آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - نقدى بر كتاب شرح مشكلات تاريخ جهانگشا - انزابى نژاد رضا

نقدى بر كتاب شرح مشكلات تاريخ جهانگشا
انزابى نژاد رضا

شرح مشكلات تاريخ جهانگشاى جوينى, دكتر احمد خاتمى, مؤسسه فرهنگى و انتشارات پايا, تهران, ٥٥٩ص, وزيرى.
اگر باور داشته باشيم كه آدمى جانشين خداوند خويش در روى زمين است,١ بايد بپذيريم كه اين شايستگى و نيابت را از آن يافته كه حقيقت پاره اى از هزار و يك نام خداوند, و معناى برخى از نود و نُه صفتِ٢ مَنوبِ خويش را در خود دارد و از اينجاست كه جامه (خليفةاللّهى) به اندام وى زيبا و راست مى آيد.
از هر سوى كه به آدمى, و به تعبير عرفا به (دل) وى بنگريم, يك صفت از صفات جلاليّه يا جماليّه خداوند در آن متجلّى است, و هم از اينجاست كه حكيمان و دانايان, از آدمى, صدها تعريف به دست داده اند.
كهن ترين و در عين حال منطقى ترين اين تعريفها, همان است كه ارسطو گفته: (آدمى جانورى است سخن گو).٣ امّا ملايم اين مقال, اين تعريف پر بى جا نمى نمايد كه: (آدمى جانورى است تاريخ دار و با شناسنامه). حقّانيّت اين تعريف از آنجا دانسته مى شود كه هيچ جانورى ـ جز آدمى ـ از پدر بزرگش ياد نمى آرد; نيز عمو و عمّه اش را نمى شناسد, و چون چنين است, ناگزير, بر سر آن كه فلان بزرگ را از تبار خود بشمارد به احتجاج برنمى خيزد, و براى خود تاريخ و شجره نامه نمى آرايد; و باز بدين سبب است كه تاكنون در هيچ جنگلى, بوزينگان, كنگره اى نياراسته اند تا انتساب فلان دفتر شعر را به بهمان نياى خود ثابت كنند, نيز بى گمان هرگز در ژرفاى هيچ اقيانوسى, ماهيان گرد نيامده اند تا به چندين حجّت, استوار دارند كه فلان نهنگ در نيمروز تابستان به دنيا آمده بوده نه در سپيده دم چلّه زمستان!
از ميان همه جانوران, تنها آدمى است كه تاريخ مدوّن و نگاشته دارد, و از اين روى, ملّتى كه گذشتگان خود را ـ از دير و دور ـ به ياد دارد و داراى دو سه هزار و اند سال پيشينه مدنيّت و قوميّت و فرهنگ و تاريخ باشد, مى تواند ببالد و گردن برافرازد. پس مى توان به اين حكم رسيد كه: (قوم بى تاريخ مانند كسى است كه دچار ضايعه فراموشى شده و حافظه خود را از دست داده باشد).
پس كتابهاى تاريخى هر قوم و ملّتى, حافظه آن قوم و به تعبير نوتر بايگانى آن ملّت است; اين كتابهاى تاريخى را ـ اگر هم گاه ـ دبير گيج و گولى٤, و غالباً بنا به فرموده و پسند اميرى بيدادگر يا خانى مخبّط نوشته, باز نورتابهايى هستند به گذشته, امّا در ميان متون تاريخى ما ـ آنها كه گَرد كهنگى و ديرينگى به رويشان نشسته, بيش و پيش از آنكه دست خواننده را گرفته در تاريكناى دى و پرير بگردانند, او را در خم و پيچ عبارات متكلّفانه, و شيب و فراز لفّاظيها و آرايه هاى بجا و بيجاى سخن سرگردان مى كنند.
يكى از منابع تاريخى ـ و از معتبرترين آنها, درباره فتنه هولناك تاخت و تاز مغول ـ تاريخ جهانگشاى جوينى است كه به سخن زنده ياد عباس اقبال آشتيانى (يكى از سه كتاب تاريخ فارسى است كه علاوه بر انشاى بليغ و استحكام عبارت, مؤلف آن در جمع آورى هرگونه اطلاعات نفيس, غالب ايّام عمر خويش را صرف كرده و چنان در اين كار دقّت به خرج داده كه قسمت عمده معلوماتى كه جوينى در تاريخ خود آورده, در هيچ كتاب ديگر به دست نمى آيد).٥ در ارج و اهميّت اين تاريخ ـ كه تاريخ فاتح جهان, چنگيز خان است ـ سخن ولاديمير بار تولد حق است كه: (جهانگشا مأخذ تاريخى استوار و درجه اول است و شايد جوينى يگانه تاريخ نويس ايرانى است كه به مغولستان رفته و سرزمينهاى شرقى را به گونه دست اوّل توصيف كرده).٦ اطلاعاتى كه در اين تاريخ آمده يا از مشاهدات مستقيم مؤلف است و يا از آگاهيهاى آگاهان استوار و موثق به دست آورده. ٧
امّا به علّت شيوه نگارش متكلّفانه, اين كتابهاى معتبر تاريخى بيش از آنكه دست افزار دانشجويان رشته تاريخ و محققان آن باشند در قفسه هاى متون ادبى جاى مى گيرند و مايه ورزش ادبى دانشجويان رشته ادبيات فارسى در دوره هاى فوق ليسانس و دكترى به شمار مى روند.
درخور ستايش است اقدام استاد عبدالمحمد آيتى كه دست به تحرير و بازنويسى تاريخ وصّاف زدند و پس از ايشان دكتر منصور ثروت براى تاريخ جهانگشا تحرير نو فراهم آوردند٨ و اخيراً زنده ياد استاد علاّمه دكتر زرياب خويى, تاريخ روضةالصفا را بازنويسى كردند. تازه ترين كوشش در اين راه, تأليف كتاب حاضر است كه مؤلف فاضل در بخشهاى زير سامان داده اند:
مقدمه اى در سبك و شيوه كتاب (ص٢٥) مرورى بر تاريخ مغول (ص٤٠) لغات و تركيبات (ص٧٥) اعلام (ص١٩٧) ترجمه عبارات و ابيات عربى و امثال (ص٣١٧).
راستش بنده اعتقاد ندارم كه مؤلفى ـ در تأليف كتابى از اين دست ـ زحمت به خود بدهد و كتاب لغت را باز كند و بنويسد: (كافّه: همگى, همه.) و (مواشى: جمع ماشيه: ستور و چهارپايان) و (هزيمت: گريز, فرار)… بدين حجّت كه اولاً خواننده تاريخ جهانگشا قطعاً و يقيناً نيز اين لغات را يا مى داند يا بالاى سرش لغت نامه دهخدا چيده شده است.
اين شيوه كم فايده, اخيراً سخت باب شده; شارحى و مصحّحى كتاب لغت را, و گاه لغت نامعتمدى را, پيش روى مى گذارد و لغتها را از آن درمى آورد و رديف مى كند. كار اين لغت نويسى گاه به سخافت انجاميده, كم نيست در كتابهايى كه براى دانشجويان رشته ادبيات و زبان فارسى تأليف مى شود, (آفتاب, بعيد, ريسمان…) را هم معنى مى كنند! به گمان من كلمه و تركيبى درخور توضيح است كه به معنى خاص به كار رفته باشد, و شگفتا كه در بسيار جا اين دقيقه ها از چشم شارحان پنهان مى ماند. در كتاب حاضر نيز از اين موارد ديده مى شود. مثلاً (فاخته) توضيح شده اما در عبارت درود آفرينَش [= آفرين«ش] بر نَور حديقه آفرينش… باد],٩ نه نَور (:شكوفه) توضيح شده و نه به آفرين كه به معنى بسيار دور و غريبِ: (آفريده, مردم) آمده توجه رفته. فردوسى اين كلمه را يك بار و به همين معنى به كار برده و گفته:
بر او آفرين كافرين آفريد
مكان و زمان و زمين آفريد
در ترجمه تفسير طبرى هم در برابر كلمه (خَلق) چنين آمده: (اگر خواهد, ببرد شما را, و بياورد آفرينى نو).١٠ همچنين در عبارتِ: (هماى اقبال چون آشيانه كسى را مأوى خواهد ساخت, و صداى ادبار آستانه ديگرى را ملازمت نمود) (١٤:١) لازم بود كه (صداى ادبار), يعنى جغد تيره بختى در بخش لغات ـ و بويژه با شرح كامل ـ مى آمده باشد. عرب معتقد بود كه كسى كه از روى بدبختى و مظلومانه كشته شود در گور او جغدى لانه كند تا آنگاه كه داد وى از قاتل و ظالم ستانده گردد. ليلى اخيليّه در شعر خود آورده است:
ولو اَنَّ ليلى الأخيليّة سَلَّمت

عَليَّ وفوقى تُربة وصَفائحُ
لَسَلّمتُ تسليمَ البَشاشةِ اَو زَقى

اِليها صَديً مِن جانب القبرِ صائحُ
در اين باره (حنا الفاخورى, تاريخ ادبيات عرب, ترجمه عبدالمحمد آيتى, ص٤ـ١٩٢, و لغت نامه دهخدا, ذيل ليلى اخيليّه).
همچنين به فعل زيباى: (دربايستن) يعنى كم آمدن در عبارت: (و [لشكريان] روز عَرض, آلات را نيز بنمايند و اگر اندكى دربايد بر آن مؤاخذت بليغ نمايند) (٢٢:١) توجهى نشده, به همين معنى در اسرار التوحيد آمده كه: (شيخ, حسن مؤدّب را گفت: برگير و تفرقه كن بر اين متقاضيان. حسن زر همه بداد… هيچ چيز باقى نماند و هيچ درنبايست).١١ طبيعى است در كتابى كه لغاتى از دستِ: حرفه, ربح, رسن, طرب, فتح نامه, كافه, مستور… توضيح داده شده, دانشجويان دوره فوق ليسانس كه آن را تهيه كرده و مى خوانند انتظار دارند كه (نورجه) در جمله: (لواى نورجه روز افراخته شد) ١٨:٣ نيز توضيح داده شود. يا (جوادا رِهان, و رَضيعالِبان) در عبارت: (وُجود او و جُود جوادا رهان بود, و ذات او و ثبات رَضيعالِبان) (١٥٩:١).
در اينجا ضمن قدردانى از ارزشهاى فراوان كتاب حاضر و سپاسگزارى از مؤلف فاضل ـ از بابت بهره اى كه از خواندن آن نصيب من بنده شد ـ به پاره اى نكات كه در ترجمه ابيات به نظرم رسيده ـ استحساناً ـ اشاره مى كنم.

* اِذا اَحسَستَ فى لَفظى فُتوراً
و خَطّى والبَراعةِ والبيانِ

فلا تَرتَب لِفَهمى اِنَّ رَقصى
على مِقدارِ ايقاعِ الزَّمانِ
جهانگشا, ج١, ص٧
چنين ترجمه شده: (هنگامى كه در كلام و خط و علم و بيان من ضعف و سستى احساس نمودى, پس آن را به فهم من نسبت مده, همانا رقص من متناسب با آهنگ زمانه است.)
(شرح مشكلات جهانگشا, ص٣٢١)
دانسته نيست كه مؤلف محترم (نسبت مده) را از كدام كلمه استنباط كرده اند. (لا تَرتَب) فعل نهى مخاطب است از اصل (تَرتابُ) از ريشه (ريب) يعنى شك نكن, گمان بد مبر.
* الحقُّ اَبلَجُ والسُّيوف عَوارِ

فَحَذارِ مِن اُسدِ العَرينِ حَذارِ (٣٨:١)
چنين ترجمه شده: (حق آشكار است و شمشيرها امانتند, پس از شيران بيشه ها بترس) (ص٣٣).
مترجم محترم (عوارى) را جمع (عاريت) گرفته اند به معنى (امانت) كه هيچ مناسبتى ندارد, بلكه (عارية) اسم فاعل از (عَرِيَ ـ يَعرَى) يعنى برهنه شد كه جمع آن (عُراة و عَوارى) است. بدين ترتيب معنى مصراع چنين است: حقيقت آشكار است و شمشيرها از نيام بركشيده و برهنه, يعنى يا بايد حقيقت روشن را پذيرفت يا بايد با شمشيرهاى برهنه روبرو شد…
* فَساقوا مَطايانا و قادوا جِيادَنا

وفَوقَهُما مايَنقُضُ السَّرجَ١٢ والكُورا (٦١:١)
چنين ترجمه شده: (شترهايمان را راندند و اسبهايمان را به اختيار گرفتند و بالاتر, اينكه, زين و جهاز شتران را از بين بردند) (٣٣٥). چنانكه ملاحظه مى شود, مترجم محترم (فوقهما) را (بالاتر اينكه) معنى كرده اند كه درست نمى نمايد, بلكه مى گويد: [دشمنان و غارتگران] شترانمان را راندند و افسار اسبانمان را كشيدند و بردند در حالى كه روى آنها [اسبان و شتران] چندان كالا و بار بود كه زين اسبان و جهاز و پالان اشتران را [از سنگينى] مى شكست.

* تَصيحُ الرُّدَينيّاتُ فينا وفيهمِ
صِياحَ بَناتِ الماء اَصبَحنَ جُوَّعا (٦٥:١)
چنين ترجمه شده: صداى نيزه هاى تيز شده در ميان ما و ايشان, مانند صداى مرغان گرسنه دريايى است (٣٣٦).
(رُدينيّات جمعِ رُدينيّه است منسوب به (رُدينه) زن (سمير) كه عرب در راستى و بلندى به نيزه هايى كه او مى ساخت مثل زند, و رمح ردينى, نصل ردينى و قناة ردينى معروف است.
* يَكفيه اِن نَحنُ مِتنا اَن يُسَبَّ بِنا

وَهو اِذ ذُكِرَ الآباءُ يَكفينا (١٤١:١)
چنين ترجمه شده: (هرگاه بميريم, ذكر پدرانمان اگرچه دشنام هم باشد, ما را كفايت مى كند) (٣٤٨). بيت البته پيچيده است, علاّمه قزوينى نيز قيد كرده اند كه (مقصود از اين بيت و وجه مناسب تمثّل بدان درست معلوم نشد). در توضيحات علامه قزوينى در پايان كتاب (نكفيه) آمده و شعر به (بشامة بن حَزن النهشلى) نسبت داده شده است. امّا من بنده مفهوم بيت را چنين مى داند: اگر ما [چنان زندگى كنيم و كارى, كه] پس از مرگ ما فرزند ما [حتى] مورد دشنام قرار گيرد [از بابت پدرى] ما او را بس; و پسرمان نيز اگر [چنان زندگى كند و كارى كه] مردم پدران او را ياد كنند [يا حتى دشنام دهند, از بابت فرزند] او ما را بس. منظور اينكه مرگ واقعى آن است كه پس از مرگ از كسى ياد و نامى بر زبانها نرود, و اگر از كسى نامى رود ـ ولو به دشنام ـ بهتر از گمنامى و فراموشى است.
* يَقُودُ الخَميسَ الحر غُصَّ بِهِ الفَلا

واَصبَحَ هامُ الاُكمِ وهو مُشَدَّخُ (١٥٠:١)
ترجمه: آزادمرد, رهبرى مى كرد لشكر انبوهى را كه دشت بوسيله آن پر شده بود و بالاى بلنديها را مى شكست (٣٥٠).
علامه قزوينى, راجع به (الحر) در پاورقى نوشته اند: (تصحيح اين كلمه ممكن نشد). مترجم محترم (الحرُّ) خوانده و آزاد مرد معنى كرده; درباره (خميس) هم توضيحى نداده و (هام) را نيز ناديده گذاشته است. عرض مى كنم كه ترديد علامه قزوينى بجا بوده. در نسخه خطى مورّخ به ٦٩٨ كه بنده در اختيار دارد (المَجر) به معنى سپاه كلان آمده كه كاملاً درست و مناسب است. امّا درباره (خميس) اين توضيح لازم مى نمود كه لشكرى را بدين نام خوانند كه به جهت انبوهى هر پنج ركن سپاه يعنى: مقدّمه, قلب, ميمنه, ميسره و ساقه را داشته باشد. به هر روى معنى بيت چنين است: [ممدوح ـ قاآن] لشكرى گران را رهبرى مى كند كه اركان پنجگانه را يك جا دارد چنانكه صحراى هموار از انبوهى آن تنگ مى آمد و شكاف برمى داشت و به پيشانى تپه ها, و بلندى پشته ها بدل مى شد.
* فَاَعادُوا مَرعَى النَّسيبِ خَصيباً

ورِياضُ النَّشيبِ خُضرَ النَّباتِ (١٥٥:١)
چنين ترجمه شده: پس خرمى را به گردشگاه پيرى و درختان سبز را به باغ جوانى برگرداندند (ص٣٥١).
در اين ترجمه ـ گذشته از تسامحى كه هست ـ دانسته نيست كه كدام كلمه, برابر كدام بخش از متن عربى است. امّا تسامح آن: (اِعاده) وقتى به معنى بازگردانيدن است كه جارّ و مجرورى هم داشته باشد, گويند: (اَعادَ الشئَ الى مكانه): آن چيز را به جاى خود باز گردانيد; امّا چون گويند: (اَعادَ الشئَ) ـ بدون جارّ و مجرور ـ يعنى: آن چيز را تكرار كرد. دوم اينكه دانسته نيست مترجم محترم (پيرى) را از كدام كلمه استنباط كرده اند؟! آيا كلمه (نَسيب) را كه به معنى (عشق ورزى و جمال محبوب را وصف كردن) است پيرى معنى كرده اند؟ همچنين دانسته نيست كه در مصراع دوم (النشيب) را, كه در لغت عرب نيامده, چه معنى كرده اند. علامه قزوينى ـ با آن ژرف بينى و وسواس علمى ـ اظهار ترديد كرده و نوشته اند شايد (التشبيب) باشد. در نسخه خطى پيش گفته (العيش) آمده پس مى توان گفت: چه نظر احتمالى قزوينى و چه ضبط نسخه خطى اخير معنى بيت چنين خواهد بود: پس چراگاههاى پر نعمت عشق ورزى را, و همچنين باغهاى جوانى (يا عشرت) را ـ با سبزه ها و گياهانش, تكرار كردند.
* فاضَت بَنانُكَ فى النَّوادى بِالنَّدَى

فَاستَصرَخَت غَرَقاً بَنو الغَبراء (١٥٦:١)
ترجمه: دستان تو با بخشش به هنگام حوادث و مشكلات, كمك كرد, پس نيازمندان و غرق شدگان در مشكلات طلب كمك كردند (ص٣٥٣).
در مصراع اول تقريباً هيچ كدام از چهار كلمه درست معنى نشده است. فاض ـ يفيضُ: روان شد, سرازير گرديد. بنان: انگشتان يا سرانگشتان. نَوادى (جمع ناديه): انجمنها, مجمعها. نَدى: بخشش. در مصراع دوم نيز (غَرَقاً) مصدر ثلاثى مجرد است و مفعول لأجله براى (استصرخَت) و نمى توان غرق شدگان معنى كرد. پس معنى بيت چنين است: از انگشتان تو در هر مجمع و انجمنى بخشش و احسان روان است, و بدين جهت بيچارگان و خاكساران بسبب فرو رفتن [در تهيدستى] تو را به فرياد خواندند.
* بَلَد اَقَمتَ وذِكرُك سائِر
يَشنا المَقيلَ و يَكرَهُ التَّعريسا (١٥٨:١)
ترجمه: سرزمينى كه تو در آن اقامت كردى و ذكر نام تو [در آن] جارى است, خواب قيلوله را دشمن مى دارد و از استراحت موقّت كراهت دارد (ص٣٥٢).
به گمان من دو تسامح در ترجمه ديده مى شود و يك خطاى لغوى: و او در مصراع اول حاليه است, و افزوده [در آن] لازم نيست و بى مورد است, و (تعريس) به معنى (فرود آمدن در آخر شب) است. پس مفهوم بيت چنين خواهد بود: [جايگاه تو] شهرى است كه در آن ساكن شده اى, در حالى كه آوازه تو همه جا را درمى نوردد. و مصراع دوم توضيح شاعرانه است براى درنورديدن آوازه. يعنى [كاروان آوازه تو] از خواب نيمروزى بيزار است و فرود آمدن در آخر شب را نيز ناپسند مى شمارد. به بيان ديگر: آوازه تو هر روز و هر شب كرانه ها را درمى نوردد.
* و لَهُ مِن الصَّفحِ الجَميلِ صَفائِحُ
اُسِرَ الطليقُ بِها وفُكَّ الغانى (١٦٣:١)
ترجمه: براى او از خطاپوشيهاى پسنديده, بخششهايى است كه به وسيله آن آزاد را اسير [خود] و زندانى را آزاد مى كند (ص٣٥٤).
مترجم محترم (صفائح) را كه جمع صفيحة (شمشير پهن) است (بخششها) معنى كرده اند. شاعر ممدوح را به چشم پهلوان جنگاورى مى بيند كه شمشير او بخشش و گذشت و بزرگواريهاى اوست….
* و كادَ يَحكيهِ صوبُ المُزنِ مُنسَكِباً
لو كانَ المُحَيّا يُمطِرُ الذَّهَبا (١٧٠:١)
ترجمه: نزديك بود باران از بخششهاى طلاى او به هنگام گشاده رويى حكايت كند. (ص٣٥٦) در اين ترجمه ـ به هيچ روى ـ آن تشبيه مشروط و مضمر ملحوظ نشده است. شاعر مى گويد: ابر ريزان, اگر [به جاى تيره رويى و گرفتگى] گشاده روى و خندان مى بود و [به جاى قطرات باران] دانه هاى زر مى افشاند شايد مى توانست به ممدوح مانند شود.
* ما جادَ بِالوَفرِ اِلاّ وَ هو مُعتَذر
و ما عَفا قَطُّ الاّ وهو مُقتدرُ (١٧٧:١)
ترجمه: نبخشيد مگر آنكه خود تنگدست بود و عفو نكرد مگر آنكه قدرتمند بود (ص٣٥٩).
مصراع اول قطعاً خطاست. مى گويد [ممدوح من] نبخشيد به فراوانى مگر كه [همراه با آن بخشش فراوان] عذرخواهى مى كرد. به بيان ديگر هرچند مبالغ كلانى مى بخشيد, باز آن را اندك دانسته و از آن شخص عذرخواهى مى كرد.
* و انّى لاُسدِى نِعمتى ثُمَّ اَبتَغى
لَها اُختَها مِن اَن اُعَلَّ و اَشفَعا (١٧٨:١)
ترجمه: نعمتم را مى بخشم و سپس بدون عذر و بهانه آن را تكرار مى كنم (ص٣٥٩). ناراستى اين ترجمه از ان است كه به دو فعل آخر بيت توجه دقيق نشده است. عَلَّ ـ ه: او را پس از نوشانيدن دوباره نوشانيد. و اُعَلَّ مجهول اين فعل است در مضارع, متكلم وحده; و شَفَعَ العدَدَ: آن شماره فرد را زوج گردانيد. و معنى بيت چنين است: من نعمت و مال خود را مى بخشم و سپس مى خواهم كه از من دوباره بخواهند تا همسان آن بخشيده را دوباره ببخشم و مكرّر كنم.
در نسخه خطى پيش گفته به جاى (مِن اَن) در مصراع دوم, (حتى) آمده, كه پرسش علامه قزوينى را ـ در پاورقى, كه (مِن) متعلق به چيست؟ ـ منتفى مى كند.
* وما السَّحابُ إذا مَا انجابَ عَن بَلَد
وَلا يُلِمُّ بِهِ يوماً بمَذمومِ (١٧٨:١)
چنين ترجمه شده: ابرها مذموم نيست هرگاه روزى بر بالاى شهرى پراكنده يا جمع گردد. (ص٣٥٩) اين ترجمه رساننده دقيق كلمات بيت و مفهوم درست نيست و به معنى دقيق دو فعل كه در بيت آمده عنايت نشده است.
(انجاب السحاب): ابرها شكافته شدند و كنار رفتند. و (اَلمَّ به): به ديدن كسى آمد و كوته زمانى درنگ كرد و رفت. و بدين ترتيب معنى بيت روشن مى شود: هرگاه ابر روزى از بالاى شهرى گذشت ـ و يا اندكى ماند و رفت ـ آن را [به جهت نباريدن يا نبخشيدن] سرزنش نكنند [زيرا ابر به هر صورت بخشنده است] پس ممدوح من ـ اگر گاهى, به علتى نبخشد ـ چهره بخشندگى او مخدوش نگردد.
* و فى كُلِّ ما قرنٍ سدوم و جندب(١٩٠:١) چنين معنى شده: در هر قرنى سدوم (نام شهرى است) و جندب (نوعى ملخ) وجود دارد. (ص٣٦١) از اين معنى البته چيزى فهميده نمى شود و ملخ در اين مثل ـ آن هم در برابر سدوم ـ جايى ندارد. بلكه به گمان من مراد از جندب, جندب بن جَناده است كه نام ابوذر غفارى صحابى بزرگ پيامبر(ص) است كه به قناعت و پرهيز و زهد معروف بوده تا بدان جا كه برخى او را در جمله اصحاب صفّه دانسته اند. در اين صورت معنى مصراع روشن است: (در هر روزگارى هم سدوم ـ قاضى ستمگر شهر لوط ـ هست كه مظهر ناراستى و فساد بوده, و هم ابوذر كه نمونه پاكى و راستى و پرهيزكارى است).
* ماضَرَّ اَهلَ الثَّغرِ اِبطاءُ الحيا
عَنهمُ و فيهم يوسفُ بن محمّدِ (١٩٣:١)
چنين ترجمه شده: در حالى كه يوسف بن محمد در ميان مرزداران است دير رسيدن كمك ضررى به آنها نمى رساند (ص٣٦٢).
دانسته نيست مترجم محترم (حيا) را به معنى كمك از كجا نوشته اند. حال آنكه (حيا) به معنى باران است و معنى بيت چنين: با وجود مرد بخشنده اى چون يوسف بن محمد, دير آمدن باران به مردم اين سرزمين گزندى نتواند رسانيد.
* تَمَتَّع مِن الدّنيا فاَوقاتُها خُلَس
و عُمرُ الفَتى مُلِّيتَ اَكثرُهُ نَفسَ (١٩٤:١)
ترجمه: از دنيا بهره گير, كه اوقات آن فرصتهاى مناسبى است و بيشتر عمر جوانمرد را فرصتها پر كرده است (٣٦٣).
بى گمان مترجم محترم را در فعل (مُليّتَ) اشتباه عظيم روى داده است. اين فعل به همين صورت مجهول و به عنوان فعل دعائى و جمله معترضه ـ زندگانى فراخ و دراز بهره تو باد ـ كاربرد شايع دارد و كلمه ناقص يايى است و با (ملأ) ـ كه مترجم دريافته اند ـ هيچ خويشاوندى ندارد. پس معنى بيت چنين است: از دنيا بهره برگير كه اوقات عمر فرصتهاى زودگذر است و بيشتر عمر جوانمرد ـ اميد كه بهره تو از زندگانى دراز بادا ـ نَفَسهايى بيش نيست.
* اِنَّ السَّرِيَّ اِذا سَرا فَبِنَفسِهِ
وابنُ السَّرِيِّ اِذا سَرا اَسراهُما (٢٣١:١)
ترجمه: رودخانه وقتى جارى شود به تنهايى جارى مى شود, در حالى كه شبرو هنگامى كه مى رود هر دو را حركت مى دهد (هم خود را و هم شب را) (ص٣٦٨).
دانسته نيست كه تمامى اين ترجمه پرشگفت چه چيز را مى رساند و مترجم فاضل از كجا چنين دريافت كرده اند؟!
مفردات بيت را عرض بكنم تا مفهوم روان و روشن بيرون آيد: السَّريّ: آدم شريف و نژاده. و (سَرى) فعل است از همين كلمه, يعنى بزرگ شد, ارجمند گرديد. و (اَسرى): يعنى شريف و ارجمند گردانيد (, لسان العرب ذيل (سرا) كه همين بيت شاهد آمده است.) پس معنى بيت چنين است: آدم شريف چون بزرگوار گردد (و مقام والا به دست آرد) به تن خويش بزرگ شده, امّا بزرگزاده و نجيب زاده چون به مقامى بزرگ و والا برسد آن شرافت سببى, او و پدرش را بزرگ كرده است. به بيانى ديگر, آدم بزرگوار به همّت خود بزرگى به دست مى آورد, امّا بزرگزاده اگر به بزرگى رسد نيمى از آن موفقيت به پاى بزرگى و شرافت پدرش نوشته مى شود. بيت ـ بهر گونه اى ـ يادآور سخن مسعود سعد است كه گفت:
نسبت از خويشتن كنم چو گهر
نه چو خاكسترم كز آتش زاد
مصراع نخست بيت در لسان العرب چنين آمده است: (تَلقَى السَّريَّ من الرجال بنفسه).
* الحديدُ بِالحديد يُفلَحُ (٤١:٢)
ترجمه: آهن در برابر آهن پيروزى مى آورد (ص٣٧١). كلمه (فلح) در مجرّد به معنى پيروزى به كار نمى رود. تنها در باب افعال به اين معنى است, در قرآن آمده: (قد اَفلَحَ المؤمنون) و چون متعدى نيست بنابراين مجهول نگردد. حال آنكه در اينجا مجهول است. امّا (فَلَحَ الأرضَ): زمين را شكافت. و (الحديد بالحديد يُفلَحُ: مثل است يعنى: آهن را به آهن شكافند (, اقرب الموارد) ابن يمين همين مثل را تضمين كرده و گفته:
بشكاف آهنين دلِ دشمن به نوك تيغ
قد يُفلح الحديدُ ـ كما قيل ـ بالحديد
* قالوا وَزيرُكمُ فَاستَبشروا عُمَرُ الـ…
كافى مِنَ الرُّخِّ قلتُ الفَوزُ بالظَّفَر (١١٠:٢)
چنين ترجمه شده: گفتند وزير شما عمر از رخ كفايت مى كند, گفتم رستگارى به پيروزى است(ص٣٨٢).
به گمانم (الكافى) لقب عمر, و (رُخ) قبيله او بوده, در اين صورت مفهوم بيت چنين خواهد بود: گفتند مژده باد شما را كه عمرِ كافيِ رخّى وزير شما است گفتم رستگارى به پيروزى است ـ يعنى تا ببينيم در كارها پيروز خواهد شد يا نه ـ شايد هم (ظفر) اسم خاص است يعنى فوز و رستگارى به دست ظفر است نه وزيرش عُمَر. و خدا بهتر داند.
* تركت الرأيَ بالرّيّ (١١٢:٢)
چنين ترجمه شده: انديشه را در رى بجا گذاشت. (ص٢٨٤) اين سخن كه منسوب به ابومسلم خراسانى است و حكم ضرب المثل پيدا كرده به صيغه متكلم وحده است نه مفرد مؤنث , امثال و حكم دهخدا و شواهد شعرى فارسى و عربى.
* سَلام عَلَى الدُّنيا و طيبِ نَعيمِها
كَاَن لَم يَكُن يعقوبُ فيها بِجالسِ (١١٧:٢)
ترجمه: سلام بر دنيا و پاكى نعمتهايش, كه گويى هرگز يعقوب [ليث صفارى] در آن نزيسته است. (ص٣٨٤) نكته اى ظريف در اين بيت هست كه مترجم محترم بدان توجّه نكرده اند, و آن اينكه (سلام) گاهى ـ در هنگام بدرود و جدايى گفته مى شود. نمى دانم در كجا ـ شايد در تفسيرى, ذيل آيه (واذا خاطَبَهم الجاهلون قالوا سلاماً) ـ خوانده ام كه اين سلام را هم به اين معنى گرفته اند, يعنى چون مؤمن را نادانان مخاطب قرار دهند او با بدرودى, سرخويش گيرد و با آنها دهن به دهن نمى گذارد. با اين سخن, گمان من اين است كه در اينجا هم (سلام) همين معنى را دارد يعنى: بدرود باد بر اين دنيا و خوشيِ نعمتهاى آن, كه [حكمران رادى چون] يعقوب [را در ربود] گويى كه روزى در اين دنيا به تخت سلطنت ننشسته بوده!
* اَينَ سلطانُ بلاد المُسلمينا
اَينَ بُرهانُ أميرِ المؤمنينا (١١٨:٢)
چنين ترجمه شده: سلطان سرزمينهاى مسلمين كجاست؟ اميرالمؤمنين (برهان) كجاست از اين ترجمه چنين برمى آيد كه مترجم محترم (برهان) و (اميرالمؤمنين) بدل و مبدل عنه گرفته, و هر دو را يك نفر دانسته اند. حال آنكه (برهانُ) مرفوع است و (اميرِ المؤمنين) مجرور, و اختلاف اعراب اجازه نمى دهد كه (اميرِالمؤمنين) بدل باشد. اگر (برهان) به معنى (حجّت, قدرت, حكمرانى) نباشد, ناگزير وزير يا نماينده يا كاتب… وى بوده در هر صورت معنى مصراع چنين است: برهانِ [= حجّت, نماينده, قدرتِ] اميرالمؤمنين كجاست؟
* اِنّى امرُؤ اَسِمُ القَصائدَ لِلعِدَى
اِنَّ القَصائِدَ شَرُّها اَغفالُها (٢٦٢:٢)
ترجمه: من قصائد را براى دشمنانم نام نمى نهم و بدترين قصائد آنهايى است كه مهمل گزارده [كذا؟!] شود (ص٤٠٣).
در مصراع دوم (اَغفال) (جمعِ غُفل) اصطلاح است, يعنى شعرى كه گوينده آن ناشناخته باشد.
در اقرب الموارد آمده: (انّ القصائدَ شرّها اَغفالها الّتى لايُعلَمُ ناظمُها). معنى بيت اين است: من آن مرد هستم كه در قصائد خود [به جاى نام خود] نام دشمنان گمنام خود را مى آورم زيرا كه بدترين چكامه ها آنهاست كه سراينده ناشناخته بماند.
* فَما هِيَ اِلاّ جيفة مُستَحيلة
عَلَيها كِلاب هَمُّهُنَّ اجتذابُها (١١٩:٢)
ترجمه: پس آن چيز, جز مردارى گنديده و استحاله شده ـ كه بر فراز آن سگهايى مى كوشند آن را به سوى خود بكشند نيست (٣٨٥).
چنانكه ملاحظه مى شود مترجم محترم (هى) را (آن چيز) گرفته اند; در حالى كه مراد, (دنيا) است و تمام بيت تلميح و تضمين حديث معروفى است كه به صورتهاى مختلف آمده, از جمله: (الدنيا جيفة و طّلابها كِلاب) [, محاضرات راغب] و يا: (الدّنيا جيفة فاِن رَضيتَ بها فاصبِر على مقارنة الكلاب) [, اخلاق محتشمى] و شاعر گويد:
اى پسر مشغول اين دنياست خلق
چون به مردار است مشغول اين كلاب
*فَذاك قَريعُ الدَّهرِ ماعاشَ حُوَّلُ
اِذا سُدَّ مِنهُ مَنخَر جاشَ مَنخَرُ (١٤١:٢)
چنين ترجمه شده: اين چنين شخص دورانديش و مجرّبى در روزگار پر حيله است, هرگاه راهى از بينى وى بسته شود راه ديگر فعّال شود (ص٣٨٩).
در اين ترجمه دو تسامح ديده مى شود: (حُوَّل) در لغت چنين توضيح شده: بصير بتحويل الأمور. يعنى مردى كه در اداره و انجام كارها سخت بينا باشد, و اين البته با (پر حيله) تفاوت دارد. دوم اينكه از جمله (هرگاه راهى از بينى وى بسته شود, راه ديگر فعال مى شود) چه چيز مى فهميم؟! امّا (منخر) در لغت مطلق (روزنه) است و مصراع دوم يك جا مثل است. در اقرب الموارد چنين توضيح شده است: (مَثل لِلمُكروب المضيّق عليه): اين مثل را درباره شخص اندوهگينى گويند كه از همه سو در تنگنا افتاده باشد. پس ترجمه دقيق و درست بيت آن است كه زنده ياد مجتبى مينوى نوشته اند: (چنين مردى, يگانه روزگار است و تا زنده است در گردانيدن كارها بينا و آگاه باشد, اگر روزنه اى در كارش فروبسته گردد [به همّت و خرد وى] روزنه و راهى ديگر گشاده و باز مى شود (, كليه و دمنه مصحّح مجتبى مينوى, ص٩٦). يك نگاه به اين ترجمه استاد مينوى مى تواند نمونه كار باشد در هر ترجمه, بويژه در ابيات عربى, كه چه سان حق تمام كلمه ها گزارده شده, هيچ حرفى و اسمى و فعلى ناديده نمانده و مفهوم در كمال وضوح بيان شده است.
* لَئن اَعتَبَ الدَّهرُ يوماً سِواكَ
تُعاتِبُ دَهرَكَ شَرَّ العِتابِ (٢٥٧:٢)
چنين ترجمه شده: اگر روزى روزگار از كسى غير تو درگذرد, روزگار خود را به سخت ترين شكل عتاب مى كنى (ص٤٠١). در مصراع اول, تسامحى رفته. (اعتب) وقتى كه با (عن) به كار رود (درگذشتن و چشم پوشيدن) معنى مى دهد امّا هرگاه با مفعول صريح به كار رود, خشنود گردانيدن است. (اعتبه): او را خشنود ساخت و ناخرسندى وى را از ميان برد. بدين سان معنى چنين است: هرگاه روزگار, روزى, جز تو را خرسند و خشنود گرداند, روزگارت را با بدترين سرزنشها مورد عتاب قرار مى دهى.
* فَلا يُغوِيَنكَ الغَوانى فَدونَ
عِذابِ الثَّنايا ثَنايا العَذابِ (٢٥٧:٢)
ترجمه: زنان زيباروى تو را نفريبند چرا كه زير دندانهاى زيبا و شيرين دو عذاب و ناراحتى است (ص٤٠٢). بخش اخير خطاست و دانسته نيست كه مترجم محترم (دو عذاب) را از كجا استنباط كرده اند. توضيح اين است كه (ثنايا) جمع (ثَنيّه) به معنى گردنه و راه دشوار است. در مصراع اوّل نيز (دون) به معنى وراء و پشت است و حاصل سخن اينكه: زنان زيبا تو را نفريبند زيرا آن سوى دندانهاى زيباى [آنها] گريوه ها و گردنه هاى عذاب وجود دارد.
* وَلا يَخلِبَنكَ وُلُوعُ الشَّرابِ
فَما هِى اِلاّ وُلُوغُ السَّراب (٢٥٧:٢)
ترجمه: حرص نوشيدن شراب تو را نفريبد چرا كه چيزى جز فرو بردن زبان در سراب نيست (ص٤٠٢). بنده (فرو بردن زبان در سراب) را نه مى فهمم و نه مى پسندم و البته از اين ضبط جز اين نيز در نمى آيد. امّا گمان نزديك به يقين دارم كه ضبط قديمترين نسخه يعنى (الشراب) درست است و معناى مناسبى هم دارد. يقيناً سه چيز سبب شده كه مصحّح نِحرير ـ علاّمه قزوينى ـ (سراب) را بر (شراب) ترجيح دهد: ١ـ گريز از تكرار قافيه ـ كه شراب در بيت پسين نيز آمده, ٢ـ و بى معنى بودنِ (ولوغ الشراب: ليسيدن و زبان زدن شراب) ٣ـ و توجيه ناموجّه مصراع دوم براى مصراع اول.
امّا دليل صحّت و اصالت قديمترين نسخه و درستيِ (الشراب) و منتفى بودن عيب تكرار قافيه: (الشُّراب) به ضم است, مخفّف (شوراب) يعنى آب شور (, لغت نامه دهخدا) مناسبت روشن و معناى فصيح و دلپذير, نيازى به شرح ندارد مى گويد: آزمندى به باده نوشى تو را نفريبد كه باده نوشيدن مانند زبان زدن و ليسيدن آب شور است [كه تشنگى را مى افزايد و تشنه را سيراب نكند] و البته اين طبيعى مى نمايد كه بهاءالدين جوينى ـ شاعر بارع و اديب فحل خراسانى ـ متبحّر در نظم و نثر تازى و پارسى ـ گاه تفنّنى كند و كلمه اى فارسى را ـ آن هم با اين مناسبت گويا و زيبا ـ چون گوهرى در زنجيره كلمات شعر عربى بنشاند.
* اتحشر فى مكمن الخازنين
ويحشر دود النهى فى الحراب (٢٥٧:٢)
ترجمه: آيا گمان مى كنى جايگاه تو در ميان خزائن [؟!] است در حالى كه در ميان كرمهاى مرداب محشور مى شوى (؟) (ص٤٠٢). از اين معنى چيزى در نمى يابم و پيشنهادى هم ندارم.
* واُسرِجَ العيرُ بَعدَ ذِلَّتِهِ
سَرجَ نُمورٍ مُكَلّلاً ذَهَبا (٢٧٠:٢)
ترجمه: خر را بعد از ذلّتى كه داشت زينى از پوست پلنگان و تاجى طلايى نهادند (ص٤٠٧). قطعاً تسامحى رفته, وگرنه بسيار تماشايى و خنده ناك مى شود اگر به روى خر زين بنهند و بر سرش تاج طلايى! گمان مى كنم مترجم محترم (مكلّل) را عطف بيان گرفته به (سَرج) نيز آن را به معنى تاجدار معنى كرده اند, حال آنكه صفت است براى (سرج) و به معنى جواهرنشان. و معنى بيت اينكه: پس از خوارى, خر را زينى خال خاليِ جواهرنشان زرين نهادند.
* و تَجَلُّدى لِلشّامتينَ اُريهم
اَنّى لِرَيبِ الدَّهرِ لا اَتَضَعضَعُ (٢٧٩:٢)
ترجمه: تحمل من در سختيها به آنها [؟] نشان داد كه من در برابر ناسازگاريهاى روزگار فروتنى نمى كنم (٤١٠).
در اين ترجمه چهار نكته گفتنى است: ١ـ شامتين ـ يعنى بدخواهان كه در غم ديگران شادى كنند ـ معنى نشده. ٢ـ به نقش نحويِ(تجلّد) كه مفعول دوم (أرى) است درست توجه نشده. ٣ـ (أرى) فعل مضارع, متكلم وحده ـ به معنى نشان مى دهم ـ درست ترجمه نشده. ٤ـ مصراع دوم ـ در تأويل ـ مفعول به سوم (اُرى) است. پس معنى بيت چنين خواهد بود: شجاعت و شكيباييم را به آنها ـ به بدخواهان و شماتت كنندگان ـ مى نمايم [تا ببينند] كه من در برابر سختيهاى روزگار زبون نمى شوم.
* يا لَهفَ على فوتِ ثِمال الدّين
كانتِ ببَقائهِ مَعالى الدّينِ
بِالجَصِّ عَلَى مَرقَدِهِ قَد كَتبوا
هذا عَمَلُ الصَّدرِ جَمال الدّينِ (٢٨١:٢)
چنين ترجمه شده: افسوس از مرگ (ثمال الدين) كه وجودش مايه عزّت و سربلندى دين بود.
با گچ بر مرقد او نوشته شده بود اين فرزند و ثمره صدر, جمال الدين است (ص٤١١). عرض مى كنم كه ـ به گمان من ـ ثمال الدين اسم خاص نيست, بلكه به معنى فريادرس و پناه دين است و مراد (شرف الدين) است كه مرده و او چنين لقبى نداشته و نيز بدان جهت كه مرگ اين (شرف الدين) به باور مردم بجهت بدقدمى و بدنَفَسى و شومى (جمال الدين) اتفاق افتاد. معنى بيت دوم هم با ترجمه مترجم محترم اندك دوگونگى بايد داشته باشد, چنين: دردا كه [شرف الدين] آن پناه و فريادرس شريعت مُرد.
بر گور او به گچ نوشته اند: اين گور [و مرگ صاحب آن] كار [و نتيجه شوميِ] صدر ديوان ـ جمال الدين است.
* لَيسَ يُحيكُ المَلامُ فى هِمَمٍ
اَقرَبُها مِنك عنكَ أبعدُها (٢٤:٣)
ترجمه: ملامت كردن در اندوههايى كه نزديكترين آن به تو دورترين آنها از تو است, تو را زنده نمى كند (٤١٦).
شگفتا از مترجم فاضل كه (يُحيك) را به (تو را زنده نمى كند) ترجمه كرده اند. آيا (يحيي«ك) ديده اند؟ حال آنكه كلمه, فعل مضارع است از كلمه (حوك) در باب افعال. اَحاك, يُحيكُ, اِحاكةً. عرب گويد: (ما اَحاك فيه سيف): شمشير او را نبريد و در وى اثر نگذاشت. از اين كه بگذريم تسامحى ديگر كه در بيت رفته آنكه: مترجم محترم (هِمَم) را اندوهها معنى كرده اند, ولابد جمع (هَمّ) گرفته اند كه درست نيست جمع (همّ) در عربى (هُموم) بكار مى رود و (هِمَم) جمع (هِمّة) است. پس معنى بيت چنين خواهد بود: (سرزنش [مردم, يا حسودان] در اراده هايى ـ كه نزديكترين آنها دورترين آنها به توست (سرزنش نزديكترين كس را به چشم سرزنش دورترين كس مى بينى) ـ هيچ اثر ندارد).
* ما لِلجِمالِ مَشيُها وَئيدا
أجَندَلاً يَحمِلنَ اَم حَديداً (٢٩:٣)
ترجمه: براى جمال و زيبايى چه چيزى است كه راه رفتن آن زن را سنگين و باوقار نموده است, آيا سنگ گران حمل مى كند يا بار؟
بى گمان مترجم محترم را يك بى دقّتى يا بدخوانى روى داده كه (الجِمال: شتران) را جمال و زيبايى خوانده اند و در نتيجه اين خطا در ضمير (ها) اثر گذاشته. معنى بيت روشن است: چه شده اشتران را كه چنين آهسته و گرانبار مى روند; بارشان آيا سنگهاى بزرگ است, يا آهن؟
* وابنُ اللَبونِ اذا ما لُزَّ فى قَرَنٍ
لَم يَستَطِع صَولةَ البُزلِ القَناعيسِ (٤٦:٣)
ترجمه: شتر نر هم وقتى با ريسمان بسته مى شود, نمى تواند در برابر حمله مردان (يا شتران) مقاومت كند (ص٤٢٠). مفهوم بيت, خطا نيست, امّا در متنى كه به عنوان نثر فنى براى دوره هاى كارشناسى ارشد و دكترى تعيين شده و اين شرح مشكلات ارزشمند استاد محترم ـ دكتر خاتمى عزيز ـ كليد معتمدى است, لازم است كه به تمام كلمات توجه شود و حق هركدام گزارده آيد, دانشجو و منِ خواننده حق دارم بپرسم كه (البُزل) يعنى چه, و (القناعيس) در ترجمه شارح محترم كجا آمده؟ عرض مى كنم كه (بُزل) جمع بازِل و بَزول است و آن شترى را گويند كه به نُه سالگى رسيده و دندان نيش برآورده باشد. و (قناعيس) جمع (قنعاس) شتر بلند و دراز. پس معنى بيت چنين است: هرگاه شتر نوجوان را به ريسمان ببندند نخواهد توانست در برابر حمله شتر [پير] نه ساله دراز, تاب آورد.
* فَتح تَفَتَّحُ اَبوابُ السّماء لَهُ
و تَبرُزُ الاَرضُ فى اَبرادِها القُشُبِ (٦١:٣)
ترجمه: پيروزيى كه درهاى آسمان براى او گشوده شد و زمين در تگرگهاى سفيد ظاهر و بارز گرديد (ص٤٢٣).
در ترجمه مصراع دوم دو خطا راه يافته است: نخست اينكه (اَبراد) جمع (بُرد) است به معنى جامه هاى ابريشمين, دوم اينكه (قُشُب) جمع (قَشيب) است به معنى تازه و نو, و دانسته نيست مترجم محترم سفيد را از كجا درآورده اند. معنى بيت روشن است: پيروزيى است كه درهاى آسمان براى آن گشوده مى گردد و زمين نيز در پرنيانى تازه و نو چهره مى نمايد.
* لِلّهِ اَفعالُهُ اللّواتى
حَسُنَّ مرأيً و طِبنَ نشراً
اَو دَعنَ كُلَّ النُّفوسِ وُدّاً
اَخلَصنَ سِرّاً لَهُ و جَهراً (٦٥:٣)
ترجمه: كارهاى او كه ظاهرى پسنديده و توسعه و انتشارى دارد براى خداست. [و از اين روست] كه دوستى را در همه به وديعت مى نهد و همگان در پنهانى و آشكار نسبت به او مخلصند (٤٢٤).
مترجم محترم را در بيان و تبيين فاعل دو فعل (اودعن و اخلصن) اشتباهى رخ داده است. عرض مى كنم كه فاعل هيچ كدام از اين دو فعل (او) يعنى ممدوح نيست, بلكه فاعل اوّلى (افعال) است و فاعل (اخلصن) به نفوس برمى گردد. همچنين در بيت اول كه مترجم محترم (لِلّه افعالُه) را به (كارهاى او براى خداست) برگردانده اند تسامحى هست. به گمان من (لِ) بر سر (اللّه) براى تعجب است مانند (فَلِلّه هذا الدهر كيف تردّدا) [, اقرب الموارد, معانى (ل)] پس معنى دو بيت چنين است: شگفتا كارهاى او كه در ديدار, نيكو, و در آوازه و انتشار خوش و دلپذيرند [چنين كارها و رفتارها] در هر جانى, دوستى مى نهد و جانها در نهان و آشكار او را خالصانه دوست دارند.
* عِندَ الصَّباحِ يَحمَدُ القومُ السُّرَى(٧٤:٣) چنين ترجمه شده: به هنگام صبح حقيقت بر قوم آشكار مى شود (٤٢٥). اين ترجمه ضمن اينكه دقيق نيست, به گمان من با مقصود ضرب المثل هم چندان همخوانى ندارد.
مفهوم ضرب المثل چنين است كه: مردمى كه شبانه راه مى پيمايند, چون سپيده بدمد و روز فرارسد, آنها از راهى كه شبانه طى كرده اند شادمان مى شوند. مثل را در حق كسى گويند كه به خاطر آسايش, سختيها را تحمل مى كند.
در اينجا, دوباره ضمن تقدير از تأليف ارجمند مؤلف محترم جناب دكتر خاتمى, آثار علمى ايشان را چشم مى دارم و بهره مندى خود را.پاورقي ها: ١. مفهوم آيه ٣٠, بقره. ٢. خداى را با هزار ـ يا هزار و يك ـ نام, و صد ـ يا نود ونه ـ صفت دانسته اند. سنايى در حديقه گفته است: نامهاى بزرگ محترمت رهبر جود و نعمت و كرمت هريك افزون ز عرش و فرش و مَلَك كان هزار و يك است و صد كم يك ٣. الانسانُ حيوان ناطق. ٤. تعبير از م. اميد است از شعر ماندنى (ميراث) وى و از اين دو سه مصراع آن: (اين دبير گيج و گول كوردل, تاريخ تا مُذهّب دفترش را گاه گه مى خواست با پريشان سرگذشتى از نياكانم بيالايد رعشه مى افتادش اندر دست … زانكه فرياد امير عادلى چون رعد برمى خاست: هان, كجايى اى عموى مهربان! بنويس: ماه نو را دوش ما با چاكران, در نيمشب ديديم…) ٥. عباس اقبال, تاريخ مغول, ص٤٨٥. ٦. و. بارتولد. دايرةالمعارف اسلام. ٧. و اين جهت, قابل مقايسه است از سويى با تاريخ بيهقى, و از سوى ديگر با تاريخ مشروطيت كسروى. ٨. اميد است مؤلف ـ با تأمل و ويرايش ديگر, و تصحيح مواردى كه در دريافت و صحّت آن جاى درنگ است نسبت به چاپ مجدد آن اقدام كند. ٩. جلد اول صفحه١. ١٠. ترجمه تفسيرى طبرى (٨٢٠:٣) در ترجمه آيه (اِن يَشأ يُذهبكُم و يَأتِ بخلقٍ جديد (ابراهيم ـ ١٩) ١١. اسرارالتوحيد, تصحيح دكتر شفيعى كدكنى, ص٩٦. ١٢. اين كلمه در متن كتاب (السرح) آمده كه به احتمال قوى خطاى چاپى است و درست همان (السرج) است.