نماييم. ١. امام على عليه السلام نام سلمان را «سَلْسَلْ» گذاشت و او را با اين لقب ياد مىكرد. شايد بدان خاطر كه پيامبر صلى الله عليه وآله در شأن سلمان فرموده بود: «سَلْسَلُ يَمْنَحُ الحِكْمَة»؛ سلمان آبشار گوارايى است كه حكمت و دانش از او تراوش مىكند[١٣]. ٢. امام صادق عليه السلام فرمود: «انَّ سلمانَ عَلِمَ اسم الأعْظَمِ»؛ سلمان به اسم اعظم آگاهى دارد[١٤]. ٣. امام باقر عليه السلام فرمود: «بعد از رسول خدا صلى الله عليه وآله همهى افراد، جز سلمان، ابوذر و مقداد از راه (صحيح) اسلام متزلزل شدند.»[١٥] ٤. امام على عليه السلام و امام صادق عليه السلام فرمودند: «سلمان علم پيشينيان و آيندگان را مىداند و او دريايى است كه هر چه از آن استفاده شود، كم نمىشود و او جزء خاندان ما اهل بيت است.»[١٦] ٥. پيامبر صلى الله عليه وآله به على عليه السلام فرمود: «بهشت مشتاق ديدار تو و عمار و سلمان و ابوذر است.»[١٧] ٦. امام كاظم عليه السلام فرمود: «وقتى كه روز قيامت مىشود، منادى خدا ندا مىكند: كجايند حواريون (ياران مخصوص) پيامبر صلى الله عليه وآله كه عهدشكنى نكردند و در صراط پيامبر صلى الله عليه وآله باقى ماندند؟ (در اين هنگام) سلمان و مقداد و ابوذر بر مىخيزند.»[١٨] ٧. صاحب استيعاب مىگويد: از چند طريق روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: «لَوْ كانَ العِلمُ عِندَ الثُريّا لَنا لَهُ سَلمان»؛ اگر دانش در ثريا باشد، همانا سلمان آن را به چنگ آورد[١٩]. ٨ . در حديثى از رسول خدا صلى الله عليه وآله آمده است: «لا تغلطنّ فى سلمان، فان الله تبارك و تعالى أمِرْنى أن اطلَعَهُ على عِلمِ البَلايا والمنايا والانْساب وفصل الخطاب...»؛ ديگران را در مورد سلمان به اشتباه نيندازيد. خداى تبارك و تعالى مرا فرمان داده است تا او را از علم بلايا و مصيبتها، انساب و فصل الخطاب آگاه كنم و...[٢٠] ٩. امام صادق عليه السلام فرمود: «كان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله واميرالمؤمنين عليه السلام يحدّثان سلمان بما لا يحتمله غيره من مخزون علم اللَّه ومكنونه»؛ رسول خدا صلى الله عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام آنقدر از دانش و علم مكنون براى سلمان سخن گفتند كه احدى غير از او تاب تحمل آن را نداشت[٢١]. ١٠. به سلمان فرمان رسيد كه: سلمان! به منزل فاطمه دخت گرامى پيامبر خدا صلى الله عليه وآله بيا كه مشتاق ديدار توست. مىخواهد به تو تحفهاى دهد كه از بهشت به او رسيده است. حضرت زهرا عليها السلام نيز يكى از دعاها را به سلمان آموخت. از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله روايت است كه فرمود: «سلمانٌ مِنّى، مَن جفاهُ فَقَدْ جَفانى ومَن آذاهُ فَقَد آذانى ...»؛ سلمان از من است، هر كس به او جفا كند به من جفا كرده و هر كس او را بيازارد مرا آزرده است...[٢٢]. ١١. امام صادق عليه السلام به منصور بن بزرج فرمود: «لا تَقُل سلمان الفارسى، ولكن قل سلمان محمّدى»؛ نگو سلمان فارسى، اما بگو سلمان محمدى[٢٣]. ١٢. در ماجراى غزوهى احزاب يا جنگ خندق در سال پنجم هجرت، طبق پيشنهاد سلمان قرار شد در برابر دشمن، خندق (كانال بزرگى به عنوان سنگر) حفر كنند. رسول خدا صلى الله عليه وآله حفر آن را بين مسلمانان تقسيم كرد و براى هر ده نفر كندن چهل ذراع (حدود ٢٠ متر) را تعيين نمود. سلمان فردى نيرومند و كارآمد بود. مهاجران گفتند: سلمان از ماست (يعنى نام او را در شمار مهاجران قرار دهيد). انصار نيز گفتند: سلمان از ماست. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: سلمان از ما اهل بيت است[٢٤]. اين جمله (سلمان از ما اهل بيت است)، تنها در مورد جنگ خندق گفته نشده، بلكه اين تعبير به طور مطلق از زبان پيامبر صلى الله عليه وآله و امام على عليه السلام و برخى امامان ديگر در موارد مختلف آمده است. اين تعبير پرمعنى، حاكى است كه سلمان از نظر معنوى در جايگاهى والا قرار دارد كه جزء اهل بيت پيامبر صلى الله عليه وآله شده است. مطالب ديگرى كه در مورد سلمان گفته شده به طور صريح اين موضوع را تأييد مىكنند. به عنوان نمونه، امام على عليه السلام در شأن سلمان (در پاسخ حذيفه كه دربارهى سلمان سؤال كرده بود) فرمود: «ما اَقُولُ فى رَجُلٍ خُلِقَ مِن طينَتِنا ورُوحُه مَقرُونة بِروحِنا، خَصَّهُ اللَّه تعالى مِن العُلوم بِاَوَّلِها وآخِرِها وظاهرها وسرِّها وعلانيتها»؛ من دربارهى كسى كه از سرشت ما آفريده شده و روحش با روح ما آميخته شده، چه مىتوانم بگويم. خداوند او را به آغاز و انجام علوم و ظاهر و باطن و رموز دانشها اختصاص داده است[٢٥]. عارف بزرگ قرن هفتم، محى الدين ابن عربى (متوفى ٦٣٨ ه .ق) با اين كه از علماى اهل سنت و حنبلى است، در شرح حديث «سلمان مِنّا اهل البيت» مىنويسد: «اضافه و پيوند سلمان به اهل بيت عليهم السلام در اين عبارت، بيانگر گواهى رسول خدا صلى الله عليه وآله به مقام عالى طهارت سلمان است؛ زيرا منظور از قرار دادن سلمان به عنوان جزيى از اهل بيت جزء نسبى نيست. بنابراين پيوند مربوط به صفات است. نتيجه اين كه وجود سلمان از نظر خصلتهاى انسانى با وجود اهل بيت نبوت گره خورده است... پس سلمان در سطح عالى مقام انسانيت در كنار اهل بيت مىدرخشد.»[٢٦] در توصيف سلمان امام اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود: «بَخَّ! بَخَّ! سَلمانُ مِنّا أهْلِ البَيْتِ ومَن لَكُمْ بِمِثْلِ لُقمانَ الحَكيمِ عَلِمَ عِلْمَ الأوَّلِ والآخَرِ وهُو بَحرٌ لا يُنْزَحُ»؛[٢٧] به! به! سلمان جزو خانوادهى ما است. شما در كجا مانند سلمان مىيابيد كه مانند لقمان حكيم است علم پيشينيان و آيندگان را مىداند؟ او دريايى است كه پايان ندارد.
سلمان و جهاد
بيشتر مورّخان و سيرهنويسان مىنويسند: نخستين جنگى كه سلمان در آن شركت كرد، جنگ خندق در سال پنجم هجرت بود؛ زيرا پس از آن كه از بردگى آزاد گرديد نخستين جنگى كه پيش آمد خندق بود و سلمان در همين جنگ نقشهى حفر خندق را پيشنهاد كرد و مورد قبول پيامبر صلى الله عليه وآله واقع شد و به فرمان آن حضرت خندق (كانال بزرگ و عميق) را كندند و وقتى دشمن رسيد، نتوانست از آن عبور كند و وارد مدينه گردد و گفت: اين نيرنگ را عرب نمىدانست. اين از عجم است و به قول دكتر مجيب مصرى: روزى كه پيشنهاد حفر خندق توسط سلمان داده شد در تاريخ اسلام روز مباركى است؛ روزى كه با گذشت زمان فراموش نمىگردد و سلمان را در تاريخ اسلام از جاودانهها مىسازد؛ زيرا حفر خندق نشانهاى است كه او به روحانيت و معنويت احاطه داشت[٢٨]. توان جسمى سلمان در جنگ به حدى بود كه مطابق نيروى ده نفر در كندن خندق كارساز بود. سيرهنويس معروف «برهان الدين الحلبى الشافعى» مىنويسد: واِنَّما وَقَعَ التَنافُسُ فى سلمانٍ رضى اللَّه عنه لِأنّهُ كان رَجُلاً قويّاً يَعْمَلُ عَمَلَ عَشَرَةَ رِجالٍ فى الخَندِقِ؛ بين مسلمانان در مورد كمك گرفتن از سلمان (خدا از او راضى باشد) اشتياق بسيار پيدا شد (هر گروه او را به سوى خود دعوت مىكرد). او مردى نيرومند و پرتوان بود كه به اندازهى ده نفر در حفر خندق كار مىكرد[٢٩]. حضور فعال او در اين نبرد بسيار مهم مسلمين در جزيرة العرب كه تعيينكننده و اساسى بود عظمت علمى و معنوى و ميزان ابتكار و خلاقيت اين صحابى گرانقدر را مىرساند. سلمان پس از جنگ خندق، در همهى جنگهاى رسول خدا صلى الله عليه وآله شركت كرد و حتى برخى معتقدند سلمان آن هنگام كه هنوز برده بود در جتگ بدر و احد شركت نمود و در صف مسلمانان بود؛ چنانكه مؤلف سلمان در ترازوى ادب و تحقيق نقل مىكند كه سلمان در جنگ احد با دست مبارزه مىكرد و با انديشه مىكوشيد[٣٠]. در جنگ طائف، در سال هشتم هجرت، پس از فتح حنين، مشركان وارد قلعه طائف شدند كه با دروازهها و دژهاى بلند محاصره شده بود. مسلمانان مدتى براى فتح قلعه كوشيدند، ولى نتيجه نگرفتند. يكى از كارهاى مسلمانان ساختن منجنيق بود. براى ساختن اين دستگاه از سلمان نظرخواهى كردند و اين وسيله با دخالت و نظارت مستقيم سلمان ساخته شد و سپاه اسلام به وسيلهى آن به سوى دشمن سنگ پرتاب مىكردند. مسلمانان در آنجا با اين وسيله نيز نتوانستند قلعه را فتح كنند، ولى رعب و وحشتى سخت بر دل دشمن افكندند كه بعدها براى تسليم و عقبنشينى دشمن بسيار مؤثر بود[٣١].
سلمان و اهل بيت پيامبر عليهم السلام
در حقيقت، بايد از سلمان به عنوان يار صميمى و آشناى حقيقى و وفادار به اهل بيت پيامبر عليهم السلام ياد نمود. در اين رابطه نير گفتهها و حكايات بسيارى وجود دارد كه به پارهاى از آنها اشاره مىگردد. يكى از مهمترين موارد ثبات قدم و وفادارى سلمان نسبت به اهل بيت عليهم السلام موضع او دربارهى مسايلى است كه پس از رحلت پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله در مورد جانشينى آن حضرت، به ويژه مسألهى سقيفه، پيش آمد. در سقيفهى بنى ساعده غاصبان حكومت، مسير اسلام ناب را تغيير دادند و خلافت را از خاندان رسول اللَّه صلى الله عليه وآله ربودند. سلمان بر خلاف برخى فرصتطلبان و كسانى كه به خاطر منافع و مصالح خود سكوت كردند، در سختترين شرايط، با اين كه سخت در فشار بود و حتى كتك خورد، از مرز تشيع خارج نشد. هنگامى كه ابوبكر به عنوان خليفهى رسول خدا صلى الله عليه وآله انتخاب شد، سلمان اعتراض كرد. از سخنان او در اين مورد اين جملهى فارسى است كه فرمود: «كرديد و نكرديد و ندانيد چه كرديد»؛ يعنى شما با اظهار شهادتين (گواهى به يكتايى خدا و رسالت محمد صلى الله عليه وآله وسلم) اسلام را پذيرفتيد، ولى به سخن پيامبر صلى الله عليه وآله در شأن على عليه السلام در روز غدير تسليم اسلام نشديد. جملهى «ندانيد كه چه كرديد» يك جملهى سرزنشآميز است؛ يعنى كار شما از روى جهل و گمراهى بوده، نه بر اساس آگاهى و هدايت[٣٢]. در ماجراى بيعت گرفتن از اميرالمؤمنين عليه السلام براى ابوبكر، سلمان سايه به سايهى على عليه السلام حركت مىكرد و در هر فرصتى از آن حضرت دفاع نمود و هرگز او را تنها نگذاشت و آشكارا با اين كه در خطر سختى قرار داشت به زورگويان اعتراض مىنمود. هنگامى كه پس از اميرالمؤمنين على عليه السلام و زبير، به اجبار از سلمان بيعت گرفتند، سلمان بيعت گيرندگان را مورد خطاب قرار داده و گفت: «اى فرزندان روزگار! بر شما هلاكت باد! آيا مىدانيد چه گامهايى بر زيان خود برداشتيد و چون امتهاى قبل از هوسهاى نفسانى خود پيروى كرديد و از سنت پيامبر صلى الله عليه وآله دورى نموده و مقام امامت را از مركز و اهل آن ربوديد؟» سلمان در هر فرصتى به دفاع از حريم على عليه السلام مىپرداخت. عمر سر او فرياد كشيد كه ساكت باش، ولى سلمان به دفاعيات خود ادامه داد. ماجرا شدت گرفت كه حضرت على عليه السلام به سلمان فرمود: سكوت كن. آنگاه سلمان سكوت كرد. در فرازى از سخنرانى سلمان خطاب به مردم چنين آمده است: «اى مردم! واى بر شما! ما را به فلان و فلان چه كار. آيا نادانيد يا خود را به نادانى زدهايد؟ آيا حسود هستيد يا خود را به حسادت ورزيدن زدهايد؟ آگاه باشيد، من وظيفهام را انجام دادم و تسليم فرمان پيامبر شدم و از مولايم كه مولا و رهبر همهى مرد و زن با ايمان است، پيروى نمودم كه او اميرمؤمنان و سرور اوصيا و پيشواى پيشگامان و برجستهى راه حق و امام راستگويان و شهيدان و صالحان است.»[٣٣] هنگامى كه عمر، مخالفان را تهديد به مرگ كرد، سلمان بعد از خالد بن سعيد برخاست و گفت: «اللَّه اكبر! اللَّه اكبر! من با دو گوشم شنيدم و اگر نشيندهام هر دو گوشم كر باد كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: هنگامى فرا رسد كه برادر و پسرعمويم با جمعى از اصحاب در مسجد بنشينند. آنگاه گروهى از سگهاى دوزخ به اطراف او بيايند تا او و اصحابش را بكشند و من شك ندارم كه سگهاى دوزخ از زبان پيامبر صلى الله عليه وآله شما هستيد.» عمر با شنيدن اين سخن برجهيد و به سلمان حمله كرد تا او را بزند، ولى اميرالمؤمنين على عليه السلام جلو عمر را گرفت و از كتك زدن سلمان جلوگيرى نمود. آنگاه على عليه السلام به اصحابش فرمود: «خدا شما را رحمت كند، برخيزيد و از اينجا برويد.» آنها از روى اعتراض مجلس را ترك كردند. در درگيرى بيعت گرفتن، پس از آن كه با اجبار شديد از حضرت على عليه السلام بيعت گرفتند، نوبت به ياران على عليه السلام رسيد. هنگامى كه نوبت به سلمان رسيد، او بيعت نمىكرد. يقهى او را گرفتند و آنچنان به سويش حمله كرده و بر گردنش كوبيدند كه شكاف برداشت و ورم كرد؛ چنان كه سلمان خود مىگويد: «ثُمّ اَخَذُونِى وفرُجِئُوا عُنُقى حتّى تَرَكُوها مِثْلِ السَّلْعَةِ ثُمَّ فَتَلُوا يَدىّ فَبايَعْتُ مُكْرَهاً ...»؛ سپس مرا گرفتند و با يورش به گردنم آسيب رساندند، به گونهاى كه آن را در حال شكاف و آماس رها نمودند. پس دستم را تاب دادند، آنگاه با اجبار (در ظاهر) بيعت كردم. عجيب اين كه سلمان در اين شرايط سخت، به عمر گفت: «من گواهى مىدهم كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم كه به تو فرمود: گناهان و عذاب امت تا روز قيامت بر گردن تو و رفيقت مىباشد كه با او بيعت كردهاى.» از ديگر مواردى كه ميزان تقرب و ارادت سلمان را نسبت به پيامبر صلى الله عليه وآله و خاندان آن حضرت مىرساند آن كه: به هنگام زفاف حضرت زهرا عليها السلام آن حضرت را بر «شهباء» (قاطر مخصوص پيامبر صلى الله عليه وآله) سوار كردند. رسول اللَّه صلى الله عليه وآله فرمان داد كه سلمان قاطر را از جلو ببرد و خود از دنبال، آن را مىراند[٣٤]. همچنين از سلمان نقل شده است كه فرمود: در محضر حضرت زهرا عليها السلام بودم، ديدم كه فاطمه عليها السلام نشسته بود و آسيابى پيش روى او قرار داشت و به وسيلهى آن مقدارى جو را آرد مىكرد. نگاه كردم و ديدم دستهى آسياب خون آلود است و حسين عليه السلام كه در آن هنگام كودك شيرخوارى بود، در گوشهى خانه بر اثر گرسنگى به شدت گريه مىكند. عرض كردم: اى دختر رسول خدا صلى الله عليه وآله ! چندان خود را به زحمت نينداز و اينك اين فضّه، كنيز شما، در خدمت حاضر است. فرمود: رسول خدا صلى الله عليه وآله به من سفارش نمود تا كارهاى خانه را يك روز من و روز ديگر فضّه انجام دهد. ديروز نوبت فضّه بود و امروز نوبت من است. عرض كردم: من بندهى آزاد شدهى شما هستم. من حاضر به خدمت مىباشم. يا آسياب كردن جو را به عهدهى من بگذار يا پرستارى حسين عليه السلام را. فرمود: من براى پرستارى حسين مناسبتر هستم، تو آسياب كردن را به عهده بگير. من مقدارى از جو را آسياب كردم. ناگهان صداى اذان شنيدم به مسجد رفتم و نماز را با رسول خدا صلى الله عليه وآله خواندم. پس از نمار اين مطلب را به على عليه السلام گفتم. آن حضرت غمگين برخاست و به خانه رفت. پس ديدم خندان بازگشت. رسول خدا صلى الله عليه وآله از علت خندهاش پرسيد. امام على عليه السلام عرض كرد: نزد فاطمه عليها السلام رفتم، ديدم او به پشت خوابيده و حسين عليه السلام روى سينهاش به خواب رفته است و آسياب در پيش روى او بى آنكه دستى آن را بگرداند خود به خود مىچرخد. رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: اى على! آيا نمىدانى كه براى خدا فرشتگانى است كه در زمين گردش مىكنند تا به محمد و آل محمد صلى الله عليه وآله خدمت كنند؟ اين خدمت آنها تا روز قيامت ادامه دارد[٣٥]. البته دربارهى ميزان پاىبندى، علاقه و اخلاص سلمان نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مطالب و روايات گوناگونى نقل شده است و مناسب است در اينجا مطلبى از حضرت ثامن الحجج عليه السلام نقل شود تا ميزان عظمت و حقيقت سلمان بر ما بيشتر مكشوف گردد. چنان كه نوشتهاند، جماعتى از شيعيان در خراسان، براى زيارت حضرت رضا عليه السلام به در خانهى آن حضرت رفتند و اجازهى ورود به منزل طلبيدند. آن حضرت به آنها اجازه نداد. پس از چند روز رفت و آمد به آنها اجازهى ورود داده شد و به محضر آن حضرت رسيدند. آنها هنگام اجازه گرفتن به دربان گفته بودند ما از شيعيان على عليه السلام هستيم، حضرت رضا عليه السلام به آنها فرمودند: «وَيْحَكُمْ ! إنَّما شِيعة اميرالمؤمنين الحسن والحسين وسلمان وابوذر ومقداد وعمار ومحمد بن ابى بكر، الَّذينَ َلم يَتخالَفُوا شيئاً مِن أوامِرِه»؛ واى بر شما! شيعيان امير مؤمنان على عليه السلام عبارت بودند از: حسين عليه السلام، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و محمد بن ابوبكر. آنان كه هيچگاه از اوامر على عليه السلام مخالفت نكردند و همواره پيرو آن حضرت بودند[٣٦]. شايستگى و شخصيت سلمان باعث منزلت ويژهى او نزد پيامبر صلى الله عليه وآله شده بود. در اين رابطه امام على عليه السلام فرموده است: روزى سلمان در محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله نشسته بود. شخص مغرورى آمد و سلمان را با كمال گستاخى از محضر آن حضرت دور كرد و خود به جاى سلمان نشست. پيامبر صلى الله عليه وآله به قدرى خشمگين شد كه چشمانش سرخ گرديد و رگ آبى ميان دو چشمش آشكار شد و با تندى به او گفت: تو مردى را از جايش دور ساختى كه خداوند او را در آسمان دوست دارد و رسول خدا صلى الله عليه وآله در زمين، و مكرر دوستى خود را به او آشكار نموده است. تو مردى را دور مىكنى كه هرگاه جبرئيل نزد من مىآمد، امر مىكرد تا سلام خدا را به او برسانم. مگر نمىدانى كه سلمان از من است، هر كس به او جفا كند به من جفا كرده است و هر كس او را بيازارد مرا آزرده است و هر كس او را دور كند مرا دور كرده است؟ آيا نمىدانى سلمان كيست؟ خداوند به من امر كرده تا پيشاپيش او را از هنگام مرگ و بلاهاى آينده كه به مردم مىرسد، و از گفتار نشان دهندهى حق از باطل آگاه سازم! آن شخص گستاخ پس از عذرخواهى گفت: مگر سلمان مجوسى (زرتشتى) نبود و سپس مسلمان شد؟ پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: نه، او مجوسى نبود، بلكه از روى تقيه (حفظ جان از خطر مرگ) اظهار شرك مىكرد، ولى در باطن مؤمن و يكتاپرست بود. اى اعرابى! همانگونه باش كه خداوند فرموده است: «وَ مَآ ءَاتَل-كُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَل-كُمْ عَنْهُ فَانتَهُواْ »[٣٧] [يعنى: آنچه رسول خدا صلى الله عليه وآله براى شما آورده است بگيريد و از آنچه نهى كرده است خوددارى كنيد].[٣٨]
علم سلمان
سلمان همه جا و همه وقت با پيامبر صلى الله عليه وآله بود. شبها تا ديروقت محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله را ترك نمىكرد. طبق نقل برخى از همسران پيامبر، شبها ساعاتى را با آن حضرت به خلوت مىنشست. در نتيجه، سلمان آنچنان موقعيتى در حضور پيامبر به دست آورده بود كه او را از خاندان آن حضرت به حساب مىآوردند. روح سلمان تشنهى فهميدن و درك كردن بود و دلش مىخواست هر لحظه بياموزد و بداند و بشنود و هر لحظه در انتظار فهميدن مطالب تازهتر، لطيفتر و دقيقتر بود. رسول خدا صلى الله عليه وآله، آن استاد كل كه مأموريت غيبى داشت كه با هر كس مطابق فهمش سخن بگويد و به اندازهى استعداد و دركش تعليم دهد، سلمان را با عشق و علاقه مىپذيرفت و با او انس مىگرفت و به او چيزهايى تعليم مىداد كه احدى از اصحاب جز او قوهى تحمل آن را نداشت. زيبايى روح و جلال انسانيت و احساس ظريف و پر جذبهى پيامبر صلى الله عليه وآله آنچنان در سلمان اثر مىگذاشت كه روحش سيراب و قلبش پر مىشد. آرى، دست تقدير، سلمان را به آن جايى كه بنا بود برساند، رساند. سلمان به عالىترين نقطهى كمال رسيد؛ به طورى كه احساس مىكرد گويى از زير آسمان سرپوشيده و بسته روزنهاى به بيرون اين عالم گشوده شده كه صداى نرم ريزش جريانهاى اعجازآميز غيبى را در درون خود مىشنود. به همين سبب است كه آوردهاند او «اسم اعظم» را كه رمز دانش اولين و آخرين است مىدانست[٣٩]. راجع به علم سلمان از امام باقر عليه السلام نقل كردهاند كه آن حضرت از «فضل بن يسار» پرسيد: «آيا مىدانى معناى اين كلمه كه حضرت على عليه السلام دربارهى سلمان فرمود كه «سلمان علم اول و آخر را دارد» چيست؟» فضل گفت: مقصود اين است كه دانش بنى اسرائيل و دانش رسول اللَّه و دانش على را داشت[٤٠]. جابر بن عبداللَّه انصارى مىگويد: از رسول اكرم صلى الله عليه وآله فضل سلمان را پرسيدم. حضرت فرمود: «اى جابر! سينهى سلمان اقيانوس دانشهاى بىپايان است و اين امتياز فقط نصيب سلمان شده كه همهى علوم را بداند.» سپس اضافه كرد: «جابر! هر كه به سلمان كينه ورزد به خدا غضب كرده و هر كه او را دوست بدارد من نيز دوستدار او هستم.»[٤١]
كرامات سلمان
دربارهى كرامات سلمان نيز در روايات و اخبار اسلامى، به ويژه شيعه، مطالب قابل توجهى آمده است كه براى شناخت بيشتر اين شخصيت ارزشمند به مواردى از آن اشاره مىشود. يكى از آن موارد چنين است: روزى ابوذر غفارى به ديدن سلمان رفت. ديگ غذاى سلمان روى آتش بود. به هنگام سخن، ديگ وارونه شد، ولى از آب گوشت آن چيزى نريخت. ابوذر بسيار تعجب كرد. سلمان ديگ را برداشت و روى آتش نهاد. براى بار دوم در حين سخن ديگ سرازير شد، ولى باز هم چيزى از آن نريخت. ابوذر كه شگفتزده شده بود از منزل خارج شد و در اين باره فكر مىكرد. ناگاه با على عليه السلام برخورد كرد. على عليه السلام از او پرسيد: چرا از منزل سلمان بيرون آمدى و چرا ناراحت هستى؟ ابوذر ماجرا را گفت. امام على عليه السلام فرمود: اى ابوذر! اگر آنچه سلمان مىداند براى تو بازگو كند [ چون انديشهات كشش آن را ندارد ]خواهى گفت: خدا قاتل سلمان را رحمت كند؛ چرا كه خيال مىكنى او اين كارها را به وسيلهى سحر و جادو انجام مىدهد. اى ابوذر! سلمان از بابهاى الهى است. كسى كه او را درست بشناسد و بپذيرد، مؤمن است و كسى كه او را انكار كند و فضايل او را نپذيرد، كافر است و سلمان از ما اهل بيت است[٤٢]. از خبرهاى غيبى سلمان اين بود كه سالها قبل از جنگ جمل، شترى را براى فروش به مدينه آوردند. سلمان آن شتر را زد. به سلمان گفتند: اين حيوان است، چرا آن را مىزنى؟ سلمان در پاسخ گفت: اين شتر، حيوان نيست؛ بلكه عسكر پسر كنعان جنّى است و به صاحبش مىگفت: اين عسكر را در اينجا نفروش. آن را به محل «حوأب» ببر و در آنجا پول خوبى براى آن مىدهند. آن شتر را در مدينه به هفتصد درهم خريدند و همانگونه كه سلمان پيشگويى كرده بود عايشه در جنگ جمل بر آن شتر سوار شد و به جنگ على عليه السلام و سپاهش پرداخت. به راستى، چرا سلمان آن شتر را مىزد؟ و اين زدن چه پيامى داشت؟ سلمان با زدن اين شتر مىخواست تنفّر خود را از هر چيزى كه وسيله و عامل كمك به افرادى است كه به جنگ با اولياى خدا مىروند آشكار كند و پيوند مقدس خود را با على عليه السلام اظهار نمايد و به مسلمانان پيام دهد كه خشم و نفرت خود را از حاميان باطل آشكار كنيد و به اولياى خدا بپيونديد[٤٣]. «مسيّب بن نخبه فزارى» جزو رؤسا و فرماندهان عراق بود. وى از جمله شصت نفرى است كه در جنگ «يرموك» براى سركوب لشكر شصت هزار نفرى «غسان» شركت داشت. مسيّب مىگويد: وقتى سلمان به ديار ما، عراق، آمد - ظاهراً براى طرح شهرسازى كوفه - من هم جزو افرادى بودم كه به استقبال او رفتيم. آنگاه كه به سرزمين كربلا رسيديم، سلمان گفت: «هنا مصارع اخوانى، هناك حالهم، هنا مناخ ركابهم، هنا مهراق دمائهم، يقتل بها ابن خير النبيين ويقتل بها خير الآخرين»؛[٤٤] اينجا قتلگاه برادران من است. در اينجا بار و اثاث خويش را به زمين مىگذارند. اينجا خوابگاه آنان است و شتران خود را براى هميشه خواهند خوابانيد. در اينجا خونهاى مقدس آنان بر زمين ريخته خواهد شد. در اين سرزمين فرزند بهترين پيامبران كشته خواهد شد. در اين مكان بهترين بازماندگان خاندان رسالت شربت شهادت خواهند نوشيد. بعد به سرزمين «حروراء» كه محل اجتماع خوارج نهروان بود، رسيديم. سلمان پرسيد: نام اين مكان چيست؟ گفتيم: حروراء. آنگاه افزود: از اينجا بدترين لاحقين خروج كردهاند و بعد از اين هم بدترين لاحقين خروج خواهند كرد؛ اما وقتى به كوفه رسيديم گفت: «هذه قبة الاسلام»؛ اينجا بارگاه اسلام است[٤٥]. باز در مورد خبر دادن سلمان از واقعهى عاشورا و سرزمين كربلا آوردهاند: در ماجراى قيام امام حسين عليه السلام و حركت آن حضرت از مكه به سوى كوفه، گروهى از همراهان «زهير بن قين» نقل كردند كه ما همراه كاروان زهير از مكه به سوى مدينه حركت مىكرديم، ولى نمىخواستيم با كاروان امام حسين عليه السلام هممنزل گرديم؛ چرا كه تصميم نداشتيم حسين عليه السلام را يارى كنيم. با اين وجود، در يكى از منزلگاهها، كاروان ما با كاروان امام حسين عليه السلام به هم نزديك شد. ما مشغول خوردن غذا بوديم. ناگاه مردى از جانب حسين عليه السلام آمد و گفت: اى زهير بن قين! همانا امام حسين عليه السلام مرا به سوى تو فرستاده است كه بگويم به نزد او بروى. زهير و ما آنچه را در دست داشتيم به زمين گذاشتيم. سكوت مجلس ما را فرا گرفت. ناگاه «ديلم» همسر زهير به او چنين گفت: سبحان اللَّه! آيا پسر پيامبر خدا صلى الله عليه وآله شما را به سوى خود دعوت مىكند و شما نزد او نمىرويد؟ چه مىشود اگر نزد او بروى و سخنش را بشنوى و سپس بازگردى؟! زهير از سخن همسرش تكان خورد و برخاست و نزد امام حسين عليه السلام رفت. چيزى نگذشت كه شادمان بازگشت؛ به گونهاى كه صورتش مىدرخشيد. سپس دستور داد تا خيمهها را برچينند و بارها و وسايل سفر او را به سوى امام حسين عليه السلام ببرند. آنگاه گفت: هر كس مىتواند همراه من بيايد وگرنه اينجا آخرين ديدار من با شما است. پس از آن به ياران خود روى نموده و گفت: ما در فتوحات اسلام به نبرد «بلنجر» رفتيم و خداوند ما را پيروز كرد و غنايم بسيارى به دستمان آمد. در اين غزوه سلمان فارسى همراه ما بود و به ما گفت: آيا از آنچه به دست آوردهايد خشنوديد؟ گفتيم: آرى. سلمان گفت: هنگامى كه سرور جوانان آل محمد صلى الله عليه وآله حسين عليه السلام را ديدار كنيد، آنگاه از جنگ كردن همراه او از اين غنيمتها كه امروز به دست شما رسيده است شادمانتر خواهيد بود. زهير به حسين بن على عليه السلام پيوست و با او بود تا اينكه در ركابش در روز عاشورا به شهادت رسيد[٤٦]. در اينجا ما سلمان را به عنوان مجاهدى پيكارگر در جبههى اسلام بر ضد كفر مىنگريم و هم او را در اوجى از كرامات مىبينيم كه خبر از آينده مىدهد و به ياد جهاد بزرگ امام حسين عليه السلام افتاده است و همان جا براى امام حسين عليه السلام سرباز جانباز آماده مىسازد.
زهد و سادهزيستى سلمان
در باب زهد سلمان نيز حكايات و مطالب فراوانى نقل شده است. شخصيت او در نزد زهّاد و عرفا و حتى متصوفين برجسته بوده و هست و بالاترين نوع آن را مىتوان در زمان حاكميت و فرماندارى او در مداين مثال زد كه در جاى خود به آن پرداخته مىشود. اما در اينجا مناسب است نمونههايى از زهد او را ذكر نماييم: ١. ابووائل مىگويد: با دوستم به ملاقات سلمان رفتيم و مهمان او شديم. گفت: اگر رسول خدا صلى الله عليه وآله از تكلّف نهى نكرده بود، خود را به زحمت انداخته و غذاى خوبى را براى شما آماده مىكردم. پس نان و نمك حاضر كرد. دوستم گفت: اگر سبزى هم مىبود بهتر بود. سلمان برخاست و آفتابهى خود را برد و آن را نزد سبزىفروش گرو گذاشت و مقدارى سبزى گرفت و آورد. در پايان دوستم گفت: خدايا شكر كه ما را به اين غذاى ساده قانع كردى. سلمان گفت: «لو قنعت رزقك لم تكن مطهرتى مرهونة»؛ اگر تو اهل قناعت بودى آفتابهى من گرو نمىرفت[٤٧]. ٢. در هنگام حكومت سلمان در مداين حقوق سالانهى او پنج هزار (درهم يا دينار) بود و از دسترنج كار خود مانند حصيربافى زندگى خود را تأمين مىكرد. او روپوشى داشت كه قسمتى از آن را مىپوشيد و قسمتى از آن را فرش خود نموده بود. او خانهاى نداشت، بلكه سايهى ديوارها و درختها را محل سكونت خود قرار مىداد. شخصى از ارادتمندان او گفت: اجازه بده خانهاى براى تو بسازم تا در آن سكونت كنى. سلمان در پاسخ گفت: نيازى به آن ندارم. آن شخص همواره از سلمان مىخواست كه چنين اجازهاى را به او بدهد تا اين كه روزى وصف خانهاى را كه مىخواست براى سلمان بسازد به سلمان گفت كه: خانهاى برايت بسازم كه اگر در ميان آن پاهايت را دراز كنى به ديوار آن اصابت نمايد. سلمان به ساختن چنين خانهى سادهاى اجازه داد. آن شخص چنين خانهاى را براى سلمان ساخت[٤٨]. ٣. سلمان در بستر مرگ گريه مىكرد. سعد بن ابىوقاص راز گريهى او را پرسيد. در پاسخ گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله با ما عهد كرد كه توشهى هر يك از شما از دنيا به اندازهى توشهى يك مسافر باشد، ولى در كنار من اين اثاثيهها را مىبينى. از اين رو، نگران هستم[٤٩]. ٤. شخصى از سلمان پرسيد: چرا لباس نو نمىپوشى و به لباس كهنه و ساده قناعت مىكنى؟ او در پاسخ گفت: «انَّما اَنا عَبْدٌ فَاذا اُعتِقْتُ يوماً لَبسْتُ»؛ همانا من بنده هستم. هر گاه روزى آزاد شدم لباس نو خواهم پوشيد[٥٠]. ٥. روزى خليفهى دوم از سلمان پرسيد: من شبيه پادشاهان هستم يا شبيه خليفهى پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله ؟ سلمان در پاسخ فرمود: اگر تو از ماليات مسلمانان كه از اراضى آنها به دست آمده يك درهم يا كمتر يا بيشتر بگيرى پس آن را در راه باطل مصرف نمايى شاه هستى وگرنه خليفه مىباشى. عمر از نصيحت از دل برخاستهى سلمان تحت تأثير قرار گرفت و گريست[٥١]. ٦. در احياء العلوم غزالى نقل شده است: گاهى عمر بن الخطاب به سلمان مىگفت: عيوب مرا بگو. روزى با سلمان رو به رو شد و به او گفت: چه چيز از ناحيهى من به تو مىرسد كه آن را ناخوش دارى؟ سلمان در جواب گفت: تو بر سر يك سفره دو گونه خورش مىگذارى و تو داراى دو لباس حُلّه (لباس مخصوص يمنى) هستى كه يكى را شب و ديگرى را در روز مىپوشى[٥٢].
خدمات ديگر سلمان
دربارهى مقام و منزلت علمى سلمان مطالب بسيارى نقل شده است. افزون بر اشاراتى كه دربارهى دانش و مرتبهى رفيع علمى او از زبان معصومين عليه السلام بيان شده و همچنين تدابير او در حفر خندق و نيز مسألهى منجنيق در غزوهى طائف، در لا به لاى متون و منابع تاريخى مسلمين از برخى كارها و تلاشهاى علمى ديگر سلمان نيز سخن به ميان آمده است. از جمله اين كه سلمان از همان آغاز آشنايى و دلبستگى به آيات قرآن در اين انديشه و نياز بود كه آيات قرآن را به زبان فارسى براى مردم خود ترجمه كند. متأسفانه امروز ترجمهاى از قرآن به روايت سلمان در دست نيست و بسيارى بر اين باورند كه ترجمهى تفسير طبرى نخستين ترجمهى قرآن به زبان فارسى است. اما در مآخذ قابل توجه، سلمان را نخستين كسى مىدانند كه با اجازهى پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله به ترجمهى فارسى آيات قرآن پرداخت. از جمله كسانى كه به اين موضوع اشاره داشتهاند مىتوان از «شهفور ابوالمظفر اسفراينى» مؤلّف تفسير تاج التراجم ياد نمود. همچنين شمس الائمه، محمد بن احمد بن سهل السرخسى (م ٤٨٣ ه . ق) نيز در جلد اول المبسوط به ترجمهى قرآن كريم به زبان فارسى توسط سلمان اشاره دارد[٥٣]. سرخسى در همان كتاب آورده است كه سلمان سورهى فاتحه را بنا به درخواست ايرانيان به فارسى برگرداند و به نزد آنان فرستاد تا در نماز بخوانند[٥٤]. برخى از بزرگان علماى شيعه چون شيخ طوسى در فهرست، نجاشى در كتاب و ديلمى در ارشاد القلوب و برخى ديگر، به تصنيفى از سلمان به نام جاثليق ياد كردهاند. اين كتاب شامل مذاكرات على عليه السلام با اسقف اعظم روم است كه با قلم سلمان فارسى نوشته شده و در حقيقت تقريرات و مصاحبهى اميرالمؤمنين على عليه السلام است كه به قلم سلماننگارش يافته و در پارهاى از منابع هم مطالب كتاب مذكور درج شده است[٥٥]. حتى زمانى كه سلمان عهدهدار فرماندارى ولايت مداين بود، گويا در همان بناى تاريخى مداين براى مردم شهر برنامهى آموزش و درس قرار داد؛ چنان كه نقل شده است جمعى حدود هزار نفر در مجلس درس او حاضر مىشدند و سورهى يوسف را براى آنان تفسير مىكرد. (انتخاب اين سوره شايد از اين رو بود كه هم داستان آن شيرين و جالب و در سطح عموم مردم بود و هم درس كشوردارى، امانت، عفت، تقوا، تعاون، همكارى و توسعهى كشاورزى را مىآموخت و هم عاقبت ناخوشايند مجرمان را نشان مىداد)[٥٦]. سلمان عامل مهمى در توسعهى اسلام در ايران بود؛ به طورى كه در برخى از متون تاريخى آمده است: پس از آن كه سلمان در مداين استقرار يافت و اصفهان فتح شد براى ديدار زادگاهش يعنى روستاهاى جى به اصفهان رفت و مدتى در آنجا ماند و به رسيدگى امور مذهبى مردم آنجا پرداخت[٥٧].
سلمان در فتح ايران
در زمان خليفهى دوم، در سال شانزده هجرى قمرى، سپاه اسلام شهرهاى ايران را يكى پس از ديگرى آزاد كرد و در جنگ بزرگ قادسيه لشكر ايران شكست سختى خورد و زمينهى آزادسازى شهر مداين فراهم گرديد. شهرها و قلعههاى مداين ماهها در محاصرهى سپاه اسلام بود؛ سپاهى كه از شصت هزار نفر تشكيل مىشد. در رأس سپاه اسلام افرادى مانند سعد بن ابىوقاص، سلمان فارسى و حذيفة بن يمان بودند. فرماندهى سپاه سعد وقاص بود، ولى سلمان به عنوان رائد (ناظر و جلودار و راهنما) و داعيه (روحانى دعوت كننده به اسلام) در پيشاپيش سپاه قرار داشت. هر شهرى كه گشوده مىشد سلمان مراقب بود كه در آن قتل و غارت نشود و انضباط اسلامى و اخلاق رعايت شود. او پس از سالها دورى، اكنون به كشورش ايران بازگشته بود تا شاهد آزادى تودههاى محروم و ستمديده شود و كاخها و ثروتهاى چپاول شده توسط شاهان را در اختيار محرومان بگذارد. سلمان براى اين آمده بود كه مبادا از ناحيهى برخى از منافقان مسلماننما كه در سپاه اسلام رخنه كرده بودند، به ملت ايران ستمى گردد. در آستانهى پيروزى هر شهرى سلمان به زبان فارسى در طى سه روز سه بار مردم را به دين اسلام دعوت مىكرد تا به آنان كه به اسلام جذب مىشوند آسيبى نرسد. خلاصهى دعوت سلمان از مردم چنين بود: من از شما هستم و به شما علاقهمندم و سه بار شما را به پذيرش اسلام دعوت مىكنم. اگر به اسلام گرويديد برادران ما خواهيد شد و در كنار ما قرار مىگيريد، آنگاه بر اساس تعاون و برادرانه زندگى مىكنيم و از امكانات يكديگر بهرهمند خواهيم شد وگرنه بايد به حكومت اسلامى «جزيه» (ماليات سرانهى سالانه) بپردازيد و در صورت نپرداختن جزيه آمادهى جنگ شويد و خداوند خيانتكنندگان را دوست ندارد[٥٨]. به اين ترتيب، در ماه صفر سال شانزدهم هجرى، مداين مقر فرمانروايى امپراطورى ساسانى فتح گرديد و كاخ مداين تبديل به محل نماز و تبليغ اسلام و تدريس و اقامهى نماز جمعه و جماعت و بررسى مسايل اجتماعى، سياسى و اقتصادى اسلام شد.
سلمان در مداين
سلمان پس از فتوحات عمدهاى كه توسط سپاه اسلام در ايران صورت گرفت به مدينه بازگشت و همچنان براى سامان بخشيدن امور مسلمانان در صحنه بود. از طرفى، مداين از نظر اهميت يك مركز حساس بود كه براى ادارهى آن به يك استاندار كاردان، پارسا، مدير و هوشمند نياز بود تا اسلام را به طور شايسته در آن سرزمين جايگزين افكار و آداب و رسوم پيشينيان سازد. چه كسى مىتوانست چنين كار مهمى را به عهده بگيرد؟ پاسخ اين بود كه سلمان شايستهى اين كار است. خليفهى دوم با صلاحديد امام على عليه السلام، سلمان را براى فرمانروايى مداين برگزيد. سلمان به مداين آمد و با نظارت دقيق خود، هم ادارهى امور مادى را به عهده گرفت و هم عهدهدار ارشاد و تبليغ آنجا گرديد. سادهزيستى سلمان در شهرى كه كانون امپراطورى بزرگ شرق، يعنى مركز ساسانيان بود قابل توجه است. سلمان بر خلاف فاتحان روزگار كه پس از كشورگشايى با به دست آوردن غنايم و موقعيتها، داراى ثروتهاى افسانهاى مىشوند بسيار ساده مىزيست؛ چرا كه او به مرام مولاى خود على بن ابيطالب عليه السلام عمل مىنمود. سلمان وقتى كه وارد مداين شد به كاخ باشكوه آنجا پا نگذاشت و آن را براى سكونت خود برنگزيد. حتى خانهى معمولى براى خود انتخاب نكرد، بلكه در سايهى درختها و ديوارها سكونت مىكرد و دادگاه او دكانى در بازار بود كه محل سكونت او نيز معمولاً همان جا واقع شده بود. برخى مىنويسند خانهى او حجرهى سادهاى بود كه با اصرار حذيفة بن يمان ساخته شد. روزى همين اتاق محقر او آتش گرفت. او قرآن و شمشيرش را برداشت و از آنجا خارج شد و گفت: «سبكباران اين گونه نجات مىيابند.» شخصى به خانهى او آمد. در خانهاش چيزى جز شمشير و قرآن نيافت. با تعجب پرسيد: در اين خانه چيزى جز شمشير و قرآن نمىيابم. سلمان گفت: «خانهى وحشتناكى در پيش داريم، به زودى زندگى خود را به آنجا مىبريم» و منظورش قبر بود[٥٩]. هنگامى كه سلمان در مداين بود همواره به وسيلهى نامه از رهنمودهاى امام على عليه السلام بهرهمند مىشد[٦٠]. خليفهى دوم در هنگام حاكميت سلمان در مداين با توجه به گزارش برخى عواملش در آنجا براى او نامهاى نوشت و سلمان را به خاطر پنج موضوع مورد سرزنش قرار داد: «اول اين كه در مورد حذيفة بن يمان فرمانرواى سابق مداين خبرهايى به من مىرسد. او را تحت نظر بگير؛ چرا كه در اين مورد كوتاهى مىكنى[٦١]. دوم اين كه شنيدهام حصيربافى مىكنى و نان جوين مىخورى (يعنى با اين كار شخصيت و مقام استاندار اسلامى شكسته مىشود). سوم اين كه چرا حقوقى كه براى تو تعيين شده و به تو مىرسد در زندگى خود مصرف نمىكنى؟ چهارم اين كه اين روشى كه تو برگزيدهاى، حكومت را نزد مردم آنجا خوار و پست مىنمايد (يعنى عرب را در برابر عجم كوچك مىكند) تا آنجا كه مردم از تو نمىترسند و بار خود را بر دوش تو مىنهند، تو را پلى قرار دادهاند و روى آن راه مىروند، اين امور موجب سرشكستگى حكومت مىگردد. پنجم اين كه بايد مردم تحت تأثير حكومت قرار گيرند و شكوه حكومت آنها را مجذوب سازد.» پاسخ سلمان به عمر بن خطاب جالب و قابل توجه است. فرماندار مداين پس از حمد و ستايش پروردگار جواب خليفهى دوم را داده است كه به اختصار در اينجا نقل مىگردد: «١. نوشته بودى دربارهى رفتار حذيفة بن يمان تحقيق و نظارت نمايم و نيك و بد او را براى تو گزارش كنم، ولى خداوند مرا از اين كار (سوء ظن به مؤمن و تجسس و بدبينى و بدگويى) نهى كرده است. ٢. حصيربافى و نان جو خوردن من عيب نيست. سوگند به خدا، بافتن حصير و خوردن نان جو و بىنيازى از افزونخواهى، نزد خدا بهتر و به تقوا نزديكتر است از طمع به حق مردم و ادعاى بىجا. من پيامبر صلى الله عليه وآله را مىديدم كه نان جو مىخورد و از آن خشنود بود نه غمگين. ٣. در مصرف حقوق خود در راه آسايش زندگىام، سوگند به خدا، آنچه را كه دندانهايم خُرد كند و از گلويم پايين رود، خواه گندم باشد يا مغز كلهى گوسفند يا سبوس جو، برايم يكسان است و من حقوق ماهيانهى خود را براى روز نياز و بيچارگىام (روز قيامت) مصرف كردهام. ٤. اما اين كه خيال كردهاى من حكومت را با اين رفتارم خوار مىكنم و شخصيت خود را سبك مىنمايم تا آنجا كه مردم مرا پلى براى مقاصد خود قرار مىدهند، اين را بدان كه خوارى در راستاى اطاعت پروردگار در نزد من از عزّت در نافرمانى او بهتر است. وانگهى پيامبر صلى الله عليه وآله را ديدم با داشتن مقام بزرگ نبوت، به تودهى مردم نزديك مىشد و با آنها انس مىگرفت، آنچنان كه گويى جزء آنان است. غذايش نرم نبود، لباس خشن مىپوشيد و همهى مردم از قريش و از عرب و عجم و سياه و سفيد در نظرش يكسان بودند. ٥ . من اينجا نيامدهام كه مردم را تحت فشار قرار دهم. من آمدهام با ارشاد و راهنمايى، حدود الهى را به پا دارم و همهى مردم را با تعلميات اسلام آشنا كرده و پاكسازى نمايم. من در اين راستا مطابق [ نظر ]حضرت على عليه السلام رفتار مىكنم و راه او را مىپيمايم. اين را بدان كه اگر خداوند سعادت و رشد اين مردم را مىخواست كسى را كه عالمترين و بهترين اصحاب پيامبر صلى الله عليه وآله بود يعنى على عليه السلام را بر آنها مىگماشت. اگر اين امت از خدا مىترسيد و از دستورات پيامبر صلى الله عليه وآله پيروى مىكرد تو را اميرمؤمنان نمىناميد. هر گونه كه مىخواهى داورى كن. اين دنيا گذرگاه است. به عفو خدا و تأخير عقوبت الهى مغرور مباش و بدان كه به زودى به كفر ظلم خود هم در دنيا و هم در آخرت خواهى رسيد و به زودى از آنچه تا كنون يا در آينده انجام بدهى بازخواست خواهى شد و حمد و سپاس مخصوص خداى يكتاست.»[٦٢] اين سخنان بيانگر آزادگى و صلابت و شهامت فوق العادهى سلمان است. به هر حال، سيره و روش سلمان در حكومت و زمامدارى مىتواند الگوى مناسب و ارزشمندى براى هر حاكم و والى مسلمانى به شمار آيد. پيش از اين دربارهى خصوصيات و ويژگىهاى سلمان، خاصه زهد و سادهزيستى او، مطالبى ذكر شد. در اينجا مناسب است نمونهاى از حكايات دوران زمامدارى او را در مداين بازگو نماييم. شخصى مىگويد: سلمان را مىديدم كه گاهى گوشت مىخريد و آن را مىپخت و بينوايان را دعوت مىكرد و آنها مىآمدند و كنار سفرهى سلمان با شخص سلمان مىنشستند و از آبگوشت او مىخورند و او شاد بود كه با آنها مأنوس است و همنشينى با آنان را دوست دارد[٦٣]. نقل كردهاند روزى شخص غريبى از شام به مداين آمد. او مسافر تازه واردى بود و سلمان فرمانرواى مداين را نمىشناخت. بار علفى بر دوش كشيده و رنج سفر از يك سو و سنگينى از سوى ديگر او را خسته كرده بود و منتظر بود از كسى خواهش كند تا او را كمك نمايد. ناگاه شخصى را كه سيماى ظاهرش به كارگرها شباهت داشت ديد. او سلمان بود. صدا زد: اى بندهى خدا! بيا اين بار مرا تا فلان جا حمل كن. سلمان بى آنكه خم به ابرو بياورد، با كمال اشتياق و اخلاص، بار علف آن مسافر غريب را به دوش خود كشيد و به سوى مقصد حركت كردند. در مسير راه وقتى مردم سلمان را مىديدند احترام مىگذاردند و در محلى در مسير راه، جمعى از مردم با تعظيم خاصى گفتند: سلام بر امير! سلام بر امير! مسافر كم كم فهميد كه آن شخص، مورد احترام همهى مردم است و او را با عنوان امير خطاب مىكنند. ناگهان ديد جمعى به سرعت آمدند تا بار از او بگيرند و به مسافر گفتند: مگر تو اين شخص را نمىشناسى. اين، سلمان، فرمانرواى مداين است. مسافر شامى سخت شرمنده شد و به عذرخواهى پرداخت. نزد سلمان آمد و عاجزانه خواست كه او را ببخشد و بار را به او تحويل دهد، ولى سلمان به او گفت: تا اين بار به مقصد نرسانم به تو نخواهم داد[٦٤]. در مورد تشويق او به تحصيل دانش آمده است: روزى سلمان در مداين با مردى كنار رودخانهى دجله آمدند. آن مرد از آب دجله آشاميد. سلمان به او گفت: باز هم بياشام. او گفت: سيراب شدم و ديگر ميل ندارم. سلمان فرمود: آيا اين مقدار آبى كه از رودخانهى دجله آشاميدى چيزى از آن كم شد؟ او گفت: از اين همه آب فراوان مگر چيزى با نوشيدن من كم مىشود؟ سلمان گفت: علم و دانش نيز چنين است، هر چه از آن بياموزى، چيزى از آن كم نمىشود. بنابراين تا توان دارى در كسب دانش جديت كن و از درياى علم بهره بگير[٦٥].
سلمان از نگاه فرق
سلمان گذشته از مقام والايى كه نزد شيعيان دارد در نزد مذاهب و فرق اهل سنّت نيز مورد تكريم و منزلت است. همچنين صنعتكاران و اصناف پس از قرون اول (هجرى) سلمان را اولين صنعتكار مىدانستند؛ زيرا وى شنا كردن، خندق ساختن و صنايع دستى مىدانست و او بود كه اول بار مأمور شد كه سر اصحاب و ياران پيامبر صلى الله عليه وآله را بتراشد[٦٦].
به سوى معبود
سرانجام سلمان، پس از عمرى تلاش و مجاهدت در يافتن حق و حقيقت، به آن دست يافت و به رستگارى كامل نايل گرديد. او همواره با درايت و درستى و صحت و عافيت تمام از همهى گذرگاههاى پر پيچ و خم زمان خود به سلامتى عبور كرد. به ويژه هنگامى كه بسيارى به حق، پشت پا زدند و از ولايت امام على عليه السلام عدول نمودند، سلمان با استوارى راستقامت ماند و به فرمودهى امام باقر عليه السلام: «كانَ سلمانُ مِن المتوسّمين»؛ سلمان از هوشمندان بود[٦٧]. سلمان از سال ١٦ تا سال ٣٤ يا ٣٥ هجرى در مداين به فرمانروايى پرداخت تا اين كه روزهاى آخر عمر پربارش فرا رسيد. زاذان، كه اصلاً ايرانى بود و از شيعيان و دوستان مخلص حضرت على عليه السلام گرديد و در مداين در اواخر عمر سلمان، خدمتكار و شاگرد مخصوص سلمان به شمار مىآمد، مىگويد: هنگامى كه مولايم سلمان در بستر مرگ قرار گرفت به او گفتم: وقتى كه شما از دنيا رفتى چه كسى شما را غسل مىدهد؟ سلمان فرمود: آن كسى كه پيامبر صلى الله عليه وآله را غسل داد. گفتم: او امير مؤمنان على عليه السلام بود كه اكنون در مدينه است و فاصلهى بين مدينه و مداين بسيار دور است. سلمان فرمود: همين كه هنگام مرگ چانهام را بستى صداى پاى او را مىشنوى كه علامت وارد شدن اوست و پيامبر صلى الله عليه وآله اينچنين به من خبر داده است. زاذان مىگويد: در بالين سلمان بودم. همين كه از دنيا رفت چانهاش را بستم ناگهان صداى پاى حضرت عليه السلام را شنيدم. به جلو رفتم، چشمم به جمال منوّر على عليه السلام افتاد. ديدم از مركب پياده شد. [ به امداد الهى با طى الارض در چند لحظه از مدينه به مداين آمد.] آن حضرت به من فرمود: سلمان وفات كرد؟ گفتم: آرى، اى مولاى من! حضرت كنار جنازهى سلمان آمد و روپوش را از روى سلمان برداشت. ديدم سلمان لبخند مىزند. امام على عليه السلام خطاب به سلمان فرمود: «مرحباً يا اباعبداللَّه اِذ اَلْقَيْتَ رَسوُلَ اللَّهِ فَقُل لَهُ ما مَرَّ على أخيكَ مِن قَوْمِك»؛ آفرين و خوشا به حال تو اى اباعبداللَّه! هنگامى كه با رسول خدا صلى الله عليه وآله ملاقات نمودى به او بگو كه از ناحيهى قوم تو چه رنجها به من رسيد. آنگاه حضرت على عليه السلام بدن سلمان را غسل داد و كفن كرد و بر آن نماز گزارد. در نماز تكبيرها را بلند مىگفت. ديدم دو نفر به او اقتدا كردهاند. بعد از نماز از آن حضرت پرسيدم: آن دو نفر چه كسانى بودند؟ و چرا شما تكبيرها را با صداى بلند گفتيد؟ در پاسخ فرمود: آن دو نفر يكى برادرم جعفر طيار بود و ديگرى خضر پيامبر بود كه در نماز بر جنازهى سلمان حاضر شده بودند و با هر يك از اين دو نفر، هفتاد صف از فرشتگان بود كه در هر صفى هزار هزار فرشته در نماز شركت كردند[٦٨]. در آغاز اين روايت ذكر شده است: جابر بن عبداللَّه انصارى مىگويد: ما در مدينه نماز صبح را پشت سر على عليه السلام به جماعت خوانديم. پس از نماز به ما رو كرد و فرمود: «اَعظَم اللَّه اَجرَكُم فى اَخيكُم سلمان»؛ خداوند پاداش شما را در مورد برادرتان سلمان فراوان كرد. حاضران متقابلاً به آن حضرت تسليت گفتند. حضرت على عليه السلام عمامه يادگار پيامبر صلى الله عليه وآله را بر سر نهاد و زره آن حضرت را پوشيد و عصا و شمشير آن حضرت را برداشت و سوار بر مركب شد. به قنبر فرمود: «ده گام بشمار». قنبر مىگويد: ده گام شمردم: ناگهان خود را در كنار خانهى سلمان در مداين ديدم[٦٩]. مرقد شريف حضرت سلمان در مداين در پنج فرسخى بغداد، نزديك طاق كسرى قرار داد. اين بقعهى ساده يك جهان شكوه معنوى را در خود جاى داده است و به راستى چنين است كه در زيارتنامهى او مىخوانيم: از خداوند مىخواهم.... مرا بر حيات تو زنده بدارد و بر ممات تو بميراند. تو همانى كه عهد خود را نشكستى.
منابع
١ . ابن ابىالحديد، شرح نهج البلاغه، قم، بىنا، بىتا. ٢ . ابونعيم اصفهانى، ذكر اخبار اصفهان، ترجمه: دكتر نوراللَّه كسايى، تهران، سروش، چاپ اول، ١٣٧٧ ش. ٣ . ابونعيم اصفهانى، حليةالاولياء، لبنان، بيروت. ٤ . ابونعيم اصفهانى، ذكر اخبار اصفهان، تحقيق: سيدحسن كسرى، بيروت، دارالكتب العلميه، طبع الاولى، ١٤١٠ق. ٥ . الهامى، داوود، سلمان نخستين مسلمان ايرانى، قم، چاپ اول، ١٣٦١ ش. ٦ . امين، سيدمحسن، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، بىتا. ٧ . امينى، عبدالحسين، الغدير، ترجمه: محمدتقى واحدى، تهران، كتابخانهى بزرگ اسلامى، ١٣٦٣ ش. ٨ . حلبى، علىبن برهانالدين، سيرة الحلبية، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، ١٤٠٨ق. ٩ . حموى، ياقوت، معجم البلدان، بيروت، دارالاحياء التراث العربى، ١٣٩٩ ق. ١٠ . رياحى، محمدحسين، مشاهير زنان اصفهان، ادارهى كل فرهنگ و ارشاد اسلامى، اصفهان، چاپ اول، ١٣٧٥ ش. ١١ . صادقى اردستانى، احمد، سلمان فارسى، تهران، انتشارات خزر، چاپ سوم، ١٣٥٤ ش. ١٢ . صدوق، محمدبن علىبن حسين، خصال، ترجمه: محمدباقر كمرهاى، تهران، اسلاميه، چاپ هفتم، بىتا. ١٣ . طبرى، محمد بن جرير، تاريخ طبرى (الامم و الملوك)، بيروت، دارالاضواء، الطبعة الثالثة، ١٤٠٣ ق. ١٤ . عاملى، سيدجعفر مرتضى، سلمان فارسى، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، ١٣٧١ ش. ١٥ . كيهان فرهنگى، سال هفدهم، شماره پياپى ١٦٥، تيرماه ١٣٧٩. ١٦ . ماسينيون، لويى، سلمان پاك، ترجمه: على شريعتى، بىنا، بىتا. ١٧ . مجيب مصرى، محمدحسين، سلمان در ترازوى ادب و تحقيق، ترجمه: حسين يوسفى آملى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ اول، ١٣٧٣ ش. ١٨ . محدث قمى، شيخ عباس، بيت الاحزان، تهران، بىنا، بىتا. ١٩ . محمدى اشتهاردى، محمد، ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، چاپ اول، ١٣٧١ ش. ٢٠ . محمدى اشتهاردى، محمد، زندگى پر افتخار سلمان فارسى، تهران، اسلاميه، چاپ هفتم، بىتا. ٢١ . ملكى، عباس، سلمان فارسى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٢ ش. ٢٢ . مهاجرانى، سيد عطاءاللَّه، بررسى سير زندگى و حكمت و حكومت سلمان فارسى، تهران، انتشارات اطلاعات، چاپ دوم، ١٣٧٦ ش. ٢٣ . نصيرى، بدرالدين، سلمان محمدى (نخستين ايرانى كه مسلمان شد)، تهران، كانون انتشارات محمدى، ١٣٥٣ ش. ٢٤ . نهج البلاغه، ترجمه: دكتر سيدجعفر شهيدى، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ اول، ١٣٦٨ ش. ٢٥ . واقدى، محمد بن سعد، طبقات، ترجمه: دكتر محمود مهدوى دامغانى، تهران، نشر نو، چاپ دوم، ١٣٦٩ ش.
پی نوشت ها:
[١] جى» از مهمترين و وسيعترين مناطق اصفهان بوده و مشتمل بر روستاهاى بسيارى بوده است. هنوز نيز نام محلات بسيارى از اصفهان كه سابقاً جزو روستاهاى جى بوده بر اساس همان نامهاى گذشته است ؛ مانند بوزان، خوراسگان، ابهر (ابر) و... امروزه، بيشتر، منطقهى شرق شهر اصفهان را به عنوان ناحيهى جى مىشناسند، در حالى كه وسعت آن در گذشته قابل توجه بوده است. در اين مورد رجوع كنيد به: مقالهى نگارنده (محمد حسين رياحى) در نشريهى كيهان فرهنگى، شماره ١٦٥، تيرماه ١٣٧٩، تحت عنوان: «ابونعيم اصفهانى و جايگاه ذكر اخبار اصفهان»، صص ٥٢ تا ٥٨. [٢] سلمان محمدى (نخستين ايرانى كه مسلمان شد)، ص ١٠. [٣] سلمان نخستين مسلمان ايرانى، ص ٣٥. [٤] همان. [٥] ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص ٥٢ و ٥٤. [٦] مشاهير زنان اصفهان، صص ١١ و ١٢. [٧] سلمان فارسى، صادقى اردستانى، صص ٧٥ تا ٧٧. [٨] زندگى پر افتخار سلمان فارسى، ص ٢٥. [٩] ذكر اخبار اصفهان، ج ١، ص ١٦٨ ؛ ترجمه ذكر اخبار اصفهان، ص ١٦٨. [١٠] ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ٥٧. [١١] سلمان محمدى، صص ٦٢ تا ٦٤. [١٢] خصال، صدوق، ج ١، ص ٢٣٢. [١٣] الغدير، ج ٨ ، ص ٣١٤. [١٤] ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ٥٧. [١٥] اعيان الشيعه، ج ٧، ص ٢٨٦. [١٦] ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ٥٨. [١٧] احتجاج، طبرسى، ج ١، ص ١٥٠. [١٨] ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ٥٧. [١٩] سلمان فارسى، عاملى، ص ٣٣. [٢٠] همان. [٢١] سلمان فارسى، عاملى، ص ٣٤. [٢٢] همان. [٢٣] همان. [٢٤] ر.ك: طبقات، ابن سعد، ج ٢، صص ٨٠ تا ٨٥ ؛ نيز ر.ك: ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ٥٨. [٢٥] ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ٥٨. [٢٦] همان، ص ٥٩. [٢٧] ر.ك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج ١٨، صص ٣٦ و ٣٨ ؛ ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ٥١. [٢٨] سلمان فارسى در ترازوى ادب و تحقيق، ص ١٠٢. [٢٩] ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ٦١ ؛ سيرة الحلبيه، ج ٢، ص ٣١١٣. [٣٠] سلمان فارسى در ترازوى ادب و تحقيق، ص ٨٨ . [٣١] ر.ك: سلمان فارسى نخستين مسلمان ايرانى، ص ١٠٥ ؛ سلمان فارسى، صادقى اردستانى، صص ٢١٥ تا ٢١٧. [٣٢] اعيان الشيعة، ج ١، ص ٢٨. [٣٣] احتجاج، طبرسى، ج ١، صص ١٥١ و ١٥٢ ؛ زندگى پر افتخار سلمان فارسى، صص ٧٣ تا ٧٥. [٣٤] سلمان فارسى، عاملى، ص ٣٥. [٣٥] خرائج، راوندى، به نقل از: بيت الاحزان، ص ٢٠. [٣٦] ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ٥٩. [٣٧] حشر، ٧. [٣٨] همان، ص ٩٤. [٣٩] سلمان نخستين مسلمان ايرانى، ص ٩٦. [٤٠] همان، ص ٩٤. [٤١] سلمان نخستين مسلمان ايرانى، ص ٩٦. [٤٢] زندگى پر افتخار سلمان فارسى، ص ١٦٦. [٤٣] ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص ٦٦ و ٦٧. [٤٤] سلمان فارسى، صادقى، ص ٢٨٦. [٤٥] همان، ص ٢٨٧. [٤٦] شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج ٨ ، ص ٢١ ؛ ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص ٦٢ و ٦٣. [٤٧] زندگى پر افتخار سلمان فارسى، صص ١٢٤ و ١٢٥. [٤٨] همان. [٤٩] زندگى پر افتخار سلمان فارسى، ص ١٢٦. [٥٠] همان، ص ١٢٧. [٥١] تاريخ طبرى، ج ٣، ص ٢٧٩. [٥٢] زندگى پر افتخار سلمان فارسى، ص ١٢٨. [٥٣] بررسى سير زندگى و حكمت و حكومت سلمان فارسى، ص ١٧١. [٥٤] سلمان فارسى در ترازوى ادب و تحقيق، ص ١٧٨. [٥٥] ر. ك: سلمان نخستين مسلمان ايرانى، صص ١٧٢ تا ١٨٤ ؛ سلمان فارسى، صادقى اردستانى، صص١٤١ تا ١٤٨. [٥٦] ر. ك: حلية الاولياء، ج١، ص ٢٠٣ ؛ ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص ١٤٥ و ١٤٦. [٥٧] معجم البلدان، ص ١٩٦. [٥٨] تاريخ طبرى، ج٣، ص ١٧٣ ؛ ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص ١٠٨ تا ١٠٩. [٥٩] ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ١١٧. [٦٠] نهج البلاغه، نامهى ٦٨. [٦١] با توجه به اين كه حذيفة بن يمان از شخصيتهاى برجسته و پاك و معتقد و از صحابهى خاص پيامبر صلى الله عليه وآله و على عليه السلام و از شيفتگان خاندان عصمت بود. سلمان به درستى و اخلاص و ايمان او به طور كامل اعتقاد داشت و گزارش گزارش كنندگان به علت افشاگرى او دربارهى منافقان بود. به اين علت سلمان بازجويى و تحت نظر گرفتن او را يك نوع توهين به موقعيت و مقام برجستهى او مىدانست. [٦٢] احتجاج، طبرسى، ج١، صص ١٨٥ تا ١٨٨ ؛ ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، صص ١١٩ تا ١٢٠. [٦٣] ر. ك: ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ١٤٧. [٦٤] ر. ك: حليةالاولياء، ج١، ص ٢٠٣. [٦٥] ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ١٤٢. [٦٦] ر. ك: سلمان پاك، صص ١٢٢ - ١٢٤. [٦٧] به نقل از: بهجة الآمال، ج ٤، ص ٤١٢، مندرج در: ايرانيان مسلمان در صدر اسلام، ص ٦٧. [٦٨] سلمان فارسى، ملكى، ص ٤٣. [٦٩] زندگى پر افتخار سلمان فارسى، صص ٢٠١ - ٢٠٤.