اخلاق - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - ويژگىهاى اخلاقى و معنوى آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب قدس سره - ریاحی محمدحسین
ریاحی محمدحسین
تولّد و كودكى
در سالهاى پايانى دوران ناصرالدين شاه قاجار در ايران و حاكميت ظالمانه شاهزاده مسعود ميرزا ظل السلطان بر اصفهان و بسيارى از مناطق اطراف آن در يكى از روستاهاى معروف منطقهى لنجان به نام چرمهين كودكى ديده به جهان گشود كه نام او را رحيم گذاردند. تولد وى در ٢٣ جمادى الثانى سال ١٢٩٧ ه . ق بوده است.[٢] پدرانش از اعيان دهاقين و مشاهير نجبا و بزرگزادگان آن قريه بودند. بدين سبب به آنها لقب «ارباب» داده بودند. پدرش على پناه، مشهور به حاجى آقا، و عمويش حاجى حسن، هر دو، و همچنين اكثر اقوام و خويشان نزديك ايشان از خط، سواد، فضل و ادب بهرهى كافى داشتند.[٣] مرحوم حاج آقا رحيم، از كودكى، به طورى كه مرسوم بزرگزادگان قديم بود، در مكتب خانوادگى، نزد معلم سرخانه كه مردى متدين، فاضل و باتقوا از اهالى روستاى همام لنجان بود، به نام ملامحمد هادى، در چرمهين، فارسى و مقدمات را خواند. آية اللَّه ارباب در كودكى به همراه پدر و بستگانش به شهر اصفهان رفت و علت مهاجرت ايشان اين بود كه پدر و عمّ حاج آقا رحيم صاحب املاكى در چرمهين، شمسآباد و سيرك در چهار محال و فريدن بودند كه از طريق زراعت بر روى اين زمينها زندگى مىگذراندند و با قدرتيابى بختيارىها در اين منطقه فشار آنها بر روى رعاياى خرده مالك به حدى رسيد كه بيشتر آنان خانه و كاشانه را رها كرده و به شهرها مىآمدند كه تظلّم كنند اما نتيجهاى نداشت؛ چرا كه حاكم اصفهان (ظل السلطان) فاسدتر از آنها بود. به ناچار فاميل براى هميشه در اصفهان ماندنى شدند.[٤]
تحصيلات
حاج آقا ارباب قسمت عمدهى ادبيات را نزد آقا سيد محمود كليشادى (متوفى ١٣٢٤ ه . ق) مقدمات و سطوح را خدمت حاج ميرزا بديع دربامامى (متوفى ١٣١٨ ه . ق) و آية اللَّه سيد محمد باقر درچهاى (متوفى ١٣٤٢ ه .ق) و مقدارى نزد آية اللَّه سيد ابوالقاسم دهكردى (متوفى ١٣٥٣ ه . ق) و حاج آقا منيرالدين بروجردى معروف به احمدآبادى (متوفى ١٣٤٢ ه . ق) و فقه و فلسفه، هيأت و رياضيات را نزد حجةالحق ميرزا جهانگيرخان قشقايى (متوفى ١٣٢٨ ه . ق) و آخوند ملامحمد كاشى (متوفى ١٣٣٣ ه . ق) فرا گرفت[٥].
پيشينهى حوزهى علميهى اصفهان
مناسبت دارد با توجه به درك موقعيت حوزهى اصفهان در زمان ورود مرحوم حاج آقا رحيم گذرى كوتاه به پيشينه و وضعيت اين حوزه از زمان صفويه و پس از آن و نيز شأن و منزلت اساتيد آن بزرگوار داشته باشيم. نزديك به يك قرن پيش هنوز نيز حوزهى علميهى اصفهان در بين حوزههاى علميهى ايران مركزيت داشت. اين حوزهى با شكوه كه پس از استقرار دولت صفويه، مخصوصاً پس از انتقال پايتخت در زمان شاه عباس اول، رونق بسزايى گرفته بود ثمرات بسيارى را عايد علوم اسلامى خاصه دانشهاى شيعى گردانيد. منزلت علمى اصفهان كه در قرون اوليهى هجرى نيز در باب علوم اسلامى درخشان و قابل توضيح است در اين دوران نيز شكوفايى خاصى داشت، زيرا «در زمان شاه عباس [ اول] با طلوع افرادى مانند ميرداماد، شيخ بهايى و ميرفندرسكى اصفهان مركز علوم عقلى اسلامى گشت. به طورى كه شخصى مانند صدرالمتألهين از وطنش شيراز مهاجرت مىكند و براى كسب فيض به اصفهان مىآيد. همچنان كه با مهاجرت علماى جبل عامل از قبيل محقق كركى به ايران حوزهى فقهى بسيار عالى در اصفهان تشكيل شد. از مشخصات حوزهى فلسفى اصفهان اين بود كه ديگر از بحث و جدالها كه غالباً كمفايده بود خبرى نبود. فلسفه به وسيله ميرداماد رنگ و بوى ديگرى گرفت كه اكنون جاى بحث نيست[٦]. حوزهى علميهى اصفهان با آمدن دانشوران و فقيهانى چون عز الدين عبداللَّه شوشترى معروف به ملا عبداللَّه (م ١٠٢١ ه . ق) توسعه يافت. تلاشهاى فراوان شوشترى در گسترش دانشهاى شيعى، به خصوص فقه و اصول، به گونهاى بوده است كه نوشتهاند: «در اول ورود او به اصفهان از همه جهت پنجاه طلبهى علوم دينى در آن شهر وجود نداشته است، ولى در حين وفات او بيش از هزار نفر از اكابر و فضلا در آن شهر مجتمع بودهاند[٧]. وى در تربيت فقها و محدّثين و عمق بخشيدن به حوزهى علميهى اصفهان، نقش اساسى داشته است و مدت چهارده سال تدريس او در اين حوزه تربيت شاگردانى مانند محمدتقى مجلسى را باعث گرديد.[٨] تدوين و تصنيف كتب فقهى بسيار از جامع عباسى يا اولين رسالهى عمليه به زبان فارسى گرفته تا كشف اللثام عن القواعد الاحكام از فاضل هندى (اصفهانى) همه از بركات اين حوزهى پربار فقاهت بوده است و شايد بىدليل نيست كه اين موضوع سالها و زمانهاى بعد نيز استمرار داشته؛ چرا كه بسيارى از مراجع ممتاز شيعه از اصفهان برخاسته يا شخصيت علمى و عملى آنان در اين شهر شكل گرفته است. به طورى كه بعدها مرحوم شيخ محمدحسن شريعت اصفهانى معروف به نجفى (م ١٢٦٤ ه . ق) كتاب جواهر الكلام فى شرح شرايع الاسلام را كه دايرةالمعارف فقه جعفرى است تدوين مىنمايد. در همين شهر، بزرگترين معجم حديث شيعه نگاشته شد؛ چرا كه علامه محمدباقر مجلسى رحمه الله، به خاطر حفظ ميراثهاى فرهنگى اسلامى و اخبار، آثار و تأليفات و كتبى را كه فراموش و متروك شده بود و يا در گوشه و كنار بلاد اسلامى نسخههايى منحصراً از آن يافت مىشد با تلاشى همه جانبه جمعآورى و آثار پراكندهاى كه در شرف نابودى بود را احياء و مجموعهاى گرانسنگ چون بحار الانوار را تدوين و تنظيم نمود. در همين دوران و در اين شهر، شروح بسيارى نيز براى كتابهاى متقدمان شيعه چون كلينى و تأليف مشهور او يعنى كافى نوشته شده است از جمله مىتوان شروح ميرداماد، ملاصدرا، ميرزا رفيعا نائينى، ملامحمد صالح مازندرانى و ملا محمد باقر مجلسى را نام برد. تلاشها و مساعى ديگر مرزبانان مواريث فرهنگى غنى اسلام چون آقا حسين خوانسارى مشهور به استاد الكل فى الكل و فرزندش آقا جمالالدين و يا اشخاصى مانند بهاءالدين اصفهانى معروف به فاضل هندى در اين راستا ستودنى است؛ چرا كه تلاش آنان همزمان با افول حوزهى اصفهان به واسطه فتنهى افغان بوده است. ثمرات وجود اين اساتيد و حوزهى درسى آنان، به خصوص در باب فلسفه به ظهور شخصيتهايى چون ملامحمد صادق اردستانى، ملا اسماعيل خواجويى، آقا محمد بيدآبادى، حاج ملاهادى سبزوارى، آقا محمدرضا حكيم قمشهاى انجاميد؛ اسوههاى ارزشمندى كه هنوز هم فلسفهى اسلامى مرهون زحمات و خدمات آن بزرگواران است[٩]. پس از آن فاجعه اين حوزه در زمينهى دانشهايى مانند فقه و اصول نيز نزول داشته است، به خصوص اينكه بسيارى از فرهيختگان اين علوم يا جان باختند و يا آنجا را ترك كرده و رهسپار بلاد ديگر شدند. در اين رابطه بايد از مهاجرت شخصيتهايى چون وحيد بهبهانى به سوى عتبات ياد نمود. لكن ديرى نپاييد كه افرادى مانند آخوند ملامحمد ابراهيم كلباسى، سيد محمدباقر شفتى، مير سيدحسن مدرس و غيره تحركى تازه در اين راستا آغاز كرده و حوزهى فقهى اصفهان نيز شكل بهتر و مسنجمترى به خود گرفت. قصد ما در اينجا صرفاً معرفى مختصر حوزهى غنى علمى اصفهان و پارهاى از تأثيرات آن تا زمان مرحوم آية اللَّه ارباب است و سعى بر اين است كه در اين مقاله ذكرى از شخصيتهايى كه در ساختن عظمت علمى و معنوى ايشان نقشى اساسى داشتهاند شده باشد لذا بهتر است با موقعيت آن حوزهى عظيم و پربار به هنگام ورود آقاى ارباب آشنايى يابيم. آن زمان حتى حوزه قم و يا ساير بلاد زير نظر اصفهان بوده است. آية اللَّه فياض رحمه الله در جواب اين سؤال كه زمانى حوزهى اصفهان مركز حكمت بود. اما اكنون از رونق افتاده فرموده است: «بله، خيلى فرق كرده است. آن زمان قم و ديگر جاها تابع اصفهان بود و حالا اصفهان تابع قم شده است. پيش از آمدن مرحوم حاج شيخ عبدالكريم [ حائرى يزدى] ، قم مركزيتى نداشت.»[١٠] البته رونق و مركزيت اصفهان بسيار طولانى بوده و دهها سال ادامه داشته است. مرحوم آية اللَّه سيد اسماعيل هاشمى در اين مورد گفتهاند: «حوزهى اصفهان، يكى از حوزههاى پر رونق، بلكه در برخى مقاطع تنها حوزه علمى بارونق شيعه بوده است.»[١١] حضور استادان عالم و فاضل از جمله عوامل ترقى آن به شمار مىآمده است به طورى كه: «وجود اساتيد گرانمايه و نادر، چنان جذابيتى به آن داده بود كه شما كمتر كسى از بزرگان سلف را در مىيابيد كه چند سالى در اين حوزه تحصيل نكرده باشد. مرحوم ملا هادى سبزوارى، آية اللَّه بروجردى و بزرگانى ديگر ساليانى چند از حوزهى اصفهان بهرهمند بودهاند.»[١٢] مدارس متعدد در گوشه و كنار شهر نيز با آن حال و هوا، معنويت و معمارى روحبخش اسلامى در اين رشد و شكوفايى بىتأثير نبوده است. خاصه اينكه دانشورانى فرهيخته در مسند تدريس قرار داشتند. «در مدرسهى نيمآورد آية اللَّه آقا سيدمحمدباقر درچهاى، مرحوم آقا ميرزا احمد مدرس، مرحوم آقا شيخ محمدباقر قزوينى، در مدرسهى صدر مرحوم آخوند كاشانى و جهانگير خان و شيخ محمد حكيم و در مدرسهى جده بزرگ، مرحوم آقا سيدعلى نجف آبادى و... آنان پشتوانههاى علمى محكمى براى حوزهى اصفهان بودند و وجود اين بزرگان و يا شاگردان آنان به محافل درس و بحث اصفهان رونق خاصى بخشيده بود.»[١٣] البته در اين مدارس و محافل پر فيض علمى، دانشها و مباحث متعددى مطرح بود. «حوزههاى طلبگى قديم تنها به فقه و اصول خلاصه نمىشد، بلكه در كنار اين دو، علومى ديگر از قبيل تفسير، اخلاق، طب، رياضيات، نجوم و فلسفه در آن رايج بود و تدريس مىشد. حوزهى اصفهان اساتيد فريد و همه فن حريفى داشت كه به خوبى از تدريس اين علوم در كنار فقه و اصول بر مىآمدند، اساتيدى كه هم مجتهد بودند و هم در اين علوم صاحب نظر. از آنها [ افرادى] مانند مرحوم آخوند كاشى، جهانگير خان قشقايى، ... [ را مىتوان نام برد] كه [ همه جزء] نوادر و سرآمد اقران خود بودند.»[١٤] از جمله علتهاى درخشش حوزهى اصفهان، به جز وجود اساتيد پرمايه و حوزههاى درسى خوب، به گفتهى آية اللَّه شيخ عباسعلى اديب رحمه الله، وجود مديريت خوب آن، پيش از روى كار آمدن رضا خان بوده كه رياست آن را مرحوم حاج آقا نوراللَّه و آقايان مسجد شاهى عهدهدار بودند و اين باعث گرديده بود كه «طلبههاى زيادى از اطراف براى ادامهى تحصيل به اصفهان مىآمدند و حوزه، جمعيتى داشت كه خوب هم درس مىخواندند.»[١٥] در كنار اين عوامل، آنچه كه در اين رشد و شكوفايى بسيار مؤثر بوده است، اخلاص، صفا و يگانگى و عامل بودن اكثر عالمان، مدرّسان و مربيّان حوزهى اين شهر بود، به خصوص دقت در آداب و شرايع و متخلّق بودن به اخلاق حسنه و نيز زندگانى ساده، بى پيرايه و زهد و در يك كلمه به تعبير حضرت امام خمينى رحمه الله در «زى طلبگى» بودن. اين موضوع باعث نورانيّت و ارتقاى علمى و معنوى حوزهى آن زمان اصفهان بوده است. امثال مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا على آقا شيرازى و آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب دستپروردگان آن شكوه معنوى بودند. رضا خان براى اجراى منويات پليد بيگانگان و نشر فرهنگ اجنبى و قطع نفوذ فرهنگ اسلامى تمام تلاش خود را با اتكا به دولت انگليس انجام مىداد و حوزهى علمى اصفهان را با آن همه قدمت و عظمت نيز از حركت انداخت، در حالى كه «حوزهى اصفهان تا قبل از رضا خان، بسيار گرم و پر رونق بود، ولى پس از [ آن]، متأسفانه، از آن جوشش و تحركى كه داشت افتاد و برخى از مدارس، از بىكسى به صورت متروكه در آمدند. در عين حال افراد فاضل و ملا در [ اين] حوزه زياد بودند.»[١٦]
اساتيد
تربيت و نوع استاد و مربى نيز از مهمترين عوامل رشد و ترقى شخصيتهاى مبرّز و سازنده در تاريخ بوده و هست. معمولاً عالمان فرهيخته و وارستهى اسلامى، خاصه در تشيّع، تحت تأثير رفتار و سلوك اساتيد و مدرسين خود بودهاند و همين موضوع در شكوفايى افرادى مانند مرحوم ارباب بسيار مؤثر بوده است. بهتر اين است به معرفى تعدادى از استادان ايشان بپردازيم تا وضعيت حوزهى علمى اصفهان را در آن زمان بيشتر درك كنيم. ١ - ميرزا بديع درب امامى: از جملهى آنان يكى مرحوم ميرزا بديع درب امامى (متوفى ١٣١٨ ه . ق) است. به طورى كه نوشتهاند: مرحوم ميرزا بديع «واقعا بديع الزمان بود، در كمال و به وضع پاكيزگى و استغناء [ مىزيست] و در دو مسجد طرفين بازارچه وزير قرب درب امام امامت مىنمود، خواص و مقدسين حتى از محلات بعيده حاضر، همه صبح و شبهاى تعطيل به منبر [ رفته و به بيان] مسايل و مواعظ خيلى سهل و روان و پر فايده [ مىپرداخته است].»[١٧] ايشان علاوه بر كمالات مذكور، در حسن خط و شعر و ادب نيز شهرت داشته است[١٨]. ميرزا بديع درب امامى مدرّس مدرسهى نيم آورد بود و مخصوصاً در قوانين و شرح لعمه استاد و شرح كبير، فرائد و متاجر نيز تدريس مىنمود و اغلب فضلا و علماى اصفهان در آن زمان از شاگردان وى به حساب مىآمدهاند. كتب متعددى بر جاى گذارده كه از جملهى آن حواشىاى است كه بر رياض المسائل و قوانين نوشته. همانطور كه آمد وى شاعر نيز بوده و ديوان شعرى هم داشته است. وفات وى به سن شصت و هفت سالگى و محل دفن وى تخت فولاد، تكيهى ميرمحمد شهشهانى مىباشد. ٢ - آقا سيد محمدباقر درچهاى: از ديگر اساتيد مرحوم ارباب، استوانهى سترگ دانش و تقوا، اسوهى فرزانگى و فرهيختگى، يعنى مرحوم آية اللَّه العظمى آقا سيدمحمد باقر درچهاى (متوفاى ١٣٤٢ ه . ق) است. وى از مبرّزترين چهرههاى فقهى يكصد سال گذشته و از مراجع معظم تقليد بود كه شاگردان بسيارى را پرورش داده است. از جملهى اين تلاميذ استاد جلال الدين همايى است كه علاوه بر استفاده از محضر آقا سيدمحمدباقر از حضور آقاى ارباب نيز مدت بسيارى بهره برده است. ايشان در توصيف آية اللَّه درچهاى آورده است: «آن بزرگ در علم و ورع و تقوا آيتى بود عظيم و به حقيقت جانشين پيغمبر اكرم و ائمهى معصومين سلام اللَّه عليهم اجمعين بود. در سادگى و صفاى روح و بىاعتنايى به امور دنيوى گويى فرشتهاى بود كه از عرش به فرش فرود آمده و براى تربيت خلايق با ايشان همنشين شده است. مكرر ديدم كه سهم امامهاى كلان براى او آوردند و دينارى نپذيرفت با اينكه مىدانستم كه بيش از چهار پنج شاهى پول سياه نداشت. وقتى سبب مىپرسيدم مىفرمود: «من فعلاً بحمد اللَّه مقروض نيستم و خرجى فرداى خود را هم دارم و معلوم نيست كه فردا و پس فردا چه پيش بيايد، «وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا »[١٩]. بنابراين اگر سهم امام را بپذيرم، ممكن است حقوق فقرا تضييع شود.» گاهى ديدم چهارصد، پانصد تومان كه به پول امروزى چهارصد، پانصد هزار تومان بود برايش سهم امام آوردند و بيش از چند ريال كه مقروض بود قبول نكرد. اگر احياناً لقمهاى شبههناك خورده بود، بر فور انگشت در گلو مىكرد و همه را بر مىآورد. و اين حالت را مخصوصاً خود يك بار به راى العين، ديدم. ماجرا از اين قرار بود: يكى از بازرگانان ثروتمند، آن بزرگوار را با چند تن از علما و طلاب دعوت كرده بود. سفرهاى گسترده بود از غذاهاى متنوع با انواع تكلّف و تنوّق. آن مرحوم به عادت هميشگى مقدار كمى غذا تناول كرد. پس از آنكه دستها و دهانها شسته شد، ميزبان قبالهاى را مشتمل بر مسألهاى كه به فتواى سيّد حرام بود براى امضا حضور آن مرد روحانى آورد. وى دانست كه آن ميهمانى مقدمهاى براى امضاى اين سند بوده و شبههى رشوه داشته است. رنگش تغيير كرد و تنش به لرزه افتاد و فرمود: «من به تو چه بدى كرده بودم كه اين زقوم را به حلق من كردى؟ چرا اين نوشته را پيش از ناهار نياوردى تا دست به اين غذا آلوده نكنم؟». پس آشفته حال برخاست و دوان دوان به مدرسه آمد و كنار باغچهى مدرسه مقابل حجرهاش نشست و با انگشت به حلق فرو كرد، همه را استفراغ كرد و پس از آن نفس راحتى كشيد[٢٠]. اين ورع و مراقبت تنها به اين گونه موارد خلاصه نمىشد. چه بسيار مطالب ديگر نيز از قول ديگر شاگردان و يا كسانى نقل گشته كه وى را درك كرده و يا مصاحبت آن بزرگمرد را داشتهاند. جذبهى وى به گونهاى بود كه «طلاب هراس داشتند كه پيش ايشان سخن لغوى بگويند. در مدرسهى نيم آورد فقه و اصول مىگفت و كسانى مانند آية اللَّه بروجردى به درس ايشان شركت مىكردند. روز شنبه به شهر مىآمد و عصر چهارشنبه به درچه بر مىگشت، كه آنجا نماز مىخواند و منزل داشت. بيشتر همّش در فقه و اصول بود. حوزهى درسش گرم بود. صبحها در مسجد نو درس فقه و اصول مىگفت و عصر هم براى افرادى كه نبودند يا درست نفهميده بودند، همان درس را تكرار مىكرد.»[٢١] به نقل از آية اللَّه سيّد عبدالحسين طيّب رحمه الله در باب جدّيت و نظم مرحوم درچهاى نقل شده است: «من يازده سال، درس خارج آقا سيدمحمدباقر درچهاى، شركت كردم. در تمامى اين مدت، فقط يك بار درس ايشان تعطيل شد. در تعطيلى آن روز هم چارهاى نبود، زيرا يك روز، درس اول را گفته بود كه خبر آوردند، برادر شما آقا سيد محمدحسين درچهاى فوت كرده است. آقا فرمود: خدا رحمتش كند، خواست درس دوم را شروع كند كه گفتند: آقا ! ايشان وصيت كرده است شما بر جنازهاش نماز بگزاريد. از اين رو، ناچار شدند و درس را تعطيل كردند. اين پشتكارى و تلاش و بهرهگيرى از لحظهها و ساعات زندگى، بسيار مايهى عبرت است.»[٢٢] ٣ - سيّد ابوالقاسم دهكردى: مرحوم آية اللَّه سيّد ابوالقاسم دهكردى (١٢٧٢ - ١٣٥٣ ه . ق) از ديگر مربيان علمى و عملى آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب بوده است. [ ايشان] در نوجوانى به حوزهى علوم آل محمد صلى الله عليه وآله روى آورد. در مدرسهى صدر اصفهان، با علاقهى بسيار و اخلاصى مقدّس، علوم عربى را فرا گرفت. پس از پايان سطح، به همراه فراگيرى فقه و اصول، به حكمت و عرفان روى آورد. بيشتر آموزههاى حكمى را از حكيم متأله، حاجى ملا اسماعيل درب كوشكى فرا گرفت. چهار سال در نزد آن استاد بزرگ به فراگيرى اسفار ملاصدرا پرداخت. آنگاه براى تحصيلات عاليه، فقه و اصول و ديدن اساتيد آن، به عتبات عراق هجرت كرد و در حلقهى شاگردان ميرزاى بزرگ محمدحسن شيرازى درآمد. سالها از علوم اخلاق و رفتار وى بهره گرفت تا به مقام اجتهاد نايل آمد. در فقه از شاگردان ويژهى عالم ربانى، فقيه صمدانى، شيخ زينالعابدين مازندرانى بود. سالها از محضر آن بزرگ بهرهمند شد. از محضر پر فيض محقق و فقيه ژرفنگر، ميرزا حبيباللَّه رشتى نيز بهرهها برد. ايشان خود مىگويد: اكثر استيناس حقير در اقتباس معارف و اسرار توحيد با عالم ربانى حاج ملا فتحعلى سلطانآبادى و زين المجاهدين و سراج طريق السالكين حاج ميرزا حسين نورى بود كه شيخ او هم در معارف و توحيد حاج ملا فتحعلى انار اللَّه برهانه بود در ازمنهى متماديه و الحق از آن بزرگوار مستفيض شدم. او با تهذيب نفس، كشيك دل و پارسايى در عمل به ملكوت انس گرفته بود و مدارج بلندى را طى كرد و با ارتزاق از عالم ملكوت به انظار و افكار بلندى در حكمت و سلوك رسيده بود. [ آية اللَّه دهكردى] انظار و افكار عرفانى و تجربههاى سلوكى خويش را در كتابى به نام منبر الوسيله گرد آورد و در اين كتاب دستاوردهاى عرفانى خود را با عنوان مرقاة و پلكان با ترتيب خاصى نظم و نسق داده است تا راهيان كوى كمال با بهرهبرى از آن به مقامات رسند خود ايشان اين كتاب را چنين معرفى كرده است: «ان هذه وسيلتى الى ربى فى دينى ودنياى وآخرتى اتبعتيها لنفسى ولمن اقتفى اثرى ...»؛ اين كتاب مركب عروج من به سوى پروردگار است. سعادت دنيا، بهروزى آخرت و سلامت دين را در عمل بدان مىدانم. اين را براى خودم و هر آن كه از من پيروى مىكند نوشتهام. آية اللَّه سيّد ابوالقاسم دهكردى مقامهاى بلندى را طى كرد و مورد عنايت خاصهى الهى قرار گرفت و با معارف باطنى ولايت آشنا شد. در همان كتاب مىنويسد: «پس از آن كه با تمام وجودم به خداى روى آوردم در بارگاه الهى انس گرفتم و نفس خودبينم را خداىبين كردم. عقلم در آسمان قدسى به پرواز درآمد. حقيقت يقينى را چشيدم. راههاى پر بيم و هراس برايم هموار شد. از فضاى كوچك تنگبنيان رستم و گشادگى سينه و وسعت دل پيدا كردم. خداوند عنايت فرمود و حقايق و معارف بلندى را در جانم افكند. اين معارف ابعاد وجودى و استعدادهاى معطل و راكدم را احيا كرد و گذشتهى عمر را نقد نمود. البته اين بركات از كتابخوانى و پر مطالعهاى بر نيايد كه مرهون «انقطاع الى اللَّه، تضرّع به درگاه او و تدبير در آياتش است». آن بزرگمرد بر اين باور است كه نفس ناپاك اگر دانش توحيد نيز فرا گيرد بر حجابهايش افزوده مىگردد. طالبان علم پيش و پس از تحصيل علوم بايد به تزكيه و تهذيب نفس پردازند. معارف و علوم ربوبى در زمين پاك ثمر دهد و چراغ راه گردد. «تنها راه رسيدن به اين مقام پيراستن نفس از فرومايگىها و كندن آن از دلبستگى به امور فانى و زودگذر و باز داشتن آن از هوسها و بر فوق دنيا قدم نهادن و در برابر زرق و برق و جذبههاى آن زهد ورزيدن و به مقامات اخروى و كارهاى جاودانه و شايسته دل بستن است.» عارف دهكردى تنها راه رسيدن به مقام محمود و درجات معنوى را در تقوا، انس و عمل مستمر به سنّت رسول اللَّه و پيروى از راه و رسم و سيرهى هدايتگران خلق: امامان معصوم عليهم السلام مىداند.[٢٣] مسلماً تأثير چنين شخصيتى ملكوتى بر حاج آقا رحيم باب و امثال ايشان بسيار نافذ و توصيفناپذير است. مدفن اين عارف ربانى در زينبيهى اصفهان است. ٤ - آخوند كاشى: آخوند ملا محمد كاشانى معروف به آخوند كاشى (متوفاى ١٣٣٣ ه . ق) از جمله كسانى است كه مرحوم ارباب بسيار تحت تأثير او بوده است. وى در زهد و رياضت و عرفان و قناعت شهره بود و هنوز حكايتهايى از عظمت روحى و اخلاص معنوى وى بر سر زبانهاست. يكى از شاگردان او مرحوم آقا نجفى قوچانى است كه در مدت اقامتش در اصفهان از تأثيرات علمى و عملى آخوند بىبهره نبوده است. همو مىنويسد: «هميشه پيش از درس به قدر يك ربع ساعت موعظه و نصيحت مىنمود كه خيلى مؤثر واقع مىشد به طورى كه مصمم مىشديم بالكليه از دنيا و مافيها صرف نظر نموده، متوجه آخرت گرديم.»[٢٤] و خود نيز مصداق واقعى وارستگى بود چنانكه شبها ذكر «يا سبوح و يا قدوس» او از حنجرهاش بلند بوده است. يكى از علما مىگفت: «در نيمههاى شب كه يا سبّوح و يا قدّوس آخوند بلند مىشد احساس مىكردم كه درختها با او همنوا هستند.»[٢٥] در بسيارى از مراتب علمى نيز سرآمد بود. «علاوه بر فلسفه، در فقه، اصول، ادبيات و رياضيات نيز مدرّس و استاد و در جميع اين فنون داراى مرتبهى اجتهاد بود. آخوند كاشى متجاوز از پنجاه سال با عشق و علاقه هر چه تمامتر به تدريس و تعليم فنون عقلى و نقلى و تربيت طالبان مستعد اشتغال داشت. جماعت كثيرى از فضلا و علما، خواه در فنون ادبى و خواه در اصول يا رياضى و فلسفه و كلام، از بركت انفاس قدسيّهى او فيضياب و از سرچشمهى افاضاتش سيراب شدند.»[٢٦] بسيارى از كسانى كه بعداً به مقامات عالى علمى و معنوى دست يافتند از جمله شاگردان آخوند بودهاند كه از جملهى آنان آية اللَّه العظمى حاج آقا حسين طباطبايى و بروجردى بوده است. مرحوم بروجردى به خصوص در فلسفه از شاگردان ايشان بوده است و در مورد استاد خود فرموده است: «آخوند هم در معقول مجتهد بود و هم در منقول.»[٢٧] ٥ - ميرزا جهانگير خان قشقايى: يكى ديگر از اساتيدى كه مرحوم ارباب از خرمن پرفيض دانششان خوشه چيده است، حكيم متألّه ميرزا جهانگير خان قشقايى بوده است. برخى از كسانى كه با حاج آقا رحيم ارباب معاشر و مأنوس بودهاند اعتقاد داشته و دارند كه ايشان در بسيارى جهات به شيوه و روش «خان» تأسى نموده بود. از جمله مسألهى معمم نشدن وى را به تبعيت از خان دانستهاند[٢٨]. از مهمترين اقدامات قشقايى نشر و توسعهى فلسفهى اسلامى در حوزهى علميهى اصفهان است. استاد جلال الدين همايى در اين رابطه نوشته است: «جهانگير خان در اثر شخصيت بارز علمى و تسلم مقام قدس و تقوا و نزاهت اخلاقى و حسن تدبير حكيمانه، كه همه در وجود او مجتمع بود، تحصيل فلسفه را كه مابين علما و طلاب قديم سخت موهون و با كفر و الحاد مقرون بود، از آن بدنامى به كلى نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق چندان رايج و مطلوب ساخت كه نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت بىدينى نبود، بلكه مايهى افتخار و مباهات مىشد. وى معمولاً يكى دو ساعت از آفتاب برآمده در مسجد جارچى سه درس پشت سر هم مىگفت كه درس اولش شرح لمعهى فقه و بعد از آن شرح منظومهى حكمت و سپس درس اخلاق بود و بدين ترتيب فلسفه را در حشو جوزقند و لوزينهى فقه و اخلاق به خورد طلاب مىداد.»[٢٩] با توجه به جوى كه قبلاً در باب حكمت و فلسفه وجود داشت اين تحولى بزرگ محسوب مىشد، به طورى كه سيّد حسن مشكان طبسى نيز كه از تلاميذ خان بوده آورده است: «آن وحشتى كه در زمان حاجى كلباسى از علوم عقليه داشتهاند به مساعى امثال ملّا على نورى و جهانگير خان قشقايى فى الجمله به انس تبديل شده بود... اين فكر كم كم توسعه يافت و طرفداران اين علوم زياد شدند و گوشها قدرى به سنخ استدلال فلاسفه و رياضيون آشنا شد تا آنجا كه پس از سه سال جهانگير خان از حجرهى مدرسهى صدر بيرون آمد و در شبستان مدرسهى جارچى براى عدهاى كه قريب يكصد و سى نفر مىشدند شرح منظومه درس مىگفت و كسى اعتراض نكرد.»[٣٠] اهتمام او به نشر و توسعهى فلسفه از حيث ديگرى نيز تحسين برانگيز است، زيرا طلوع ميرزا جهانگيرخان قشقايى در همان زمانى بود كه بسيارى از دانشوران فلسفى اصفهان، از جمله ميرزا ابوالحسن جلوه و پس از او آقا محمدرضا حكيم قمشهاى، متخلّص به صهبا، راهى تهران شده و حوزهى درس و بحث خود را از اين شهر به مدرسهى دارالشفاى تهران منتقل ساخته بودند و در حقيقت آن شور و حال و رونق خاص فلسفى كه اصفهان در گذشته داشت تا حدود زيادى به افول گراييده بود[٣١]. البته حكيم قشقايى در ساير علوم نيز دستى داشت. مرحوم خان نيز مانند آخوند جامع فنون عقلى و نظرى بود و در هر دو رشته تدريس مىفرمود. با اين تفاوت كه آخوند در ادبيات، رياضيات، هيأت و نجوم بر خان برترى داشت. در عوض، خان به استادى و مهارت در موسيقى، فن طب و طبيعيات از آخوند ممتاز بود. يكى از دلايل اين كه هر دو استاد، به حقيقت، اهل دين و دانش بودند، نه از قماش جاهلان عالمنما كه مصطلحات علمى را وسيلهى تفاخر و تكاثر جاه و مال قرار داده باشند، اين است كه به هيچوقت با يكديگر رقابت و همچشمى و منازعات نداشتند، بلكه با يكديگر با كمال رعايت احترام، مودّت، صفا و يگانگى رفتار مىكردند و در ترويج و بزرگداشت يكديگر اهتمام مىورزيدند.»[٣٢] اخلاق، رفتار و حسن سلوك مرحوم جهانگير خان نيز به گونهاى بود كه به قول شاگردان و اصحاب فهميده و برگزيدهاش، مصداق انسان كامل بود[٣٣]. سعهى صدر و وسعت نظر او به حدى بود كه وى به عنوان شخصى مورد وثوق خاص و عام بود و تا آنجا كه شرع و ديانت روا مىداشت عفو مىفرمود و سعى بر آن داشت در درجهى اول با تبليغ و موعظه ارشاد و هدايت فرمايد و تا جايى كه ممكن بود با نصيحت كارسازى مىفرمودند. در اين مورد آوردهاند: «اگر شارب مسكرى يا فاعل منكرى را شبانه به مدرسه آورده براى اجراى حد، آن مرحوم مىفرمود حبسش كنيد تا به هوش آيد. بعد خود نيمه شب رفته، او را رها و از مدرسه بيرونش برده و با اندرز حكيمانه به راه راستش [ مى] آورد.»[٣٤] رابطهى متقابل استاد جهانگير خان قشقايى با شاگردش آية اللَّه ارباب بسيار جالب و اخلاقى بوده كه در اين مورد نيز مطالبى را نقل كردهاند. موضوع اخلاق و معنويت در آن روزگار حوزهى اصفهان طورى بود كه مرحوم آقاى ارباب در توصيف دو تن از اساتيد آن حوزه، يعنى حاج ميرزا هدى و حاج ميرزا جمال كلباسى (پسران مرحوم ميرزا ابوالمعالى) فرموده بود: «اين دو برادر به ملك اشبهند تا به انسان.»[٣٥] ٦ - حاج آقا منير بروجردى: حاج آقا منير احمدآبادى (بروجردى) (١٢٦٩ - ١٣٤٢ ه . ق) نيز از استادان فقهى به نام آن زمان اصفهان و يكى ديگر از اساتيد آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب بوده است. او از بزرگان فقهاى مجتهدين و محققين عصر خود محسوب مىشده است. حاج آقا منير پس از طى علوم مقدماتى در زادگاهش بروجرد، به اصفهان آمد و به درس حاج شيخ محمدباقر مسجدشاهى حاضر شده و مدتى نيز در سامرا درس ميرزا محمدحسن شيرازى (ميرزا بزرگ) را درك نموده و سپس به شهر اصفهان مراجعت و با كمال عزّت و نفوذ بين خواص و عوام مىزيسته و در مسجد ايلچى اقامهى جماعت و در منزل تدريس مىنموده [ است]. ايشان در علم رجال و درايه خصوصاً احاطهى كامل داشته و كتب متعددى نيز تأليف نموده كه بيشتر آنها در فقه و ادبيات عرب است. مدفن وى تخت فولاد و تكيهى ملك است.[٣٦] ٧ - آقا سيّد محمود كليشادى: بىمناسبت نيست در اينجا از آقا سيّد محمود كليشادى (متوفى ١٣٢٤ ه . ق) معروف به سيّد معنىگوى كه مرحوم ارباب قسمت عمدهى ادبيات (مغنى و مطوّل را) نزد وى خوانده است ياد شود. آقا سيّد محمود از مدرّسين بنام و معروف ادبيات آن زمان در اصفهان و محل تدريس وى مدرسهى شاهزادهها (معروف به شازدهها) بود كه اكنون اثرى از اين نهاد آموزشى كه محل رشد و نمو و تدريس بسيارى از عالمان و حكما چون محمدجواد آدينهاى بوده است وجود ندارد. آقا محمود كليشادى، علىرغم تبحّر خاصى كه در بيان و تدريس كتب نحوى داشته است، تأليفاتى نيز بر جاى گذاشته كه بيشتر آنها در ادبيات عرب، خاصه نحو، بوده است[٣٧].
افول حوزهى علميهى اصفهان
مطالبى كه دربارهى اساتيد علامه بزرگوار آية اللَّه ارباب و حوزهى آن روزگار اصفهان آمد مؤيّد چهرهى درخشان و پايگاه بلندمرتبه و رفيع حوزهى علميهى اصفهان بود كه متأسفانه بر اثر برخى عوامل كه به پارهاى از آنها اشاره شد افول كرد و با توجه به آن مسايل، مدارس علميه، از طالبان علم خالى شد و ذخاير عظيم اين حوزه به خاطر سياست ضد فرهنگى و ضد دينى عوامل سرسپردهى استعمار در ورطهى نابودى قرار گرفت. حوزهى اصفهان كه در روزگار گذشته عظيمترين حوزهى تشيّع بود و چندين هزار طالب علم در آن به تحصيل اشتغال داشتند و داراى كتابخانههاى غنى همچون: كتابخانهى مجلسى اول و دوم و.... بود به سبب سياستهاى غلط در هم فرو ريخته بود. برخى از كتابهاى اين كتابخانه در دوشنبه بازار به فروش مىرسيد.[٣٨] با توجه به اين مطالب، مىتوان تا حدودى موقعيت حوزهى اصفهان و نقش استادان آية اللَّه ارباب را درك نمود.
عدم مهاجرت به نجف
با عنايت به وضعيت ويژهاى كه آن روزها حوزهى علميهى اصفهان در بين حوزههاى شيعه داشت و مركزيت آن در ايران، بسيارى از اهل علم در ايران در اين حوزه دوران مقدماتى و يا سطح را طى نموده و سپس راهى حوزهى نجف مىشدند[٣٩]. يكى از ارادتمندان مرحوم ارباب در اين مورد مىنويسد: كسى نمىداند علت يا مصلحت اكتفا نمودن آية اللَّه ارباب به حوزهى علميهى اصفهان و خوددارى آن وجود ذى شأن از شركت در جلسات تدريسى حوزههاى بلاد ديگر چه بوده است. شايد وارستگى و والهمنشى، عرفان، سادهزيستى و توجه بسيار بعضى از مدرسين و دانشوران دوران جوانى و شباب آن اسوهى سترگ علم و تقوا از قبيل جهانگيرخان قشقايى و آخوند كاشانى و نيز توجه بيشتر آنان به علوم عقلى و همچنين استادى كه از او مىخواست دوشادوش فرا گرفتن علوم به تهذيب اخلاق و تزكيهى نفس نيز بپردازد و مراحل مراقبت و سير و سلوك را بپيمايد و به مراتب كشف و عرفان عملى و عشق حقيقى برسد مناسبتر بود و يا شايد فراغت بيشتر در اصفهان و دور بودن اين شهر [ البته بالنسبه] از رويدادها و حوادث زمانى كه دامنگير شهرهاى ايران و عراق (قسمتى از امپراطورى عثمانى در آن زمان) شده بود موجب ماندن وى در اصفهان شد و يا اينكه فقدان حس امتيازطلبى، پيشگيرى و برترىجويى و شهرتيابى كه در سطور قاموس اين موحّد حقبين، داراى هيچ معانى و در متون كتاب افكارش محل هيچ اعرابى را نداشتند باعث قناعت او به حوزههاى درسى اصفهان و مانع تحريك و تمايلش به نقل بلاد گرديده بود[٤٠]. منزل آية اللَّه ارباب مقابل باغ حاجى سابق، باغ تختى فعلى، در كوچهى ارباب واقع شده بود كه با دو پيچ و خم از حمام آقا جان بك مىگذشت و به بازارچه و تكيه و مسجد متروك و نيمه ويران گرك يراقها مىرسيد و از آنجا به خط مستقيم به مسجد جوجى (جورجير) و مسجد حكيم و سپس بازار قلندرها مىرسيد. مسجد گرك يراقها همان است كه پس از تعمير، سالها محل برگزارى نمازهاى يوميهى حاج آقا رحيم و بر روى يك حصير كهنه زير درخت كهنسالى بود و مدتى نيز در آنجا تدريس مىكردند[٤١].
ويژگىهاى اخلاقى
دربارهى شخصيت آية اللَّه ارباب و ويژگىهاى اخلاقى ايشان مطالب زيادى نقل شده است. يكى از بستگان ايشان دربارهى خصايص و رفتار وى آورده است: هميشه با طمأنينه راه مىرفت و چشم به سوى زمين داشت. ابتدا از طريق صدا ديگران را مىشناخت و بعد آنان را مىديد. به اندك غذايى قانع بود و غذاى اصلى او را لبنيات تشكيل مىداد. اگر ميهمانى بود و بر سر سفره انواع غذاها موجود بود، او جز يك غذا، آن هم سادهترين آنها را نمىخورد. تنها عادت او خوردن چند استكان چاى و كشيدن قليانى بود. هرگز با هيچ كسى از بچه تا بزرگ با لحن تند و خشن سخن نمىگفت. هر كس را با لفظ آقا يا خانم صدا مىزد و حتى در مقابل بدترين اعمالى كه از بچهها سر مىزد، درشتى نمىكرد و با مهربانى و غير مستقيم آنها را شرمنده مىكرد كه عملاً ديگر چنان خلافى از آنان سر نمىزد. هر كس به ملاقات او مىرفت تا آنجا كه توان داشت در تكريم و تعظيم او مىكوشيد و در مقابل او بر پا مىخاست. كمتر كسى را ديده شده كه به هنگام سخن گفتن از اساتيد خود و بزرگان گذشته و حال تا آن حد احترامآميز سخن گويد. وقتى از خان و آخوند حرفى به ميان مىآمد درست مثل آن بود كه هنوز در برابر آنان ايستاده است، آنها را عاشقانه مىستود. يك بار مرد ناپختهاى به ايشان گفت: حاج آقا ! شنيدهام كه مرحوم آخوند گاهى عصبانى مىشدند، الفاظ تند و درشت بر زبان مىآوردند. در پاسخ گفتند: از اين بابت چيزى نمىدانم، ولى شما آيا از بزرگى مقام و علم آخوند چيزى نشنيدهايد؟ گفت: چرا. گفتند: پس از آنها حرف بزنيد. نماز ايشان، بدون استثناء، در اول وقت بود. تنها در يك مورد نماز را به عقب مىانداختند، آن هم به هنگامى كه مهمانانى از سنخ خود داشتند يا در جايى مهمان بودند كه معمّمين ديگرى نيز آنجا بودند. بىشك به خاطر آن كه مبادا آنها را در شرايطى قرار دهد كه موظف به اقامهى نماز جماعت با ايشان باشند، از اين كار كراهت داشتند. مشرب اخلاقى آن بزرگوار آنچنان بسيط و عام بود كه نمىخواست كمترين بار خاطرى بر همگنان باشد[٤٢]. مسلمانى بود با شناختى كامل كه ذرّه ذرّهى وجودش با آن عجين شده بود. به هنگام نماز و دعا، در صداى لرزانش آنچنان استحكام و ايمانى بود كه هر شنوندهاى را به لرزه مىانداخت. در بيانش چنان متانت و منطقى بود كه هر مدعى را آرام مىكرد. اشعار زيادى از شعراى فارسى زبان، به خصوص حافظ و مولانا و شعراى عرب، به خصوص آنها كه در مدح اهل بيت سروده بودند، حفظ بود كه بجا از آنها استفاده مىكرد. اين اشعار را بيشتر از دورهى نوجوانى و جوانى در محضر پدر و عمّ خود شنيده و حفظ كرده بود. خيلى از خطبههاى نهج البلاغه را از حفظ داشت و به على بن ابىطالب عليه السلام علاقهاى وافر داشت؛ چه، اشعارش مشحون از مدح مولاى متقيان على بن ابىطالب عليه السلام و نهج البلاغه بود. كمتر جلسهاى دوستانه بود كه مدتى سخن از نهج البلاغه نرود. اين بحث، به خصوص زمانى كه مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا على آقا شيرازى (رحمه اللَّه عليه) زنده بودند، در منزل آية اللَّه ارباب استمرار داشت و آن دو بزرگوار شاخص و شمع مجلس بودند[٤٣]. حاج آقا رحيم مردى بود كه در مورد هيچكس هرگز فكر بد به خاطر خطور نمىداد. او اعتقاد داشت همه خوبند و همه وظايف دينى و انسانى خود را انجام مىدهند. هرگز در ميان سخن ديگرى نمىدويد. تا گوينده حرف نمىزد، او سراپا گوش بود. وقتى نوبت پاسخ ايشان بود، ابتدا اندكى مكث مىكرد، آنگاه سخن آغاز مىكرد. مظهر «اول انديشه وانگهى گفتار» بود[٤٤]. از هيچكس به هيچ عنوان چيزى نمىپذيرفت. اگر مجبور مىشد، از طرف مىخواست كه وجوه را نزد خود نگاه دارد و ايشان به افراد نيازمند و مستحق حواله مىدادند. يكى از ارادتمندان ايشان در اين باره گفته است: آقاى ارباب معمولاً سهم امام نمىگرفتند. كسانى آمدند مىخواستند سهم امام بدهند به ايشان، مىفرمودند: برو ببين در بين اقوام يا دوستان و يا همسايگان فقيرى هست بده به آنها[٤٥]. همچنين شخصى آمد خدمت آية اللَّه ارباب و گفت: من مىخواهم قدرى سهم امام براى نجف بفرستم. ايشان فرمودند: جان من، مستضعفين اين شهر را سير كردهايد؟ احتياج ندارند كه مىخواهيد بفرستيد نجف؟ اول اينها را سيرشان كنيد، اگر زياد آمد آن وقت بفرستيد نجف[٤٦]. اهتمام زيادى به امور مردم داشتند. سالى بود كه در اصفهان بارندگى بسيار شد و خانههاى زيادى خراب و يا در شرف خراب شدن بود. آقا همسايهاى داشتند كه آن قدر هم مذهبى نبود و چند بچه داشت. آقا به عيالشان فرموده بودند: برويد در خانهى آنها. همسرشان آمده و ديده بود كه زن و بچهى همسايه گريه مىكنند و اتاق آنها مشرف به خراب شدن بود. همسرشان موضوع را براى آقا نقل كرده بود. آية اللَّه ارباب فوراً آنها را به منزل خود برده بودند. نكتهاى كه جالب توجه است اين كه آقا يك اتاق و پس اتاق بيشتر نداشتند و فرموده بودند: شما در اتاق زندگى كنيد، من و همسرم در پس اتاق. پس از قطع بارندگى من بايد ببينم اتاق قابل زندگى هست يا نه و بعد از آن برويد. پس از تحقيق ديده بودند كه منزل او قابل سكونت است. پس فرموده بودند: حالا مختاريد، مىخواهيد بمانيد يا برويد، اختيار با شماست.[٤٧] موقعى در محضر آية اللَّه ارباب از دوران مجاعه و قحطى اصفهان سخن به ميان آمده بود و اين مطلب كه عدهاى از مردم شهر به خاطر نبودن امكانات غذا جان سپرده و نعش آنان در كنار معابر انباشته مىشد. ايشان نيز مطالبى داشتند، از جمله اين كه فرموده بودند: پدرم افرادى را به منزل مىآورد و به آنها كمك مىكرد و يا طعام مىداد، يعنى سعى بر حفظ جان آنان داشت، ولى از خود سخن نگفتند، جز يك مطلب كه گفتند: الان من فكر مىكنم اگر در آن زمان بقچهى حمامم را فروخته بودم، چه بسا جان يكى دو نفر را نجات مىدادم. احساس ما اين بود كه حاج آقا رحيم آنچه داشتند در آن زمان داده و ناراحتى ايشان از اين بود كه چرا آن بقچهى حمام را نيز ندادهاند.[٤٨] مرحوم آية اللَّه ارباب حتى در ايام سالخوردگى هم نمىگذاشتند كسى كارهاى مربوط به ايشان را انجام دهد يكى از شاگردان حاج آقا رحيم در اين رابطه مىگفت: جلسهى اول كه در درس ايشان حاضر مىشدم موقع بيرون رفتن از مجلس كفشهاى ايشان را برداشتم و جلو ايشان گذاشتم. آقا متوجه شدند، كفشها را از زمين برداشتند و فرمودند: اى آقا ! اين چه كارى بود كرديد؟ هر كس كار خودش را بايد انجام دهد. باز روزى به منزلشان رفتم. چون آن زمان دلو و طناب بود و بدين وسيله آب را از چاه مىكشيدند، ديدم ايشان مشغول شستن حوض هستند و مىخواهند از چاه آب كشيده و حوض را آب كنند. رفتم جلو و عرض كردم: آقا ! كمكتان كنم؟ فرمودند: خير، من مىخواهم از اين حوض وضو بگيرم، شما چرا زحمت آن را بكشيد، دليلى ندارد. آنچه ممكن بود كارهايشان را خود انجام مىداد. چاى را خودشان مىريختند و از مهمان پذيرايى مىكردند. اواخر عمر كه تقريباً بسترى بودند چون چشمهايشان را در اثر عمل يا عارضه از دست داده بودند و مشكلاتى داشتند وقتى به ديدن ايشان مىرفتم مىفرمودند: اى كاش من شما را مىديدم و خودم خدمت مىكردم. البته اين جمله انحصارى نبود، بلكه با همه اينچنين بودند.[٤٩] از خصوصيات اخلاقى حضرت آية اللَّه ارباب مىتوان به احترام و تواضعشان نسبت به واردين به منزل ايشان ياد نمود و در قدرتشان اگر چيزى بود مضايقه نمىكردند، چه نسبت به روحانيون و يا غير آنها. حتى زمانى كه بچههاى خردسال همراه با بزرگترهايشان وارد مسجد مىشدند، آقا تعهدى داشتند كه يك چيزى به بچهها بدهند و يا كارى براى آنها انجام دهند. حتى يك موقعى مثل اينكه مقدارى گردو آماده كرده بودند جهت اين مسأله[٥٠]. در رابطه با انسانها آسانگير بود كه هر كس پس از مدتى كوتاه شيفتهى اخلاق و رفتار او مىشد و صميمانه به او عشق مىورزيد و سخنش را حجت مىشمرد كه به واقع حجت بود. جذبهاى چنان نيرومند داشت كه از طفل دبستان تا پير سالخورده را مجذوب خود مىكرد و سخنانش چنان دلنشين كه كسى را ياراى مقاومت و چون و چرا در برابرش نبود. چكيدهى هزار و چهارصد سال انديشهى ژرف اسلامى را بر دوش مىكشيد[٥١]. يكى از انديشمندان در رابطه با درايت، تدبير و جاذبهى مرحوم ارباب حكايتى را نقل كرده است كه نشانگر عظمت روحى و علمى آن بزرگوار است. وى آورده است: نمونهاى از شيوههاى تربيتى: سال يك هزار و سيصد و سى و دو شمسى بود. من و عدهاى از جوانان پرشور آن روزگار پس از تبادل نظر و بحث و مشاجره به اين نتيجه رسيده بوديم كه چه دليلى دارد كه ما نماز را به عربى بخوانيم؟ چرا نماز را به زبان فارسى نخوانيم؟ و عاقبت تصميم گرفتيم كه نماز را به فارسى بخوانيم و همين كار را هم كرديم. والدين ما كم كم از اين موضوع آگاهى يافتند و به فكر چاره افتادند. آنها هم پس از تبادل نظر با يكديگر تصميم گرفتند كه اول خودشان با نصيحت كردن، از اين كار ما را باز دارند و اگر مؤثر نبود راه ديگرى برگزينند و چون پند دادن آنها مؤثر نيفتاد، روزى ما را به نزد يكى از روحانيون آن زمان بردند و آن فرد روحانى وقتى فهميد ما به زبان فارسى نماز مىخوانيم به طرز اهانتآميزى، ما را كافر و نجس خواند. و اين عمل او ما را در كارمان راسختر و مصرّتر ساخت. عاقبت يكى از پدران ما آنها را، يعنى والدين ديگر افراد را، به اين فكر انداخت كه ما را به محضر آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب ببرند و اين فكر مورد تأييد قرار گرفت و روزى آنها نزد حضرت ايشان مىروند و موضوع را با ايشان در ميان مىگذارند و ايشان دستور مىدهند كه در وقت معينى ما را به خدمت ايشان راهنمايى كنند. در روز موعود ما را كه تقريباً پانزده نفر مىشديم به محضر مبارك ايشان بردند. در همان لحظهى اول، چهرهى نورانى و لبان خندان ايشان ما را مجذوب خود ساخت. ايشان را غير از ديگران يافتيم و دانستيم كه اكنون با شخصيتى استثنايى مواجه هستيم. ايشان در آغاز دستور پذيرايى از همهى ما را صادر فرمودند. سپس رو به والدين ما كردند و فرمودند: شما كه نماز به فارسى نمىخوانيد فعلاً تشريف ببريد و ما را با فرزندانتان تنها بگذاريد. وقتى آنها رفتند، حضرت آية اللَّه ارباب رو به ما كردند و فرمودند: بهتر است شما يكى يكى خودتان را به من معرفى كنيد و هر كدام بگوييد كه در چه سطح تحصيلاتى هستيد و در چه رشتهاى درس مىخوانيد. پس از آنكه امر ايشان را اطاعت كرديم، به تناسب رشته و كلاس هر كدام از ما پرسشهاى علمى طرح كردند و از درسهايى از قبيل جبر و مثلثات و فيزيك و شيمى و علوم طبيعى مسايلى پرسيدند كه پاسخ اغلب آنها از عهدهى درسهاى نيمبندى كه ما خوانده بوديم خارج بود، اما هر يك از ما كه از عهدهى پاسخ پرسشهاى ايشان بر نمىآمد با اظهار لطف حضرت ارباب مواجه مىشد كه با لحن پدرانهاى پاسخ درست آن پرسشها را خودشان مىفرمودند. اكنون ما مىفهميم كه ايشان با طرح اين سؤالات قصد داشتند ما را خلع سلاح كنند و به ما بفهمانند كه اين علوم جديدى را كه شما مىخوانيد من بهترش را مىدانم، ولى به آنها مغرور نشدهام. پس از اينكه همهى ما را خلع سلاح كردند، به موضوع اصلى پرداختند و فرمودند: والدين شما نگران شدهاند كه شما نمازتان را به فارسى مىخوانيد، آنها نمىدانند كه من كسانى را مىشناسم كه، نعوذ باللَّه، اصلاً نماز نمىخوانند. شما جوانان پاك اعتقادى هستيد كه هم اهل دين هستيد و هم اهل همّت. من در جوانى مثل شما مىخواستم نماز را به فارسى بخوانم اما مشكلاتى به وجود آمد كه نتوانستم به اين خواسته جامهى عمل بپوشم، اكنون شما به خواستهى دوران جوانى من لباس عمل پوشاندهايد، آفرين به همّت شما ! اما من در آن روزگار به اولين مشكلى كه برخوردم ترجمهى صحيح سورهى حمد بود كه لابد شما آن مشكل را حل كردهايد. اكنون يك نفر از شما كه از ديگران بيشتر مسلّط است به من جواب دهد كه مثلاً بسم اللَّه الرحمن الرحيم را چگونه ترجمه كرده است. يكى از ما به عادت محصّلين دستش را بالا گرفت و داوطلب پاسخ به آية اللَّه ارباب شد. جناب ايشان با لبخند فرمودند كه خوب شد كه طرف مباحثهى ما يك نفر است، زيرا من از عهدهى يازده جوان نيرومند بر نمىآيم. بعد رو به آن جوان كردند و فرمودند: خوب، بفرماييد كه بسم اللَّه را چگونه ترجمه كردهايد؟ آن جوان گفت: بسم اللَّه الرحمن الرحيم را بر طبق عادت جارى ترجمه كردهايم: به نام خداوند بخشندهى مهربان. حضرت ارباب با لبخندى فرمودند: گمان نكنم ترجمهى درست بسم اللَّه چنين باشد. در مورد «بسم» ترجمه «به نام» عيبى ندارد. اما «اللَّه» قابل ترجمه نيست، زيرا اسم علم (= خاص) است براى خدا و اسم علم را نمىتوان ترجمه كرد. مثلاً اگر اسم كسى «حسن» باشد، نمىتوان به او گفت «زيبا». درست است كه ترجمهى «حسن» «زيبا»ست، اما اگر به آقاى حسن بگوييم آقاى زيبا، حتماً خوشش نمىآيد. كلمهى اللَّه اسم خاصى است كه مسلمانان بر ذات خداوند متعال اطلاق مىكنند، همان گونه كه يهود خداى متعال را «يهوه» و زردتشيان «اهورا مزدا» مىگويند. بنابراين نمىتوان «اللَّه» را ترجمه كرد، بلكه بايد همان لفظ جلاله را به كار برد. خوب، «رحمن» را چگونه ترجمه كردهايد؟ رفيق ما پاسخ داد كه رحمن را بخشنده معنى كردهايم. حضرت ارباب فرمودند كه اين ترجمه بد نيست، ولى كامل هم نيست، زيرا رحمن يكى از صفات خداست كه شمول رحمت و بخشندگى او را مىرساند و اين شمول در كلمهى «بخشنده» نيست، يعنى در حقيقت، رحمن، يعنى خدايى كه در اين دنيا هم بر مؤمن و هم بر كافر رحم مىكند و همه را در كنف لطف و بخشندگى خود قرار مىدهد، از جمله آنكه نعمت رزق و سلامت جسم و امثال آن عطا مىفرمايد. در هر حال، ترجمهى «بخشنده» براى «رحمن» در حد كمال ترجمه نيست. خوب، رحيم را چطور ترجمه كردهايد؟ رفيق ما جواب داد كه رحيم را به «مهربان» ترجمه كردهايم. حضرت آية اللَّه ارباب فرمودند: اگر مقصودتان از رحيم من بودم (چون نام مبارك ايشان رحيم بود) بدم نمىآيد كه اسم مرا به «مهربان» برگردانيد، اما چون رحيم كلمهاى قرآنى و نام پروردگار است كه بايد آن را غلط معنى نكنيم. باز هم اگر آن را به «بخشاينده» ترجمه كرده بوديد راهى به دهى مىبرد، زيرا رحيم يعنى خدايى كه در آن دنيا گناهان مؤمنان را عفو مىكند و صفت «بخشايندگى» تا حدودى اين معنى را مىرساند. بنابر آنچه گفته شد معلوم شد كه آنچه در ترجمهى «بسم اللَّه» آوردهايد بد نيست، ولى كامل نيست و از جهتى نيز در آن اشتباهاتى هست، و من هم در دوران جوانى كه چنين قصدى را داشتم به همين مشكلات برخورد كردم و از خواندن نماز به فارسى منصرف شدم. تازه اين فقط آيهى اول سورهى حمد بود، اگر به بقيهى آيات بپردازيم موضوع خيلى غامضتر از اين خواهد شد، اما من عقيده دارم شما اگر باز هم به اين امر اصرار داريد، دست از نماز خواندن به فارسى برنداريد، زيرا خواندنش بهتر از نخواندن نماز به طور كلى است. در اينجا ما همگى شرمنده و منفعل و شكست خورده به حال عجز و التماس از حضرت ايشان عذرخواهى كرديم و قول داديم كه ديگر نمازمان را به فارسى نخوانيم و نمازهاى گذشته را نيز اعاده كنيم، اما ايشان فرمودند كه من نگفتم نماز به عربى بخوانيد، هر طور دلتان مىخواهد نماز بخوانيد. من فقط مشكلات اين كار را براى شما شرح دادم. ولى ما همه عاجزانه از پيشگاه ايشان طلب بخشايش كرديم و از كار خود اظهار پشيمانى نموديم. حضرت آية اللَّه ارباب با تعارف ميوه و شيرينى مجلس را به پايان بردند و ما همگى دست مبارك ايشان را بوسيديم و در حالى كه ايشان تا دم در ما را بدرقه مىكردند از ايشان خداحافظى كرديم و در دل به عظمت شخصيت ايشان آفرين گفتيم و خوشحال بوديم كه افتخارى چنين نصيب ما شد كه با چنين شخصيتى ملاقات كنيم. نمازها را اعاده كرديم و دست از كار جاهلانهى خود برداشتيم. بنده از آن به بعد گاه گاهى به حضور آن جناب مىرسيدم و از خرمن علم و فضيلت ايشان خوشهها بر مىچيدم.[٥٢] همچنين تشويق و روحيهبخشى ايشان به ديگران راه را براى افراد باز مىكرد و باعث شكوفايى آنان مىگرديد. آقاى دكتر حميد ارباب در اين رابطه نوشته است: از نظر حاج آقا رحيم هيچگاه براى آموختن دير نبود و مسألهاى علمى را از زبان هر كس مىشنيد با دقت مىگرفت و از گوينده خشنود بود. من وقتى بزرگ شدم در موردى حاج آقا رحيم و در موردى مرحوم شيرازى (حاج ميرزا على آقا) خيلى ساده دربارهى برخى مسايل فيزيولوژى مىپرسيدند، مثلاً در مورد وظايف كبد و روزى در مورد طحال، وقتى آنچه مىدانستم مىگفتم، خداى را به بزرگى مىستودند. تشويق اين دو بزرگمرد مرا به سوى تحصيل طب سوق داد.
باز هم ويژگىهاى اخلاقى
مرحوم ارباب اهل گذشت و عفو و اغماض بود يكى از آقايان در اين باره مىگفت: روزى من غيبتى از مرحوم ارباب كرده بودم، پشيمان شدم، رفتم منزل ايشان. آن زمان در سن ١٨ سالگى بود. ايشان در حال وضو گرفتن سر حوض و عازم مسجد بودند و در زدم، گفتند: بيا داخل خانه. كنار ايشان قرار گرفتم و گفتم: من غيبت شما را كردم و آمدهام از شما عذرخواهى كنم. ايشان فرمودند: عزيزم، شما اهل غيبت نيستيد. ايشان سماجت مىكرد كه چركى و عيب من پيدا نشود و من اصرار داشتم كه آقا من غيبت كردهام. ايشان وضو را نيمه تمام گذاشت و پا شد و مرا بوسيد و فرمود: دعا كن خدا رحيم را ببخشد. گفتم: آقا، تكليف من چه مىشود؟ فرمود: تو اهل غيبت نيستى، اگر هم چيزى گفتهاى بخشيدم. دعا كن خدا رحيم را مورد لطفش قرار دهد[٥٣]. زمانى كه مرحوم آية اللَّه ارباب را طبيبى جراحى نموده بود و عمل او رضايتبخش واقع نشده بود عدهاى مرتب كار پزشك را مورد سرزنش قرار مىدادند. روزى در جمع حضار مردى از آن گروه كه هيچگاه زبانشان به خير و صلاح باز نمىشود گفت: متأسفانه عمل ... ، مرحوم ارباب در آن حال بيمارى، متوجه قصد آن مرد شده و سخنش را قطع فرمودند و گفتند، آيا كسى به سراغ آقاى دكتر رفت؟ آيا حق الزحمهى ايشان پرداخت شد؟ بايد از اين آقايان (پزشكان) كه زحمت مىكشند قدرشناسى كرد. مانع هتك آبروى اشخاص مىشدند. لزوم توجه به خدمتگزاران و بىتوقع بودن نسبت به آنان را يادآورى كردند و خلاصه نهى از منكر نمودند[٥٤]. مرحوم ارباب شخصيتى بود كه خلق شيفتهى اخلاق و رفتار وى بودند. يكى از روحانيون مىگفت: روزى به آية اللَّه ارباب گفتم: خوب است شما درس اخلاق هم بگوييد. آن مرحوم گفته بودند: آقا، اخلاق علم حال است و علومى كه ما مىخوانيم علم قال است. يعنى اخلاق را با خواندن كتب اخلاقى اصلاح نتوان كرد، بايد تهذيب نفس و مجاهدهى با نفس اماره نمود[٥٥]. حكيم وارسته مرحوم آية اللَّه ارباب نسبت به انجام وظايف مرد و رعايت وظايف خانوادگى از ناحيهى او بسيار حساس و دقيق بودند ولو اينكه مرد خانه، صاحب مقام علمى و معنوى باشد و در حقيقت از اينگونه افراد انتظار بيشترى داشتند. آقايى از نجف آمده بود به اصفهان و با توجه به اينكه سابقهى دوستى با آية اللَّه ارباب داشت، گاهى مىآمد منزل ايشان. اين شخص بعد از مدتى در انظار ديده نشد و پس از چندى به منزل آية اللَّه ارباب آمد. آقا از وى پرسيدند: كجا بوديد؟ ما فكر مىكردهايم رفتهايد براى نجف. او در جواب گفت: خير. آقاى ارباب فرموده بودند: پس كجا بوديد و چكار مىكرديد؟ او گفته بود: تجديد فراش كردهام، عيال گرفتهام. آقا فرمودند: عيال گرفتهايد؟ و حالا چه تصميمى داريد؟ او گفته بود: حالا مىخواهم بروم نجف. حاج آقا رحيم فرموده بودند: تازه شما ازدواج كردهايد، عيالتان را هم مىبريد؟ وى در جواب گفته بود: خير، عيالم را نمىبرم. آقا فرموده بودند: اينكه درست نيست. ايشان در جواب آقاى ارباب گفته بود: آقا، طريق ما با طريق شما دو تا است و با توجه به اينكه ساليان سال بين وى و آية اللَّه ارباب رفاقت و دوستى وجود داشت پس از آن اين رابطه قطع شد[٥٦]. از جمله خصوصيات اخلاقى ايشان اين بود كه تواضع ايشان نسبت به مستضعفين و اشخاصى كه پايينترين مشاغل را داشتند زيادتر بود و به اينها كه برخورد مىكردند سبقت سلام داشتند و افشاى سلام، هر دو[٥٧]. يكى از شاگردان آية اللَّه ارباب در رابطه با استاد خود مىفرمود: هيچگاه خود را مطرح نمىكردند و هرگز قصد تظاهر نداشتند. خيلى كمحرف بودند، زمان سخن گفتن بسيار موقر و سنگين سخن مىگفتند. گاهى در جايى نشسته بوديم و ما انتظار داشتيم سخنى بگويند لكن مدتها طول مىكشيد تا ايشان را به حرف بياوريم[٥٨]. همه به ايشان احترام مىگذاشتند، امضاى ايشان «رحيم» بود. و علما نيز نسبت به ايشان متواضع بودند[٥٩]. عظمت روحى و عزّت نفس عجيبى داشتند. اگر صحبت مىشد كه آقا شما از فلانى خواهش بكنيد، چنين بكنيد، چنان بكنيد، مكرر ايشان مىفرمودند: آقا، مگر خواهش كردن ارزان و آسان است؟ حتى يك نفر از آقايانى كه از جاى ديگر به اصفهان آمده بود، ظاهراً از تهران، و در مسجد ايشان هم منبر مىرفت و بعد از اصفهان قصد داشت عازم سفر شود، خطاب به مردم گفته بود: من مىخواهم بروم خراسان و پول سفرم كم است. با اين سخن او، مردم هم كمكى كرده بودند. بعد از اين موضوع معلوم شد كه آقاى ارباب با اين مسأله مخالف بودهاند و پس از اين جريان به آن آقا گفته بودند: خوب حالا مشهد رفتن شما چه لزومى داشت، مشهد نرويد. اين مشهدى كه بنا داريد با پول مردم برويد درست نيست. حيف نباشد يك پيرمرد روحانى از مردم اينطور خواهشى داشته باشد؟ حالا اگر ضرورتى داشت و واجب بود عيبى نداشت[٦٠].
اهتمام در برگزارى نماز جمعه
مرحوم آية اللَّه ارباب نماز جمعه را نيز در زمان غيبت واجب مىدانستند. مرحوم حجة الاسلام والمسلمين شيخ محمدحسين منصورزاده مىفرمود: حدود سى سالش را كه من يادم هست نماز جمعه را ترك نكردند. گاهى هم مشكلاتى بر سر راهشان بود، به خصوص از جهت جا و مكان برگزارى آن، لكن سعى اين بود كه ترك نشود[٦١]. مرحوم حجة الاسلام و المسلمين سيدابوالفضل صفوى ريزى در اين رابطه مىگفت: ايشان ابتدا در داخل شهر نماز جمعه مىخواند و سپس مدتها نيز در محلهى گورتان اقامهى نماز جمعه مىنمودند. نماز جمعهى ايشان حال بخصوصى داشت، همهى اين نماز حال بود. ما مىگفتيم: شما حالى داريد. مىفرمودند: شما آخوند كاشى را نديده بوديد، وقتى آخوند به طرف خدا مىايستاد و نماز مىخواند استخوانهاى سينهاش مىلرزيد و حالتى داشت كه همهى در و ديوار مدرسهى صدر جذب مىشد. خطبههاى نماز جمعهى ايشان در تقويت روحيهى معنوى افراد خيلى مؤثر و مفيد بود. شخصى گفته بود كه اين خطبهها از جهت موعظه بودن آن براى يك هفتهى ما بس است[٦٢]. تمام روزهاى جمعه، ساعت نه صبح، ايشان در حمام بودند، خضاب مىكردند و نظافت مىنمودند. غسل جمعه را در حمام انجام مىدادند كه با توجه به اينكه نماز جمعه را واجب مىدانستند، مىخواستند غسل جمعه انجام بشود. هيچكس آقاى ارباب را خضاب نكرده نديد. بر نماز جمعه بسيار اصرار داشتند، حتى در همان سن كهولت[٦٣].
عشق و ارادت به اهل بيت عليهم السلام
در باب دوستى و علاقهى شديد ايشان به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مطالبى نقل شده است: مرحوم منصورزاده مىگفت: ولايت ايشان عجيب بود، به خصوص عشق و علاقه به حضرت امير عليه السلام و صديقهى طاهره سلام اللَّه عليها كمنظير بود. درجهى علاقهمندى آية اللَّه ارباب در اين مورد به گونهاى بود كه اگر شخصى براى يك كار مهمى مراجعه مىكرد و مىگفت: چه بكنيم براى حل اين مهم؟ مىفرمودند: برويد تسبيحات حضرت صديقهى طاهره (س) را بخوانيد، يعنى سى و چهار مرتبه اللَّه اكبر، و سى و سه مرتبه الحمد اللَّه و سى و سه مرتبه سبحان اللَّه و خودشان نيز همينطور عمل مىكردند[٦٤]. مرحوم ارباب در هنگام گفتن اقامه، بعد از «أشهد أنّ علياً ولى اللَّه» مىفرمودند: «صلّ على علىٍّ أميرالمؤمنين و ذرّيّته». ديگر اينكه هر وقت سورهى «إِنَّآ أَعْطَيْنَكَ الْكَوْثَرَ » را در نماز مىخواندند، بلافاصله مىگفتند: «الحمد اللَّه» و اين كثرت را كه خدا به پيامبر صلى الله عليه وآله داده است حمد مىگفتند. يكى ديگر هم اينكه شب عيد غدير فوت ايشان واقع شد. تمام اينها دلالت بر ولايت ايشان مىكند، اصلاً غرق ولايت بودند[٦٥]. يكى از شاگردان آية اللَّه ارباب مىگفت: حاج آقا رحيم به مراثى اهل بيت عصمت و طهارت بسيار علاقه داشتند. زمانى كه ديوان مرحوم آية اللَّه آشيخ محمدحسين غروى اصفهانى معروف به «كمپانى» را نزد ايشان بردم و چون ديوان شعر آقاى كمپانى در مدايح و مراثى اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است آقاى ارباب پس از مطالعهى آن به من فرمودند: با توجه به اينكه ايشان (آيةاللَّه كمپانى) بر مكاتب و كفايه حواشى نوشته است، لكن علاقهى من بيشتر به خاطر آن اشعارى است كه وى در مناقب اهل بيت عصمت و طهارت سروده است[٦٦]. يكى از مداحان اصفهان مىگفت: مرحوم آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب از من درخواست نمودند كه شبى از شبهاى هفته بروم منزل ايشان و در مدح و منقبت اميرالمؤمنين عليه السلام و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام اشعارى را بخوانيم و با اين كار ذكر مصيبتى بشود[٦٧]. يكى از خصوصيات حاج آقا رحيم ارباب اين بود كه جلوتر از سادات مطلقاً راه نمىرفتند حتى اگر كسانى عنوان شاگردى داشتند و سيّد بودند حتماً بايد آن سيّد جلوتر برود. آية اللَّه ارباب، اينقدر براى سادات ارزش قايل بودند[٦٨]. براى سادات جنبهى مولويت قايل بودند و اين روش حاج آقا رحيم به حاج ميرزا على آقا شيرازى و حاج محمدحسن عالم نجف آبادى نيز انتقال يافت. به طورى كه در مدرسهى امام صادق عليه السلام (چهارباغ) انجمن سادات تشكيل شد و به سادات اعلام كردند: اگر هم عمامه نگذاشتيد، لااقل دكمهى سبزى به لباستان بگذاريد، زيرا ديگران موظفند احترام سادات را داشته باشند[٦٩]. اعتقاد و علاقهى آقاى ارباب نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام به حدى بود كه اين عشق و ارادت با گوشت و خونش آميخته شده بود و بسيارى مواقع احاديثى را مىخواندند كه رسول گرامى اسلام صلى الله عليه وآله در فضايل اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده بود. در خطبههاى نماز جمعه نيز اينگونه بود. به طورى كه معمولاً در اين خطبهها به بيان فضايل و مناقب على عليه السلام مىپرداختند و به اين مطلب اصرار داشتند و مىفرمودند: تبليغات امويان اين بود كه با انكار فضايل خاندان عترت و لعن و سبّ اميرالمؤمنين عليه السلام ظلم و ستم را توجيه و به انحرافات دامن بزنند و ما براى يارى دادن ارزشها و فضيلتها، خلاف آن روش انحرافى، بايد از كمالات و فضايل آن حضرت سخن بگوييم[٧٠]. ايشان اينقدر علاقه به حضرت صديقهى طاهره، فاطمهى زهرا (س) داشتند كه در نمازهايشان سورهى كوثر را قرائت مىفرمودند و مىگفتند: من نمىتوانم اين سوره را در نماز نخوانم، چون آن متعلّق به وجود مقدّس حضرت زهرا (س) است[٧١].
ويژگىهاى علمى
مرحوم آية اللَّه ارباب، علاوه بر آن مقام معنوى و روحانى كه داشتند و رفتار ايشان منزلت خاصى به حوزهى اصفهان و روحانيت بخشيده بود، در مسايل علمى نيز سرآمد و صاحب نظر بودند. استاد دانشمند، مرحوم آقاى شيخ رمضانعلى املايى كه از شاگردان و ارادتمندان حاج آقا رحيم بود آورده است: در مسألهى احتياطات علمى خيلى دقيق بودند و ديگران اين موضوع را تصديق مىكردند كه ايشان در بيان مطالب خيلى دقيق هستند. آنان كه خودشان علماى بزرگ و گذشته را ديده بودند اظهار مىداشتند كه محقق ديده بوديم، ولى مثل ايشان نديده بوديم، و ما هم اين مطلب را در ايشان به خوبى مىديديم. من هم به بعضى رفقا اين طور اظهار داشتهام كه آية اللَّه ارباب ديدنى بودند. تعبير ما اين است كه در آن تاريخ در حوزهى اصفهان از حيث بحث و جامعيت علمى كسى مثل ايشان نبود. در علوم طلبگى كه ما مىديديم، ملاحظه مىكرديم كه در هر قسمتى مستنبط و مجتهد هستند، از مقدمات اجتهاد، حديث، تفسير، فقه، اصول و امثال آن. علاوه بر اين، برخى علوم ديگر هم بود كه مختص ايشان بود، مثل علم هيئت. كه خود ايشان مىفرمودند: در اين موضوع بسيارى از اوقاتم صرف شد. يكى از اوقات، مرحوم آية اللَّه بروجردى از آية اللَّه ارباب نوشتهاى در باب علم هيئت خواسته بودند و آقاى ارباب آنچه كه خود در علم هيئت نوشته بودند ارسال كردند براى آقاى بروجردى. وقتى ايشان نوشته مرحوم حاج آقا رحيم را مطالعه كرده بود، فرموده بودند: عجب، اين شرح كه از خود متن (متن از شيخ بهايى بوده) مشكلتر است. غرض اينكه بسيارى از علما در جامعيت به اين آقا نمىرسيدند[٧٢]. مرحوم ميرزا محمدعلى معلم حبيب آبادى (مؤلف مكارم الآثار) فرموده بود: من هيئت را خدمت آية اللَّه ارباب مىخواندم و مثل اينكه ايشان در كُرات سير كرده بودند. با وجود نداشتن ابراز و وسايل در آن زمان چنان براى ما علم هيئت را ترسيم مىنمودند كه گويا مىديدم و براى ما عينيت پيدا مىكرد[٧٣]. آية اللَّه ارباب به درسشان بيشتر از هر چيز ديگر اهميت مىدادند، چنان كه در طول ساليان دراز كمتر به مسافرت رفتند، حتى براى سفرهاى زيارتى مانند مشهد الرضا عليه السلام يا اعتاب مقدس كربلا و نجف. حج هم همان يك حج واجب را ايشان رفتند. درس را تعطيل نمىكردند و در احياى حوزه و تربيت شاگردانى كه هر كدام از علماى اين شهر (يعنى اصفهان) هستند نهايت جديت و كوشش را مىنمودند[٧٤]. موضوع درس آية اللَّه ارباب در اصول، فقه و يا كلام بود كه ابتدا در مسجد حكيم تدريس داشتند و سپس در مسجد گرك يراقها و حتى پس از عارضهى چشم و مرض پروستات - كه سوند گذاشته بودند - در منزل تدريس داشتند[٧٥]. در ادبيات فارسى و ادب عربى از حيث علمى در حد بالايى بودند. مرحوم حجة الاسلام و المسلمين صفوى ريزى مىگفت: از حيث تبحّر در ادبيات در زمان خود كمنظير بودند. تمام اشعار ملا جلال الدين سيوطى را در سن نود و چند سالگى از حفظ داشتند و نيز كتاب شرح منظومهى ملا هادى سبزوارى را. همين ملا هادى كتابى دارد در فقه به نام نبراس كه هم نظم است و هم نثر و موضوع آن فلسفهى احكام مىباشد. آقاى ارباب تمام اشعار اين كتاب را حفظ بودند[٧٦]. آن اوقاتى كه حاج آقا رحيم ارباب را براى معالجه به تهران بردند و در يكى از بيمارستانهاى آنجا بسترى كردند، روزى يكى از علماى معروف تهران با پسرش براى عيادت ايشان به آن بيمارستان مىروند. پس از احوالپرسى، آن عالم كه در كنار تخت آية اللَّه ارباب نشسته بود قصد مىكند سؤالى از حكمت كه برايش مشكل و پيچيده بوده و جواب آن را نيافته بود از آقا بپرسد. لذا به ايشان رو كرده، مىگويد: چنانكه حالتان مقتضى باشد يك مسألهى مشكل علمى دارم آن را مطرح كنم. آية اللَّه ارباب فرموده بودند: اشكالى ندارد. آن آقا مسأله را مطرح مىكند. حاج آقا رحيم نيز با خواندن قسمتى از اشعار منظومهى حكمت جوابش را مىدهند. در اين وقت آن عالم تهرانى رو به پسرش كرده، چنين مىگويد: اگر مىخواهى درس بخوانى و دانشمند بشوى بايد مثل ايشان درس خوانده و عالم شوى. چرا كه پس از گذشت بيش از نود سال از سنّش هنوز مسلّط و محيط بر مسايل علمى است[٧٧]. نماز جمعهى ايشان معمولاً پر جمعيت و گيرا بود. در خطبههاى نماز جمعه ايشان معمولاً خطبههاى اميرالمؤمنين عليه السلام، يعنى خطب نهجالبلاغه خوانده مىشد و ايشان با توجه به ادبيات قوى و تبحرى كه به زبان عربى داشتند، قسمتى از خطبههاى نماز جمعه را به عربى مىخواندند[٧٨]. علاوه بر دانشهايى مانند هيئت، در رياضيات نيز صاحب نظر بودند. برخى از اشخاص كه در علوم رياضى مطلع و استاد بودند از آقاى ارباب سؤالاتى مىكردند و ايشان جواب مىدادند و معمولاً در اين زمينه مىرفتند سراغ دو نفر كه يكى خود ايشان و ديگرى آشيخ محمد حكيم خراسانى بود[٧٩]. آية اللَّه ارباب يك اصولى معتدل، مابين اصولى و اخبارى، بودند. در فقه بيشتر مبنايشان بر اخبار بود. با اينكه اخبارى بودند، لكن مانند صاحب حدائق كه متمايل به اخباريت است تمايل به اخبار داشتند. در زمينهى اصول همسو با كفايه نبودند و متمايل به فرائد شيخ مرتضى انصارى بودند كه اصولى آميخته با فقه و اصولاً فقه است. بعضى معتقدند شيخ مىخواسته فقه بگويد، نه اصول[٨٠]. مرحوم ارباب آخرين فروغهاى فلسفه در اصفهان بودند و محضر بسيارى از فلاسفهى بزرگ مانند جهانگير خان را به خوبى درك كرده بودند[٨١]. حكمت ايشان متمايل به حكمت مشاء و حرفهاى آخوند ملاصدرا بود. به مطالب صدر المتألهين خيلى اهميت مىدادند. هر وقت حرف از حكمت بود معمولاً سخنان ملاصدرا يا محى الدين عربى اندلسى را مطرح مىفرمودند، زيرا اينها استوانههاى علمى ايشان بودند در حكمت و عرفان[٨٢]. مرحوم همايى مىنويسد: جناب حاج آقا رحيم... درحال حاضر، آخرين يادگار مكتب قديم اصفهان هستند كه به غور فلسفهى ملاصدرا رسيده و غوامض و دقايق آن را به درستى و خالى از حشو و زوايد فهميده و هضم كرده، به اصول و مبانى آن كاملاً معتقد مىباشند. چيزى كه هست اهل تظاهر و فضلفروشى نيستند. شاگردان خصوصى خود را نيز با همين خوى و عادت تربيت كردهاند[٨٣]. تأثيرگذارى مرحوم ارباب در زمينهى دانشهايى چون حكمت قابل توجه بود. يكى از فرهيختگان كه سالها از محضر حاج آقا رحيم استفادههاى علمى و معنوى برده، در اين رابطه مىفرمود: در زمينهى فلسفه در حد اعلى بودند و مدتها نيز به حكيم شهرت داشتند، دورهى ما، يعنى زمانى كه ما پاى درس ايشان مىرفتيم، ديگر ايشان بحث فلسفه و بحث كلامى نداشتند، ولى در زمانهاى زودتر از ما شاگردانى چون آقاى شيخ محمد مفيد، آقاى (مهدى) الهى قمشهاى، آشيخ محمدرضا جرقويهاى، آقاى (جلالالدين) همايى و امثال ايشان از جمله دستپروردگان علمى آقاى ارباب بودند، حتى بسيارى از مراجع كه در عتبات بودند، زمان طلبگى از محضر آقاى ارباب سود جسته بودند[٨٤]. مرحوم (آية اللَّه شهيد مرتضى) مطهرى پيش حاج ميرزا على آقا شيرازى و مرحوم ارباب كه در جنبههاى حكمت و رياضى و... قوى بودند و جامع، رفت و آمد مىكردند و از ايشان استفادهها مىبردند[٨٥]. حتى مرحوم آية اللَّه مطهرى در رابطه با اينكه حاج رحيم باعث مستفيض شدن برخى بزرگان از حكمت گرديدند آوردهاند: مرحوم آقاى حاج ميرزا على آقا شيرازى رضوان اللَّه عليه، از نظر سنّى ظاهراً تفاوت چندانى با حكيم خراسانى نداشته و با معظم له (حاج ميرزا على آقا شيرازى) و آقاى حاج آقا رحيم ارباب، يگانه يادگار سلف صالح، دوستىاى در كمال صميميت داشتهاند، ولى نظر به اينكه فلسفه را در بزرگسالى تحصيل كرده از محضر دوست صميمىاش بهرهمند شده است[٨٦]. از حكماى بزرگ دوران فروغ حوزهى فلسفى اصفهان شيخ محمد حكيم خراسانى (كاخكى) بود. مرد بىآلايشى بود. در مدرسهى صدر حجره داشت. تا آخر عمر مجرد ماند و به خاطر اينكه وضعيت او مساعد نشد، زن نگرفت. با عسرت هم زندگى مىكرد. مناعت طبع داشت و زير بار وجوهات نمىرفت. مقدارى از مخارجش را مرحوم حاج آقا رحيم ارباب متكفل بودند. وى سالها عصرهاى چهارشنبه به منزل آية اللَّه ارباب مىرفت و صبح روزهاى شنبه پس از نماز صبح به مدرسهى صدر و اتاق خود در ضلع شمال غربى، چسبيده به مسجد مدرسهى صدر مىرفت و روزهاى پنجشنبه و جمعه با وجود مرحوم حكيم خراسانى و آمد و رفت برخى از علما و انديشمندان، مجلس بحث و گفتگو در مسايل علمى در منزل آية اللَّه ارباب رونق خاصى داشت[٨٧]. آية اللَّه ارباب هممباحثهى آية اللَّه بروجردى بودهاند. شخصى مىگفت: ما نديديم اين احترام و ارادتى كه آقاى بروجردى نسبت به آقاى ارباب مىنمودند، به ديگران تا اين حد داشته باشند. زمانى آقاى ارباب به منزل ايشان رفته بودند، آقاى بروجردى فرموده بودند: ايشان رفيق پنجاه سالهى ما هستند.
اهتمام به مسايل سياسى و اجتماعى
مرحوم آية اللَّه ارباب، به جز رسيدگى به امور مردم و اهتمام به بهبود وضع اجتماع، در مسايل جهانى و خارج از كشور نيز اگر صلاح مىدانستند اظهار نظر مىفرمودند. چنانكه در موقع استقلال الجزاير - كه ظاهراً در سال ١٣٤٢ هجرى شمسى بود - فتوايى جهت كمك مسلمين به ملت الجزاير و به نفع آنان و عليه دولت فرانسه صادر نموده[٨٨]. همواره مدافع حق و عدالت بودند. به طورى كه در ابتداى مبارزات امام خمينى رحمه الله و نهضت ايشان، قضاياى نهضت به آقاى ارباب منتقل شد و ايشان فرمودند: آقاى خمينى كه از اصحاب ليل هستند بايد پيروز شوند و كارشان به ثمر برسد[٨٩]. شخصى به آية اللَّه ارباب گفت كه شاه انتظار دارد كه حضرت آية اللَّه العظمى خمينى بروند و از او عذرخواهى كنند. آقاى ارباب در جواب او فرمودند: اين شاه است كه بايد برود و از ايشان عذرخواهى كند[٩٠].
آثار و تأليفات
مرحوم آية اللَّه ارباب در تدوين آثار و طبع و تصحيح كتب، ديگران را تشويق مىنمودند و خود نيز در اين راه همت مىگماشتند. مرحوم استاد حسين عمادزاده، در كتاب هزارهى شيخ طوسى مىنويسد: روزهايى كه تصميم بر چاپ تفسير تبيان شيخ (طوسى) گرفته شد به دستور استاد بزرگوار مرحوم علامه حاج ميرزا على آقا شيرازى قدس سره به اراك رفتم و هفتاد و شش جزء از نسخهى آن تفسير را كه در كتابخانهى حاج آقا حسن اراكى قدس سره بود به اصفهان بردم و در محضر حضرت آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب رحمه الله به مقابله و تصحيح پرداختم و در خلال عمل ترجمه، يادداشتهايى از آن برداشتم[٩١]. از مرحوم آية اللَّه ارباب در باب تأليفات چيزى مطرح نشده. البته از جمله آثار ايشان پاصفحهنويسى و حاشيهنويسى بر كتب بود، به طورى كه مطالب خلاف خود را در سطورى يادداشت و نظر خودشان را نيز مىنوشتند، مگر همان جزوههايى كه در علم هيئت نوشته بودند. با توجه به اجتهاد رساله نداشتند. بعد از فوت آقاى بروجردى يك عدهاى تعقيب داشتند كه ايشان چيزى بنويسند بر توضيح المسائل حضرت آية اللَّه العظمى حاج آقا حسين بروجردى، يك مقدارى هم نوشتند، ولى تمام نشد[٩٢]. يكى از شاگردان مرحوم ارباب از ايشان سؤال كرده بود كه نوشتههاى شما كجاست؟ فرموده بودند: بيشتر آنها نزد آقاى جلال الدين همايى است، آقاى همايى از شاگردان دور اول آية اللَّه ارباب بود و نوشتههاى ايشان را گرفته بود تا ضبط كند[٩٣].
ارادت شاگردان و مصاحبان
انس و الفت مرحوم استاد جلال الدين همايى با معلّم و استادش آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب وصفناپذير است. آقاى دكتر حميد ارباب در اين رابطه آورده است: همايى مردى كه خود دريايى بود به دريا پيوسته، جامع كمالات بود. در جامعهى دانشگاهى ايران در بزرگى مقام و منزلت انگشتشمار بود. او از شاگردان خاص مرحوم ارباب بود و ارادتش به استاد آنچنان بود كه روزى مىگفت: به آنها گفتم (اساتيد دانشگاه تهران) كه تا آن مرد (حاج آقا رحيم) زنده است برويد و چيزى بياموزيد و الحق برخى از آنان اين حرف را شنيدند و اقدام كردند. مانند بديع الزمان فروزانفر كه براى تدريس در دانشكدهى ادبيات اصفهان روزهاى چهارشنبه به اصفهان مىآمد و شنبه صبح به تهران باز مىگشت. سالها صبح پنجشنبه، با مرحوم ارباب، مرحوم شيخ محمدباقر الفت، همايى (اگر اصفهان بود) بدرالدين كتابى و گاهى افرادى ديگر، جلسهاى بر پا مىداشتند كه معمولاً فروزانفر سؤالى مطرح مىكرد و مرحوم ارباب پاسخگوى آن بودند. همايى به واقع دريا بود و افتخار مسلّم شهر ما. اما اين مرد آنچنان در برابر حاج آقا رحيم با احترام و خضوع و خشوع رفتار مىكرد كه حد نداشت. همايى هر كتابى مىنوشت نسخهاى از آن را با تقديم نامهاى در صفحهى اول براى استادش مىآورد. از جملهى آن كتب: مصباح الهداية، نصيحة الملوك، غزالى نامه، التفهيم لاوائل صناعة التنجيم بيرونى و برخى كتب ديگر بود. به خصوص در مورد التفهيم كه خيلى از مسايل مشكل آن را با مرحوم ارباب حل و شرح كرده بود[٩٤]. بد نيست متن تقديمنامهى همايى را در پشت جلد كتاب التفهيم بياورم تا چنان استاد و چنين شاگردى را بهتر بشناسيم[٩٥].
بسم اللَّه خير الاسماء
اهديت هذا الكتاب الى حضرة شيخى المعظم و استاذى المكرم، علامة العلماء، وحيد عصره وقريع دهره، مصباح انوار الفقاهه والدراية، نبراس لوامع الحكمة والهداية، العالم العامل، الاسمعى اللوذعى، جامع العلوم والآداب، قبلة اولى الالباب، مولانا ومقتدانا الحاج آقا رحيم ارباب ادام اللَّه ايام افاضاته العاليه و انا احقر تلاميذه (جلال الدين همايى). شهريور ماه ١٣٣٨ شمسى موافق ربيع الاول ١٣٧٩ هجرى قمرى. و نيز در پشت جلد كتاب مصباح الهداية ومفتاح الكفاية، تأليف عزالدين محمود بن على كاشانى (متوفى سنه ٧٣٥ ه . ق) چنين آمده است:
بسمه تعالى شأنه اهديت هذا الكتاب الى حضرة استاذى المعظم، علامة العلماء العالمين، جامع المرتبتين، حاوى فضيلتين، آية اللَّه العظمى و عطية الكبرى، قدوة المشايخ الاطياب، الحاج ارباب ادام اللَّه ايام بركاته العاليه و انا تلميذه و غلامه الحقير. (جلال الدين همايى) (فروردين ماه ١٣٣٧ رمضان ١٣٧٧). همايى هر وقت به اصفهان مىآمد، حتى اگر زودگذر بود، بىشك، به ديدار استاد خود مىرفت و مرحوم ارباب نيز به همايى علاقه و ارادت خاصى داشتند و با احترام فراوان از آن بزرگ سخن مىگفتند و همايى نيز بحق شايستهى چنان احترام و بزرگداشتى از جانب استاد خود بود[٩٦]. آقاى دكتر حميد ارباب در جاى ديگرى اين ارادت شاگرد به استاد را متذكّر شده و مىنويسد: در سفرى كه مرحوم ارباب به مشهد مقدس مشرّف شدند. در بازگشت، دو هفتهاى در تهران ماندند. در آن مدّت، صبح و عصر، منزلى كه برادرم براى تحصيل در دانشگاه تهران در اجاره داشت از بزرگان علماى تهران و اساتيد بزرگ دانشگاه پر و خالى مىشد و مرحوم همايى همه روز، صبح و عصر، در آنجا تشريف داشتند و معرفى لازم را از افراد مىكردند. از كسانى كه به ديدار مرحوم ارباب آمدند و من در ذهنم باقى مانده است: استاد محمد مشكوة (استاد فقه دانشكدهى حقوق و كسى كه تمام كتب خطى خود را كه مجموعهاى عظيم بود به دانشگاه تهران هديه كرد)، مرحوم شيخ (كاظم) عصار، مرحوم شهيد بهشتى، فروزانفر، شهابى (شيخ محمد) و گروهى از شاگردان ايشان كه در تهران بودند و تدريس مىكردند. از مرحوم همايى شنيدم كه در تاريخ مفصل اصفهانى (١٤ جلدى) در مورد حاج آقا رحيم فصلى بزرگ اختصاص دادهاند. كاش اين كتاب بىنظير زودتر چاپ مىشد[٩٧]. همان طور كه آمد مرحوم استاد بديع الزمان فروزانفر نيز از ارادتمندان مرحوم ارباب بود. يكى از اساتيد مىفرمود: در اواخر سال ١٣٣٨ شمسى بود كه فروزانفر به اصفهان آمده بود. جلسهاى در يكى از دبيرستانهاى قديمى شهر (سعدى) برگزار شد. در اين جلسه، همهى دانشجويان دانشگاه اصفهان، اساتيد و دبيران نيز حضور داشتند. ايشان صحبتهاى بسيارى داشت. از جمله اين كه گفت: شما در شهر اصفهان دو گروه گرانبها داريد كه در همهى ايران نظير ندارند و من شرفياب حضورشان شده، از آنان بهره بردهام. يكى از آنان آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب مىباشند. سپس گفت: من از شما اهالى اصفهان تقاضا مىكنم قدر اين گوهرهاى گرانبها را داشته باشيد[٩٨]. مرحوم شهيد مطهرى نيز علاقهى بسيارى به حاج آقا رحيم ارباب داشت. على رغم اين كه آية اللَّه مطهرى نزد بسيارى تلمّذ كرده و بهرهى علمى برده بود و مدتى نيز نزد مرحوم آقاى ارباب، ولى اين ارادت به حدى بود كه بارها از ايشان ياد مىنمود و در يك جايى فرمود: خدا حفظ كند آقاى حاج آقا رحيم ارباب اصفهانى را، شايد بسيارى از شما ايشان را بشناسيد. ايشان از علماى طراز اول ما در فقه و اصول و فلسفه و ادبيات عرب و قسمتى از رياضيات قديم مىباشند. شاگرد حكيم معروف مرحوم جهانگير خان قشقايى بودهاند و مثل مرحوم جهانگير خان هنوز هم كلاه پوستى به سر مىگذارند. زىّ ايشان از هر لحاظ مانند ساير علما است، از عبا و قبا و قيافه، فقط كلاه پوستى به سر مىگذارند. ايشان از كسانى هستند كه معتقد به نماز جمعهاند و خود ايشان در اصفهان اقامهى جمعه مىكنند. ايشان وقتى كه براى نماز جمعه حاضر مىشوند يك عمامهى كوچك، يعنى شال دو سه لايى به سر مىبندند. يادم هست در فروردين ٣٩ در اصفهان خدمت ايشان رسيدم و موضوع نماز جمعه به ميان آمد، ايشان گفتند: نمىدانم شيعه چه وقت عار ترك نماز جمعه را از خود بر مىدارد و جلوى شماتت ساير فرق اسلامى را كه ما را به عنوان تارك جمعه ملامت مىكند مىگيرد؟ ايشان آرزو مىكردند و مىگفتند: اى كاش در اين مسجد اعظم قم كه چند ميليون تومان خرجش مىشود يك نماز جمعه باشكوهى خوانده شود[٩٩]. پس از شهادت مرحوم مطهرى، هنگامى كه تلويزيون كتابخانهى شخصى استاد را نشان مىدادند عكس بزرگى از مرحوم ارباب در كنار كتابها ديده مىشد[١٠٠]. علماى وارسته و مهذّب اصفهان به آقاى ارباب ارادت عجيبى داشتند. واعظ متّعظ و حكيم فرزانه، مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا على آقا شيرازى وصيت كرده بودند كه آية اللَّه ارباب بر جنازهى ايشان نماز بگزارند. براى نماز ميت جمعيت فراوانى در مسجد جامع اصفهان حاضر بودند. البته برخى عوام مقام علمى ايشان را آن حد كه لازم بود درك نمىكردند. خواص تا حدى جامعيت ايشان را درك مىكردند. از جمله كسانى كه خيلى نسبت به ايشان انس و الفت داشت عارف كامل حاج ملا حسينعلى صديقين رحمه الله بود[١٠١]. از ديگر بزرگان آن زمان اصفهان كه مرتب با مرحوم ارباب در تماس بود، مرحوم آية اللَّه شيخ محمد حسن نجف آبادى (عالم) بود كه امامت مسجد عباسآباد (كازرونى) به عهدهى ايشان بود. مردى بود بزرگوار، سليم النفس، آرام و بسيار مقدس. مرحوم شيخ مفيد كه از علماى مبرّز اصفهان، خاصه در باب فلسفه و حكمت بود، نيز مرتب خدمت حاج آقا رحيم مىرسيد[١٠٢]. بزرگان متعدد ديگرى طى ساليان دراز، از دانش مرحوم ارباب بهره برده بودند كه نام همهى آنها را هيچكس نمىتواند بياورد. بيش از شصت سال تدريس، طبعاً دورههاى مختلف درس داشته و در هر دورهاى تعدادى شركت مىكردهاند كه از آنها تعدادى انگشتشمار باقى ماندهاند. تنها، شاگردان اصيل ايشان مىتوانند نام همدرسان و همدورههاى خود را دقيقاً ذكر كنند. به علاوه، رشتههاى تدريس ايشان چندان آسان نبود كه همه كس را توان شركت در آن باشد. نمونهاى از اين شاگردان مانند: آية اللَّه سيد محمد خراسانى، حاج ميرزا على حصّهاى، شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، حاج ملا رمضان املايى، ملا هاشم جنتى، حاج يحيى هدايت، فاضل ارجمند مرحوم حسينعلى راشد و آية اللَّه حاج آقا محمد كلباسى بودهاند[١٠٣].
سفرها
مرحوم ارباب در طول زندگى سه سفر طولانى داشتهاند: سفر به عتبات عاليات، سفر به مكهى معظمه و سفرى به مشهد مقدس براى زيارت تربت پاك ثامن الائمه حضرت رضا عليه السلام. آقاى دكتر ارباب خاطراتى از اين سفرها نقل نموده است كه جالب و شنيدنى است. وى مىنويسد: سفر به عتبات عاليات در جوانى ايشان و همراه با برادر كوچك خود مرحوم حاج عبدالعلى ارباب بود. اين داستان را من از زبان حاج عبدالعلى بازگو مىكنم و كمترين شبههاى در راستگويى آن مرحوم و صحت اين داستان [وجود ]ندارد. در اين سفر با آنكه به زيارت نجف و كربلا نايل شدند، اما در همان اوايل، حاج آقا رحيم گرفتار سختترين بيمارى حصبه مىشوند كه در روز بيستم، ديگر چيزى از ايشان باقى نماند و در حال اغماى كامل بودند. طبيب قديمى آن محل، در كربلا، به حاج عبدالعلى مىگويد: «ديگر اميدى نيست، تنها يك نفر مىتواند او را نجات دهد» و نگاه به مرقد مطهر امام حسين عليه السلام مىكند. حاج عبدالعلى با پريشانى كامل به صحن مطهر مىرود و با گريه و زارى شفاى برادر را مىخواهد. يكى از خدمه كه ايشان را مىبيند داستان را سؤال مىكند و ايشان قضيه را مىگويد. آن مرد اندكى تربت به ايشان مىدهد و مىگويد: زود برويد و تربت را در دهان برادر بگذاريد. صبح، حاج عبدالعلى حسب المعمول بيدار مىشود و در ميان خواب و بيدارى، بدون آن كه به ياد داشته باشد كه برادرش بيمار است، مىبيند آقا رحيم در رختخواب نشسته است. ناگهان ياد مىآورد و به سرعت بر مىخيزد و لباسهاى خيس از عرق ايشان را عوض مىكند. وقتى طبيب مىآيد و آقا رحيم را مىبيند، تعجب مىكند و مىگويد: «او تقريباً مرده بود، اين كار، كار همان كس است كه گفتم» و وقتى داستان را مىفهمد سجدهى شكر به جا مىآورد، دستورات لازم را مىدهد و تا آنجا بودند مرتب به آنها سر مىزد. اين بيمارى عوارضى در آن مرحوم به جاى گذاشت كه تا آخر عمر گرفتار آن بودند، همهى موهاى سر و دندانها ريختند، غدد بزاق ايشان مطلقاً براى هميشه خشك شدند كه تا آخر عمر ناچار بودند با هر لقمه غذايى اگر آبكى نبود جرعهاى آب يا كمى چاى بخورند. و نيز بر روى غدد تناسلى اثر گذاشت و آن را بدون اسپرم ساخت. به همين دليل صاحب فرزند نشدند[١٠٤]. سفر دوم حاج آقا رحيم در بحبوحهى جنگ جهانى دوم به سال ١٣٢١ شمسى (ظاهراً) بود كه با همان برادر و دو تن از دوستان قديم به سفر حج رفتند. پس از زيارت نجف اشرف و كربلاى معلّى ماشين كرايه مىكنند كه آنها را به مكه برساند. هنوز ده فرسخى در صحرا پيش نرفته بودند كه ماشين از كار مىافتد و راننده اظهار عجز مىكند، علاوه بر آنها، صدها وسيلهى نقليهى ديگر در ميان رمل از كار افتاده و سرگردان مانده بودند. ظاهراً يك شبانه روز به مراسم حج مانده، ناگهان ماشينى از سوى مكه مىرسد و سراغ اربع اربع، رحيم را مىگيرد. آنها خود را معرفى مىكنند و راننده با احترام آنها را سوار مىكند و اين راه طويل را با سرعت عبور مىكند و جز براى اداى نماز نمىايستد و دقيقاً براى شروع مراسم به مكه مىرسند و سجدهى شكر به جا مىآورند. اين ماشين را شيخ بزرگ مكه يا امام جمعهى مكه فرستاده بود كه معلوم نيست از كجا رحيم را شناخته و چگونگى سفر و خرابى ماشين را دانسته كه در بيابان ماندهاند. اين مسأله براى آنان لطف الهى بود كه آنها را نه تنها از آن بيابان و برهوت رهايى بخشيد، بلكه توفيق داد تا مراسم حج را به بهترين وجه انجام دهند. حقاً هم به تصور كسى نمىگنجد كه در وسط رمل بىپايان بيابان و در ميان هزاران ماشين اسقاطى دورهى جنگ كسى بتواند آنها را بيابد. ظاهراً در مكه بنا به خواهش شيخ مكه، حاج آقا رحيم در مسجد آن شيخ خطبهاى طولانى بيان مىكنند كه مورد تحسين و اعجاب نمازگزاران واقع مىشود[١٠٥]. سومين و آخرين سفر ايشان به مشهد مقدس بود كه در آنجا نيز آيات عظام و حجج اسلام و دانشگاهيانى كه ايشان را مىشناختند يا نام ايشان را شنيده بودند، به خدمت ايشان شتافته بودند وپس از آن نيز به تهران آمده و مدتى را در آنجا توقف داشتند[١٠٦]. مرحوم آية اللَّه ارباب عمر پر بركت و با عزتى نمودند. خودشان دربارهى علت طول عمرشان فرموده بودند: «اين بدان علت است كه در زندگى ابداً بدخواه كسى نبودهام، مخصوصاً نسبت به خويشان و نزديكان خود كه هميشه خيرخواه آنها بودهام»[١٠٧]. يكى ديگر از علل بركت عمر اين حكيم متألّه را بايد تقوا و پرهيزكارى وجود شريف وى دانست. يك روز آقايى آمد خدمت آقاى ارباب و گفت: مىخواهم از آن منزلى كه فعلاً هستم بروم بيرون، لكن مادرم اجازه نمىدهد و علتش آن است كه در آن خانه برادرانم و همسرانشان ساكن هستند و چه بسا ممكن است چشمشان به نامحرم بيفتد. ايشان فرمودند: چشمتان به نامحرم نيفتد، سعى كنيد با مادرتان همراهى كنيد[١٠٨]. شيوهى برخورد و رفتار ايشان تأثير مثبت مىگذاشت. حتى در كسانى كه در غفلت بودند باعث بيدارى آنان را فراهم مىنمود. حجة الاسلام والمسلمين حاج شيخ اسداللَّه جوادى مىفرمود: روزى در محل ما (گورتان) آية اللَّه ارباب در باغى مهمان بودند كه اينجانب هم در خدمت ايشان بودم. از كوچه باغ عبور مىكرديم. چند نفر از جوانهاى بىمبالات آن منطقه چون آنجا خلوت بود مشغول قمار كردن بودند. من با ديدن آن منظره احساس ناراحتى كردم كه چنين آية اللهى بر ما وارد شده و با چنين منظرهاى رو به رو شديم و آيا چه مىشود؟ همينطور كه يواش يواش مىرفتيم يك وقت آقا خطاب به آن جوانان با صداى بلند فرمودند: سلام عليكم. آنها سر را بالا كردند، تا چشمشان به ايشان افتاد هر كدام از طرفى فرار كردند و بعداً كه اينجانب با بعضى از آن جوانها برخورد كردم آنها گفتند: چرا به ما خبر نداديد كه از آنجا متفرق شويم؟ گفتم بنده اطلاع نداشتم كه شما در اين محل چه مىكنيد. آن جوانان براى هميشه دست از قمار كشيدند. اين تأثير يك حركت بسيار ضعيف و با گذشتى بود كه آقاى ارباب داشتند. قدم و كلامشان طورى بود كه هر جا قدم مىگذاشتند يا كلمهاى مىفرمودند فوراً يك اثر مثبتى بر جاى مىگذاشت[١٠٩]. حكيم بزرگوار حاج آقا رحيم ارباب در جوانى متأهل و بعد از وفات همسر اولش همسر دوم اختيار كرد كه تا آخر عمر با او بود، اما از هيچكدام فرزند نياورد. (به دليلى كه آمد). دو برادر كوچكتر از خود به نام حاج عبدالعلى كه قبلاً ذكر شد و ديگرى آقا عبداللَّه كه هر دو از نيكمردان روزگار خود به شمار مىرفتند و پيش از وى وفات يافتند و نيز يك خواهر داشتند. مرحوم آقا عبداللَّه اين اختصاص را داشت كه خط نسخ را به شيوهى «پرتو» خوش مىنوشت. خط نسخ حاج آقا رحيم نيز همان شيوه را داشت. نمونهى خط ادبى مرحوم ارباب در حواشى تفسير تبيان شيخ طوسى، چاپ سنگى تهران، طبع شده و نيز نمونهى تعليقات رياضى او به خط خودشان در حواشى كتاب منهاج معادن التجنيس كه به وسيلهى استاد جلال الدين همايى معرفى شده است، در نسخهى عكسى كتابخانهى مركزى دانشگاه تهران موجود است[١١٠].
وفات
سرانجام حكيم متأله، فقيه بزرگوار و استاد راستين اخلاق يعنى حضرت آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب ساعت چهار نيمه شب جمعه هجدهم ذى حجه ١٣٩٦ هجرى قمرى برابر با ١٩ آذرماه ١٣٥٥ هجرى شمسى در خانهى شخصى خود در اصفهان كه جزء محلهى درب كوشك و مسجد حكيم هر دو محسوب مىشود روح ملكوتىاش به سوى حضرت حق شتافت و در تخت فولاد، تكيهى ملك، نزديك مدفن استادش آخوند كاشى به خاك سپرده شد. به قول يكى از انديشمندان كه گاه گاهى حضور اين بزرگ استاد را درك كرده بود سخنى را كه فخرالدين عراقى در حق مولوى گفته بود دربارهى او هم بايد گفت: «غريب آمد و غريب رفت و كسى او را كما ينبغى نشناخت.»[١١١]
منابع
١ . آئين فرزانگى، جلد دوم، ادارهى كل آموزش و پرورش اصفهان، ١٣٧١ش. ٢ . آقانجفى قوچانى، محمدحسن، سياحت شرق، تصحيح ر. ع. شاكرى، تهران، امير كبير، چاپ دوم، ١٣٦٢ش. ٣ . جاويدان خرد، نشريهى انجمن فلسفهى ايران، سال سوم، شمارهى اول، بهار ١٣٥٦ش. ٤ . جلوههاى هنر در اصفهان، به كوشش جمعى از نويسندگان، تهران، جانزاده، چاپ اول، ١٣٦٦ش. ٥ . جواهرى، ابراهيم، علوم و عقايد، اصفهان، ١٣٣١ش. ٦ . خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنّات، ترجمهى محمدباقر ساعدى خراسانى، تهران، اسلاميه، ١٣٥٦ش. ٧ . دوانى، على، هزارهى شيخ طوسى، تهران، امير كبير، چاپ دوم، ١٣٦٢ ش. ٨ . رياحى، محمدحسين، مجموعهى ارباب معرفت، انجمن آثار و مفاخر فرهنگى اصفهان، چاپ دوم، ١٣٧٥ش. ٩ . رياحى، محمدحسين، مصاحبه با استاد دكتر محمدباقر كتابى، زمستان ١٣٧٤. ١٠ . رياحى، محمدحسين، مقالهى «شكوه ديرين حوزهى اصفهان و آخرين ستارگان آن»، كيهان انديشه، شمارهى پياپى ٦٦، خرداد و تيرماه ١٣٧٥ . ١١ . صدوقى سُها، منوچهر، تاريخ حكماء و عرفاء متأخرين صدر المتألّهين، انجمن حكمت و فلسفهى ايران، تهران، ١٣٥٩ش. ١٢ . گزى، عبدالكريم، تذكرة القبور به ضميمهى اشعار و مثنويات، به كوشش ناصر باقرى بيدهندى، كتابخانهى آية اللَّه مرعشى نجفى، ١٣٧١ش. ١٣ . مجلهى حوزه، شمارهى ١٥، تير ماه ١٣٦٥، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزهى علميه قم. ١٤ . مجلهى حوزه، شمارهى ١٨، دى ماه ١٣٦٥، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزهى علميه قم. ١٥ . مجلهى حوزه، شمارهى ٢٦، مرداد و تير ماه ١٣٦٧، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزهى علميه قم. ١٦ . مجلهى حوزه، شمارهى ٣٥، آذر و دى ماه ١٣٦٨، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزهى علميه قم. ١٧ . مجلهى حوزه، شمارهى ٤٠، مهر و آبان ١٣٦٩، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزهى علميه قم. ١٨ . مجلهى حوزه، شمارهى ٥٣، آذر و دى ماه ١٣٧١، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزهى علميه قم. ١٩ . مجلهى حوزه، شمارهى ٥٨، مهر و آبان ١٣٧٢، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزهى علميه قم. ٢٠ . مجلهى حوزه، شمارهى ٦٥، آذر و دى ماه ١٣٧٣، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزهى علميه قم. ٢١ . مجلهى حوزه، شمارهى ٤٧، آذر و دى ماه ١٣٧٩، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزهى علميه قم. ٢٢ . مطهرى، مرتضى، خدمات متقابل اسلام و ايران، قم، صدرا، چاپ نهم، ١٣٥٧ ش. ٢٣ . مطهرى، مرتضى، ده گفتار، قم، صدرا، بىتا. ٢٤ . موحد ابطحى، سيد حجت، حوزههاى علميه شيعه در طول تاريخ، حوزه علميه اصفهان، ١٣٦٥ش. ٢٥ . مهدوى، سيد مصلح الدين، بزرگان و دانشمندان اصفهان، اصفهان، ثقفى، چاپ دوم، ١٣٤٨ش. ٢٦ . همايى، جلال الدين، مقالات ادبى، جلد اول، نشر هما، چاپ اول، ١٣٦٩ش.
پی نوشت ها:
[١] مسؤول پژوهشى مركز اصفهانشناسى و خانهى ملل و مدرّس دانشگاه. [٢] مجموعهى ارباب معرفت، صص ١٢٥ و ١٢٦. [٣] همان، مقالهى دكتر حميد ارباب، ص ٦٨. [٤] همان. [٥] مقالهى «ارباب معرفت»، ازنگارندهى مقالهى حاضر (محمد حسين رياحى) روزنامهى اطلاعات، ١٨/٩/١٣٧٤. [٦] خدمات متقابل اسلام و ايران، ص ٥٨٣. [٧] روضات الجنات، ج٥، ص ٤٥. [٨] ر. ك: حوزههاى علميهى شيعه در طول تاريخ، ص ٣٧٢. [٩] آئين فرزانگى، ج٢، ص ١٠٤، مقالهى محمدحسين رياحى. [١٠] حوزه، ش ١٨، ص ٤١، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه شيخ احمد فياض. [١١] حوزه، ش ٥٨، ص ٥٢، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه سيد اسماعيل هاشمى. [١٢] حوزه، ش ٢٦، ص ٢٤، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه شيخ عبدالجواد جبل عاملى. [١٣] حوزه، ش ٢٦، ص ٢٤، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه شيخ عباسعلى اديب. [١٤] حوزه، ش ١٥، ص ٢٨. [١٥] حوزه، ش ٢٦، ص ٢٩. [١٦] حوزه، ش ٤٧، ص ٣٨، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه سيدحسن مدرس هاشمى. [١٧] تذكرة القبور، صص ٢٨ و ٢٩. [١٨] دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص ٢٠٠. [١٩] لقمان، ٣٤. [٢٠] مقالات ادبى، ج١، ص ١٨. [٢١] حوزه، ش ١٨، صص ٣٠ و ٣١. [٢٢] حوزه، ش ٣٥، ص ٥٥، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه شيخ حيدر على محقق. [٢٣] حوزه، ش ٦٥، صص ٧٦ - ٧٣، دستور العملى از عالم ربانى آية اللَّه سيّد ابوالقاسم دهكردى رحمه الله. [٢٤] سياحت شرق، ص ١٨٨. [٢٥] حوزه، ش ٥٣، ص ٥٢. [٢٦] جاويدان خرد، س ٣، ش ١، ص ٧. [٢٧] حوزه، ش٥٣، ص ٥٢. [٢٨] مصاحبهىنگارنده با استاد ارجمند آقاى دكتر محمدباقر كتابى، زمستان ١٣٧٤. [٢٩] تاريخ حكما و عرفاى متأخر بر صدرالمتألهينص ٨٥ . [٣٠] همان، ص ٩٥. [٣١] ر. ك: جلوههاى هنر در اصفهان (مقاله مرحوم استاد محمد محيط طباطبايى) [٣٢] جاويدان خرد، س ٣، ش ١، ص ٩. [٣٣] تاريخ حكما و عرفاى متأخّر بر صدر المتألّهين، ص ٨٥ . [٣٤] همان. [٣٥] حوزه، ش ١٨، ص ٣٦. [٣٦] دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص ٥٠٥. [٣٧] همان، ص ٤٩٤. [٣٨] حوزه، ش ٤٠، ص ٣٧، مصاحبه به آية اللَّه شيخ يوسف صانعى. [٣٩] ر. ك: مقاله «شكوه ديرين حوزهى اصفهان و آخرين ستارگان آن»، از محمدحسين رياحى، مندرج در نشريهى كيهان انديشه، شماره ٦٦ . [٤٠] مجموعهى ارباب معرفت، به نقل از استاد فضل اللَّه اعتمادى، صص ٤٣ و ٤٤. [٤١] همان، مقالهى دكتر حميد ارباب، صص ٦٧ و ٦٨. [٤٢] همان، صص ٦٣ و ٦٤. [٤٣] همان، صص ٦٤ و ٦٥. [٤٤] همان، ص ٦٥. [٤٥] مجموعهى ارباب معرفت، به نقل از دكتر كتابى، ص ٤٧. [٤٦] همان، مصاحبه با مرحوم استاد محمدحسين احمدى، ص ٢٢. [٤٧] همان، به نقل از حجة الاسلام و المسلمين اسداللَّه جوادى، ص ٢٣. [٤٨] همان، مصاحبه با استاد رمضانعلى املايى، صص ٧ و ٨ . [٤٩] مجموعهى ارباب معرفت، به نقل از حجة الاسلام و المسلمين جوادى، ص ٥. [٥٠] همان، به نقل از استاد املايى، ص ٦. [٥١] همان، مقالهى دكتر حميد ارباب، صص ٦٥ و ٦٦. [٥٢] همان، به نقل از دكتر محمدجواد شريعت، صص ١٤ - ١٠. [٥٣] همان، به نقل از دكتر حميد ارباب، صص ٦٦ و ٧.٦ [٥٤] مجموعهى ارباب معرفت، به نقل از استاد على اكبر پرورش، ص ٢٤. [٥٥] همان، به نقل از دكتر رضا عالم، ص ٢٥. [٥٦] همان، به نقل از استاد محمدابراهيم جواهرى. [٥٧] همان، ص ١٨. [٥٨] همان، مصاحبه با مرحوم حجة الاسلام والمسلمين سيد ابوالفضل صفوى ريزى، ص ١٩. [٥٩] مجموعهى ارباب معرفت، به نقل از مرحوم آيةاللَّه محمود شريعت ريزى، ص ١٩. [٦٠] همان، مصاحبه با استاد املايى، ص ٣٣. [٦١] همان، مصاحبه با مرحوم استاد حجتالاسلام و المسلمين شيخ محمدحسين منصورزاده، ص ٢٦. [٦٢] همان، به نقل از مرحوم صفوى ريزى، ص ١٩. [٦٣] همان، مصاحبه با مرحوم منصورزاده، ص ٣١. [٦٤] همان، ص ٣٥. [٦٥] مجموعهى ارباب معرفت، به نقل از دكتر محمدباقر كتابى، ص ٣٤. [٦٦] همان، به نقل از حجة الاسلام و المسلمين شيخ يحيى هدايت، ص ٣٤. [٦٧] همان، مصاحبه با مرحوم آية اللَّه سيد اسماعيل هاشمى، ص ٣٥. [٦٨] همان، مصاحبه با مرحوم آيةاللَّه شيخ حيدرعلى محققّ، ص ٣٣. [٦٩] مجموعهى ارباب معرفت، به نقل ازاستاد منصورزاده، ص ٣٥. [٧٠] همان، به نقل از حجة الاسلام و المسلمين محمود كفعمى، صص ٣٦ و ٣٧. [٧١] همان، مصاحبه با مرحوم استاد مهدى اجلوئيان، ص ٣٧. [٧٢] همان، مصاحبه با استاد املايى، ص ٣٩. [٧٣] همان، به نقل از استاد اسداللَّه جوادى، ص ٤٠. [٧٤] مجموعهى ارباب معرفت، مصاحبه با مرحوم منصورزاده، ص ٤٠. [٧٥] ر. ك: همان. [٧٦] مجموعهى ارباب معرفت، به نقل از مرحوم صفوى ريزى، صص ٤٢ و ٤٣. [٧٧] همان، به نقل از آية اللَّه محقق، ص ٤١. [٧٨] همان، مصاحبه با مرحوم آيةاللَّه سيداسماعى هاشمى، صص ٣٩ و ٤٠. [٧٩] همان، به نقل از استاد شيخ احمد قمىنژاد، ص ٤٢. [٨٠] همان، ص ٤٧. [٨١] مجموعهى ارباب معرفت، مصاحبه با دكتر محمدباقر كتابى، ص ٥٠. [٨٢] همان، به نقل از استاد قمىنژاد، ص ٥١. [٨٣] همان، به نقل از استاد جلال الدين همايى(ره)، ص ٥٠. [٨٤] همان، به نقل از استاد شيخ رمضانعلى املايى، ص ٥٧. [٨٥] همان، به نقل از مرحوم آية اللَّه شيخ احمد فياض، ص ٥٧. [٨٦] مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، ص ٦١٧ ، پاورقى. [٨٧] ر. ك: مجموعهى ارباب معرفت، مقالهى دكتر حميد ارباب، صص ٦٨ و ٦٩. [٨٨] همان، به نقل از استاد فضلاللَّه اعتمادى، ص ٣٣. [٨٩] همان، مصاحبه با استاد املايى، ص ٣٣. [٩٠] همان. [٩١] همان، ص ٢٢. [٩٢] هزارهى شيخ طوسى، ص ٢٩١. [٩٣] مجموعهى ارباب معرفت، مصاحبه با استاد املايى، ص ٤٥. [٩٤] همان، مقالهى دكتر ارباب، صص ٧٠ و ٧١. [٩٥] ر.ك: همان، ص ٧١. [٩٦] همان، صص ٧١ و ٧٢. [٩٧] همان، ص ٧٢. [٩٨] مجموعهى ارباب معرفت، به نقل از مرحوم استاد حسين جندقيان، ص ٤١. [٩٩] ده گفتار، صص ٢٠٠ و ٢٠١. [١٠٠] مجموعهى ارباب معرفت، مقالهى دكتر حميد ارباب، ص ٧٢. [١٠١] همان، به نقل از حجة الاسلام والمسلمين يحيى هدايت، ص ٢١. [١٠٢] همان، مقالهى دكتر ارباب، ص ٧١. [١٠٣] ر، ك: همان، مقالهى دكتر حميد ارباب، صص ٧٢ و ٧٣. [١٠٤] همان، صص ٧٥ و ٧٦. [١٠٥] همان، صص ٧٦ و ٧٧. [١٠٦] ر.ك: مجموعهى ارباب معرفت، مقالهى دكتر حميد ارباب، ص ٧٧. [١٠٧] مجموعهى ارباب معرفت، به نقل از مرحوم آية اللَّه شيخ محمد كلباسى، ص ٢٠٥. [١٠٨] همان، مصاحبه با استاد رمضانعلى املايى، ص ١٨. [١٠٩] همان، به نقل از حجة الاسلام والمسلمين اسد اللَّه جوادى، صص ٢٠ و ٢١. [١١٠] همان، به نقل از استاد جلال الدين همايى، ص ١٢٧. [١١١] مجموعهى ارباب معرفت، مقالهى «آية اللَّه حاج آقا رحيم ارباب اسوهى تقوا و پرهيزگارى»، از مرحوم استاد فضل اللَّه ضياءنور، ص ١٠٨.