آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - آرايه هاى ادبى در ديوان امام - موحدى محمدرضا
آرايه هاى ادبى در ديوان امام
موحدى محمدرضا
اشعار شكوهمند و لطافت گسترِ حضرت امام خمينى(ره) از همان آغاز نشر, همه فرزانگان و دانشوران را مفتون و مبهوت خويش ساخت; فقيهى اين سان شكوهمند و طبعى اين چنين لطيف؟ آيا روحيه فقاهت و آيين فتوّت در يك جامه گرد آمده اند؟ نگاه عارفانه با نگاه عالمانه, چگونه پيوند خورده اند؟
در روزگارى كه حتى از نام حلاّج و عين القضات و ديگر شهيدان عشق الهى, پرهيز مى كنند; در روزگارى كه واژگانى چون (زلف) و (رخ) و (باده) و (ميكده) و (خالِ لب) و (چشم بيمار) و…هنوز نياز به تطهير دارند و حتى از كار بردِ استعارى آنها پروا مى رود, شعر امام جوازى مى شود براى ورود به اين دنياى پر رمز وراز و مجالى مى شود براى دست يافتن به شيوه اى ديگر براى نگريستن به معرفت الهى. در شعرامام به راستى به اين نكته مى رسيم كه شعر وشرع از يك ريشه برخاسته اند و آنگاه كه شعر از سرچشمه شعور مى جوشد, ( مقبول طبعِ مردم صاحب نظر شود).
درباره ديدگاه ها و زواياى گوناگون شعر امام ـ بويژه بُعدِ عرفانى آن ـ تاكنون سخنان بسيار گفته و نوشته شده است. در اين مقال برآنيم تا با نگاهى ساختارگرايانه به ديوان امام از آرايه هاى ادبى كه حضرت ايشان در اشعار خوداز آن بهره گرفته اند, سخن گوييم.
امام در سروده هاى خويش بى آنكه هيچ گونه تكلّفى ديده شود, از بيشتر آرايه هاى هنرى بهره جسته است. نكته اينجاست كه اين آرايه ها را بايد جستجو كردو به خودى خود رخ نمى نمايانند و همين بيانگر طبيعى بودنِ آنها و خوش نشستن آن صنايع در كارگاه شعر امام است.
در اين مقاله به بررسى نزديك به سى آرايه ادبى كه در اشعار امام حل و درج شده, مى پردازيم; البته ناگفته پيداست كه برخى از اين آرايه ها نسبت به ديگر صنايع, كاربرد بيشترى داشته اند و به ناگزير نمونه هاى بيشترى را به خود اختصاص داده اند. همچنين در اين بررسى از تقسيم بندى هاى رايج در صنايع ادبى(مبنى بر لفظى يا معنوى بودن صنايع)در مى گذريم و تنها بر اساس كثرت استعمال و موارد كاربردِ آرايه ها,به آنها ترتيب داده ايم.
در پانوشت هر يك از آرايه ها, تعريفى نيز به اجمال از آنها ارائه شده تا اگر خواننده حضور ذهنى نسبت به آن آرايه نداشته باشد, آشنايى نسبى پيدا كند.
١. مراعات النظير١ پركاربردترين آرايه اى است كه در سروده هاى امام ديده مى شود. هرچند موارد كاربرد اين آرايه در ساير ديوان ها نيز به نسبت فراوان تر از ديگر آرايه هاست, شايد به جرئت بتوان گفت كه هيچ سروده اى از امام را نمى توان يافت كه از (مراعات النظير) خالى باشد;با اين حال از حدود سيصد نمونه اين آرايه,تنها به چند مورد برجسته اكتفا مى كنيم.
ـ مى زده ست, از رخ سرخش پرسيد
مستى از چشم قشنگش پيداست
(ص٥٠)
ـ مرغ پر سوخته را نيست نصيبى ز بهار
عرصه, جولانگه زاغ است و نواى مگس است(ص٥٣)
ـ در يَم عِلم و عمل, مدّعيان غوطه ورند
مستى و بيهشى مى زده گرداب من است
(ص٥٧)
ـ گيسوى يار, دام دل عاشقان توست
خال سياهِ پشت لبش دانه من است
(ص٥٨)
ـ امواج حُسنِ دوست چو درياى بى كران
اين مستِ تشنه كامْ غمش در كرانه است(ص٦١)
ـ گفته هاى فيلسوف و صوفى و درويش و شيخ
در خورِ وصف جمال دلبر فرزانه نيست(ص٧١)
ـ درد من, عشق تو و بستر من, بستر مرگ
جز توأم هيچ طبيبى و پرستارى نيست(ص٧٣)
ـ شيرين زبان من, گل بى خارِ بوستان
جامى زغم به خسرو, فرهاد وار داد(ص٧٥)
ـ موج درياست جهان, ساحل و دريايى نيست
قطره اى از نم درياى تو شد ساحل من(ص٧٤)
ـ از قمرى و كبك و هزار, آيد نواى ارغنون
وز سيره و كوكو و سار, آوازِ چنگِ راستين(ص٥٨)
٢. سروده هاى حضرت امام(ره) سرشار از انواع تجنيس٢هاى زيبا و گيراست. تنها با كمى تأمل در غزلياتِ ديوان, مى توان نمونه هايى دلچسب ـ و در عين حال بى تكلّف و جا افتاده ـ در آن يافت. اينك به نمونه هايى چند از برخى انواعِ مشهور از جناس در اشعار امام نظر مى افكنيم:
الف. نمونه هايى براى جناس تام٣:
ـ خم ابروى كجت قبله محراب من است
تاب گيسوى تو خود رازِ تب و تاب من است(ص٥٧)
ـ تار و پودم به هوا رفت و توانم بُگسست
تا به تارِ سر زلف تو دلم مفتون شد(ص٣٠٢)
ـ ابن سينا را بگو در طور سينا ره نيافت
آن كه را برهانِ حيران ساز تو حيران نمود(ص١١٥)
ـ هزار از غم دلدار ناله ها سر داد
زغنچه آه دل زار, صد هزار آيد(ص٣٠٥)
ب ـ نمونه اى براى جناس مركب٤:
ملت به ره خويش جلو مى تازد
صدّام به دست خويش در صد دام است (ص١٩٥)
ج ـ نمونه هايى براى جناس ناقص٥:
ـ بلبل از شوق لقايش پر زنان بر شاخ گُل
گُل ز هجر روى ماهش پاى در گِل آمده(ص١٧٨)
ـ از مَلَك پرواز كن وز مُلْك هستى رخت بر بند
نيست آدم زاده آن كس كز مَلَك پران نبودى
(ص١٨٠)
ـ فارغ از هر دو جهانم به گل روى على
از خُم دوست جوانم به خَم موى على(ص٣١١)
د ـ نمونه هايى براى جناس زايد٦:
ـ سرو جانم به فداى صنم باده فروش
كه به يك جرعه مرا خسرو جم جاه نمود
ـ آن كس كه به زعم خويش عارف باشد
غواص به درياى معارف باشد(ص٢٠٦)
ـ در محفل دوستان به جز ياد تو نيست
آزاده نباشد آن كه آزاد تو نيست(ص٢٠٠)
هـ ـ نمونه هايى براى جناس مطرّف٧:
ـ با دوستان بگو كه به ميخانه رو كنند
تا يار از خمارى خود, داستان كند(ص١٠١)
ـ ساقى از جام جهان تاب به جان عاشق
آنچه با جان خليل آتش نمرود نمود(ص١١٤)
ـ ساقى از آن خُم پِنهان كه ز بيگانه نهان است
باده در ساغر ما ريز كه ما محرم رازيم(ص١٦٦)
و ـ نمونه هايى براى جناس خط٨:
ـ اى عشق ببار بر سرم رحمت خويش
اى عقل مرا رها كن از زحمت خويش(ص٢١٨)
ـ غم مخور اى دل ديوانه كه راهت ندهند
پيش سالك نبرد فرق ز بيش و كم عشق(ص١٣٤)
ـ ساقى بريز باده به جامم كه هجر يار
بارى است بس گران به سر بار مى كشم(ص١٥٥)
ز ـ نمونه هايى براى جناس اشتقاق٩:
ـ صوفى كه از صفا به دلش جلوه اى نديد
جامى از او گرفت كه با آن صفا كند(ص١٠٠)
ـ كس را نتوان يافت كه جوياى تو نيست
جوينده هرچه هست, خواهان تو هست(ص١٩٨)
ـ اين عيد سعيد عيد اسعد باشد
ملت به پناه لطف احمد باشد(ص٢٠٦)
٣. از ديگر آرايه هاى تزيين كننده سروده هاى حضرت امام, آرايه تضاد١٠ است كه به شكل لطيف و كاملاً طبيعى در اشعار جاى گزين شده است. كم و بيش اين صنعت در همه غزل هاى حضرت امام ديده مى شود, ولى براى نمونه به چند مورد زيبا, اكتفا مى شود:
ـ بر غمِ پنهان اگر خواهى گواهى آشكار
اشك سرخم را روان بنگر تو بر رخسار زرد(ص٧٨)
ـ شاديم داد, غمم داد و جفا داد و وفا
باصفا منّت آن را كه به من داد, كِشَم(ص١٥٤)
ـ آن سروِ بلند باغ زيبايى را
ديدن نتوان با نظر كوتا هم(ص٢٢٦)
ـ بيگانه گشت دوست ز من, جرعه اى بده
باشد كه يار غمزده را آشنا كند(ص١٠٠)
ـ نوبهار آيد و گلزار شكوفا گردد
بى گمان كوتهى عمر خزان خواهى ديد(ص١١٨)
٤. قوامِ تشبيه و استعاره, اغراق در وصف است كه در شعر ـ بر خلاف مواضع ديگر ـ نه تنها مذموم نيست كه ممدوح است . در سروده هاى حضرت امام نيز (مبالغه و اغراق)١١ به كرّات در بيان روحيات عرفانى, ياريگر بوده اند; نمونه را بنگريد:
ـ رخ نما تا همه خوبان, خجل از خويش شوند
گر كشى پرده ز رخ, كيست كه رسوانشود؟
(ص١١٢)
ـ كى توانى خواند در محراب ابرويش نماز
قرن ها بايد در اين انديشه سرگردان شوى(ص١٨٥)
ـ مجنون اسير عشق شد, اما چو من نشد
اى كاش كس چو من نشود مبتلاى دوست(ص٦٤)
ـ فروغ روى تو در جام مى فتاد امشب
ز آفتاب شنيديم (نوش باد) امشب(ص٢٩٧)
ـ لب من بر لب چون لَعل تو, اى مايه راز
مگسى سوخته بنشسته به قند است امشب(ص٢٩٦)
٥. تلميح١٢ همواره بيانگر ذهن وقّادى است كه از همه اندوخته هاى دينى و تاريخى خود براى روشن ساز ى مقصود, بهره مى جويد و اين ويژگى به سروده هاى حضرت امام ـ كه خود سرشار از حكمت و معرفت الهى است ـ چاشنى ِ نمكى بخشيده است:
ـ دستگيرى كنم اى خضر! كه در اين ظلمات
پى سرچشمه آب حَيَوان آمده ام(ص١٣٩)
ـ طورِ سينا را بگو ايام صَعْق آخر رسيد
موسيِ حقْ در پى فرعونِ باطل آمده(ص١٧٨)
ـ در غمت اى گلِ وحشيِ من اى خسرو من
جور مجنون ببرم, تيشه فرهاد كشم (ص١٥٤)
ـ يوسفا از چاه بيرون آى تا شاهى نمايى
گرچه از اين چاه بيرون آمدن آسان نبودى(ص١٨٠)
ـ خواست شيطان بد كند با من, ولى احسان نمود
از بهشتم برد بيرون, بسته جانان نمود(ص١١٥)
٦. از ديگر آرايه هايى كه گاه موجب زيبايى لفظ و توجّه بيشتر خوانندگان به شعر مى شود, آرايه توشيح١٣ است. حضرت امام در حدود سى مورد, آغاز سروده هاى خويش را به نام هاى گوناگون ـ و بيشتر نام بستگانِ نزديك خويش ـ توشيح كرده است. اين سروده هاى موشّح گاه به شكل مرتّب, تزيين شده اند; همچون اين دو رباعى كه به ترتيب نام هاى احمد وفاطى را در آغازِ خود جا داده اند:
ـ افتاده به دام شمع, پروانه دل
حاشا كه رها كند غمش خانه دل
مطرود شود ز جرگه درويشان
ديوانه وشى كه نيست ديوانه دل
ـ فرياد رسِ ناله درويش تويى
آرامى بخش اين دل ريش تويى
طوفان فزاينده مرا غرق نمود
ياد آور راه كشتى خويش تويى(ص٢٤٩)
و گاه نيز به گونه مشوّش, نامى را در آغاز كلماتِ مصراع, باز سازى مى كنند, همچون اين دو رباعى كه هر دو, نام فاطى را به ثبت مى رسانند:
ـ فولاد دلى كه آه نرمش نكند
يا ناله دلْ سوخته گرمش نكند
طوقى زجفا فكنده بر گردن خويش
آزارِ دلم دچار شرمش نكند(ص٢١٠)
ـ طاعت نتوان كرد گناهى بكنيم
از مدرسه رو به خانقاهى بكنيم
فرياد اَنَا الحق, رهِ منصور بُوَد
يارب مددى كه فكر راهى بكنيم(ص٢٢٦)
٧. هنر نمايى هاى حضرت امام(ره) آنگاه كه به آرايه هاى لفظى نظر داشته اند, نمود و جلوه اى ديگر داشته است. حضرت ايشان به ترصيعِ١٤ كلمات, بى ميل نبوده و با اين صنعت, بسيارى از ابيات خويش را آرايش داده اند:
ـ در مدرسه از دوست نخوانديم كتابى
در مأذنه از يار نديديم صدايى(ص١٨٧)
ـ هم منّزه طرف گلشن از شميم اُقحوانى
هم معطّر ساحت بستان ز عطر ضيمرانى(ص٢٦٣)
ـ بنده موى توأم دست فشانى نرسد
راهى كوى توأم راهنمايى نبود(ص١١٠)
٨. بيشتر سروده هاى حضرت امام از حُسنِ مطلع١٥ برخوردار است, امّا از آن ميان مى توان به اين نمونه ها بسنده كرد:
ـ مژده اى مرغ چمن, فصل بهار آمد باز
موسم مى زدن و بوس و كنار آمد باز(ص١٢٥)
ـ ما زاده عشقيم و پسر خوانده جاميم
در مستى و جانباز ى دلدار تماميم(ص١٦٧)
ـ ميلاد گل و بهارِ جان آمد
برخيز كه عيد مى كشان آمد(ص٩٦)
ـ دست من بر سرِ زلفين تو بند است امشب
با خبر باش كه پايم به كمنداست امشب(ص٢٩٦)
٩. سراسر ديوان امام(ره) مشحون از مضامين قرآنى و روايى است كه به شيوه اقتباس١٦ در لا به لاى سروده ها گنجانيده شده است; همچنين مصراع ها و ابياتى ـ گاه با كمى تصرّف ـ وام گرفته از پيشكسوتان ادب فارسى در ميان سروده هاى امام(ره) يافت مى شود كه خود جلوه اى ديگر از اقتباس است.
ـ الايا ايّها السّاقى برون بر حسرت دلها
كه جامت حل نمايد يكسره اسرارِ مشكلها(ص٤٦)
ـ گرتو آدم زاده هستى (علّم الاسما) چه شد
قابَ قو سينت كجا رفته است اَوَادنى چه شد(ص٩٤)
ـ هيهات كه تا اسير نفسى
از راه دَني§ سوى تدلّي§ گذرى(ص٢٤٤)
ـ قدسيان را نرسد تا كه به ما فخر كنند
قصه علّم الاسما به زبان است هنوز(ص١٢٧)
ـ گو بيا بشنو به گوش دل نداى انظرونى
اى كه گشتى بى خود از خوف خطاب لن ترانى(ص٢٦٥)
١٠. تنسيق الصفات١٧ از ديگر آرايه هايى موجود در سروده هاى اين ديوان است كه به گونه اى كاملاً طبيعى و غير تصنّعى, لفظ و معنا را يارى داده است; براى نمونه بنگريد:
ـ اين سرا بار افكنِ مى خوردگان راه يار است
با پريشان حالى و مستى و بيهوشى قرين است(ص٦٠)
ـ آن نغمه فرشته فردوس جاودان
بر گوشِ جان مى زده, گهگاه مى رسد(ص٨٥)
ـ خود بينى و خود خواهى و خود كامگيِ نفس
جان را چو روان كرده زمينگير و دگر هيچ(ص٧٤)
ـ تا ساغر است و مستى و ميخوراگى ّو عشق
ـ تا مسجد است و بتكده و دير جاى تو…(ص١٧٥)
١١. آرايه تكرار١٨ نيز آذين بخش برخى از سروده هاى حضرت امام(ره) بوده است كه در ايجاد انسجامِ معنوى و موسيقيِ الفاظ نقشى بسزا داشته است. نمونه اى چند از اين آرايه:
ـ در لقاى رخش اى پير مر ا يارى كن
دستگيرى كن و پيرى كن و غمخوارى كن
ـ عاشقم, عاشقم افتاده و بيمار توأم
لطف كن لطف, ز بيمار پرستارى كن(ص١٧٣)
ـ نوبهار است درِ ميكده را بگشاييد
نتوان بست درِ ميكده در فصل بهار(ص١٢١)
ـ ما بى خبرانيم ز منزلگه عشق
اى با خبر از بى خبر آور خبرى(ص٢٤٣)
ـ شيرين لب وشيرين خط و شيرين گفتار
آن كيست كه با اين همه فرهادتو نيست(ص٢٢٠)
١٢. همه شاعران پارسى گوى كم و بيش از انواع حشوبهره جسته اند, اما در ديوان دُر فشان امام(ره) تنها به مواردى اندك از حشو مليح١٩ بر مى خوريم; همچون:
ـ سر كوى توـ به جان تو قسم ـ جان من است
ـ به خم زلف توـ درميكده مأواى من است(ص٥٩)
ـ در لقاى رُخش ـ اى پير ـ مرا يارى كن
دستگيرى و پيرى كن و غمخوارى كن(ص١٧٣)
ـ بى هواى دوست ـ اى جان دلم ـ جانى ندارم
دردمندم, عاشقم, بى دوست درمانى ندارم(ص١٥٠)
١٣. عطف توجّه و تغيير ديدگاه در مخاطِبه, از عوارض طبيعى كلام است, اما اگر استادانه و با لطافت صورت پذيرد, مى تواند ـ همچون سروده هاى امام ـ به عنوان آرايه التفات ٢٠ امتياز ويژه اى براى كلام محسوب شود. به چند نمونه از التفات در ديوان امام, توجه فرماييد:
ـ عيب از ماست اگر دوست زما مستور است
ديده بگشاى كه بينى همه عالم, طور است(ص٥٢)
ـ حديث عشق تو باد بهار باز آورد
صبا ز طرْف چمن بوى دلنواز آورد(ص٨٤)
ـ بيدل كجا رود به كه گويد نياز خويش
با نا كسان چگونه كند فاش, راز خويش(ص٨٤)
ـ با او بگو كه گوشه چشمى ز راه مهر
بگشا دمى به سوخته پاكبازِ خويش(ص١٣٢)
١٤. ابيات و مصرع هاى وام گرفته در سروده هاى حضرت امام(ره) گرچه تماماً استقرا نشده است, ليكن همين اندازه از تضمين ها٢١ حكايتگر اُنس ديرينه ايشان با شعر ناب فارسى بوده است. در اين مجال كوتاه به چند نمونه بسنده مى شود:
ـ (هندى) اين سرود, هر چند اوستادى گفته بود
(مرد اين ميدان نيم من, گر تو خواهى بود مَرد)(ص٧٨)
ـ بهار آمد بهار آمد بهار گلعزار آمد
به ميخواران عاشق گو خمارازصحنه بيرون شد(ص٩١)
ـ جز هستى دوست در جهان نتوان يافت
در نيست نشانه اى ز جان نتوان يافت
در خانه اگر كس است, يك حرف بس است
در كون و مكان به غيرآن نتوان يافت(ص٢٠١)
ـ الايا ايها الساقى ز مى پُر ساز جامم را
كه از جانم فرو ريزد هواى ننگ و نامم را
١٥. امام در آغاز و مقدمه قصايد و مسمّط خويش, با حفظ آيين تشبيب ٢٢ معمولاً از واژگانى بهره گرفته كه به نوعى با مضمون اصلى شعر در پيوند بوده اند و بدين سان به گونه اى لطيف و خفيف از براعت استهلال٢٣ بهره جسته است. نمونه را در آغاز مسمّط بلند خود (در توصيف بهاران و مديح اباصالح امام زمان و تخلّص به نام آيت اللّه حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى ـ قدس اللّه سره ـ از تسخيرگيتى, افراشتن رايت و پرچم, درآمدنِ گردون به خدمت وى, واينكه جيشش از مغرب زمين بگرفت تا مشرق سراسر و نيز( برجهان و هرچه اندر اوست, يكسر حكمران شد) و …سخن مى گويد كه اگرچه اِسناد اين همه, در مقدمه مسمّط , به فروردين و باد نوروزى است, امّا حاوى اشاراتى لطيف و پيش درآمدى ظريف است بر ويژگى هاى ممدوح خويش(حضرت صاحب الامر ـ عج ـ) كه جهان را سراسر پر از لطافت بهاران خواهد كرد .
١٦. براى آرايه لف و نشر٢٤ ـ چه مرتّب و چه مشوّش ـ در ديوان امام نمونه هايى مناسب مى توان يافت; براى نمونه بنگريد:
ـاى دوست دلِ سوخته ام را تو هدف گير
مژگان تو و ابروى تو چون تيرو كمانند(ص١٠٢)
ـ ابرو و مژه تو تير وكمان است هنوز
طرّه گيسوى او عطر فشان است هنوز(ص١٢٧)
ـگرفتم ساغرى از دستِ مستى
ـ تعالى اللّه ـ چه مستى و چه دستى(ص٣٠٩)
١٧. از ديگر صنايعى كه به مرّات درديوان امام(ره) يافت مى شود, آرايه ردّ الصدر الى العجز ٢٥ است و البته گاه زيبايى و گيرايى شاعرانه اى به واژگان شعرى بخشيده است; براى نمونه بنگريد:
ـ حاصل كون و مكان, جمله ز عكس رخ توست
پس همين بس كه همه كون و مكان حاصل ما(ص٤٥)
ـ همه ايّام چو (هندى) سرِ راهش گيرم
گرچه توفيق نظردر همه ايامم نيست(ص٦٨)
ـ نوبهار است, درِ ميكده را بگشاييد
نتوان بست درِميكده درفصل بهار(ص١٢١)
ـ روز من با تو به شب آمد و شب با تو به روز
در فراق رخ ماهت, گذرد روز و شبم(ص٣٠٦)
١٨. در غزليات امام گاه به مواردى از ردّ مطلع٢٦ نيز بر مى خوريم كه خالى از لطف نيست:
ـ عاشق دوست ز رنگش پيداست
بى دلى از دل تنگش پيداست…
راز عشقِ تو نگويد (هندى)
چه كنم من, كه ز رنگش پيداست.(ص٥٠)
ـ كوتاه سخن كه يار آمد
با گيسوى مُشكبار آمد…
بگذار قلم, بپيچ دفتر
كوتاه سخن كه يار آمد.(ص٩٥)
ـ در دلم بود كه آدم شوم اما نشدم
بى خبر از همه عالم شوم اما نشدم…
آرزوها همه در گور شد اى نفس خبيث
در دلم بود كه آدم شوم اما نشدم.(ص١٤٥)
١٩. اگرچه حضرت امام بى شك به شعر حافظ بسيار نظر داشته است, اما ويژگى مهم شعر حافظ, يعنى ايهام ٢٧ در اشعار امام چندان غلظت و شدّت ندارد و به نظر مى رسد كه موارد موجود نيز كاملاً ناخواسته و طبيعى درشعر نشسته است:
ـ تا شد به زلف يار سرشانه آشنا
مسجود قدسيان همگى شانه من است(ص٥٨)ـ
ـ گردل از نشئه مى دعوى سردارى داشت
به خود آييد كه احساس خطر بايد كرد(ص٧٩)
ـ غلام همت جام شراب ساقى باش
كه هر چه هست از آن روى با صفا دارم(ص١٤٨)
٢٠.گرد آوردن چندين آرايه ادبى در يك بيت كه گاه به ابداع خوانده مى شود, از ديگر ظرافت هاى ديوان امام است. براى نمونه در اين بيت:
از همه قيد بريده ز همه دانه رها
تا مگر بسته دام بت يكدانه شويم(ص١٧٠)
الف) ميان كلمات قيد و دام و بريده و رها, نيز دانه و دام مراعات النظير وجود دارد.
ب) ميان كلمات بريده و بسته و نيز رها و بسته, همچنين دام و رها و يا همه و يك تضاد و طباق ديده مى شود.
ج) واژه دانه در مصراع اوّل و دوم جناس تام دارد.
د) تكرار حرف ميم در همه, مگر, دام و شويم, ازآنجا كه خود از حروف صامت به حساب مى آيد و هنگام تلفظ آنها لبها بسته است, مى تواند با كلمه بسته و دام ارتباطى داشته باشد.
همچنين در اين بيت:
ما عيب و نقص خويش و كمال و جمال غير
پنهان نموده ايم چو پيرى پسِ خضاب(ص٤٨)
الف) ميان كلمات عيب و نقص و پيرى و خضاب و عيب و پنهان, مراعات النظير آمده است.
ب) بين نقص و كمال, نيز خويش و غير طباق و تضاد ديده مى شود.
ج) در كمال و جمال نوعى التزام ديده مى شود.
د ـ تكرار حرف پ در مصرع دوم بين كلمات پنهان, پير و پس, نوعى جناس هم آوايى ايجاد كرده است.
همچنين براى هر يك از آرايه هاى (حُسن تخلّص), (حلّ و درج) , (ردّالقافيه) , (جمع), (استثنا), (استدراك) و (اِعنات) نيز در لابه لاى سروده هاى امام نمونه هايى مى توان يافت كه به سبب اهميت اندك و موارد اندك تر آنها, از ذكر نمونه ها صرف نظر مى كنيم.
پاورقى:
* در تعريف آرايه ها براى پرهيز از اطاله كلام به حداقل توضيح اكتفا شد و از همين رو, بيشتر اين توضيحات از كتاب واژه نامه هنر شاعرى , ميمنت ميرصادقى(ذوالقدر), انتشارات كتاب مهناز, چاپ دوم: ١٣٦٧; همچنين فنون بلاغت و صناعات ادبيِ مرحوم استاد همايى, انتشارات توس, چاپ دوم, ١٣٦١; و نگاهى تازه به بديع, دكتر سيروس شميسا, انتشارات فردوس, چاپ ششم, ١٣٧٣, انتخاب شد.
١. مراعات النظير: آن است كه كلماتى را در شعر يا نثر بياورند كه به نوعى يكديگر را تداعى كنند, يعنى از نظر مشابهت, ملازمت, همجنس بودن يا مانند آن, بين آنها ارتباط وتناسبى موجود باشد; مانند كلمات رعد و برق, دست و پا و مانند آن. در بيت زير در انتخاب كلمات توانگر و درويش, مخزن و گنج و زر و درم مراعات النظير به كار رفته است:
توانگرا دل درويش خود به دست آور
كه مخزن زر و گنج دِرَم نخواهد ماند
(حافظ)
٢. تجنيس يا جناس: در لغت به معنى گونه گونه گردانيدن است و در اصطلاح, به كار بردن كلماتى است كه در بعض حروف به نوعى با يكديگر اشتراك داشته باشند.
٣. جناس تام: هنگامى است كه كلمات جناس, در تلفظ و نوشتن يكى باشند و تنها در معنى يا يكديگر اختلاف داشته باشند;مانند كلمه رود به معنى جويبار و فرزند در اين بيت:
خواهى كه بر نخيزدت از ديده رود خون
دل در وفاى صحبت رود كسان مبند
(حافظ)
٤. جناس ناقص يا محرَّف: آنجاست كلمات جناس در نوشتن يكى باشند, امّا در تلفظ اختلاف داشته باشند; مانند دو كلمه كُند در بيت زير:
عدو را به جاى خَسَك زر بريز
كه احسان كُنَد كُند دندان تيز
(سعدى)
٥. جناس زائد يا مُذيّل: وقتى است كه يكى از دو كلمه جناس, يك يا دو حرف بيش از ديگرى داشته باشد, خواه در اوّل كلمه يا در وسط كلمه و يا در آخر كلمه باشد, مانند:
عقاب ها, به هوا پرگشاده اند و دريغ
كه اين نمايش پرواز, نقش در قاب است
(هوشنگ ابتهاج)
٦. جناس مركب: يكى از كلمات جناس , كلمه اى مركب و ديگرى بسيط باشد; مانند:
خوبا بنا نبود كه با ما بدى كنى
خو با غريبه گيرى و ترك خودى كنى
(شهريار)
٧. جناس مطرّف: آن است كه كلمات جناس در همه حروف, بجز حرف آخر يكسان باشند, مانند جام وجان در اين نيست:
بيا ساقى آن مى كه جام آفريد
به من ده كه جان, برتن دريد
(هوشنگ ابتهاج)
٨. جناس خط يا مصحّف: آن است كه كلمات جناس بدون در نظر گرفتن نقطه هاى حروف, در نوشتن يكسان باشند; مانند كلمه هاى بيش وپيش در اين بيت:
پيش از اينت بيش از اين دلجويى عشاق بود
مهرورزى تو با ما شهره آفاق بود
(حافظ)
٩. جناس اشتقاق: آن است كه كلمات جناس در بعضى از حروف به يكديگر شبيه باشند و از يك ريشه مشتق شده باشند; مانند دو كلمه پارسى و پارسا در اين بيت:
خوبان پارسى گو بخشندگان عمرند
ساقى بده بشارت رندان پارسا را
(حافظ)
١٠. تضاد يا مطابقه: در لغت به معنى دو چيز را در مقابل يكديگر انداختن است و در اصطلاح آن است كه كلماتى را كه از لحاظ مفهوم با هم تضاد دارند, در شعر به كار برند; مانند زشت و زيبا, شب و روز, دشمن و دوست.
جانا ترا كه گفت كه احوال ما مپرس
بيگانه گرد و قصه هيچ آشنا مپرس
(حافظ)
١١. اغراق: در لغت به معنى كشيدن كمان است و در اصطلاح آن است كه در توصيف كسى يا چيزى يا حالتى به قصد تأثير بيشتر, افراط و زياده روى شود. اغراق را در بعضى از كتاب هاى فن بديع, با مبالغه و غلّو يكى دانسته و هر سه را با هم مترادف آورده اند, امّا بعضى ديگربراى هر يك از اين موارد, حدّى تعيين كرده اند. به اين ترتيب:
مبالغه: توصيفى است كه از حد امكان عقل و عادت تجاوز نكرده باشد.
اغراق: توصيفى است كه از نظر عقل, ممكن امّا از نظر عادت, غير ممكن باشد.
غُلُوّ: توصيفى است كه هم از نظر عقل و هم از نظر عادت, محال و غير ممكن باشد.
١٢. تلميح: در لغت به معنى به گوشه چشم اشار ه كردن و در اصطلاحِ فن بديع آن است كه شاعر در ضمن كلام, به داستانى يا مثل يا آيه و حديث يا سخن يا حادثه اى اشاره كند كه شهرت داشته باشد.
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند
جرمش اين بود كه اسرار هويدا مى كرد
(حافظ)
٣١. توشيح: در لغت به معنى حما يل افكندن و زيور بستن و در اصطلاح آن است كه در اوّل يا وسط يا آخر بيت يا مصراع حروف يا كلماتى به كار ببرند كه از تلفيق آنها, بيتى يا جمله اى يا نام كسى به دست آيد. اين نوع شعر را موّشح مى نامند. براى نمونه از حروف اوّل مصراع هاى رباعى زير, نام محمد به دست مى آيد:
معشوقه دلم به تير اندوه بخست
حيران شدم و كَسم نمى گيرد دست
مسكين تن من ز پاى محنت شد پست
دست غم دوست, پشت من خُرد شكست
(رشيد الدين وطواط)
اگر حروف يا كلمات ابتداى مصراع يا بيت, ترتيبى نداشته باشند, آن را موشّح مشوّش(غير مرتب) گويند.
٤١. ترصيع: در لغت به معنى جواهر نشان كردن است و در اصطلاح آن است كه كلام را چه شعر و چه نثر, به چند بخش يا قرينة تقسيم كند و كلمات هر بخش با بخش قرينه آن در وزن و حرف رَويّ(آخرين حرف اصلى قافيه) يكى باشد:
بَرِ سخاوت او نيل را بخيل شمار
بَرِ شجاعت او پيل را ذليل انگار
(منطقى)
١٥.حُسن مطلع: در لغت به معنى برآمدن و جاى برآمدن و در اصطلاحِ فنِّ بديع, بيت اوّل غزل يا قصيده است.
اديبان قديم, بر زيبا و مطبوع بودن مطْلع و مقطعِ غزل و قصيده تأكيد فراوان داشتند و حسن مطلع را يكى از صنايع معنوى بديع به شمار مى آوردند. از نظر آنها, نخستين بيت قصيده يا غزل, بايد آن چنان شيوا باشد كه شوق شنيدن بقيه بيت ها را در شنونده يا خواننده برانگيزد.
٦١. اقتباس: در لغت به معنى پرتو نور و فروغ گرفتن است يعنى گرفتنِ پاره اى آتش تا با آن آتش ديگر را روشن كنند و در اصطلاح آن است كه آيه يا حديث يا بيت مشهورى را در ضمن كلام خود بياورند. اقتباس يكى از صنايع معنوى بديع است و اگر بجا و مناسب انجام بگيرد, مايه عمق و لطف و تأثير كلام شاعر مى شود:
مرا شكيب نمى باشد اى مسلمانان
ز روى خوب, لكم دينُكم وليَ دينى
(سعدى)
٧١. تنسيق صفات: تنسيق به معنى ترتيب دادن و به هم پيوستن و تنسيق صفات يعنى آوردن صفت هاى متوالى براى موصوف. اين صنعت را در بعضى از كتاب هاى بديع از صنايع لفظى و در بعضى از جمله صنايع معنوى بديع ذكر كرده اند. نمونه:
نر گسِ مستِ نوازش كنِ مردم دارش
خون عاشق به قدح گر بخورد, نوشش باد
(حافظ)
٨١. تكرار: يكى از صنايع لفظى بديع است و آن موردى است كه كلمه اى به يك معنى در يك بيت تكرار شود. اديبان قديم براى تكرار از جهت طرز قرار گرفتن دو واژه مكرر اقسام مختلفى قائل شده اند. تكرار اگر استادانه انجام بگيرد, از لحاظ ايجاد موسيقى در شعر, بسيار مؤثر است و نقشى شبيه به انواع جناس دارد. نمونه:
در دير مغان آمد, يارم قدحى در دست
مست ازمى و ميخواران از نرگس مستش مست
(حافظ)
١٩. حشو مليح: حشو در لغت به معنى آگنه وآگين است, يعنى چيزى از قبيل پشم و پنبه كه ما بين رويه و آستر لباس يا بالش و مانند آن به كار مى برند و در اصطلاح فن بديع آن است كه در ضمن شعر, جمله معترضه يا كلمه اى زايد بياورندكه در معنى بدان احتياج نباشد. زيبا ترين نوع آن حشو مليح است كه آن را حشو لوزينه نيز مى گويند. يعنى جمله معترضه يا كلمه زايد, هر چند در كلام مورد نياز نيست, اما به شيرينى و لطافت آن مى افزايد, مانند:
مرا كه با تو ـ كه مقصودى - آشتى افتاد
رواست گر همه عالم به جنگ بر خيزند
(سعدى)
٠٢. التفات: در لغت به معنى روى برگرداندن به سوى كسى يا چيزى و همچنين به چپ و راست نگريستن است و در اصطلاح آن است كه گوينده با ظرافت و استادى, روى سخن را از غيبت به خطاب يا از خطاب به غيبت تغيير دهد و بدين وسيله باعث تهييج ذهن خواننده يا شنونده شود. التفات از جمله صنايع معنوى بديع است. نمونه:
١٢. تضمين: در لغت به معنى گنجاندن و چيزى در جايى نهادن است و در اصطلاح فن بديع آن است كه شاعر يك مصراع يا يك يا چند بيت از شاعرى ديگر را در ضمن شعر خود بياورد:
چه خوش گفت فرودسى پاكزاد
كه رحمت بر آن تربت پاك باد
(ميازار مورى كه دانه كش است
كه جان دارد و جان شيرين خوش است)
٢٢. تشبيب(احوال ايام جوانى را ذكر كردن):بر بيت هاى آغازين قصيده طلاق مى شود كه معمولاً شامل وصف طبيعت, شرح وصال يا فراق معشوق است.
٣٢. براعت استهلال: براعت به معنى تفوق و برترى و استهلال ديدن ماه نو و هويدا شدن آن وهمچنين نخستين آواز كودك در موقع زادن است و در اصطلاح آن است كه شروع ومقدمه سخن به گونه اى باشد كه با موضوع مورد بحث گوينده و آنچه مى خواهد بيان كند, تناسب داشته باشد و اين كار بايد با ظرافت و استادى انجام بگيرد. براعت استهلال از جمله صنايع معنوى بديع محسوب مى شود. نمونه بارز اين آرايه در ابتداى داستان رستم و سهراب ديده مى شود كه در آنجا حكيم طوس با مقدماتى در باره تقدير و راز مرگ هاى ناگهانى, ذهن خواننده را براى شنيدن مرگ نابهنگام سهرابِ نا كام آماده مى سازد.
٤٢. لفّ و نشر: لف در لغت به معنى پيچيدن و تا كردن و نشر به معنى بازكردن و گستردن است و لف و نشر آن است كه چند فعل يا اسم را به دنبال هم مطرح كند و امور مربوط به آنها را با فاصله ذكر كنند, به طورى كه خواننده يا شنونده, خود, ارتباط آنها را درك كند. كلماتى را كه ابتدا ذكر مى كنند, لف و كلماتى را كه به آنها مربوط مى شوند, نشر مى گويند. در لف و نشر كه از صنايع معنوى بديع محسوب مى شود, تلاشى كه ذهن خواننده يا شنونده براى يافتن ارتباط كلمات با يكديگر مى كند, باعث لذت ذوقى او مى شود. لف و نشر به دو نوع مرتّب و مشوّش تقسيم مى شود. در لف و نشر مرتب, كلمات مربوط به يكديگر, به ترتيب و در لف و نشر مشوش, الفاظ مربوط, بى هيچ نظم و ترتيبى به كار مى روند, نمونه براى لف و نشر مرتب:
فروشد به ماهى و بر شدن ماه
بن نيزه و قبه بارگاه
نمونه براى لف و نشر مشوّش:
افروختن و سوختن و جامه دريدن
پروانه زِمَن, شمع زِمن, گل زِمن آموخت
٥٢. ردُ الصَّدرِ على الَعجُز: يكى از صنايع لفظى بديع و آن تكرار آخرين كلمه بيت است در اوّل بيت بعد:
قوام دولت و دين, روزكار فضل و هنر
ز فضل وافر تو يا فت, زيب و فرو نظام
نظام ملت وملكى, عجب نباشد اگر
به رونق است در اين روزگار ملك و حسام....
٦٢. ردّ مطلع: هرگاه شاعر مصراع اوّل يا دوم مطلع غزل قصيده را آخرين بيت قصيده يا غزل تكرار كند, آن را ردّ مطلع مى گويند:
٧٢. ايهام: در لغت به معنى به گمان افكندن است و در اصطلاح, آن است كه كلمه اى را به دو يا چند معنى به كار ببرند, به طورى كه يكى از آنها آشكارتر باشد و قصد گوينده, هر دو معنى باشد. ايهام از جمله صنايع معنوى بديع است كه در آن, درك دو معنى و مفهوم توأم از يك كلمه, موجب ايجاد نوعى موسيقى معنوى در كلام و مايه شگفتى و لذت خواننده مى شود. زيباترين نمونه هاى ايهام را مى توان در غزل هاى حافظ يافت; براى نمونه:
دى گله اى زطرّه اش كردم و از سَرِ فسوس
گفت كه اين سياه كج, گوش به من نمى كند
٢٨. ابداع در لغت به معناى پديد آوردن چيزى نو است و در اصطلاح آن است كه چندين صنعت ادبى را در يك فقره, گرد آورند و قدما به آن (سلامة الاختراع) مى گفتند. همچون اين بيت از حافظ:
ندانم از سر و پايت كدام خوب تر است
چه جاى فرق كه زيبا ز فرق تا قدمى
و يا اين آيه شريفه قرآن: (و قيل يا ارضُ ابلعى مائك و يا سماءُ اقلعى و غيضَ الماءُ و قضى الامرُ و استوت على الجودى و قيل بُعداً للقوم الظالمين) كه گفته اند در آن ٢٣ آرايه ادبى نهفته است.