آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - مقدمه اى بر تاريخنگارى ابن اثير - ناصرى طاهرى عبدالله
مقدمه اى بر تاريخنگارى ابن اثير
ناصرى طاهرى عبدالله
عزالدين ابوالحسن على بن ابى الكرم محمدبن محمد عبدالكريم بن عبدالواحد شيبانى جزرى، معروف به ابن الاثير، در سال ٥٥٥ هجرى در جزيره ابن عمر١ ديده به جهان گشود. پدرش از كارگزاران دولت اتابكه موصل در حكومت عمادالدين زنكى٢، علاوه بر سمت دولتى به تجارت نيز مشغول بود٣.
خانواده او از ثروتمندان آن روزگار بودند. او در التاريخ الباهر فى الدولة الاتابكية بالموصل بر تملك باغهايى در روستاى عقيمه در حومه زادگاهش و نيز تملك روستاى قصر حرب٤ در نزديكى موصل اشارتى دارد.٥
ايشان سه برادر بودند؛ هر سه ملقب به ابن اثير: برادر بزرگتر مجدالدين ابن اثير (م٦٠٦ق) متخصص در علوم دينى٦، ميانه آنها عزالدين ابن اثير (مورخ معروف و متوفى ٦٣٠ق)٧ و برادر كوچكتر ضياءالدين ابن اثير (م٦٣٧ق)٨ از مشاهير ادب عرب و صاحب كتاب معروف المثل السائر فى ادب الكاتب و الشاعر مى باشند.
دو برادر بزرگتر و كوچكتر از خادمين دربار و دولتمردان اتابكه زنكى و ايوبى بودند. امّا ابن اثير خود به خدمات دولتى وارد نشد و به تاريخنگارى روى آورد. ابن عماد حنبلى او را مورّخ، اديب و نسّابه معرفى كرده است.٩
ابن خلّكان درباره او مى نويسد: (مردى كامل در فضايل مكارم اخلاق و متواضع… حافظ تاريخ متقدمين و متأخرين و آشناى با انساب عرب واخبار ايشان بود…١٠)
قفطى ـ كه معاصر اوست ـ او را متهم مى كند و مى نويسد هنگامى كه ياقوت حموى كتب و اوراق خود را قبل از وفات به او سپرد تا بنا به وصيتش وقف كند، در آنها تصرف كرد و برخى را به منظور وقف به بغداد فرستاد و بعضى از اوراق را نزد خود نگه داشت.١١
ابن اثير در نيمه دوّم قرن ششم و ثلث اول قرن هفتم زندگى كرد. حيات او، كه معاصر با پنج تن از خلفاى بنى عباس بود،١٢ بحرانهاى سياسى متعددى را در برمى گرفت كه مهمترين آنها افول دولت سلجوقى، انقراض فاطميان به دست صلاح الدين ايوبى، تعرض صليبيها به صفحات شرقى مديترانه و ورود مغول به جهان اسلام بود. به علاوه جريانهاى فكرى متعدد كه با يكديگر نزاع داشتند و نيز بحرانهاى اقتصادى در آن روزگار، نابسامانى جامعه ابن اثير را مضاعف مى كرد.١٣
آنچه وى بر جاى گذاشته عبارتست از: ١. اللباب فى تهذيب الانساب؛ ٢. اسدالغابة فى معرفة الصحابة؛ ٣. التاريخ الباهر فى الدولة الاتابكيه؛ ٤. الكامل فى التاريخ.١٤
از كتب مذكور ابن اثير در مى يابيم كه او به رشته هاى مختلف تاريخنگارى، مانند تاريخ عمومى (الكامل)، شرح حالنويسى (اسدالغابة…)، نسبنگارى (اللباب…) و تاريخ اختصاصى (الباهر…) توجه داشته و اين خود يكى از محاسن اين مورّخ مسلمان است. و بديهى است اين ويژگى و تسلط او بر انساب و شرح احوال در مكتب تاريخيش مؤثر افتاده است.١٥ اللباب فى تهذيب الانساب
ابن اثير در اين كتاب الانساب سمعانى ١٦ را تهذيب كرده و همان گونه كه خود گفته است، ضمن تلخيص آن، اغلاط آن را نيز تصحيح كرده است.١٧ اسدالغابة فى معرفة الصحابة
همان گونه كه پيداست اين اثر شامل شرح حال صحابه پيامبر است و بنا به گفته او، اقوال ديگر شرح حالنويسان صحابه، مانند ابن منده اصفهانى١٨ و ابن عبدالبر قرطبى١٩ را جمع كرده است. التاريخ الباهر فى الدولة الاتابكية
تاريخ اختصاصى ابن اثير كه در مورد حكومت عمادالدين زنكى، مؤسس سلسله اتابكه موصل و جانشينان او نوشته شده، حاوى مطالب عمده درباره جنگهاى صليبى است.
شايان ذكر است تفاوت اين تاريخ با تاريخ عمومى او (الكامل) علاوه بر اين كه بتفصيل احوال دولت اتابكه موصل را بيان كرده، بانثر مسجّعى آن را پرداخته و به علاوه ضرب المثلها و اشعار فراوانى را به كار برده است. اما مسأله قابل توجه اينكه تاريخ برخى از حوادث بين الكامل و الباهر متفاوت است٢٠.
مصادر اساسى اين كتاب رواياتى است كه از پدرش شنيده. او مى گويد: (و نقلت اكثره عن والدى رحمه الله تعالي…٢١) (بيشتر اين كتاب را از پدرم نقل كرده ام.) و نيز تاريخ دمشق ابن عساكر٢٢، اخبار حلب ابن عديم٢٣ و برخى از مصنفات عمادالدين كاتب اصفهانى،٢٤ از ديگر مصادر ابن اثير است. الكامل فى التاريخ
كتاب مزبور مهمترين اثر ابن اثير است. تاش كبرى زاده در مفتاح السعادة و مصباح السيادة آن را كتابى خوب و مناسب توصيف كرده است.٢٥ ابن حجر عسقلانى مى نويسد: (الكامل بهترين تاريخها در ضبط روشن و مشخص رويدادهاست. به طور كلى شنونده اين احساس را دارد كه هنگام روى دادن وقايع حاضر است. به علاوه بخوبى تنظيم و ماهرانه نوشته شده است.٢٦) همچنين كلود كاهن از آن به عنوان شاهكار تمامى تاريخنگاران اعراب ياد كرده است.٢٧
قرون پنجم تا هفتم هجرى، دوره شكوفايى تاريخنگارى در شرق اسلام است.٢٨ علل اين شكوفايى را مى توان چنين برشمرد:
١. آشنايى مورخين با علوم متعدد.
٢. سير و سياحت مورخين و گردش در مناطق مختلف و خصوصاً بغداد كه با توجه به موقعيت سياسى و دينى و علمى به عنوان مركز عالم اسلام و مركز تدوين تاريخ اسلام تلقى مى شد و اين موضوع خود سبب مى شد تا مراودت مورخين و تبادل نظر آنها بيشتر شود.
٣. در اين دوره به علت دو حادثه بزرگ، جنگهاى صليبى و حمله مغول، مورخين حوزه شرق اسلامى دچار يك تحول عميق روحى و سياسى شدند؛ لذا در ابتداى اين دوره مسعودى را شاهديم و در انتها ابن اثير را؛ آنچه به عنوان مشخصات شيوه تاريخنگارى ابن اثير مى توان برشمرد، اين است:
١. ايجاد توازن در حجم اخبار شرق و غرب و دولتهاى مختلف: قبل از قرن هفتم هجرى در منابع تاريخى شرق چيزى بتفصيل از مغرب اسلامى يافت نمى شود و آنچه باختصار آمده، برگرفته از تاريخ طبرى، يا به قول كلود كاهن برگرفته از تاريخ مفقود شده ابن شداد بوده است.٢٩
ابن اثير را بايد مبتكر توازن در تاريخنگارى شرق وغرب پنداشت، اگرچه خلف او ابن خلدون، به اين مهم بيشتر توجه كرده است.
ابن اثير در مقدمه الكامل مى گويد: (مورخ شرقى به اخبار مغرب بى توجهى كرده و مورخ مغربى به حوادث مشرق اسلام، لذا خواننده و پژوهشگر اگر بخواهد تاريخى را مطالعه كند، كتب متعددى را بايستى طالب كند، و من چون اين گونه نديدم، درصدد تأليف تاريخ جامع شرق و غرب از اول زمان تا روزگار خود برآمدم٣٠). و يقيناً با اين انگيزه بود كه عنوان الكامل فى التاريخ را براى كتاب خود برگزيد.
٢. دقت در برگزيدن اخبار و روايات: كم نيستند تاريخنگاران قديم و جديد كه متون خود را از داستانهاى جعلى و اساطير پر كرده اند. مطالبى كه عقل سليم آن را انكار مى كند. ابن اثير تا حدود زيادى از اين ويژگى مبراست و با بصيرت و دقت اخبار را بيان مى كند و همان طور كه خود مى گويد، اين گونه نيست: (كالخابط فى ظلماء الليالى، و لا لمن يجمع الحصباء و اللآلى)٣١. اين مطلب گفتنى است كه على رغم اين نظر و ادّعا، آن بخش الكامل كه بر تاريخ طبرى مستند است، مانند نوشته طبرى، متأثر از ساخته هاى امثال سيف بن عمر تميمى است.٣٢
٣. تاريخنگارى بر حسب زمان (حوليات): پر واضح است كه ابن اثير حوادث تا آغاز قرن چهارم را از تاريخ طبرى، كه تاريخ سالنگارى است،٣٣ برگرفته؛ با اين تفاوت كه در هر حادثه به ذكر يك خبر صحيحتر و دقيقتر بسنده كرده و در برخى موارد چند خبر را نقل كرده است. بديهى است كه او همانند طبرى از سطح سالنگارى و وقايعنگارى فراتر نرفته است.
٤. توجه به حوادث معاصر خويش: ابن اثير با نزديك شدن به عصر خويش حوادث تاريخى را بتفصيل در (الكامل) بيان مى كند؛ مانند هجوم مغول به سرزمينهاى اسلامى. اين ويژگى را در مورد طبرى كمتر و ضعيفتر مى بينيم.
٥. ابن اثير بر خلاف بسيارى از مورخين، مانند ابن مسكويه و مسعودى، كه به مسائل جغرافيايى و اخبار سرزمينها توجه دارند، چنين عنايتى را ندارند.
٦. ابن اثير نسبت به تاريخ و رجال شيعه و نهضتهاى اسلامى منصف است، برخلاف طبرى، يافعى٣٤، ذهبى ٣٥ و امثال آنان. مثلاً طبرى كه معاصر دولت علويا ن طبرستان است و حق بود كه بتفصيل تاريخ اين دوره را مى پرداخت، بسيار مختصر و محدود به آن اشاره كرده و در اين مختصر حق را نيز ناديده گرفته است. امّا ابن اثير در مورد حسن بن زيد علوى مى گويد: (حسن بن زيد كان متواضعاً لله).٣٦ و يا ناصر كبير علوى معروف به اطروش را عادل بى همتا و بى بديل مى داند.٣٧ و در مورد معزالدوله ديلمى به هنگام ورود به مقر دولت خود نوشته است: (نادى فى الناس بالامان و بث العدل).٣٨ يعنى او نداى امنيت و عدالتخواهى داد. امّا طبرى نهضتهاى اسلامى را كه در عصر او فراگير بوده به عنوان عامل متزلزل كننده اركان حكومت معرفى مى كند و به برخى، مانند نهضت صاحب الزنج، عنوان فسق و جنايت داده است.٣٩ همين طور در مورد شهادت امام رضا ـ ع ـ كه طبرى آن را مرگ طبيعى به سبب كثرت تناول انگور دانسته،٤٠ ابن الاثير ضمن درود بر امام معتقد است كه حضرت مسموم شده است.٤١
هر چند ابن اثير حوداث تا سال ٣٠١ هجرى را از طبرى گرفته٤٢، امّا مواردى متنوع و متعدد و در عين حال متفاوت با قول طبرى تا زمان ٣٠١ هجرى در تاريخ الكامل يافت مى شود؛ خصوصاً در اعلام و اماكن. به عنوان مثال در نهضت صاحب الزنج با اين تفاوتها روبرو مى شويم: وقتى زنگيان از بصره عازم بغداد مى شوند، طبرى از منطقه اى به نام هورو كارگزار آن به نام عمرو بن عمار سخن مى گويد،٤٣ و ابن اثير از بطيحه و كارگزارى به نام عميد بن عماره.٤٤ در ادامه مطلب بعد از مراجعت از بغداد و سفر به بصره، طبرى نقل مى كند كه جماعتى با صاحب الزنج بودند، از جمله على ابن آبّان كه اين فرد بنا به قول طبرى و ابن اثير در بصره به صاحب الزنج پيوسته بود.٤٥ امّا طبرى در يك صفحه بعد مى نويسد كه ابن آبّان در مدينة السلام (بغداد) به صاحب الزنج پيوسته است. (اين گونه مطالب در تاريخ طبرى فراوان است و دليلى است بر تكيه بى حد و حصر طبرى بر روايت و پرهيز از نقد و تفحص).
طبرى و ابن اثير اخبار درگيرى صاحب الزنج در ابلّه٤٦ و آبادان (عبادان) و اهواز را مشابه هم نقل كرده اند، جز اينكه تفاوت هميشگى اختصار و تفصيل مشهود است.
در جنگ زنگيان با اهوازيان طبرى از والى شهر به نام اصغجون و ابن اثير از اصعجور نام مى برد. ضمناً محل درگيرى دو سپاه را طبرى دستماران و ابن الاثير دستميسان ذكر كرده است.٤٧ با مراجعه به كتب فتوح البلدان بلاذرى، احسن التقاسيم مقدسى، صورة الارض ابن حوقل، اعلاق النفيسة ابن رسته و البلدان يعقوبى از ضبط طبرى سخنى نيست و ضبط ابن اثير كه همان دشت ميشان (دشت آزادگان كنونى) مى باشد صحيح است.
طبرى در حوادث سال ٢٦٤ هجرى از منطقه اى به نام مازروان نام مى برد، در حالى كه ابن اثير مازوران ثبت كردهاست.٤٨ در سال ٢٦٧ قمرى به هنگام درگيرى موفق خليفه عباسى با صاحب الزنج در واسط، طبرى از نهرسندان٤٩ سخن مى گويد و ابن اثير آن را به شداد ثبت كرده است.٥٠
در بخش دوم الكامل (بعد از ٣٠١هـ) ابن اثير به آثار عمادالدين كاتب اصفهانى، خصوصاً البرق الشامى، تكيه مى كند. نتيجه:
١. هر چند ابن اثير مانند مقتداى خويش طبرى، هم وقايعنگار است (آن هم وقايعنگار از نوع سالنگار، نه وقايعنگار موضوعى مانند مسعودى) و هم گرفتار ساخته هاى مورخين پيشين، ولى مواردى در تاريخ دريافت مى شود كه حاكى از دقت و برخورد او با نقل اخبار و روايات است. مثلاً قول طبرى را در مورد مرگ امام رضا(ع) نقل مى كند، امّا نظر خود را مبنى بر مسموميت امام نيز ذكر مى كند.
٢. تسلط ابن اثير به انساب باعث شده تا نسبت به شخصيتهاى تاريخى واصل و نسبشان (كه در تحليل تاريخ مؤثر است) تأمل كند. مانند تأمل او درباره صاحب الزنج كه علوى بودنش را باطل مى داند.
٣. تفصيل حوادث تاريخى معاصر خود، مانند حمله مغول و يا جنگهاى صليبى، كه هر دو از نقاط عطف تاريخ اسلام است، از محاسن تاريخنگارى اوست.
پی نوشت :
١. از توابع موصل در عراق.
٢. ابن الاثير، التاريخ الباهر فى الدولة الاتابكية بالموصل، تحقيق عبدالقادر احمد طليمات، دارالكتب الحديثة، قاهره، بدون تا، ص٧٨.
٣. همان منبع، ص١٥٥. ابن اثير در تاريخ مذكور وقتى خبر تسلط صليبيها بر كشتيهاى بازرگانى مسلمين در شام در سال ٥٦٧ را ذكر مى كند، بدين موضوع اشاره دارد و تأكيد مى كند كه در اين كشتيها مال التجاره پدرش نيز بوده است. همچنين در الكامل در اخبار سال ٥٨٨ و حمله صليبيها به كاروان تجارى مسلمين در شهر الخليل فلسطين به تجارت پدر اشاره كرده است. ر.ك: ابن الاثير، الكامل فى التاريخ، دارالكتب العلمية، بيروت، ١٤٠٧ق، ج٩، ص٢٢٠.
٤. همانجايى كه بنا به قول خودش بيشترين فصول الكامل خود را جمع و تدوين كرده است. الكامل، ج٥، ص٢٠.
٥. التاريخ الباهر…، ص١٤٧.
٦. ابن عماد حنبلى، شذرات الذهب فى اخبار من ذهب، دارالافاق الجديدة، بيروت، بدون تا، ج٥، ص٢٢.
٧. همان، ص١٣٧.
٨. همان، ص١٨٧.
٩. همان، ص١٣٧.
١٠. ابن خلّكان، وفيات الاعيان من انباء ابناء الزمان، تحقيق احسان عباس، دار صادر، بيروت، ج٢، ص٤٣٨.
١١. شاكر مصطفى، التاريخ العربى و المورخون، دارالعلم للملايين، بيروت، ١٩٨٠. ج٢، ص١١١.
١٢. پنج خليفه مذكور عبارتند از: المستنجد بالله (٥٥٥ ـ ٥٦٦ق)، المستنضىء بامرالله (٥٦٦ ـ ٥٧٥)، الناصرلدين الله (٥٧٥ ـ ٦٢٢)، الظاهر بالله (٦٢٢ ـ ٦٢٣) و المستصر بالله (٦٢٣ ـ ٦٣٩).
١٣. ابن اثير خود در الكامل فى التاريخ فراوان از اين درگيريها ياد مى كند.
١٤. چهار كتاب مذكور مورد اتفاق شرح حالنويسان قديم و جديد است. برخى از شرح حالنويسان معاصر، مانند خيرالدين زركلى، كتب ديگرى را بدو منسوب كرده اند: يكى الجامع الكبير در علم بلاغت و ديگرى تاريخ الموصل كه ناتمام مانده است. ر.ك: زركلى، الاعلام، دارالعلم للملايين، بيروت، ١٩٨٤: چاپ ششم، ج٤، ص٣٣١. همچنين عبدالقادر احمد طليمات در مقدمه التاريخ الباهر… اثر ديگرى به نام (تحفة العجائب و طرفة الغرائب) (مخطوط به شماره ٤٩٩، در دارالكتب المصرية) را نام برده است. ر.ك: ابن اثير، التاريخ الباهر…، ص١٤. همچنين كتاب ديگرى به نام ادب السياسة را بدو منسوب كرده اند. ر.ك: شاكر مصطفى. التاريخ العربى و المورخون. دارالعلم للملايين، بيروت، ١٩٨٠، چاپ دوم، ج٢، ص١١١.
١٥. در ادامه مقاله اين مسأله را مشخص خواهيم كرد.
١٦. عبدالكريم بن محمد منصور سمعانى مروزى از رجال مشهور قرن ششم هجـرى اسـت كه بيش از پنجاه كـتاب در تاريخ، انسـاب، تحقيق عبدالرحمان يمانى، حيدر آباد دكن، ١٣٨٢ق، ج١، مقدمه، ص٢٧ ـ ٢٨.
١٧. به عنوان مثال سمعانى در كتاب الانساب ذكر مى كند كه عبدالله بن ميمون قدّاح پس از درگذشت اسماعيل، فرزند امام صادق، مدعى شد كه فرزند اسماعيل است. ابن الاثير در نقد مطلب فوق خاطر نشان مى سازد: (اسماعيل، زمانى كه پدرش جعفر صادق در قيد حيات بود، درگذشت. از اين قرار، چگونه قدّاح مى توانست ادعا كند پسر اسماعيل است؛ در حالى كه هنوز پدر اسماعيل زنده بود) ر.ك: فرانتس روزنتال، تاريخ تاريخنگارى در اسلام، ترجمه اسدالله آزاد، آستان قدس رضوى، مشهد، ١٣٦٨، ج٢، ص٨٦.
١٨. ابوعبدالله محمدبن اسحاق، معروف به ابن منده (٣١٠ ـ ٣٩٥ق) از حافظين مشهور حديث و صاحب كتاب معرفة الصحابة است. الاعلام، ج٦، ص٢٩.
١٩. ابوعمر يوسف بن عبدالله قرطبى، معروف به ابن عبدالبر (٣٦٨ ـ ٤٦٣ق) مورخ، اديب و قاضى قرطبه بود. كتاب الاستيعاب فى معرفة الاصحاب او منبع عمده ابن اثير است. الاعلام، ج٨، ص٢٤٠.
٢٠. اين گونه موارد بسيار است. با مقايسه بين الباهر و الكامل مى توان آنها را مشخص كرد.
٢١. التاريخ الباهر…، ص٣ (متن).
٢٢. ابوالقاسم على بن حسن دمشقى (٤٩٩ ـ ٥٧١ق) معروف به ابن عساكر، مورخ، حافظ حديث و صاحب آثار مشهور، از جمله تاريخ بزرگ دمشق. الاعلام، ج٤، ص٢٧٣.
٢٣. عمربن احمد بن هبة الله (٥٨٨ ـ ٦٦٠ق) معروف به ابن عديم، از اديبان و مورّخان قرن هفتم است. دو اثر به نامهاى زبده الحلب من تاريخ حلب و بغية الطلب فى تاريخ حلب دارد كه هر دو از متون مهم و اختصاصى تاريخ حلب است. عبدالله ناصرى، جغرافياى اسلام، بعلبك و حلب، انتشارات سروش، تهران، ١٣٦٦، ص١٢٩. ابن اثير از كتاب اول بهره برده است.
٢٤. عمادالدين محمدبن محمد (٥١٩ ـ ٥٩٧ق) معروف به كاتب اصفهانى، از مورخين قرن ششم و از كارگزاران دولت ايوبى بوده و آثار مختلفى در تاريخ بر جاى گذاشته است. الاعلام، ج٧، ص٢٦.
٢٥. فرانتس روزنتال، تاريخ تاريخنگارى در اسلام. ترجمه اسدالله آزاد، آستان قدس رضوى، مشهد، ١٣٦٨، بخش ٢، ص٣٨٠.
٢٦. همان، ص٣٣٢.
٢٧. درآمدى بر تاريخ اسلام در قرون وسطى، ترجمه اسدالله علوى، آستان قدس رضوى، مشهد، ١٣٧٠، ص٢٣٠.
٢٨. در مغرب اسلامى چنين نبوده است، فقط در اين دوره با توجه به تجزيه امپراتورى امويان اندلس و تشكيل حكومتهاى طائفگى (ملوك الطوائفى) و نيز سلطه مسيحيان بر اندلس چند تاريخ محلى و منطقه اى تدوين شد؛ مانند المتين و المقتبس فى اخبار اهل الاندلس از ابن حيان توحيدى، جزوة المقتبس فى ذكر ولاة الاندلس، تأليف ابوعبدالله حميدى، شاگرد ابن حيان، و الذخيرة فى محاسن اهل الجزيرة در چهار مجلد از ابن بسّام شنترينى و محيى الدين مراكشى، مورخ قرن هفتم.
٢٩. درآمدى بر تاريخ اسلام در قرون وسطى، ص٢٧١.
٣٠. به نقل از: دكتر حسان حلاّق، مقدمة فى مناهج البحث التاريخى، دارالنهضة العربية، بيروت، ١٤٠٦ق، ص١١٩.
٣١. الكامل فى التاريخ، دار احياء التراث العربى، بيروت، ١٤٠٨ق، ج١، ص١٧.
٣٢. براى مطالعه بيشتر در اين زمينه ر.ك: مرتضى عسكرى، يكصد و پنجاه صحابى ساختگى، ترجمه عطاء محمد سردارنيا، نشر بدر، تهران، ١٣٦١.
٣٣. برخى طبرى را مبتكر سالنگارى مى دانند، امّا به نظر فرانتس روزنتال، هيثم بن عدى (م٢٠٦ق) در عراق كتاب التاريخ على السنين را نوشت و به قول ابن نديم در الفهرست جعفربن محمد از هر (م٢٧٦ق) بر چنين سبكى كتاب نگاشت. دكتر سيد عبدالعزيز سالم، التاريخ و المورخون العرب، دارالنهضة العربية، بيروت، ١٩٨١م. ص٨٧.
٣٤. عفيف الدين، عبدالله بن اسعد يافعى يمنى (٦٨٩ ـ ٧٦٨ق) صاحب كتاب مرآة الجنان و عبرة اليقظان فى معرفة حوادث الزمان.
٣٥. حافظ شمس الدين ابوعبدالله ذهبى (م٧٤٦ق) صاحب تاريخ الاسلام و دول الاسلام.
٣٦. الكامل، ج٧، ص٤٠٧.
٣٧. همان، حوادث سال ٣٠١ق.
٣٨. همان، ج٨، ص٢٧٧.
٣٩. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، موسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، بى تا، ج٧، ص٥٤٣ به بعد.
٤٠. همان، ج٤، ص٢٥٠، حوادث سال ٢٠٣.
٤١. الكامل، ج٥، ص٤٤٨.
٤٢. البته توجه او به نوشته هاى بلاذرى و مسعودى را نبايد از نظر دور داشت.
٤٣. طبرى، تاريخ، ترجمه ابوالقاسم پاينده، بنياد فرهنگ ايران، تهران، ١٣٥٤، ج١٤، ص٦٣٠٧.
٤٤. ابن اثير، الكامل، ج٦، ص٢٠٦.
٤٥. طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج٩، ص٤١١؛ الكامل، ج٦، ص٤١١.
٤٦. شهركى در ساحل دجله در كنار خليج فارس. ياقوت حموى، معجم البلدان، دار صادر، بيروت، بدون تا، ج١، ص٧٧.
٤٧. تاريخ طبرى، ج٩، ص٥٠٣. الكامل، ج٦، ص٢٤٠.
٤٨. اين تفاوتهاى جزئى كه فراوان نيز هست، ممكن است به سبب نارساييهاى مخطوطات اين دو كتاب و يا كم اطلاعى ناسخين مخطوطات باشد. مثلاً در حوادث سال ٢٦٦ قمرى طبرى از اكراد داربان و ابن الاثير از اكراد درانان سخن مى گويد. باز به عنوان مثال طبرى از فردى بنام جهائى مكرر نام مى برد و ابن اثير آن را حياتى معرفى كرده است.
٤٩. تاريخ طبرى، ج٩، ص٥٦٥؛ ياقوت حموى نيز به همين گونه آورده است: معجم البلدان، ج٣، ص٢٢٦.
٥٠. الكامل، ج٦، ص٢٩٥.