آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - معرفىهاى اجمالى

معرفى‌هاى اجمالى


تاريخ و سفرنامه حزين. تحقيق و تصحيح: على دوانى, (انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامى), ١٣٧٥, ٤٤٤ص.
شيخ محمد على حزين لاهيجى (١١٨٠ـ١١٠٣ق) عالم و شاعر و مؤلف پركار اواخر عصر صفوى از جمله نامدارانى است كه به چند لحاظ مى تواند مورد توجه قرار گيرد. او از خانواده اى مرفه و منسوب به خاندان سلطنتى بود و استعداد درخشانى داشت; لذا بخوبى درس خواند و نسبت به زمان خود بهترين استادان و بهترين كتابها را ديد. علاوه بر اين سير و سفرهايى كه از سى سالگى به بعد داشت, مشاهده شهرها و كشورهاى مختلف و برخورد با حوادث رنگارنگ, ذهن او را از تجارب سرشار ساخت كه در آثارش منعكس گرديده است.
بر روى هم آثار حزين با وجود كثرت به سه نوع قابل تقسيم است:
ـ تأليفاتى كه جنبه تعليقات يا رساله هاى مفرده در مسائل خاص علمى را دارد. به نظر اينجانب اين گونه آثار معمولى است و خيلى مهم نيست.
ـ سفرنامه و تذكرةالمعاصرين.
ـ ديوان اشعار.
درباره شاعرى حزين ما پيشتر اظهار نظر كرده ايم.(ر.ك: برگزيده اشعار سبك هندى, تأليف عليرضا ذكاوتى قراگزلو, مركز نشر دانشگاهى, ١٣٧٢, ص٣٩٣. خوشگو درباره حزين مى نويسد: (…به متقدمين, مثل سعدى و خواجه شيراز, و پاره اى به فغانى (علاقه) دارد و ديگر تازه گويان, مثل صائب و سليم و كليم, را وجود نمى گذارد) (ص١٢٧ مقدمه استاد على دوانى بر تاريخ و سفرنامه حزين لاهيجى) كه اين اظهارنظر يكى از معاصران حزين تأييدى است بر حدس و برداشت اينجانب.) به گمان اينجانب اگر او در ايران مى ماند پيشواى نهضت بازگشت مى شد. چون حزين با افراط كاريهاى سبك هندى در ايران و هند موافق نبوده است و خود در غزل دنباله رو نظيرى و شفائى و فغانى است, و آنجا كه نقّادان هندى بر او ايراد مى گيرند, در واقع بر اعتدال سبك او (بخوانيد: مخالف او با افراط كاريهاى اخير سبك هندى) ايراد مى گيرند.
درباره تذكره حزين و خصوصاً چاپ اخير آن مطالبى در شماره ٤٠ صفحه٤٢ آينه پژوهش از لحاظ خوانندگان گذشته است و در اينجا از سفرنامه و تاريخ حزين صحبت مى كنيم.
اين كتاب پيشتر در اصفهان به كوشش محمد باقر الفت چاپ شده بود (١٣٣٢ش) اما اين چاپ هم از لحاظ نسخه اساس و هم از لحاظ تعليقات و مقدمه بر آن چاپ ترجيح دارد. نسخه اساس اين چاپ ميكروفيلم نسخه ايندناآفيس است كه به گفته مصحح محترم تفاوت اساسى ميان آن نسخه و نسخه چاپ اصفهان و نيز نسخه چاپ كانپور (١٨٨٣م) وجود ندارد (ص٥٤).
محقق دانشمند كتاب با استفاده از تذكرةالمعاصرين حزين و ديگر مظانّ مربوطه, مقدمه پر فايده و تعليقات سودمندى بر كتاب نگاشته اند كه فايده آن را دو چندان مى سازد; به طورى كه فضاى فرهنگى اواخر صفويه براى خواننده كتاب بخوبى تصوير مى گردد.
ملاحظه مى شود كه با وجود كم التفاتى حكومت اواخر صفوى با اهل حكمت و عرفان باز هم عده معتنابهى عالم حكمى مشرب و عرفانى مسلك در اصفهان و ديگر نقاط ايران مى زيسته اند و به تدريس و تأليف مشغول بوده اند; چنانكه بيشترين استادان حزين و نيز پدر حزين و خود حزين را مى توان از اين زمره عالمان ربّانى به حساب آورد.
حزين به عنوان يك مطلع درجه اول (كسى كه با شاه سلطان حسين و شاه طهماسب مى توانسته است حرف بزند و مورد مشورت قرار گيرد) و نيز به عنوان يك آدم صاحبنظر, سقوط صفويه را ناشى از بى لياقتى آنان و طبق معمول (تقدير) مى داند. بايد گفت اتفاقاً مسأله سقوط صفويه از ديرباز مورد بحث و مداقه خودى و بيگانه بوده و عموماً نظر بر اين است كه قشرى انديشى و فشار بر اقليتها در اواخر صفويه يكى از عوامل قيام افغانها و توفيق آنان در براندازى بوده است. بايد قيام افغانها را قيام يك اقليت داخلى تلقى نمود نه حمله خارجى. ملاحظه مى شود كه گبرهاى مسير كرمان و يزد هم به افغانها كمك كردند, و آن سياست قديم صفويه ـ كه از گرجيها و ارمنيها به عنوان قشون مورد اعتماد شخص شاه استفاده مى كردند ـ اين بار مؤثر نيفتاد, بلكه اثر معكوس داشت. وضع داخلى هم خيلى خراب بوده است. كسى بخواهد بفهمد كه اختلاف طبقاتى و فساد مالى و اخلاقى به چه درجه اى رسيده بود, بايد رستم التواريخ را به دقت بخواند. به نظر اينجانب اين كتاب ـ گرچه در اصالتِ آن ترديدى ابراز شده است(ظاهراً دكتر عبدالحسين زرين كوب در جايى نسبت به اصالت رستم التواريخ ابراز ترديد كرده اند. به نظر اينجانب از بعضى موارد اين كتاب بوى دستكارى مى آيد, ولى در اصالت كل آن ترديد موجّه نيست) ـ به لحاظ تاريخ اجتماعى قرن دوازده و سيزده سند كم نظيرى است و كليات آن با مقايسه ديگر آثار ادبى و تاريخى تأييد مى شود. حداكثر اين است كه اگر بعضى جاهاى رستم التواريخ را همچون يك رُمان تاريخى تلقى كنيم, باز هم از حُجيّت آن در بحث تاريخ اجتماعى نمى كاهد. البته تاريخ و سفرنامه حزين نيز به طور غير مستقيم فساد مالى و اغتشاش ادارى و بى كفايتى دوره شاه سلطان حسين را كمابيش نشان مى دهد.
ديگر از نكات مثبت تاريخ و سفرنامه حزين آن است كه جنبشهاى مردمى و مقاومتهاى دفاعى مردم را منعكس مى سازد. شخص حزين در بعضى از اين حركتها شركت داشته است. آنچه اين قسمت را با ارزشتر مى سازد اين است كه نشان مى دهد فرضاً اگر هم نادر افشار برنمى خاست, از ميان جنبشهاى خود به خودى, مردم نادر ديگرى پيدا مى شد و وحدت ملى و قدرت مركزى را باز مى گردانيد.
نقطه ضعف مهم حزين در سفرنامه و تاريخ,چنانكه محقق محترم اشاره كرده اند, اين است كه تعصب و نظر شخصى اش را در تاريخ اعمال مى نمايد و اصولاً از آغاز ديدش نسبت به نادر خصمانه است. به گمان اينجانب اين يك ديدگاه يكطرفه و غير منطبق با واقعيتهاى تاريخى بوده و چون عده زيادى (صفوى گرا) بوده اند, با آنكه دوران صفوى فى الواقع تمام شده بوده است(شاهد قضيه اينكه معصوم على شاه و مريدانش نتوانستند نهضت شبه صفوى خود را پيش ببرند. فتأمّل!), لذا نادر را كه در آغاز يك مرد مردمى و يك قهرمان ملى بود, نپذيرفتند. مگر گناه نادر چه بود؟ اينكه طهماسب عياش يا پسر سه ساله اش حق حكومت ندارد, حرفى است منطقى. اينكه رئيس حكومت همان كسى بايد باشد كه نيروهاى مردمى و نجاتبخش او را قبول دارند, باز هم حرفى است منطقى. حتى حرف نادر در مورد اتحاد اسلام ـ كه الآن هم ما همان را مى گوييم ـ حرف بدى نبود. تازه در قرن ما بود كه شلتوت مذهب جعفرى را به رسميت پذيرفت. نظر نادر اين بوده است كه اختلاف اقوام مختلف در ايران (كرد و بلوچ و فارس و ترك و افغانى و ازبك و عرب و لر…) از بين برود و ضمناً همسايگان نيز بهانه اى در دست اندازى به ايران نداشته باشند. دولت روس به عنوان يك قدرت داشت قد علم مى كرد و نادر صلاح مى دانست كه ما با عثمانيها جنگ نداشته باشيم. اگر متعصبان صفوى گرا درست مى انديشيدند, مى بايد نادر را در افكارش ـ كه اساساً درست بود و احتمالاً در اجرا و عمل اشكالاتى پيدا مى كرد ـ كمك مى كردند. مع الاسف حمله به سياست مذهبى نادر ـ كه دويست سال بعد از او اميركبير و سپس سيد جمال هم همان حرف را مى زدند ـ از سوى بعضى روشنفكران معاصر هم تكرار مى شود (براى مثال ر.ك: مقدمه و تعليقات الكواكب المنتشره فى القرن الثانى بعد العشرة, تأليف شيخ آغا بزرگ طهرانى). در حالى كه بايد حساب نادر منتخبِ شوراى دشت مُغان را با نادرى كه اواخر كارش به ديوانگى مفتضحانه كشيد, جدا كرد, و در اين مورد تاريخ عالم آراى نادرى محمد كاظم مروى سند ارزشمندى است. و يكى از علل تغيير حالت نادر همين برخورد غير منصفانه صفوى گرايان با او بوده است.
در هر حال سفرنامه و تاريخ حزين نظر به اينكه از زبان يك شاهد است و نوشته كسى است كه ارزش كلمات را مى شناخته, خواندنى است; بويژه آنكه توضيحات مفيدى هم بر آن افزوده شده باشد.
متأسفانه بعضى اغلاط چاپى ملاحظه مى شود كه دامنگير اكثر كتب چاپ ايران است; از جمله: ص١٧٥, س١١ ورد (ص: درد) ص٣٦٢, س١٢ زمحمل (ص: كه مخمل) ص٣٦١, س٦ اهيمت (ص: اهميت).
در مورد سيد نورالدين بن سيد نعمةالله جزايرى (ص٢١٥ چهار سطر به آخر) بايد گفت اين سيد نورالدين مؤلف كتاب الفروق اللغويه است.
رباعى زيباى زير از عرفى شيرازى (م ٩٩٩) است, نه ملاصدرا (م١٠٥٠)
آنان كه غم عشق گزيدند همه
در كوى شهادت آرميدند همه
در معركه دو كون فتح از عشق است
هرچند سپاه او شهيدند همه
(ديوان عرفى, ص٤٤٤).
بايد دانست كه ملاصدرا جاى ديگر هم از اشعار همشهرى متفكرش عرفى نقل كرده است; چنانكه در مبدأ و معاد (متن عربى) در حاشيه به خط خود نوشته بوده است: (قال العرفى الشيرازى:
فقيهان دفترى را مى پرستند
حرمجويان درى را مى پرستند
برافكن پرده تا معلوم گردد
كه ياران ديگرى را مى پرستند)
(مبدأ و معاد, ترجمه فارسى احمد بن محمد حسين اردكانى, مركز نشر دانشگاهى, ٤٢٧).
ضمن توصيه به اهل تحقيق در باره مطالعه دقيق تاريخ و سفرنامه حزين, توفيق محقق و مصحح محترم كتاب را در ادامه خدمات علمى و فرهنگى آرزومنديم. عليرضا ذكاوتى قراگزلو النفحات الالهية, صدرالدين قونوى. مقدمه و تصحيح و ترجمه محمد خواجوى. (چاپ اول, تهران, انتشارات مولى, ١٣٧٥. ٢٧٩ « ٢٦٦ ص.
عرفان اسلامى ملهم از منابع دينى و در مرحله اوليه خود بيشتر رنگ عملى داشته است. عارفان و اهل مكاشفه, طى سير و سلوك را براى رسيدن به مقام ربوبى و فناى در آن لازم مى شمردند و سعى در انجام دستورات شرعى براى تزكيه نفس را وجه همت خود قرار مى دادند. در دوره دوم, عرفان به دست محيى الدين عربى به شكل علمى روشمند مدون شده و با محور واقع شدن (توحيد) و (ولايت) يكى از مراتب معرفتى را در جهان اسلام به وجود آورد.
ابوالمعالى صدرالدين محمد بن اسحق بن يوسف بن على قونوى, ملقب به شيخ كبير, در سال ٦٠٧ هجرى متولد شد و بعد از طى مدارج علمى, تحت سرپرستى ابن عربى مسائل عرفانى را آموخت. وى بعد از ابن عربى به تدريس مباحث ذوقى و حكمى پرداخت و شاگردانى چون مؤيدالدين جندى (شارح اول فصوص), سعيدالدين فرغانى (شارح تائيه ابن فارض), عبدالرزاق كاشانى (شارح فصوص) و عفيف الدين تلمسانى (شارح منازل السائرين) را تربيت كرده است. صدرالدين قونوى در جهت تنظيم و تدوين مباحث عرفانى به روايت ابن عربى تأليفاتى از خود به يادگار گذاشته است كه عبارتند از: ١ـ مفتاح غيب الجمع والوجود ٢ـ كتاب الفكوك ٣ـ كتاب النصوص ٤ـ اعجاز البيان فى تأويل ام القرآن ٥ ـ النفحات الالهيه ٦ ـ شرح اسماء الحسنى و… كه با نوشته هاى منسوب به او نزديك به چهل عنوان را در بر مى گيرد. صدرالدين در سال ٦٧٣ دار فانى را وداع گفت.
النفحات الالهية محصول سى و اندى سال مكاشفات و واردات و مخاطبات غيبى صدرالدين قونوى است كه توأم با مطالبى شگفت و آرائى عجيب بوده و همچون ديگر آثار قونوى آن را در هاله اى از ابهام و رموز عرفانى پيچيده است.
مسائلى چون ختميت (ولايى) ـ محبت توحيدى ـ انسان كامل و ذكر مكاشفاتى در خصوص تجلى الهى بر مؤلف و درج رؤيايى از شيخ خود كه تحقق به كيفيت شهود دائم ابدى را از او مى خواهد, از مطالب نمادين نفحات الهيه به شمار مى رود كه در طى پنجاه و يك نفحه و چندين مكتوب جاى دارد. اكنون با نگاهى گذرا به برخى (نفخه)هاى كتاب محتوى آن را تا حدودى مى نمايانيم.
قونوى در ابتداى كتاب به وجه تسميه كتاب نفحات پرداخته و آن را مأخوذ از حديث نبوى(ص) دانسته كه فرمودند: (ان لربكم فى ايام دهركم نفحات من رحمته الا فتعرضوا لها). قونوى سپس به بحث در شناخت كيفيت تعرض و انواع و اقسام كلى آن پرداخته و برحسب آگاهى خود در اين مجموعه گرد آورده است.
(در نفحه اول درباره شئون الهى و سفر به سوى خدا و منازل آنها سخن مى گويد و مى گويد: بزرگترين شأن الهى ظهورش به صورت انسان كامل الهى مى باشد كه اسم (الاول) به سبب ظهور سابق برايش ظهور يافته بود و اسم (الاخر) به حكم متأخر دوم برايش ثبوت يافت, و حكم (الازل) و (الابد) به واسطه اين دو حكم ظاهر گشت و وسط بين دو طرف تعيّن يافت.)
نفحه دوم در برخى از اقساط فاتحه است. (ص١٢ـ١١). نفحه سوم مكاشفه اى ربانى است كه در سال ششصد وشصت وشش براى قونوى واقع شد كه حاوى اصولى چند از معرفت الهى و اتحاد و راز حروف و كلمات و سوره ها و آيات و كتابهاى آسمانى و ديگر تنزلات است. (وى در اين مكاشفه وجود عام و منبسط را مشاهده كرده كه نورى ذاتى و تابنده بود كه بر شئون الهى گسترش يافته است) (ص١٣ـ١٢).
نفحه چهارم در راز بيان الهى كه پيش از اين تو را كه چيزى نبودى آفريده ام (٩ـ مريم) و محققاً بر آدمى مدتى از روزگار گذشت كه چيز قابل ذكرى نبود (١ـ دهر) سخن گفته كه آيا بين آن دو فرقى هست؟ و پاسخ آن را به زبان ذوق و فيض وهبى ـ نه به تكلف فكرى و علم اكتسابى ـ داده و در منازله اى الهى كيفيت آگاهيش را بر حقيقت علم و مراتب تفصيلى و لدنى و درجات صاحبان آن علم و حاملان آن را بيان مى دارد.(ص٣٤ـ١٤).
نفحه هاى پنجم و ششم تعريف حقيقت علم است و حاوى راز قدر و صورت تلقين حجت حقيقى كه ضمن واردى در سال ششصد و شصت وسه واقع شده است. (ص٤٨ـ٣٥).
نفحه هشتم در راز محبت محبوب به محب و راز محبت محب به محبوب است و در نفحه نهم در راز انگيزه هاى محبت و عشق سخن مى گويد كه نتيجه اشتراك و مناسبت در برخى از افعال و يا حالات و يا مرتبه است.
نفحه دهم در برخى از رازهاى مفاتيح غيب و مخاطبات بين حق تعالى و مخلوق است. در اين نفحه از حقيقت كلام حق تعالى به زبانهاى مخاطبات و تنزلات كه در كتابها و صحايف آسمانى آمده سخن رفته است. در اين نفحه خواننده راز رسالت رسولان و بهره اوليا و صالحان و مؤمنان و گمراهان را خواهد خواند. (ص٧٩ـ٦٥).
نفحه يازدهم در انواع القاءهاى ملكى و شيطانى و آنچه قابل اعتماد است و آنچه قابل اعتماد نيست و آنچه موقوف است بر عرضه بر شيخى كه داراى تحقيق تام است. (ص٨١ ـ ٨٠).
نفحه دوازدهم در حقيقت فيض ذاتى است كه زايد بر كمال ذاتى است و از پُر شدن از او صادر شده است. (ص٨٤ ـ ٨٢).
نفحه چهاردهم در كيفيت شناخت حق تعالى است كه از انحاى مختلف شناختها كادم درست و بجاست و آن اينكه حق تعالى به تجلى اى بى ترتب و كيف به او جلوه كند; به گونه اى كه اين شهود مستلزم معرفتى شود كه بر حال معينى وارد نشود. (ص١٠٤ـ١٠٢).
نفحه يازدهم در بيان حقيقت تدبر الهى است كه عبارت از توجهى الهى است به سرّ عبدانى و توجهى عبدانى به حقيقت الوهى به سوى امر مشهود حالى كه معلوم مشهود ازلى و آنى است. بيان راز حمد و راز حجابهاى نورانى و ظلمانى كه سلبى عدمى است از مطالب ديگر اين نفحه مى باشد. (ص١٠٦ـ ١٠٥).
نفحه شانزدهم در بيان راز يارى گرفتن از حق تعالى و راز بقا و فنا و دوام و انواع اعتدالات خالص. (ص١١٢ـ١٠٧).
نفحه هفدهم در سببهاى تأثير و شرطهاى تسخير از هر مؤثر و مسخر است كه دقايقى ارزشمند را در طى دو نكته بيان داشته كه عبارت است از بودن بنده با حق و مشاهده خواص و حق را. (ص١١٤ـ١١٣).
نفحه هجدهم در بيان مكاشفه اى است كه حق تعالى را بدون كيف و وضع با حضور شيخش مشاهده كرده و اعجاب شيخ از حضور او در اين مشهد. (ص١١٧ـ١١٤).
نفحه نوزدهم در مراتب مردمان از حيث صورت و معنى است كه بين اين مراتب كلى تركيبهايى است كه بدانها درجات اهل سعادت مشخص مى شود و بدانها تفاوت منازل و حالات آشكار مى شود.(ص١١٩ـ ١١٨).
نفحه بيستم در اغلاط اهل كشف در مكاشفات و وارداتشان است كه مواقع غلط و موجبات آن را بيان مى دارد.(ص١٢١ـ١٢٠).
نفحه بيست ويكم در شناخت اسماء و احكام وجوب و امكان و مرتبه كمال و نقصان و مركز دايره وجودى و مرتبتى و اختصاص آن به انسان كامل جامع محيط شامل است.(ص١٢٢).
نفحه بيست ودوم در راز حكم است با اختلاف انواعش, و نيز بيان راز قَدَر و پيش بودن علم و بيرون رفتن از اسماء و صفات و خويشتندارى از قيد حالات و مقامات و نيز راز اعيان و شئون الهى و كونى و راز حقيقت و مجاز و ماندن و سفر كردن و اينكه هر چيزى در آن همه چيز هست.(ص١٢٤).
نفحه بيست وچهارم در شناخت صفات الهى از جهت سلب و اثبات است و اينكه صاحبان بينش از اهل نظر و كشف متفقند كه از حكم طبيعت جز آنچه در برخى از صورتهاى طبيعى تعيين يافته و ادراك كرده اند چيزى ظاهر نشده و آنچه از آنان پنهان مانده بيشتر از چيزى است كه بر ايشان آشكار شده است. (ص١٣١ـ١٢٨).
نفحه بيست وپنجم در بيان انسان تقى نقى است كه جز حق در قلبش نمى گنجد, يعنى چيزى غير حق در آن نمى گذرد و جايى براى بودن غير در آن باقى نمى ماند. اين نفحه حاوى مطالبى ديگر در ذيل بارقه اى از نفحه اى كلى است كه در بيان شهود محقق بر مشاهده كننده است كه حكم بر گواهى دادنِ بر مشهود مى كند, و او گرچه به شهود محقق واحد مشهود است, ولى اين گواهى حالى است نه تعقلى. (ص١٣٨ـ١٣٤).
نفحه بيست وششم در كشف راز علم و حقيقت آن از جهت نسبتش به حق و به غير حق ـ در تمام مراتب الهى و كونى ـ است.
نفحه بيست وهفتم در بيان راز علم ذاتى و اول بودن آن است و مرتبه دوم مرتبه ذكر است كه آن حضور عالم است به آنچه قصد استجلا و آشكاريش را به گونه معين از بين معلوماتش دارد.(ص١٥٠).
نفحه بيست وهشتم در بيان علت محال بودن احاطه به شناخت حق است.(ص١٥١).
نفحه بيست ونهم در بيان واردى است كه خبر داد هيچ انسانى در جهان نمى ميرد, مگر آنكه حق تعالى او را به انسانى مى ميراند. يعنى سبب مرگش را ناگزير انسانى ديگر قرار مى دهد ـ مگر كاملان ـ كه مرگ كامل به اختيار خودش است.(ص١٥٢).
نفحه سى ام در بيان واردى است از جانب حق كه خداى را رازهايى است كه آنها را از رسولان ـ زمان دعوت و حال بعثتشان ـ پوشيده, ولى هنگامى كه وظيفه دعوت تمام شد و احكام آن در اواخر زمان رسولان مقرر گشت, حق تعالى آنان را بدان اسرار شناسا و عارف مى گرداند.(ص١٥٢).
نفحه سى ويكم در بيان خواطرى است كه داراى حكم و اثرى نافذند و آنها فرمانهاى حق تعالى هستند, و امر عبارت است از هر تجلى اى از تجليات جمع الهى كه به رنگِ حكمِ توجهِ خداوند به هر امر خاصى كه اراده ظاهر كردن عينش را دارد درمى آيد.(ص١٥٤).
نفحه سى ودوم در بيان اين است كه هيچ حكمى از احكام كه به هركس نسبت داده مى شود نيست جز آنكه ظهورش موقوف بر اصلش مى باشد.(ص١٦٠).
نفحه سى وسوم درباره قطب است كه قلب وجود كونى و آينه تجلى ذاتى كمالى احدى است, و امامان به منزله دو ركند كه از باطن قلب بيرون مى آيد و از آن دو تمام رگها در بالا و پايين منشعب مى شود و دو تجويف قلب دو مثال است براى دو مرتبه دو امام.(ص١٦٣).
نفحه سى وچهارم در بيان راز قبول بزرگان آزارها راست كه استيلاى بلاها بر ايشان, بيشتر از غير ايشان است.(ص١٦٥).
نفحه سى وپنجم در مناجات با پروردگار است كه زبانى خاص دارد كه اختصاص به حضرت شيخ قدس سره دارد.(ص١٦٨).
نفحه سى وششم در بيان دسته اى از رازهاى سلوك و سفر و راز بطون و ظهور و جمع و تفصيل در مراتب الهى و كونى, و آنچه بين آن دو از اسماء و صفات و نسبتها و اضافات كه هست مى باشد.(ص١٧٠).
نفحه سى وهفتم در بيان راز تذكر و يادآورى انسانى و فراموشى, و راز تدبر و تفكر, و حال كاملان از خليفگان حق و حكمشان, و نيز حكم ارواح جزئى, و فرق بين كاملان و غير آنان از مردمان در اين امر مى باشد. (ص١٧٤).
نفحه سى ونهم در بيان راز سركشى آدم و انكار و فراموشى و فريب اوست كه در تمام فرزندانش سرايت كرد و رسول خدا(ص) فرمود: تمام فرزندان آدم دنبال خوشى اند.(ص١٨٠).
نفحه چهل ودوم در بيان راز مناسبت و انواع آن و صورت ارتباط حق تعالى به عالم و ارتباط عالم به حق تعالى و راز اثر بخشى او در موجودات و راز اثرگذارى بعضى از موجودات در بعضى ديگر است.(ص١٩١).
نفحه چهل وسوم در بيان راز مجازات, يعنى پاداش و كيفر دادن كلى و منبع و اصل و انواع و تفاصيل آن است.(ص١٩٩).
پس از اين چهل وسه نفحه چندين نامه و مكتوب است كه حضرت شيخ به برخى از دوستان و يا مشايخ منسوب از جانب خويش نگاشته كه همچون نفحات حاوى مطالب ارزنده علمى و است.
پس از اين هشت نفحه ديگر است, كه روى هم پنجاه و يك نفحه مى شود. نفحه چهل وچهارم در راز عفو و بخشش و مغفرت و آمرزش و آنچه موجب آن دو مى شود و نيز فرق آن دو است.(ص٢٢٩).
نفحه چهل وپنجم در اشاره به بعضى از رازهاى آيه قرآن است.(ص٢٣٠).
نفحه چهل وششم در بيان شناخت تعين اول است و اينكه تمام تعينات و احكام و اسماء و صفات و غير اينها به آن استناد پيدا مى كنند.(ص٢٣٣).
نفحه چهل وهفتم در بيان شناساندن سخن رسول خدا(ص) است كه: خدا بود و با او چيزى نبود, قونوى گويد: اين شناخت برايم در مشهدى شگفت حاصل گشت. (ص٢٣٦) و سپس به بيان اصول چهارگانه اسماء مى پردازد.
نفحه چهل وهشتم در مراتب علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين است و نفحه چهل ونهم در بيان حصر مراتب ادراك است كه معرفت علم و تعقل و فكر و تصور و فهم و احساس با حواس ظاهرى و باطنى با اختلاف انواع و مراتب آن در وى مندرج است. (ص٢٤٠ـ٢٣٩).
نفحه پنجاهم در بيان راز ادراك و حصر مراتب كلى مشترك آن از جانب حق و آنچه از آنها به حق تعالى اختصاص دارد و آنچه به خلق مخصوص است, مى باشد. (ص٢٤٢).
نفحه پنجاه ويكم در بيان راز مرتبه تصديق است كه تابع تصور مى باشد. (ص٢٤٧).
النفحات الالهية قبلاً به سال ١٣١٦ هجرى توسط مرحوم شيخ احمد شيرازى با اغلاط بسيار و تحريف و تصحيف, چاپ سنگى شده بود (مصحح آن نسخه را با علامت (ط) در پانوشتها آورده است). نسخه اى ديگر از اين كتاب كه مورد استفاده مصحح قرار گرفته, متعلق به كتابخانه درگاه مولانا در قونيه است كه در قرن نهم نوشته شده است. بالاخره نسخه اى ناقص نيز كه در كتابخانه سلطنتى آلمان بوده, مورد مراجعه مصحح بوده است.
جناب آقاى خواجوى كتاب النفحات الالهية را همانند ديگر تحقيقات و تصحيحات خود, ترجمه كرده و جداگانه (با متن) به چاپ رسانده اند. على عطائى فرهنگ داستان نويسان ايران. حسن عابدينى. تهران, كاوش, ١٣٧٤, ٢٥٤ص, رقعى.
در شماره ٢٢ و٢٣ نشريه وزين جهان كتاب, نقدى از آقاى فرّخ امير فريار درباره كتاب فرهنگ داستان نويسان ايران, نوشته حسن عابدينى, درج شده بود كه تا اندازه اى نكاتى را در باره اين كتاب, بويژه نقاط قوّت آن را, اشاره كرده بود. نگارنده نيز با ديدن اين كتاب به نكاتى برخورد كه شايسته ديد با ايشان و بهره وران كتاب در ميان نهد, امّا با ترديد قلم به دست گرفت و دليلش آن بود كه مى ترسيد با نوشتن اين نقد مايه دلسردى آقاى عابدينى و ديگران را فراهم كرده و ديگر كسى رغبت به كار مرجع نگارى, كه اتفاقاً از پرزحمت ترين كارها و كم سودترين كتابهاست, پيدا نكند. امّا اعلام مى دارد كه به هيچ گونه قصد ويرانگرى در ميان نيست و ارزش كار آقاى عابدينى بيش از آن است كه با اين چند نكته خدشه دار شود.
١ـ نام بسيارى از داستان نويسان از قلم افتاده است, بويژه نويسندگان شهرستانى; نمونه: استاد مطهرى, جمال صادقى فيروزآبادى (نگين بدل) محمّد تقى عسكرى كامران (ننه زهرا و پسرش, ١٣٦٩) محمود حيدريه زاده (نينوا, ١٣٥٧, چكيده) ابرقويى, مهدى شيدرنگ (مرغ تخم طلا), مهمتر از همه مهدى آذر يزدى, نويسنده نامى قصه هاى خوب براى بچه هاى خوب.
٢ـ ارجاعات در كتاب ناقص است. ر.ك به ذيل: على اسفنديارى, انصاف پور, مهرداد اوستا, نظيف پور…
ص١٧٢, ذيل كاظمينى, بايد قبلاً ارجاعى از غلامرضا انصاف پور (ص٤٤) مى داشت. ص٢١٣ نظيف پور, ناصر, بايد به ناصر ايرانى ارجاع مى شد. نيز در ص٤٤ ذيل اوستا كه بايد از يار احمدى به اينجا ارجاع مى شد. و در ص٢١٦ بايد نام نيما مى آمد.
٣ـ بسيارى از شرح حالها ناقص است. مؤلّف حتى به خود زحمت نداده كه به همان كتابهايى كه نامشان را در فهرست منابع آورده, نگاهى كند. در اين كتاب به نامهايى برمى خوريم كه بعيد مى نمايد در جايى شرح حالشان نباشد; نمونه:
ص٤٥ . عبدالحسين آيتى. ذيل آيتى و آواره در بسيارى از كتابها و تذكره ها شرح حالش آمده است. حتى در لغت نامه دهخدا, نام اصلى اثرش, (سياحت نامه دكتر ژاك) و در سه جلد به ترتيب زير است: سه گمشده, سه فرارى و سه عروس. وى چندين كتاب ديگر, از جمله تاريخ يزد, فرهنگ آيتى, اشعه حيات و غيره دارد. (ر.ك تذكره شعراى يزد, ص٢٢٨).
ص٣٦ . محمّد على افراشته. نامش محمّد على رادباز قلعه اى بوده و بعدها خود را افراشته ناميد. برگزيده آثار نثر و شعر وى چاپ شده و شرح حال مختصرى در مقدمه كتاب برگزيده اشعار فارسى و گيلكى, گردآورى م.ا. به آذين (محمود اعتمادزاده), انتشارات ذيل, ١٣٥٨ است. اخيراً نيز محمود پاينده لنگرودى مجموعه اشعارش را چاپ كرده و كتاب ديگرش (مفتخور الاعيان) است.
ص٤٩. فريدون بدره اى, مترجم سفرنامه جكسون و…
ص١٧٧. حسين كوهى كرمانى, سردبير روزنامه صبا و گردآورنده ترانه هاى روستايى و…
ص١٨٨. شيخ ذبيح الله محلاتى, مؤلف كتاب اختران تابناك.
ص١٩٠. نصرت الله محمودزاده و مرتضى سرهنگى نويسنده داستانهايى در باره جبهه و جنگ ايران و عراق.
ص٩٩. على دوانى نويسنده مفاخر اسلام.
ص٢٠٣. آيت الله ناصر مكارم شيرازى.
ص٢٠٧. على موسوى گرمارودى. سردبير گلچرخ.
ص٢٠٩. عبدالحسين ميكده.
ص٢١٣. سيد على صالحى (خسرو نسيمى).
ص٢١٧. على وافى.
ص٤٤. مهرداد اوستا, نام مستعار غلامرضا ياراحمدى است و بايد ارجاع از نام حقيقى به مستعار مى داشت. آيا شرح حال وى در هيچ جا نيست! كمتر تذكره شعراى معاصر است كه نام او و شرح حال و ذكر آثارش نباشد. يادنامه وى را فصلنامه تاريخ و فرهنگ معاصر چاپ كرده است.
ص٦١ . نصرت اللّه پور افكارى. نه تنها شرحى از وى نيست, بلكه هيچ اشاره اى به دهها كتاب تأليفى و ترجمه اى وى نشده است.
ص٧٦. ابوالقاسم جنّتى عطايى. بدون شرح است و نامى از ديگر آثارش نيست. اگر آقاى عابدينى به خود زحمت مى داد و نگاهى به فهرست كتابهاى چاپى فارسى مُشار مى انداخت, نام ده اثر ديگرش را مى يافت و نيز در مؤلّفين كتب چاپى شرح حالش را.
ص١٠٢. نام ذكاوتى, عليرضا است.
ص١١٠. عليرضا ريحان يزدى, شرحى از او در مجلّه آينده, ج١٥, ش١و٢ (١٣٦٨): ١٣٦ و كتاب آينه دانشوران, تصحيح ناصر باقرى بيدهندى, تذكره سخنوران يزد: ٥٤٥ و تذكره شعراى يزد: ١٩٦ درج است.
ص١٢٢. نام كوچك مرحوم سهيلى خوانسارى, (احمد) است. او سالها مدير كتابخانه ملك تهران بود و به همّت وى كتابهاى زيادى, همچون: ديوان خواجوى كرمانى, ديوان مهستى گنجوى, تاريخ نگارستان و… چاپ شد. (در فهرست كتابهاى چاپى نام ١٨ اثر او آمده است.) شرح حالش در مؤلّفن كتب چاپى و مجله ٌآينده درج است.
ص١٢٨ ـ درباره دكتر شريعتى تنها به ذكر يك سطر بسنده شده است! آيا شرحى از او در جايى نيست!؟
ص١٣٨ـ نام كتاب داستانى صُبحى براى كودكان, عمو نوروز است كه در سال ١٣٥٠ به وسيله انتشارات اشرفى چاپ شده است.
ص١٤٤ـ بزم ايران تأليف طباطبايى يزدى, داستان نيست كه نام وى را جزء داستان نويسان آورده است!
ص١٥٧ـ كيست كه نداند نام رضا زاده شفق, (صادق) است. او را همگان با تاريخ ادبياتش مى شناسند. اگر مؤلف به خود زحمت داده بود و حتّى روى جلد كتاب تاريخ ادبيات ايران را مى ديد, نامش را مى يافت, حتى اگر فهرست كتابهاى چاپى مشار را هم نداشت! در فهرست مشار حداقل نام بيست اثر او آمده است.
ص١٧٥. نام درست كتاب كريم كشاورز, فى مدة المعلومه است. وى داستان ديگرى به نام يادداشتهاى حسنك يزدى در سفر به گيلان (بنگاه ترجمه و نشر كتاب) دارد.
ص١٨٦. فاطمه متّقى شاعر نيز است و ديوانى به نام حديث عشق دارد و در آنجا شرح حالش وجود دارد.
ص٢٠٨. مصطفى ميرتقى, حداقل ده كتاب ديگر دارد كه چندين جلد داستان است. در سال ١٣٦٩ كتابى از او با عنوان (خاطراتى از زندگى من) چاپ شده است.
٤ـ بسيارى از نامهاى مستعار نيامده و بسيارى از ارجاعات ندارد. مثلاً: كنارنگ (محمد على اسلام ندوشن), هادى صداقت (صادق هدايت) و ارجاع همراه به همراهيان, رخ به همايونفرّخ, سخنيار به مسرور, دخوبه دهخدا, شكوه فرهنگ به شكوه ميرزادگى, سيد على صالحى به خسرو نسيمى (در اين باره بهتر مى بود شرح حالش ذيل نام اصلى يعنى صالحى مى آمد.)
آنچه آمد, تنها يادداشتهايى سردستى بود كه هنگام تورّق اين كتاب فراهم شده, وگرنه چنانچه سعى مى شد, كاستيها و كمبودهاى ديگرى نيز برشمرده شود و توضيحات تكميلى هم مى آمد.
حال كه مؤلّف اقدام به اين كار سترگ, كه به گفته آقاى فريار (كار يك تن نيست), نموده است, خوب بود يا با حوصله و دقّت بيشتر نواقص را برطرف مى كرد و يا عجالتاً بر آن نام (گزيده فرهنگ داستان نويسان ايران) مى نهاد تا بعدها با تكميل آن زيبندگى نام فعلى را مى يافت. حسين مسرّت تاريخ و عقايد اسماعيليه. فرهاد دفترى. ترجمه فريدون بدره اى, (انتشارات فرزان روز, چاپ اول, ١٣٧٥) بيست ودو« ٩٤٧ص, وزيرى.
موضوع ملل و نحل و شناخت آراء و عقايد فرقه هاى مختلف از مسائلى بوده كه همواره مورد بحث و فحص دانشمندان بوده است. برخى از اين كتابها كه امروزه به فرقه شناسى تطبيقى خوانده مى شوند, جنبه توصيفى دارد و صرفاً به روايت و گزارش آراى فرقه ها و سير تاريخى آن مربوط است.
بحث از عقايد فرقه اسماعيليه و شرح عقايد پيروان آن از مباحثى است كه علماى فرقه هاى ديگر اسلامى و شرق شناسان و اسلام شناسان غربى را به خود جلب كرده است. اين امر از آنجا ناشى مى شود كه اسماعيليان روايتى خاص از عقايد دينى, كه بيشتر باطنى گرايانه بوده, عرضه مى داشته و مقاطعى از تاريخ جهان اسلام را به خود اختصاص داده اند. چالشهايى از قبيل فضايح الباطنيه, از ابوحامد غزالى و تنبيهات الجلية فى كشف اسرار الباطنيه, از شيخ محمد كريم بن محمد على خراسانى, از آثارى است كه در رابطه با انديشه هاى اسماعيليه ارائه شده است.
در ميان شرق شناسان نيز مى توان از تحقيقات كسانى چون دوساسى, پورگشتال و… نام برد كه پيش از اين به بررسى عقايد باطنى اسماعيليه پرداخته اند.
كتاب حاضر نيز به تاريخ و عقايد اسماعيليه پرداخته و برخلاف تحقيقات گذشتگان, بدون موضع گيرى له يا عليه اسماعيليه, با گذر از گزارش دوران اوليه تاريخ اسماعيليان به شرح ادوار تاريخ اين فرقه بعد از دوره الموت پرداخته است. از مباحث ديگرى كه تحقيق حاضر را ارزنده جلوه مى دهد, گزارشى از وضعيت فعلى اسماعيليان است كه پيش از اين گمان برخى از محققان و شرق شناسان مبتنى بر انقراض اين فرقه بوده است. با اين حال, تحقيق دكتر دفترى داراى نواقصى بوده كه از جمله مى توان به جاى خالى بيان عقايد اساسى اسماعيليه و روايت باطنى و رمزى آنان از اصول دينى و شرح جهان شناسى باطنى اشاره كرد.
اين كتاب در هفت فصل تنظيم شده است كه توأم با ذكر نسب نامه و شجره امامان و داعيان اسماعيلى از ابتداى نضج آن تا زمان حاضر است.
فصل اول دربردارنده گزارشى از تحقيقات غربيان در مطالعات اسماعيلى است و چونان تبارشناسى كتاب حاضر به شمار مى رود. (ص٤٠ـ١)
منشأ و تحولات اوليه مذهب تشيع از دوران صدر اسلام تا انشعابات بعدى در فصل دوم به بحث گذاشته شده و عواملى كه موجب ظهور فرقه اسماعيلى گرديده بشرح گفته شده است. (ص١٠٨ـ٤١)
مؤلف برحسب طبقه بندى خاص خود مراحل مختلف تاريخ اسماعيليان را به بررسى كشيده و آنان را بر بنياد آميزه اى از ملاحظات زمانى, عقيدتى, جغرافيايى و نيز ادبى و مردمشناختى به پنج مرحله متمايز تقسيم كرده است. فصل سوم به بررسى اسماعيليه نخستين مربوط مى شود كه مرحله آغازين نهضت از قديمترين سرمنشأهاى ماقبل اسماعيلى يعنى نيمه قرن دوم تا تأسيس خلافت فاطمى در شمال آفريقا را دربر مى گيرد. (ص١٦٨ـ١٠٩)
اسماعيليه فاطمى يا دوره كلاسيك خلافت فاطمى, يعنى از سال ٢٩٧ تا زمان مرگ خليفه هشتم فاطمى و پديدار شدن شقاق مستعلى ـ نزارى در نهضت اسماعيلى در فصل چهارم بيان شده است. (ص١٦٩ـ٢٩٢)
فصل پنجم به بيان اسماعيليه مستعلوى يا مرحله تحول در يكى از دو شاخه عمده اين فرقه پرداخته و گزارشهاى مستندى از دوره هاى مقدماتى و تاريخى دو شاخه بعدى, يعنى حافظى و طيبى و نمايندگان فعلى آنان در فرقه هاى داوودى و سليمانى, در خود جاى داده است. (ص٢٩٣ـ٣٦٨)
اسماعيليه نزارى دوره الموت يا مرحله سنت نزارى از كيش اسماعيليان كه از حدود ٤٨٣ تا انهدام دولت نزارى در ايران به دست مغولان در ٦٥٤ امتداد داشته, در فصل ششم بررسى شده است. تلاشهاى حسن صباح و اعقاب او, شورشهاى اسماعيليان در دوران سلجوقيان و تحولاتى كه در معتقدات اسماعيلى بروز كرده از مباحث ديگر اين فصل است. (ص٣٦٩ـ٤٩٦)
فصل هفتم به بيان اسماعيليه نزارى بعد از الموت پرداخته و گستره اى تاريخى به فراغ نيمه دوم قرن هفتم تا زمان حاضر را دربر گرفته است. نويسنده معتقد است كه اين مرحله سه دوره متمايز را دربر مى گيرد: دوره مبهم آغازين بعد از دوره الموت (دوره معروف به انجدان) دوره جديد. تحولات جديد در اسماعيليه نزارى تحت زعامت آقاخانها و ارتباط آنان با برخى از طريقه هاى صوفيه از مباحث اين فصل است كه پيش از اين از ديد و قلم محققان به دور مانده بود. (ص٤٩٧ـ٦٢٤)
فهرست اصطلاحات, ياداشتهاى روشنگر مؤلف و كتابنامه هاى كتب فارسى و عربى به همراه كتابشناسى و نمايه موضوعى بر غناى كتاب حاضر افزوده و همان طور كه برخى از صاحبنظران گفته اند اين كتاب را به عنوان يك مرجع كلى و اثرى جامع و كامل درباره كل تاريخ پيچيده فرقه اسماعيليه در ميان آثار آكادميك جاى داده است. على عطائى كتابشناسى همدان . پرويز اذكائى. مركز مطالعات فرهنگى استاندارى همدان,١٣٧٤. ١٦«٣٦٨ص, وزيرى.
از مواردى كه براى تحقيقات روشمند لازم بوده و امروزه از اهميت ويژه اى برخوردار مى باشد, اطلاع از تحقيقات پيشين است كه محقق را در طى مراحل تحقيقى يارى نموده و ارزش آن را به مراتب بيشتر مى نمايد. كتابشناسيها عمدتاً به همين منظور تنظيم شده و از ابزارهاى اصلى در روند تحقيقات به شمار مى روند. به همين لحاظ تهيه كتابشناسى كارى به غايت مشقت بار بوده و توان خاصى را مى طلبد كه عشق و شور تحقيقى از آن عوامل مى باشد. كتابشناسى حاضر نيز با اين نگرش تدوين شده و همتى به بلنداى مؤلف آن را مى طلبيد كه با پشتكار و صرف نزديك به هفده سال از عمر خويش موفق به انجام آن شده است.
كتابشناسى همدان كه در زمينه كتابهاى چاپى پنجمين تأليف به شمار مى رود, از لحاظ روش محلى نبوده و فراتر از حد ملى و كشورى است و حاصل تجارب فنى سى ساله مؤلف را در رشته كتابشناسى عرضه مى نمايد.
اين كتابشناسى از پنج بخش كلى تشكيل شده است:
بخش يكم در بيان روشهاى كاربسته مؤلف مبتنى بر (فهرست عام) و (طبقات موضوعى) را تشكيل مى دهد; مراد از (فهرست عام) همان فهرست مؤلف در اصطلاح كتابدارى و فهرست نويسى است كه سياهه الفبائى از شناسه هاى پديد آوران يا اسامى مؤلفان آثار است. بنابه گفته مؤلف, فهرست مؤلف كتابشناسى همدان حاوى هزار شناسه مؤلف است كه هر شناسه با يك شماره مؤلف برحسب ترتيب الفبايى آنها طى يك نام نماو نام نامه از يك تا هزار شماره رديف نموده شده است.
مقصود از طبقه در (طبقات موضوعى) رده و مراد از اين عنوان رده بندى موضوعى است كه اصطلاحاً (فهرست رده بسته موضوعى) يا فهرست مطبق / رده اى يا فهرست موضوع گفته مى شود.
مؤلف سپس به توضيح مزاياى طبقات موضوعى پرداخته و نگرش اجمالى از تاريخ استفاده از اين روش را در ميان كتابشناسان آورده است. (ص٣ـ٢٩)
بخش دوم دربردارنده فهرست عام نويسندگان, به ترتيب الفبايى, است با كاوش در آثار و تأليفات چندين ساله هزار عنوان از نويسندگان را در خود جاى داده است. لازم به يادآورى است كه اين فهرست عام دربرگيرنده تأليفات مستقل, گزيده كتابها, مقالات به زبانهاى مختلف (فارسى, انگليسى و…) بوده كه حاكى از دقت نظر مؤلف مى باشد. (ص٣٣ـ ٢٠٨)
بخش سوم, همان طور كه مؤلف در مقدمه فنى (بخش اول) توضيح داده, طبقات مختلف را كه هماهنگ با رده بندى دانشهاى انسانى است در سيزده طبقه اصلى با فروعات آنها در خود جاى داده است; اين طبقات عبارتند از:
١. كليات مراجع ٢. اوضاع طبيعى ٣. جغرافياى انسانى ٤. جغرافياى تاريخى ٥. جغرافياى سياسى ٦. اقتصاديات ٧. اجتماعيات ٨. قوم شناسى ٩. باستان شناسى (ماقبل اسلامى) ١٠. آثار قديمه (دوره اسلامى) ١١. تاريخ سياسى ١٢. اعلام و رجال ١٣. مردم شناسى; اين طبقه بندى كه از نوع (رده بندى گسترش پذير) به شمار مى رود, بخش سوم كتاب را به خود اختصاص داده است. شايان يادآورى است كه در ذيل هر كدام از عناوين سيزده گانه, زمينه كلى و آمار اوليه هريك ذكر شده و سپس به تفكيك عناوين فرعى بر مبناى موضوعات علوم انسانى به طور دقيق كتابشناسى شده اند. (ص٢١١ـ٢٧٦)
مثلاً در جغرافياى انسانى بعد از كتابشناسى, زمينه قبلى (كلى), وضع مدنى همدان, اعم از تپه ها و ريخت شناسى و معمارى و مساجد و كتابخانه ها و… آورده شده و سپس وضع توابع (استان) همدان با زيرمجموعه فرهنگ آبادى ها و شهر مندرج گرديده است.
در بخش چهارم كه عنوان (فهرست پيوست) را دارد, نوشته هاى متفرقه و پايان نامه هاى تحصيلى درباره همدان جمع آورى شده است. دو عنوان (متفرقات نوشته هاى اشخاص و نهادها و ادارات دولتى) و (پايان نامه هاى (ليسانس) مدرسه عالى كشاورزى همدان) به همراه (فائتات) تشكيل دهنده اين بخش از كتابشناسى هستند. (ص٢٧٩ـ٣٠٥)
نامنامه الفبايى كتابشناسى همدان شامل نام كسان, جايها, موضوعات به همراه Author Index در بخش پنجم تنظيم شده است. (ص٣٠٩ـ٣٦٧)
كتابشناسى همدان به همت مركز مطالعات فرهنگى استاندارى همدان به چاپ رسيده و به عنوان منبعى آكادميك و اصيل در شناسايى استان همدان در ميان دانشوران و محققان كشور و در گستره اى فراتر, ايران شناسان خارجى, از اهميت ويژه اى برخوردار است, همچنين اين كتابشناسى, مى تواند به عنوان الگوى تحقيقاتى براى مناطق ديگر كشور قرار گيرد. على اصغر حقدار شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم. سيد جلال الدين آشتيانى. مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, چاپ چهارم, ١٣٧٥. ٩٩٨ص, وزيرى.
بخشى از حيات فكرى و معنوى تمدن اسلامى را مباحث عرفانى تشكيل مى دهد. حفظ و گسترش يافته هاى اشراقى عارفان, گذشته از مكتوبات و آثار قلمى, مديون پايمردى بزرگانى است كه با از خود گذشتگى و عشق و ايمان, نوشته هاى پيشينيان را به دوران معاصر منتقل كرده اند.
عرفان كه در شكل ابتدايى ميان صوفيه خانقاهى نضج يافته بود و بيشتر در عمل به دستورات اخلاقى و دينى خلاصه مى شد, در قرن هفتم به دست محيى الدين عربى به عنوان سير و سلوكى توأم با تأملات عقلى در شكل عرفان نظرى تكميل شد. اين جريان در اواخر حيات ابن عربى و به همت شاگردان وى, خصوصاً صدرالدين قونوى, رنگ تئوريك به خود گرفت, و درآميختگى با استدلالات فلسفى مدون شد.
تأمل در چگونگى گسترش افكار و تبيين آراى ابن عربى محتاج آشنايى و غور در مباحث عرفانى است كه در طى تاريخ چندين صد ساله آن فرزانگان نادرالوجودى به آن قلل راه يافته اند. بزرگانى چون صدرالدين شيرازى, حاج ملاهادى سبزوارى, حكيم قمشه اى و… از كسانى هستند كه در كنار تأملات فلسفى, از سير و سلوك عرفانى نيز بهره جسته و طريق خاصى را در ميان ديگر جريانات فكرى به وجود آورده اند. محور عمده در مسائل عرفانى بيشتر آثار و تأليفات ابن عربى و شارحان اوليه وى بوده كه از آن ميان شرح قيصرى بر فصوص الحكم از موقعيت ويژه اى برخوردار بوده است.
شرح قيصرى به سبب اينكه معضلات عرفانى را با زبان استدلالى بيان داشته, مقبوليت تعليمى يافته و تا زمان حاضر دايرمدار تعليم و تعلم افكار محيى الدين در عرفان نظرى قرار داشته است. در ميان حكماى معاصر كه رنج تحقيق در مباحث فلسفى و عرفانى را بر خود هموار كرده و با قبول مشقات توانفرسا, سعى در تعليم و تأليف مسائل عرفانى و فلسفه داشته اند, استاد سيد جلال الدين آشتيانى از موقعيت خاصى برخوردارند. ايشان با تتبعات خويش نقاط تاريك سير تاريخى فلسفه و عرفان, خصوصاً در چهارصد سال گذشته, را روشنايى بخشيده و راهگشاى آيندگان در پيگيرى مباحث عرفانى و فلسفى به شمار مى روند.
تحقيقات ارزنده اى چون احيا و تصحيح آثار صدرالدين شيرازى, آثار صدرالدين قونوى و ديگر بزرگان عرفان و فلسفه و باارزشتر از همه گردآورى مجلدات چهارگانه منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران از ميرداماد تا دوران معاصر كه با همكارى فيلسوف فرانسوى هانرى كربن به دو زبان فارسى و فرانسه در دهه هاى اخير به چاپ رسيده اند, حاكى از پشتكار و فعاليت خستگى ناپذير استاد آشتيانى و شايسته قدردانى است. (ر.ك: كتابشناسى آشتيانى, آينه پژوهش, ش٣٣). شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ابن عربى نيز از تاليفاتى است كه استاد با نگرش استدلالى و با احاطه به منابع دست اول عرفانى و حكمى در بيش از سى سال پيش به نگارش آن همت گماشته و دقايق ذوقى را به سبك ابن عربى مطرح نموده و به تبع محقق قيصرى متعرض مباحث عرفانى شده است.
اين مقدمه از دوازده فصل تشكيل شده است: فصل اول در وجود و بيان طريقه عرفان است كه با توضيحات شارح از سخنان فلاسفه مشاء و اشراق و تعبيرات حكمى وجود به لابشرط مقسمى ـ بشرط لا, به طرح مباحث الهيات عقلانى از قبيل اثبات واجب و صفات كماليه حق و… پرداخته است. (١١١ـ٢٣٤).
فصل دوم در اسماء و صفات حق و تجليات وجود مطلق از مظاهر خلقى و بيان صفات ايجابى و سلبى و جلالى و جمالى, و بيان مفاتيح غيب و شهادت از اسماء الهيه و بيان وجوه فرق بين اسماء ذات و صفات و افعال بوده و از سرّ دوام حكومت برخى از اسماء و انقطاع احكام برخى ديگر از اسما سخن گفته است. (ص٢٣٧ـ٣٢٩).
فصل سوم بحث به اعيان ثابته كشيده شده و نحوه تحقق اسماء و اعيان و ماهيت امكانيه و مظاهر خلقى در مقام ذات وجود حقى و نحوه ظهور اين حقايق از مقام ذات در احديث و واحديت و كيفيت ظهور حق در ملابس اعيان و اسماء بيان شده اند. مباحثى چون احكام وجود در مقام ظهور و خفاء و كيفيت مجعوليت و توضيح برگشت اعيان به اعتبار تعينات عدميه با تطبيقى كه از سوى شارح محترم در اين مباحث با فصول عرفانى علت و معلول كتاب اسفار اربعه انجام گرديده, از مسائل ديگر اين فصل است. (ص٣٣٣ـ٤٠٠).
بيان و شرح حقيقت جواهر و اعراض به شيوه عرفا و تطبيق آن بر مصطلحات فلسفى در فصل چهارم بيان شده است; محقق قيصرى در ضمن (تذنيب) در موارد ثلاث: وجوب, امكان و امتناع به طريقه اهل عرفان و برهان سخن گفته و به طور مختصر در خاتمه, مقام تعين و فرق آن با تميز و تشخص را به بحث گذارده است. (ص٤٠٣ـ٤٤٣).
فصل پنجم در بيان كليات از عوالم و حضرات خمس است كه از نظر عرفا, مظاهر وجودى محصور در آنها است; حكما و فلاسفه اين بحث را ذيل تقسيم وجود به واجب و ممكن و تقسيم ممكن به جواهر و اعراض و مجرد و مادى طرح كرده اند. بخش ديگرى از اين فصل اختصاص به بحث از انسان كامل و نحوه ظهور حقايق در آن دارد كه از مسائل محورى عرفان نظرى به شمار مى رود. تحقيق در بيان نسبت روح اعظم انسانى و مراتب وجودى از عقل اول تا آخرين مراتب نازل وجود و بيان وجوه فرق بين علم فعلى و انفعالى از مباحث ديگر اين فصل است. (ص٤٤٧ـ٤٧٩).
شرح عالم مثال و تحقيق از مراتب برزخ و بيان وجوه فرق برزخ نزولى و صعودى از مباحث فصل ششم است كه با براهين متعدد عقلى بر تجرد عالم مثال از سوى شارح محترم بر غناى آن افزوده شده و به مصاف ادله فلاسفه مشاء بر امتناع وجود مثالى رفته است. سخنان بزرگان عرفان, نظير محيى الدين و قونوى از منابع و مراجع اصلى شارح در طرح و حل اين معضل عقلانى است. (ص٤٨٣ـ٥٣٩).
محقق قيصرى در فصل هفتم و هشتم از مقدمه به بيان اقسام شهود و كشف و ذكر مراتب و مقامات در باب مكاشفه و بيان فرق الهام و ايحاء پرداخته و شارح محقق با افزودن بحث وحى و مرتبه نبوت و كيفيت احاطه نبى بر سر قدر و قضا و برخى ديگر از مسائل مربوط به اين مقام, به تكميل مبحث معرفت شناسانه عرفانى اقدام كرده است. (ص٥٤٣ ـ ٦٨١).
فصل نهم در بيان خلافت حقيقت محمديه است. سخن از خاتم ولايت كليه وجهات بشرى و احتياجات او به حسب وجود زمانى از مباحث محورى عرفان است كه محقق قيصرى به طرح آنها در اين فصل پرداخته و با توضيح اينكه بعد از انقطاع نبوت تشريعى, ولايت كليه نبى به اولياء خاص او منتقل شده, بحث ولايت را در صراط مستقيمى انداخته است. اين فصل همچنين (تنبيه) نافعى در بيان مظاهر جنت و نار در عوالم و نحوه خروج آدم(ع) از بهشت و بيان وجوه آن را در خود جاى داده است. وجوه فرق بين قيامت صغرى و كبرى با ذكر آياتى كه ناظر به بحث فرجام شناسى است, از مطالب ديگر اين فصل هستند. (ص٦٨٥ ـ ٧٨٤).
در فصل دهم محقق به بيان حقيقت روح اعظم و مراتب اسماء و صفات آن در عالم انسانى پرداخته و سخن از مظهريت حق از ربوبيت و به اعتبار جهت ارتباط به حق و انغمار در وجود مطلق و تعين در واحديت و فناء در احديت وجود, به ميان آورده است. ذكر مراتب وجودى انسان و بيان شيواى سرّ سعه قلب مومن و وجه تسميه آن به عرش رحمان از مطالب ديگر اين فصل است. (ص٧٨٧ـ٨٢٠).
فصل يازدهم متكفل بيان معاد ارواح و كيفيت رجوع موجودات به مقام باطن وجود و مرتبه احديث حق مطلق است. محقق قيصرى اين مباحث را به استناد آيات و اخبار متعددى, طرح كرده است. شارح محقق علاوه بر تشريح دقايق كلمات قيصرى, مطالب زيادى در بيان نحوه ظهور قيامت و انطفاء نور اجسام و اقسام فنا مطرح كرده است. (ص٨٢٣ ـ ٨٥١).
فصل دوازدهم نيز در بيان حقيقت نبوت و ولايت و رسالت بر شيوه عارفان