آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - ترجمان رنج - موحدى محمدرضا
ترجمان رنج
موحدى محمدرضا
شرح مثنوى معنوى مولوى, رينولد الين نيكلسون, ترجمه و تعليق: حسن لاهوتى, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, چاپ اول: تهران, ١٣٧٤, شش دفتر, صدويازده « ٢٣٢٢ص, وزيرى.
مثنوى را جهت آن نگفته ام تا حمايل كنند و تكرار كنند, بلكه تا زير پا نهند و بالاى آسمان روند كه مثنوى معراج حقايق است.*
مثنوى را بدان بيان لطيف
نغز شرحى گره گشا كردى
هر گره كِش به لفظ و معنى بود
به سر انگشتِ فكر واكردى
طبع و تصحيح و شرح آن نامه
هرچه كردى همه بجا كردى
شرقيان وامدارِ او بودند
تو مر آن وام را ادا كردى**
مثنوى در اصطلاحِ ادبا اطلاق مى شود بر اشعارى كه هر دو مصراع آن يك قافيه داشته و مجموع به حسب وزن متحد و از جهت رويّ مختلف باشد و اين گونه شعر از قديميترين عهد در زبان فارسى معمول بوده و از همان تاريخ كه شعر فارسى رواج گرفته, شعرا به مثنوى سرايى زبان گشوده اند; مانند كليله ودمنه رودكى و آفرين نامه ابوشكور, ولى امروز هرجا مثنوى گفته شود, بى اختيار مثنوى مولانا جلال الدين به خاطر مى گذرد.١
مثنوى معنوى جلال الدين مولوى, بزرگترين حماسه روحانى بشريّت است كه خداوند براى جاودانه كردن فرهنگ ايرانى, آن را به زبان پارسى هديه كرده است و هنوز بشريت در نخستين پله هاى شناخت اين اثر ژرف و بى همتاست.٢ مثنوى از نمونه هاى آشكار جود (بى علّت و بى رشوتِ) خداى وهاب است كه از سرِ (محضِ مهر و دادورى و رحمت) بر زمينيان فروريخته است و از همه بهره مندتر و مُنعَم تر, پارسى زبانند كه اين گنج شايگان را چنين رايگان به كف آورده اند و حيات معنوى شان را با آن طراوت و حلاوتِ بيشتر داده اند.٣
نردبان آسمان است اين كلام
هركه زين بر مى رود آيد به بام
نى به بام چرخ كو اخضر بود
بل به بامى كز فلك برتر بود
حكايت و شكايتى كه مولانا جلال الدين محمد مولوى بلخى رومى از زبان نى سرمى كند و تمام مثنوى جز تطويل و تمديد همان ابيات نخستين آن نيست, قصه جداييهاست; جدايى روح عارف كه داستان او پر از اسرار روحانى است و با آنچه در اين حكايت منعكس مى كند, آرزو دارد خود را از اين تبعيدگاه دنياى حسى به عالمى كه مبدأ و منشأ اوست برساند. مهجورى و مشتاقيِ او كه اسرار سرنوشت او و سير و سلوك اوست از اينجاست و شكايت و حكايتى كه از دورى نيستان ـ اقليم روح و قلمرو اسرار ـ سرمى كند نيز جز قصه اين فراق و اشتياق نيست. اين شور و درد را مولاناى روم هم در غزلهاى پرذوق و حال ديوان شمس به زبان عشق و شيدايى تقرير مى كند و هم در خود مثنوى ضمن دقايق معنوى به بيان مى آورد, و البته عمق و دقتى كه در اين گونه سخنان وى هست, چنان قوّت و صلابتى دارد كه فهم آن از عهده هركس برنمى آيد و بسا كه شور و غلبه آن درحدّ طاقت و حوصله اهل حس و خوكردگان به بحث عقل نظرى هم نيست.٤ بنابراين اگر در هر سال شرحى جامع و كامل بر اين كتاب نوشته شود, باز هم ميدان تحقيق همچنان باز است و تشنگان اين وادى, جوياى گزارشهاى بيشتر و بيشترند.٥ بازبودنِ ميدان تحقيق و نيز اشتياق مشتاقان تا به امروز موجب گشته تا شرحهاى گوناگون و با ديدگاههايى ناهمگون بر اين كتاب شريف نوشته شود. همچنين به دليل مشكلاتى كه در فهم مثنوى وجود داشته, گويا از همان زمان سرايش مثنوى, سخن از شرح ابيات مشكله به ميان آمده است.٦
دست نوشته هاى مثنوى گويا تا مدتى, محدود به همان حوزه آسياى صغير بوده و تا قرن نهم و عصر نورالدين عبدالرحمان جامى, در آثار شاعران و نويسندگان كمتر اشاره اى به مولانا و مثنوى مى توان يافت, و مناقب نامه ها و زندگى نامه هاى مولانا هم به دست كسانى چون افلاكى و سلطان ولد و در همان آسياى صغير نشر مى شده است.٧ امّا در قرن نهم, خواجه ابوالوفاء خوارزمى, مرشد صوفيان كبروى كه به مولانا اعتقاد دارد, شاگرد خود كمال الدين حسين خوارزمى را به تأليف شرحى بر مثنوى ترغيب مى كند. باز شاه قاسم انوار در همان قرن به مولانا ارادت مى ورزد و سرآمد شاعران آن قرن, نورالدين عبدالرحمان جامى در تفسير بر سر آغازِ مثنوى, منظومه اى مى سرايد, و شاه داعى شيرازى در عشق نامه اش از مثنوى نقل و اقتباس مى كند و در غزلهايش راه مولانا را در ديوان شمس پيش مى گيرد و مهمتر از آن شرحى يا حاشيه اى بر مثنوى مى نويسد كه به حاشيه شاه داعى معروف است. در اواخر قرن نهم ملاحسين واعظ كاشفى كه اديبِ پرمايه اى است, در لبّ لباب مثنوى, خلاصه اى از مباحث و انديشه هاى مولانا را با نظم مفيد و تازه اى عرضه مى كند.٨
امّا نخستين تفسير مشروح نيز در قرن نهم پديد آمده است. در سالهايى كه جامى هنوز جوان بود, كمال الدين حسين خوارزمى, شرحى بر مثنوى را آغاز كرد به نام جواهر الاسرار و زواهر الانوار, امّا فقط توانست شرح سه دفترِ مثنوى را بنويسد. خوارزمى شرح منظومى هم بر مثنوى نوشته است به نام كنوز الحقايق كه در جواهر الاسرار ابياتى از آن آورده, و پيداست كه تأليف آن پيش از جواهرالاسرار بوده است. در قرن يازدهم تفسيرهاى ديگرى بر مثنوى نوشته اند, كه از آن ميان دو تفسير سودمندتر و عالمانه تر است: يكى تفسير فاتح الابيات از اسماعيل دده يا اسماعيل انقروى, كه در آن علاوه بر تفسير تركى ابيات, انقروى كوشيده است كه متن درستى از مثنوى را هم با تفسير خود همراه كند. تفسير عالمانه ديگر لطايف معنوى از عبداللطيف عباسى است كه بر شرح ابيات مُشكل تكيه دارد, و آن هم با يك متن منقّح از مثنوى همراه است.
در قرن دوازدهم, اسرارالغيوب معروف به شرح خواجه ايّوب, شرح مثنوى ولى محمد اكبرآبادى و شرح عبدالعلى لكنهويى معروف به بحرالعلوم را بايد در شمار سودمندترين و مفصل ترين تفسيرهاى مثنوى دانست.
از ديگر تفسيرهاى مثنوى, شرحى است به نام شرح اسرار كه حاج ملاهادى سبزوارى در قرن سيزدهم هجرى, نوشته است. اين حكيم الهيِ عصر ناصرى, كوشيده است كه انديشه مولانا را با موازين حكمت و شريعت تفسير كند و در واقع مثنوى را چنان شرح كند كه بر آراء و نظريات حكما و بويژه صدرالدين شيرازى تطبيق كند.
همچنين بايد از المنهج القوى لطلاب المثنوى ياد كرد كه شرحى است به زبان عربى از يوسف احمد مولوى و مشتمل است بر تفسير تمامت ابيات مثنوى كه در سال ١٢٣٠هـ.ق به پايان رسيده است و در سال ١٢٨٩ در مصر چاپ شده است. نيز ترجمه عربى مثنوى به نام جواهر الآثار از عبدالعزيز صاحب الجواهر كه دانشگاه تهران آن را منتشر كرده است.
به طور كلى در همه تفسيرهاى مثنوى, يك مشكل بنيادى اين است كه مفسران, تفسير را براساس نسخه هاى موجود و دسترس نوشته اند و جز انقروى و عبداللطيف عباسى, ديگران در پى يك متن درست مثنوى نبوده اند و بيشتر آنها, كار تصحيح انتقادى متن را بيرون از مسؤوليت خود دانسته اند.٩
در روزگار ما, شناخت مولانا و مثنوى, بيش از همه و پيش از همه, مديون دو استادِ پرمايه و نامدار اين عصر, مرحوم بديع الزمان فروزانفر و مرحوم جلال الدين همايى است كه هر دو در آثار خود بسيارى از پرسشهاى مربوط به مولانا و آثار او را جواب داده اند, و استاد فروزانفر با تصحيح و نشر ديوان كبير شمس تبريزى و فيه مافيه, اين دو اثرِ مولانا را به صورتى درست و قابل فهم در اختيار مشتاقان نهادند و اگر مرگ بى هنگام, او را نبرده بود, در شرح مثنوى شريف مى توانست پاسخگوى همه مشكلات اين اثر عظيم نيز باشد. امّا از شرح مثنوى شريف تنها سه جلد (تفسير سه هزار و دوازده بيت مثنوى) منتشر شد و كار ناتمام ماند.
پس از مرحوم فروزانفر و همايى, در اين زمينه فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى از مرحوم استاد دكتر سيد صادق گوهرين, كتابها و مقالاتى متعدد و گوناگون دكتر عبدالحسين زرين كوب و بخصوص تحليل عالمانه مثنوى در سرّنى با حرمت بسيار قابل ذكر است, و تفسير وسيع و پرمحتواى شيخ محمدتقى جعفرى را نيز بايد در شمار كارهاى سودمند و موثّر دانست.١٠ همچنين بايد از همت والاى دكتر سيد جعفر شهيدى ياد كرد كه شرح ناتمام مرحوم فروزانفر را بر دفتر اوّل به انجام رسانيد و بر سر ادامه آن در دفترهاى ديگر است.
حكايت شرحها و حاشيه هايى كه در سده گذشته و به زبانهاى غير فارسى بر مثنوى شريف, نگاشته شده, خود چنان طولانى است كه با وجود كتابشناسيهاى مولانا (در تركيه و ايران), همچنان نيازمند تأليفى مستقل است. امّا از ميان آن همه, كار بزرگ نيكلسون, بى گمان بزرگترين و سنگينترين كار در زمينه بررسى ادب فارسى در مغرب زمين است.
او بجز تصحيح انتقادى مثنوى و ترجمه كامل انگليسى, دو جلد توضيح و تفسير درباره آيات و احاديث و سابقه حكايتها و شرح نكات و ابيات مبهم مثنوى دارد (ترجمه حاضر) كه حتى براى محققان بزرگ و سرشناس فارسى زبان هم به صورت مرجعى معتبر و بسيار مفيد قابل استفاده است. در اينجا بى مناسبت نيست كه شرحى مختصر از آثار علمى نيكلسون را از قلم دكتر شفيعى كدكنى نقل كنيم:
(رينولد الين نيكلسون (١٨٦٨ـ ١٩٤٥) استاد دانشگاه كمبريج, يكى از سه چهار مستشرق بزرگى است كه در طول تاريخ خاورشناسى جهان در باب تصوف اسلامى به تحقيقات و جستجوهاى طراز اوّل پرداخته اند و بى هيچ ترديدى بزرگترين مولوى شناس مغرب زمين است كه تحقيقات او در زبان انگليسى هنوز بى مانند است و قراين خارجى نشان مى دهد كه ديگر همتايى براى او در حوزه هاى خاورشناسى ظهور نخواهد كرد. بزرگترين كارهاى او در باب مولاناست, نخست تصحيح متن انتقادى مثنوى كه هنوز بهترين متن مثنوى است و ديگر ترجمه مثنوى به زبان انگليسى با دقت و وسواس و امانتى كه حيرت آور است و اين ترجمه يكى از بهترين راهنماها در فهم مثنوى مولاناست و از همه مهمتر, تفسير مثنوى است كه تمامى مثنوى مولانا را به زبان انگليسى شرح كرده و بى هيچ گمان بهترين شرحى است كه تاكنون در هر زبانى بر مثنوى نوشته شده است, زيرا به مصداق كل الصيد فى جوف الفرى, او همه شروح فارسى و عربى و تركى مثنوى را ساليان دراز مورد مطالعه قرار داده و با فرهنگ عظيم و گسترده اى كه در قلمرو مطالعات اسلامى و متون عرفانى داشته و با استفاده از همه تحقيقات موجود در شرق و غرب اين شرح را نگاشته است. تنها شرحى كه با اين شرح مى توان مورد مقايسه قرار گيرد شرح مثنوى شريف از شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر است كه متأسفانه ناقص است و كمتر از يك ششم مثنوى مولانا را شامل مى شود.
ديگر از كارهاى نيكلسون, ترجمه منتخبى از غزليات شمس تبريز١١ است; ترجمه اى دلكش و زنده و جذّاب به زبان انگليسى كه مهمترين دريچه آشنايى جهانيان با غزلهاى مولاناست كه اگرچه به لحاظ مسأله انتساب, بعضى از آن غزلها, از آنِ مولانا نيست (نيكلسون چاپهاى هند را در آن روزگار در اختيار داشته) امّا ترجمه موفقى بوده است و با اينكه در اواخر قرن نوزده اين كار را انجام داده, هنوز هم بهترين ترجمه غزليات شمس در زبانهاى فرنگى است. ترجمه غزليات شمس از كارهاى دوران جوانى و آغاز كار وى بوده است. ديگر از كارهاى او در زمينه ادبيات عرفانى اسلامى, تصحيح كتاب اللمع ابونصر سراج طوسى است و نيز تصحيح تذكرة الاولياء عطار و ترجمه كشف المحجوب هجويرى به زبان انگليسى و ترجمه ترجمان الاشواق محى الدين بن عربى به زبان انگليسى. نيكلسون در زمينه مباحث تصوّف دو كتاب معروف ديگر نيز دارد به نامهاى مطالعات در تصوّف اسلامى و عرفاى اسلام. از كارهاى مهم او در زمينه مطالعات شرقى تاريخ ادبيات عرب است كه از معروفترين كتابها درين زمينه به شمار مى رود. كتابى با عنوان مطالعات در شعر اسلامى نيز دارد. وى همچنين منتخبى از چند قطعه كوتاه مثنوى و دو سه غزل مولانا را با مقدمه اى در باب مولوى چاپ كرده با عنوان: رومى, شاعر و عارف كه كتابى است براى خوانندگان غربى و براى آشنايى مختصر آنان با مولانا و همين قطعات و متن انگليسيِ ترجمه نيكلسون و حواشى آنها را دانشمند محترم آقاى اوانس اوانسيان با عنوان مقدمه رومى و تفسير مثنوى معنوى به فارسى ترجمه و تنظيم كرده اند كه غالباً سبب مى شود خوانندگان فارسى زبان تصور كنند تفسير نيكلسون بر مثنوى عبارت از همان چند يادداشت مختصر و همان قطعات كوتاه است, حال آنكه تفسير مثنويِ او, چنانكه پيش از اين ياد كرديم, كارى است عظيم و در دو مجلّد بزرگ.)١٢
مترجم كتاب نيز در معرفى اين شرح چنين مرقوم داشته اند كه:
(متن انگليسى مثنوى معنوى بى شك يكى از شاهكارهاى بزرگ و كم نظير ترجمه در عالم ادب است كه نشان از نهايت ذوق و قريحه, كمال علمى, پختگى فكرى, انسجام كلام و عشق و علاقه پرشور نيكلسون به ادب فارسى و تصوف اسلامى دارد….
شرح نيكلسون بر مثنوى مانند اكثر شروح فارسى, تركى و عربى, توضيح معضلات ابيات مثنوى از راهِ مراجعه به مآخذ و منابعى است كه مولانا در سرودن مثنوى معنويِ خود از آن سودجسته است. وى برخلاف انقروى كه يك يك ابيات را به تركى ترجمه كرده و بلافاصله بعد از ترجمه هر بيت توضيحات لازم آن را آورده, اين دو بخش يعنى ترجمه و تفسير را از هم جدا كرده و كوشيده است تا ضمن شرح معضلات مثنوى, منابع و مآخذ سخنان مولانا را نشان دهد و اشارات به كلام قرآن, احاديث نبوى, روايات و اخبار, واقعيات تاريخى, حكايات, امثال و حكم, مجازها و استعاره هاى شعرى و غير آن را كه در مثنوى بسيار فراوان است, توضيح دهد و به اين ترتيب مشكلات را از پيش پاى خواننده اهل تحقيق بردارد و پرده هاى ابهام را بدرد و اسرار را هويدا سازد. در اين باره بجرئت مى توان گفت كمتر دقيقه اى است كه از نظر تيزبين او گريخته باشد. وى براى بيان اين نكات ظريف به بسيارى متون كهن مراجعه كرده و كوشيده است… اصطلاحات و مفاهيم فلسفى و عرفانى را مطابق اصيل ترين منابع توضيح دهد…)١٣
ترجمه اين اثر نفيس نيز ـ كه پس از نيم قرن انتظار, چشم جويندگان را روشن كرده است ـ از نفاست بى بهره نيست و بى شبهه در شمار آثار ماندگار اين مترجم بخت يار خواهد ماند. استاد لاهوتى كه پيش از اين اثر, مهارتش را در ترجمه اثر پرمايه خانم آنِ مارى شيمل١٤ ديده بوديم, اينك حاصل رنج هفت ساله خود را در ترجمه شرح بى بديل نيكلسون, فراروى مشتاقان قرار داده است. مترجم محترم در مقدمه كتاب (صفحه صدوشش) مى نويسد: (ترجمه متن انگليسي… مستلزم آن بود كه به منابع اصلى مورد استفاده نيكلسون, لااقل تا آنجا دسترسى پيدا كنم كه بتوانم علاوه بر معادلهاى درست و مأنوس الفاظ و تعبيرات و اصطلاحات عرفانى و فلسفى, عين نقل قولهاى مستقيم را نيز بيابيم و در متن فارسى بگنجانيم. اين دو نكته بسيار مهم ـ معادل گزينى و يافتن نقل قولهاى فارسى و عربيِ منظوم و منثور كوتاه و بلند, از آيات قرآنى و احاديث مأثوره گرفته تا سخنان مشايخ و امثال سائره و نظاير آن ـ مرا با كارى تحقيقى روبرو ساخت كه ترجمه اين اثر سترگِ علمى بدون آن امكانپذير نبود.) بارى به تعبير استاد سيد جلال الدين آشتيانى, سنگينى كار و تعليقات مفصل آقاى لاهوتى بر هر دفتر, حاكى از دقّت توأم با صبر و حوصله و زحمت و رنجى است كه وى با كمال اشتياق بر خود هموار كرده است.
در خاتمه اين مقال ضمن پاسداشت رنجى كه او برده است و گنجى كه او به خواننده فارسى زبان ارزانى داشته است, چند نكته كوتاه را صرفاً جهت هرچه پيراسته تر شدن اين اثر عظيم يادآور مى شويم.
در چنين كارهاى سترگى بايسته است كه پيش از ويرايش متن مترجَم, حتماً در يك و يا حتّى دو مرحله, دست نوشت با متن اصلى (انگليسى) مقابله شود تا درصدِ خطاهاى احتماليِ مترجم هرچه كمتر شود. به نظر مى رسد كه كتاب حاضر ـ شايد به دليل شتابى كه مترجم و ويراستار براى ارائه آن به ناشر داشته اند ـ تنها يك بار ويرايش شده است و فرصتِ بازنگرى و مقابله با متن اصلى (توسط استادى ديگر) به دست نيامده است. نگارنده با وجود اينكه متن اصلى را در دسترس نداشت, بخشهايى از مقدمه و نى نامه ترجمه حاضر را با ترجمه اى كه سالها پيش از اين, توسط دكتر جواد سلماسى زاده به چاپ رسيده بود١٥ [اگرچه لبريز از خبط و خطاهاى ترجمه اى, ويرايشى, چاپى و… است], مقايسه كرد و در همان صفحه هاى آغازين, مواردى را ديد كه ممكن است خواننده را حتى نسبت به صحّت ديگر بخشهاى ترجمه به ترديد وادارد. براى نمونه تنها به دو مورد اشاره مى كنيم و براى اينكه خواننده محترم فرصتِ مقايسه داشته باشد, همان دو مورد را نيز از ترجمه دكتر سلماسى زاده, نقل مى كنيم.
ص١١, سطر١٣: (الفقه الاكبر عنوان دو رشته از عقايد دينيِ بسيار مختصرى است كه نادرست به ابوحنيفه نسبت داده اند و…)
سلماسى زاده: (عنوان فقه الاكبر به كتاب كوچك و كم حجم ابوحنيفه اطلاق گرديده است كه در اينجا منشأ اشتباه نيز شده است.)١٦
ص١٢, سطر٣: (ابناء هذا السبيل, صوفيانى كه در طريق الى اللّه هنوز سالك راه اند و هنوز به كمال نرسيده اند. موافق قول فاتح مگر گمان بريم كه شاعر به درويشان طريقه مولويّه مى انديشد.)
سلماسى زاده: (ابناء هذا السبيل: به پشمينه پوشانى كه در حال سلوك هستند و هنوز در طيّ طريق به سرحدّ كمال نرسيده اند, اطلاق مى شود. در اين مورد با كتاب فاتح الابيات همداستانيم كه شايد منظورش سالكان طريقه مولويّه باشد.)١٧
همچنين اگر ويراستارى جز جناب خرمشاهى, عهده دار ويرايش اين ترجمه بود, شايد بسيارى از كاستيهاى نگارشى آن را ناديده مى گرفتيم, امّا…!
ر.ك: صفحه صدوهفت, سطر آخر: (برخى ديگر از آثار او هنوز فارسى ترجمه نشده است كه خود ارجاعات وى را از اين آثار به فارسى برگرداندم…)
ص١٦, سطر اوّل: الربانيين, مردان حق, رجال الله, قش (١٢٥, ٦ح) آنان را صعلماء حكماء متخلّقين باخلاق الحقّش توصيف مى كند. (دلهاى آن بر دلهاى انبياست) و…
[سلماسى زاده: دل آنان بمثابه دل پيامبران مى باشد.]
در صفحه ١٩, آيا به جاى اين عبارت: (بسيارى از صوفيان به روش نو افلاطونيان, نظام هستى را سلسله صوادرى مى دانند از حق تعالي…) مترجم نمى توانست فى المثل بنويسد:… نظام هستى را سلسله اى از تجلّيِ حق تعالى مى دانند…؟
باز به اين عبارت نگاه كنيد: (به روشنى مى توان حدس زدكه مقدار جاى لازم براى چهار دفتر مثنوى از حدى كه دو دفتر نخستين در آن شرح شده است خيلى افزون تر نخواهد بود.)
بروشنى مى توان حدس زد كه ذوق سليمِ جناب خرمشاهى اين نثر را برازنده اثر سترگِ نيكلسون نمى داند و شامّه قويّ ايشان بوى ترجمه را از لابلاى كلمات اين نثر بخوبى استشمام مى كند. البته اگر بنا باشد كه به شيوه مترجم فاضل, به مدّاقه هاى باريك بينانه, ولى مفيد بپردازيم,١٨ جاى سخن فراوان است; امّا تنها به اين اميد كه اين ترجمه در ويرايش دوّم, هرچه منزّهتر گردد, به دو مورد از مواردى كه بگمان ناشى از سهوِ مترجم است, اشاره مى كنيم.
مترجم در صفحه صد از مقدمه خود مى نويسد: (نيكلسون در سال ١٩٠١ كه سى وپنج ساله بود به كار تدريس زبان و ادبيات فارسى در دانشگاه لندن مشغول شد…) همانگونه كه در پاورقى همين صفحه نيز آمده, اگر ولادت نيكلسون به سال ١٨٦٨ بوده باشد, يا بايد گفت در سال ١٩٠١ سى وهفت ساله بوده و يا آنكه تاريخ ١٩٠٣ را بپذيريم.
همچنين در صفحه١٥, نام ابوعبدالله بابويى شيرازى,١٩ چنين ضبط شده: عبدالله بايونى شيرازى.
شايسته آن مى بود كه مترجم محترم, در مقدمه كتاب خود, اشاره اى نيز به ترجمه دكتر سلماسى زاده مى كرد تا ـ با علم به نقصان كمّى و كيفيِ آن ـ حرمتِ فضلِ تقدّمِ او را پاس داشته باشد.
در پايان, تذكار اين نكته را بر خود فرض مى دانم كه وجود چند سهوالقلم و يا شتابزدگى, در اثرى با حجم ٢٥٠٠ صفحه, با همه دقّتها و تلاشها, نه تنها اجتناب ناپذير كه با توجّه به امكانات و مشكلات موجود, كاملاً طبيعى است. با اين همه, انتظار مى رود كه محققان و مترجمان دلسوزِ اين ديار, به قصد هرچه كاملتر كردن و بى عيب ساختن اين ترجمه ـ آن هم نه تنها به عنوان خدمتى به جناب لاهوتى, كه به انگيزه خدمتى به فرهنگ عرفانى و ميراث اسلامى اين مرز و بوم ـ اين ترجمه را در مطالعه گيرند و در بهبود آن بكوشند. اندك جسارت ورزيهايى نيز كه نويسنده اين مقاله مرتكب شد, تنها با همان انگيزه بود ولاغير.پاورقي:
* مولانا جلال الدين محمد بلخى, مكتوبات (به نقل از: دكتر عبدالحسين زرين كوب, بحر در كوزه, ص١٨).
** اين ابيات برگرفته از قصيده اى است كه مرحوم فروزانفر در رثاى استاد نيكلسون سروده است. ر.ك: استاد بديع الزمان فروزانفر, مجموعه مقالات و اشعار (با مقدمه دكتر زرين كوب و كوششِ عنايت الله مجيدى) كتابفروشى دهخدا, ص٢٣٧.
١. بديع الزمان فروزانفر, رساله در تحقيق احوال و زندگانى مولانا جلال الدين محمد مولوى, چاپ اول: تهران, چاپخانه مجلس, ١٣١٥, ص١٦٨.
٢. نقل از تقريظ دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى بر: كريم زمانى, شرح جامع مثنوى معنوى, ص١٥.
٣. نقل از تقريظ دكتر عبدالكريم سروش بر: كريم زمانى, شرح جامع مثنوى معنوى, ص١٤.
٤.عبدالحسين زرين كوب, بحر در كوزه, ص٤٥٨.
٥.مأخذ شماره دو.
٦.مولانا خود نقل مى كند كه يكى از مريدان از او مى پرسد كه معنى اين بيت چيست كه مى گويد:
اى برادر تو همان انديشه اى
مابقى تو استخوان و ريشه اى
و مولانا در پاسخ او مى گويد: تو به اين معنى نظر كن كه همان انديشه, اشارت به آن انديشه مخصوص است, و آن را با انديشه عبارت كرديم جهت توسّع. امّا فى الحقيقه آن انديشه نيست و اگر هست اين جنس انديشه نيست كه مردم فهم كرده اند, ما را غرض اين معنى بود از لفظ انديشه.)
٧. ر.ك: دكتر عبدالحسين زرين كوب, سرّنى (نقد و شرح تحليلى و تطبيقى مثنوى), ج٢, ص٧٦٦ـ٧٧٠.
٨. دكتر محمد استعلامى, شرح مثنوى, صفحه هشتاد وسه و هشتاد وچهار (از مقدمه).
٩. همان مأخذ و نيز ر.ك: بديع الزمان فروزانفر, شرح مثنوى شريف, صفحه دوازده و سيزده.
١٠. مأخذ شماره هشت.
١١. رينولد,. ا. نيكلسون, قحط خورشيد (برگزيده اشعار ديوان شمس تبريز), به اهتمام مجيد روشنگر, چاپ اول: تهران, انتشارات مرواريد, ١٣٥٨.
١٢. رينولد. ا. نيكلسون, تصوف اسلامى و رابطه انسان و خدا, ترجمه و حواشى به قلم محمدرضا شفيعى كدكنى, چاپ اول: انتشارات توس, ص هفده تا نوزده.
١٣. رينولد. الين نيكلسون, شرح مثنوى معنوى مولوى (دفتر اوّل), صفحه صدوچهار (از مقدمه مترجم).
١٤. آنِ مارى شيمل, شكوه شمس (بررسى افكار و آثار مولوى), ترجمه حسن لاهوتى, تهران ١٣٦٧.
١٥. ر.ك: دكتر جواد سلماسى زاده, تفسير مثنوى مولوى (براساس تفسير رينولد الين نيكلسون وفاتح الابيات و روح المثنوى), ناشر: مؤلف, چاپ اول: ١٣٦٩.
١٦. همان, ج١, ص٣١.
١٧. همان, ج١, ص٣٣.
١٨. ر.ك: آينه پژوهش, شماره٣٥, ص٢٨ـ٤٠. مقاله حسن لاهوتى با عنوان (سهل انگارى و شتابكارى در ترجمه).
١٩. عبدالرحمن جامى, نفحات الانس من حضرات القُدس, مقدمه, تصحيح و تعليقات: دكتر محمود عابدى, مؤسسه اطلاعات, چاپ دوم, ١٣٧٣, ص٣٢٥ و ٨١٥.