آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - گشت و كذار در كشف الاسرار - هنر على محمد

گشت و كذار در كشف الاسرار
هنر على محمد

كشف الأسرار وعدة الأبرار معروف بتفسير خواجه عبداللّه انصارى. ابوالفضل رشيدالدين الميبدى.
ييكى از پاينده ترين و ارزمندترين گنجينه هاى زبان و ادب فارسى, ترجمه ها و تفسيرهايى است كه در طيّ قرنها, به دستِ همّتِ بندگانِ پاكرو و پاك انديشه پروردگار جهانيان نوشته شده است. شمار اين گونه كتابها, بدرستى, البتّه بر هيچكس دانسته نيست و كتابشناسان و اهل فنّ, تنها تعدادى اندك از آنها را, شناخته و ويژگيهاى هركدام را باجمال و گاه بتفصيل باز نموده و به جستجوگران و خواستاران بازشناسانده اند.
از سوءحظ, همه اين كتابها, به طبع نرسيده و به دست خواهندگان رسانده نشده است. امّا, مشت نمونه خروار است و به مصداق (ما لا يدرك كلّه, لايترك كلّه), از همين مقدار كه قابل دسترسى است, بآسانى مى توان فهميد كه گزارندگان و نويسندگان اين گونه كتابها, سخت, به اين نكته پايبند بوده اند كه در برگرداندنِ آيه هاى قرآنى به زبان فارسى و تفسير و توضيح آنها, دچار اشتباه و التباس نشوند و باعث كجروى خوانندگان نگردند و از اين راه, گناهى از آنان سر نزده باشد.
از اين رو, در هريك از قرآنهاى مترجَم و تفسيرهاى موجود كه تا دوران هجوم جهانسوز مغول نوشته اند, خواننده با اندك تأمّل و دقّت, نشانه هاى استادى و بلاغت و فصاحت را, جاى جاى, به عيان مى بيند و از توانايى و چيرگى مترجمان و مفسّران, در كار خود, شگفت زده مى شود و بى اختيار (دست مريزاد) مى گويد. چه, اين كتب جز از ارزش قرآنى خود ـ كه جاى چون و چرا ندارد ـ هركدام بتنهايى, از شاهكارهاى زبان فارسى و ادبيّات انسانى آن به شمار مى آيند و از نظرگاه عناصر قاموسى و نكته هاى دستورى و سبك شناسى و ويژگيهاى زبانى و زبان شناسى و لغوى و… بى اندازه با اهميّت و قابل اعتنا هستند; تا بدانجا كه همانندِ متون مهمّ و دست اوّل ادبى, در تحقيقات پژوهشگران زبان و ادبيّات ما مى توانند مورد استناد و بررسى قرار گيرند. متأسفاً از اين دست كتابها در تدوين و تأليف كتابهاى درسى, جز بندرت استفاده نمى شود كه از اين حيث بايد گفت: دريغا و بسيار بار دريغا!
سخن ديگر اينكه سخنان بزرگترين پيامبر خدا(ص) كه ترجمه شده اند و نيز گردانيده گفته هاى امير گروندگان(ع) و نيز ترجمه كتابهاى مهمّ حديث و كتب فقه همان خصوصيّّتهايى را دارا مى باشند كه ترجمه ها و تفسيرهاى بى همالِ قرآنى دارند.
على الظّاهر يكى از دلايل اين امر, بايد چنين باشد كه تا دوران مشروطه هيچ فارسى زبانِ مسلمانِ اهل قلمى را نمى توان يافت كه گفته ها و نوشته هايش, به نوعى, از قرآن مجيد و احاديث نبوى متأثّر نبوده باشد. همچنين زبان و ادبيّات هيچيك از اقوام مسلمان را ـ حتى تازيان را ـ نمى توان يافت كه مانند زبان و ادبيّات فارسى, اين گونه از لغات و اصطلاحات قرآنى, پُر باشد و از آن تأثير پذيرفته باشد. مترجمان و نويسندگان اين دست كتابها, غير از شناخت قرآن كريم و تسلّط بر علوم مرتبط با آن و استادى در عربيّت, فارسى رايج و دارج در حوزه ادبى خود را به شيوايى و رسايى هرچه كاملتر مى نوشتند و آن اندازه در تلفيق جمل و به كار گرفتن دقيقترين الفاظ براى لغات و اصطلاحات قرآنى مى كوشيدند و دقت و حوصله به كار مى بردند كه بيشتر از آن را نمى توان تصوّر كرد.
از مقايسه ترجمه ها و تفسيرهاى قرآن مجيد كه در طيّ اين يكى ـ دو قرن به فارسى نوشته شده است, با آنچه قرنها پيش تحرير گرديده است, صريحاً و واضحاً مى توان اين نكته را استنباط كرد كه تا چه حدّ از دقّت و تعمّق قلم زنان كاسته شده است و از ميان اين همه كتاب, از نظرگاه شيوه فارسى نويسى ناممكن است كه حتّى يكى را بتوان (شاهكار) و (همسنگ) كتب پيشينيان به شمار آورد.
به هرحال اين گنجهاى كم نظير و گاه بى همانند را, تا آنجا كه ممكن است بايد از دستبرد حوادث و از دسترسى نااهلانِ روزگار و دستهاى آلوده, دور نگه داشت. چه, گاه دستى نامحرم, از روى ناآگاهى و ندانستن, كلمات و جملات ناآشنا را و نارايج و دشوارفهم را, از قرآنى مترجَم و مخطوط مى سترد و به جاى آن, كلمه ها و جمله هاى رايج اين زمان را مى گذارد كه البته, روشن است چنين تصحيحات (شدرسِنائى) تا چه مايه, به اين گنجهاى افتخارآفرين كه هر ورقش, دفتر هويّت ماست, صدمات جبران ناپذير وارد مى سازد. سابقه طبع و نشر تفاسير فارسى
از زمانى كه نخستين بار, تفسير عظيم القدر روض الجنان و رَوح الجَنان (معروف به تفسير ابوالفتوح رازى) به طبع رسيد (١٣٢٣ق. تا ١٣١٥ش., با مقدمه عالمانه علاّمه مأسوف عليه, محمّد قزوينى بتدريج, لزوم چاپ و اِحياى چنين كتابهايى ارزشمند, از آثار قلم گذشتگان احساس گرديد. چنانكه همين تأليف منيف بعدها, تحت نظر مراقبت مردى بسياردان و ژرفنگر, مانند مرحوم مبرور ابوالحسن شعرانى ـ كه خدايش بيامرزاد ـ تجديد طبع گرديد و آن دانشى مرد علاّمه, با دستى قوى كه در (عربيّت) و (ادبيّت) داشت, به گردانيدن اشعار تازى كتاب به فارسى و گشودن مشكلات كتاب, عالمانه و مردانه, همّت گماشت و از اين راه, مطالعه كنندگان كتاب را مرهون منّت خود ساخت.
چاپ و نشر مواهب عليّه يا تفسير حسينى, اثر معروف ملاّ حسين كاشفى, به اهتمام سيّد محمدرضا جلالى نائينى در سه جلد, در فاصله سالهاى ١٣١٨ تا ١٣٢٩ هجرى شمسى, قدم بزرگ ديگرى بود كه در اين راه برداشته شد. در سالهاى ١٣٣١ تا ١٣٣٩ شمسى, مرحوم على اصغر حكمت, از استادان بنام دانشگاه تهران, با پايمردى تنى چند از شاگردان مبرّز خود, كشف الاسرار و عدّة الابرار را, در ده مجلّد, در سلسله انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رسانيد كه تاكنون چند بار, به صورت افست, تجديد طبع گرديده است.
كار تصحيح و چاپ تفاسير فارسى, متوقّف نشد; چنانكه مرحوم مير جلال الدّين محدّث ارموى ـ از پرورش يافتگان حوزه علميه و مدرّس دانشگاه ـ تفسير جلاء الاذهان و جلاء الاحزان را, مشهور به تفسير گازر, بين سالهاى ١٣٣٨ تا ١٣٤١ شمسى به طبع رسانيد. اين كتاب يازده جلدى, از آثار خامه ابوالمحاسن حسين جرجانى است. در همين زمان, يعنى در فاصله زمانى سال ١٣٣٩ تا ١٣٤٤ شمسى مرحوم استاد حبيب يغمائى, دوره هفت جلدى ترجمه تفسير طبرى را, به نفقه دكتر يحيى مهدوى, در جزء انتشارات دانشگاه تهران, از چاپ برآورد.
تفسير احمد بن محمّد بن زيد طوسى, يعنى السّتّين الجامع للطائف البساتين, كه به تفسير سوره يوسف نامبردار است, در سال ١٣٤٥ شمسى به دستِ كوشش آقاى محمد روشن تصحيح و چاپ شد.
كار تصحيح و چاپ تفسيرهاى فارسى, پس از اين كتاب نيز, دنبال شد. چنانكه تا به امروز نيز, ادامه يافته است. در اين يادداشت كوتاه, از آنچه پس از مطالعه سطحى و سَرسَرى كشف الاسرار و عدّةالابرار يادداشت شده است, اندكى از بسيارى آورده مى شود. كشف الاسرار و عدّة الابرار
در بين ترجمه ها و تفسيرهاى معتبر قرآن كريم به زبان فارسى كشف الاسرار, ارزشى والا و مقامى خاص دارد.
آن گونه كه همگان مى دانند, نگارش اين كتاب را رشيدالدّين ابى الفضل احمد بن ابى سعد بن محمد بن احمد بن مهر يزد ميبدى, در اوايل سال ٥٢٠ هجرى قمرى آغاز كرده است و سرمشق او دراين كار, تفسير معروف خواجه عبدالله انصارى بوده است كه از سوء حظّ, اكنون, به تمامى, در دسترس نيست و يحتمل كه در اثر اتفاقات روزگار و رخدادها, از ميان رفته باشد.
براى شناخت كتاب ارزشمند ميبدى و شيوه كار او, بى شك, نوشته هاى وى, در اين باب, بر گفته هاى ديگران مرجّح است. چه, آنچه ديگر كسان گفته اند و نوشته, از مقوله (اجتهادِ مقابل نَص) به شمار مى آيد. او مى نويسد: (من كتاب شيخ الاسلام, ابواسمعيل عبدالله بن محمد الانصارى را در تفسير قرآن خوانده و ديده ام كه در آن, لفظاً و معناً, به حدّ اعجاز رسيده است; جز آن, كه, در آن رعايت غايت ايجاز كرد. فاردت انشر فيه جناح الكلام… جمعاً بين حقائق التفسير ولطائف التذكير… وشرعت بعون الله فى تحرير ماهممت فى اوائل سنة عشرين و خمس مئه وترجمت الكتاب بكشف الاسرار و عدّةالابرار…) (كشف الاسرار, ج١, ص١).
يعنى (شرط ما, در اين كتاب, آن است كه مجلسها سازيم در آيات قرآن و در هر مجلس, سه نوبت سخن گوييم: اول پارسى ظاهر, بر وجهى كه هم اشارت به معنى دارد و هم در عبارت, غايت ايجاز بود. ديگر نوبت, تفسير گوييم و وجوه معانى و قراآت مشهوره و سبب نزول و بيان احكام و ذكر اخبار و آثار و نوادر كه تعلّق به آيت دارد و وجوه و نظاير و مايجرى مجراه. سه ديگر نوبت, رموز عارفان و اشارات صوفيان و لطائف مذكّران….)
آنچه در پى مى آيد, حاصل نيم نگاهى است سطحى و شتاب آلوده, به اين گنج بيش بها و ديرينه روز, پر از نكته هاى قرآنى و عرفانى و انشائى و لغوى و… اگرچه, بندرت و گاه به گاه, وجود جواهر مصنوعى و بدلى, چشم ما شيعيان را مى آزارد و دلمان را مى رمانَد. چون در اينجا, احتجاج دينى و مذهبى موردى ندارد; پس تنها به (زبان) و شيوه نويسندگى مؤلف نظر دوخته مى شود. ان شاءالله در مقاله اى مستقل, در باب تفسير ابوالفتوح رازى گفتنيها, گفته خواهد شد. ١. كلمات تاريخى و عناصر قاموسى
الف. پاره اى از لغات و اصطلاحات كشف الاسرار, على الظّاهر, خاصّ اين كتاب است و در ديگر كتب, يا به كار برده نشده است و يا اگر هم استعمال گرديده, بسيار بسيار نادر است.
واضح است كه فرهنگها و لغتنامه هاى فارسى نيز كمتر به ضبط اين دست كلمات و اصطلاحات پرداخته اند و در بيشتر موارد, رَوشِ آنها, برگزيدن پاره اى لغات معروف است و نَه همه لغاتى كه در متنهاى كهن به كار برده شده است. از اين جهت, افزودن چنين كلماتى به كتابهاى لغت فارسى, به هنگام تجديد نظر و تجديد طبع, بى اندازه, لازم است; زيرا, خواننده و پژوهشگر عادى, هنگام برخورد با اين نوع لغتها و اصطلاحات, از يافتنِ معانى حقيقى و موضوع له هريك, در كتابهاى لغت چند هزار صفحه اى, نااميد مى گردد.
شمار چنين كلماتى, البته در اين كتاب كم نيست, ولى به علّت داشتن معادل واضح, پى بردن به معنى آنها, بآسانى دست مى دهد; هرچند از نظر تلفظ دقيق, گاهى ابهام و دشوارى پيدا مى شود.
به عنوان نمونه, چند تايى از اين دست لغات, آورده مى شود:
(پرديو) (=سحر), ج٤, ص٣٢٢; ج٦, ص١٣٩; (پرديوكن) (=ساحر) ايضاً همان مجلد و صفحه; (پيچانتن) (=اَلَدُّ الخصام): ج١, ص٥٤١ كه خاقانى نيز آن را به كار برده است; (دژورد): ج٣, ص٦٢٨; (دموزن): ج٥, ص٧٣٢, ٧٤٥; (دل آسا): ج١٠, ص٤٣ كه خالقداد عباسى هم در (پنچاكيانه) آن را آورده است; (كاسته خست): ج٥, ص٢٨; (نزديك خست): ج٩, ص٣٤٩ و چند ده لغت و اصطلاح ديگر كه خواننده دقيق النظر, خود معنى و مفهوم هريك را با در مدّ نظر داشتن معادل قرآنى و در تفسير, به صرافت طبع درمى يابد.
ب. بعضى از استعمالات كشف الاسرار و عدةالابرار در متنهاى ديگر نيز, به فراوانى, به كار رفته است كه براى پيشگيرى از تطويل و درازنويسى تنها به چند مورد و چند مأخذ اشاره مى گردد:
(آزادى) در كشف الاسرار: ج١, ص٣ و١٠; ج٢, ص٤٤٢ و… ديده مى شود كه در متنهاى ديگر هم كاربرد دارد; از جمله به ترجمه تفسير طبرى, طبع حبيب يغمائى, ص٣٠٩, ٣٢٨, ٧٩٣ و ١٦١٣; سَمَك عيّار, تصحيح دكتر پرويز خانلرى, از انتشارات دانشگاه تهران, ج٣, ص٣١; ويس و رامين, به اهتمام و تصحيح دكتر محمد جعفر محجوب, تهران, ١٣٣٨ شمسى, ص٣٦٦; واژه نامه مينوى خرد, تأليف دكتر احمد تفضّلى, از سلسله انتشارات بنياد فرهنگ ايران, تهران, ١٣٤٨ش. ص٨ و… رجوع گردد.
= در كشف الاسرار: ج١, ص١٨٣; ج٢, ص١٧٧ و ج٣, ص٧٨٦ (از بن دندان) تحقيقاً, به معنى (از روى ناچارى, به اضطرار, به ناكام) آمده است كه عيناً چنين كاربردى در ديوان امير معزّى (به تصحيح عباس اقبال آشتيانى, تهران, ١٣١٨ش, ص١٤٨ و١٦٨) ديده مى شود.
امّا, در متنهاى ديگر (از جمله: ديوان كبير, چاپ فروزانفر, ج٣, ص١٠٠ و ج٤, ص٥) غالباً, به معنى (از تَه دل, از روى ميل, از صميم قلب) ديده مى شود; كه در خاقانى (ديوان, ص٦٤٢, ٦٥٧) نيز چنين است.
= كشف الاسرار: ج١, ص٢٩٦ (اناهيد ـ زهره ـ بيدخت).
توضيح و شرح ميبدى نادرست است; امّا بر او نمى توان ايراد گرفت. وقتى امثال فردوسى را در نظاير چنين موردى (يا مواردى) اشتباه دست مى دهد; خطاى ميبدى و ديگران چشم پوشيدنى است. امّا توضيح مطلب: اَناهيد (=اَناهيتا) در اوستا, تركيب شده است از: اَ (=پيشوند نفى) « ـَنـ ـ (نونِ) وقايه « اهيته (= آلوده) كه بر روى هم, به معنيِ: (پاك) و (ناآلوده) است. در اوستا, صفت فرشته موكّل آب است. بعدها به ستاره (زهره) (=ونوس فرنگى) اطلاق گرديده است.
(بيدخت) اسمى است مركب از: بَى (=بَغ: خدا) « دُخت (=دختر) لغتاً يعنى: دختر خدا (برهان قاطع با حواشى دكتر معين, ذيل (بيدخت) ديده شود).
= انجين/ انجين انجين, كشف الاسرار: ٨,ص١٠٤, ١١٩.
به قصص قرآن مجيد (دكتر يحيى مهدوى) از انتشارات دانشگاه تهران, ص٣٨٧; المصادر, زوزنى, تصحيح بينش, چاپ مشهد, ج١, ص١٣٩, ١٤٠ و٢٤١; گنجينه گنجوى ـ وحيد دستگردى, ص١٢ رجوع فرماييد.
= اوليتر, كشف الاسرار: ج١, ص٤٢٠ و ٧٣١; ج٥, ص٤٤٠ و ٦٦٦; ج٩, ص٣٣.
در باب اولى تر/ اولى تر و سابقه استعمال آن رجوع شود به: ترجمه تفسير طبرى, تصحيح حبيب يغمائى, چاپ دانشگاه تهران, ج١, ص١٢٨ و ج٢, ص٣٧٨; هداية المتعلّمين, تصحيح دكتر متينى, ص٢٦٧ و ٧٠٢ (هر دو چاپ); كيمياى سعادت, به تصحيح حسين خديو جم, تهران, ١٣٦١ش: ج١, صفحات: ٥, ٢٨, ٥١, ١٥٠, ١٥١, ١٥٥, ١٦٣, ١٦٨, ١٨٢, ٢٠١, ٢١٠, ٢١٥, ٢٣٢, ٢٣٣, ٢٤٩, ٢٥٩, ٢٨٩, ٢٩٣, ٣٢٠, ٣٢٧ (٤بار), ٣٢٨, ٣٣٢, ٣٤٧, ٣٥٧, ٣٨٤, ٤٠٢, ٤٠٣, ٤٠٧, ٤٠٨ و….
كليله و دمنه, تصحيح و توضيح مجتبى مينوى, ١٣٤٣ش, ص٢٨٣ح و ٣٧١ح. نيز: مجله (رشد) آموزش ادب فارسى, سال هفتم, تابستان ـ پاييز٧١, ص٧٤ و بعد.
= برينش, كشف الاسرار: ج٥, ص٧١٢, با گنجينه گنجوى, تأليف وحيد دستگردى, ص٢٠ و فهرست السّامى فى الاسامى, دكتر محمد دبير سياقى, از انتشارات بنياد فرهنگ ايران, ص٥٤ح سنجيده شود.
= بزومند/ بژومند, كشف الاسرار: ج١٠, ص٦٤; در تفسير قرآن مجيد (= تفسير كمبريج) به تصحيح دكتر متينى, از سلسله انتشارات بنياد فرهنگ ايران, ج١, ص٧٥, ٣٨٤; ج٢, ص١٤١, ٢٣٤ و ٢٥٢ و… به كار رفته است.
= پاسيدن (با معانى مختلف), كشف الاسرار: ج١, ص١١٠, ٥٩٦, ٦٣٠, ٦٣٧, ٦٧١, ج٢, ص١٩١, ٤٥٢, ٥١١, ٥١٩; ج٣, ص٣٠; ج٥, ص٥٩٣; ج٧, ص٢٩٧; ج٩, ص٤٥٨ و… مقايسه شود با طبقات الصوفيه, به تصحيح سرور مولايى, تهران, ١٣٦٢, ص٥٧٣.
= پايان (=پايين), كشف الاسرار: ج١, ص٢٠٠ را مى توان در مآخذى ديگر يافت. از جمله: ديوان فرخى, تصحيح دكتر محمد دبير سياقى, تهران, ١٣٣٥, ص٥٤ و٣١٦; گرشاسب نامه, به تصحيح حبيب يغمائى, تهران, ١٣١٧ش, ص١٠٢, ٢٤٤ و ٣٥٨; سمك عيار, تصحيح دكتر پرويز خانلرى, از انتشارات دانشگاه تهران, ج١, ص١١٣, ١١٥; ج٢, ص١٧٧, ٢٠٧, ٢٦٦; ج٣, ص٣٠, ٤٩, ٧٦; اسرار التوحيد, دكتر صفا, تهران, ١٣٣٢ش. ص٧٩; خسرو و شيرين نظامى گنجه اى, طبع وحيد دستگردى, ص١٣٤.
= پيوسيدن/ بيوسيدن, كشف الاسرار: ج١, ص١١, ٣٠, ٢٣١, ٧٢١; ج٢, ص١٩٨; ج٣, ص٧٦٧; ج٤, ص١٩٠, ٢٢١, ج٥, ص٤٤٠, ٥٣٨, ٧٥٨ و….
در باب اصل و منشأ اين كلمه و كاربرد آن در متنهاى قديم فارسى, ان شاءالله مقاله مستقلى, از اين قلمزن منتشر خواهد شد.
= پرغست/ پرگست, كشف الاسرار: ٥, ص٤٨, ٤٩; در تاريخ بلعمى, به تصحيح ملك الشعراى بهار و كوشش محمد پروين گنابادى, تهران, ١٣٥٣ش. ص٢٨٤; ديوان فرخى, تصحيح دكتر دبير سياقى, تهران, ١٣٤٩, ص١٦٦; قانون ادب, حبيش تفليسى, به تصحيح غلامرضا طاهر, تهران, ١٣٥٠ش, ص٨٣٩ هم آمده است.
= جُذ/ جُز, كشف الاسرار: ج٤, ص٣٠٤, ٣٢٧, ٣٩٧ و ٤٢١, مقايسه شود با: الانبيه, تصحيح احمد بهمنيار, چاپ دانشگاه تهران, ص١٨, ٢٧, ٢٧٥; ابدال دو صامت (ذ) و (ز) غير از مآخذ ياد شده, در بعضى از متون ديگر هم آمده است.
= جرّست, كشف الاسرار: ج٦, ص٤١٠. كلماتى با پسوند (ـ ست) بيشتر در متنهاى نوشته شده در خراسان بزرگ به كار رفته است: المصادر, زوزنى, به تصحيح تقى بينش, ج١, ص٢١٥ و ج٢, ص٢٦٥; ترجمه و قصه هاى قرآن مجيد, از انتشارات دانشگاه تهران, ١٣٣٨ش. ص٣٩٣, ٥٠١, ٥٨٢, ٦٥٢, ٧١٧, ٧٦٤; تفسيرى بر عشري…, دكتر متينى, بنياد فرهنگ ايران, ص١٥, ١٧; تفسير بصائر (يا: بصائر يمينى), بنياد فرهنگ ايران, ص٣٩; تفسير كمبريج, به تصحيح دكتر متينى, ج١, ص١٣٣, ١٩٠, ٤٤٠, ٤٤١; تفسير شُنقُشى, دكتر ياحقى, ص١٨٥, ١٨٧, ١٩٧; قصص قرآن مجيد (دكتر مهدوى) از انتشارات دانشگاه تهران, ١٣٤٧ش. ص١٩٩, ٢١٢, ٢١٣, ٢١٤, ٢٨٣, ٢٩٩ و….
= چم (=نيك خوب), كشف الاسرار: ج١, ص٤٧٢, ٥٨٩, ٦١٥, ٦٢٩, ٦٣٠; ج٢, ص٤٢٠; ج٦, ص٩٧ با طبقات الصوفيه, ص٦٠٤ مقايسه گردد.
= چسبيدن (=جنح), كشف الاسرار: ج٢, ص١٩; ج٤, ص٤٤٤; نگاه كنيد به: مجمل التّواريخ والقصص, تصحيح ملك الشعراى بهار, ص٣٣, ٢١١, ٢٦٧; ترجمه تفسير طبرى, صفحات: ٩٠٣, ٨٧٩, ١٢٥٦, ١٢٥٧; ترجمه و قصّه هاى قرآن مجيد, دكتر مهدوى ـ دكتر بيانى, ص٣٠, ٢٢٥, ٣٠٠ و ٥٤٠.
= ديگنيه (فارسى ميانه: ديك, ديگ), كشف الاسرار: ج٦, ص٣٤١; ديوان كبير, تصحيح بديع الزمان فروزانفر, ج٥, بيت ٢٤٦١٥ ديده شود.
= رَوانيدن (متعدى رفتن), كشف الاسرار: ج١٠, ص٣١٣; به تفسير كمبريج, طبع دكتر متينى, ج١, ص٢٨٠, ٥٨٢ و شرح تعرّف, چاپ محمّد روشن, ص٩٩٣ نگريسته شود.
زيش (ـ گاه), كشف الاسرار: ج٧, ص٣١٥; ج١٠, ص٣٤٧; نگاه كنيد به: ترجمه و قصه هاى قرآن مجيد, دكتر مهدوى ـ دكتر بيانى, تهران, ١٣٣٨ش, ص٥٠٣; در ترجمه مقامات حريرى (نسخه عكسى كه اساس هر دو چاپ تهران است) (زيش) بسيار به كار رفته است; مثلاً: در ترجمه مقامه دوم, ورق١١; در ترجمه مقامه چهاردهم, ورق٥٤; در ترجمه مقامه پانزدهم, ورق٥٨; در ترجمه مقامه سى و سوم, ورق ١٣٤; در ترجمه مقامه چهل و يكم, ورق١٦٥; در ترجمه مقامه چهل و نهم, ورق٢٠٤ و….
= فرهيفتن, كشف الاسرار: ج٢, ص٧٢٩ ـ ج٩, ص٤٧٥, كه در طبقات الصوفيه, ص٣٠٨ هم عيناً چنين صورتى از (فريفتن) استعمال شده است.
= كوزاورى, كشف الاسرار: ج٩, ص٤٣٧; تكملة الاصناف, چاپ عكسى, اسلام آباد, ص٣٣٢; السّامى فى الاسامى, چاپ عكسى, تهران, بنياد فرهنگ ايران, ص٢٥٣; البلغه, تصحيح مينوى ـ حريرچى, از انتشارات بنياد فرهنگ ايران, ص١٦٧ (متن و حاشيه); مجمل التّواريخ والقصص, تصحيح بهار, ص٨٠ و١١٩.
= كاستن/ كاميدن, كشف الاسرار: ج١, ص٢٢٨; ج٣, ص٧٢٦; ج٦, ص٥٢٩ طبقات الصوفيه, صفحات: ١٨٢, ٢٨٨ و ٥٠٦; واژه نامه مينوى خرد, تأليف دكتر احمد تفضلى, از سلسله انتشارات بنياد فرهنگ ايران, ١٣٤٨ش, ص١٣٧ و١٨٩; فرهنگ مختصر پهلوى, تأليف مَكنِزى, ص٤٩; فرهنگ پهلوى, يونكِر, ص١٠ در باب اين كلمه, در مقاله اى مستقل ـ متضمّن بحثى درباره چند واژه از واژه هاى كشف الاسرار ـ در همين صفحات بتفصيل سخن گفته خواهد شد.
= گوشيدن ـ گوشوان, كشف الاسرار: ج٤, ص٨٩; ج٥, ص١٦٨; ج٦, ص١٩, ٥١٦; ج٨, ص٢٠٥; ج١, ص٢٥ و… مطابقت شود با: طبقات الصوفيه, ص٧١, ١١٤, ١٢١, ٢٣٣ و….
= ماهگان, كشف الاسرار: ج١٠, ص٥٥٧; فرهنگنامه قرآنى, زير نظر دكتر ياحقى, از انتشارات آستان قدس رضوى, ص٩٠١; ترجمه تفسير طبرى, طبع حبيب يغمائى, ص٦٠٠ و ١٨٨٦; تاريخ سيستان, تصحيح محمد تقى بهار, تهران, ١٣١٤, ص٢٦٧. توضيح مصحّح شادروان كتاب در باب اين واژه خالى از اعتبار است.
= مرگى (=مرگ), كشف الاسرار: ج٣, ص٥٣٦, ٥٤٠, ٥٦١, ٥٧٤… در مهذّب الاسماء, تصحح دكتر مصطفوى, صفحات: ٨٣, ٣٣٥, ٣٥٤, ٣٦١, ٣٧٣, ٣٧٥, ٣٨٥, ٣٨٨; ترجمه قرآن موزه پارس, از انتشارات بنياد فرهنگ ايران, صفحات: ١٤٣, ١٤٦, ١٨٠ و١٨٢; ترجمه تفسير طبرى: ص٢٩١, ٥٣٩, ١٠٨٣ و…. ديوان ناصر خسرو, تصحيح مينوى ـ محقّق, ص٢٧٩; گرشاسب نامه, تصحيح حبيب يغمائى, تهران, ١٣١٧ش. ص١٤٧, ٣١٧, ٣٦١; واژه نامه مينوى خرد, دكتر تفضلى, ص٢١٨.
= (مزع), كشف الاسرار: ج١, ص٤٧٢; ج٣, ص٩٤, ٤٢٧; ج٩, ص٦٣; به ترجمه تفسير طبرى, ج١, ص٥٧ نگاه كنيد. در فارسى ميانه (مغز) به شكل (مزگ) است.
= نسپاس/ نسپاسى, كشف الاسرار: ج٣, ص٥٢; مقايسه شود با: تفسير قرآن كريم (سورآبادى), ص١٣٣; تفسير شنقشى, ص٨١; تفسير كمبريج: ج١, ص١٧٢, ٢٨٦, ٥٠٢, ٥٨٨ نيز: ج١, ص١٦٠, ٥٨٨, ٦٢٥, ٦٤٩ و ج١, ص٢٨٧, ٣٥٩, ٤٥٤, ٤٥٥, ٤٧٢, ٤٧٩, ٤٩١, ٤٩٧ و ٦٢٣ ديده شود.
نفريدن, كشف الاسرار: ج٣, ص٧١٩; ج٥, ص٢٨٩, ٤٣٧; ج٨, ص٧٩, ٣٦٦; رجوع شود به: واژه نامك, عبدالحسين نوشين, ص٣٢٦; تفسير سورآبادى, چاپ عكسى, ج١, ص٣٠
= نهمار كشف الاسرار: ج١, ص٢٧٨; ج٢, ص٣٢١, ٣٨٣; ديوان منوچهرى, دبير سياقى, ١٣٤٧, ص٣٨; تاريخ بيهق, دكتر فيّاض, ١٣٥٦ش. ص٢٧٧; ديوان سنائى, تصحيح مدرس رضوى, ١٣٤١ش. ص٣٢; ديوان خاقانى, تصحيح على عبدالرسولى, ص٢٠٥; قصص قرآن مجيد (دكتر يحيى مهدوى), ١٣٤٧ش, ص٣٦٤,٣٧٢, ٣٩٨, ديده شود.
= وارن, كشف الاسرار: ج٣, ص٢٩; در المصادر, تصحيح تقى بينش, ج١, ص٣٤٥, ٣٤٦; ج٢, ص٣٧٩; السّامى فى الاسامى, چاپ لوحى, ص١١٢; فرّخ نامه جمالى, به تصحيح ايرج افشار, ص٣٠٠; ترجمه و قصه هاى قرآن, دكتر مهدوى ـ دكتر بياتى, ١٣٣٨ش. ص١٠٥٥; ترجمه رساله قشيريّه, طبع بديع الزمان فروزانفر, ص٣٨٣ و… به كار رفته است. اختلاف واكها:
در كشف الاسرار, دگرگونيهايى در واكهاى مصوّت و صامت ديده مى شود كه البته آنها را مى توان در آثار نويسندگان ديگر نيز يافت. اين امر, بى شك, ناشى از فارسى محلّى نويسنده و مفسّر مورد بحث ماست يا كاتبانى است كه كتاب او را نوشته اند.
تعيين و تشخيصِ اين امر كه اين گونه دگرگونيها, متعلق به كدام ناحيه بوده است, ناممكن است. زيرا بندرت مى توان تأليفى را به دستخط مؤلف يافت.
= يكى از دو مصوّت ممدود (الف=‡) به صورت مقصور (فتحه=a) تبديل شده است:
آشامه ح/ آشمه: ج٨, ص٣٤٤.
= آمدن الف ممدود (=‡) به جاى مصوّت مقصورِ فتحه (=a)= همتا/هامتا.
= تبديل مصوّتI (ياى ممدود = ياى مجهول) به مصوّت مقصور كسره (=e): بميرم/ بمرم, ج١, ص٤٢٢.
= مصوت مقصور كسره (e) به صورت ياى ممدود (’) يا مجهول درمى آيد: شگفت/ شگيفت, ج٨, ص٢٢.
= تبديل مصوّت ممدودِ (أو) (واوِ ماقبل مضموم) به مصوّت كوتاه اُ (ضمّه): بيهوده/ بيهده, ج٧, ص٤١.
= حذف همزه متحرّك آغاز كلمه و داده شدن حركتِ آن به صامت بعدى: اَفزايد/ فَزايد: ج١, ص٧٣٢.
= افزوده شدن مصوّت فتحه (a) به آخر كلمه: ناچار/ ناچاره: ج٨, ص١٠٨.
= به كار رفتن صامت دولبى آوايى (ب) به جاى صامت لب و دندان آوايى (و) يا برعكس: بار/ وار: ج٢, ص٦.
تابش/ تاوش: ج٩, ص١٩٨; ويران/ بيران: ج١, ص٦٦٦.
= به كار رفتن صامت (ج) و (ژ) به جاى يكديگر: لجن/ لژن: ج٨, ص٥٣١.
= به كار بردن صامت (ج) به جاى (ش): هجده/ هشده: ج٧, ص٤٨٤.
= به كار رفتن صامت (ل) به جاى (ر): برگ/ بلگ: ج٧, ص٩٢.
= به كار بردن (ذال معجم): جُز/ جُذ: ج٧, ص٢٨٨.
= ابدال صامت (ز) به (غ): آميز/ آميغ: ج٢, ص٣٤٧.
= ابدال (ژ) به (ش) و برعكس: پژوليده/ پشوليده: ج٢, ص٦٦٨ ـ دشوارى/ دژوارى: ج١, ص٤٩٢.
= صامت (ق) به (ك) تبديل مى شود. جوق/ جوك: ج٢, ص٢٣١.
= صامت (گ) به (ج) تبديل مى شود: گزيت/ جزيت: ج٤, ص١١٥.
= ابدال صامت (گ) به (ب): گستاخ/ بُستاخ: ج٤, ص١٦٨.
= حذف يكى از دو صامتِ همگون: هيچ چيز/ هيچيز: ج٢, ص١٥.
= حذف بعضى از صامتها: كبوتر/ كوتر: ج٧, ص١٣١; شانزده/ شازده: ج١, ص٤٨٧.
= حذف هجاى va (واو مفتوح) ازميان كلمه: آوَريد/ آريد: ج٣, ص٥٥ . صيغه هاى فعل
در كشف الاسرار, صيغه هايى از فعل به كار برده شده است كه در فارسى رسمى و ادبى وجود ندارد; امّا گاه نظاير آنها را مى توان در بعضى از متنهاى ديگر يافت كه متأثر از فارسى محلّى است. از آن جمله است:
صيغه هاى مضارع از (شدن): شيد (=شويد): ج١, ص١٢٣; نشى (=نشوى): ج٢, ص٣٥٥.
از (بودن): بيد (=بويد): ج١, ص٦١, ٧٢, ٧٩; مَبيد (مَبويد): ج٢, ص٢٢٨.
بيم (=بويم): ج٣, ص١٤٤. چنين كاربردى در تفسير شنقشى (چاپ دكتر يايحقى) و رسائل خواجه عبدالله انصارى و اشعار به جا مانده از فارسى شيرازى و… ديده مى شود.
(ى) استمرارى, هم در ماضى و هم در مضارع به صورت (يد) مى آيد: كاستنديد (=مى كاستند): ج١, ص٢٢٨.
بشنيدنديد (=مى شنيدند): ج٢, ص٥٧٠; پذيرفتنديد (= مى پذيرفتند) ايضاً: ج٢, ص٥٧٠.
در مضارع: هموار كننديد (= هموار مى كنند): ج٢, ص٥١١; گوينديد (= مى گويند): ج٢, ص٥١٣.
صيغه هاى فعل از وجه التزامى يا شرطى (=بن مضارع« ضمير شخصى متصل (مان) « بى استمرارى): دانستمانى رفتمانى: ج١٠, ص٤٥٠.
(هن): ج١, ص٤٤٣, ٥٨٢, ٦٤٢, ٧٢١ و… از صورتهاى قديمى فعل (بودن) است. در فارسى ميانه (= پارسيك; پهلوى جنوبى) فعل معين ah (= ريشه مضارع (بودن)) كه به h تخفيف مى يابد و با ضمائر متصل فاعلى يا شناسه هاى فعل, تركيب مى شود; عبارتند از:
hژm, hem

hast, ast
كه در فعلهاى لازم, به عنوان شناسه به كار مى روند:
رفت« هَم
رفت« هى
رفت« f
در فارسى درى, صامت دميده (هـ ـ) از آغاز شناسه ها مى افتد و صيغه هاى فعلِ (h) و (ah) به صورت:
am

-
به كار مى رود.
ولى در كنار اين تحوّل, در برخى از كتابهاى پيشينيان, متعلّق به حوزه هاى ادبى گوناگون, صورت اصلى صيغه هاى فعل (h) بدون اسقاطِ صامتِ دميده (هـ ـ) نيز ديده مى شود كه على الظاهر تحت تأثير زبان مادرى نويسندگان و گويندگان اين آثار است.
ناگفته نبايد گذاشت كه صيغه هاى ششگانه اين فعل, هنوز هم در فارسى محلّى بعضى از سرزمينها, از جمله در (يزد) و (جرزه) (يكصد كيلومترى مشرق اصفهان) رايج و دارج است.
براى ديدن امثله اين نوع استعمال, نويد ديدار, تأليف و توضيح محمد جعفر واجد, شيراز, ١٣٥٣ش, ص١١١, ١٢٩, ١٣٠, ١٦٧, ٢٣٥ و نيز مجله زبان شناسى, سال نهم, شماره دوم (پاييز و زمستان ١٣٧١) ص٢١ نگريسته شود. شعر
در بعضى از تفسيرهاى بااعتبار فارسى, شعر ـ خواه فارسى باشد و خواه تازى ـ بيرون از آن كه نمك كلام است و موجب گيرايى و جذّابيّت. عاملى است براى بهتر و عميقتر رسوخ دادن معنى و مطلب در ذهن. نويسندگان كشف الاسرار و نيز روض الجنان و روح الجنان, از تأثير روانى شعر به خوبى آگاه بوده اند. اين است كه در هريك از مجلّدات تفسير خويش, از اشعار فارسى و عربى, به مناسبت سود جسته اند و كلام خود را رونقى بسزا بخشيده اند.
اين اشعار را, غالباً مى توان در كتب مهم عرفانى يا ادبى يافت. اينجا جاى آن است كه به بعضى از اين موارد اشاره شود و مآخذ ابيات, همراه با نام گويندگان آنها, اگر ممكن باشد, ذكر گردد.
ج١, ص٥٣ (و ج٥, ص٥٠٢):
شب هست و شراب هست و چاكر تنهاست
برخيز و بيا بتا كه امشب, شب ماست
اين بيت كه نام گوينده اش بر من معلوم نگرديد, در سند بادنامه, از محمد بن على بن محمد الظهيرى السمرقندى, به اهتمام و تصحيح و حواشى احمد آتش, استانبول, ١٩٤٨م. ص١٠٤ به كار رفته است.
ج١, ص١٦٢:
گر لابد جان به عشق بايد پرورد
بارى غم عشق چون توئى بايد خورد
همين بيت, بلا عزو, در سند بادنامه ظهيرى سمرقندى, ص٧٣ ديده مى شود.
ج١, ص١٦٣:
يك تير به نام من ز تركش بركش
وانگه به كمان سخت خويش اندر كش
گر هيچ نشانه خواهى اينك دل من
از تو زدن سخت وز من, آهن خوش
رجوع كنيد به: سوانح, احمد غزّالى, تصحيح دكتر پور جوادى, بنياد فرهنگ ايران, ١٣٥٩ش, ص٢١.
ج١, ص٢٤٠:
ز اوّل كه مرا به عشق كارم نو بود
همسايه به شب ز ناله من نغنود
كم گشت كنون ناله چو دردم بفزود
آتش چو همه گرفت, كم گردد دود
رجوع شود به: سوانح, چاپ دكتر نصرالله پور جوادى, ص٢٣ و سخنان منظوم ابوسعيد ابوالخير, سعيد نفيسى, ص١٤٤.
ج١, ص٢٥٤:
دو بيت تازى از غزلى است كه در ديوان شمس (ج١, غزل شماره ١٠٩) به مولوى نسبت داده شده است:
بكت عينى غداة البين دمعا
واخرى بالبُكا بخلت علينا
فعاقبت الّتى بخلت بدمع
بان غمّضتها يوم التقينا
كه شاعرى فارسى گو در ترجمه آن گفته است:
يك چشم من از فرقت احباب گريست
چشم دگرم بخيل بود و نَگريست
چون روز وصال شد, من او را بستم
گفتم: نَگريستى نبايد نِگريست
ج١, ص٢٨٧ (و ج١٠, ص٤٥١):
يا راقَد الليلِ مَسروراً بِاوّلهِ
إنّ الحوادث قد يُطرِقنَ اسحارا
لاتفرحن بليلٍِ طلب اوّله
فربّ آخر ليل احج النارا
بيت اوّل كه حكم مثل سائر را پيدا كرده است, در بسيارى از كتب قديم ما به استشهاد آورده شده است; از جمله رجوع شود به:
جهانگشاى جوينى, به تصحيح محمد قزوينى, چاپ لَيدِن, ج٢, ص١٥٩;
تاريخ بيهق, طبع اوّل دكتر فيّاض ـ دكتر غنى, ١٣٢٤ش. ص٢٢٦ و چاپ دكتر فيّاض, ١٣٥٠, ص٢٩٠;
بختيارنامه, تصحيح دكتر صفا, ص١٣٣; مرزبان نامه, ص٢٦٥;
درّه نادره, به تصحيح و حواشى, دكتر سيد جعفر شهيدى, ص٦٨٢;
لمعة السّراج (= بختيارنامه), طبع محمد روشن, ص١٥٨;
فرائد السّلوك, ص٢١٩; مجموعه آثار فارسى احمد غزّالى, تصحيح احمد مجاهد, ص٢١٠;
نغثة المصدور, زيدرى نسوى, به تصحيح و تحشيه دكتر يزدگردى, ص٢٠; تاريخ وصّاف, طبع هند, ١٣٣٣قمرى, ص٣٠٥; سند بادنامه ظهيرى, ص٨٨ و….
در باب گوينده شعر اختلاف بسيار است: در اغانى, ج٢, ص٣٢ به نام (امرئ القيس) آمده است و در (نهاية الادب) نُوَيرى, ج٣, ص٦٣ به اسم (عدى بن زيد) ضبط گرديده است. در تاريخ وصّاف, حاشيه بر ص٣٠٥ نيز, از آنِ (عدى بن زيد التميمى) دانسته شده است. در (حيوة الحيوان) دَميرى, ذيل مادّه (قطا) به (ابن رومى) نسبت داده شده است. در البصائر والذّخائر, ج١, ص٤٣ به صورت (…انشد ابن السّكِّيت…) ديده مى شود. امّا در معجم الشعراء مرزبانى, ص٤٢٩ نام گوينده شعر (محمد بن حازم الباهلى) ثبت گرديده است كه به نظر بعضى از استادان بزرگ دوران ما, از جمله مرحوم مجتبى مينوى, اين انتساب انسب است.
ج١, ص٥٠٨ (و ج٢, ص٧٤٠):
گفتم صنما مگر كه جانان منى
اكنون كه همى نگه كنم, جان منى
مرتد گردم, گر تو ز من برگردى
اى جان جهان, تو كفر و ايمان منى
سوانح, احمد غزّالى, طبع پورجوادى, ص٥ ملاحظه شود.
كشف الاسرار: ج١, ص٥٩٢, ٦٥٣ (و ج٣, ص٢١, ٤٧; ج٤, ص٢٧٩; ج٩, ص٩٠)
قد تحيّرتُ فيك خُذ بيدى
يا دليلاً لِمَن تحيّر فيكا
مصباح الهدايه, تصحيح جلال الدّين همائى, ص٤١٠ و مرصاد العباد, تصحيح دكتر محمد امين رياحى, ص٢٢٣ ديده شود.
ج٢, ص٥٢ (و ج٣, ص٣٨٥ با اختلاف در الفاظ):
زان گونه پيامها كه او پنهان داد
يك نكته به صد هزار جان نتوان داد
به مرصاد العباد, ص٢٢٥, رجوع گردد.
ج٢, ص٢٦٠:
دردا و دريغا كه ازان خاست و نشست
خاك است مرا بر سر و باداست به دست
در برخى از كتابهاى پيشينيان, استشهاداً به كار رفته است. به تفسير ابوالفتوح رازى: ج٢, ص١٩٤; تفسير سوره يوسف, طبع محمد روشن, ١٣٥٦ش, ص١٢٥; مجموعه آثار فارسى احمد غزّالى, چاپ احمد مجاهد, ص٢١٦; سند بادنامه به تصحيح و اهتمام احمد آتش, ص١٢٨ نگريسته شود. نام گوينده بيت, با وجود فحص بسيار, يافته نشد.
ج٣, ص٧٣٢:
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
وُ چون حديثِ تو آيد, سخن دراز كنم
اين بيت كه در اسرار التوحيد هم ديده مى شود, در ديوان كبير, چاپ فروزانفر, از يكى از غزليّات مولوى است به مطلع:
همه جمال تو بينم چو چشم باز كنم
همه شراب تو نوشم چو لب فراز كنم
با توجه به درج بيت در اسرار التوحيد و كشف الاسرار, انتساب آن به مولوى درست نتواند بود.
ج٣, ص٧٩٤:
با عشق روان شد از عدم مركب ما
روشن ز چراغ وصل, دايم شب ما
زان مى كه حرام نيست در مذهب ما
تا بازِ عدم خشك نيابى لب ما
اين رباعى كه در ديوان كبير, طبع فروزانفر, ج٨, ص٤٧ هم ديده مى شود; در (احوال و آثار عين القضات), رحيم فرمنش, تهران, ١٣٣٨, ص٢٩١, به (سنائى) نسبت داده شده است.
ج٥, ص١٦٥ (و ج٨, ص٣٨٨):
عشقى به كمال و دلربائى به جمال
دل پر سخن و زبان ز گفتن شده لال
زين نادره تر كجا بود هرگز حال
من تشنه و پيش من روان آب زلال
مرزبان نامه, چاپ بنياد فرهنگ ايران, ج١, ص٤٦ ديده شود.
ج٥, ص٢٣٠:
قَضَى الله امراً وجَفّ القَلَم
وَفيما قَضَى ربُّنا ما ظَلَم
به سند بادنامه ظهيرى سمرقندى, ص٣٣٤; راحة الصدور با تصحيحات لازم مجتبى مينوى, تهران, ١٣٣٢ش. ص١٠٢ و بختيارنامه, دكتر صفا, ص٢٠٦ مراجعه شود.
ج٥, ص٥٠٣:
شربنا واهرقنا على الارض سؤرنا
وَللأرض مِن كأسِ الكرام نصيب
در سند بادنامه ظهيرى, ص١٦٧; مرصاد العباد, تصحيح دكتر رياحى, ١٣٥٢ش. ص٣٥٦ و ٦٤٤; التوسّل الى التّرسّل, تصحيح احمد بهمنيار, ص٢٥٦; معارف بهاء ولد, به تصحيح فروزانفر, ص٩٤; فيه مافيه, چاپ بديع الزمان فروزانفر, ص٢٧٠; تعليقات حديقه سنائى, مدرس رضوى, ص٥٥; فرائد السّلوك, چاپ تهران, ص٤٥٤; مقدمه مختصر تفتازانى, چاپ افست قم, ص١; مجله يادگار, سال اول, شماره٦; امثال و حكم, على اكبر دهخدا, ج٤, ص١٨٩٥; وَفَيات الاعيان, ج١, ص٢٢٢ و… ديده مى شود. مصراع دوم بيت, خصوصاً از امثال سائره است.
ج٦, ص٣٤٢:
دست مايه بندگانت, گنج خانه فضل تست
كيسه امّيد از آن دوزد همى اميدوار
ديوان سنائى غزنوى, مدرس رضوى, تهران, ١٣٤١ش. ص٢١١ ديده شود.
ج٨, ص٢٤٥:
ستبدى لك الايّام ماكنت جاهلاً
وَ يأتيك بالاخبار مَن لَم تُزَوّد
كليله و دمنه بهرامشاهى, طبع مجتبى مينوى, ص٣١٧; تاريخ بيهق, چاپ احمد بهمنيار, ص٧; مجموعه آثار فارسى احمد غزّالى, تصحيح احمد مجاهد, ص٢٤٨; تاريخ وصّاف, چاپ هند, ص٩; سند بادنامه ظهيرى سمرقندى, ص٩٠.
اين بيت, از معلّقه معروف (طرفة بن العبد) از (شعراء الجاهلتين است:
شرح القصائد العشر, تبريزى, ص٩٨ و ترجمه معلّقات سبع, عبدالمحمّد آيتى, تهران, ١٣٤٥, ص٤٨ ملاحظه گردد.
ج٩, ص٢٨٢:
عشق آمد و جان من فراجانان داد
معشوقه ز جان خويش ما را جان داد
رجوع شود به: مرصاد العباد, طبع دكتر رياحى, ص٢٢٤.
ج٩, ص٣٠٠:
نزديكان را بيش بود حيرانى
كايشان دانند سياست سلطانى
به اسرار التوحيد, چاپ دكتر صفا, ص٣١١; مرصاد العباد, ص٦٩; سخنان منظوم ابوسعيد ابوالخير, سعيد نفيسى, تهران, ١٣٣٤ش, ص٩٧ نگريسته شود.
ج١٠, ص٢٠٩:
الخير ابقى (يبقَى) وَ إن طالَ الزَّمانُ بِهِ
وَالشّرُّ اَخبَثُ ما اوعَيتَ مِن زادِ
نگاه كند به: كليله و دمنه بهرامشاهى, چاپ مينوى, ص٤٠٧; سند بادنامه, طبع احمد آتش, ص٣٠٧; اغانى: ج١٩, ص٨٦; ديوان المعانى, ابى هلال عسكرى, قاهره, ١٣٥٢ق. ج١, ص١٨ (كه شعر به صورت: وَالخَيرُ اَبقَي… شروع مى شود); مجمع الامثال, ميدانى مصر, ١٣٧٩ق (١٩٥٩م.) ج٢.
بيت از امثال سائره است و خصوصاً مصراع دوم آن, بسيار مورد تمثّل اهل قلم واقع شده است.
ج١٠, ص٥٧٣:
بيار پور مغانه بده به پور مغان
كه روستم را هم رخش روستم كشدا
سوانح, احمد غزّالى, تصحيح ايرج افشار: مجله دانشكده ادبيات تهران, سال چهاردهم; كليله و دمنه, چاپ مرحوم عبدالعظيم قريب گَرَكانى, ص٢٨٦ و ديوان سنائى, تصحيح مدرس رضوى, ص٦٨٢ از نظر گذرانده شود.
ج١٠, ص٥٧٤:
اى درّ به چنگ آمده در عمر دراز
آورده ترا ز قعر دريا به فراز
غوّاص نهاده بر كفِ دست نياز
غلطيده ز دست و بازِ دريا شده باز
به جامع الستّين (تفسير سوره يوسف) چاپ محمد روشن و مرصاد العباد, طبع دكتر محمد امين رياحى, ص٣٢٦ مراجعه شود.
ج١٠, ص٥٧٤:
باد جوى موليان آيد همى
بوى يار مهربان آيد همى
از اشعار بسيار معروف رودكى سمرقندى (م٣٢٩ق) است. احوال و اشعار رودكى, تأليف سعيد نفيسى (چاپ اول) ص١٠٢٩; جامع السّتّين (تفسير سوره يوسف) ص٦٣٤ و مرصاد العباد, طبع دكتر رياحى ص٦٠ و… ديده شود.
داستانى را كه نظامى عروضى سمرقندى در چهار مقاله (باب شعر و شاعرى) در باب اين شعر آورده است و تضمينى را كه (حافظ) از آن كرده است, همگان به ياد دارند…
آنچه نقل آمد; تنها براى يادآورى است. در باب اشعار فارسى و تازى كشف الاسرار و مآخذ هريك و نام گويندگان, در رساله اى مستقل بتفصيل گفتگو شده است.

قصّه و تمثيل
غالب مفسّران را رسم بر اين است كه براى شرح و توضيح و تبيين موضوع, از انواع حكايت و تمثيل بهره مى گيرند تا از اين طريق بر نفوذ سخن خود بيفزايند و خواننده, مطلب را بهتر استنباط كند و دقيقتر در خاطرش جايگزين گردد.
ميبدى در مجلّدات دهگانه تفسير نامبردار خويش, جاى جاى از قصص و تمثيلات گوناگون سود جسته است كه بعضى از آن قصه ها و تمثيلها را در كتب عرفان و ادب توان يافت. در اينجا, به چند نمونه حكايات اشاره مى شود و از آن ميان, مآخذ يكى از اين قصص با تفصيلى مناسب مقام آورده مى شود:
ج١, ص٢٩٦:
قصه هاروت و ماروت, سنجيده شود با الهى نامه عطّار, ص١٠٠.
ج١, ص٣٧٧:
قصه ابراهيم خليل(ع) و آتش, مقايسه گردد با: الهى نامه, به تصحيح و مقدمه هِلموت ريتر, استانبول, ١٩٤٠م. ص٣٠٩ـ٣١٣ و حديثه سنائى, تصحيح رضوى, تهران, ١٣٢٩ش. ص١٦٨
(: آن شنيدى كه تا خليل چه گفت…)
ج١, ص٤٤٧:
داستان ابليس مقايسه شود با: مجموعه آثار احمد غزالى, تصحيح احمد مجاهد, ص٧٨ و مصيبت نامه عطار, به تصحيح دكتر نورانى وصال, ص٢٤٢.
ج٢, ص١١٧ و مابعد:
با مثنوى معنوى, ج٢, ص٥٧٨ و ٥٧٩ سنجيده شود.
حكايت مرد دل از دست داده كه در كشف الاسرار (ج٢, ص٦٢٦) نقل شده است, قابل سنجش است با: حديقه حكيم سنائى, مدرس رضوى, ص٣٣١, منطق الطير عطار, ص٢١٢; سوانح, احمد غزّالى, از انتشارات بنياد فرهنگ ايران, ص٦٧; كنوز الاسرار: مجله دانشكده ادبيّات تهران, سال ١٣٤٥ شمسى, ش٣ و٤, ص٣٢٨ تا ٣٥١ و ص٤٩٤ تا ٥٢٢; عشق نامه (مثنويهاى حكيم سنائى, مدرس رضوى) طبع دانشگاه تهران, ص٤٣ـ٤٤; طريق التحقيق, سنائى غزنوى, تصحيح بُو اُتاس, سوئد, ١٩٧٢ ميلادى, ص٧٨-٨١.
اگر قرار بر اين باشد كه مآخذ تمثيلات و قصه هاى كشف الاسرار, يك به يك نموده شود, بايد وقت و اوراق بسيارى را به اين كار اختصاص داد كه اكنون, جاى چنين كارى نيست. امّا براى اينكه, تصرّف ميبدى و ديگر اهل قلم در حكايتى نشان داده شود تا معيارى براى قضاوت خواننده دقيق, فراهم آيد, ابتدا قصه اى از كشف الاسرار ميبدى نقل مى آيد و سپس روايتهاى ديگرى از همين قصه آورده مى شود تا كار داورى آسان باشد.
ابوالفضل ميبدى در كشف الاسرار (ج٦, ص٤٣٩), داستان (نابينا و زمين گير) را در تفسير آيه شريفه (وَ جَعَلنا ابنَ مَريمَ وَ اُمَّهُ آيَة… (المؤمنون/٥٠) چنين آورده است: (وقتى كه عيسى و مادرش, به مصر فرار كردند, در خانه دهقانى فرود آمدند. شبى دزدان, مال آن دهقان را, از خزينه او بردند. دهقان, دلتنگ شد. عيسى دهقان را گفت: فلان نابينا و فلان مقعد را نزديك من آر: چون آمدند, مقعد را گفت: تو برگردن نابينا نشين! چون برنشست; نابينا را گفت: تو برخيز! گفت: من ضعيف تر از آنم كه برتوانم خاست.
عيسى گفت: چنانكِ دوش برخاستى, برخيز! آن قوّت كه ترا دوش بود, امروز هنوز هست. برخيز! چون برخاست; دست مقعد به روزن خزينه رسيد كه دران مال بود. عيسى گفت: نابينا به قوّت يارى داد و مقعد به چشم بديد و برگرفت. ايشان هر دو, اقرار دادند و او را براست داشتند و مال با خداوند دادند.
داستان (مُقعد و كور) از امثال هندى است (كتاب الهند, ص٢٣ـ منقول از تعليقات نامه تنسر, چاپ دوم, متعلّق به ص٩٦ متن).
مصحّح و محشى نامه تنسر, در صفحه ٢٢٠ـ٢٢١, از تعليقات آن كتاب, روايتى ديگر را از اين حكايت از كتاب (سراج الملوك) طرطوشى(چاپ اسكندريّه, ص٣١٤ـ٣١٥) آورده است كه خواندنى است: (انّ أَعمى و مُقعداً كانا فى قرية بفقر وضرّ, لاقائد لِلأَعمى ولاحامل لِلمقعد وكان فى القرية رجل يطعمهما فى كلّ يوم احتساباً قوتهما من الطّعام والشّراب, فَلَم يزالا فى عافية الى ان هلك المحتسب فأقاما بعده اياماً فاشتدّ جوعهما وبلغ الضّرورة منهما جهده فأجمعوا أيهما على ان يحمل الاعمى المقعد, فيدلّهُ المقعد على الطريق بِبَصَره ويستقلّ الأعمى بحمل المقعد ويدوران فى القرية يستطعمان اهلها, ففعلا, فنجح امرهما ولو لم يفعلا, هلكا).
مى بينيد كه اين روايت, در جزئيّات, با روايت كشف الاسرار اختلاف دارد. روايت ديگر از نويسنده (نامه تنسر) (چاپ دوم, مجتبى مينوى, ص٩٦) است:
(وقتى به ديهى از ديههاى كنار بيابان, كورى بود. قايدى نداشت كه او را گرداند و اسباب معيشت او هيچ جا حاصل نَه, وپهلوى او مُقعدى بود, همچون او درويش بازمانده. مردى پارسا, هر روز, براى ايشان, لُهنه اى آوردى و بديشان سپردى; از آن به كار بردندى.
تا يك روز منتظر همان بودندى; وقت اصيل, آن پارسا را مرگ فرارسيد و رحلت كرد. يك دو روز برگذشت; اين هر دو بيچاره, از گرسنگى بى توش شدند. راى زدند كه كور, مُقعد را به دوش فروگيرد و مُقعد او را دليل شود و گِرد خانها و بازار برآيند, معيشت خود بر اين طريق مهيّا كردند و آرام يافته و به كام رسيده).
روايت نامه تنسر به آنچه از سراج الملوك نقل شد, بسيار نزديك است, هر چند اختلاف جزئى و كوچك ديده مى شود.
فريد الدّين عطّا ر نيشابورى, همين حكايت را با اختلاف بسيار در جزئيّات و نيز(گرفتنِ نتيجه اخلاقى) كه شيوه پسنديده اوست, در اسرار نامه (طبع دكتر سيد صادق گوهرين, ص٥١) چنين آورده است:
يكى مغلوج بوده ست و يكى كور
از آن هر دو يك مفلس دگر عور
نمى يارست شد مغلوج بى پاى
نه ره مى برد كورِ مانده برجاى
مگر مغلوج شد برگردن كور
كه اين يك چشم داشت و آن دگر زور
به دزدى بر گرفتند اين دو تن راه
به شب در, دزديى كردند ناگاه
چو شد آن دزدى ايشان پديدار
شدند اين هر دو تن آخر گرفتار
از آن مغلوج بر كندند ديده
شد آن كور سبك پى, پى بريده
چو كار ايشان به هم بر مى نهادند
در آن دام بلا با هم فتادند
مفصّلترين روايت اين داستان در اخلاق محتشمى خواجه نصير الدّين طوسى است(به تصحيح محمّدتقى دانش پژوه, چاپ دوم, تهران, ١٣٦١شمسى, ص٤٣٦) كه ترجمه گزيده اى است از آنچه در رسائل اخوان الصفا چاپ مصر, رساله هفدهم, ص١٥٧ـ١٥٨) آمده است:
امثال مِن كتابِ اِخوانِ الصَّفاءِ نُقِلَ الفاظُهَا مَخافَةَ التَّطويلِ:
در امثال هند آمده است كه وقتى شخصى بستانى داشت, بر آن ميوه هاى لطيف و درختان باردار. روزى دو شخص درويش را ديد: يكى مقعد و يكى نابينا, برايشان ببخشود و با ايشان گفت: شما را در بوستان خود جاى دهم تا در آنجا مى باشيد و به قدر حاجت, ميوه مى خوريد; به شرط آنكه فساد و تباهى نكنيد و مرا نرنجانيد و زيادتى نطلبيد. ايشان گفتند: ما چه توانيم كرد؟ يكى از ما مى بيند و نمى تواند رفت و, آنكه مى تواند رفت, نمى بيند.
پس صاحب بستان, ايشان را در بستان جاى داد و بستا[ن] بان را وصيّت كرد كه: ايشان را دار و به قدر كفايت ميوه به ايشان ده, و برفت. و ايشان مى بودند و بستان بان, ايشان را تفقّد و مراعات مى كرد و ميوه مى داد تا ميوه ها در رسيد و به غايت پخته و نيكو شد.
روزى مقعد, نابينا را گفت: تو پاى دارى و در بستان ميوه هاى نيكوست كه باغبان ما را از آن نمى دهد. چه تدبير كنيم تا ما را از آن تمتّعى بود؟ اگر تو راضى شوى, مرا بر كتف خود نشان تا در بستان مى گرديم و من هر كجا ميوه لطيف بينم, گويم: فرا پيش رو و باز پس آى و دراز شو! و كوتاه باش! من ميوه باز مى كنم و هر دو مى خوريم و اگر چيزى بدان دست نرسد به عصاى تو باز مى كنم١.
نابينا گفت: اين راى نيك است. چون بستان بان بيرون شد و در استوار كرد, ايشان بدين كار مشغول شدند و با جاى خود آمدند. بستان بان باز آمد, آثار خلل و فساد بديد, گفت: درين بستان كه رسيد؟ نابينا گفت: من نمى بينم. مقعد گفت: من خفته بودم. هم برين وجه چند روز به آن فعل, مشغول شدند تا بستان بان بترسيد. روزى بيرون شد و در استوار كرد و از سوراخى مى نگريست تا از افعال ايشان واقف شد و مشاهده كرده. پس ايشان را بازخواست كرد. به اوّل انكار كردند. چون او نشانها باز داد, معترف شدند و گفتند: با صاحب بستان مگوى تا ما ديگر چنين نكنيم. او قبول كرد و ايشان را پند داد و گفت: هر چه شما را بايد داد, بدهم. شما اين چنين كار نكنيد. گفتند: چنين كنيم. چون روز ديگر بود, معاودت كردند و او در ملامت بيفزود. و اتّفاق را صاحب بستان درآمد و او حال بگفت. صاحب بستان گفت: من چه دانستم كه با ايشان نيكويى كنم; ايشان معيشت من تباه كنند و ندانستم كه مقعد, نابينا را برگيرد و اين حيلت سازند و ايشان مستحقّ عقوبتند. پس بفرمود تا غلامان, ايشان را عقوبت كردند و ببردند در بيابان دور بيفكند تا از گرسنگى و تشنگى بميرند يا سبعى ايشان را بخورد, چنانكه آدم و حوّا را از بهشت بيرون كردند. و مراد حكما, از مقعد نفس است و از نابينا تن و بستان دنيا و بستان بان عقل و صاحتِ بستان(ظ:صاحب بستان) خداى تعالى و حال ايشان متابعت هوى و هلاكشان برين وجه٢.
غير از منابعى كه كه سابقاً ذكر گرديد, روايت ديگرى از اين حكايت در قصص الانبياء نيشابورى (به تصحيح حبيب يغمائى, از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب, ص٣٧١, آمده است و آقاى استاد عبدالحسين زرّين كوب هم سابق بر اين در يكى از كتب خود(نه شرقى, نه غربي…. ص٤٩٥) بدين قصّه اشاره كرده و در باب آن توضيح داده اند.پاورقي : ١. متن اخوان صفا: وما اعتذر وصول يدى اليه, اضرّ بهِ بعصاك الى ان يقع فتشيله بيدك انت. اصل: بعضا وبار مى كنيم. ٢. رسائل اخوان صفا, رساله ١٧, از جسمانيّات طبيعيّات ٣:١٦٤ چاپ هنر پيداست كه در اينجا ترجمه گزيده اى از آن شده است.