آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - نقدى بر كتاب خط سوم در انقلاب مشروطيت ايران - ابوالحسنى على
نقدى بر كتاب خط سوم در انقلاب مشروطيت ايران
ابوالحسنى على
خط سوم در انقلاب مشروطيت ايران: زندگانى آخوند ملاقربانعلى زنجانى معروف به حجة الأسلام از رهبران نهضت مشروعه. ابوالفضل شكورى، اداره كلّ فرهنگ و ارشاد اسلامى استان زنجان، چاپ اول، تابستان ١٣٧١ شمسى.
در ميان مخالفان پابرجا و استوار مشروطه اروپائى، مرحوم آيت اللّه العظمى آخوند ملاّ قربانعلى زنجانى، معروف به (حجت الأسلام)، يكى از مشهورترين و برجسته ترين شخصيتهاست.
حجت الأسلام زنجانى به روزگار مشروطه، فقهيى مطاع در دارالعلم بزرگ آن روز زنجان، و پشتيبانى قاطع براى مشروعه خواهان بود. ستيز وى با مشروطه وارادتى صرفاً ريشه در درد ديندارى و درك سياسى او داشت و هرگز (چون برخى كسان) ناشى از بستگى به استبداد و زد و بند با دولتيان نبود. وابستگى از زر و زور، همراه با دانش ژرف و وسيع دينى، وى را محبوب القلوب مردمان ساخته و خاصّه در منطقه خمسه قبولى عام بدو بخشيده بود. حاجى وزير زنجانى (از مؤسسين مشروطه در زنجان) سالى دو ـ سه پيش از مشروطه، تحت عنوان (جناب آخوند ملاقربانعلى) مى نويسد:
اين عالم بزرگوار از عجايب روزگار است و حالاتى غريب دارد … ساده و قانع است؛ به طورى كه خوراك او اكثر اوقات به نان و سبزى و چغندر است كه آن را هم يك وقت ميل مى نمايد. لحاف او منحصر به پوستين، و لباس او قدك منحصر به فرد است. از ماليه دنيا فقط دو دست عمارت را داراست، اوراهم ديگران براى او خريده و ساخته اند. شب زنده دار، پرهيزگار، مستقيم الأحوال و كريم الطبع … است؛ چنانچه هر چه از وجوه برّيّه از اطراف و اكناف براى او مى آورند همه را به فقرا مى دهد، بلكه هميشه اوقات مقروض است.
در علم فقه و اصول بى بدل و حاليّه منحصر به فرد است. در نگارش اجوبه فتاوى و مسائل شرعية و قضاوت چنان ماهر و فائق الذهى است كه تاكنون نتوانسته اند ايرادى به او وارد بياورند و حال آنكه معاند زياد دارد، همه در كمين و منتهز فرصت اند … اغلبى مقلّد او هستند، نافذالحكم و مسموع الكلمه است … از هد و اعلم و اتقى عهد خويش است …
تا آنجا كه صاحب اين قلم مطلع است در باب زندگى، افكار و مجاهدات حجت الأسلام زنجانى همچون غالب شهيدان مشروعه به آغاز سال جارى كتابى مستقل و مُكفى به رشته طبع در نيامده است. در اين زمينه (صرفنظر از برخى از تواريخ مشروطه كه نوعاً درباب آن مرحوم ساز مخالف زده و افسانه و حقيقت را درهم آميخته اند) در خلال پاره اى از كتب تراجم و غيره، در عمدتاً به قلم بزرگان دين، اشاراتى به شرح آن مرد بزرگ مى بينيم كه البته كامل و كافى نيست. مفصّلتر از همه اينها، مقاله اى است كه مرحوم محمد رضا روحانى (از فرهنگيان خليق و خدوم زنجان) در رژيم سابق نوشته و با حذف و تغييراتى به صورت شماره صفحات مكرّر! در خلال كتاب (فرهنگنامه زنجان) گنجانده اند و خوشبخانه نسخه اى از متن كامل و بى سانسور آن مقاله به خط زيباى ايشان در اختيار ماست. پس چه نيكوست كه پس از هشتاد و اندسال از خاموشى آن شمع تابان، شرحى مستوفى از محاسن احوال و مكارم اخلاق وى تقديم نسل حاضر گردد؛ نسلى كه در مصاف با دشمنان رنگارنگ خويش نيازى وافر به آشنايى با سيره سلف صالح و مبارزات و مجاهدات آنان دارد.
اين بنده چند سالى است كه در پى احساس اين نياز، به عنوان جرئى از كار (بازنگرى و بازنگارى تاريخ مشروطه) به تدوين زندگينامه اى تحليلى حجت الاسلأم ملاقربانعلى مشغول است و حاصل كار در خصوص حجت االأسلام، يك كتاب دوجلدى شده كه جلد اول آن، به شرح زندگانى آن مرد بزرگ از آغاز تولّد تا صدر مشروطه همراه با تبيين مقام اعلاى علمى و اخلاقى و اجتماعى وى و … اختصاص دارد و جلد دوّم نيز به طور مبسوط رويدادهاى كلى مشروطه و مواضع حجت الأسلام در قبال آن پديده نوظهور را از صدر مشروطه تا لحظه مرگ در تبعيد باز مى گويد.٢
اخيراً مطلع شديم كه فاضل محترم جناب آقاى ابوالفضل شكورى نيز مدّتى است در اين زمينه به تحقيق و تأليف مشغولند. ايشان نخست گزيده اى از تحقيقات خويش را درباره حجت الاسلام در مجله (ياد)٠، فصلنامه بنياد تاريخ انقلاب اسلامى ايران (سال ٦، ش٢٢ـ ٢١) منتشر كرده و همانجا وعده دادند كه مجموع مطالب ايشان در اين باب، به زوردى در كتابى مستقل نشر خواهد يافت و اينك خوشوقتيم كه كتاب ايشان با عنوان (خط سوم در انقلاب مشروطيت ايران …) و به همّت اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى استان زنجان، لباس طبع پوشيده شده و به بازار كتاب آمده است.
آقاى شكورى در اين كتاب مجدّانه به دفاع از شخصيتى خدوم و مؤثّر، امّا مظلوم و آماج نسبتهاى ناروا، همچون حجت الأسلام زنجانى برخاسته و ضمن بحث از جاذبه ها و دافعه ها و اصول انديشه و سيره سياسى آن مرحوم در قبال دو جريان استبداد و مشروطه و نيز معرّفى اساتيد و شاگردان و آثار مكتوب ايشان به نقد اظهارات و افشاى تحريفات سوء برخى از مورّخان مشروطه پرداخته اند و اين همه، در مجموع، كتاب (خط سوم …) را اثرى خواندنى و پربار ساخته است.
گزارشى فشرده امّا جامع از محتويات كتاب، در مجلّه آينه پژوهش (سال ٣، ش١ و ٢، ص١٣٠ـ ١٢٩) آمده است و طالبان تفصيل بيشتر طبعاً به خود كتاب رجوع خواهند كرد.
كتاب (خط سو …) علاوه بر تازگى موضوع و نياز نسل ما به آشنايى با اين گونه موضوعات ، مزاياى متعددى دارد. تتبع نسبتاً وسيع مؤلف، خاصّه عدم اكتفاى وى به تواريخ موجود مشروطه و تلاش قابل تحسين جهت گردآورى اطلاعات مردمى (نظير خاطرات ارزشمند ميرزا ابراهيم نقاشى و …)، ارائه برخى اسناد منتشر نشده تاريخى، طرح بعضى نظريات و تحليتهاى نو و ابتكارى (هر چند بعضاً قابل تأمّل) و مهمتر از همه شهادت برخورد با نويسندگان ماسون مآب تاريخ مشروطه و افشاى جعلها و تحريفهاى آنان از ديگر مزاياى كتاب است.
با اين همه بايد گفت كه (خط …) ـ به رغم رنج بسيار مؤلف و پربارى كتاب ـ از ضعفها و كاستيهاى بعضاً اساسى (اشتباهات ، تناقضات، بى دقتيها و …) نيز خالى نيست و بجاست كه مؤلف محترم با مطالعه آنچه ذيلاً مى آيد نگاهى دوباره به اثر خويش افكنده و ايرادات وارده را در چاپ بعدى اصلاح كنند و خوانندگان نيز با دقت و تأمّلى بيشتر در مطاوى كتاب نظر افكنند.
نقاط ضعف كتاب بر دو گونه ااست: برخى از آنها كلّى و اساسى و برخى ديگر جزئى و موضعى است. ذيلاً به هر دو نوع اين اشكالات نظر مى افكنيم.
* نقاط ضعف كلّى و اساسى كتاب
الف ـ منابع
آقاى شكورى در تدوين زندگينامه حجت الأسلام به تتبعى نسبتاً گسترده دست زده اند كه جاى تقدير بسيار دارد، امّا در عين حال جاى برخى مآخذ و منابع مهم در كتاب ايشان خالى است.
١ـ منابع مكتوب (خطى و چاپى): از ميان آثار مخطوط مى توان به حسب حال كوتاه امّا پربار حجت الأسلام در كتاب فصول خمسه در تاريخ خمسه نگارش حاجى وزير زنجانى، نوشته چاپ نشده مرحوم شيخ الأسلام زنجانى(٣) پدر دكتر محمد جواد شيخ الأسلامى) و همچنين متن كامل و سانسور نشده مقاله مرحوم محمد رضا روحانى در باب حجت الأسلام اشاره كرد كه حاوى نكات جالب و روشنگر است مستوفى تفرشى نيز در تاريخ انقلاب ايران (نسخه خطى كتابخانه ملك) درباره غائله سعد السلطنه گزار سودمندى آورده است. در ميان آثار چاپ شده نيز آثارى چون (خاطرات حاج سياح) محلاتى، (گوشه هايى از رويدادهاى انقلاب مشروطيت ايران) ، نوشته محمد باقر گوهرخاى (امجدالواعظين) و (سفرنامه اين الشيخ)، از برخى مطالب جالب (هر چند بعضاً قابل تأمل) درباره حجت الأسلامخالى نيستند. اطلاع مؤلف محترم از محتويات اين آثار، چه بسا سبب تعديل يا تغيير برخى از نظريات ايشان مى شد. چنانكه خود با اشاره به كتاب ديگر حاجى وزير ـ كه حاوى (زندگينامه و خاطرات) اوست ـ مى نويسند: (اين يادداشتها در آخرين روزهاى تدوين كتاب به دست نگارنده رسيد، از اين روى نتوانستيم در متن كتاب و در مناسبت هاى لازم براى تضعيف و يا تقويت برخى ديدگاهها و نظرات تاريخى از آن بهره مند شويم). (ص٣٣٦).
٢ـ منابع شفاهى: بيت اامام جمعه زنجانى و نيز شبيرى زنجانى، در حال حاضر، از منابع اطلاعاتى مهم و پربار و امين در باب حجت الأسلام هستند و و خاصّه بيت امام جمعه ـ كه در عصر حجت الأسلام با وى روابطى كم نظير داشته اند ـ اطلاعات و دست اول از ايشان دارند.
آقاى شكورى، بحق ، جهت روشن كردن ماجراى غريمت حجت الأسلام به قريه كرسف (كه پس از اشغال زنجان توسط يفرم رخ داد) به منابع كتبى موجود بسنده نكرده و با وسائطى به تحقيقات وسيع از پيرمردان دهات سر راه پرداخته اند؛ امّا مع الأسف از دو منبع پربار ياد شده بسادگى گذشته و جز برخى بهره هاى پراكنده و سطحى از آنان نگرفته اند.(٤)
از ايرادات مهم (خط سوم …) تناقضات آشكار آن است. البته مورخ مى تواند در هر مبحث تاريخى ، آراء و اقوال مختلف را از زبان ديگران منعكس كند، امّا آنجا كه صرفاً نظر خويش را مى گويد: حكايت واقع مى كند، نبايد با اظهارات خود او در جاى ديگر مغاير باشد و يا ديگر مندرجات كتاب به نحوى آن را رد كند. به نمونه اى از اين تناقضات توجه كنيد:
١ـ در ص ٨ و ١١٤ و ١٧٥ و ١٩١ كتاب، به ترتيب ، از (عمر قريب به يكصد سال)، (نود و چند ساله) و (حدود ٩٤ سال) حجت الأسلام سخن گفته اند ، ولى در ص٤٠، مى نويسند: (او در حدود ١٢٤٦ هـ . ق (و يا ١٢٣٥ هـ.ق) … ديده به جهان گشود). حال آنكه بر پايه قول به (حدود ١٢٤٦ق) (كه بيرون از پرانتز قرار گرفته و ظاهراً بر قول ديگر ـ ١٢٣٥ ق ـ ترجيح داده شده) عمر حجت الأسلام در دم مرگ (١٣٢٨ق) حدود ٨٢ سال مى شود و اين نظر، با آنچه كه در جاى جاى كتاب آمده ناسازگار است.
٢ـ در ص٢٤ ضمن بحثى مفيد درباره القاب و عناوين رايج دينى ميان مسلمين مى نويسند: (كلمه عظمى نيز ظاهراً از زمان مرحوم آية اللّه سيد محمد حسين بروجردى به آخر لقب آية اللّه اضافه شد و قبل از آن تاريخ در منابع مكتوب ما به چنين لقبى بر نخورده ايم).
سخن مؤلف را سندى كه خود ايشان در ص٤٧٦ آورده اند نقض مى كند. زيرا بر پايه سند مزبور، مرحوم آيت اللّه فيروزآبادى در اجازه اجتهادى كه در ماه صفر ١٣٤٥ ق (برابر با حدود شهريور ١٣٠٥ش) براى آقا شيخ عبدالكريم زنجانى صادر كرده، از مرحوم صاحب عروه با عنوان (آية اللّه العظمى) ياد كرده است و اين خود نمونه اى از وجود عنوان مزبور (در منابع مكتوب) پيش از زمان مرجعيت تامّه مرحوم بروجردى است. (در صفحات آينده باز هم به مناسب، بدين بحث باز خواهيم گشت.)
ج ـ تسامح در نقل اسناد و ترجمه عبارات
از عيوب بزرگ (خط سوم …)، تسامح و تحريف مكرّر در نقل اسناد و نيز ترجمه عبارات عربى است. بويژه در ترجمه، بيدقتى و تسامح بسيارى در طول كتاب به چشم مى خورد كه بعضاً عجيب و دور از انتظار است. به برخى از آنها توجه كنيد:
١ـ اويل مشروطه، برخى از مقلّدين حجت الأسلام در زنجان و تهران، در باب مشروعيّت رژيم مشروطه و مجلس شورا از حجت الاسلام زنجانى سؤالى كرده و وى نيز به خط خويش استفتاى آنان را پاسخ گفته است. متن سؤال و نيز پاسخ ، هر دو به زبان عربى است.
آقاى شكورى در صفحات ١٧١ـ ١٦٦ كتاب خويش، سؤال و جواب مزبور را نقل و سپس ترجمه كرده اند. امّا مع الأسف هم در نقل سند و هم در ترجمه آن، حذف و افزايشها و تحريفاتى رخ داده است كه اگر در معدودى از آنها بتوان توجهاتى كرد (و فى المثل به آنها را غلط مطيعى و … شمرد) توجه تمامى آنها مشكل است. بگذريم كه توجيهات نيز هر چه باشند، به هر حال نشانى از بيدقتى دارند. حذف الفاظ دعا، ذلك، يشدّ، سحيق و تعالى، افزورد شدن لفظ سرقه، و تبديل الفاظى چون بفتاويكم (به : بفتاويك) ولكنّى (به: ولكن) من تغييّرالزمان (به : عن تغيّرالزمان) نمونه اى از تغييرات ياد شده است كه خوانند خود مى تواند از تطبيق متن باز نويسى شده با اصل سند (كه كليشه آن در پايان تاب ايشان آمده) بدانها پى برد.
مهمتر از همه اينها آن است كه حجت الأسلام در ضمن نگارش پاسخ ، برخى عبارات در حاشيه افزورده و براى روشن بودن جايگاه آنها در متن علاماتى نيز گذارده اند. ولى جناب مؤلف بى آنكه دست كم به سياق مطلب و تناسب جملات دقت كنند برخى از حواشى٥ را در غير جاى خود آورده و با اين كار ربط و تناسب مطلب را در بخش اول پاسخ كاملاً به هم زده اند.
مع الأسف اين حذف و افزايشها در ترجمه سند نيز راه يافته و مزيد بر تسامح و بيدقتى معمول مؤلف در ترجمه عبارات عربى كتاب شده است.
فى المثل، بر بالاى متن سؤال از حجت الأسلام ، توضيح داده شده است كه: اين ورقه را در زمان مشروطه نوشته و از حجت الأسلام ملاقربانعلى قدس سره پرسيده اند و حجت الأسلام به اين سؤال پاسخ گفته و جواب را نيز در پشت همان نوشته به خط خويش مرحوم داشته است.
ولى چون نويسنده توضيح مزبور، كلمه (فى ظَهرِ الكِتاب) را به صورت (فيظهر الكتاب) نوشته اند، آقاى شكورى آن را به صورت (فَيَظهَر الكتاب) خواند و احتمالاً براى آنكه تغيير را كه در متن پديد آمده درست كنند، جمله (أجاب به قده [=قدسّ سرّه] و جوابه فى ظَهرِ الكتاب بخطّه الشريف) را به صورت (أجاب به و قدكتم جوابه فَيَظَهُر الكتاب بخطّه الشريف) با نوويسى كرده و در ترجمه نيز اين چنين آورده اند: (اين نسخه اى است كه به هنگام مشروطيت درباره آن از نايب الأمام، حجة الاسلام آخوند ملاقربانعلى زنجانى قدسّ سرّه پرسيده اند، و ايشان نيز جواب داده است. لكن جواب او را پنهان داشته اند اكنون استفتاء و جواب آن با خط شريف ايشان آشكار و ارائه مى شود) (ص١٦٧).
در ترجمه متن سؤال نيز اولاً جمله (ظهرت الدّواهى فى جلّ البلاد والنواحى) ترجمه نشده، ثانياً كلمات (فلايزال) و (مهموم) (كه به معنى (پيوسته) و (اندوهگين) است) به ترتيب (هنوز) و (بيچاره) معنى گشته، و بالأخره در ترجمه عبارت (الذى يشدّ اليه رواحل الأمان من كلّ بلد و يلوى اليه أعناق الأمانى من كلّ فجّ عميق) نيز تنها آمده است كه: (همه آمال و آرزورها از همه نقاط به سوى آن دوخته شده است)!
زمانى كه عبارت مشخصّى را براى خوانندگان ترجمه كرد، و ترجمه را نيز داخل گيومه قرار مى دهيم، تحريف در معناى برخى كلمات و طفره رفتن از ترجمه برخى ديگر، قابل توجيه نيست.
٣ـ در باز نويسى و ترجمه اجازه اجتهاد صاحب عروه به شيخ عبدالكريم زنجانى (ص٢٣٥ در مقايسه با ص٤٧٥) عبارت ( … فأجزناه اجازة عليّةَ قضاءً لحقّه و اعترافاً بعلمه و فضله مؤكّدين عليه و على انفسنا مهما امكن العمل بالأحتياط و تجنّب طرفى التفريط و الأفراط) را اين چنين معنى كرده اند: ( … ما اجازه علمى به او داريم تا بدين وسيله حقش را ادا كرده باشيم و ما بر دانش و فضل ايشان اعتراف مؤكّد داريم. در عين حال خود را ايشان را حتى الأمكان به رعايت احتياط تأكيد مى كنم). بدين گونه اولاً تعبير (اجازةً عليّة) را (كه در نوشته مرحوم فيروزآبادى نيز تكرار شده ـ ص٤٧٦ ـ و به معنى (اجازه اى بلند پايه) است) اجازةً علميّه خوانده و معنى كرده اند. ثانياً كلمه (مؤكدين) را (كه آغازگر جمله حاليّه (مؤكّدين عليه ثالثاً كلمه (مهماامكن) در ترجمه، جايگاه دقيق و روشنى ندارد و گويى قيد (تأكيد مى كنم) است وبالأخره ترجمه (تجنّب طرفى …) را از حكم انداخته اند. صيغه اول شخص جمع نيز، در جمله آخر تبديل به اول شخص مفرد شده است.
ترجمه دقيق عبارت چنين است (پس ما به منظور اداى حق [و نيز] اعتراف به دانش و فضل ايشان، به وى اجازه اى بلند پايه داده و در عين حال بر او و خويشتن تأكيد مى كنيم كه حتى الأمكان عمل به احتياط كرده و از تفريط و افراط [در امور] بپرهيزند).
٥ـ در ص ٢٢٥، بخش شرح حال مرحوم شيخ راضى نجفى (از اساتيد حجت الاسلام) ترجمه عباراتى از صحاب معارف الرّجال را آورده اند كه جاى جاى آن خالى از تأمّل جدّى نيست. فى المثل در ترجمه اين عبارت: (تتلمذ فى الفقه على خاليه الشيخ على صاح الخيارات و الشيخ حسن صاحب (انوارالفقاهه) ولدى الشيخ صاحب كشف الغطاء)، كلمه (وَلَدَى) را كه به معنى (دو فررند) است به گونه ديگرى فهميده و نوشته اند: (فقه را نزد دو دائى خود شيخ على صاحب كتاب خيارات و شيخ حسن صاحب كتاب انوار الفقاهه و شيخ جعفر كاشف الغطاء … فرا گرفت).
نيز در ترجمه اين عبارت كه (و شاع تقليد جماعة من الأعلام فى النجف بعد وفاة صاحب الجواهر و أظهر هم الشيخ مرتضى الآنصارى قلّد فى ايران و الشيخ مهدى بن الشيخ على بخل كاشف الغطاء فى العراق و بعضى نواحى ايران ثم توفيّ الشيخ مهدى سنة ١٢٨٩ … و قلّد الشيخ المترجم له فى بعض نواحى عراق العرب … فى حياة الشيخ الانصارى و الشيخ مهدى …) آورده اند: (بعد از فوت صاحب جواهر كه همگان به ويژه در ايران مقلّد شيخ مرتضى انصارى شدند، در برخى نقاط عراق نيز گروهى از شيخ راضى تقليد نمودند). بدن گونه اولاً بخشى از عبارت (كه با مطالب منقول ارتباط داشته و در فهم آن مؤثر است) و چون موارد محذوف و ترجمه نشده را نيز با نقطه چين مشخص نكرده اند، خوانند مى پندارد متن اصلى نيز همين گونه مختصر است. ثانياً كلام صاحب معارف الرجال كاملاً تحريف شده است. زيرا وى تصريح دارد كه پس از مرگ صاحب جواهر، تقليد جمعى از اعلام نجف شايع گشت. برجسته ترين آن جماعت، شيخ انصارى در ايران و شيخ مهدى آل كاشف الغطاء نيز در عراق و بعضى از نواحى ايران، مورد تقليد قرار گرفتند … و در زمان حيات اين دو نيز اهالى بخشى از نواحى عراق به تقليد شيخ راضى در آمدند.
بر پايه گفته معارف الرجال ، پس از مرگ صاحب جواهر اولاً مراجع تقليد متعددى وجود داشته و همگان به تقليد يك نفر (شيخ انصارى) در نيامده اند. ثانياص در خود ايران نيز جان نبوده است كه همه مردم يكپارچه از شيخ انصارى تقليد كنند، بلكه بعضى از نواحى ايران همچون عراق از شيخ مهدى آل كاشف الغطاء تقليد مى كرده اند. با اين همه، آقاى شكورى، به عنوان ترجمه سخنان مؤلف معارف الرجال مى نويسند: (بعد از فوت صاحب جوهر كه همگان به ويژه در ايران مقلّد شيخ مرتضى انصارى شدند …)!
ضمناً تعابيرى چون (مشاهير اساتيد) /ص٢٠٩ و (مشاهير شاگردان)/ص٢٢٩ (به جاى: اساتيد مشهور و شاگردان مشهور) يا (از كهنسالان مردم زنجان)/ص٣٠٥ (به جاى: از مردان كهنسال زنجان) يا سالهاى بلند) (به جاى: سالهاى طولانى) نيز در كتاب كم نيستند و نياز به اصلاح ادبى دارند. مسؤليت شخص مؤلف در اين زمينه مُبّرى دانست؟ يك ويراستار قوى و دلسز چه بسا مى توانست بسيازى از اغلاط و اشتباهات پيشگفه را از ساحت كتاب آقاى شكورى بزدايد و با (وجين) كردنِ خارهاى بستانى كه ايشان در طول ساليان برآورده اند، به حاصلى تلاش چند ساله ايشان خدمتى در خورد كند. دريغا كه از اين كار لازم ـ به هر دليل ـ دريغ شده است.
د ـ تكرار برخى از مطالب
آقاى شكورى در طول كتاب ، چند بار شرح حال حجت الأسلام را تكرار كرده اند. يك بار در صفحات ٤٢ ـ ٤٠، بار ديگر ١٤٢ـ ١٣٧ و يك بار نيز در قالب انعكاس مقاله اى كه آقاى سلطانى براى برنامه خوب (سيماى فرزانگان) در راديو تهيه كرده اند. (ص٣٨٠ـ ٣٧٦).
همچنين در بخش پايانى كتاب (كه حاوى گزارش برخى از جرايد عصر مشروطه و نيز خاطرات بعضى از رجال آن روزگار در باب زنجان و حوادث گوناگون آن عصر است) قسمتى از مطالب ، تكرار و تفصيل مندرجات پيشين كتاب است؛ قسمتى ارتباط مستقيمى با زندگينامه حجت الاسلام نداشته و صرفاً روشنگر گوشه هايى از اوضاع و احوال زنجان در آن عصر است؛ و بالاخره قسمتى نيز (همچون اظهارات ارزشمند ميرزا ابراهيم نقاشى) نكته هايى تازه در تأئيد و تكميل برخى مباحث قبلى كتاب به دست مى دهد.
جناب مؤلّف مى توانست كلّيه مطالبى را كه به نحوى در جاى ديگر تكرار شده و تفصيل يا تأئيد ديگر مطالب است، در تلفيق كرده و همه را همچون دانه هاى تسبيح ، به رشته بحثى پيوسته و منظم و مرتّب كشد. يعنى با حذف مكررّات ، تفصيلات ضرورى را به جاى مجملاتى كه جاى ديگر تفصيل آن احوال كلّى زنجان روزگار را نيز در جايگاه شايسته خود قرار دهد. نه آنكه خواننده پس از به پايان بردن زندگينامه حجت الاسلام، دوباره همانها را به زبانى ديگر از (سيماى فرزنگان) بشنود و يا تازه صفحاتى از (خاطرات احتشام السلطنه) را به عنوان آشنا شدن به اوضاع و احوال زنجان به روزگار حجت الاسلام مطالعه كند.
لذا به نظر مى رسد كه (خط سوّم …) از حيث تبويب و تنظيم مندرجات نيز بى نياز از اصلاح و ويرايش نباشد.
تنسامح در برداشت از اسناد مدارك تاريخى در سطور پيشين ، نمونه هايى از بيدقيتى و تسامح مظولف در برداشت از اسناد و مدارك تاريخى مذكور افتاد. به نمونه هايى ديگر از اين باب توجه كنيد:
١ـ در ص١٥، راجع به دوايل بزرگ منطقه خسمه (دويران و افشار) مى نويسد: (آنان هرگز زير فرمان حكومت مركزى نمى رفتند). استناد مؤلف در اين ادّعا، به گلايه ها و ناله هاى احتشام السلطنه (حاكم زنجان در سالهاى ٩ـ ١٣٠٦ق) از اين دوايل است.
برداشت اقاى شكورى از كلام احتشام السلطنه دقيق نيست. زيرا گلايه احتشام السلطنه از آن است كه دوايل مذكور (تحت نفوذ) صدراعظم وقت (امين السلطان) بوده و (بستگى مخصوص) به وى دارند و ازينروى براى او (به عنوان حاكم زنجان) تره خورد نمى كند.
عجيب است كه آقاى شكورى، خود چند سطر بعد، تلگراف احتشام السلطنه به ناصرالدين شاه را نقل كرده اند كه در آن آمده است: نظم (محالّى كه دويران و افشار سكونت دارند تحت نفوذ … [امين السلطان] هستند از من ساخته نيست زيرا كه رياست واقعى بر آنها ندارم) (ص١٥) و در ص١٣ نيز بخشى از خاطرات احتشام السلطانه را آورده اند كه در ضمن آن از (انتساب و بستگى مخصوص ايلات دويران و افشار با شخص ايمن السلطان كه صدراعظم حقيقى ايران بود) سخن رفته است. با اين همه در ص ١٥ به استناد (خاطرات احتشام السلطنه) مدّعى شده اند كه دوايل مزبور (هرگز زير فرمان حكومت مركزى نمى رفتند)! بايد ديد كه حاكم ارسالى از سوى صدراعم ، بيشتر، مظهر و نمودار حكومت مركزى بوده يا خود صدراعظم؟!
٢ـ در صفحات ٤٢، ٥٤ و ١٦٥ به ترتيب مى نويسند: (تعبير شخص آخوند [ملاقربانعلى] از جريان مطلوب خويش (رژيم اسلاميت) بوده نه مشروعه خواهى) و نيز: (او از (رژيم اسلاميت) سخن مى گفت و روشنفكران از (انتظامات) و (قانون) … دو مفهوم با در اصطلاح جداگانه بيان مى شد) و نيز: (معتقد بود اكثر قرارات رژيم استبدادى قاجاريان از بين برود بايد به جاى آن (رژيم اسلاميّت) و يا به تعبير گزارش شده كسروى (حكومت شرعيه) جايگزين گردد، و نه مشروطه).
استعمال تعبير (رژيم) در آن روزگار، خاصّه در ميان مستشرعّان، آن هم كسى چون حجت الأسلام ملاقربانعلى رواجى نداشته است و از گزارش شاهدان عينى (نظير امجدالواعظين كه در اواخر اين مقال خواهد آمد) بر مى آيد كه حجت الأسلام از نظام مطلوب خويش با همان تعابير رايج (حكومت اسلام) يا (حكومت اسلامى) ياد مى كرده است؛ چنانكه كسروى نيز مى نويسد: حجت الأسلام دلداده (حكومت شرعى) مى بود.
منشأ اشتباه مؤلف محترم در اين ادّعا، برداشت ناصحيح وى از كلام مرحوم محمدرضا روحانى در فرهنگنامه زنجان است كه مى نويسد: (همانطورى كه مشهور است آخوند مرحوم با استقرار هر رژيمى جز رژيم اسلاميّت مخالف بوده) است. در حالى كه پيداست كه مقصود آن مرحوم صرفاً اين بوده كه آن مرد بزرگ با حكومت اسلامقى موافق بوده و زيربار هيچ يك از نظامات خوش آب درنگ و فريبنده غربى نمى رفته است، نه آنكه حجت الأسلام عيناً تعبير (رژيم …) را به كار مى برده است.
٣ـ نمونه اى كه هم اكنون در مقام تشريح و نقد آن هستيم، گذشته از (تسامح در برداشت از مدارك تاريخى)، ايرادات ديگرى نيز دارد:
مترجم همايون (فره وشى بعدى) از كسانى است كه به گفته خويش در زمان خجت الأسلام با ايشان ديدار و گفتگو داشته است. وى كه از لحاظ مذهبى فردى مشكوك و حتى از جهاتى منفى مى نمايد، در خاطرات خود (كه دهها سال پس از مرگ حجت الاسلام در برخى از مطبوعات عصر پهلوى نظير مجله خواندنيها نشر يافته و از اغلاط فاحش تاريخى خالى نيست٦) مدّعى است كه در يكى از جلسات ديدار با حجت الأسلام، روى دستگاه گرامافون، صفحه اى را (كه به گفته خود حجت الأسلام آن را (تجسم غنا) خوانده) براى آن مرحوم گذاشته و ايشان پس از شنيدن آن ، با اين استدلال كه: (چون اين جعبه جماد است و مكلّف نيست از شنيدن صوت آن مانعى نداريم)، به جواز استماعى اين گونه آهنگها از كرامافون فتوا داده اند! همچنين به ادعاى مترجم همايون فتواى مزبور (در تمام ايران انعكاس و سر و صدائى توليد كرده و علماى زنجان و مراجع وقت نجف با آن مخالفت كرده اند). (ر.ك: ص٥٧ ـ ٥٥ خط سوم …)
در گزارش مترجم همايون، دو نكته ظريف و قابل تأميل ديگر نيز وجود دارد:
نخستين نكته آن است كه از قرائن متعدد موجود در گزارش مترجم همايون (نظير استدلال منسوب به حجت الأسلام در جواز استماع اين گونه آهنگها از گرامافون به عدم (تكليف) جماد، خطاب حجت الأسلام به مترجم همايون كه: (خوب ظلمه ها آخر غنا را مجسّم كرديد و در مقابل ما گذاريد) و بالأخره ادّعاى مخالف علماى زنجان و مراجع نجف با فتواى حجت الأسلام) بروشنى بر مى آيد كه بر فرض صحت گزارش، مفاد فتواى حجت الأسلام جواز استماع آهنگهايى بوده كه فقها نوعاً استعمال آنها را بر (مكلّفين) حرام مى شمرند، نه آن چنانكه مترجم همايون در گزارش (مشكوك الصّه، و دست كم غير دقيق) خويش آورده است (شنيدن صوت خوش از جماد)!
مترجم همايون مى نويسد: (فرداى آن روز [= روز ملاقات حجت الأسلام] دو نفر را وادار كرديم كه از آخوند راجع به گرامافون استفسار نمايند. آخوند در جواب آنها نوشت: شنيدن صوت خوش از جماد مانعى ندارد) و سپس شرحى در باب مخالفت علماى زنجان و مراجع نجف با آن فتوا مى نويسد.
آيه براستى مراجع وقت نجف ، شنيدن (صوت خوش) از نوع غير غنائى آن را به طور زنده حرام مى شمرده اند كه برابى شنيدن آن از طريق گرامافون حرمت قائل شوند؟! پيداست كسانى كه از حدود و قيود دينى بيگانه اند، به جهات حلال و حرام مسائل توجهى نداشته و فى المثل تمامى آهنگها را ـ چه از نوع غنائى و چه از نوع غير غنائى آن ـ يكسان انگاشته و از آن تلقّى يكسانى (صوت خوش) دارند. و به هر حال گزارش مترجم همايون از موضوع فتواى حجت الأسلام و شرح بعدى مخالف علما با وى، اين شبه را به خوانند القا مى كند كه علماى وقت زنجان و نجف، عناصر جامد و متحجّر و ضد تمدّن بوده و مخالفتشان نه با نحوه استفاده نامشروع از اين گونه آهنگها، بلكه با اصل استفاده از اين گونه ابزارهاى صوتى جديد بوده است!
نكته ديگر آن است كه مترجم همايون مدّعى است كه ملاقاتها (شبانه و محرمانه) صورت گرفته و فردى نيز كه واسطه ديدار بوده به وى (توصيه) كرده است (كه ميل ندارم كسى بداند كه من وسيله اين ملاقات را فراهم نموده ام، و نظر به همين توصيه) من نيز (نام او را ذكر نمى كنم در صورتى كه اكنون نمى دانم او زنده است يا مرحوم شده است)! و بدين گونه عملاً راه را بر تحقيق ديگران از تنها شاهد آن ديدارها جهت تشخيص صحت و سقم گزارش خويش بسته است!
بارى، طرح اين گونه مطالب از ناحيه امثال مترجم همايون، آن هم در مجله هاى عصر پهلوى، چندان عجيب و غير منتظره نيست و مقاصدى كه نوعاً در پس اين گونه مقالات دنبال مى شد بر اهل نظر آشكار است.(٧) تعجب از مؤلف محترم (خط سوم …) است كه بى آنكه به ارزيابى اعتبار (گوينده) و صحّت و سقم (گفته) وى در مسائلى كه مستقيماً به عقايد دينى مردم و سر و كار دارد بپردازند و از خطرات تسامح در اين گونه امور آسان نگذرند، سخنان مترجم همايون را تلقّى به قبول كرده و با آب و تاب در كتاب خويش آورده اند و آن را دليل ضديّت حجت الأسلام با تحجّر! گرفته اند. (ص٥٤ و ٥٧).
حال آنكه مى دانيم انتساب هر فتوائى (آن هم اين گونه فتاوى) به رجال بزرگ دين ـ كه جامعه اسلامى به عنوان سر مشق زندگى براى نظريات ايشان حرمت و اعتبارى خاص قائل است ـ در پيشگاه خداوند متعالى مسؤوليت سنگينى دارد و بايستى سخت صحت انتساب فتوا به مرجع مزبور با دلائل و شواهد معتبر (نه اظهارات عناصر مشكوكى چون مترجم همايون) ثابت گردد و سپس چنانچه محذورى نداشت در تيراژى وسيع منتشر گردد.
آن گونه كه از اظهارات تاريخى مؤلف (خط سوم …) در جاى جاى كتاب بر مى آيد به جناب مؤلف افزون بر نقاط ضعف قبلى، اشراف كامل بر مسائل (كلّى و جزئى) تاريخى نداشته و مجموع اين نقايص به مانع از رسوخ وى به عمق تاريخ (بغرنج، هزارتو و متشابه) كشورمان در عصر مشروطه است. لاجرم برخى از احكام تاريخى كه صادر كرده اند انطباق چندانى با واقعيّت نداشته و بعضاً مبتنى بر تتبع و تحقيق كافى در باب موضوع مورد بحث نيست. حكم عجيب و غير منتظره اى كه مؤلف ـ به رغم اظهار علاقه و احترام بسيار خويش به حجت الأسلام در باب آن رعيم هوشمند و دورانديش صدارى كرده و نوشته اند: (او در مبارزات خود فاقد هرگونه تاكنيك و استراتژى بوده و به گونه روز مرّه و ديمى حركت مى كرده است)! (ص١٧٤) نمونه و نتيجه همين امر است.
در اين زمينه، نمودار برخى از اظهارات تاريخى مؤلف را محك مى زنيم:
١ـ خلط اسامى افراد با يكديگر، از اشتباهاتى است كه مؤلف محترم كراماً دجار آن شده اند. فى المثل در ص٩٥، به عنوان يكى از عناصر شاخص در (جريان فكرى و سياسى استبداد طلب) نام (سپهداررشتى) به ميان آمده كه ظاهراً با (سپهدار رشتى اشتباهاً به سپهدار تنكابنى محمد ولى خان ارجاع داده شده است.) سپهدار اعظم رشتى (فتح اللّه خان) چنانكه نوشته اند در صدر مشروطه از مشروطه خواهان بود. در كودتاى باغشاه از سوى شاه قاجار دستگير و تبعيد شد و در مشروطه دوّم بارها به وزارت رسيد و اخرين و مهمترين سمت وى نيز نخست وزيرى (كابينه محلّل) بود كه عملاً راه را بر (كودتاى سياه) سيد ضياء ـ رضاخان گشود.
(تاريخ رجال ايران، مهدى بامداد، ج٣، ص٥٣). امّا سپهدار (و بعدها) سپهسالار تنكابنى (محمد ولى خان) يكسره داستانى جدا دارد و در صدر مشروطه از اركان جناح استبداد بود و جمعى از علماى مبارز وقت حتى تا نزديكيهاى مرز تكفير و نيز پيش رفتند. تفاوت ميان آين دو تن، تفاوت گيلان و مازنداران است! در ص٩٧ نام حاج ملا محمد خماهى (مجتهد متنفّذ خطّه گيلان) با حاج امام جمعه خوئى (وكيل صنف علماى آذربايجان در مجلس شوراى صدرمشروطه) خلط گشته و از مرحوم خماهى با عنوان (حاج امام جمعه خماهى) ياد شده است.
در ص٢٢٢ (ميرزاى قمسى (ميرزا ابوالقاسم گيلانى)) را جزء شاگردان شيخ انصارى شمرده اند. در حالى كه ميرزاى قمى، از مراجع مشهور شيعه در عصر فتحعليشاه بوده و زماناً يك دو نسل بر شيخ تقدم دارد. (ميرزاى قمى در سال ١٢٣١ ق در گذشته و شيخ انصارى در اين زمان در عنفوان جوانى بوده است.
صاحب معارف الرجال (ج٢، ص٤٠٣) در ذكر نام بعضى از شاگردان شيخ، اسم (ميرزا ابوالقاسم گيلانى) را برده و آقاى شكورى در نقل مطلب، از پيش خود آن را به (ميرزاى قمى (ميرزا ابوالقاسم گيلانى)) تغيير داده اند. (درست است كه ميرزاى قمى، اصلاً گيلانى و نام كوچك وى نيز ابوالقاسم است، امّا او كجا و شاگردى شيخ انصارى كجا؟)
٢ـ در ص١٠٤، مرحوم آيت اللّه سيد عبدالحسين لارى را ( از رجال همفكر و همخط آخوند ملاقربانعلى) شمرده اند. بايد توجه داشت كه مرحوم لارى در كشاكش مشروطه، سليقه و موضع سياسى اى جدا از امثال شيخ شهيد و حجت الأسلام زنجانى داشت و در برخى از مكتوبات خويش، حتى از تعريض شديد نسبت به مخالفين مشروطه باز نايستاده است. مرحوم لارى با آخوند خراسانى روابطى بسيار صميمانه داشت و قاعدتاً بايستى وى را از حيث نحوه برخورد با مشروطه، در كنار مرجع مشروط خواه نجف نهاد. (بنگريد به: ولايت فقيه زيربناى فكرى مشروطه مشروعه، سيد محمد تقى آيت اللّهى، ص٧٠ـ ٥٢ و ٨ ـ ١٣٧).
سخن مؤلف؛ با آنچه نيز كه خود در پايان ص١٠٤ از قول مهدى ملكزاده آورده مغاير است. ملكزاده مى نويسد: (در فارس هم از اتباع سيدعبدالحسين لارى كه از طرفداران سرسخت مشروطيت بودند خرابكارهائى مى كردند كه به زود جلوگيرى شد).
٣ـ در ص٢٤ نوشته اند: (كلمه عظمى نيز ظاهاراً از زمان مرحوم آية اللّه سيدمحمد حسين بروجردى به آخر لقب آية اللّه اضافه شد و قبل از آن تاريخ در منابع مكتوب ما به چنين لقبى برنخورده ايم).
صرفنظر از اشتباهى كه در ضبط نام كوچك مرحوم بروجردى (سيدحسين) رخ داده، بايد گفت در كتاب تنبه الأمّه اثر مشهور مرحوم نائينى عنوان (مرحوم حضرت آية اللّه العظمى سيدنا الأستاد العلامه آقاى ميرزاى شيرازى قدّس سرّه) ياد شده است. نيز اين بنده در مرورى كه چند سال پيش بر دوره مجله (بررسيهاى تاريخى) (منتشره در زمان رژيم سابق) داشت به كليشه سندى برخورد كه مشروطه چيان در صدر مشروطه منتشر كرده بودند و بر پيشانى آن، از مرحوم آية اللّه ميرزا حسين تهرانى (اعلم و اسنّ مراجع حامى مشروطه در نجف) تعبير به (آية اللّه العظمى) شده بود.
٤ـ در ص١٥٥ تحت عنوان (اجراء قوانين و حدود شرعى) آورده اند: (در تاريخ معاصر به غير از حجة الأسلام سيد محمد باقر شفتى و آقا نجفى اصفهانى، حجة الأسلام ملاقربانعلى در زنجان، سيد على اكبر فال اسيرى و سيد عبدالحسين لارى در شيراز و منطقه فارس، از فقهاى بنام و مراجع تقليد معروف كسى را سراغ نداريم كه چنان بسط يدى داشته و حدود شرعى را همچون يك حاكم بالامنازع بتواند اجرا كند ….)
فقهاى مبسوط اليد در عصر قاجار، منحصر مبه رجال ياد شده نيستند و در اين زمينه مى توان به شخصيتهاى بزرگ ديگرى نيز اشاره كرد. همچون ميرزا مهدى قاضى، نياى بزرگ شهيد قاضى طباطبائى و علامه طباطبائى (كه حكم شرعيش ، حلاّل مشكلات عباس ميرزا و ديگر اركان مكتب سياسى تبريز در عصر فتحعليشاه بود)، حاج ملا على كنى (كه ناصرالدينشاه كاملاً از وى حساب مى برد و ستيز قاطعش با قرارداد امتيازات رويتر، عزل صدراعظم و توقف قرارداد را در پى داشت)، حاج ميرزا جوا آقا مجتهد تبريزى (كه به تصريح كسروى: (در قرونى پيروان و چيرگى به مردم، در ميان همكاران خود كمتر مانند داشته، سخنش در همه جا گذشته و دولت پاسش مى داشته و مردم جانفشهانيها در راهش مى نموده اند.))، مرحوم خمامى رشتى و ….
٨ ـ در صفحات ٩٨ ـ ٩٥ به بحثى فشرده، امّا مهم و حياتى درباره (چند جريان فكرى و سياسى) عصر مشروطه پرداخته اند كه به گفته ايشان: (شناخت آنها كليد فهم تاريخ معاصر و متأخّر ايرانش است. (ص٩٥). جريانهاى مزبور به ترتيب (جريان فكرى و سياسى استبداد طلب)، (جريان فكرى و سياسى مشروطه خراه)، و (جريان اسلامى محتاط و بى تفاوت) نسبت به جدال مشروطه و استبداد هستند كه در طول زمان بتدريج انشعابات، تغييرات و تداخلاتى يافته اند.
سخنان مؤلف در توضيح اين سه جريان، جاى جاى داراى نقاط تأمّلى است كه حوصله تنگ اين مقال، نقد و بررسى يكا يك آنها (و نيز نقد مندرجات صفحات قبل و بعد از آن) را بر نمى تابد و ناگزير بايد به اشاره اى اجمالى در باب برخى از آنها بسنده كرد.
الف ـ در ص٩٦ شيخ شهيد نورى را همراه جمعى از علما (در رأس جريان فكرى و سياسى مشروطه خواه) شمرده و چند سطر بعد افزوده اند كه: (جريانهاى فكرى و سياسى مشروطه خواه بعدها دچار انشعابات بنيادين چندى گشته و جريانهاى فكرى و سياسى متضادّى را پديد آورد كه از جمله آنها مى توان به (جريان مشروعه خواهى) به رهبرى شيخ فضل اللّه نورى … اشاره كرد ….)
در باب شيخ بايد خاطر نشان ساخت كه وى هيچگاه معتقد به مشروطه و ارداتى نبود. ورود شيخ به نهضت آزاديخواهى صرفاً به انگيزه ايجاد (عدالتخانه) بود و زمانى كه پس از بازگشت از تحصن قم ، ديد دستهاى پشت پرده يا به راه افكندن بازى تحصن در سفارت انگليس عنوان عدالتخانه را ـ لفظاً و مفهوماً به (مشروطه) تغيير داده اند و او نيز قادر به بازگرداندن آب به جوى نخستين نيست، ناگزير (با هماشات نسبت به اين عنوان متشابه نو ظهور) شعار (مشروطه مشروعه) را سرداد كه مقصود وى از آن، انطباق كامل قوانين اساى با موازين شرع انور و اصلاح مشروطه و مجلس بود. و چون در اين كار هم آن گونه كه مى خواست توفيق نيافت، دست آخر به ستيز آشكار با مشروطه بر آمد و شد آنچه شد ….(٨)
شايعه مشروطه خواهى اوّليه شيخ شهيد، بيشتر حاصل تسامح عمدى يا سهوى برخى از كسان در اطلاق عنوان مشروطه (به مثابه عنوان عام) بر تمامى حركتهاى گوناگون آن روزگار (اعم از عدالتخانه و مشروطه و مشروطه مشروعه) است. آرمان عدالتخانه و تلاش جهت تبيين و تحقق آن، از مسائل است كه در طول دوران مشروطه شيخ را به خويش مشغول داشته است. در صدر تاريخ مشروطه جهت تحقق آن به پاخاست و رنج مهاجرت به قم را به جان خريد. در اواسط دوران مشروطه اول (همزمان با طرح شعار مشروطه و مشروعه به تبيين ماهيّت و تفاوت آن از آنچه كه آن روزها در مجلس در جريان بود پرداخت و پس از انحلال مجلس اوّل نيز به نحوى در احياى آن كوشيد. به رغم اشاره مجملى كه مؤلف خود به مسئله (تأسيس عدالتخانه) (به عنوان شعار اوّليه نهضت ملّت) دارند، بايد گفت كه در تحليل تاريخى ايشان از حوادث عصر مشروطه، بهاى لازم بدين امر داده نشده و اين نقيصه، ايشان را در برخى داورى هاى تاريخى ـ كه بعضاً بدان اشاره خواهد شد ـ به اشتباه كشانده است.
ب ـ در ص ٨ ـ ٩٧، علما و مراجعى چون (سيد محمد كاظم يزدى در نجف، آخوند ملاقربانعلى زنجانى در زنجان … حاج امام جمعه خمامى [كذا] در رشت …) را در رأس (جريان اسلامى محتاط و بى تفاوت) نسبت به جدال مشروطه و استبداد شمرده و در توضيح و تعليل اين مدّعا آورده اند كه: علما و مراجع مزبور، از يكسو به خاطر رنجش و نارضايى شديد خويش از پادشاهان قاجار و رجال دربار و حكام ولايات (با مستبدين و طرفداران سلطنت اسبتدادى قاجاريان همكارى نمى كردند) و از سوى ديگر نيز نسبت به اصالت ملّى حركت نوظهور مشروطه خواهى (كاملاً مشكوك) بوده و (آن را كلمه حقّى مى دانستند كه پشت آن باطلى نهفته) است؛ منتها چون علماى برجسته اى چون مراجع حامى مشروطه در نجف را (در رأس آن) مى ديدند (جرئت شرعى مخالفت پيدا نمى كردند). روى اين حساب بعد كه (تنها راه درست را راه احتياط و بى تفاوتى و به اصطلاح (توقّف) مى دانستند و حفظ شريعت و تديّن اشخاص را در عدم مخالفت با طرفين دعوا تشخيص مى دادند.) سپس افزوده اند: (البته با ايجاد شكاف در صفوف مشروطه خواهان و انشعاب جريان (مشروطه مشروعه) به رهبرى شيخ فضل الله نورى از آن، اين جريان اسلامى بى تفاوت نيز در اواخر كار از موضع بى تفاوتى بيرون آمده و ضمن نفى مشى استبداد طلبسى با مشروطه خواهان به مبارزه برخاسته و طالب ايجاد نظام مشروطه مشروعه گرديد).
اولاً بايد گفت كه مرحوم حاجى ملامحمد خمامى، از جهات مختلف ، وضعى نزديك به شيخ شهيد داشته و دست كم بايد وى را در جرگه شيخ قرار داد.
علاوه بر اين دستخطى كه (تاريخ بيدارى ايرانيان) (بخش حوادث دوشنبه ٢٩ ذى قعده ١٣٢٤ق) از مرحوم خمامى آورده و بر اساس آن مجتهد خمامى حكم به وجوب اهتمام در امر مشروطه و لزوم تعجيل در انتخاب و ارسال نماينده به مجلس شورا كرده است، و نيز تعريفى كه در بحبوبه مشروطه اول در مجلس اول از خمامى گرديد، نشانگر شركت وى در قيام صدر مشروطه بر ضد استبداد است(٩)
ثانياً در باب مرحوم سيد محمد كاظم يزدى (صاحب عروة الوثقى) بايد خطار نشان ساخت بر پايه اسنادى كه از آن مرحوم در دست است (و فتوكى آنها نز اينجانب موجود مى باشد) سيّد در دوران تحصن معترضانه علماى تهران و برخى بلاد در قم (در صدر مشروطه) نسبت به حوادث جارى خاموش نمانده و جهت رفع مظلوميّت علما و تحريض دربار به قبول درخواستهاى مشروع آنان دست به اقداماتى زده است كه احتمالاً در صدور دستخط مظفرالدينشاه بى تأثير نبوده است. با توجه به اين اسناد (و با ملاحظه اين نكته كه مؤلف عملاً ميان عدالتخانه و مشروطه چندان فرقى نگذارده و اولى را به نحوى منحلّ و مستهلك در دوّمى كرده اند) آيا مى توان سيد را در حركت ضد استبدادى عصر مشروطه عنصرى (بى تفاوت) شمرد؟
ضمناً بايد افزود كه مرحوم سيد از مدتها پيش از مشروطه ، با رجال دستگاه قاجار، روابطى دوستانه ـ ناصحانه داشت و حتى كسانى چون محمد عليشاه (از سر اخلاص ياريا) تظاهر به تقليد از وى مى كردند و به عنوان اينكه اصل و اصيل در تصرّف، اوست صورتاً اجاره عمارات ارك سلطنتى را به محضر وى مى فرستادند. البته سيد هرگز طرفدار استبداد (به معنى ظلم و جور حكّام) نبود و از روابط خويش با اولياى امور جهت اصلاح و تعديل مظلم آنان بهره مى جست؛ امّا در عين حال نسبت به (تضعيف اساس حكومت مركزى) نيز سخت حساس بود و يكى از علل مخالفتش با مشروطه چيان تندرو بر سر همين مسأله بود. (توضيح هر يك از اين معانى ، نيازمند فرصت ديگرى است.)
حقيقت اين است كه بايستى بين اصل (دستگاه حكومت) (خاصّه دولت مركزى) كه هر روى مسؤول و عامل حفظ نظم و امنيّت بلاد و نيز دفاع از مرزهاى ميهن اسلامى در برابر هجوم ارتش اجنبى بوده و هست، با (مظالم و معايب كم يا زياد كارگزاران آن) فرق گذارد. امثال صاحب عروه و شيخ شهيد و حجت الأسلام زنجانى، همان گونه كه نسبت به دُژ رفتارى دولتيان حساس بوده و در حد امكان از طرق مختلف به تعديل خود كامكان مى كوشيدند، در برابر (تضعيف اساس حكومت) (و خصوصاً انتقال آن به عناصرى چون تقى زاده و يپرم) نيزـ كه لازمه آن ايجاد، هرج و مرج كور داخلى و بالمآل هموار شدن راه سلطه اجنبى بود ـ بشدت حساس بوده و در برابر آن مى ايستادند. ظاهراً اين دو مسأله، در تحليلهاى تاريخى آقاى شكورى (خاصّه در تبيين مواضع حجت الأسلام در عصر مشروطه نسبت به دستگاه حكومت وقت) خلط شده و به همين خاطر، با تكيه بر وارستگى و مناعت طبع حجت الأسلام در قبال ديوانيان و مخالفت وى با مظالم برخى حكّام، شواهد متعدد تاريخى دالّ بر دفاع حجت الأسلام از حكومت مركزى در برابر مشروطه چيان تند و آشوبگر را لزوماً به معنى همكارى با ظلم و استبداد گرفته و به انحاء مختلف آنها را ناديده انگاشته يا انكار كرده اند. در صورتى كه شواهد مزبور، بيشتر و گوياتر از آن است كه ناديده گرفته شوند.
ثالثاً اين نكته نيز كه نوشته اند امثال صاحب عروه خمامى و حجت الأسلام زنجانى (در اواخر كار) از موضع بى تفاوتى بيرون آمده و (با مشروطه به مبارزه) برخاستند، سخن دقيقى نيست و بايد توضيح دهند كه مقصودشان از (اواخر كار) دقيقاً چه زمانى است؟ زيرا از همان اوايل تأسيس مشروطه و مجلس، در اثر حوادثى همچون امتناع صاحب عروه از تأييد مطلق مجلس و مصوّبات آن در صدر مشروطه كه سرآغاز درگيريهاى او و مشروطه چيان شد، مخالفت مرحوم خمامى با مشروطه چيان گيلان بر سر انتخاب و كلاس مجلس و … به هجرت معترضانه ايشان در اواسط مشروطه اول به تهران انجاميد، و مخالفت حجت الأسلام در همان صدر مشروطه با تحصن برخى از مشروطه خواهان زنجان در تلگرافخانه هند ـ اروپ و… نزاعها و كشمكشها غاز شد و در جرائد و منابر و مكتوبات طرفين ظهورى روز افزون يافت و اوج بحران نيز زمانى بود كه شيخ شهيد در اواسط مشروطه اول به حرم حضرت عبدالعظيم الحسنى (ع) پناهيد و مرحوم صاحب عروه و حجت الأسلام زنجانى با حمايت صريح و قاطع از حركت اصلاحى و اسلامى وى ، واكنش بسيار تند مشرطه چيان را نسبت به خويش برانگيختند.
رابعاً اين سخن كه امثال حجت الأسلام زنجانى، با مشاهده وجود علماى برجسته اى چون مراجع حامى مشروطه در نجف در رأس مشروطه، (جرئت شرعى مخالفت پيدا نمى كردند)، سخنى استوار نيست. زيرا با شواهدى كه از روحيّه حجت الأسلام (شهامت ابراز عقيده در برابر انبوه مخالفان، ايمان به برترى مقام علمى خويش از زعماى روحانى مشروطه ، و اعتقاد به اشتباه آنان در تشخيص موضوع …) در دست است، نمى خواند. طفره و تعلّل حجت الأسلام از پاسخ قاطع به سؤال از مشروعيّت مجلس شوراى صدر مشروطه، همچنان كه خود مى گويد، به خاطر آن بود كه هويّتش مجلس در آغاز، آن گونه كه بايد، براى او مشخص نبود (و لذا در همانجا از انتقاد صريح نسبت به كارنامه عملى مجلس تا زمان نگارش پاسخ مزبور باز نايستاده است) و شايد هم انتظار انور به كجا خواهد انجاميد؛ نه آنكه در برابر مراجع مشروطه خواه نجف (جرئت شرعى مخالفت پيدا نمى كرد). چنان كه وقتى تكليف شرعى قطعى خويش را در ستيز با مشروطه ديد، دفاع جدّى امثال آخوند خراسانى از مشروطيت و احكام غلاط و شدادى كه راست يا دروغ به نام ايشان در ايران نشر مى يافت، رخنه اى در اراده استوار وى بر ضد مشروطه چيان نيفكند.
بنابراين بايد گفت نه شيخ شهيد بادن معنا (مشروطه خواه) و نه امثال صاحب عروه و خمامى رشتى نسبت به قيام ضد استبداد صدر مشروطه (بى تفاوت) بودند. شايد بهتر باشد اين چنين بگوييم عنوان اصلى و نخستين نهضت، عدالتخواهى و استقرار عدالتخانه بود تا با برنامه ريزيها و نيز نظارت عمل اعضاى عدالتخانه بر دستگاه ديوان، از خودسريها و اعمال سوء اعضاى دولت و دربار در حوزه محدود اختيار و مسؤوليتشان جلوگيرى شود. مقصود زعماى روحانى نهضت، صرفاً قانونمند ساختن اعمال اهل ديوان بود و آنان هرگز در نظر نداشتند كه حكومت قاجار را سرنگون كنند ، فى المثل، خود زمام امور را مستقيماً در دست گيرند. گويى مقصود خويش را ـ كه عمدتاً حفظ اسلام و ايران و تحقق عدالت بود ـ با استقرار عدالتخانه تأمين شده مى ديدند و در صورت توفيق به انجام اين كار، نيازى به اقدامات حادتر نمى ديدند. (توجه داشته باشيم كه حتى مشروطه چيان تند رو نيز
پاورقيها
١) (فصول خمسه در تاريخ خسمه)، حاجى وزير زنجانى، نسخه خطى.
٢) كار جلد نخست، به توفيق الهى رو به اتمام بوده و در آستانه حروفچينى و چاپ قرار دارد.
٣) نوشته مرحو امين در (اعيان الشيعه) درباره آخوند ملاقربانعلى، دقيقاً گزيده و خلاصه نوشته مرحوم شيخ الأسلام است.
٤) مؤلف خود به ارزش اين دو منبع اطلاعاتى واقف بوده است. در باب مرحوم آيت اللّه حاج سيد احمد شبيرى زنجانى مى نويسد: (اطلاعات فراوانى درباره زنگدانى و شخصيّت آن مرحون داشته است) (ص٩ ـ ١٣٨) و در باب بيت امام جمعه نيز تصريح دارد: (مرحوم سيد محمود امام جمعه و خانواده اش بسيار مورد محبّت حجة الاسلام بوده اند). (ص٢٥٦ و نيز بنگريد به بالاى ص٣٨٤).
٥) مقصود عبارت (سلّمكم اللّه …) و نيز (فاعلمو أن ماذكرتم من …) است.
٦) فى المثل مى نويسد: (جلال الدوله هم پس از انك مدتى از زنجان رفت و به جاى او سعد السلطنه به حكومت زنجان بر قرار گرديد. هنوز چند روزى ورود او نگذشته بود كه بين نوكرهاى او و آخوند ملاقربانعلى … در بازار نزاعى توليد شد و آخوند دستور داد كه حكومت را از شهر بيرون كنند، مريدان او با جمعى از اشرار به دارالحكومه ريختند و در و پنجره ها را شكستند و حاكم را هم به قدرى زدند كه بدنش مجروح و سرش شكافته شد). در حالى كه اولاً پس از رفتن جلال الدوله، حكومت زنجان چندى در اختيار نيّرالممالك قرار گرفت و سپس نوبت به سعد السلطنه رسيد. ثانياً بلوايى كه عليه سعدالسطنه رخ داده و به جرح و اخراج وى از زنجان انجاميد، نه (چند روز پس از ورود او) به حكومت زنجان بلكه حدود يك سال و نيم بعد از شروع حكومت وى صورت گرفت. (آغاز حكومت سعدالسلطنه محرم ١٣٢٤ ق و بلواى مزبور نيز در حدود سال بعد بود.)
٧) گفتى است كه يازده سال پس از انتشار خاطرات مترجم همايون در مجله خواندنيها، مقاله اى تحت عنوان (گوشه اى از تاريخ فرهنگ جديد ما اولين دبستان در شهر زنجان كه و چگونه تأسيس شد) به قلم اقبال يغمايى درج گرديد كه پس از ذكر مقدمه اى، به اصطلاح به نقل همان خاطرات از زبان مترجم همايون پرداخته است. منتها با حذف بخش عمده اعترافات مختصر و مفيد مترجم (در مقاله خوانيها) به مراتب زهد و تقوا و علميّت حجت الأسلام! و نيز افزودن داستانى پر آب و تاب مبنى بر درگيرى حجت الأسلام با وزير همايون، آن هم با لحنى سخت مغرضانه نسبت به حجت الاسلام و جانبدارى از وزير همايون كه بر اساس آن، فقيه مطاع و متّبع شهر، حامى دزدان بند گسيخته قلمداد شده و وزير همايون (مردى فهميده و دانش دوست و نسبت به زورگويان پرخاشگر)! وى ماجراى (افسانه نماى) فتواى حجت الأسلام در باب گرامافون، و درگيرى ايشان با مراجع وقت نجف را تا آنجا بالا برده و شور كرده كه از قول مترجم همايون نوشته است زمانى كه صورت فتواى مراجع نجف را نزد حجت الأسلام بردند آن را پاره كرده و گفت (اينها بچه اند و نمى فهمند)!! (مجله يغما، سال بيستم، ش ٨ ـ ٧، آبان و آذر ١٣٤٦ شمسى.) براستى آيا مى توان بناى تاريخ صحيح را بر پايه اين گونه سخنان و سخنوران بالا برد؟! (ضمناً يادآورى مى شود روايت كوتاهى كه آقاى شكورى ، پيش از نقل خاطرات مترجم همايون، به نقل از نوشته مرحوم محمد رضا روحانى آورده اند و تفاوتهايى با اظهارات مترجم همايون در باب فتواى حجت الأسلام درباره پيرامون گرامافون دارد، تقريباً هيچيك از مخطورات و نقاط تأمل اظهارات مترجم را ندارد و با توجه به وثاقت مرحوم روحانى تا حدودى مى توان آن را پذيرفت.)
٨) شيخ شهيد، اوايل مشروطه اول، در نامه اى خطاب به آقاى نجفى اصفهانى مى نويسد : (اگر از اول امر، عنوان مجلس ، عنوان (سلطنت جديد بر قوانين شرعيّه) باشد قائمه اسلام همواره مشيّد خواهد بود). كسروى به استناد اين نامه مى نويسد: شيخ (روى هم رفته به بنياد نهادن يك حكومت شرعى مى كوشيد). (تاريخ مشروطه ايران، بخش ٢، ص ٧ ـ ٢٨٦). همچنين در صفحه نخست رساله (تذكرة الغافل و ارشاد الجاهل) ـ منسوب به شيخ شهيد ـ مى خوانيم: (من از اشخاصى بودم كه حسب تكليف دينى بى ميل به اين به اين اساس بودم …) و در رساله تحريم مشروطيت نيز توضيح داده است كه مؤسسين مشروطه ابتدا (به صورت بسيار خوشى) جلو آمدند بدين گونه كه (در طلب عدم بر آمدند و كلمه طيبه عدل را هر كس اصغا نمود بى اختيار در تحصيل آن كوشيد … من جمله خود داعى هم اقدام در اين امر نموده و متحمل زحمات مستقراً و حضراً شدم … وقتى كه شروع به اجراء اين مقصد شد ديدم دسته اى از مردم كه همه وقت مرمّى به بعضى از انحرافات بودند وارد بر كار شدند … حسابر صحت مى شدم تا آنكه يك درجه پرده از آن برداشتند و بناى انتخاب وكلاء مبعوثين و اعتماد بر اكثريت آراء گذاردند باز هم اغماض شد كه اينها براى انتظام امور و بسط عدالت است تا رفته رفته بناى نظامنامه و قانون نويس شد … تا آنكه … قانون اساسى … نوشته شد و خواهش تطبيق آن را با قواعد اسلاميه نمودند داعى با يأسى كه از فلاح اين ترتيبات داشتم مماشاتاً مساعدت نمودم …). (تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، مهدى ملكزاده، ج٤، ص٢٠٩ به بعد).
٩) مرحوم ابراهيم فخرائى در (گيلان در جنبش مشروطيت) و احتمالاً به تبع او آقاى ايرج افشار در (اوراق تازه ياب …)، اشتباهاً حكم مزبور را ناظر به انتخابات رشت در دوره دوّم تقنينيّه شمرده اند كه البته درست نيست. مرحوم خمامى چند ماه پى از فتح تهران به دست مشروطه چيان شمال به شهادت رسيد و اصلاً تجديد حيات مشروطه و مجلس را نديد. (ر.ك به: تاريخ بيدارى ايرانيان، بخش ٢، ج٥، ص٢٨٤« تاريخ هيجده ساله آذربايجان، كسروى، ص١٠).
١٠) (گوشه هايى از رويدادهاى انقلاب مشروطيت ايران)، محمد باقر گوهر خاى (امجدالواعظين)، ص٦ ـ ٤٥. * مقاله حاضر مفصلتر از آن بود كه همه آن يكسره در مجله چاپ شود. لذا برخى از مطالب آن حذف شد. آينه پژوهش.