آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - نامـــه 8 - حکيمى محمدرضا

نامـــه ٨
حکيمى محمدرضا

(ادامه مطالب بخشهاى پيشين)
در اين بخش از نامه, مطالب خود را زير اين عنوان به عرض مى رسانم:ديد انبيائى.
وظيفه حوزه تربيت طلبه است به عنوان وارث انبيا(ع). در بخش پيش گفتيم: (حوزه هاى علميه تركيبى هستند از (ميراث) و (رسالت). پس بيقين بايد ديد طلبه به امور, از سنخ ديدِ انبيا و اوصيا(ع) باشد. ادعاى اين رتبه بدون داشتن اين ديد, (غصب) است. حال بايد ببينيم ديد انبيائى چيست و چگونگى آن كدام است, آنگاه بپردازيم به بيان راه ايجاد اين ديد در طلبه و روحانى.
ديد انبيائى داراى اين سه ويژگى است:
١ـ نيك شناسى جهان.
٢ـ نيك شناسى انسان.
٣ـ نيك شناسى زمان.

انبيا جهان را مى شناسند و نيك مى شناسند; انسان را مى شناسند و نيك مى شناسند; و زمان را مى شناسند و نيك مى شناسند. و مشكل همه ديگران در تاريخ بزرگ انسان اين است كه جهان را نيك نمى شناسند, و انسان را نيك نمى شناسند, و زمان را نيك نمى شناسند.
پيامبران با اين ويژگى (نيك شناسى سه موضوع ياد شده), وارد پهنه حيات شده اند, به منظور ساختن انسان و ساختن انسان بدون سه نيك شناسى ياد شده محال است. و از اينرو ديگران در كار ساختن انسان, توفيق چندانى نصيبشان نگشته است. اين سه (نيك شناسى) كه ياد شد, هر يك نتيجه و تابعى دارد, كه نيك شناسان بزرگ به آن نتيجه و تابع رسيده اند و آن را مطرح ساخته اند.
با نيك شناسى جهان به اين نتيجه مى رسند كه, جهان جاى (توجه) است نه (غفلت).
با نيك شناسى انسان به اين نتيجه مى رسند كه, انسان براى (تحرّك) است نه (سكون).
و با نيك شناسى زمان به اين نتيجه مى رسند كه, زمان ظرف (تكامل) است نه (انحلال). و از اينجاست كه در زندگى هدفدارى كه پيامبران مطرح كرده اند سه اصل اهميت اساسى دارد:
١ـ توجّه.
٢ـ تحرّك.
٣ـ تكامل (صيرورت متعالى).
همه دعوت انبيا و اوصيا(ع) در همين سه اصل خلاصه مى شود. اكنون بايد درباره اين اصلها مختصر توضيحى آورده شود تا معلوم گردد كه توجه به چه كس, و تحرك به چه مقصد, و تكامل به چه صورت بايد باشد.توجه به خدا.
زيرا شناختن درست جهان يعنى شناختن خدا, و شناختن خدا يعنى پى بردن به تنها كانون شايسته توجه. اگر جهان درست شناخته شود خدا شناخته شده است, چون جهانِ بى خدا قابل تصوّر نيست. كسانى اندك كه مى پندارند جهان را بى خدا تصوّر مى كنند, جهان را درست نمى شناسند و توهّم مى كنند كه مى شناسند, يا از دست تعقّل خويش مى گريزند, به زبان چيزى مى گويند و در دل آنان خلاف آن مى گذرد. پس نتيجه نيك شناسى نخست, خداشناسى است, و تابع خداشناسى, توجه به خداست. چون خدا شناخته شد دانسته مى شود كه بايد توجه ـ در همه چيز و همه وقت و همه كار ـ به او باشد و بس. توجه به غير او در حقيقت توجه نيست, چون غير او, متوجه اليهى واقعى و راستين, وجود ندارد. تحرك به مقصد صيرورت (بر حال حاضر ثابت نماندن).
اين چگونگى نتيجه درست شناختن انسان است. هنگامى كه انسان درست شناخته شد, معلوم مى شود كه او موجودى است ناقص بالفعل و كامل بالقوّه. و خرد و فطرت حكم مى كند كه چنين و موجوديّت بالقوّه خود را بالفعل سازد. موجودى همواره در جهت رفع نقص خويش بكوشد. موجودى كه ناقص است و رسيدن به كمال براى او ممكن است بيقين بايد از اين امكان استفاده كند و در جهت خروج از نقص و وصول به كمال بكوشد.
تكامل, با صيرورت متعالى.
زمان حقيقتى است غير قارُّ الذّات, يعنى دايم در حال گذر است و گذشت و فانى كردن و منحل ساختن; همواره, لحظه لحظه, از عمر انسان مى گيرد, و او را به جانب انحلال و فنا پيش مى برد. امام على بن ابيطالب(ع) اين حقيقت را اينگونه بيان كرده است:
وَ اعلَم يا بُنيّ! أَنّ مَن كانَت مَطِيَّتُهُ اللّيلَ والنّهارَ, فإنّه يُسارُ به و إن كان واقفاً, و يَقطَعُ المسافةَ و إن كان مُقيماً وادِعاً.١
ـ بدان اى فرزند! هر كس بر مركب شب و روز سوار است همواره او را مى برند, اگر چه خود ايستاده باشد; و پيوسته طيّ مسافت مى كند, اگر چه آسوده خاطر در جايى مقيم گردد.
فناى زمان و دنيا در سخنان على(ع) به صورتهايى تكان دهند ترسيم گشته است, و از جمله كلمه مبالغه (صيّور الفناء)٢ در اين باره بكار رفته است, يعنى آن زير و زبر كننده بى امان, كه ذاتش ويرانگرى و زير و زبر كردن و نابود ساختن است.
آرى
هر دم از عمر مى رود نفسى
چون نگه مى كنم نمانده بسى
و چون چنين است خردمند بايد اين فنا و انحلال و صيرورت (گشتن از حالى به حالى) را از صورت صيرورت متسافل و انحطاط آميز در آورد و به (صيرورت متعالى) مبدّل سازد.
پيامبران آمدند تا انسان را متوجه خدا كنند, و در مسير تحرك تكاملى قرار دهند, و راه صيرورت متعالى را به او بياموزند. و از اين رو انسان را به دو چيز فرا خواندند:
١ـ عبادت.
٢ـ عدالت.
همه توجّه انسان انبيائى, يعنى انسانى كه مؤمن به دين خداست و تابع پيامبران مرسل و اوصياى آنان است, بايد در اين دو امر متمركز باشد:
در ارتباط با خدا ـ عبادت.
در ارتباط با خلق خدا ـ عدالت.

خدا را بپرستد و عدالت را بر پا دارد. صيرورت متعالى جز با اين دو ركن تحقق نمى يابد. عدالت نيز صورت ديگرى از عبادت است. چون خدا امر كرده است كه عدالت بر پا گردد, پس كوشش در راه بر پا دارى عدالت نيز حركت در جهت امتثال امر خدا و عمل به رضاى خداى متعال است, پس عبادت است. در واقع عبادت خدا دو مظهر دارد, يكى اعمال عبادى معروف (نماز, روزه … جهاد …) و يكى اجراى عدالت.
بدينگونه در مى يابيم كه تنها اصل راستين در صيرورت متعالى و شدن والاى انسانى, اصل توجه به خداست در دو مظهر عبادت و عدالت, و اين هر دو مستلزم توجه است و تحرك , يعنى ترك غفلت و ترك تنبلى و سكون. انسان در حال تحرك با انسانها و موجودات ديگر ارتباط مى يابد. اين ارتباط بايد بر پايه عدالت باشد, حتى در ارتباط با خويشتن نيز بايد پا از دايره عدالت بيرون ننهد. اگر جز اين باشد ظلم كرده است. و ظلم ضد تعالى است و مانع صيرورت متعالى.
و اينها اصول انبيائى است و ديدگاههاى انبيائى. پيامبران و اوصيا همواره بشر را دعوت كرده اند به (عبادت) و (عدالت) ـ توحيد و عدل . و كسانى كه خود را ادامه دهنده راه پيامبران خدا مى دانند, بايد به اين ديد والا مجهّز باشند, و به اين هر دو امر دعوت كنند, و به اين هر دو اصل فرا بخوانند. دعوت به عبادت بدون تأكيد بر اجراى عدالت خروج از سيره انبيا و اوصيا ـ عليهم السّلام ـ است, و نتيجه اى چندان هم ندارد. چون راه ثمر بخش همان راه انبياست كه خدا به آنان الهام كرده است.
بنابر آنچه ياد شد ـ و همه اقتباس از آيات قرآن كريم و احاديث معصومين(ع) است ـ خوب روشن مى شود كه روحانى واقعى كيست, و دنباله راستين حضور انبيائى در اجتماع انسانى چه كسى است.
هيچ نام و عنوان و تحصيلات و لباس و ملاّئى در اين مقام اثرى ندارد. اگر سيره سيره انبيا نبود, و دعوت توأم (عبادت و عدالت) نبود, (رسالت) ادا نگشته است, و به (ميراث) خيانت شده است.
از اين مقدمه نتيجه مى گيريم كه طلبه و روحانى بايد بكوشد تا ـ در عرصه وجود خود ـ صاحب ديد انبيائى گردد; نخست اين ديدگاه را بشناسد و خوب درك كند, آنگاه شمه اى از آن را در جان خويش فرود آورد, و بدان متعهد گردد, و همواره در همه عمر, و در هر موقعيّت و مقام , بر آن پاى فشارد, و به خاطر هيچ چيز از آن نگذرد, و همه انسانها را به يك چشم بنگرد. روحانى و طلبه بايد جهان را يك صحنه بزرگ ببيند كه بايد در آن خدا عبادت شود و عدالت اجرا گردد ـ هر دو با هم ـ (أنِ اعبُدُوا اللّه ـ أوفُوا الكيلَ والميزان ـ إنَّ اللّهَ يأمُرُ بالعدل ـ لِيَقُومَ النّاسُ بالقسط و …). و اين والاترين شناخت و اعتقاد و ايدئولوژى است در جهان و تاريخ.
خوب فكر كنيد! چون حقيقت جهان را تصوّر كرديد و آن را ـ در وجه كلى ـ درست شناختيد به خدا مى رسيد. و چون به خدا رسيديد (خدايى كه انبيا(ع) گفته اند, كه مظهر تام رحمت و زيبايى است, و همواره مى خواهد چيزى ببخشد, بخشنده است و رحمان و رحيم …), به او توجّه پيدا مى كنيد, و پيوسته از نقصها و زوالها به سوى كمالها و جاودانگيها پيش مى رويد; و ديگر جز عبادت براى خود, و عدالت براى خلق, به چيزى نمى انديشيد, و چيزى را قابل انديشيدن و خواستن نمى يابيد. شعار يك طلبه, روحانى, واعظ, عالم دينى همواره بايد همين باشد: (خدا را عبادت كنيد و عدالت را بپا داريد). هر كس داراى اين ديد و اين دعوت و اين اقدام باشد مى توان او را انسانى دنباله رو انبيا و اوصيا دانست, و مى توان او را انسانى آگاه خواند, آگاه از حقيقت جهان, و ماهيت زمان , و هويّت انسان , وگرنه كَلّ است بر انبيا(ع), و مايه ننگ است براى اوصيا(ع). دين اسلام ملاك سعادت و نجات انسان را دو چيز دانسته است: ايمان و عمل صالح (الّذين آمَنُوا و عَمِلُوا الصّالحات). ايمان همان اعتقاد و توجّه به خداست , و عمل صالح همان اقامه نماز و اجراى عدالت است. و هر انسان آگاه از جهان و زمان و انسان جز به همين دو چيز به هيچ چيز ديگر نمى انديشد. ايمان يعنى ارتباط با حقيقت هستى , و عمل صالح يعنى حذف فاصله با آن حقيقت و قرار گرفتن در جهت رضاى او و رفتن به سوى او. و در هيچ مكتبى , فلسفه حيات از اين جامعتر و كاملتر تبيين نگشته است , و راه تحقق بخشيدن به آن از اين روشنتر و مستقيم تر نشان داده نشده است; اين است (صراط مستقيم). و اينكه هر مسلمان بايد روزى ١٠ بار ـ در نمازهاى خود ـ بگويد: (إهدِنا الصّراطَ المستقيم) براى همين است. با اينكه در صراط المستقيم اسلام است باز بايد دعا كند كه خداوندا, ما را به (صراط مستقيم) هدايتِ كن. اين هدايت هدايت صيرورتى است. يعنى خدايا, ما را به تحقق صراط المستقيمى متحقّق ساز, و ما را به اين شدن متعالى موفق بدار, و از هدايت عملى برخوردار گردان, تا همه احوال و گفتار و كردار ما در جهت (صراط مستقيم) باشد, تا آنجا كه خود تجسّم صراط مستقيم باشيم. انسان قرآنى , تجسّم (صراط مستقيم) است. و خداوندا! ما را بر هدايت خويش ثابت بدار, و هر لحظه, هدايت بر هدايت ما بيفزاى. و به گفته مفسّر بزرگ, شيخ طبرسى, (صراط مستقيم, دين خداست, يعنى دين توحيد و عدل,و قبول ولايت آنان كه خداوند اطاعتشان را واجب كرده است). ٣
و اين چگونگى تجزيه پذير نيست. و نكته مهم در همينجاست. هنگامى كه به على(ع) مى گويند, معاويه را اكنون عزل نكن, مصلحت نيست; مى گويد, مصلحت كى و چى, مصلحت ديندارى يا دنيا دارى؟ ما ديندارانيم نه دنيا داران. دنيا داران در جهان بسيار بوده اند و هستند, كسراها و قيصرها (خسروان و سزارها), پس ما براى چه آمده ايم؟ ادامه راه دنيا داران و دنيا بانان نيازى به وحى و رسالت و نزول قرآن نداشت … بود و برقرار بود. ما آمديم تا مسئله اى متفاوت را عرضه كنيم, و جهانى متفاوت بسازيم. معاويه عنصر جاهليّت است و در اين جهان متفاوت جايى ندارد. معاويه پرورده اشرافيّت سفيانى است نه عدالت قرآنى, چگونه او را بر جاى بگذارم؟ از نظر من معاويه حتى شايسته آن نيست كه يك شب تار, بر دو تن از مسلمانان حكومت كند, تا چه رسد به بيش از اين. من از ميان ستمكاران گمراه همكارى نخواهم داشت ـ ما كُنتُ مُتَّخِذَ المُضلّين عَضُداً٤ (نقل به معنى ـ با اندكى تفصيل و تحليل).
آرى, صف پيامبران صف توجّه است و تحرك, و صف شياطين صف غفلت است و ركود. و چون تحرك در زمان واقع مى شود, شناخت آفاق زمان و محتواى آن, براى صحّت و كمال تحرك, ضرورى است, وگرنه تحرك تحركى كوركورانه خواهد بود. و تحرك كوركورانه در جهت صيرورت متعالى نيست, پس مصداق انجام تكليف نيز نيست. چون انجام تكليف همواره در جهت صيرورت متعالى قرار دارد, حتى انسان اگر يك نماز را درست بخواند, در جهت صيرورت متعالى حركت كرده است, و فاصله خود با خدا را كمتر كرده است و قرب به خدا حاصل نموده است. و اينكه شناختن زمان ضرورى است از همينجاست و اينكه مرتجعان زمان نشناس مى پندارند كه عامل به دين و تكليف دينيند از همينجاست. چون اداى تكليف واجب است, شناخت زمان نيز واجب است. و شناختن زمان يعنى شناختن محتواى هر عصر. و محتواى زمان, در هر عصر, حاصل انديشه و احساس و عمل انسانهاى آن عصر است. و همين (حاصل) است كه جهت تحرك انسانها را تعيين مى كند. و چون عالم و مربّى دينى , مكلف است جهت تحرك صحيح را تعيين كند, بر او لازم است كه زمان و محتواى آن را بشناسد. و اين تناسبى كه همواره در دعوت پيامبران و معجزات آنان با محتواى فرهنگ و زمان آنان وجود داشته است از همينجاست. و اينكه هر پيامبرى به زبان قوم خود سخن گفته است نيز از همينجاست. و زبان قوم همواره نمودار طرز فكر آنان است, پس بايد به طرز انديشيدن هر جامعه اى نيز توجه داشت. تبليغ و تربيت بدون توجّه به اين مسائل چندان مؤثر و كارآ نيست, شواهد خارجى گواهى صادق است. هنگامى كه روح دين, در كردار و رفتار جامعه ـ نه در گفتار ـ نفوذ چندانى نمى يابد, دليل اين است كه در كار عرضه و تبليغ و عملكرد مشكلى هست.
اگر در كار و فكر و تربيت حوزه هاى دينى زمانشناسى مطرح نباشد, و محتواى هر عصر بررسى نشود, جامعه دينى در خلأ زندگى خواهد كرد, يعنى از محتواى زمان خالى خواهد بود, يا محتواى زمان بصورتى جبرى و نامطلوب بر جامعه دينى تحميل خواهد گشت. و اينها همه مسير تحرك دينى جامعه را دگرگون خواهد ساخت, و تأثير حضور دين را ناچيز خواهد كرد, و صيرورت متعالى را از ميان خواهد برد. هنگامى كه جامعه دينى در خلأ ياد شده قرار گرفت, زمان به سويى حركت مى كند و جامعه دينى به سويى ديگر, و فاصله همواره افزون مى گردد. مثلاً زمان به سوى صنعت پيش مى رود و ساختن سلاحهاى نيرومند, و جامعه دينى همينسان بر جاى مى ماند و ناتوان; زمان به سوى هنر تبليغ و ارتباط پيش مى رود و نفوذ در افكار, و جامعه دينى همينسان محدود مى ماند و بى زبان; زمان متحوّل مى شود و پيشرو, و جامعه دينى متحجّر مى ماند و نگران; و همينگونه در ديگر شعبه هاى حيات انسانى. و در چنين حال و احوالى قدرتهاى مهاجم از هر سوى روى مى آورند, و موجوديت تأثير گذار و جهت دهنده دين را مخدوش مى سازند, انسان دينى را از هستى ساقط مى كنند و از رشد باز مى دارند, و قدرت حفظ دين را ـ در خود و فرزندان ـ از او مى گيرند. و متأسّفانه در چنين اوضاعى ناآگاهان مى پندارند كه لازمه جامعه دينى عقب افتادگى و ذلّت پذيرى است. و نمى دانند كه اين امر لازمه ناآگاهى است. و ناآگاهى ماهيّةً امرى ضد دينى است و ضد ديدگاه انبيائى. و اين چگونگى همواره از كوتاهى در امر شناخت دين, و اجراى تربيتهاى صحيح دينى مايه مى گيرد, و به دين و ديندارى و گسترش هدايت الهى دين صدمه مى زند.
ديد انبيائى تا آنجا عميق و انسانى است كه مى نگريم على(ع), درباره پيامبر اكرم (ص) و حكمت بعثت و نزول قرآن و آمدن دين اسلام, چنين مى فرمايد:
بَعَثَه رحمةً للعِباد والبِلاد, والبهائِم والأنعام …فافضلُ النّاسِ عندَاللّه منزلةً … أتبَعُهم لسُنّةِ رسولِ اللّه …٥
ـ خداوند پيامبر را به رسالت فرستاد, تا رحمتى (آسايش و سعادتى) باشد براى مردمان و آباديها, و جانوران و چهارپايان … بنابراين بهترين كسان در نزد خداوند آنانند كه بيشتر از همه پيرو سنت پيامبر باشند.
اين است ديد انبيائى كه حتى حيوانات و جانوران نيز بايد مشمول رحمت و برخوردار از آسايش باشند تا چه رسد به انسانها … و در (نهج البلاغه) مى فرمايد:
اِتقّوا اللَّه فى عبادِه و بلادِه, فإنّكم مسؤولون حتى عن البقاعِ و البهائم. ٦
ـ درباره مردمان و آباديها بر پايه تقوى عمل كنيد, زيرا شما مسئول خواهيد بود حتى درباره زمينها و چهارپايان.

اين ديد ديد انبيائى است, و اين تعّهد تعّهد انبيائى … اين است كه اينجانب تنها, (نظام عامل به عدل) را نظامى اسلامى مى داند, و تنها, (جامعه قائم به قسط) را جامعه اى اسلامى …
با بيان اين مقدّمات مى خواهم اين نتيجه را معروض بدارم, كه داشتن ديد انبيائى و پيدا كردن شمه اى از اين جوهره , بايد جزو اصول تربيت حوزه ها باشد, تا بتوانند در اين ادعا كه ادامهِ دهندگان راه انبيا و اوصيا(ع) هستند صادق باشند, و نشانى از آنان در خود و حركتها و جهتگيريهاى خود داشته باشند. بايد اساس, شناخت راستين (نيك شناسى) اين سه امر باشد:
١ـ جهان,
٢ـ انسان,
٣ـ زمان.
تا به وسيله اين سه شناخت, به سه ضرورت ديگر برسيم:
١ـ خدا و توجّه به او.
٢ـ تحرّك و اداى تكليف.
٣ـ مجاهدت براى صيرورت متعالى.

 

پاورقى ها
١ـ (نهج البلاغه) ـ نامه به امام حسن (ع).
٢ـ (نهج البلاغه) ص ١٨٤.
٣ـ (مجمع البيان) ج١, ص ٢٨.
٤ـ (سفينة البحار) ج٢, ص ٣٣٩.
٥ـ (تحت العقول) ص ١٢٩, چاپ بيروت.
٦ـ فيض الاسلام, ص ٥٤٤.