آیینه پژوهش
(١)
مرد ميدان هاى سبز -
١ ص
(٢)
اساتيد و مشايخ امام خمينى رضوان اللّه تعالى عليه و عليهم - استادى رضا
٢ ص
(٣)
مفهوم آزادى در انديشه سياسى امام خمينى ره - شکورى ابوالفضل
٣ ص
(٤)
آرايه هاى ادبى در ديوان امام - موحدى محمدرضا
٤ ص
(٥)
بررسى آراى فلسفى امام خمينى - عابدى احمد
٥ ص
(٦)
شعر ، عرفان ، امام - بابايى رضا
٦ ص
(٧)
انسان كامل از ديدگاه امام خمينى - عابدى احمد
٧ ص
(٨)
مرورى بر بدائع الدرر فى قاعدة نفى الضرر - حسينى سيد على
٨ ص
(٩)
گذرى بر شرح حديث جنود عقل و جهل - مختارى رضا
٩ ص
(١٠)
مبانى اصولى امام در مناهج الوصول وانوار الهدايه - حسينى سيد على
١٠ ص
(١١)
حمدنامه امام - مهدوى راد محمدعلى
١١ ص
(١٢)
نگاهى به زندگى نامه سياسى امام خمينى ره - هدايتى ابوالفضل
١٢ ص
(١٣)
حديث رهپويان فضيلت - شکوهيان حسن
١٣ ص
(١٤)
گذرى بر حديث بيدارى - هدايتى ابوالفضل
١٤ ص
(١٥)
چهل حديث امام خمينى كتاب خودسازى - احمدزاده سيد مصطفى
١٥ ص
(١٦)
معرفى كتاب التعليقة على الفوائد الرضوية - حسينى سيد محمدرضا
١٦ ص
(١٧)
ادب حضور -
١٧ ص
(١٨)
نيم نگاهى به استادان و آثار عرفانى امام خمينى ره - عابدى احمد
١٨ ص
(١٩)
تأليفات و تقريرات امام خمينى ره - انصارى قمى ناصر الدين
١٩ ص
(٢٠)
تأليفات خاندان امام خمينى - انصارى قمى ناصر الدين
٢٠ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - شعر ، عرفان ، امام - بابايى رضا

شعر ، عرفان ، امام
بابايى رضا


بلبل از فيض گل آموخت سخن, ورنه نبود
اين همه قول و غزل, تعبيه در منقارش
زبانِ شعر, از شگفتى هاى وجود آدمى است. اين زبان, برخلاف همه زبان هاى عالم, نه صرف و نحو, كه حرف و لغت را هم پذيرا نيست. رندى هاى اين زبان, محكمه داوران را از شاهد, و دست آنان را از مدرك خالى كرده است. شهرى را گاه به آشوب مى كشد و در همان حال دل هاى فراوانى را به زير چتر سامان خود مى گيرد. شگفت تر آنكه, مردان و زنانى به سراغ اين شيوه گفتار مى روند, كه خود در بازارِ سخن, حجره ها دارند و از متاع دانش, سرمايه ها اندوخته اند. راستى, حافظ را چه مى شد كه پس از درس كشف و كشّاف, راه صحرا مى گرفت و دفتر شعر در بغل داشت و از توصيه اين رندى به ديگران نيز دريغ نمى كرد:
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير
چه وقت مدرسه و كشفِ كشّفاف است
و باز او را چه مى شد كه رطل گران را نيز با موسيقى شعر دوست تر مى داشت:
راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد
شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد
در كمتر غزلى از مولاناى عرفان, بيتى و يا اشارتى, هزينه خاموشى نمى شود, و با اين همه, بهانه بودنش را در زمين, همين گفتن هاى رندانه مى دانست:
اين تكلف هاى من در شعر من
كلمينى يا حميراى من است١
روى آوردن به شعر و شاعرى, در جامعه ما پديده نادر و استثنايى نيست, بلكه شايد به تسامح بتوان گفت كه قاعده است. از جوانانِ احساساتى و عاشق پيشه گرفته تا پيرانِ جهان سوز, همه دستى در شعر دارند و خيمه اى در صحراى ذوق. در اين سرزمين, هم عطار و سنايى شعر گفته اند و هم كسانى كه آب به جوى لهو و لعب مى ريزند و شعرشان, عضوى از مجلس عيش و عشرتِ ناپاكان است.
به راستى, اين زبان چه سينه اى دارد كه سعه آن از اين همه گفتار و وزن و قريحه و ذوق و گزاف و لاف و شطح و طامات … به تنگى نمى افتد. در دامان خود هم حافظ و سعدى مى پروراند و هم گنده لات هاى فحش و ناسزا. در دامنه اين كوه, چشمه هاى جوشيده است كه هر رگِ آن, داروى هزار درد است و هم شوره زارهايى است كه سموم آن جبرائيل را در بستر بيمارى مى اندازد. شعر برخود مى بالد كه ترازوى عرفان و عشق است و شاعران از اين كه به شعر شهرت يافته اند, گاه برخود مى لرزند:
نبينى خير از آن مرد فرو دست
كه بر من تهمت شعر و سخن بست٢
پرگوترين شاعر بزرگ فارسى, خموش تخلص مى كرد و (اين همه گفتار) را راهزنِ خود مى ديد:
اين تن اگر كم تَنَدى, راهِ دلم كم زندى
راه بُدى گر نبُدى, اين همه گفتار مرا٣
شعر و زبان شاعرى در همه دنيا, هم آلوده ذوق هاى پليد شده است و هم ـ آن جا كه بخت و اقبال او را يارى كرده است ـ به زير بار خروارها حكمت و معرفت رفته است. اگر مجموعه معارف و دانش هايى را كه فقط در قابِ شعر نشسته اند, از فرهنگ بشرى بستريم, بخش شگرفى از دستاوردهاى خرد و يافته هاى قلبى بنى آدم را از حضور در ميدان انديشه محروم كرده ايم. بياييد فرهنگِ اسلامى ـ ايرانى را بى مثنوى و منطق الطير و غزل هاى حافظ بسنجيم; آيا جز ستون هايى چند باقى مى ماند؟ بر اين ستون ها ـ هر قدر كه سترگ و بلند باشند ـ سقفى از موسيقى, رنگى از ذوق, بويى از لطايف و گل و بوته اى از صنعت هاى شاعرانه, بايد افزود تا در او بتوان نشست.
وحى, همان ستون هاى بلند و تنومندى است كه اساسِ معرفت و شالوده دانش ها را پى ريخته است. سخنان معصومانه, قائمه هاى اين اساتين اند و بعد از آن نوبت به حكيمان و شاعران مى رسد كه اين خانه را در و ديوار دهند و رنگ و جلا بخشند. زندگيِ روحانى, بى نغمه هاى قرآن, ممكن نيست, و اين زندگى اگر در شهرى خوش آب و هوا باشد, صد چندان خوشايند و عمربخش است. اگر در قافله شاعران, تنها يك سرنشين بود و آن مولوى يا عطار يا سنايى, يا حافظ يا … امام خمينى بود, اين كاروان را نشستن در تجمّل بود و رفتن در جلالت.
كاروانى كه بود بدرقه اش لطف خدا
به تجمل بنشيند, به جلالت برود
دغدغه هاى ترديدانگيز و نيشترهاى جانسوز به تنِ سيم اندامِ شعر, صاحب گلشن راز (شيخ محمود شبسترى) را به اين انديشه انداخت كه براى شعرآورى خود, در پى حجت باشد و حجت او عطار بود:
مرا از شاعرى خود عار نايد
كه در صد قرن, چون عطار نايد
او مى خواهد بگويد وقتى در ميان شاعران, كسانى چون عطار سر بر مى آورند, چرا بايد شعر, سر بر زمين افكند و در ميان صنايع بشرى و هنرى هاى آدميزادى, سرافكنده باشد؟ قرن ها از عطار و شبسترى مى گذرد و اينك وقت آن رسيده است كه شعر آخرين حجتِ موجّه خود را رو كند.
و اين قلم از زبانِ شعر به آن پاكمردى كه چندى از عمر گرانبهاى خود را صرف شاعرى كرد, و فقه و عرفان و حكمت را به قول و غزل آراست, مى گويد:
به رغم مدعيانى كه منع عشق كنند
جمال چهره تو, حجتِ موجّه ماست
آرى; شعر و سخنِ ذوق آلود, هميشه در پى حجت است و هرازگاهى, به جمال دلارايى دستِ حجتْ خواهى مى برد. بس نيست آبروى شعر را كه خمينيِ بزرگ, مرد عشق و سياست, سوار ميدانِ اخلاق و تزكيه, و ناقوسِ بيداريِ خواب رفتگانِ تاريخ, شاعرى مى كرده است؟ ديوانِ امام, ميان انبوه كتاب هاى اخلاقى, عرفانى, فقهى, اصولى, سياسى و اجتماعيِ او, حلقه اى است كه از آن اگر چه گريز بود, اما كوهسار را بى چشمه, و جنگل را بى نغمه, چه خواهى كرد؟
جز زبانِ شعر و حال و هوايى كه شاعرى در سرِ مردان خدا مى افكند, هيچ زبانِ ديگرى نمى توانست نويسنده (مناهج الاصول) و (چهل حديث) و (كشف الاسرار) و رهبر بزرگ ترين انقلاب سياسى معاصر را, اين مجال و امكان دهد كه جان خود را شست و شويى دهد و رندانه بگويد:
از قيل و قال مدرسه ام حاصلى نشد
جز حرفِ دلخراش, پس از آن همه خروش٤
اگر دنياى شاعرى درى به روى خمينى نمى گشود, آن پير جهان ديده, آن نور دل و ديده و آن صفاى دل عارفان, به چه زبان ديگرى مى توانست حقيقت علم و عرفانى را كه حاصل آورده بود و نيك به سرشتِ آنها واقف بود, بر ملا كند:
عالم وحوزه خود, صوفى و خلوتگه خويش
ما و كوى بُت حيرت زده خانه به دوش
از در مدرسه و دير و خرابات شدم
تا شوم بر در ميعادگهش حلقه به گوش
گوش از عربده صوفى و درويش ببند
تا به جانت رسد از كوى آوازِ سروش٥
فقط پرده دل را بركشيدن, براى گفتن آن همه سخن هاى بى پرده كافى نيست; جز اين, زبانى آتش آلود و بيانى صدق و كذب ناپذير مى بايست تا آن قبله اقبال, بتواند طعنِ تيز خود را در جانِ پرده دارانِ كعبه تزوير فرو كند:
اى پرده دار كعبه! بردار پرده از پيش
كز روى كعبه دل, ما پرده را كشيديم
تا چند در حجابيد, اى صوفيانِ محجوب!
ما پرده خودى را در نيستى دريديم
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
ما يار را به مستى, بيرونِ خانه ديديم٦
در منطق و اينك در فلسفه, سخن در ملاك صدق و كذب گزاره ها بسيار گفته اند. گزاره, يعنى زبان واقعيت ها; يعنى گزارشگرى از حادثه اى, صفتى, حالتى, حملى و انديشه اى. گزاره, يعنى فضولى در اين كه اين همان است, يا اين آن نيست. اين گزاره ها آن قدر زبان آورى مى كنند تا آنكه بالاخره روزى نشان افتخار مطابقت با واقع بر سينه آنها بدرخشد و مدالِ واقع نمايى بر گردنِ نازكشان سنگينى كند. اما كدام واقع؟ آيا گزاره هايى كه دعويِ بيرون نمايى دارند, جز اين مى توانند كه پرده از روى رخدادى كه به زير هزار پرده ديگر پنهان است, بردارند؟ كدام جمله و عبارت, تاكنون توانسته است, عروسِ حقيقت را از حجله حُسن بيرون آورد و بر تختِ جلوه گرى نشاند؟ اگر چنين است, همان بِه كه نكته هايِ چون تيغِ پولاد را بركشيد و از نكته گويى به فلسفه بافى نپرداخت; كه: (نكته ها, چون تيغ پولاد است تيز)٧. نكته گويى, از نكته سنجانى بر مى آيد كه (لاف از سخنِ چو دُرّ) مى زنند و نيك مى دانند كه (آن خشت بود كه پُر توان زد)٨.
بر درِ شاهم گدايى, نكته اى در كار كرد
گفت بر هر خوان كه بنشستم خدا رزاق بود٩
و چه نكته گو است آنكه خانه اش اجاره آخرين حرف هاى باران١٠ بود:
رازى است مرا, رازگشايى خواهم
دردى است به جانم و دوايى خواهم
گر طور نديدم و نخواهم ديدن
در طورِ دل از تو جاى پايى خواهم
گر دوست وفايى نكند بر درويش
با جان و دلم از او جفايى خواهم
بردار حجاب از رخ, اى دلبر حُسن
در ظلمت شب راهنمايى خواهم
از خويش برون شو اى فرو رفته به خويش
من, عاشقِ از خويش رهايى خواهم
در جانِ منى و مى نيابم رخ تو
در كنزِ عيال, كنزِ خفايى خواهم
اين دفترِ عشق را ببند اى درويش
من غرقم و دستِ ناخدايى خواهم١١
شعر نيز واقع نما است; اما واقعيت هايى كه شعر, زبانِ گوياى آنها است, همه از نوعِ دريافت هاى تجربى, در خلسه هايِ عاشقانه است. از اين رو, صدق و كذب به آن معنا كه منطق و فلسفه, سخنگوى آنها است, به حريم حرمتْ نشانِ شعرِ عرفانى, راه نمى يابد. اين جا, صدق يعنى: (آنچه يافته اى بگو). و كذب يعنى: (بافته هاى ديگران را در دهان چرخاندن و گه گاه به بيرون انداختن). صدق و كذبِ شعر در قبض و بسطى است كه بر آفريننده و خواننده خود, مى دمد. اگر معناى صدق و كذب در شهر شاعران, اين است, ديوان امام, يكى از صادقانه ترين گفتارهايى است كه بر سرمايه هاى عرفانِ ذوقى افزوده و در شهرِ حافظ و سعدى و مولانا, خانه اى براى خود بنا كرده است.
اين, همان زبانى است كه عروسِ حُسن را از حجله بخت بيرون مى آورد و آمدن دامادِ معنا را نويد مى دهد.
اى عروسِ هنر از بخت شكايت منما
حجله حُسن بياراى كه داماد آمد١٢
وقتى سخن, از پذيرايى صدق و كذب سرپيچيد و دعوى واقع نمايى نداشت, سراغ واقعيت هايى را مى گيرد كه جز به هنگام رقص كلمات (شعر) گفتنى نيست. دانشمند مادامى كه به دانش خود چشم دوخته است, تارهايى را كه عنكبوتِ وهم و انديشه هاى دراز بر ديدگان او تنيده اند, كنار نمى تواند زد و جز آنكه خود را بر همان تارها بياويزد و چندى بندبازى كند, كار و بارى از او ساخته نيست. اما آنگاه كه نگاهى دانش سوز, پرده هاى وهم و خيال را كنار زند, از پس حجاب هاى نورانيِ علم, جمالى مى تابد كه وصف آن را از زبان عارف شبستر, صاحب گلشن راز مى شنويم:
دلم از دانشِ خود صد حجب داشت
زعُجب و نخوت و تلبيس و پنداشت
درآمد از درم آن بت سحرگاه
مرا از خواب غفلت كرد آگاه
زرويش خلوتِ جان گشت روشن
بدو ديدم كه تا خود كيستم من
چو كردم بر رخ خوبش نگاهى
برآمد از ميان جانم آهى
مرا گفتا كه: اى شيادِ سالوس
به سر شد عمرت اندر نام و ناموس
ببين تا علم و زهد و عقل و پنداشت
تو را اى نورسيده از كه وا داشت؟
نظر كردن به رويم نيم ساعت
همى ارزد هزاران سال طاعت١٣
جاى تعجب نيست كه عارف شبستر اين توبه كارى را وقتى اعتراف مى كند كه به پايان مجادلات عرفانى و فلسفى مى رسد و در دامنه گلشن راز, اين ابياتِ ناب مى رويد. آن چنان كه عارف خمين نيز همين تجربه را با زبانى اشارت وار گفته است:
زجام عشق چشيدم شرابِ صدق و صفا
به خمِّ ميكده, با جان و دل, وفا دارم
مرا كه مستى عشقت, زعقل و زهد رهاند
چه ره به مدرسه يا مسجدِ ريا دارم
غلام همتِ جام شرابِ ساقى باش
كه هر چه هست ازآن روى با صفا دارم
چه رازها است در اين خمّ و ساقى و دلبر
به جان دوست زدرگاه كبريا دارم١٤
و بيان حافظانه اين برگشتِ عرفانى, بيت هاى زير است:
چل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت
تدبير ما به دستِ شراب دو ساله بود
آن نافه مراد كه مى خواستم زبخت
در چين زلف آن بتِ مشكين كلاله بود
و مولوى راست:
آزمودم عقلِ دورانديش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را
و همو درجايى ديگر از مثنوى, بازگشت خود را از بحثِ دور و تسلسل, به دورِ يار و سلسله جعدِ مشكبار چنين گزارش مى كند:
گر دمِ خُلع و مبارا مى رود
بد مبين بحثِ بخارا مى رود
سلسله اين قوم, جعدِ مشكبار
مسئله يْ دضور است اما دور يار١٥ دواعى و انگيزه هاى شعر در امام(ره)
گفته اند: (وقتى سخن پايان مى گيرد, موسيقى آغاز مى شود).
همين نگاه را مى توان به شعرِ شاعران بزرگ نيز داشت و گفت: آنگاه كه نمى توان گفت و نوشت, بايد سرود. شعر, كلماتِ سنگين و تراشيده را به رقص مى آورد و همراه با روح شاعر كه در سماعِ جاويدان است, به حركت در مى آيد. بسا مضامين و دريافت ها است كه جز به اين زبان نمى توان گفت و چه بسيار مفاهيم بلندِ عارفانه كه جز به صيد اين كمند در نمى آيند. دستى كه مى تواند, قلم را به هر سوى بچرخاند و پى در پى مضمون بيافريند, اگر به ديار مستى رسد, جز آنكه خود و قلم را به توفان هيجانات روحى بسپارد, چاره ندارد و آنجا است كه بايد بى حرف و صوت, سخن بگويد:
اى خدا جان را تو بنما آن مقام
كاندرو بى حرف مى رويد كلام
به حتم پاره اى از انديشه ها است كه به زبانِ متعارف و متداول, گفتنى نيست. اين گونه انديشه ها, زبانِ ويژه خود را مى خواهند و شعر و شاعرى, مناسب ترين عرصه براى جولان آنها است. اين زبان, غير از گيرايى و تأثير شگرفى كه دارد, ويژگى هايى را هم در خود جمع كرده است كه در مجموع آن را براى نهانى ترين رخدادهاى روح مناسب و توانا ساخته است. از جمله اين كه اين زبان, ايجاز و اختصار را سرمايه انحصارى خود كرده و هر زبان ديگرى كه بدين سوى آيد, چاره اى جز اين ندارد كه به مشابهت خويش با شعر اقرار دهد.
حافظ جز به نيروى اين زبان, چگونه مى توانست چنين موجز و اشارت وار, از ناخرسندى خود نسبت به تجديد احوال و بروز سوانحِ عشقى و تأثير جانسوز آنها در روانش سخن بگويد:
آسوده بركنار چو پرگار مى شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
و آيا جز در قالب يك بيتِ عراقى, امام(ره) مى توانست اين اندازه صريح و بى پرده از چاره سازى عشق سخن بگويد:
بى نيازى است در اين مستى و بى هوشى عشق
درِ هستى زدن از روى نياز است هنوز١٦
آنچه برانگيزاننده شعر در مردانِ بزرگى چون امام خمينى(ره) است, همان سعى ايشان براى پوشاندنِ هيجانات تيز و بى دريغ است. گرچه به نظر مى آيد كه شعر, افشاگر درونيّاتِ آنان است, اما به واقع (عين اظهارِ سخن, پوشيدن است). اين سياستِ شگفت در سخنورى, رويه و سنتِ نانوشته همه آنانى است كه پاره هاى از عمر خود را در مستى تمام و سماع درونى مى گذرانند و شعر, به مثابه پناهگاهى است كه در چنين هنگامه هايى فريادرسى مى كند.
اين گونه گفتن ها, بيش از آنكه گفتن باشد, ناگفتن و پوشيده نگاه داشتن است. مولاناى روم در جايى از مثنوى, به نيكى از عهده تحليل اين سياست برآمده و در عين حال, خود و مثنويِ خويش را بر پايه آن تفسير كرده است.
بنابراين رويه در سخن گفتن, خموشى, آثارى به مراتب افشاگرانه تر از سخنورى دارد. زيرا آنگاه كه عارفان, از سخن باز مى ايستند, نگاه هاى بيشترى را به خود توجه مى دهند و اگر چه:
بر لبش قفل است و بر دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها
اما اگر اندكى از اين (آوازها) بيرون نَجَهد, عندليب جان چنان دهان به ترانه بگشايد كه رازى بر زمين نماند.
ترسم ار خامُش كنم آن آفتاب
از سوى ديگر بدرّاند حجاب
در خموشى گفتِ ما اظهر شود
كه زمنعْ آن ميل افزون تر شود
حرف گفتن, بستنِ آن روزن است
عينِ اظهارِ سخن, پوشيدن است
بلبلانه نعره زن بر روى گل
تا كنى مشغولشان از بوى گل
تا به قل مشغول گردد گوششان
سوى روى گل نپرّد هوششان١٧
امام راحل(ره) نيز در ديوان شعر خود, گرچه به صراحت از نكته پيش گفته سخن به ميان نمى آورد, اما به اشارت از اين كه شعر و غزل او, هوايى ديگر دارد و گوينده اى پنهان در جان او, سخن مى گويد, پرده برداشته است:
هرچه گويد, عشق گويد, هرچه سازد, عشق سازد
من چه گويم, من چه سازم, من كه فرمانى ندارم١٨
اين مقام, مقام سخن پراكنى نيست. در اين جا, بنابر ناگفتنِ گفتنى ها است, و اگر لُعبتِ شهر آشوبى از پسِ پرده حرف و صوت, چهره نماياند, نه از فقدانِ غيرتِ عاشق, كه از بى صبرى او در وصفِ جمال است.
غيرتم كشت كه معشوقِ جهانى, ليكن
روز شب, عربده با خلق خدا نتوان زد١٩
اگر بلبلى است و نعره زنان, به دلالتِ عقلى بايد دانست كه آن جا گلى است و جامه درّان. اين مقام, محفل درس و بحثِ عالمانه نيست. هيچ يك از آنان كه سرى در خم كرده اند, سر آن ندارند كه به بحث بنشينند و تفسير و تنبيه بگويند.
من خراباتيم ازمن سخنِ يار مخواه
گنگم از گنگِ پريشان شده گفتار مخواه
من كه با كورى و مهجورى خود سرگرمم
از چنين كور تو بينايى و ديدار مخواه
با قلندر منشين گر كه نشستى هرگز
حكمت و فلسفه و آيه و اخبار مخواه
مستم از باده عشق تو و از مستِ چنين
پندِ مردانِ جهان ديده و هشيار مخواه٢٠
اين همان راهبرد كلى و حقيقت نمايى است كه حافظ از آن به تأثير (فيض گل) بر (قول و غزل بلبل) تعبير كرده است.
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
اين همه قول و غزل, تعبيه در منقارش
او, همين تأثير و تأثر را كه در آفرينش شعرهاى نابِ عرفانى, خودى نشان مى دهد, جايى ديگر, چنين گزارش مى كند:
اين همه شهد و شكر كز سخنم مى ريزد
اجر صبرى است كز آن شاخ نباتم دادند
و جايى ديگر:
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش كردى
آرى آرى سخنِ عشق, نشانى دارد
و مولاناى رومى معتقد است: هرگاه سخنى دلكش برآمد و دلى لرزيد, بايد دانست كه در پسِ آن سخنِ دلاويز, عشقى شورانگيز نهفته است:
آن را كه دل از عشق پرآتش باشد
هر قصه كه گويد همه دلكش باشد
بهاءالدين والمله, معروف به شيخ بهايى نيز بر همين حقيقتِ لطيف صحه گذاشته است:
شور و حال آمد غزل را تار و پود
هر كه شورش بيشتر, خوش تر سرود
آرى, شعر را مى توان همان (حمّام روح) دانست, كه در آن جا عريانى هايِ روان آدمى چنان افشا مى شود كه پوشاندنِ آن را كسى نمى يارد. در اين منصه, جز آنكه نهانى هاى دل را بايد گفت, و جز آنكه ناگفتنى ها را بايد سرود, گريزى نيست. اگر در كوچه و بازار, سخن, استوايى ديگر دارد و سمت و سوى آن, به رنگ و بويى ديگر است, در اين عرصه صداقت و صراحتْ شاعرانِ دلداده, سفره دل مى گشايند و آنچه را كه عمرى از گفتن آن با اغيار تن مى زدند, سخاوتمندانه پيش مى نهند و مى گويند. زيرا مى دانند آنان كه بدين زبان روى مى آورند و سخنِ آنان را از اين سخنگو مى شنوند, همگى محرمانِ محفلِ انس اند و چيزى نبايد از ايشان پوشاند.
از همين رو است كه آن فرزانه دلسوخته (با عاقلانِ بى خبر از سوز عاشقى) درى از سوز و گدازِ خود نگشود و با آنان كه به نمازِ خويش مى نازند, از اياز خويش, هيچ نگفت:
بيدل كجا رود به كه گويد نياز خويش
با ناكسان چگونه كند فاش راز خويش
با عاقلانِ بى خبر از سوز عاشقى
نتوان درى گشود زسوز و گداز خويش
با موبدان بگو: ره ما و شما جداست
ما با ايازِ خويش و شما با نماز خويش٢١
اين گلايه مندى از ابناى روزگار, بيش از آنكه به ظرفيتِ مخاطبان باز گردد, به نازك دلى و لطافت هاى روحى شاعر مربوط مى شود. روحى چنين لطيف و رازدان, چگونه تواند همه آنچه را كه در سويدايِ خود اندوخته به يكباره بيرون ريزد و بر سفره غارتگرانِ معنا نهد؟ اگر (درنيابد حالِ پخته هيچ خام), (پس سخن كوتاه بايد والسلام).
سخن آخر اين كه, در ميان همه ديوان هاى غزلِ پارسى, مجموعه غزلياتِ حضرت امام(ره) از حيث مضامين و دست مايه هاى شعرى, بيش از همه به ديوان خواجه شيراز نزديك و شبيه است.
برخى از اين مضامين مشترك بدين قرارند:
١. خستگى از درس و بحث هاى مدرسه اى و آگاهى از بى حاصلى آنها:
حافظ:
بشوى اوراق اگر هم درسِ مايى
كه علم عشق در دفتر نباشد
امام(ره):
در ميخانه گشائيد به رويم شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
٢. اظهار نفرت و بيزارى از زهدِريايى و عباداتِ مقبوليت زا:
حافظ:
مى خور كه صد گناه زاغيار در حجاب
بهتر زطاعتى كه به روى و ريا كنند
امام(ره):
جامه زهد دريدم رهم از دامِ ريا
باز رستم زپى ديدن يار آمده ام
٣. پُر بودن جهان از روى يار:
حافظ:
همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت
امام(ره):
همه جا خانه يار است كه يارم همه جاست
پس زبتخانه سوى كعبه چسان آمده ام٢٢
٤. برتر نشاندن عشق بر عقل:
حافظ: عاقلان, نقطه پرگار وجودند ولى
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
امام(ره): جز ياد تو در دلم قرارى نبود
اى دوست به جز تو غمگسارى نبود
ديوانه شدم زعقل بيزار شدم
خواهان تو را به عقل كارى نبود٢٣
٥. انتقاد از صوفيان حرفه اى و همه آنان كه عرفان را ابزارى براى برخوردارى هاى دنيوى خود كردند و به تصوف و عرفان نگراييدند مگر براى آنكه كسبى آبرومند و بى زحمت گرد آورند:
حافظ:
نقد صوفى نه همه صافى و بى غش باشد
اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
امام(ره):
صوفى كه از صفا به دلش جلوه اى نديد
جامى از او گرفت كه با آن صفا كند
با گيسوى گشاده سرى زن به شيخ شهر
مگذار شيخ مجلس رندان, ريا كند٢٤
موارد شباهت, بسى بيش از اين است و اين همه, غير از مضامين مشتركى است كه غير آن دو بزرگ مرد نيز در آثار خود آورده اند; يعنى همه آنچه كه گرد كاكل عشق و دلدارى پرواز مى كنند.
اين مقال را با غزلى شيوا از پيشواى عارفان اين عصر, خمينى بزرگ به پايان مى بريم و بر روح بلند او آفرين و درود مى فرستيم:
خم ابروى كجت قلبه محراب من است
تاب گيسوى تو خود راز تب و تاب من است
اهل دل را به نيايش اگر آدابى هست
ياد ديدار رخ و موى تو آداب من است
آنچه ديدم زحريفان همه هشيارى بود
در صف مى زده بيدارى من خواب من است
در يمِ علم و عمل, مدعيان غوطه ورند
مستى و بيهُشى مى زده گرداب من است
حاش للّه كه جز اين ره, ره ديگر پويم
عشق روى تو سرشته به گل و آب من است
هر كسى از غم و شادى است نصيبى او را
مايه عشرتِ من جام ميِ ناب من است.٢٥پاورقيها: ١. بنابر رواياتى كه از طريق اهل سنت نقل شده است, هرگاه پيامبر ـ صلوات اللّه و سلامه عليه و آله ـ ماندن بر زمين را نمى يارست, از يكى از همسرانش (حميرا=عايشه) مى خواست كه با او سخن بگويد. مولوى با نگاهِ تلميحانه به روايت فرضيِ بالا, بهانه و دليل ماندنش را در ميان حاكيان, امكان معاسقه با شعر و سخن هاى لطيف, اعلام مى كند. ٢. اين بيت از مرحوم اقبال لاهورى است. گويا او نيز از اين كه به شاعرى شهرت يابد در هراس بود; هر چند همه شهرت و هيبت خود را ـ دست كم ميانِ ما ايرانيان ـ وامدار شعرهاى پارسيِ خود است. ٣. مولانا, ديوان شمس. ٤. ديوان امام, ص١٣١. ٥. همان, ص١٣٠. ٦. همان, ص١٦٤. ٧. نكته ها چون تيغ پولاد است نيز تو ندارى چون سپر, واپس گريز (مولوى) ٨. لاف از سخن چو دُر توان زد آن خشت بود كه پر توان زد (نظامى) ٩. حافظ. ١٠. اشاره به (جماران) است كه آخرين حروف (باران) را در خود دارد و در ضمن اين خانه اميد, تا زمان حيات آن زنده جاويد, در اجاره ايشان بود و دستِ تمليك از آن نيز برداشته بود. ١١. ديوان امام, ص١٦١. ١٢. حافظ. ١٣. گلشن راز, تصحيح پرويز عباسى داكانى, ص٩٤ و ٩٥. ١٤. ديوان امام, ص١٤٨. ١٥. بحث خُلع و مبارات, از مباحث فقهى در حوزه نكاح و طلاق است. در اين بيت به عنوان نمادِ بحث هاى فقهى و علمى, استفاده شده است. در بيت بعد به بحث دور و تسلسل در فلسفه و منطق اشاره دارد و اين دو را در پايِ سلسله موى يار و دور او, قربانى مى كند. حافظ نيز بحث دور و تسلسل را كه از پايه اى ترين مباحث عقلى است, چنين از نظر مى اندازد: ساقيا در گردشِ ساغر تعلل تا به كى؟ دَور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش ١٦. ديوان امام, ص١٢٦. ١٧. مثنوى معنوى, تصحيح نيكلسون, دفتر ششم, ابيات ٧٠٢ ـ ٦٩٦. ١٨. ديوان امام, ص١٥٠. ١٩. حافظ. ٢٠. ديوان امام, ص١٧٧. ٢١. همان, ص١٣٢. ٢٢. همان, ص١٤٠. ٢٣. همان, ص٢١٤. ٢٤. همان, ص١٠٠. ٢٥. همان, ص٥٧.